Category: سیاسی – تحلیلی

استراتژی آنها و استراتژی ما: راهبردی

Share Button

چکیده … این ضداستراتژی، روی دیگری هم دارد و آن اینست که گفتمان و دکترین حکومت، خود را بر اساس تقابلهایش و گفتمان تقابلی اش تعریف میکند و از بستر آن تقابلهاست که  برای خود مشروعیت میسازد. من فرض را بر این میگیرم که آمریکا بَد و جهانخوار و مداخله گر و..، فرض را بر این میگیرم که اسرائیل تجاوز کار و… ، اصل را بر این میگذارم که محمد رضا شاه از همان ته گور هم دارد بر مردم ستم میکند و و شیخ عربستان مرتجع میباشد و.. . با همه این پیش فرضها، استراتژی درست مبارزه با استبداد کنونی، بما اجازه نمیدهد که با تقویت گفتمان ضد آمریکایی، ضد اسرائیلی، ضد عربستانی و ضد محمدرضا شاهی رژیم، هم غیر مستقیم  برای آن مشروعیت بیآفرینیم و هم با این تقابل سازیهای غیر واقعی و بکار بردن نامناسب آنها به رژیم جایگاهی مترقیانه و زورگو ستیزانه بدهیم.   

سون تسو استراتژ و ژنرال چینی قرن پنجم پیش از میلاد

منظور از آنها، رژیم و از ما منظور همه مخالفین و منتقدین رژیم، از هرسنخ سیاسی و اعتقادی است. پس از این توضیح کوتاه، به توضیح واژه بُردار و برآیند، واژگانی ریاضی که اکثر درس خوانده های دبیرستانی بمعنای ریاضی آن آشنایند، ولی من به توضیح تعمیم جامعه شناختی و سیاسی آن در زیر میپردازم.

آنها، ۱۱ میلیونی یا ۱۷%ی هستند و ما، ۴۵ میلیونی یا ۸۳%ی.* آنها در بیشترین بدنه اجتماعیشان بیسواد، کم سواد خرافه پرست هستند و ما در بیشترین بدنه اجتماعیمان تحصیلکرده، یا نیم تحصیلکرده هستیم.

اما آنها سوارند و ما پیاده. آنها حکومت میکنند و ما تحت حاکمیت هستیم. آنها برنامه دارند و ما بی برنامه هستیم. آنها رهبری و ستادهای تشکیلاتی دارند؛ چه  بر رأس حاکمیتشان چه سپاهشان، چه برای نمازجمعه هایشان و چه برای سرکوبگریهایشان و.. ، و ما آشفته صف، پراکنده درخود متضاد و خویش ستیز هستیم. نیروی ما دهها میلیونی و زیاد و نیروی آنها کم است. ولی آنها نیروی کمِ خود را بخوبی علیه ما سازماندهی میکنند و ما در عوض نیروی عظیم خود را صرفِ درگیری داخلی و خنثی سازی همدیگر میکنیم. یا بعبارت ساده تر ما به آنها کمک میکینم تا ما را سرکوب کنند. بزرگترین و مهمترین نقطه مشترک ما نخواستن آنها و حاکمیت آنهاست بدون اینکه در این اشتراک نظری ۱۰۰% ی حتی ۱% اشتراک عملیاتی داشته باشیم و بزرگترین نقطه ضعف ما اینست که ستاد نداریم، حزب نداریم، جبهه نداریم، گفتمان نداریم، استراتژی نداریم و بالاخره رهبری و رهبریت نداریم و حتی بحث سازنده هم باهم نداریم.

بُردار بمعنای سیاسی، یعنی اینکه میلیونها جمعیت، صخره سنگین تغیر رژیم را فشار میدهند ولی با اینکه انرژی مصرفی برای ازجای کندن این صخره ده برابر نیروی لازمست، این صخره حتی ذرّه ایی تکان نمیخورد زیرا نتیجه ی مثبت و  منفی یا اضافه منهای این فشارهای هرسویه بجای تکان دادن آن صخره استبداد در یک سمت، خنثی کننده فشار های مختلف الجهة همدیگر هستند و این یعنی این تلاشها نتیجه برآیندی ندارند. ما همه برای فشاری که میدهیم، تکانه ی حرکتی و جنبشی قائل شده و راضی میشویم در حالیکه ناظری که از دور به منظره مینگرد میبیند که صخره استبداد یک میلیمتر هم از جایش تکان نخورده است. بزبان ساده این فشار های بُرداری هم جهت نبوده اند تا این صخره قابل حرکت را به سراشیب سقوط و نابودی، به آنسوئی که باید، حرکت دهند.

نمیدانم این توضیح مقدماتی چقدر زاید یا چقدر به فهمِ استراتژی داشتن رژیم و توضیح فقدان گفتمان و استراتژی مخالفینش که “ما” باشیم کمک میکند.

رهبر جمهوری اسلامی به سالهای پایانی عمرش نزدیک میشود و غیر قابل تصور نیست که در انتخابات آینده ریاست جمهوری و مجلس، دیگر در دنیا و صحنه نباشد. و بهمین اندازه هم غیر قابل تصور نیست که در پشت صحنه، جنگ قدرتی بر سر تسهیم و تقسیم قدرت سیاسی وجود نداشته باشد. ولی بُروز نکردن چنین جنگ قدرت پنهانی به عرصه عمومی، نشان میدهد که همه جناحهای حاکم، هر قدر با یکدیگر در جنگ هم باشند روی یک نکته توافق دارند و آنهم اینست که مانع از این شوند که این رقابت و جنگ درونی  آنها علنی شده و برای مخالفین نظام، فضا و میدان مانور سیاسی در بین گروههای درگیر حکومتی فراهم سازد.

رژیم، طی این ۳۹ سال، بکمک شبکه های اطلاعاتی و ستون پنجمی خود در بین مخالفین، که من آنها را نیروی ۸۳%ی مینامم، با بکار گرفتن ظریفترین تکنیکهای اطلاعاتی و جاسوسی، با بکار گرفتن وسیع و ظریفِ تکنیکهای دیس اینفرماتیو(القاء گری، گمراه سازی و مانیپولاسیون) و با شخصیت کُشی فیزیکی و سیاسی، نه تنها مانع از کمترین نزدیکی مخالفینش بهمدیگر شده است بلکه تا توانسته رقابتهای ناسالم سیاسی را در بین جریانها و گروههای مخالفین خود دامن زده است تا مبادا آنها علیه رژیم کمترین همسویی با هم بیابند.

هیچ جنبشی بدون عنصر رهبری در هیچ عرصه ای و در هیچ دوره ایی از تاریخ به  موفقیت نرسیده است و این حکم بیش از همه عرصه ها، در عرصه سیاسی مصداق دارد. رژیم در دهه نخست حاکمیت خود، همه شخصیتها و چهره هایی که بنحوی میتوانستند در بین بخشی از مخالفین نقش راهبُردی، رهبری کننده و مرکزی داشته باشند را فیزیکی از بین برد و ترور کرد. اینجا بحث از رهبرانی است که نه برای کل جنبش ملی بلکه  رهبرانی برای بخشهای گوناگون اجزاء و زیرمجموعه ای یک جنبش ملی، میتوانستند نقش مرکزی داشته باشند. بیشتر این شخصیتها، رهبران ساده سیاسی هم نبودند بلکه چهره هایی با وزنِ کم یا بیش کاریسماتیک و داری اشتهار خوب اجتماعی بودند مانند روانشاد فریدون فرخزاد که علاوه بر نوع مواضع مردمی سیاسی اش نفوذ معنوی و کاریسماتیک فرهنگی بر طرفدران خود داشنتد. منظور از نفوذ کاریسماتیک یعنی نفوذی ورای گفتمان سیاسی و بحث و مبنای استدلالی میباشد.

بطور مثال امروز میرحسین موسوی به یک چهره کاریسماتیک برای بخش زیادی از مخالفان رژیم تبدیل شده است. بخش زیادی از طرفدران او، دیگر اندیشه نمیکنند که او چه میگوید بلکه به تجربه به او ایمان آورده اند. و کارکردِ کاریسما در تحولات سیاسی غیر از این نیست. نباید فکر کرد که همه آنهایی که پشت سر کاسترو، لنین، ماندلا، لینکُن راه افتادند دقیقاً میدانستند آن بزرگان چه میگویند ولی بی شک اگر این جاذبه کاریسماتیک نبود آن رهبران قادر نبودند توده های میلیونی را که بخشهای عمده آنها هم بیسواد بودند را بحرکت در آورند. در اینجا بحث کارکرد و ارزیابی مثبت و منفی، ُمَخّرب یا سازنده عامل کاریسما نیست بلکه فقط توضیح نقش کارکردی آن در یک جنبش وسیع اجتماعی یا سیاسی است. در یک کلام، کاریسما تابلوئی است برای توده ها و نه برای عقلاء.

رژیم با وقوف به این کارکردِ جاذبه کاریسماتیک رهبری بود که برجسته ترین چهره های مخالف خود را ترور کرد و با نفوذ سازمانی بدرون همه جریانهایی سیاسی مخالف، حتی جریانهایی فرهنگی  مخالف خود، کوشید از شکل گیری شخصیتهای کاریسماتیک با قابلیتهای رهبری کننده جلو گیری کند و موفق هم شد. این درحالیست که رژیم، در داخل  اردوی خودش، نقش و حرمت سید علی خامنه ایی را، بدون اینکه تره هم خُرد کند که مخالفین با چه ادبیات بحق مستهجن و تحقیر آمیزی از او نام میبرند بزرگ کرد و به آسمان کشاند.

تصویری که مخاطبین و پایگاه اجتماعی رژیم از رهبر دارند، آن تصویری است که در حسینیه ها توسط مداحان و در بین نیروهای مسلح توسط  کارشناسان ذهنیت ساز و آموزش دیده سپاه با ترکیبی از دروغ موزیکال انجام میشود نه آن تصویر چرکینی که در درون مخالفین از خامنه ایی وجود دارد.

رژیم از همان آغاز کار حکومتگری خود، بموازات اعدام و حذف وسیع فیزیکی مخالفین به تخریب شخصیتی رهبران بالقوه و بالفعل؛ خُرد یا درشت آنها هم پرداخت. رژیم تا همین امروز هم از لجن پاشی به شاه دست برنداشته است مبادا نام او و یاد حکومتش به کانونی برای تجمع بخشی از نیروهای مخالف رژیم مبدل شود. رژیم همین برنامه را بر سر دیگر جریانهای سیاسی مخالف خود نیز آورد و تا آنجا که میتوانست از انگیزهای رقابتی در بین مخالفان خود برای تخریب آنان بدست خودشان استفاده کرد.

بطور مثال، رژیم ضمن اینکه خود با مصدق پدر کشتگی داشته و دارد تا آنجا که میتواند با آوازه گری در اطراف او، سعی دارد سابقه شاه را با چنین تقابلی تخریب کند و این تقابل را به یک شکاف ترمیم ناپذیر تاریخی  و پایدار بین مخالفین خود مبدل سازد که در این راه، تا حدود زیادی موفق هم شده است.

چند روز پیش در سایت کلمه یادداشتی دیدم که در آن واژه (دوران ستمشاهی) تکرار شده بود. باید از دوستان کلمه پرسید آیا(دوران ستمشیخی) که کسی عنوان آنرا تا کنون نساخته و تا بحال بکار نبرده است، در مقایسه با دوران شاه چقدر ملایمتر و غیرستمگرانه تر  و فساد ناپذیرتر بوده است؟ که برای نویسندگان شما، دوران ستمشاهی باید ضرب المثل شود و نه دوران “ستمشیخی”؟ بخصوص در همان دورانی که بیشتر آوازه گران امروز جنبش اصلاحات و جنبش سبز، خود در ساختار قدرت بودند.

۲ روز قبل بر حسب تصادف به کلیپ تلویزیونی اعترافات تعدادی از مأموران ساواک رسیدم که از تلویزیون رژیم پخش شده بود. در این کلیپ یوتیوبی، یکی از آن ساواکیها مصاحبه کننده، به کشف ۹۰ کیلو تریاک در یک اتوموبیل تصادفی در قم که به اشرف پهلوی(قبل از انقلاب) تعلق داشته اشاره میکند. فقط قدری تفکر مسئولانه میتواند در بدترین و بهترین حالت به این نتیجه برسد که: این ادعا چه درست و چه غلط باشد، نَفسِ پخش آن از تلویزیون جمهوری اسلامی مانند صدهها مورد دیگر اعترافات تلویزیونی اعتبار آنرا زایل و امکان اثبات صحت و ثقم آنرا مطلقاً منتفی میسازد. حال، چقدر از ما نیروهای مخالف رژیم سعی کردیم بحکم پایبندی به اصول سیاسی، این روش لجن مالی رژیم را، آنجا که متوجه خودمان نبود محکوم و نقش کارکردی تفرقه آفرین آنرا افشاء کنیم؟

همانطور که در بالا اشاره کردم، خامنه ایی بطرف مرگ میرود و در یکی از این سالهای آینده خبرش را خواهیم شنید. یکی از سیاست های راهبُردی رژیم اینست که تا قبل از مرگ او علاوه بر ساختن یک یا چند چهره محوری و مطرح که نه تنها موافقین و فدائیان رژیم آنهارا قبول داشته باشند بلکه بطور بالقوه یا بالفعل، بتواند با مواضع مردمگرایانه نمایشی و ژستهای مدرن نمایانه پوپولیستی که میگیرد و نمایشات بی محتوای سیاسی که میدهد، بکمک ماشین مانوپولاسیون افکار عمومی، برای خود وجاهت کاریسماتیک ایجاد کند تا بخشی از مخالفین رژیم را ولو بطور موقت تا تثبیت اوضاع و رفع خطر فروپاشی حاکمیت، بسوی خود جلب کرده و آنها را به حلقه دفاع از حاکمیت بکشاند و از آنها در برابر نیرویهای دموکراتیک صربه گیر سیاسی بسازد . این یک استراتژی با راهبردهای عملیاتی(تاکتیکی) خاص خود است.

در برابر این استراتژی رژیم؛ مخالفین، یعنی آن ۸۳% نیروی پراکنده، باید اجازه ندهند رژیم با مانورهای عوامفریبانه برای آنها چهره سازی کند و گرگهای خود را با پوست گوسفند بمبانشان بفرستند. مخالفین باید یک نکته را که اهمیت مهم استراتژیک دارد درک کنند و آنهم اینست که هر مهره ایی که از درون این رژیم با هر درجه ایی از وجاهت سیاسی، بیرون آید نمیتواند از جنس مردم و برای مردم باشد.

چنین مهره ایی در بهترین حد ممکن میتواند ارزش مصرفی و تاکتیکال برای مخالفین داشته باشد و ارجگذاری و اهمیت کاریسماتیک و راهبردی ملی برای این مهره های ریشه دار در رژیم قائل شدن یعنی به تله رژیم افتادن، یا از آن بدتر، آگانه در حفر تله آن تلاش کردن و یا ضربه گیر سیاسی آن شدن است.

این ضداستراتژی، روی دیگری هم دارد و آن اینست که گفتمان و دکترین حکومت، خود را بر اساس تقابلهایش و گفتمان تقابلی اش تعریف میکند و از بستر آن تقابلهاست که  برای خود مشروعیت میسازد. من فرض را بر این میگیرم که آمریکا بَد و جهانخوار و مداخله گر و..، فرض را بر این میگیرم که اسرائیل تجاوز کار و… ، اصل را بر این میگذارم که محمد رضا شاه، از همان ته گور هم دارد بر مردم ستم میکند و شیخ عربستان مرتجع میباشد و.. . با همه این پیش فرضها؛ استراتژی درست مبارزه با استبداد کنونی، بما اجازه نمیدهد که با تقویت گفتمان ضد آمریکایی، ضد اسرائیلی، ضد عربستانی و ضد محمدرضا شاهی رژیم؛ هم، غیر مستقیم  برای آن مشروعیت بیآفرینیم و هم با این تقابل سازیهای غیر واقعی و بکار بردن نامناسب آنها به رژیم جایگاهی مترقیانه و زورگو ستیزانه بدهیم.

استراتژی درست ضد استبداد ولایی و “ستمشیخی” بما حکم میکند از تخریب آن جریانهایی که مبارزه اشان با رژیم در مجموع بنفع ملت و آزادی ما، برآیند مثبت دارند حمایت کنیم ولو اینکه باهدف سیاسی آنها موافق نیاشیم. فقط چینین حمایت متقابلی بین اپوزیسیون است که میتواند از این اپوزیسیونِ روی صفحات دنیای مجازی، اپوزیسیون میدانی و رزمی بسازد و برای آن در بین مردم اعتماد بیافریند.

در اینجا اینرا اکیداً بگویم با نیرویی که خط مشی عملیاتی آن با ما و مبارزه مردم موافق نیست ولو اینکه هدف اعلام شده اش ۱۰۰% با ما موافق باشد، حتی یک میلیمتر هم نمیتوانیم با هم حرکت کنیم ولی با آنها که در هدفشان با ما موافق نیستند ولی در شکل مبارزه اشان با ما مشابه اند و اشتراکات عملیاتی داریم میتوانیم با هم همکاری ۱۰۰%ی (تاکتیکال) داشته باشیم و این یک اصل عام مبارزاتی در همه شرایط است.

نتیحه:

افشاء و تخریب مهره های نم کرده استراتژیک و راهبردی رژیم یک وظیفه راهبُردی است و تقویت جریانهای همسو با دموکراسی و مطرح سازی شخصیتهایی که میتوانند حتی درمحدوده ایی کوچک نقش سازنده برای جنبش ضد استبدادی بازی کنند نیز یک وظیفه راهبردی است.

در صورت عدول از این دو وظیفه، بهتر است شخص اینقدر صداقت و شرافت سیاسی داشته باشد که خود را مخالف رژیم معرفی نکند.

*     این آمارها را من بر اساس نتیجه انتخابات دوره قبل ریاست جمهوری برگزیده ام که در آن انتخابات سعید جلیلی بعنوان نماد واقعی رژیم و شخص مطلوب رهبر قریب ۳ میلیون رای آورد. آرای دیگر به قالیباف، باهنر، رضایی، حداد عادل و ولایتی آرای مطالباتی رأی دهندگان بودند که مردم از موضع مطالبات اقتصادی و رفاهی داده بودند و نه  از موضع گرایش اعتقادی به آن افراد.

و آرای رئیسی درانتخابات اخیر هم (۱۶ میلیون) در حقیقت ادامه همان بلوک اصولگرایان دوره قبل است. از آرای رئیسی حدود ۳ میلیون آن آرای اعتقادی و بقیه اش آرای مطالباتی و رفاهی بودند. اگر البته آمار رژیم درست باشد که جای شک در این زمینه نیز هست.

استراتژی چشم اندازی رژیم: بحثی راهبردی

Share Button

اگر شیخ حسن روحانی به این آسانی توانست در این دو دوره انتخاباتی، مورد اجماع نیروهای اجتماعی مطالبه گر واقع شود دقیقاً به این علت بود که در پستی دور از نگاه مردم در این نظام خدمت کرده است ولی اگر برای یک لحظه تصور شود که او به لحاظ پتانسیل خود تفاوت و زاویه ای یا نظام دارد تصوری باطل است. روحانی همان هدفی را تعقیب میکند که رژیم میخواهد. سیاستهای موسوم به اعتدال و امید او نه از خود او بلکه از اقتضائات و ضروتهای وضعیتی است که جامعه در آن قرار دارد. بطور نمونه برجام نه پروژه شخصی روحانی و ظریف بلکه پروزه کلیت نظام بوده است. اغراق نیست اگرگفته شود چنانچه رئیسیِ قاتل هم رئیس جمهور میشد تفاوت جدی در مدیریت ریاست جمهوری کشور ایجاد نمیشد. تفاوت رفتار و سیاست ورزی روحانی با رئیسی نه  تفاوتی راهبردی در مواضع آنها بلکه در تفاوت جایگاهی و سابقه آنهاست. من فکر نمیکنم اگر رئیسی امروز بر مسند قضاء بنشیند همانطور عمل کند که در مقطع کشتار زندانیان سیاسی ۶۷ کرد زیرا آن فضا و آن شرایط از بیخ  بن تغیر یافته است. حالا رئیسی بخاطر آن سابقه نمیتواند از شر آن کرده که اراده رژیم بوده و او مجری آن اراده، آزاد شود ولی روحانی با تبسمی خندان و ملاطفت آمیز، از اجرای چنان وظایف شرم آوری آبرو نباخته رسته است.

پس از قریب ۳۹ سال از انقلاب اسلامی،با نگاهی به فضای سیاسی حاکم در جبهه مخالفین رژیم، میتوان دید که نیروهای مدعی رژیم درس چندانی از این دوران پرهزینه نگرفته اند و حتی  پسرفت هم داشته اند و اگر تغیری هم در آنها دیده میشود ناشی از الزامات گریزناپذیر و مطلقاً عینی (ابژکتیو) تحول دنیا طی این دوران بوده است نه خودبیداری.

تکرارگویی است اگر بگوئیم آیت لله خمینی و اسلامگرایی او در چنته سیاسی خود هیچ پیام آینده سازی برای مملکت و ملت نداشت. این مسئله چنان واضح است که دیگر با قطعیت کامل میتوان گفت آنرا خود حکام کنونی هم میدانند و اگر هنوز در حرف هنوز حرمت آن امامزاده را نگاه میدارند، نه بدلیل باور بدان انقلاب و رهبرش، بلکه بدلیل شوکت و مکنتی است که از برکت انقلاب بدان دست یافته اند. دفاع نیروهای حاکم از انقلاب دیگر نه دفاع از ارزشهای آن  بلکه دفاع از قدرت و ثروتی است که طبقه حاکم بدان دست یافته است و بهیچ قیمتی نمیخواهد از آن دست بکشد ولو ویرانسازی مملکت. بر این اساس تمام سیاستهای خُرد و کلان رژیم متوجه حفظ این قدرت آسان کسب شده و با کشتار و خونریزی تحکیم شده میباشد.

اما فاز ارزش زدائی از انقلاب و گفتمان آن بعنوان یک الزام تاریخی برای آزادکردن دست و پای رژیم از قید و بندهایی که با گذشت زمان دیگر برایش دست و پاگیر و توجیه ناپذیر میباشند، فازی آسان گذر نیست.

مرگ و میر رهبران و نسل دوران انقلاب البته شرایط را تا حدی آماده میکند ولی از آنجهت که رژیم طی این ۳۹ سال برای توجیه بلند پروازیهای برونمرزی و سرکوبهای درونمرزی، اجباراً  مجبور به تداوم  و تأکید بر گفتمان انقلاب و ارزش های آن  شده است، گذارِ عاری از تشنج در فرایند چنین استحاله مخاطره آمیزی تا مرحله تثبیت نظام  و پایگاه سازی اجتماعی مطابق با مرحله پسا انقلاب مستلزم رویکرد فرا استراتژیک تازه و مهره های رو نشده ای است که بتوانند برای دومین بار در یک بازی کلان تاریخی سرملت را کلاه بگذارند.

رژیم اسلامیستی ولایی با تکیه بر توده عقب افتاده، با اتکاء به خرافه پرستی آنها، آئین سازی از خرفه پرستی هایشان و ابزار سرکوب سازی از کینه ها و عقده های طبقاتی آنها، قدرت را بدست گرفت با تکیه برهمان اهرمها رقیبان خود را سرکوب و قلع و قمع کرد. ولی رژیم بهتر از منتقدینش میداند که با اتکاء به آن نیرویی که بکمک آن به قدرت رسید، تداوم حکومت در جهانی گلوبالیزه که بسرعت تغیر  کرده و در هم تنیده میشود، با جامعه ایی که برای پاسخگویی به نیاز مردمش حد اقل به نرخ رشدی ۵%ی نیاز دارد، نمیتواند دیگر؛ نه بر آن نیروهای کهنه تاریخی و نه بر آن خرافه های دینی اتکاء کند. زیرا آن نیرویی که آنرا بقدرت رساند نیروی تخریب و سرکوب بود ولی امروزه به نیروی سازنده و تثبیت کننده نیاز است. پس رژیم در آستانه یک گذار ضرور تاریخی قرار گرفته است که مضمون آن تغیر گفتمان انقلاب و تغیر پایگاه اجتماعی حکومت است.

روی کار آمدن دولت اصلاحات، پس از آن دولت احمدنژاد، سپس دولت روحانی در دور اول، بازتاب تقلای (بُرداری) رژیم برای عبور به این مرحله جدید بوده است که در عین حال کشمکش باندهای درون ساختار قدرت را بازتاب داده اند.

رژیم در سالهای پایانی عمر رهبرش خامنه ایی، دیگر فرصت زیادی برای میدان دادن بیشتر به این گونه نیروها و بازیهای آنان ندارد و باید قبل از اینکه رهبر بمیرد تکلیفش را یکسره کند. رژیم باید از خود چهره های جدیدی را بمیدان سیاست بفرستد که دستانشان از خونریزهای این چهار دهه پاک و از آلودگی به فسادهای کلان مبرا بوده  و از این شانس و توان برخودار هستند تا بکمک مانورهای های سیاسی پیچیده، بخشهایی از نیروهای متوسط جامعه را بعنوان نقطه اتکاء اجتماعی بسوی نظام کشیده و جذب کنند.

محور سازی یا محور شدن بحثهای مطالباتی بجای عقیدتی در دو انتخابات اخیر ریاست جمهوری، که بیشتر متوجه  نسل جوان، زنان و طبقه متوسط جامعه بود، گویای پیدا شدن و چیرگی نگاهی پراگماتیک، غیر آرمانی و غیر آئینی به عرصه سیاست در کشور بود. اینست آن نشانه ایی که مشخصه تحولات آینده سیاسی در مملکت میباشد و این ویژیگی با اتکاء به نیروهای سنتی و خرافه پرستان همخوانی ندارد. با این ویژگی اگر درست رفتار شود میتواند به عامل بقاء و اگر درست رفتار نشود به عامل زوال حکومت تبدیل گردد و رژیم اینرا میداند.

انتخابات ریاست جمهوری دوره ۱۱ که در آن سعید جلیلی بعنوان چهره نمادین اعتقادی رژیم کمی بیش از ۳ میلیون رأی آورد نشان داد که آرای رژیم و رهبرش از کُل ۵۵ میلیون آرای جامعه، همین ۳ میلیون است. در آن انتخابات آرای دیگر نامزدها، آرای مطالباتی، اقتصادی و اجتماعی و تبعاً سیال بود که رنگ و بوی ایدئولوژیک نداشت.

از جمع آرای ۱۶ میلیونی این دورۀ رئیسی(اگر تقلبی نشده باشد)، همان ۳ میلیون آرای جلیلی در دوره قبل، آرای اعتقادی جامعه و بقیه آرایی بودند که مردم و نسل جوان بخاطر وعده وعیدهای رئیسی به او دادند بدون اینکه به سابقه آمکشی های او نمره منفی بدهند که این خود نکته کم اهمیتی نیست.

معنای این تغیر و تحولات فرایندی برای رژیم اینست که دیگر روی حمایت توده های مردم از موضع خرافه هایشان، از موضع عقده  ها و کینه های کور اجتماعی و طبقاتی اشان نمیتواند حساب کند. رژیم دیگر بحثی از مستضعفین و مستکبرین نمیکند و این دو واژه توده رنگ کن از فرهنگ رژیم بطور کامل دیگر حذف شده است زیرا استکبار و استضعاف پیش از انقلاب دیگر بفراموشی رفته و امروزه، اقشار فرودست جامعه، مستضعف شدگان و پامال شدگان همین نظام هستند و مستکبرین هم،  تمام لایه های حکومتی.

طبقه جدید به مال و مکنت و قدرت رسیده دیگر به رهبرانی از طراز دیگری نیاز دارد که نه بخاطر “پیش صحنه” بودنشان در این چند دهه، حساسیتی در جامعه ایجاد کنند و نه بخاطر سرکوبگریشان دستانشان خونین و نه بخاطر دزدیهایشان کیسه هایشان انباشته از بیت المال باشد. تنها کافی نیست که چنین چهره هایی از این چند ویژگی برخورد باشند بلکه آنها باید چنان در نظام مسنحیل شده باشند که هرگز شانسی برای گردنکشی تحت هیچ شرایطی نداشته باشند. آنها نباید در وضعی باشند که بتوانند پس از چندی برای خود پایگاه اجتماعی ثابت و مستقل ایجاد کنند مانند سید محمدخاتمی و از او برجسته تر موسوی و کروبی و برخی چهره های دیگر سبز.

هاشمی رفسنجانی از آنروی مورد کین و غضب خامنه ایی بود که از خود دارای پایگاه سیاسی و اجتماعی ثابت بود. ولی روحانی علیرغم این دو دوره ریاست جمهوریش نتوانسته و نمیتواند برای حود پایگاه ثابت اجتماعی ایجاد کند زیرا انتخاب او از یکطرف مرهون آرای استقراضی اصلاحطلبان و سبزها بوده است و از سوی دیگر مرهون تأئید او بعنوان یک مهره مورد وثوق نظام و رهبری. من در ادامه به این مسئله که بخشی از نتیجه گیری تحلیلی این یادداشت است بیشتر خواهم پرداخت.

هر گفتمان سیاسی بطور طبیعی از نظر جامعه شناختی یک خاستگاه اجتماعی و بستر طبقاتی دارد.مثلاً طبقه متوسط و اقشار پیرامونی اش خاستگاه احزاب سیاسی لیبرال هستند و دموکراسی و سکولاریسم، گفتمان طبقه متوسط مدرن است. حال اگر تصور کنیم که مثلاً یک جنبش دهقانی یا کارگری و احزاب راهبرنده آنها پرچمدار دموکراسی و لیبرالیسم شوند تصوری از بیخ و بن باطل است. جنبش انقلاب اسلامی در متن این حکم جامعه شناسانه قابل توضیح است.

بر همین مبنا انقلاب اسلامی فاقد مضمون و پیام اجتماعی مترقیانه بود. از این گزاره منظور این نیست که گروههای اجتماعی در این جنبش برنخاستند بلکه منظور اینست که این اقشار اجتماعی نه به اعتبار مطالبات اجتماعی اشان بلکه باعتبار اعتقادات مذهبی اشان که مخدوش کننده و زیر پا نهنده همه مرزهای اجتماعی اشان و نوعی خود انکاری اجتماعی بود بپا خاستند و از این موضع به انقلاب پیوستند.

جامعه بپا خواست تا دینداران را بر بیدینان و سُست دینان چیره کند و در بخش سُست مذهب جامعه؛ پهلوی ستیزان را بر پهلوی پرستان، غرب ستیزان را بر غربزدگان. و در اینجا پهلوی ستیزی، آمریکا ستیزی و غرب ستیزی خود به یک آئین اعتقادی تبدیل شده بود تا بیان یک برنامه اجتماعی سیاسی و مطالباتی و لذا ماهیتی مذهبی و اعتقادی و صورتی سیاسی و غیر آئینی داشت.

اگر در این انقلاب، مسئله عدالت اقتصادی و اقتصاد توحیدی مطرح شد، بمعنای عدالت امیر المومنینی و صِله رَحِمی و ضعیف نوازی مهترانه بود نه عدالت بمعنی وجود یک نظام اقتصادی اجتماعی مدرن مبتنی بر قدرت متوازن اجتماعی و سیاسی بین فرودستان و فرادستان که در آن ارزشهای مادی و فرهنگی(تقریباً) به نسبت سهمی که هر گروه و طبقه اجتماعی میباید توزیع شود و پشتوانه آنهم موازنه قدرت سیاسی و اجتماعی نه شفقت فرمانروایان.

عدالت امیر المومنیی یعنی عدالتی صدقه خوارانه و گداپرورانه. عدالت علی، برده داری را حرام نمیداند، ولی کمک به زنان شوهر مرده و مستمندان مسلمان را از محل کار غلامان روا میدارد. اگر همه ادعاها در این زمینه راست هم باشد، علی نمیگوید این کسیه های پر از آرد و برنج و خرمایی که او شبها بدوش میکشیده تا به بیوه زنان و مستمندان برساند از کجا می آمده است؟ مزخرفات در این زمینه ها زیاد است ولی در اینجا هدف نشان دادن تفاوت  ادعا های عدالت دینی با عدالت مبتنی بر توازن قدرت سیا سی و اجتماعی در جامعه است.

هیچ نباید تعجب کرد که سرنوشت آن عدالت اقتصادی امیر المومنینی در مملکت اسلامی شده ما، ظرف نزدیک به ۴ دهه، به نظام دزدسالاری کنونی بیانجامد و از تخمی که گفتمان انقلاب اسلامی گذاشت، اژدهای مردمخواری برون آید که سیرایی ندارد وبرای حرص افزون خواهی آن پایانی نیست. نباید تعجب کرد از درون آن گفتمان هزارسال تبلیغ شده، نسل و نسلهایی برون آید که هویت(تاریخی و اجتماعی) گذشته اشان سوخته و بر تل خاکستر آن؛ شبح سیال متغیر و بی رنگی عاری از هر هویتی شکل گرفته است.

نسل جوان ورزش دوست این مملکت در ورزشگاهها پرچمی را بعنوان پرچم ملی خود باهتزاز در می آورد که نام الله عربی وسط آن، از دو زاویه نافی هویت ملی ما است. در درجه اول عربی بودن آن و در درجه دوم آسمانی، فرا جغرافیایی و فرا زمانی/مکانی بودن آنست و نافی هرگونه مرزبندی در این کره خاکی. معنای نمادین این پرچم اینست که یک باورمند دینی ساکن ایران به یک تاتار در تاتارستان روسیه تا حد برادری نزدیکتر است تا (حتی) یک مسیحی که در سرزمین ایران زندگی میکند. این پرچم نافی ملیت و هویت تاریخی ماست بدون اینکه ما در این نکته بسیار مهم تا کنون اندیشه کرده باشیم. و حتی نافی دینیت ماست زیرا که سه رنگی آن بعنوان سمبل ملی، نافی پیام دینی آن الله آنست. پرچم واقعی اسلام همان پرچم یکسره سیاه القاعده است که فقط نماد الله میباشد. و پرچم ملی ما همان پرچم شیر خورشید نشان پیشا انقلاب ماست که در پس آن تاریخ پیش و پسا مشروطیتمان و شجره تاریخی ما نهفته است. در یک نظام مردمی و مدرن الله و قرائت از آن مسئله ای فردی و میهن مسئله ایی ملی و زادبومی است و این دو باید از هم جدا باشند.

در بحث از چالش تاریخی امروز رژیم و مسئله نوشوندگی و توان انطباقش با دنیای امروز، باید از این چالش( برآمدن از کهنه پرستی و نیاز به نو شوندگی ) بعنوان یک پدیده پارادوکسال تاریخی نام برد که این پاردوکس را باید شناخت تا به نقاط ضعف و قدرت آن پی برد. بزبان دیگر بتوان آنرا آسیب شناسی کرد.

بطور مثال، در عرض یک یا دو سال میتوان در یک کشور عقب مانده یک کارخانه نساجی یا تولید وسائل خانگی ساخت. در عرض همین مدت هم میتوان چند هزار نوجوان روستایی را تربیت فنی داد و در پشت دستگاههای آن کارخانه به کار گماشت. برای تربیت کادر های فنی بالاتر یا مدیرتی آنهم، این مدت ممکنست ۴ یا ۵ برابر باشد. ولی اگر فکر کنیم که این کارگران ظرف همان دو سال ذهنیت طبقاتی و اجتماعی کارگری و شهری بیابند و فرهنگ روستایی خود را فراموش کنند، از تغیرات اجتماعی چیزی نفهمیده ایم. مدرنیزاسیون دوران پهلوی ظرف قریب ۶۰ سال چهره اقتصادی و بافت فتودالی و ایلی/عشایری جامعه ایران را تغیر داد. ولی برای تغیرات فرهنگی و تغیرچهره سیاسی مملکت دهها برابر این زمان هم کوتاه بود و این فرایندی بود که در تمام دموکراسی های مدرن دنیا قبلاً طی شده است.

ایران سال ۵۷ از نظر اقتصادی نزدیک به ممالک درجه دو  اروپا بود ولی از نظر سیاسی از اروپای قرن ۱۸ هم عقب تر. چون همین فرایند صنعتی شدن که در ایران، ۴ دهه طول کشید در اروپا بیش از ۲ قرن طول کشیده بود. از سنن رونسانس اروپایی در اینجا میگذرم که بستر مناسب فرهنگی را برای استقرار دموکراسی در اروپا آماده ساخته بود.

این توده شتابان شهری و صنعتی شده ایران، تاب انطباق با این تغیرات سریع را نداشت. دانشجوی از شهرستان آمده اش دموکراسی اروپائی میخواست و خیل میلیونی مهاجرین روستائی و کارگر از دهات آمده اش فرهنگ مدرن شهری را تاب نمی آورد و نسبت به جامعه شهری بیگانه بود و آنرا ضلالت دینی میدانست. روشنفکرش با رژیم در ستیز بود زیرا به او اجازه براندازی نمیداد تا مُدلهای روشنفکرانه سیاسی خودش را در جامعه پیاده کند و بنا براین به دیکتاتوری متهم میشد که البته دیکتاتور هم بود. ولی دیکتاتوری علیه کی؟ و چی ؟ اینرا دیگر کسی به تحلیل نمیگذاشت. رضا شاه قلدر و دیکتاتور بود ولی علیه کی؟ و چه گروه اجتماعی؟ اینها دیگر مسئله روشنفکر ایرانی نبود. رژیم شاه نوکر غرب بود و این روشنفکر میخواست(عملاً)  تا مملکت نوکر شرق و روسیه شود. مصدق* خدا و رب النوع ترقی و آزادی، و شاه ابلیس بود زیرا اولی دموکراسی میخواست و این یک دیکتاتور بود. هیچیک از این روشنفکران از خود نمی پرسند اگر قریب ۲۵ سال پس از کودتا، و پس از آنهمه تغیرات فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی و شهری شدگی طی آن ۲۵ سال مردم دنبال خمینی افتادند، چه تضمینی بود که در آن دموکراسی مصدقی*؛ نیروهای مذهبی پس از چند مانور مذهبی با بسیج مساجد و حسینه ها در همان موقع؛ همین موتلفه و فدائیان اسلام نظیر نواب صفوی در آن جامعه فئودالی قدرت را نربایند و ایران فتودالی و ایلی آنروز را نه به سرنوشت امروز، بلکه به سرنوشت افغانستان طالبان دوچار نکنند؟ اگر خمینی ایران را طالبانی نکرد نه اینکه نمیخواست بلکه ظرف این ۲۵ سال پس از کودتای ۲۸ مرداد تغیرات ساختاری ناشی از اصلاحات شاه اجازه چنین عقب گردی و طالبانیزه کردن ایران را بله او نمیداد.*[در بحث از مصدق، هیچ مصدق طلبی تا کنون نوشته ایی از مصدق که تعریفی مشخص از دموکراسی مورد نظرش جز همان انتخابات آزاد؛ در آن جامعه ایی که آخوندها بر فرهنگش سیطره داشتند و ملاکین و سران ایلات، فرمانروایان روستاهایش بودند و آرای روستائیان  هزار هزار از سوی ملاکین خرید و فروش میشد چه نوع دموکراسی میتوانست پیاده شود که کودتای ۳۲ نگذاشت را ندارند تا ارئه کنند. بحر طویل سازان که اینها را میبافند نمیدانند که دموکراسی و انتخابات یک سازو کار جامعه صنعتی است و انتخابات و دموکراسی آئین بورژوازی نه طبقه فئودال و روحانیت بازار بنیاد]

در ملتقای تاریخی ۵۷، نیروهای مذهبی ضد مدرنیزاسیون شاه، از موضع فرا ارتجاعی در برابر رژیم او قرار گرفتند و دیگر نیروهای پیش گفته و روشنفکرنما و شهری شده از منظر سوپر مدرن. ولی  این دو نیرو، در یک نقطه سیاسی/تاریخی بهم رسیدند و آنهم براندازی رژیم شاه بود که در آن موفق شدند. نمونه چنین اتفاق حیرت انگیزی در تاریخ دنیا بی سابقه است که یک نیروی فوق ارتجایی بتواند نیروهای مدعی ترقیخواهی را نه با خود متحد و همسو، بلکه بدنبال خود مانندگله گوسفند به مسلخ تاریخی ترقیخواهی بکشاند و نخبگان آنرا هم بنام محارب و مفسد فی الارض ذبح شرعی کند.

در این انقلاب، آیت الله خمینی بخش عمده نیروهای میلیویی توده سنتی را پشت سر خود داشت که از موضع فرا ارتجاعی با رژیم شاه مخالف بودند و این نیروهای سوپر مدرن هم بخش عمده نیروی طبقه متوسط  را، که با نشناختن ظرفیت و توان اجتماعی خود و ارزیابی غلط از وزن خود در آن جنبش، کمر به سرنگونی رژیم بستند و بدنبال خمینی افتادند. گفتمان ماورای ارتجاعی خمینی آن توده عقب مانده را بسیج کرد و تئوری پردازیهای مدرن نمای این گروه دوم هم، میلیونها جوان تازه به صحنه آمده تشنه آزادی و شورشی شهری شده  را بمیدان کشید.

خمینی هرگز نمیتوانست حتی در یک مورد، برنامه یا طرحی مدرن و مقتضی با جهان امروز را مطرح و ارائه کند زیرا در آنصورت دیگر آن توده های میلیونی سنتی را نمیتوانست جلب کند. حزب سیاسی اسلامیستها به رهبری خمینی؛ مساجدشان، هیئت های عزاداری و تکایا و زورخانه هایشان، خیل دهها هزاری مداحان و روضه خوانانشان، مجالس روضه خوانی و قرائت قرآنشان بود.

تراژدی این بود که خمینی از برنامه ای ارتجاعی اش حتی در حرف عدول نکرد و هرگز به پذیرش مفاهیمی مانند دموکراسی و آزادی احزاب و زنان و.. ، تن نداد ولی این جماعت روشنفکر پهلوی ستیز به آسانی هویت مستقل  سیاسی و ایدئولوژیکی خود را به کمک تفاسیر سیاسی مصلحتی و انقلابی نما ترک کرد و تا مرحله مستقر سازی و تثبیت حکومت رژیم جدید که هنوز با آئین دولتمداری و نظم بوروکراتیک آشنا نبود دنبال او رفت و حتی در آن مراحلی که تیغ تیز جلادان رژیم بر گلوی فرزندان دگراندیش در مملکت نشسته بود نیز از کمک  بدان خود داری نکرد و کمک کرد تا مستقر شود.

در یک تقسیم کار تاریخی نانوشته، خمینی نیروی دوم و گفتمان آنرا به ذخیره سیاسی خود تبدیل کرد و این نیروی دوم دلخوش به حضور برخی چهره های ملی در دولت و دلخوش به وعده های خمینی، که مارکسیستها هم آزاد هستند، مست از حرکت دهها میلیونی توده ایی، گوسفندوار دنبال این قصاب تاریخی خود افتاد و تا سلاخ خانه پیش رفت.

خمینی و اعوان و انصارش که تجربه ایی در دولتمداری نداشتند، نه از روی باور به ارزشهای اعتقادی جبهه ملی و نهضت آزادی بلکه از روی ناتوانی در اداره مملکت این گروه از میلیون را بخدمت گرفتند تا مانند کاندوم از آنها استفاده کنند و نیروی خود را روی ماشین جنگی و سرکوب که مدیریت آن برایشان آسانتر بود متمرکز ساختتند.

طی ۳۹  سال گذشته، نه آن نیروی مدرن نمای دوم کاملاً از امیدهایش به این رژیم دست شسته است و نه نیاز این رژیم به جلب حد اقل بخشی از نیروهای مدرن و مصادره کامل گفتمان مدرن آنها برطرف شده و بخود کفایی فرهنگی و گفتمانی رسیده است. بدنه رژیم از درون یک فضا و بستر کپک زده تاریخی فرا روئیده است که در مقابل امروزی شدن بشدت و بطور طبیعی مقاوم میباشد. و اینست آن مسئله ای که دقیقاً چالش عمده تاریخی رژیم است. رفتار رژیم با مخالفینش پس از سرکوبهای دهه اول انقلاب که متوجه تسلیم ناشدگان به نظام و گفتمان خمینیستی بود، وارد مجرای هویج و شلاق نسبت به منتقدینی شده است که هنوز در حاشیه صحنه باقی مانده اند یا امید دارند تا باقی مانده و در آینده به بازی گرفته شوند.

رژیم بخوبی میداند که باید تغیر پایگاه اجتماعی و گفتمانی بدهد تا بتواند ماندگار بماند. ولی این امر جز با تسلیم نمودن کامل آن بخشی از روشنفکران طبقه متوسط که بنوعی متولی گفتمان مدرن در جامعه است و  مصادره بمطلوب سرمایه سیاسی و هویت تاریخی آن بسود رژیم غیر ممکنست.

با پیوستن تسلیم آمیز اصلاحطلبان، بخشی از این ترکیب شیمیایی سیاسی تأمین میشود ولی این کافی نیست. در صورت تسلیم سران و فعالین جنبش سبز بخش ضرور دیگر این ترکیب شیمی/سیاسی میبایستی تأمین میشد که نشده و کینه حیوانی خامنه ایی هم نسبت به رهبران جنبش سبز از همینجا برمیخیزد. رژیم فکر میکرد با جذب این دو نیرو خودبخود زیر پای بقیه نیروهای نا سازگار و مخالف خالی میشود و خطر سرنگونی اش در آینده برطرف میشود که تا کنون موفق نشده ولی هنوز مأیوس هم نشده است.

رژیم در برخورد با این چالش و رفع این کاستی، دو رویکرد متفاوت اتخاذ کرده است: اولی تطمیع و تسلیم آن بخش از نیروهای منتقد و مخالف که جذب آنها محتمل است و دیگری بدیل سازی برای آنهاست. بطور مثال رژیم از خودش اصلاحطلب سازی میکند که نمونه های مشخص آن افرادی نظیر عارف، کواکبی، محجوب و کمالی میباشند و در اردوی مخالفان که هنوز ساختن ذوحیاتین سیاسی از “ضد/موافق” رژیم ممکن نیست، به عملیات ستون پنجمی و مهره سازی و مهره کاری مشغول است که نمود آنرا در موضعگیریهای متناقض برخی فعالین سیاسی  سابقه دار میتوان یافت.

ولی بموازات این تلاش جذب کننده (یا اسیمیلاسیون سیاسی)، رژیم سعی دارد از درون خود نیز تا آنجا که ممکنست مهره مدرن نما بیرون بدهد. چنین مهره هایی را نمیتوان از میان لایه های و ارگانهای شناخته شده و بدنامی مانندبسیج، سپاه، وزارت اطلاعات، دستگاه قضایی و.. ، بیرون داد. انتخابات ریاست جمهوری گذشته و رفوزه شدن رئیسی در آن، به رژیم نشان داد که این امر ناممکن است. بنا بر این بهترین ارگانهایی که میتوان از درون آنها مهره های مدرن نما و بقول معروف تجدیدنظر طلب سرهم بندی و به بازار عرضه کرد، نهاد هایی است مستقیماً درگیر سرکوب مخالفان و آلوده به رسوائی های کلان مالی نبوده اند. شکست قالیباف در سمت شهردار تهران برای پست ریاست جمهوری نشانداد که مردم سابقه این شخص را در سمت فرمانده نیروی انتظامی، سرکوب دانشگاه و چپاول شهرداری را فراموش نکرده اند.

اگر شیخ حسن روحانی به این آسانی توانست در این دو دوره انتخاباتی، مورد اجماع نیروهای اجتماعی مطالبه گر واقع شود دقیقاً به این علت بود که در پستی دور از نگاه مردم در این نظام خدمت کرده است ولی اگر برای یک لحظه تصور شود که او به لحاظ پتانسیل خود تفاوت و زاویه ای مردم گرا با نظام دارد تصوری باطل است. روحانی همان هدفی را تعقیب میکند که رژیم میخواهد. سیاستهای موسوم به اعتدال و امید او نه از خود او بلکه ناشی از مقتضیات و ضروتهای وضعیتی است که جامعه در آن قرار دارد. بطور نمونه برجام نه پروژه شخصی روحانی و ظریف بلکه پروزه کلیت نظام بوده است.

اغراق نیست اگرگفته شود چنانچه رئیسیِ قاتل هم رئیس جمهور میشد تفاوت جدی در مدیریت ریاست جمهوری کشور ایجاد نمیشد. تفاوت رفتار و سیاست ورزی روحانی با رئیسی نه  تفاوتی راهبردی و ماهوی بلکه تفاوت جایگاهی و سابقه آنهاست. من فکر نمیکنم اگر رئیسی امروز بر مسند قضاء بنشیند همانطور عمل کند که در مقطع کشتار زندانیان سیاسی ۶۷ کرد زیرا آن فضا و آن شرایط از بیخ  بن تغیر یافته است. حالا رئیسی بخاطر آن سابقه نمیتواند از شر آن کرده که اراده رژیم بوده و او مجری آن اراده، آزاد شود ولی روحانی با تبسمی خندان و رضایت مندانه، ناشی از رستن از اجرای چنان وظایف شرم آوری آبرو نباخته روسفید باقیمانده است.

خلاصه اینکه رژیم مانند کوهنوردی است که برای اجتناب از سقوط حتمی باید بالابرود ولی در این بالا رفتن بر جائی پا نهاده است که میداند سست و ریزش کردنی است. به حلقه ایی یا سنگی آویزان است که میداند قابل اطمینان است ولی برای بالا کشیدن خود توانش را ندارد. جذب بخشی از نیروهای متوسط جامعه، بخشی از روشنفکران سیاسی فرصت طلب و تکنوکراتهای عاری از هویت سیاسی و اعتقادی میتواند کمک کند تا این رژیم آن پایگاه زوال یابنده ای که از آن برآمده و با آن بقدرت رسیده است را ترک کند و برای خود موقعیتی جدید، بر پایه گفتمانی جدید و یک نیروی اجتماعی جدیدی دست و پا کند. همه اینها مستلزم مصادره آن سرمایه سیاسی است که هنوز در حال حاضر علیه اوست تصرف آن سرمایه برای رژیم چه با فریب یا تطمیع و حتی تهدید یک ضرورت است و شیخ حسن روحانیمیدان دار مرکزی و مهره اصلی این پروژه است و احتمالاً نامزد مناسب جانشینی رهبر.

این بحث ادامه دارد.

 

شیخ حسن روحانی و جایگاه او در آرایش سیاسی و ساختار قدرت

Share Button

در باره توسعه طلبی های آمریکا و امپریالیست بودن آن زیاد گفته شده و میشود ولی برخلاف تصور عمومی این توسعه طلبی نه نظامی و ارضی بلکه اقتصادی است که ناشی از برتری اقتصادی آن کشور است. و این چنین توسعه طلبی از طبیعت اقتصاد ناشی میشود و نه از طبیعت مردم یا رژیم یک کشور. اگر آمریکا در این یا آن گوشه دنیا مداخلات نظامی میکند به انگیزه توسعه طلبانه نیست، توسعه طلبی آمریکا در تکنولوژی اَپِل، مایکرو سافت، بوئینگ، مک دونالد، کوکاکولا و… ، قرار دارد. هرکشوری که واقعاً مخالف توسعه طلبی آمریکاست میتواند این شرکتهای فرا ملتی آمریکا را تحریم کند نه اینکه برای رابطه با آنها سر و دست بشکند!

آنچه بعنوان مداخله گری آمریکا در دنیا معرفی میشود، به این علت است که آمریکا قدرتی جهانی است و بزرگترین قدرتی است که میتواند جلوی تروریسم، توسعه طلبیهای ممالکی چون روسیه را بگیرد. اگر قدرت آمریکا نبود بلوک ورشو تمام اروپا و حتی دنیا را بلعیده بود و بلایی بر سر دنیا می آورد که بر سر خود ممالک کمونیستی آورد. اگر آمریکا نبود ویتنام و کامبوج و لائوس و فلیپین و کره جنوبی یک لقمه چپ چین شده بودند. اگر آمریکا نبود صدام حسین تمام دولتهای کوچک حاشیه خلیج را بلعیده بود و اگر قدرت آمریکا نباشد رژیم ایران با صدور تروریسم شیعی تمام منطقه را به یک کنفدراسیونی از دولتچه های حکومتهای اسلامی مدل حکومت اسلامی خودمان تبدیل میکند.

شیخ حسن روحانی محلل دوره گذار رژیم از مرحله گفتمان انقلاب و استبدادِ سختِ ولائی به نظامی تثبیت شده، ماندگار و سازگار با جهان است 

وقتی از ساختار قدرت سیاسی بطور تئوریک صحبت میکنیم، دستگاه دولت، ماشین نظامی و انتظامی، دستگاه قضائیه و مقننه مورد نظر است. در تمام نظامهای مدرن دنیا با هر درجه ایی از دموکراسی فقط به ِصرف چرخش مداوم و منظم انتخاباتی، این ساختار قدرت متجانس و یکپارچه است. در این چنین نظامهائی قدرت فراقانونی و ناپیدا یا موازی وجود ندارد.

ولی در ایران ما، ساختار قدرت سیاسی که آنرا در مجموعه اش حکومت میخوانیم، نه تنها ارتش، دستگاههای اطلاعاتی، نیروی انتظامی، و دستگاه قضائی (به اعتبار بورکراسی اش نه اقتدار قضائی اش،)، تابع دولت نیستند بلکه بر بالای سر این دولت علنی که منطقاً  باید مسئول و پاسخگو باشد؛ شخص رهبر، شبکه امامان جمعه، بسیج، شورای خبرگان رهبری، شورای امینت ملی، شورای نگهبان، تشخیص مصلحت نظام و سازمانهای شبه نظامی متعددی را داریم که قدرت و اختیاراتشان، هم از دولت بیشتر است و هم دولت کمترین نظارت و نفوذی بر آنها و عملکردشان ندارند.

میتوان تصور کرد که در پس این ساختار دو گانه قدرت، ستادی مرکزی زیر نظر رهبر هم وجود دارد که همه این سازمانهای مختلف حکومتی را هماهنگ میکند. من از وجود چنین سازمان مفروض ولی ناشناخته ایی میگذرم و فقط به اعتبار ارگانهای پیش گفته از دولت پنهان و دولت رسمی نام میبرم.

دولت پنهان یا لایه سیاسی نظامی طبقه حاکم، بعنوان مجموعه سران حکومتی، به این دولت اسمی نیاز دارد تا امور جاری و خدماتی مملکتی را بچرخاند، از گرفتن مالیات تا جاده و راه سازی و امور شهری نظم عمومی ثبت احوال و .. ، گرفته تا نمایندگی کردن مملکت در مناسبات خارجی. این دولت پنهان و موازی نه تنها در قلمروی قدرت بالامنازع خود اقتدار کامل دارد و از دولت اسمی بطور کامل مستقل و منتزع میباشد بلکه نفوذ و کنترل خود را بر ارگانهای دولت اسمی هم تا آنجا که آن ارگانها با حوزه اقتدار او همپوشی می یابند اِعمال میکند. فرضاً بانک مرکزی مجبور است؛ سیاستهای پولی خود را، وزات اقتصاد و دارایی سیاست های مالی و گمرکی خود را، وزارت ارتباطات و فنآوری اطلاعات نظارت شنودی واینترنتی خود را، وزارت کشور نظارت انتخاباتی  و نظم شهری خود را و وزارت اطلاعات کنترل امنینی خودرا و.. ، با دولت پنهان هماهنگ سازند.

در دموکراسی های مدرن دنیا نه تنها چنین دوگانگی در ساختار قدرت وجود ندارد بلکه ساختار قدرت بطور کامل یکپارچه بازتاب آن نظم عمومی است که از منافع ملی برخاسته است چه در روابط خارجی و چه داخلی، دولت در این ممالک نماد و نمود آن نظمی است که منافع ملی در پشت آن قرار دارد.

در رژیمهای دیکتاتوری بر حسب اینکه چه نوع دیکتاتوری منظور نظر باشد ممکنست همین نوع حکومت دوگانه وجود داشته باشد و یا نه ساختار دولت،  مدرن  و واحد باشد. [خیلی از دیکتاتوریها صرفنظر از میزان خشونتشان، میتوانند مدرن و ملی باشند مانند دیکتاتوریهای نظامیِ ترکیه، شیلی، برمه، تایوان (چیانکای چک)، ویتنام، نظامیان برزیل، سوهارتو (اندونزی)، شاه و رضا شاه در ایران، حسنی مبارک و سادات در مصر، حکومت های سلطنتی های اردن و مراکش و تقریباً تمام حکومتهای سلطنتی حاشیه خلیج فارس.(  با این توضیح که خصوصیت ملی بودن این حکومتها مطلق و یکسان نبوده و نیست)].

غرض از توضیح تفکیکی دیکتاتوریهای اینست که اینگونه حکومتها را نباید بر اساسی میزان اعمال قهر و خشونتشان که برآمده از تهدیدات امنیتی داخلی و خارجی است، بلکه بر اساس جهتگیری سیاسی فرا استراتژیک و پایگاه اجتماعی اشان تعین هویت کرد. با چنین اسلوبی دیگر نمیتوان فرضاً بین دیکتاتوری توسعه طلب و ملی گرای حسنی مبارک در مصر با دیکتاتوری خانوادگی بشار اسد در سوریه، عمر البشیر در سودان و  استبداد فرقه ایی/مافیایی ولایی ایران علامت تساوی نهاد و از همه آنها تحت عنوان دیکتاتوری نام برد.

نه در رژیم شاه دولت پنهانی وجود داشت و نه در دیکتاتوریی حسنی مبارک و سادات در مصر. منافع ملی در این دیکتاتوریها بطور عمده تعین کننده سیاستهای کلان آنها بود.

بهر صورت دولت روحانی بر متن چنین ساختار دو گانه ای سرپرستی دولت رسمی را بعهده دارد که در سیاست خارجی هم، تابلوی علنی نظام و دولت پنهان است. اما حسن روحانی یک تکنوکرات ساده حکومتی نیست که از سوی رهبری نظام به یک پست دیوانی برگمارده شده باشد. او بمدت ۱۸ سال دبیر یا عضو شورای امنیت ملی بوده است که یکی از ارگانهای ناظم و ناظر بر اِعمال دیکتاتوری دولت پنهان بوده و میباشد. هیچ معلوم نیست که اگر او بجای عضویت شورای امنیت ملی، در سال ۶۷ توسط خمینی به سمت عضو هیئت مرگ منسوب میگردید، کاری جز آن میکرد که رئیسی، پورمحمدی، نیری و اژه ایی کردند.

شانس روحانی در این بوده است که بجای سرپرستی ارگان کین و غضب کور حاکمیت، به سرپرستی ارگانی گمارده شده بوده است که وظیفه اش راهبرد عقلانی نظام در پیچ و خمهای سیاسی دنیا و منطقه و داخل کشور بوده است. قرار گرفتن در این سمت او را به مسیری رانده است که بیش از پبش از منظر سیاستهای راهبُردی چشم اندازی رژیم، که در آنها سرکوب و کشتار مستقیم نقش نخست را ندارد، به مسائل حکومتی بنگرد و سر گرم باشد.

سمت او در شورای امنیت ملی بعنوان یک ارگان پشت صحنه قدرت، نه تنها به او این شانس را داده بوده است که پاکدست از کوران سرکوبهای خونین این چند دهه حکومت بیرون آید و از مسئولیت شرکت مستقیم بگیر و ببند و گردانندگی ماشین اعدام رژیم برکنار بماند بلکه به او این فرصت را نیز داده است که از زاویه عقلانی تر و ستادی نه عملیاتی، در سیستم حکومتی ایفای نقش کند و بدون هزینه شهرت خود، از تجربه آدمکشیهای دیگر عوامل رژیم بیاموزد و تجربه کسب کند.

برکنار بودن از عملیات میدانی و نقش ستادی داشتن در تقسیم وظیفه بین مهره های نظام، به او این فرصت را هم داده است که درک کند خشونت و قهر برای تثبیت نظام اثری موقتی دارند و باید سرانجام جای خود را به سیاست های سنجیده تر مبتنی بر تغیرات و تحولات نظام مند و تجربه شده بدهند. در یک کلام نقش او نقشی ستادی برای همان سیاستی بوده است که رئیسی و لاجوردی مردان میدانی آن بوده اند.

ترکیب کابینه دوازدهم و پشت گوش انداختن وعده های انتخاباتی از سوی روحانی کمترین شباهتی با آنچه میباست باشد و انتظارش میرفت، یعنی انعکاس دهنده حداقلی از انتظارات آن رائ دهندگان ۲۴ میلیونی ندارد. برخلاف ژست های دوره تبلیغات انتخاباتی، روحانی قصد ندارد جاده صاف کن اصلاحطلبان به ساختار قدرت شود که در صورت وارد شدن، تمام قدرت را، در بلند مدت، از چنگ طبقه حاکم در خواهند آورد. او نماینده عقلانیت استبدادی رژیم است. عقلانیتی که معنای آن اینست که رژیم  به چه راهی برود تا روابط خود را با جامعه ترمیم کند، تا پایگاه اجتماعی خود را برای روزیکه دیگر سرکوب مستقیم و بگیرو ببند جواب ندهد، گسترش دهد، تا سیاست خارجیِ از ریل خارج شده با دول منطقه و غرب را ترمیم کند، تا اپوزیسیون را از اصلاح طلبش گرفته تا براندازش خلع سلاح، خلع شعار و خلع برنامه کند.

خیلی ساده، روحانی بصورت مستقیم از زیر بار آن مطالباتی که انجامشان، تحت شرایط کنونی در پایانه خود، دینامیسمی ساختار شکنانه ایجاد میکنند، مانند رفع حصر، گشایش فضای سیاسی، میدان دادن به زنان و جوانان و جنبش مدنی، نزدیکی به غرب و آمریکا شانه خالی میکند و وانمود میسازد که باز کردن این گره ها در دست او نیست بدون اینکه به این مسئولیت اخلاقی فکر کند که اگر قدرت رئیس جمهوری ندارد بیخود کرد نامزد شد و از مردم خواست تا به او رأی بدهند. او تقصیر را متوجه نهادها و ارگانهایی میکند که آدرس سیاسی معینی ندارند. سیاست زیرکانه روحانی این توهم را در جامعه ایجاد میکند که او میخواهد، ولی نمیگذارند! این سیاست در بدترین حالت برای روحانی، دولت او را دولتی بیعرضه و ضعیف معرفی میکند نه دولتی که کاملاً اگاهانه خود را با رهبری و دولت پنهان هماهنگ میکند.

دولت روحانی در هفته قبل یک اعتبار ۸۰۰ میلیون دلاری یعنی ۳ هزار میلیارد تومانی برای توسعه موشکی بدون کمترین بحثی در رسانه ها یا مجلس از تصویب مجلس گذراند، درحالیکه، محمد باقر نوبخت رئیس سازمان برنامه و بودجه او، در همان روزها از کسر بودجه نجومی ۳۸ هزار میلیارد تومانی دولت پرده برداشته بود.

روحانی و وزیر خارجه اش ظریف در ابراز حمایتشان از سیاسیتهای جاه طلبانه موشکی و دخالت در سوریه بنفع اسد و مداخله نظامی در عراق و یمن کمترین زاویه ایی با تندروترین محافل نظامی حاکم ندارند. این عرصه ها نه عرصه های تاکتیکی و حتی استراتژیک بلکه از محوری ترین اجزاء دکترین امنیتی حکومت میباشند که از عمق هویت ساز وجود آن برمیخیزد. تمام سیاستهای دیگر رژیم بشمول میدان دادن یا ندادن به آزادیهای مدنی یا دیگر سیاستها از این عمق راهبردی سرچشمه میگیرند. اگر کسی یا جریانی در این عرصه با شاکله حاکمیت زاویه ندارد یعنی زاویه اش در عرصه های دیگر با آن صوری، نمایشی یا در حد اعلای خود تاکتیکی است.

یکی از فریبکارانه ترین انتخابهای کابینه جدید روحانی، انتخاب سرتیپ امیر حاتمی به وزارت دفاع است. بر طبق یک ذهنیت ساده گرایانه، بیشتر مردم چه برحسب سابقه تاریخی چه بر حسب تجربه عملی، بین نیروهای سپاه و ارتش در نزدیکی یا دوری آنها به خود و حاکمیت تفاوت قائل شده و نگاه بهتری نسبت به ارتش داشته و بدان بچشم نیروی سرکوبگر نگاه نمیکنند. علت عمده آن اینست که برای ارتش در این حکومت، در چهار چوب تقیسم وظائف، بیشتر وظیفه دفاع از مرزها در برابر تجاوز خارجی تعریف شده و نه شرکت در سرکوب نارضاتی های داخلی که سپاه و نیروهای وابسته بدان آنرا بعهده گرفته و تا کنون انجام داده اند.

در تأئید این نکته میتوان یادآور شد که بطور مثال برخلاف سپاه، ارتش هیچ مانور درون شهری که هدف از آنها تمرین سرکوب شورشهای داخلی میباشد نداشته یا کمتر داشته است. سابقه و مقایسه ارتش شاه هم بعنوان یک ارتش ملی به این ذهنیت کمک کرده است.

ولی صرفنظر از این ذهنیت جامعه، واقعیت اینست که وقتی یک نیروی مسلح برای مقابله با نیروی خارجی تربیت میشود، در فرایند این تربیت نظامی، از نظر روانی و اخلاقی هم برای چنان مأموریتی آمادگی می یابد و نه غیر از آن. ولی این بهیچ وجه بخودی خود بمعنای ملی و مردمی بودن ارتش نمیشود زیرا نکته مهم اینست که آن ارتش چه درکی از قدرت و حاکمیت ملی، حاکمیت و جغرافی سیاسی ملی دارد؟ آیا ارتش دفاع از رژیم حاکم را با دفاع از مملکت مساوی میگیرد؟ ولایتمدار میشود یا ایران مدار؟

امروزه یک نظامی انگلیسی براحتی برای مملکتش از جان خود میگذرد و جامعه هم جز این از او انتظار ندارد. ولی فرض کنیم(هرچند فرضی نامحتمل)، یک رژیم کمونیستی از نوع رژیم شوروی در همان انگلیس با یک کودتا یا انقلاب قدرت را در دست گیرد و در نتیجه این تغیر قدرت، دیگر دول اروپایی به انگلیس حمله کنند تا وضع را در آنکشور به حالت سابق برگردانند. در چنین شرایظ مفروضی ارتش فعلی انگلیس(در بیشترین حجم خود) نه تنها در برابر آن ارتشهای مهاجم اروپایی نخواهد ایستاد بلکه بکمک آنها علیه دولت کمونیستی روی کار آمده وارد نبرد هم خواهد شد. این تغیر رفتار ارتش در چنین شرایط فرضی، کاملاً طبیعی است زیرا ارتش کنونی انگلیس، ارتش حکومت سلطنتی مشروطه و مورد تأئید مردم است که با منافع ملی در هم تنیده و یگانگی یافته است و نه هر حکومتی که بهر ترتیب در انگلیس و کاخ بوکینگهام مستقر گردد.

اگر در مصر، دو باره اخوان المسلمین به قدرت برسند و بر مبنای فرض پیشین، در همان حال اسرائیل به مصر حمله کند، بیشک بسیاری از نظامیان مصری در کنار اسرائیل قرار خواهند گرفت و با اخوان المسلمین خواهند جنگید زیرا اخوان المسلمین را خطری جدی تر و برطرف نشدنی تر برای مملکت میدانند تا اسرائیل را که پس از یک مصالحه مصر را ترک خواهد کرد.

پس پایبندی نیروهای مسلح (ملی) هرکشور تا حدود بسیار زیادی از درک و دریافت آنها از مرزهای جغرافی سیاسی کشور و ماهیت قدرت سیاسی منبعث میگردد. بعبارت ساده تر، دکترین نظامی یک ارتش شامل ایدئولوژی سیاسی آن ارتش که واقعاً ملی باشد یا فرقه ای، ایدئولوژیک و.. ، تعین میگردد.

سپاه پاسداران همچنانکه از اسمش برمی آید “سپاه پاسداران انقلاب اسلامی“، خدمتگذار حکومت اسلامی و ولی فقیهِ رهبر آنست نه هر کس و هر رژیمی که در این سرزمین بر سر کار باشد. و علامت تساوی نهادن بین رژیم ولایی و مملکت و از آن بدتر، علامت تساوی نهادن بین شخص خامنه ایی و مملکت، در واقع برسمت شناختن دزد بعنوان ساحبخانه و اشغالگر خارجی بعنوان حکومت و دولت ملی است.

ولی مطلق گرفتن ضد ملی بودن سپاه و ارتش نیز البته اشتباه است. بطور مثال، هرچقدر هم که نیرویی مانند سپاه در ایران یا گارد ریاست جمهوری بشار اسد در سوریه، با ایدئولوژی همساز شده با حاکمیت خانوادگی/ مسلگی/ فرقه ایی و قومی تربیت شده و با آن ایدئولوژی مغز شوئی شده باشند، باز تأثیرات محیطی، پیوندهای اجتماعی و خانوادگی تأثیرات خود را کم یا بیش بر آنها میگذارند و مانع از یکدست شدگی کامل چنین ارتش های قومی، طایفه ایی یا ایدئولوژیکی میشوند.

در تفاوت ارتش و سپاه در ایران میتوان گفت، ذهنیت و تربیت روحی و روانی سپاه بیشتر برای دفع خطر داخلی، نا آرامیهای اجتماعی ساخته ساخته شده است، این نیرو در مقابل نارضایتی های عمومی مصونتر و در برابر تأثیرات واگرایانه بسیار مقاومتر است تا ارتش که بیشتر برای دفع خطر خارجی تربیت گردیده و چنانچه روشن شود که خطر خارجی یا آشوب اجتماعی نه متوجه امنیت ملی و مردم بلکه فقط علیه امنیت رژیم است بسوی واگرایی گرایش خواهد یافت.

در اینجا باید به این نکته مهم و ماهیت آفرین اشاره کرد که برای هر ارتشی، اگر خطر و تهدیدخارجی، واقعی و متوجه منافع و امنیت ملی باشد و نه فقط برای طبقه حاکمه، همپوشی آرمانی و سیاسی آن ارتش با ملت به کاملترین شکلی خود را نشان میدهد و حماسه ساز میشود مانند خطر آلمان برای انگلیس و فرانسه و هلند و.. در جنگ دوم جهانی.

اما وقتی خطر خارجی نه متوجه منافع ملی و ملت یک کشور، بلکه برای حاکمیت و طبقه حاکمه یک کشور است، ارتش فقط تا آن حد از خود ایستادگی نشان میدهد که تربیت و آمادگی روانی آن درجهت منافع طبقه حاکمه است. ارتش تربیت شده برای دفاع از طبقه حاکم بهنگام احساس خطر  بین خود و حاکمیت فاصله ایی نمی بیند در اینجا ارتش نه ارتش ملی بلکه ارتش طبقه حاکمه است مثل ارتش کنونی رژیم ایران و ارتش بشار اسد.

جنگ امروز ارتش اسد علیه اپوزیسیون حتی اپوزیسیون جهادی، نه در دفاع از منافع و امنیت ملی بلکه دردفاع از رژیم بشار اسد است و صحبت از ارتش سوریه در این رابطه مطلقاً بیربط میباشد. تمام آن نظامیانی که با روحیه ملی در ارتش سوریه بودند همان دو سال اول قیام مردم، ارتش را رها کرده و به اپوزیسیون پیوستند و خودشان سازمان نظامی اپوزیسیون را بنام ارتش آزاد سوریه تشکیل دادند و آنچه از ارتش سوریه باقی ماند گارد ریاست جمهروی بود که فرماندهی آن با ماهر اسد برادر بشار است و بکشتار مردم مشغول است.

به اصل مطلب برگردم، این درک عمومی در میهن ما که ارتش بالقوه داری گرایشات ملی است و نه صرفاً ارتش رژیم، اگر آنرا در مقایسه با نیروی سپاه قرار دهیم درست است. ولی این ابداً بمعنی ملی بودن ارتش در شرایط کنونی و در تمامیتش نیست و  ملی و مردمی در نظر گرفتن این ارتش یک توهم است زیرا تربیت ارتش مانند سپاه نه بر اساس آماده سازی آن برای تهدیدات واقعی ضد امنیت ملی ما بلکه بر اساس تهدیدهائی ساختگی است که اگر عملی شوند، متوجه رژیم است و ناشی از ماجراجوئی های رژیم میباشند مثل تهدید آمریکا یا اسرائیل. در اثبات این ادعا کافیست گفته شود، که نه در گذشته و نه در حال حاضر اسرائیل نه تنها هیچ خطر امنیتی برای منافع ملی و مردم ما نداشته است و نه تنها، برخلاف اعراب دعاوی ارضی نسبت بما نداشته و ندارد بلکه تا قبل از انقلاب هم به ایران، بعنوان کشوری که در برابر اعراب و بویژه رژیمهای بعثی عراق و سوریه متحد رسمی و غیر رسمی ما بود مینگریست. با هیچ تعریف شارلاتان منشانه از امنیت ملی نمیتوان اسرائیل یا آمریکا را دشمن مملکت و ملت ما تعریف کرد تا ارتشی  که با این دشمن سازی دوپینگ روانی میشود نام خود را ارتش ملی ایران بگذارد.

در باره توسعه طلبی های آمریکا و امپریالیست بودن آن زیاد گفته شده و میشود ولی برخلاف تصور عمومی این توسعه طلبی نه نظامی و ارضی بلکه اقتصادی است که ناشی از برتری اقتصادی آن کشور است. و این چنین توسعه طلبی از طبیعت اقتصاد ناشی میشود و نه از طبیعت مردم یا رژیم یک کشور. اگر آمریکا در این یا آن گوشه دنیا مداخلات نظامی میکند به انگیزه توسعه طلبانه نیست، توسعه طلبی آمریکا در تکنولوژی اَپِل، مایکرو سافت، بوئینگ، مک دونالد، کوکاکولا و… ، قرار دارد که جهان را گرفته اند. هرکشوری که واقعاً مخالف توسعه طلبی آمریکاست، میتواند این شرکتهای فرا ملتی آمریکا را تحریم کند نه اینکه برای رابطه با آنها سر و دست بشکند!

آنچه بعنوان مداخله گری آمریکا در دنیا معرفی میشود، به این علت است که آمریکا قدرتی جهانی است و بزرگترین قدرتی است که میتواند جلوی تروریسم، توسعه طلبیهای ممالکی چون روسیه را بگیرد. اگر قدرت آمریکا نبود بلوک ورشو تمام اروپا و حتی دنیا را بلعیده بود و بلایی بر سر دنیا می آورد که بر سر خود ممالک کمونیستی آورد. اگر آمریکا نبود ویتنام و کامبوج و لائوس و فلیپین و کره جنوبی یک لقمه چپ چین شده بودند. اگر آمریکا نبود صدام حسین تمام دولتهای کوچک حاشیه خلیج را بلعیده بود و اگر قدرت آمریکا نباشد رژیم ایران با صدور تروریسم شیعی تمام منطقه را به یک کنفدراسیونی از دولتچه های حکومتهای اسلامی مطابق با مدل حکومت اسلامی خودمان تبدیل میکند.

دنیا نظمی دارد که بزرگترین حافظ این نظم همین ژاندارم آمریکاست. البته ملتها میخواهند که ژاندرمی در دنیا نباشد ولی تا گردنه گیران و راهزنان هستند چاره ایی  جز تحمل وجود ژاندرم هم نیست. و این تصور که با تضعیف این ژاندارم دنیا، کشوری مانند قطر ۳۰۰ هزار نفری یا جزیره کمور ۲۰۰ هزار نفری یا کویت و… ، امنیت داشته باشند تصوری خطرناک و خودویرانگر است.

صد البته نیروهای گریز از مرکز  و نظم گریز در دنیا که میتوانند از آنارشی در جهان سود ببرند و ترکتازی کنند از این نقش ژاندارمی آمریکا ناراضی هستند و باید هم باشند. در این رابطه صحبت زیاد است که موضوع این یادداشت نیست.

در بحث عام از پتانسیل مردمی شدن ارتش رژیم در مقایسه با سپاه، داشتن نگاه مثبت به ارتش بی پایه نیست ولی از این حکم کلی به این نتیجه نمیتوان رسید که همه ارتشیان از همه سپاهی ها آمادگی بیشتری برای قرار گرفتن درکنار مردم را دارند. و همین تصور غلط عامه است که شیخ حسن روحانی را واداشته است تا در کابینه جدید خود، وزیر دفاع را از میان امیران رده متوسط ارتش برگزیند تا خاک بچشم مردم بپاشد. مثلی است که میگوید در جهنم عقربهایی وجود دارند که آدم از ترس آنها به افعی پناه میبرد.

سرتیب امیر حاتمی از همین عقربهاست که روحانی با سپردن پست وزارت دفاعی به او خواسته است نشان دهد که راهی بینابینی و سنت شکنانه نسبت به دولتهای گذشته دارد. ولی ای کاش او یک سردار از قماش همان فیروز آبادی یا نقدی را برمیگزید تا با مردم ریاکاری نکرده باشد. این سرتیپ ارتش، جز سرکوب حرکتهای اعتراضی مردم در غرب و جنوب کشور و خدمت در حساس ترین پست های امنیتی و اطلاعاتی و رابط بودن با روسیه درخارج و با سپاه در داخل کارنامه دیگری ندارد. این سرتیپ ارتش تقویت قاسم سلیمانی و سپاه قدس، تقویت بنیه موشکی و صنایع نظامی را در صدر برنامه های خود قرار داده است. این سرتیپ چهره تمام عیار بلند پروازیهای نظامی رژیم است.

تعلق سازمانی این امیر ارتشی ضد مردمی به ارتش، و غیر سپاهی بودنش نه تنها لطافت مردمی در کابینه روحانی ایجاد نمیکند بلکه گویای اینست که روحانی ریاکارانه با انتخاب برخی چهره های متفاوت در کسوت های صوری جدید و متفاوت، اما در اصل مطابق با پروفیل واقعی حلقه مرکزی نظام ، فقط قصد فریب مردم را دارد.

آنچه در عرصه سیاستهای کلان رژیم محوری و ماهیت ساز  و تعین کننده است نه این تغیرات آرایشی بلکه نزدیکی به روسیه و کره شمالی، دمیدن در شیپور جنگ و مسابقه نظامی با آمریکا، دخالت نظامی در سوریه، عراق، یمن و لبنان؛ صدور تروریسم شیعی به عربستان بحرین و کل منطقه، اختصاص روزافزون منابع مملکتی برای صنایع نظامی و کلاً نظامیگری رژیم است.

تا هنگامیکه رژیم روی این ریل و براین محور حرکت میکند اگر الهه صلح آزادی را هم به سمت رئیس جمهوری خود برگزیند علیه منافع مردم است و هیچ مانوری این ماهیت آنرا تغیر نمیدهد. شیخ حسن روحانی دقیقاً روی همین ریل و محور حرکت میکند

مأموریت حسن روحانی فقط تطبیق نرمِ نظام  با تحولات منطقه و خود جامعه است بنحوی که ضمن انطباق یابی تدریجی با مقتضیات دنیا، منطقه و خود جامعه خدشه ایی به منافع طبقه حاکم وار نشود و خطری نه در امروز و نه در آینده متوجه ساختار قدرت آن نشود.

حسن روحانی میتواند در درون ساختار قدرت مبلغ آزادی زنان، گشایش دیسکوتکها و فاحشه خانه های علنی و کازینوها شود ولی فقط بشرط اینکه این عقب نشینیها به ضربه گیر رژیم در برابر مخالفین عمل کند همین!

رژیم با برداشتن هیچکدام از این گامها در شرایط مقتضی مخالف نیست بشرطی که مخالفین را از شعارهایشان محروم و آنها را خلع سلاح کند.

شیخ حسن روحانی در کسوت رئیس جمهور و سردار سپاه قدس قاسم سلیمانی در کسوت سردار ملی، مأموریت دارند تا گذارِ جمهوری اسلامی با تمام عقبه های پوسیده و کپک زده و چندش آورش  آنرا به مرحله مردم پسندتر و باب روزتر، بدون ایجاد خطر تنش و آشوب اجتماعی به انجام رسانند.

اپوزیسیون رژیم چه اصلاحطلب، چه سبز چه برون مرزی در برابر برنامه های بلند مدت رژیم بی برنامه، بسیار متشتت و پراکنده است.

این بحث ادامه خواهد داشت. ح ت

پرچم اصلاحطلبی در دست اصلاح طلب پادگانی

Share Button

صرفنظر از درستی یا نادرستی جریان اصلاحطلبی، باید گفت،  محمد رضا عارف نه یکی سردار این گفتمان یا جنبش، بلکه سر دسته ستون پنجم نیروهای پادگانی در این جنبش است. او در این کنگره تصویر نقاشی شده زنده یاد رشید اسماعیلی، روزنامه نگار جوانمرگ شده برجسته میهنمان را در کنار سکوی خظابه خود آویخته است. شیادی و کلاه برداری بیش از این ممکن نیست. این کار عارف، مانند آویختن شمایل مصدق بر بالای سکوی سخنرانی احمدی نژاد و تمثال شادروان شاهپور بختیار بر بالای سر مقام عظما است.

برخی اعضای لیست امید اصلاحات را تا درب مجلس می‌خواستند/ روحانی دستور دهد وزرا معاونان جوان انتخاب کنند/گفتمان جعلی نمی‌تواند جایگزین گفتمان ریشه‌دار اصلاحات شود

سون تسو، استراتژ نامدار سده پنجم قبل از میلاد چین میگوید آن ژنرالی که نخست به میدان نبرد میرسد و میدان نبرد را تعین میکند، برنده جنگ است.

یکی از تاکتیکهای راهبردی نظام  حاکم و حلقه درونی ساختار قدرت در میهن ما، تعین میدان بازی سیاسی مخالفین ، رقابتهای انتخاباتی، تعین دستور کار و موضوع هر کنش قانونی اجتماعی در عرصه سیاسی بوده و هست.

در انتخابات ریاست جمهوری اخیر، برای نخستین بار موضوع مبارزه انتخاباتی بطور شفاف به میدان مسائل اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و.. ، کشیده شد که با ذات و سرشت گفتان حاکم  که مسائل اعتقادی را محور و موضوع کشمکشهای سیاسی  قرار میدهد مغایرت بنیادی دارد ولی از نظر رژیم،  از این عقب نشینی اجباری باکی نیست زیرا طرح کنندگان این گونه مسائل ناهمخوان با طبعیت نظام، خود از جنس مسائل و موضوعاتی نبودند که آنها را طرح میکردند و روی آن مسائل به سرو کله هم میزدند تا برای آنها راه حلهای اساسی داشته باشند.

یرای روشن شدن بیشتر موضوع این مثال را میزنم: فرض کنیم دو دزد حرفه ایی، یک میز گرد بحث ترتیب دهند  تا روی برقراری امنیت مالی مردم بحث کنند و تماشاگران را چنان به موضوع بحث جذب کنند که آنها فراموش کند که کلاً زندگی این دو معرکه گیر از دزدی میگذرد. آنها چگونه میتوانند حافظ امنیت و مال و منال مردم باشندو برای آنها نسخه بنویسند در حالی که خود آنها آفریننده مسئله و مشکل هستند؟

در یک کلمه، همه پیاده یا سوار نظام سیاسی این نظام به مقولاتی مانند: مشارکت سیاسی زنان، جوانان، جوانگرایی و جوانسازی ساختار قدرت، دموکراسی و آزادیهای مدنی و … ، نگاهی، شعاری فرصت طلبانه و ابزار گرایانه دارند.

برای آنها زنان، جوانان، اقلیتها، کارگران و.. ، همه و همه نردبانهایی برای صعود به سکوهای قدرت  میباشند که در بنیاد همه اینها، خود دین و مذهب و مبنا سازی از آنهم فقط ابزاری برای جنگ قدرت سیاسی در همه جوانب آن، خلع سلاح حریفان و حذف رقیبان جّدی و طرفداران واقعی دموکراسی و آزادی از میدان توجه و نگاه مردم است.

یک فوتبالیست با پاهایش توپ را میزند و نه با تی شرت ورزشی اش. ولی اگر یک فوتبالیست تی شرت تعین شده از سوی مدیران تیم را نپوشد ولو اینکه بهترین فوتبالیست هم باشد خود بخود اوت است زیرا اولین قاعده شرکت در بازی را نمیپذیرد.

رژیم نتوانست و دیگر نمیتواند از مطالباتی شدن رقابتهای سیاسی و انتخاباتی در کشور ممانعت بعمل آورد چون این تغیر میدانِ نا خواسته مبارزه و رقابت، از یک دینامیسم پر قدرت و اجتناب ناپذیر اقتصادی/ اجتماعی برآمده است که علاجی برای آن نیست. و حلقه مرکزی قدرت میداند که کشاندن عقربه سیاسی  گفتمان چیره در جامعه به عقب، به دوران محور سازی از مقدسات مذهبی، مکتب، و دین و مذهب دیگر به سیاق سابق غیر ممکن است از اینرو، رژیم پیاده نظام گفتمان ساز خود را بسیج میکند تا میدان صوری و ساختگی جدیدی بسازند یا موضوعات درجه چندم را به موضوع اصلی بدل کنند تا مردم در یک میدان جدید انحرافی مشغول شوند و چهره های جدیدی متناسب تغیر اوضاع اوضاع بمیدان بیاورد.

مثال میزنم: دولت روحانی در لیست کابینه جدید خود وزیر زن، جوان، اهل تسنن یا دیگر اقلیتها نداشته است. آنها که این ایراد را به او میگیرند، آیا نمیدانند؛ در شرایطی حضور زنان، جوانان و اقلیت ها در کابینه، حضوری واقعی و نه مشاطه گرانه و عوام فریبانه است که بازتاب تقسیم قدرت واقعی در کل جامعه و به تبعیت از آن در ساختار قدرت سیاسی باشد؟ اگر زنان، در جامعه ما مصلوب الحقوق و فاقد اُرگان سیاسی و اجتماعی هستند که آنها را نمایندگی کنند، چه سود از اینکه یک عفریته زن نمای مردپرست با تفکر مردانه تر از مردی، یک پست وزارتی بگیرد که حتی آبدارچی ریش و پشم دار وزارتخانه هم با نگاه ضعیفه بین به او مینگرد؟ چه سود وقتی این ضعیفهِ به وزارت رسیده نه با پشتیبانی نیروی فعال اجتمائی/سیاسی زنان بلکه بعنوان یک چهره انتخابی از بالا برای تنوع دادن ساختگی به ساختار یکدست کابینه، از جمیع جهات، به چنین پستی گمارده شده است؟

زنانی که طی این ۳۹  سال تا کنون در این نظام به پستهای مدیریتی یا وکالتی رسیده اند حتی به اندازه ارزنی نماینده توده زنان میهنمان نبوده اند، آنها بیانگر مطالبات جنسیتی و برابر حقوقی اقتصادی/اجتماعی زنان نبوده اند بلکه آنها در آن سمتها، بیانگر تو سری خوردگی تبعیت ارتجاعی زن از مرد در نظام سُنتگرای حاکم  و نماد خودانکاری زنیتِ زن ایرانی بوده اند.

امروز سایت ایلنا، سخنرانی اصلاح طلب پادگانی و حکومتی محمد رضا عارف را درج کرده است که او در سخنرانی خود در دوازدهمین کنگره سازمان عدالت و آزادی ایران اسلامی از جمله میگوید: ـ محوریت اصلی این سازمان در اختیار جوانان است که رویکردی درست بود و امیدواریم این رویکرد در کل جریان اصلاحات حاکم باشد.(کامنت من: یعنی مهره های امنیتی جوان، به صرف جوان بودن مثلاً جای میردامادی و خود خاتمی و تاجزاده را بگیرند چون جوان هستند ح ت).

..”او یادآور شد: در ابتدای انقلاب میانگین سنی وزرا بسیار جوان بود اما با گذر زمان، سن مدیران نیز بالا رفت و باوجود اینکه مکرر بر لزوم جوانگرایی تاکید شد متاسفانه در دولت تدبیر و امید حتی در دوره دوم نیز این مسئله مورد عنایت قرار نگرفت.”

ابزار گرایی سیاسی و فرصت طلبانه در عرصه سیاسی میهن ما کمتر تا این اندازه چهره کریه خود را نشان داده است. اولاً مسئله اساسی کابینه روحانی و یا هر دولتی دیگر قبل از جوان سازی آن، اِعمال کنترل بر شبکه مافیایی اقتصاد پنهانی در کشور است که بیشتر اقتصاد مملکت را در کنترل خود دارد؛ آزاد کردن اقتصاد مملکت از یوغ مافیای سپاه، بازگرداندن بیش یکصد میلیارد دلار پولهای بالاکشیده شده بانکها توسط کلان وامخواران وابسته به دولت پنهان است، گذاردن یوغ عدالت مالیاتی بر گردن موسسات تحت مالکیت نهادهای فراقانونی نظیر: آستان قدس، بنیاد فرمان امام (تحتِ کنترلِ رهبر)،و قرارگاه غاتم الانبیاء میباشد. رسیدگی به چاپیدن هزاران میلیارد دارایی سازمان تأمین اجتماعی است، رسیدگی به صدها میلیارد دلار درامد نفتیِ ناپدید شده و دکلهای و کشتی های پر از نفت غیب شده در دوران دولت احمدی نژاد است، بستن اسکله های فارغ از کنترل گمرکی سپاه است. و… .

هیچ مهم نیست که این رسیدگیها توسط وزاری پیر یا جوان، زن یا مرد انجام پذیرند. فراموش کردن عمدی این مسائل و متمرکز شدن روی جوانسازی دولت یعنی خاک پاشیدن بچشم مردم تا آنها ریشه مشکلات را نبینند و به بازی سرگرم کننده در میدان:” زن بهتر است یا مرد؟” ـ جوان بهتر است یا پیر؟ مشغول شوند. گویا رژیم مشکل دارد تا چند زن مطبخی مطیع،  چندسُنی مذهب مالشگر رهبر، جوان فرصت طلبِ نان به نرخ روز خور را بیاورد و در کلکسیونِ بنیاداً یکدست ترکیب کابینه بگذارد.

بهار ندیده، گلی نچیده، بخاک سرد رفت و بر او زمستان شد!

تف بر این سرنوشت تلخ! که ماحاصلش عزا و ماتم شد

من داعیه اصلاحطلبی ندارم ولی نگاهِ یکدست منفی هم بدانها ندارم و به این جریان نگاهم نقادانه و واقعبینانه است. پس از این توضیح؛

در آستانه انتخابات ریاست جمهوری دور قبل جریانهای پادگانی به اصلاحطلب سازی موازی پرداختند تا بلکه سُکان جریان اصلاحات را از دست بنیانگزاران و فعالین صدیق آن بشمول خاتمی درآورند. آنها حزب پادگانی ندای ایرانیان را به رهبریت صادق خرازی، یک شارلاتان نان به نرخ روزخور ولایتمدار، را راه انداختند که برخلاف همه احزاب مجاز در این نظام، حتی پسوند اسلامی هم ندارد. این جریان و صادق خرازی با خارج شدن از تاریکی و قرار گرفتن در معرض روشنایی، زاده نشده سِقط شد. اَلَم کنندگان این جریان این قدر ابله بودند که حد اقل احتیاط را رعایت نکرده و سایتهای پادگانی فارس نیوز و تسنیم نیوز و تابناک را به ارگان طرح و تبلیغات و معرفی این جریان تبدیل کردند.

محافل امنیتی نظامی پس از این شکست، مهره حدیددیگری را از شبستان خود بیرون آوردند. این مهره، محمد رضا عارف بود که در مقایسه با صادق خرازی، هم عنوان بهتری(دکتر) داشت و هم یک سابقه مستند اصلاح طلبی.

موج اول مطرح سازی این شخص در برابر روحانی در دور  انتخابات۱۱، بعلت توصیه نسبتاً رسمی و علنی خاتمی مبنی  بر کنار رفتن او بنفع روحانی، با شکست مواجه شد و او کاری جز پس کشیدن و لیسیدن زخم ناشی از انصراف اجباری نامزدی خود نداشت زیرا در برابر  توصیه خاتمی نمیتوانست بایستد.

روی کار آمدن روحانی و گذشت قریب ۴ سال و حاشیه رفتن ظاهری خاتمی بعلت ممنوع التصویری اش، ظاهراً فرصت جدیدی بود تا عارف در جریان انتخابات مجلس بنحوی همچنان خود را در اردوی اصلاحطلبان حفظ کند و اصلاح طلبان هم نمیتوانند جواز ادعاهای اصلاحطلبی او را باطل سازند زیرا خودشان چنین حق انحصاری بر عنوان  این جریان ندارند.

حالا  او در مقام بلندگو و سخنگوی  فراکسیون امید سعی میکند چنان در کسوت اصلاحطلبی ظاهر شود که گوئی این اوست که رهبر اصلاحطلبان است و دیگر مدعیان قلابی هستند و رسانه های امنیتی هم به او و حضورش پوشش خبری و تبلیغاتی میدهند. جَّو موجود هم اجازه افشای او را در جبهه اصلاح طلبی نمیدهد. به گزارش ایلنا از سخنان او توجه کنید:

…. «او به برخی مخاطرات جدید پیشروی جریان اصلاحات اشاره کرد و گفت: اگر در گذشته از بیرون جبهه اصلاحات می‌خواستند گفتمان اصلاحات را از بین ببرند الان از درون به دنبال جایگزینی گفتمان اصلاحات است. از این رو یک گفتمان جعلی نمی‌تواند جایگزین گفتمان ریشه دار اصلاحات شود. باید به تقویت گفتمان اصلاحات بپردازیم چراکه گفتمان اصلاحات پاسخگوی بسیاری از نیازهاست.»

صرفنظر از درستی یا نادرستی جریان اصلاحطلبی، باید گفت،  محمد رضا عارف نه یکی سرداران این گفتمان یا جنبش، بلکه سر دسته ستون پنجم نیروهای پادگانی در این جنبش است. او در این کنگره، تصویر نقاشی شده زنده یاد رشید اسماعیلی، روزنامه نگار جوانمرگ شده برجسته میهنمان را در کنار سکوی خظابه خود با رنگ بنفش آویخته است. شیادی و کلاه برداری بیش از این ممکن نیست. این کار عارف، مانند آویختن شمایل مصدق بر بالای سکوی سخنرانی احمدی نژاد و تمثال شادروان شاهپور بختیار بر بالای سر مقام عظما است.

پس از قریب ۳۴ سال مهاجرت، از جمله بسیار معدود کسانی که من در ایران گاه گاهی ارتباط اینترنتی با او داشتم همین زنده یاد رشید بود که نه تنها به نام بلکه بواقع نمونه ایی از رشادت ژورنالیستی بود. او که در چنگال سرطان دست و پا میزد و همیشه یکپایش در زندان یک پایش بیمارستان بود، در یکی از معدود مکاتبه اینترنتی خود با من در بحبوحه شور انتخاباتی ۸۸ برای من نوشت:« ما ایرانیها، در زمان شاه که باید طرفدار اصلاحات میبودیم انقلابی شدیم و حالا که باید انقلابی شویم اصلاحطلب شده ایم!»

وجاهت و شهرت دزدی سیاسی، یکی از هزاران رویه ی کثیفی است که با این انقلاب در مملکت رایج گشت و  امثال رشید اسماعیلی ها را هم به تابلوی سیاسی کلاهبردارنی نظیر محمد رضا عارف تبدیل کرد. آن زنده یاد اگر میتوانست از زیر خاک سرد گور برخیزد، اولین کاری که میکرد تف انداختن به صورت همین کلاه برداران سیاسی بود.

Bildresultat för ‫محمد رضا عارف تصاویر‬‎

به عکس آن زنده یاد و دستبند سبزش، حتی پشتی صندلی او و این اصلاح طلب پادگانی نگاه کنید! مقایسه کنید! چه وجه مشترکی بین این اصلاح طلب موازی و پادگانی با جنبش سبزی هست  که قربانیان بسیار داده و رهبران کهنسال و بیمارش همچنان در برزخ فرعونی رژیم در حصر میباشند؟ و چه شباهتی بین این محمد رضا عارف و آن  رشید سبز  وجود دارد! شیادی از این عریان تر ممکنست؟

جنگ لفظی کیم جونگ یون و آمریکا به کجا خواهد انجامید؟

Share Button

چکیده … «وزیر دفاع امریکا افزود؛ کوششهای پیونگ یانگ برای توسعه زرادخانه موشکی بالستیک خود” بنحو غیر قابل تصوری ناچیز تر از توان آمریکا در این زمینه است و آن دولت هر تلاشی برای مسابقه و یا درگیری را خواهد باخت.” او افزود؛ واشنگتن و متحدینش در اقیانوس آرام، توانمندیها و تعهدات خود را نسبت به دفاع از خود در برابر هر حمله ایی نشان داده اند.»

بنوشته واشنگتن تایمز امروز؛ جیمز ماتیس ژنرال ۴ ستاره نیروی دریایی و وزیر دفاع آمریکا در عکس العمل به تهدیدات رهبر کره شمالی گفت؛ راهی که کره شمالی برای تجهیز اتمی خود در پیش گرفته است، این رژیم  یاغی را به سراشیب نابودی خودش و به خانه خرابی مردمش سوق میدهد. این سخنان ماتیسن پژواکی از بیانات سختی است که ترامپ دیروز در کاخ سفید اظهار داشت.

این ژنرال ۴ ستاره نیروی دریایی گفت اگر جنگی بین کره شمالی و آمریکا رخ دهد، میزان و دامنه زرادخانه آمریکا، چه زرادخانه تسلیحات متعارف و چه توانمندی زردخانه ایی هسته ایی اش، از برتری خردکنندهِ خارج از انتظاری بر رقیب برخوردارند.

ماتیس در بیانیه خود گفت؛ جاه طلبی هسته ایی کره شمالی، تهدیدی برای ثبات و امینت جهان است… (و) باید هر ملاحظه دیگری که منتهی به پایان عمر رژیم و خانه خرابی مردمش میشود بکنار گذارده شود.( بنظر جمله قدری مبهم است. فکر میکنم منظور ماتیسن، هم عرض گرفتن فروپاشی رژیم با فروپاشی کل جامعه کره شمالی است که باید از آن حتی الامکان احتراز شود . ح ت)

اظهارات ماتیسن پس از صحبتهای ترامپ انتشار میابد که گفت در صورت ادامه تحریکات پیونگ یانگ، باران «آتش و خشم» بر سر آن خواهد بارید!

آقای ماتیسن هم چنین، تائبد کرد که کوششهای دیپلماتیکی در جریان است تا تنش ایجاد شده بین واشنگتن و کره شمالی کاهش یابد.

ماتیسن افزود:« لازمست تا  یادآوری شود که مجموعه قدرت نظامی که ائتلاف متحدین(غربی ح ت) از آن برخوردار است؛ دقیقترین، آموزش دیده ترین و توانمندترین قدرت نظامی، هم از نظر دفاعی و هم تهاجمی در جهان است.

وزیر دفاع امریکا افزود؛ کوششهای پیونگ یانگ برای توسعه زرادخانه موشکی بالستیک خود” بنحو غیر قابل تصوری ناچیز تر از توان آمریکا در این زمینه است و آن دولت هر تلاشی برای مسابقه و یا درگیری را خواهد باخت.” او افزود؛ واشنگتن و متحدینش در اقیانوس آرام، توانمندیها و تعهدات خود را نسبت به دفاع از خود در برابر هر حمله ایی نشان داده اند.

این سخنان ماتیسن لحظاتی پس از آن ابراز شد که گزارشاتی انتشار یافت دایر بر اینکه رهبر کره شمالی و سران نظامی او، آشکارا ایراد ضربه به نیروهای آمریکا در جزیره گوام  را مورد بررسی قرار داده اند.

این تهدیدات بدنبال انتشار گزارشی از واشنگتن پست میاید که در آن گزارش  گفته شده؛ پیونگ یانگ؛ کلاهک اتمی خود را که تا آن اندازه کوچک است که قابل نصب روی موشکهای بالستیک میان بُرد آن میباشد را ساخته است.

پایان ترجمه کامل گزارش واشنگتن پست امروز.

……………………………………………

کامنت من:

در اینکه رهبر کره شمالی از توازن فکری و درک درست اوضاع جهانی عاری است من شک ندارم ولی او اینقدر دیوانه نیست که نداند با آمریکا و متحدین آن در افتادن، یعنی تن به نابودی دادن.

چنین بنظر میرسد که مانند مسئله “حق مسلم غنی سازی اورانیوم” در مملکت خود ما، رهبر کره فکر میکند که آمریکا سرانجام تسلیم شده و تن به مذاکره خواهد داد. مذاکره ایی که از یک طرف به خلع سلام هسته ایی کره منجر خواهد شد و از سوی دیگر به برطرف شدن تحریمها  و راه دادن این کشور به خانواده جامعه جهانی.

رهبری کره شمالی که با غرور آفرینی کاذب ملی بر محور اتمی و موشکی شدن، مردم خود را فریب داده است تا آنها همه هزینه این ماجراجوئی اتمی آنرا تحمل کنند، فقط با رسیدن به نوعی مصالحه آبرومندانه  با آمریکا و متحدانش در شرق آسیامیتواند، آن مردم را آماده پذیرش آن همه هزینه عظیمی کند که تا امروز صرف این ماحرا جویی جنون آمیز گشته و به فقر و عقب ماندگی ریشه دار کشور منتهی گردیده است.

برای مدت طولانی تری نمیتوان مردم را فریفت و بنیه اقتصادی کشور هم اجازه ادامه این ماراتون نمایشی و از لحاظ اقتصادی کمر شکنِ بی پشتوانه را نمیدهد. از این روست که رژیم پیونگ یانک به سیم آخر زده است.

در محاسبات رژیم پیونگ یانگ، اگر قرار است آمریکا را وادار به مصالحه کرد زمان آن همین حالاست که رژیم به هدف هسته ایی شدن خود رسیده است وگرنه، اگر کار به یک مسابقه طولانی هسته ایی بکشد، سرنوشت کره فقیر ۲۰ میلیونی بهتر از امپراطوری کمونیستی شوروی ۲۴۰ میلیونی و بزرگترین کشور دنیا از نظر وسعت نخواهد بود و رهبر کم شعور کره هم اینرا میداند.

بنظر من رهبر کره در باره میزان حوصله و احتیاط آمریکا دوچار اشتباه جدیست. و این اشتباه محاسبه ضریب بروز درگیری این دو کشور را بنحوی بسیار زیادی بالا میبرد. روسیه و چین که مستقیم و غیر مستقیم نانخور ماجراجویی رژیم کره بوده اند، در صورت یک درگیری نظامی عقب کشیده و این کشور را بحال خود رها خواهند ساخت.

اگر جنگی درگیرد بنظر من از جنگ عراق کوتاه تر خواهد بود. و بیشتر زرادخانه اتمی و موشکی کره هم در همان داخل مرزها منفجر خواهند شد و فرصت اینرا نخواهند یافت تا به کره جنوبی برسند تا چه رسد به جزیره گوام یا هاوائی!

رژیم کره مسئله تقابلش را با امریکا به یک مسئله ناموسی و حیثیتی استراتژیک و ایدئو لوژیک تبدیل کرده است. عقب نشینی رژیم در این هماوردی یعنی سقوط آن و ادامه تنشش با آمریکا هم یعنی پایان آن محاسبات اشتباه آمیز که به سقوطش منجر میشود.

این رژیم با روح زمانه در جهان در ستیز است و لاجرم رفتنی!

Iraqi Shiite cleric Sadr calls on government to disband Iran-backed militia

Share Button

Sadr is now seen as a nationalist who has repeatedly called for protests against corruption in the Iraqi government, and his supporters have staged huge demonstrations in Baghdad calling for electoral reform.

 

Muqtada al-Sadr says he wants government to dismantle large Shiite militia force, days after his meeting with Saudi royals

 

Muqtada al-Sadr in his home in Najaf (MEE/Jonathan Steele)
MEE and agencies's picture
Influential Iraqi Shiite cleric Muqtada al-Sadr on Friday called on the Baghdad government to dismantle the paramilitary Hashed al-Shaabi umbrella organisation dominated by Iran-backed Shiite militias.

Sadr was speaking to thousands of supporters in the Iraqi capital, after a rare visit on the weekend to Sunni-ruled regional kingpin Saudi Arabia, a staunch rival of the Shiite-dominated Islamic Republic of Iran.

In a speech broadcast on huge screens, Sadr urged Iraqi Prime Minister Haider al-Abadi to dismantle Hashed and “integrate into the army the disciplined members” of the paramilitary force, an AFP reporter said.

Sadr also called on authorities to “seize the arsenal of all armed groups”.

In March, Sadr spoke to Middle East Eye in an exclusive interview, saying that all sectarian militias in Iraq should be disbanded.

“I’m afraid that the defeat of Daesh [Islamic State (IS) group] is only the start of a new phase. My proposal is inspired by fear of sectarian and ethnic conflict after Mosul’s liberation,” he said.

“I want to avoid this. I am very proud of Iraq’s diversity, but my fear is that we may see a genocide of some ethnic or sectarian groups.”

Last week he paid a visit to Saudi Arabia, with his office saying in a statement that the trip was in response to an “official invitation”.

The official Saudi Press Agency published pictures of Sadr with Crown Prince Mohammed bin Salman in Jeddah, and said they discussed Saudi-Iraqi relations and “a number of issues of mutual interest”.

On Friday, Sadr also banned anti-Saudi images, slogans and banners from Iraq’s streets, local media reported. The claims could not be independently verified by Middle East Eye.

The Hashed al-Shaabi is nominally under Abadi’s command, but some of its components have for years been sending fighters to support Damascus in its six-year-old conflict against various rebel factions.

The paramilitary force took part in the battle to retake Iraq’s second city Mosul from IS, and could join future operations aimed at routing the militants from areas of the country they still hold.

IS still controls swaths of western Iraq, including much of the desert province of Anbar. Rival forces, which largely cooperated against the militants in Mosul, are expected to compete for shares of the spoils.

Sadr is now seen as a nationalist who has repeatedly called for protests against corruption in the Iraqi government, and his supporters have staged huge demonstrations in Baghdad calling for electoral reform.

On Thursday, Sadr issued a new call for protests in Baghdad and other cities to denounce “corrupt politicians” and demand reforms.

He had led a militia that fought against the US occupation of Iraq.

During 2005 and 2006 Sadr’s self-styled Mahdi army was involved in sectarian killings that engulfed Baghdad. Hundreds of Sunnis were murdered by militias loyal to various Shiite leaders. Hundreds of Shiites were murdered in return.

Sadr put his Mahdi army on hold in 2007, keeping it in reserve for future use. When IS seized Mosul in June 2014, he brought it back under a new name, Saraya al-Salam (Peace Brigades).

Some 40,000 volunteers from the brigade are deployed north of Baghdad, mainly defending an important Shiite shrine in Samarra.

جایگاه تاریخی آریستو کراسی!۲

Share Button

آقای خمینی در درون روحانیت شیعه بیان عقب ماندگی نهاد روحانیت، تبلور خرافه آمیزترین نوع سنتگرایی و عقده های فرودستی طلبه های صدقات بگیر از محیط دهات برخاسته علیه آن روحانیت جا افتاده و مرفه شهری بود که ادعایی بیش از آنچه بود و جایگاهی که داشت، نداشت. درآمیختن دین و سیاست به آیت الله خمینی این امکان را داد که در رأس آن انقلاب ارتجاعی سیاسی/مذهبی، هم علیه آریستوکراسی دیوانی قرار گیرد و هم علیه  آریستو کراسی دینی و روحانیت جا افتاده و سنتی.

توضیح: این یادداشت قریب ۴ سال پیش نوشته و درج شد. با ویرایش و تغیرات مختصری در آن، مجدداً  آنرا درج میکنم چون فکر میکنم موضوع آن همچنان زنده است.

یارب روا مدار گدا معتبر شود                           چون معتبر شود زتوهم بیخبر شود 

شهر سوخته پمپئی

یادی از فرش بهارستان* که پالان شتر شد!
میگویند هنگامیکه اعراب به ایران حمله کردند فرشی به وسعت چند صد متر یا چند ده متر، با نقشهای زیبا از ابریشم اعلا سالن کاخ آخرین پادشاه ساسانی را می پوشاند. اعرابی که آن کاخ را غارت کردند، از جمله آن فرش را تکه تکه میان خود تقسیم کرده و از تکه های آن پالان شترساختند.
افسانه است یا حقیقت نمیدانم و در پی دانستن آن هم نیستم. ولی این داستان حامل معانی تاریخی، فرهنگی و جامعه شناختی بسیار است که من از زاویه ایی دیگر به این داستان کار دارم  و زیاد هم در بند صحت و صقم اصل داستان نیستم. هدفم واکاوی معنای جدی تاریخی آنست.
چه آن فرشی که کاخ استخر را میپوشاند و چه آن فرشهای زیبایی که در مغازه های فرش فروشیهای امروز وجود دارند را از چند زاویه میتوان بررسی کرد:
هر فرشی از یک مقدار پشم، نخ و مقداری مواد شیمیایی که مصرف رنگ تارو و پود آن شده تشکیل شده است.
اگر با نگاهِ یک بازرگان نخ و پشم فروش اگر به این فرش نگاه کنیم قضاوت ما این است که آن قالی توده ایی از پشم و نخ است که ممکن است فکر کنیم حتا مواد مصرفی حرام هم شده و از حیز انتفاغ افتاده و آدم میتوانست مصرف بهتری برای آن الیاف بیابد.
در جایگاه یک رنگرز یا رنگ ساز، رنگهای فرش را میبینیم، به شیمیایی و یا طبیعی بودن آن فکر میکنیم و در مورد درجه ثبات و ماندگاری آن قضاوت یا اظهار نظر میکنیم.
از جایگاه یک تاجر فرش، قیمت آن برایمان مطرح میشود و اینکه چه عیبی برای آن پیداکنیم تا بتوانیم تو سر مال زده آنرا مفت خر کرده یا اگر فروشنده ایم چطور عیوب آنرا بپوشانیم تا آنرا به یک مشتری بیچاره قالب کنیم.
از جایگاه یک آدم عدالت، زحمتِ کار متراکم انسانی در آن، کار فرساینده طولانی بافندگان روی نیمکت چوبی جلوی داربست و حرکت یک نواخت و فرسایشی دستان و بازوان و سرانجام مزدی ناچیز و استثمار بی رحمانه کارگران قالیباف که غالباً هم کودکان و زنان هستند، موضوع اندیشه ما، راجع به آن فرش میشود.
از جایگاه یک آدم سوپر مدرن، فکر میکنیم که یک فرش ماشینی ارزانتر ارجحیت دارد که هم نقش و نگار ثابت تری دارد و هم تارو و پود آن کمتر وارفته، خانه را پراز کُرک میکند.
از جایگاه یک پالان دوزهم آدم فکر میکند که اگر الاغ مربوطه برای سواری باشد و نه برای باربری، یک پالان فرشی، هم دوام دار تر است و هم قدری قشنگتر و کثیف هم نمیشود.
کمتر کسی هنگام خریدن یک قالی به هنر، تکنیک و سرمایه فرهنگی و تاریخی که در یک تکه قالی متبلور شده و میراث خلاقیت هنری تاریخی صدها نسل است توجه دارد. هرکسی از زاویه نوع ارزشگذاری مصرفی مورد نظرخود، به قالی مینگرد.
شاید مثل قالی برای آنچه میخواهم بگویم بهترین مثال نباشد ولی در هر حال در آن مناقشه ایی هم نیست و معنا مهم است.
دو ماه پیش به دعوت یک دوست خوب سفری یکهفته ایی به ایتالیا داشتم. برنامه ام دیدن رُم و مخصوصاً واتیکان بود. واتیکان را قبلاً قریب۲۵ سال پیش دیده بودم. در آنهنگام از عظمت آن به سرگیجه دوچار شدم. نه از عظمتِ هنر معماری، مجسمه سازی، نقاشیهای توصیف ناپذیر میکل آنژ در طاق اصلی آن، مهندسی و کلاً آن انباشاگی فرهنگی مادی و معنوی متبلور در آن، که در حقیقت، قدرت شگرف آفرینشگری انسان را متبلور میکرد، بلکه از این همه زحمت و پولی که صرف این بنای فرعونی شده بود احساسی از تأسف کردم! از آن استثمار خونین و چرکینی که در هر میلی گرم مواد و مصالح آن کاخ بود! فکر میکردم چه خوب میبود اگر بجای این کاخ، هزاران کوخ برای بی سرپناهان ساخته میشد، یا مالیات کمتری از مردم گرفته میشد و … ! بی اختیار این شعر ابوالقاسم لاهوتی در ذهنم تداعی گشته که بازنویسی شعر ایوان مدائن خاقانی است:

تنها نه همین جاست کز خون بشر بر پاست

هستند بدین منوال گر قصر بریتانیست یا قلعه واتیکان

این دیده بیننده غافل منگر اینجا!

اشک است در این پایه خون است در این پایان

دندانه هربرجی چشمیست که میگرید

به محنت محرومان بر زحمت مزدوران

اما امروز فکر نمیکنم که؛ اگر بشریت در کل تاریخ، میتوانست ازساختن امثال فرش بهارستان یا کاخ واتیکان و قصر بریتانی جلو گیری کند، جز متوقف کردن موتور تکامل اقتصادی کاری کار دیگری کرده بود.

رفاه امروز بشر بشمول رفاه اقشار زحمتکش، ثمره همان استثمار تاریخی بوده است که بصورت یک انباشتگی همه جانبه به بشر امروز رسیده است ولو اینکه عادلانه تقسیم نشود. اولین ثمره آن استثمار تاریخی، کاهش استثمار مطلق و مستقیم** ناشی از کار مستقیم انسانها و بکار بردن ماشین بوده است که از رنج جسمی کار یدی انسانها کاسته و زندگی را راحت کرده است  از جمله برای انسان زحمتکش امروز فراغتی ایجاد نموده تا یک زندگی انسانی تری داشته باشد.
بهر حال غرض از این بحث چیز دیگری است.
من و آن دوستم بجای دیدن رم به «پمپئی» شهر عظیمی در حد خود رُم، که قریب ۵۰۰ سال پیش از تولد مسیح بزیر آوار آتش و خاکستر آتش فشان رفته بود رفتیم. این شهر که وسعت آن دهها کیلومتر مربع میشود بی شک درهنگام شکوفایی خود اقلاً بیش از یکصد هزار جمعیت مبباید داشته بوده است. برخی خیابانهای سنگفرش آن انگار مال همین قرن گذشته است. آمفی تئاتر آن که در مرکز شهر قرار دارد علاوه بر سِن بزرگ نمایش از پله کان سنگ و ساروجی سیزده ردیفه ی نیم دایره واری مُشرِف به سنِ نمایش تشکیل شده که شاید جای نشستن بیش از ۱۵۰ نفر تماشاچی را بخوبی دارد. ۱۵۰ تماچاچی! در هرنوبت، تئاتر ۲۵۰۰ سال پیش!
بر بنیاد آنچنان هنر معماری و فن مهندسی ساختمانی؛ امروزه، ما واتیکان، ساختمانها و آپارتمانهای جورا جور و آسمانخراشهای امروزمان را داریم. بر بنیاد هنر نمایش آنروز؛ ما آثار شکسپیر، ایبسن یا برشت یا باله قو، اپرای کارمن و موسیقی پرمایه سمفونیک امروز را داریم. به برکت استثمار آنروز ما امروز ۸ ساعت کار روزنه راحت را و تفریحات گوناگون را داریم و به یُمن همه آنها، ما از زندگی گله وار به زندگی شهر نشینی رسیده ایم و انسان تر شده ایم. حقوق بشر و دموکراسی داریم. اگر این استثمار نبود سقراط، ارسطو، افلاطون و زکریای رازی ما هم باید به کشت و برداشت قوت خود میپرداختند و دست از اندیشه شسته به امور معیشتی خود میپرداختند.
آنچه این فرهنگ غنی(مادی و معنوی) را سازمان داده غیر مستقیم آفرید، چه ما بپسندیم و چه نپسندیم، آن اریستوکراسی قدرت طلبی بود که طالب ثروت و جاه و جلال و راحتی بود.

نگاه به این آریستوکراسی، مثل نگاه به آن فرش پیش گفته است. این؛ اشرافیت برده دار ایلی و قبیله ایی، اشرافیت بورژوازی و کاپیتالیستی، حتی اشرافیت کارگری برآمده از جنبش اتحادیه ایی بودند که توانستند با آزاد شدن از کار مستقیم یدی و داشتن امکانات مادی و داشتن جاه طلبی؛ به آفرینشگری کمک کنند یا مظهر آفرینشگری تاریخی انسان باشند. و در حد اقل معنا فراهم کننده زمینه و پیش زمینه یا سازمانده آن باشند.

اگر این آریستو کراسی کارگری آزاد شده از کار نبود تا به فعالیت حرفه ایی اتحادیه ایی بپردازد، کی و  کجا خودِ کارگرانی که شب و روز مشغول عرق ریختن هستند میتوانستند قانون کار بنویسند؟ و در ارگانهای منطقه ایی یا جهانی شرکت کنند.
از منظر فرهنگی و یا جامعه شناسی تاریخی، به یک هنر فرش یا یک فرش پر نقش و نگار ریز بافت نباید نگاه یک پشم فروش یا نگاه یک فرش فروش را داشت مگر اینکه از ادعای فرهنگ گرایی خود دست برداریم.

فرش برای یک انسان فرهنگی یک انباشت و آفرینشگری فرهنگی است که انباشتگی فنی و هنری در صنعت آن باید بصورت یک ارثیه تاریخی حفظ شود. این هنر و فن، ارث و میراث بشر امروز  از هزاران نسلی است که با کار و خلاقیت خود آنرا آفریده و برای ما به ارث گذارده اند. ناچیز شمردن این ارثیه فرهنگی، ما انسانها را در حد یک پشم فروش یا پشم ریس تنزل میدهد که به پشم «فقط» از منظر ارزش مصرفی مستقیم آن مینگریم و نه چون ماده ایی که میتواند در فرمی خاص ذوقیات و نیازهای زیبایی شناختی انسانی ما را، که ما را در طول تاریخ، انسانتر کرده و میکند بر آوَرَد. جوامع امروز کلکسیونی از جوامعِ “کاریسما ـ فرد” محورانه تا انستیتو محورانه هستند.
نه شورای ریش سفیدان یا لویی جرگه جامعه افغان، امروزه کارکرد مثبت خود را کاملاً از دست داده است و نه بارِ کاریسماتیک رهبران سیاسی در پیشرفته ترین کشورهای دموکراسی اروپایی و یا آمریکا.

شخصیتهایی مانند لینکلن، چرچیل، کندی، اولاف پالمه، واکلاو هاول، ماندلا، ژنرال دوگل و. . با اتوریته کاریسماتیک خود؛ چه برآمده از اصل و نسب باشد و چه خود ساخته، توانسته اند و میتواند نگاه میلیونی مردمی را که زیاد اهل سیاست نیستند بسوی خود بکشانند و آن توجه مثبت مردم، میتواند بعنوان اهرم پیش برنده جامعه به جلو مورد استفاده قرار گیرد و البته در شرایطی هم برعکس.

یک چهره کاریسماتیک به نسبت درجه اتوریته و یا جاذبه مردمی خود میتواند به اهرم حرکت توده های مردم در جهت پیشرفت یا پسرفت تاریخی و اجتماعی تبدیل شود. بنا براین کاریسما زدائی از چهره ها و شخصیتهای ضد تاریخی مثل خمینی، استالین، عبدلناصر، کاسترو همان قدر فعالیتی مترقیانه است که کاریسما سازی برای رهبرانی که نامشان سرمایه سیاسی و ارثیه های سودمند تاریخی است. قضاوت اینکه چه شخصیتهای تاریخی باید در ذهن جامعه زیباسازی یا زشت سازی شوند، زنده مانده یا بگور سپرده شوند، البته به موضع اجتماعی فرد بستگی دارد.

اگر بطور مثال نظر خودم را بخواهم بیان کنم، بزرگداشت رضاه شاه و حتی محمد رضا شاه بعنوان شخصیتهای معاصر، داریوش و کورش بعنوان شخصیتهای ایران باستان میتوانند نقش سیستم دفاع فرهنگی ملی ما در برابر هجوم مخربِ مذهب ابزاری رژیم فعلی را بازی کنند. چهره هایی مانند دکتر مصدق که خصوصیات برجسته فردی آنها، ابزار گرایانه نقش منفی تاریخی اشان را در محاق قرار داده است فقط نافی و تخریب کننده کاریسماتیسم  و سنن سکولاریتسی و مدرن گرای سلسله پهلویست بدون اینکه بتواره سازی از او توانسته باشد، از او یک نماد ملی و چهره راهبردی برای برون رفت از وضعیت سیاسی کنونی بسازد. مصدق در عرصه سیاسی، عملاً به لعنت بر پهلوی تبدیل شده است که بطور مطلق فاقد وجه ایجابی است. و از وجه سلبی آن، برای رژیم فعلی حقانیت و مشروعیت سیاسی و تاریخی ایجاد شده است.

روشنفکران پهلوی ستیز در انقلاب اسلامی، در کنار خمینی پرستان از خمینی کاریسمایی الُوهی و قُدسی ساختند و زنده یاد شاهپور بختیار را با گرز و حقه وافور کوبیدند! و بسیاری همچنان در همان راه هستند و خود نمیدانند.

قرار دادن پهلوی پدر و پسر در جایگاه تاریخی واقعی اشان حتی با برجسته نمایی، بزرگترین اهرمی است که از رژیم کنونی و انقلاب اسلامی مشروعیت زدایی میکند. اگر این رژیم نه صدها هزار بلکه میلیونها ایرانی را هم بکُشد و مملکت را هم ویرانتر سازد، مشروعیتش به آن اندازه خدشه دار نمیشود که در نگاه جامعه ایران نسبت به رژیم گذشته، رژیمی که این رژیم با سرنگونسازی آن به قدرت رسید بازنگری شده و به رضا شاه و پسرش بعنوان بنیادنگذاران ایرانِ مدرن و سکولار با احترامی ملی و درخور نگریسته شده و انقلاب اسلامی یک اشتباه بزرگ تاریخی، آنچنان که بوده نشانداده شود همان کاری که نیروهای آگاه سیاسی ترکیه امروز با اتاتورک میکنند.

Bildresultat för ‫رضا شاه کبیر عکس‬‎                                 Bildresultat för ‫رضا شاه کبیر عکس‬‎

گریزی به ادبیات آنتیک و کلاسیک
از مدتها پیش تصمیم گرفته بودم قدری از وقت خود را که صرف سیاست میکنم به ترجمه اختصاص دهم. ده ها کتاب برای ترجمه لیست کرده بودم که همه به نوعی به سیاست مربوط میشد. کتابهای سیاسی چه رمان چه نوع جدی آن زبان ساده تری دارند و ترجمه آنها آسانتر است ولی بعد فکر کردم سیاست در دنیا شتاب گرفته است و برای ترجمه هر کتابیوقت بگذارم، ممکن است تا یکسال دیگر موضوعیت خود را از دست داده باشد. مثل بسیاری رمانهای کمونیستی.

تصمیم گرفتم یک لقمه درشت تر برداشته و یکی از آثار آنتیک یونان را بردارم. چند تا را به آمازون سفارش دادم. تریلوژی «اورشتین» یا «اورشتیا» را که در باره جنگهای ترویا است را انتخاب کردم. سنگینی زبان و مایه ادبی آن را نفسگیر و فاصله آنرا با نثرهای ژورنالیستیک زیاد و بسی فرا تر از توان خود دیدم. چقدر در این هوس ترجمه خود پیگیر باشم نمیدانم. چندان امیدی به پیگیری خودم ندارم ولی با دیدن عظمت چنین کاری و دیدن ناتوانی خود، یاد آن بزرگانی افتادم که ۵۰ ـ ۶۰ سال پیش آثار جاودانه هومر«ایلیاد و اودیسه»، دانته « کمدی الهی» آثار شکسپیر« ده ها کتاب و نمایشنامه» تمام آثار کلاسیک دوران پیش و پسا رُنسانس: منتسکیو «روح القوانین» روسو« قرارداد اجتماعی ـ امیل» و.. . را ترجمه کردند و ما ارجی بر آنان ننهادیم حتی از کسی مثل زنده یاد پروفسور شجاع الدین شفا که مترجم برخی از آن آثار پیش گفته و بسیار دیگربود، به تحقیر «آق شجاع!» نام میبردیم. آق شجاعی که کتاب انقلاب سفید و «مأموریت برای خیانت!» (مأموریت برای وطنم ـ شاه) را نوشته است. تو گویی ـ حتی اگر این حرف راست هم میبود ـ گناه بزرگی در کار بوده است. برای ما انشاء و نگارش مهم بود و نه پیام سیاسی و تاریخی کتاب! برای ما نویسنده و انشاء نویس نبودن شاه نیز وسیله ایی برای تحقیر او بود. تو گویی همه شاهان نویسنده بوده اند و فقط این محمد رضا است که نبوده است. بسیاری از ما دو کتاب شاه: « ۱ ـ مأموریت برای وطنم و ۲ ـ انقلاب سفید» او را از سطح «تحریر الوسیله» خمینی هم پائین تر آوردیم.

کم نیستند، مخصوصاً «سیاسی مذهبیون» ما که با اشتیاق تحریر الوسیله یا صحیفه نور امام را خوانده اند و شاید چند بار  هم ولی هرگز نگاهی به آن اثار شاه حتی بقلم «آق شجاع» درباری نیانداخته اند که یک چهره فرهنگی در مقیاس جهانی و یکی از مفاخر ادبی ماست. بگذریم از اینکه این جمهوری اسلامی برای نمونه حتی یک فرهنگ ساز از طراز فرهنگسازان عصر پهلوی را از خود بیرون نداده است.
اریستو کراسی عصر پهلوی که بخش زیادی از ارثیه مادی و معنوی مفید اریستوکراسی کهن قاجار را در خود جذب کرده بود، اریستو کراسی مدرن و بورژوازی نو پای ایران را ایجاد کرد که موازی با آن اریستو کراسی روحانی هم ایجاد شده بود. روحانیونی که جَد اندر جَد آیت الله زاده بودند نه روضه خوان و دهاتی زاده و هیئت چی و معرکه گیر. آیت الله بروجردی، آقابزرگ تهرانی، آیتالله نائینی، بهبهانی، طباطبائی و این اواخر شریعتمداری.

در عرصه کشورداری این اریستو کراسی مدرن به قشر بسیار وسیعی از تکنو کراتهائی متکی بود که نمونه های آن، امینی، هویدا، اعلم، علاء، فروغی، ملک الشعرا، اقبال، آموزگار، دکتر خانلری و.. ، بودند که نه تنها هرکدام با چند زبان اروپایی باضافه عربی آشنایی داشتند، بلکه ادبیات اروپائی شناس بودند و اگر ما امروزه، توانسته ایم تا حدی با نام آوران عرصه فرهنگ و هنر اروپایی، معاصر و دوران رونسانس و آنتیک آشنا شویم، ارثیه همان اریستوکراسی است که ما امروز از روی نخوتی بی پشتوانه، با تحقیرِ آن، سعی میکنم کوچکی نقش تاریخی خود را بپوشانیم.

ما به ارثیه فرهنگی و بزرگان آن ارثیه، مثل یک دلال فرش، به سودی که با ارزان خری و گران فروشی یک فرش عایدمان میشود توجه داریم و نه یک محصول فرهنگی. ما مثل یک پشم فروش به مقدار پشم  مصرف یاحیف و میل شده در قالی توجه داریم یا در بهترین حالت، ما آن فرش را برای تبدیل کردن به پالان خرِ خود احتیاج داریم!
شاید درک من از آریستوکراسی اشتباه تلقی گردد زیرا با فهم عمومی و جا افتاده در جامعه از این مفهوم همگون نیست. ولی بهر ترتیب من به پایان رسیدن تاریخ مصرف نقش این کاته گوری اجتماعی/تاریخی، مخصوصاً در آن جوامعی که تفکر سنتی در آنها، حتی بر طبقه متوسطش هنوز چیره است اعتقادی ندارم. بزبان دیگر باید بگویم هنوز هم میتوان ارواح صالحه گذشته را به مدد خاست تا به یاری آنها ارواح خبیثه کنونی را دفع کرد.
من به وجود اشرافیت در همه کاته گوریهای اجتماعی از جمله روحانییت نیز اعتقاد دارم و وجود آنرا در مجموع مضر و مخرب تلقی نمیکنم. معتقدم این اشرافیت مثل اشرافیت کلیسای روم یا ارتدوکس یونان و روسیه، یا جاهای دیگر، آن اشرافیتی است که با توسعه اجتماعی آرام به پیش میرود و خود را تطبیق میدهد. این اشرافیتی که به تدریج قدرت و اتوریته یافته است از این اتوریته مست نمیشود و در کار بُرد آن و اقتدار برآمده از آن، هم محتاط است و هم با آن آشنا.

رابطه این اریستوکراسی با مردم، درطول زمان آن شکلی را بخود گرفته است که میباید گرفته باشد و ناشی از بالانس و توازن و میزان پیشرفت اجتماعی است. انقلاب اسلامی ما، روضه خوانان، مداحان، تعزیه گردانان و معرکه گیران را بطور میان بُر و خارج از نوبت، به درجه آیت الهی رساند، همانطور که به سرکار استوار ها، گروهبان گارسیاهای وطنی و سرجوخه ها، درجه سرلشگری  و سپهبدی  و سرداری ملی اعطاء کرد!.

تفاوت آن روضه خوانی که با انقلاب اسلامی در مملکت ما یکشبه به حجت الاسلامی و سپس با یک جهش به آیت اللهی و آنگاه به «مقام معظم رهبری» رسید با آن آیت الله زاده هایی که دربیوت آیت اللهی پرورش یافته بودند و به ابراز احترام مردم بخود عادت داشتند، در همین مست نشدن از توجه عوام است. آن آیت الله زاده اصل و نسب دار به اتوریته روحانی خود بر مردم عادت دارد و سرچشمه اتوریته خود را از مردم میداند و بنا بر این نگاهی پدرانه و بزرگمنشانه به مردم دارد و در بدترین حالت بازیگرانه ولی آن روضه خوان یک شبه آیت الله شده، رفتارش با مردم کلاه بردارانه و شیادانه است و نمونه این نو آیت الله شده ها سیدعلی خامنه ایی، مصباح یزدی و جنتی و.. ، هستند که مردم برایشان فقط نردبان قدرت هستند و بس!
در غرب و دموکراسی های نوع غربی شکلگیری آریستوکراسی سیاسی یا نخبگان حزبی زمانی طولانی میبرد. برای کاندید شدن برای پست شهرداری یک شهر، بیش از ده سال حد اقل کار مستمر حزبی لازم است تا شخص کاندیدای چنین پستی شود. برای استاندار شدن زمان بسیار بیشتری و گذراندن چند دوره نمایندگی پارلمانی لازم. برای کاندیدای نخست وزیری و یا رئیس جمهوری سابقهِ بمراتب بیشتری لازمست. سابقه ایی که معمولاً از سنین دبیرستانی و فعالیت در سازمان جوانان حزبی شروع میشود. لذا یک رئیس جمهور و یا نخست وزیر در نظامهای متعارف سیاسی دنیا، که پس از گذشتن از این پلکان نفس گیر هرم قدرت به قله آن میرسد مست نمیشود، عربده نمیکشد و عامیگری خود را تا سطح دیپلماسی و سیاست رسمی کشور تعمیم نمیدهد و مفهوم و مقوله «رئیس جمهور » یا «نحست وزیر» را که از یک وزن تاریخی، حرمت سیاسی و اتوریته اجتماعی برخور دار است، مانند احمدی نژاد ما، موگابه در زیمبابو، مادورو در ونزئلا و پوتین در روسیه به سطح چاقو کش محل تنزل نمی دهد.
نقد آیت الله خمینی از روحانیت سنتی واریستوکراسی دینی، نه نقدی از جایگاه رفرماسیونیسم دینی و ساختار نهاد روحانیت، یا مدرن سازی مذهب، بلکه از موضع طبقاتی بود.

آقای خمینی در درون روحانیت شیعه بیان عقب ماندگی نهاد روحانیت، تبلور خرافه آمیزترین نوع سنتگرایی و عقده های فرودستی طلبه های صدقات بگیر از محیط دهات برخاسته علیه آن روحانیت جا افتاده و مرفه شهری بود که ادعایی بیش از آنچه بود و جایگاهی که داشت، نداشت. درآمیختن دین و سیاست به آیت الله خمینی این امکان را داد که در رأس آن انقلاب ارتجاعی سیاسی/مذهبی، هم علیه آریستوکراسی دیوانی قرار گیرد و هم علیه  آریستو کراسی دینی و روحانیت جا افتاده و سنتی.
خمینی برا ی کوبیدن اریستو کراسی دینی که رابطه ایی پدرانه و بزرگ منشانه با مردم داشت از لایه های پست و فرو دست در نهاد دین و مذهب استفاده کرد. اگر معدودی هم از روحانیون استخواندار در کنار او قرار گرفتند یا کشته شدند و یا حذف گشتند.
حال نسل بر آمده از آن انقلاب، بشمول روزنامه نویسانش، در ادامه نقد قدرت گذشته و مبارزه با اریستو کراسی آن در تمام اَشکالش، که به انقلاب اسلامی منجر شد، انقلابی که سرجوخه گان را به امیری ارتش و روضه خوانان را به مسند شورای خبرگان رهبری و سدعلی خامنه ایی را به مقام معظم ـ ی و رهبری رساند، همچنان بر اساس همان انگیزه های ناخود اگاه عقده های طبقاتی رفتار کرده و فکر میکنند با تقلیل دادن جایگاه آن اریستو کراسی زمین خورده، خدمتی به پیشرفت نمیکنند  در حالیکه به خود مدال مترقی بودن هم میدهند. غافل از اینکه آنها برای اوباش و َلش واره های برآمده از انقلاب و و نو قدرتان کنونی سرمایه سازی و اعتبار آفرینی میکنند. با نامیدن مرحوم آیت الله منتظری با نام« حسینعلی» یا مرحوم آیت الله شریعتمداری« آسید کاظم»، ما دین و روحانیت را نقد نمیکنیم بلکه به دهن دریده هایی مثل جنتی و علم الهدا و احمد خاتمی ها نمره میدهیم و آنها را تأئید میکنیم.
*
درست بخاطر ندارم نام این فرش بهارستان بود یا چیز دیگری
**
استثمار مطلق و نسبی یک مفهوم مارکسیستی است و بطور ساده: استثمار مطلقی یعنی میزان کار فیزیکی مستقیم در زمان معین. به این معنی کار یک برده یک عمله و یک مهندس فرق نمیکند و لذا استثمار هم باید با شدت کار و طولانی کردن آن حاصل شود. ولی در استثمار نسبی، در اثر تغیر وسایل تولید و تکنیک و مدیریت انسان، کالا و ارزش بیشتر ایجاد میشود و لذا کارورز بیشتر استثمار میشود ولی از لحاظ فیزیکی بطور مطلق کمتر استثمار میشود. لذا توسعه سرمایه داری یعنی کاهش استثمار مطلق و افزایش استثمار نسبی!

ریش در نیروی دریایی ارتش ملی لیبی ممنوع شد!

Share Button

بنا به گزارش لیبی هرالد فرمانده نیروی دریایی ارتش ملی لیبی که تحت رهبری فیلد مارشال ژنرال خلیفه حفتر قرار دارد، داشتن ریش را برای افسران و درجه داران را ممنوع کرد. در اعلامیه فرمانده نیروی دیریایی، فرج ال ـ مداوی گفته میشود هرکس رش بگذارد تحویل دادگاه نظامی میشود.

اینروزها گذاردن ریش در بخش شرقی لیبی *  مسئله ساز است چونکه معرف تعلق خاطر گذارنده به اخوان المسلمین و یا دیگر گروههای اسلامی میباشد.

تعدادی دیگر از کشورها از جمله عراق نیز گذاردن ریش را برای نظامیان ممنوع ساخته است. 

W460

کامنت من:

خبر لیبی هرالد  دایر بر ممنوع شدن ریش در نیروی دریایی اترش ملی لیبی کوتاه است ولی معنای آن بسیار. در یادداشتی حدود یکسال پیش تحولات جاری لیبی را در کادر یک تحول تاریخی قرار داده و نوشتم که برای نخستین بار پس از مصر، جنگ قدرت در لیبی که به عمق جامعه کشانده شده است، از اهمیت رونساس اروپایی برخوردار است زیرا در این نیرد موضوع و مضمون مبارزه اسلامگرائی و ضد اسلامگرایی است و اگر جنبش ضد اسلامگرایی در لیبی به دایره نیروهای فوقانی جامعه، نظامیان و یا نخبگان سیاسی محدود میماند چندان حادثه شگفتی نبود ولی مسئله اینست که در لیبی امروز، بمراتب بیش از مصر ۳ سال پیش، جنبش ضد اسلامیسنی به یک جنبش واقعی ملی و مردمی فرا روئیده است.

باندهای تروریست اسلامی رنگارنگ در لیبی این خدمت بزرگ را به مملکت و ملت کردند که ملت را در کلیتش در برابر اسلامگرایی واداشتند. جنبش ضد اسلامیسم در لیبی امروزه یک جنبش وسیع ملی است که از حمایت عربستان، امارات متحده، بحرین و مصر برخوردار است. مایه ضد اسلامگرایی این جنبش بمراتب از مصر روزهای پایانی عمر رژیم محمد مُرسی و اخوان المسلمین بیشتر است.

بگمان من لیبی در مسیری است که میرود تا به آوانگارد پیکار علیه اسلام سیاسی در شمال آفریقا و تمام خاورمیانه تبدیل شود.

این توضیح را بدهم که ژنرال خلیفه حفتر، پایه گذاری ارتش ملی جدید لیبی را از صفر آغاز کرد و پس سرکوب قاطعانه باندهای اسلامیستی در بنغازی و شرق لیبی، امروز از سوی قدرتهای برزگ دنیا و ممالک منطقه بجز قطر، ترکیه و سوریه بعنوان یکی از طرفهای عمده سیاسی در لیبی شناخته میشود.

این توضیح را بدهم که لیبی عملاً دو دولت دارد که دولت شرقی که منطقه شرق کشور و بنغازی، بیشترین  میادین نفتی را در کنترل خود دارد منطقه مورد عملیات ارتش ملی است و دولت دیگر که با حمایت سازمان ملل در طرابلس مستقر شده است فاقد قدرت میدانی و نظامی است. در حال حاضر مذاکرات سیاسی برای ادغام این دو دولت در پاریس جریان دارد. چندی پیش ژنرال حفتر گفت، پس از آزادی بنغازی از دست اسلامیتها به طرابلس لشگر کشی کرده و آنجا را نیز آزاد خواهد ساخت.

بنظر من دیری نخواهد کشید که بین این دو دولت بر سر ایجاد دولت واحد ملی توافق خواهد شد و ارتش ملی تحت فرمان ژنرال حفتر بدنه نظامی و انتظامی آن دولت و  فیاض السراج بدنه دیوانی دولت را تشکیل خواهد داد. 

توضیح: در لحظه پایانی نوشتن این یادداشت، نهارنت لبنان به نقل از فرانس پرس گزارشی را با عنوان” رهبران رقیب لیبی در فرانسه بدنبال برون رفت از هرج و مرج هستند”**

Commodore Al Madawi Al tarhouni

                                                                                                       Commodore Al-Madawi Al-Tarhouni

بنا به گزارش لیبی هرالد فرمانده نیروی دریایی ارتش ملی لیبی که تحت رهبری فیلد مارشال ژنرال خلیفه حفتر قرار دارد، داشتن ریش را برای افسران و درجه داران را ممنوع کرد. در اعلامیه فرمانده نیروی دیریایی، فرج ال ـ مداوی گفته میشود هرکس رش بگذارد تحویل دادگاه نظامی میشود.

اینروزها گذاردن ریش در بخش شرقی لیبی *  مسئله ساز است چونکه معرف تعلق خاطر گذارنده به اخوان المسلمین و یا دیگر گروههای اسلامی میباشد.

تعدادی دیگر از کشورها از جمله عراق نیز گذاردن ریش را برای نظامیان ممنوع ساخته است. 

*

در بالا توضیح دادم که لیبی در حال حاضر دو دولت یکی در شرق کشور و با مرکزیت دومین شهر بزرگ لیبی بنغازی و دیگری در طرابس پایتخت رسمی قرار دارد.

**

Rival Libyan Leaders in France to Seek Way Out of Chaos

 

W460

Libya’s U.N.-backed Prime Minister Fayez al-Sarraj  holds French-brokered talks Tuesday with Khalifa Haftar, the rival military commander who controls the east, to try to end the chaos in the conflict-ridden country.

Benghazi navy bans beards

By Libya Herald reporter.

Commodore Al-Madawi Al-Tarhouni (Photo: Social media)

Alexandria, 21 July 2017:

The head of the Libya navy that is part of the Libyan National Army headed by Field Marshal Khalifa Hafter has banned officers and ratings from wearing beards.

Commodore Faraj Al-Mahdawi Al-Tarhouni has said that anyone who has one will face a court martial.

Wearing beards in eastern Libya now politically incorrect, associated with either the Muslim Brotherhood or more militant Islamist groupings.

A number of other countries, including Iraq, also ban the military from having beards.

سرداران ملی یا سرباران ملی؟

Share Button

با قطعیت میتوان گفت این سپاه و تمام زیر مجموعه های آن کمترین ارتباط احساسی و عاطفی ملی با مملکت ما بعنوان ایران ندارند آنها به این سرزمین نه بعنوان میهنِ زاد و بومی و سرزمین پدری، بلکه بعنوان مستملکات مفتحوحه ای که دریچه های ثروت و شوکت آسان را برویشان باز کرده است نگاه میکنند که باید انرا چاپید! و آنروز که این مواهبی که انها در این مستملکات ارزان حاصل شده امروز  که از آن برخوردارند محروم شوند و گفتمان مذهبی عاشورایی آنان در میان مردم بیش از امروز به داغ نفرت و لعنت تبدیل گردد، آنها بیش از امروز خود را با این ملت و مملکت بیگانه حس کرده و خود را به ارزانترین بهایی به ابلیس هم میفروشند و تن بهر جنایتی علیه ملت میدهند. آنها پاسدار ایرانزمین نیستند آنها پاسدار شیعی گری رانتخوار و سرمایه خوار در ایران هستند که به آنها مشروعیت و حاکمیت بدون معارض داده و میدهد و روزی که امتیازاتشان از آنها گرفته شود، فقط خدا میداند آنها با ملت چکار خواهند کرد!

Sisi

 

انگیزه نگارش این یادداشت ۳ نکته است. نخستین آن گزارش خبری اهرام آنلاین راجع به افتتاح بزرگترین مجتمع نظامی خاورمیانه و آفریقا در نزدیکی شهر اسکندریه مصر بود. و نَفسِ خودِ این مجتمع هم مطرح نیست بلکه نامگذاری نمادین آن شایان توجه است. ژنرال السیسی در مقام شخص اول مملکت مصر، این مجتمع بزرگ نظامی را بنام اولین رئیس جمهور مصر ژنرال محمد نجیب نامگزاری کرد. ژنرال نجیب تنها فرد از سران افسران آزاد مصر بود که به دموکرسی، به نقش مردم و کنار ماندن نظامیان از سیاست اعتقاد داشت و بر سر این اعتقاد خود ماند تا توسط افسران آزاد مصر به رهبری ناصر خانه نشین شد. نام گذاری این واحد بسیار بزرگ نظامی بنام ژنرال نجیب تنها معنای نمادین ندارد بلکه گویای فاصله گرفتن ارتش مصر از میراث شوم شرق گرایی، استبدادگرایی، و سوسیال ناسیونالیسم (شبه نازیستی) جمال عبدلناصر است.

اینکه فیدلد مارشال مصری، عبدالفتاح السیسی پس از قریب ۷۰ سال از انقلاب مصر به رهبری افسران آزاد، این پایگاه بزرگ نظامی را نه بنام جمال عبدالناصر، که بُت آرمانیِ نه تنها مصر و ملل خاورمیانه بلکه بُت بخش بزرگی از  ملل جهان سوم و بشمول روشنفکران چپ و ملی ایران بود نامگذاری میکند، باید این نامگذاری را تجدیدنظر در دکترین سیاسی  به ارث رسیده از افسران آزاد مصر نعبیر  کرد که سنت گذار دکترین نظامی سیاسی ارتش برای ۷ دهه بوده است که مطابق آن ارتش مصر باید خداوندگار صحنه آرای میدان سیاست مصر باشد. و در نظام مطلوب طبع نظامیان ناصریست جایی برای مشارکت دموکراتیک مردم در سرنوشت خودشان وجود ندارد.

Muhammad Naguib.jpg

دومین انگیزه در نگارش این یادداشت، مطلبی بود که یکی از صاحبنظران جبهه چپ سابق، در رثای سردار قاسم سلیمانی بعنوان سردار ملی نگاشته بود.  دیدن مراسم افتتاح پایگاه بزرگ اسکندریه و دیدن عکس ژنرال  السیسی در پشت تریبون سخنرانی برای نمایندگان ممالک عربی منطقه در جشن افتتاحیه این پایگاه، آن یادداشت سردار ملی ساز را باز در ذهنم زنده کرد. ناخود آگاه ِستُرگی آن ژنرال مصری را در نقش واقعی یک سردار ملی و حقارت شخصیتی این روضه خوان و مداح یونیفورم پوشی که بسیار ارزان مدال سرداری و ارزانتر از آن سردار ملی را گرفته بود، در ذهنم از نو جان گرفته تداعی گشت.

السیسی با جسارت سیاسی خودش در رأس جنبش مردمی قرار گرفت و مصر را از دهان اژدهای دینی اخوان المسلمین بیرون کشید و تمام منطقه را از اسلامیزه شدن بسبک ایران نجات داد و هنوز کسی به او سردار ملی نمیگوید ولی مداح یونیفورم پوش سپاه ما، سردار حاج قاسم سلیمانی، برای سرکوب مردم سُنی مذهب عراق، و کمک به سرکوب دگراندیشان آن سرزمین توسط باندهای فاشیستی حشد الشعبی، و سرکوب فعالین کُرد در میهن خودمان، از سوی این رفیقی که روزی چپ بود و بسیاری از رفقای  نظیر او، نشان سردار ملی میگیرد.

انگیزه دوم در همین رابطه، نحوه راهپیمایی ۴۸۰ کیلومتری «عدالت» در ترکیه و مقایسه برخورد آنان با کمال اتاتورک بود و در مقایسه، رفتار ما نسبت به سرسلسله خاندان پهلوی بود.

سکولار دموکراتهای ترکیه در این مارش بزرگ «عدالت» خود که اخبار آن برای چند روز متوالی سر تیتر بزرگترین رسانه های دنیا بود،، شمایل کمال آتاتورک را به نماد سکولاریسم دموکراسی خواهانه خود علیه رژیم ارتجاعی اخوان المسلمی حزب عدالت و توسعه و اردوغان تبدیل کردند و در اینسوی مرز ترکیه، روشنفکر ان چپ نمای ولایتمتدار ما، از حکومت رضا شاهی که ایران را در مدت کوتاهی سریعتر از همان کمال اتاتورک، مدرنیزه  کرد، با انواع و اقشام عناوین تقلیل دهنده و تحقیر آمیز مانند، رضا قلدر، دیکتاتور، رضا خان میرپنج و… .

رضا شاه و اتاتورک

این یک بخاطر خدمات ارزشمندش لجن مال و به بایگانی سپرده شد و آن یک به نماد وحدت و غرور ملی، سکولاریسم دموکراتیک مملکت تبدیل گشته، جایگاهش به عَرش سیاست کشیده میشود و شَبَحَ زنده نگاه داشته شده اش؛ چون فرشته پاسدار جامعه لائیک ترکیه، در برابر تهاجم کسبه حریص و دنیا طلب دینی به رهبری اردوغان حراست میکند.

Bildresultat för ‫رضا شاه کبیر عکس‬‎

پدر ملت ایران اگر این بی پدر است

به چنین ملت و روح و پدرش باید رید

میرزاده عشقی

و اینهم سردار ملی ما، طبق کوپنی که این جمهوری عجیب الخلقه اسلامی برای ما  صادر کرده است. و رفقا هم مهر تأئید بر آن میزنند

 و نتیجه کار پس از ۴۰ سال پیکار با میراث رضا شاهی!

و البته فقط آن شاعر نامدار ایران نبود که بر مدرنیزاسیون رضاشاهی  و بانی آن رید رفت، ملیون و چپ های آمده  از پس او هم، نه تنها به قبر آن کبیر و مملکت مدرن شده او ریدند، بلکه همزمان از آدمکشان نظام ولائی و روضه خوان زادگان حاکم فعلی سردار ملی سازی هم کردند. کاریکاتور سازی هجو از تاریخ بیشتر از این امکانپذیر نیست.

البته وقتی نورالدین کیانوری بعنوان رهبر حزبی که مدعی دمکراسی، سوسیالیسم  و سکولاریسم بود از شیخ فضل الله نوری که بعنوان دشمن مشروطه، اولین روحانی در تاریخ میهن ما بود که بدار آویخته شد اعاده حثیت کرده و از او  قهرمانسازی میکند از میراث دارانِ، حتی برگشته از آن گفتمان سیاسی ایدئولوزیک، چه انتظاری میتوان داشت.

انگیزه سوم در نگارش این یادداشت، کلیپی مستند در فیس بوک بود با عنوان: ـ اسرار یا ناگفته های «اطاق جنگ» ۸ ساله یا چیزی در این ردیف که متاسفانه گشتم ولی لینک آنرا نیافتم. در این کلیپ که مانند بسیاری دیگر از مستند سازیها حکومتی، محض ذهنیت سازی سیاسی و تاریخی از سوی نیروهای فرادست در حاکمیت ساخته میشوند، اکثر کارگردانان و فرماندهای سپاه آنزمان و سیاستمدارن صاحب تصمیم در باره جنگ حرف میزنند. آنها نحوه و دلایل نوشاندن جام معروف به امام را تعریف میکنند. در این کلیپ بسیاری بازیگران عمده آن دوران مانند، سردار رضایی، هاشمی، روحانی، سردار ربیعی خاطرات خود را از لحظات حساس جنگ و شروع آن باز گو میکنند.

البته بسیار ساده لوحانه است اگر تصور شود این رژیم روزی هرگز اجازه تهیه یک برنامه تحقیقی مستند، راجع به جنگ ۸ ساله بدهد. هر باندی که بر سر کار باشد میخواهد از زبان و از موضع خود جریان جنگ را تعریف کند و به همین دلیل هم اظهار نظرها و خاطره گوئیهای این بازیگران بازمانده از جنگ در صحن سیاسی امروز، موضوع مورد ایراد یا انتقاد من نیست. این کلیپها را باید مانند فیلمهای سینمایی گرفت و با آنها فقط سرگرم شد.

اما آنچه در این کلیپ ویدئویی توجه مرا جلب کرد و از اهمیت بسیار زیاد سیاسی و تاریخی هم برخوردار میباشد که با این وجود تا امروز نادیده گرفته شده اینست که؛ رژیم حاکم تحت رهبری خمینی در آنوقت و تحت رهبری سید علی خامنه ایی تا امروز؛ آن جنگ را بطور مطلق از همان آغاز، از جنگی ملی و دفاعی به جنگی جهادی، شیعی تبدیل کرده و بدان معنای کامل دینی دادند و هدف نهایی انرا هم آزادی قدس و کربلای معلی تعریف کردند و دکترین امنیتی و فلفسه سیاسی رژیم تا امروز هم، بر همین روال قرار دارد.

با قدری دقت دراین مستند سازی ویدئوئی، متوجه شدم، در تمام  دوره ۸ ساله جنگ حتی محض نمونه یک عملیات نظامی نبوده است که بنام ایران یا یکی از نشانه های تاریخی و نمادهای ملی ما انجام گرفته باشد. اسم رمز تمام عملیات نظامی در دوران جنگ، هم عربی هستند و هم شیعی؛ عملیات کربلای  ۱ ، ۲ و.. ، قدس و خیبر و پادگان حُر و .. . اگر به موشکهایی هم که این رژیم میسازد فجر ، قسام و.. ، نگاه کنیم نام همه آنها عربی و شیعی هستند، اگر به تقسیمات نظامی بنگریم: لشگر ثارلله، سپاه قدس، قرار گاه خاتم الانبیاء و… ، همه حاکی از ارتشی جهادی و با دکترین جهادی است که ارتباطی با ملت ایران و سرزمین ایران ندارد. برای نمونه یک مورد را نمیتوان یافت که نام یک واحد نظامی، یک عملیات نظامی یا یک بالگرد یا کشتی یا پادگان یا نیروی موتوریزه یا تانک بنام یکی از سرداران نامی ایران مانند ابو مسلم خراسانی، داریوش، نادر شاه، بابک خرمدین، و… ، باشد از رضا شاه بزرگ  که واقعاً بزرگ بود میگذرم.

من نمی دانم چگونه کسی میتوان یک ششلول بند از این مذهبی تباران صدقه خوار حکومتی را سردار ملی بنامد!؟ و ادعای دموکراسی خواهی و سکولاریسم و میهن پرستی هم داشته یاشد.

با قطعیت میتوان گفت این سپاه و تمام زیر مجموعه های آن کمترین ارتباط احساسی و عاطفی ملی با مملکت ما بعنوان ایران ندارند آنها به این سرزمین نه بعنوان میهنِ زاد و بومی و سرزمین پدری، بلکه بعنوان مستملکات مفتحوحه ای که دریچه های ثروت و شوکت آسان را برویشان باز کرده است نگاه میکنند که باید انرا چاپید! و آنروز که این مواهبی که انها در این مستملکات ارزان حاصل شده امروز  که از آن برخوردارند محروم شوند و گفتمان مذهبی عاشورایی آنان در میان مردم بیش از امروز به داغ نفرت و لعنت تبدیل گردد، آنها بیش از امروز خود را با این ملت و مملکت بیگانه حس کرده و خود را به ارزانترین بهایی به ابلیس هم میفروشند و تن بهر جنایتی علیه ملت میدهند. آنها پاسدار ایرانزمین نیستند آنها پاسدار شیعی گری رانتخوار و سرمایه خوار در ایران هستند که به آنها مشروعیت و حاکمیت بدون معارض داده و میدهد و روزی که امتیازاتشان از آنها گرفته شود، فقط خدا میداند آنها با ملت چکار خواهند کرد!

چند روز پیش با خواندن یک مقاله تحلیلی خوب از یک نویسنده عرب (به انگلیسی) برایش نوشتم تحلیلت خیلی خوب بود. او در پاسخ من، ضمن تشکر، کُلی از تمدن کهن ایران برایم نوشت. این اِ میل اوست:

Dear Habib,

Thank you for your feedback. I am glad that you liked my article!

I wish to clarify that I have utmost respect for the Persian civilization, Iranian culture and its people, who have always been at the forefront of development. My article was against the stance and methods adopted by the current Iranian regime (post 1979) which has brought untold misery on the people of the region and also its own people frequently.

As requested, I will share my articles with you and I look forward to be in touch with you.

Kind regards,

Faraz

حبیب گرامی!
تشکر از اظهار نظرت. و خوشحالم که مقاله من مورد پسندت واقع گردید!
من مشتاقم که بتوانم آن  احترام عظیمی که برای تاریخ پارس، فرهنگ ایران و مردم  آن دارم را  بوضوح بیان کنم. مقاله من، علیه مواضع و رویکردهایی است که رژیم کنونی ایران (رژیم پسا انقلاب ۵۷) ایران در پیش گرفته  است، که مدام؛ هم برای ملل منطقه و هم خود ملت ایران فلاکت آفریده است.
همچنانکه خواسته ائید، من مقالاتم را برای شما میفرستم  و  امیدوارم  بتوانم با شما تماس داشته باشم.
با احترام
فراز
من میدانم که  این نویسنده عرب است ولی از کدام کشور نمیدانم. ولی اگر در تمام سپاه پاسداران بیت رهبری حتی یک پاسدار یافت میشد تا مانند این عرب از تمدن و فرهنگ ایران با این احساس احترام  صادقانه یاد کند میتوانستم او را پاسدار ایرانزمین بعنوان میهنم بدانم! اگر در بین این پاسداران و رجال دولتی کسی بود که ذره ایی از تاریخ تمدن ایران آگاه باشد و زحمت مطالعه تاریخمان را بخود داده باشد، حاضرم بر آستانش سر نعظیم فرود آوردم. اگر یک اخوند و یک پاسدار دو صفحه از شاهنامه ما را خوانده باشد نیز او را به سرداری میهنمان قبول میکنم ولی هیهات که اینها مشتی صدقه خوار هستند که به مال مفت افتاده اند نه نظامیانی میهن دوست!

قصیده سرائی در رثای یک تروریست ضد مردمی

Share Button

با خواندن یادداشت آقای حیدریان بعنوان یک سردار بازنشسته جبهه چپ(توده ایی) در باره سردار حاج قاسم سلیمانی:ـ قصاب کردستان در آغاز انقلاب، به حیرت و سرگیجه دوچار شدم، زیرا مگر سردار قاسم سلیمانیِ قصاب، با سردارنقدی که تهدید به بریدن زبانها از ته حلق میکرد، سردارجعفری بطری ساز و بطری استعمال کن، سردار رادان کهریزکی، سردارقالیباف گاز انبری و.. ، کمترین تفاوتی در نوع تعلق و تعهدشان به رژیم  و رهبر آن دارند؟تصویر/ سردار قاسم سلیمانی در لباس عربی

فرمانده سپاه بدر عراق ، عامری و سردار حاج  قاسم سلیمانی

دیروز با دوستی قدیمی پیاده روی میکردم. گفت محسن حیدریان  در ایران امروز یک یادداشت در ستایش سردار سلیمانی نوشته است و اضافه کرد که  البته ستایش از سردارسلیمانی با نقد رژیم همراه است و… .

قبل از اینکه به اضل موضوع بپردازم، باید بگویم؛ من بسیار به ندرت سایتهای برون مرزی و اپوزیسیونی را میبینم یا به رسانه های تصویری یا صوتی آنها گوش میدهم و این از روی نخوت هم نیست بلکه دلیل عمده آن اینست که من به اکثر آنها باستثنای معدودی مانند سایت سحام نیوز یا کلمه که علیرغم بسیاری کاستی ها، برایشان اصالت قائلم، به دیگر سایتهای رسانه ایی، یا بعنوان دکه های سیاسی/تجارتی  یا بعنوان frontal organisation( سازمان فرونتال) ماشینِ اطلاعاتی و تبلیغاتی رژیم مینگرم.

سازمان فرونتال به سازمانهایی گفته میشود که نقش ابزار و بازوهایی بیرونی، علنی و قانونی سرویسهای اطلاعی یا احزاب سیاسی یا فرقه های مذهبی و شبکه های تروریستی هستند که سازمانهای مادر بنا به دلابل مختلف خود را در پشت سر آن پنهان میکنند. در دوران اوج گیری جنبش کمونیستی در دنیا، احزاب کمونیست مخصوصاً آنهائیشان که در شرایط سرکوب و در حالت مخفی قرار داشتند، با ایجاد سازمانهایی فرونتال با اهداف بظاهر اجتماعی، مطالباتی، خدماتی و مدنی و حتی بازرگانی و مالی، از آنها بعنوان پوششی برای فعالیت سیاسی و حزبی پنهانی خود و برای حضور در عرصه علنی استفاده میکردند.

رژیم ایران، روسیه و حزب الله لبنان  با ایجاد هزاران از این نوع سازمانهای فرونتال، حد اکثر استفاده را برای فعالیت های پنهانی و در صدر همه ذهنیت سازی مردم منطقه و فریب افکار عمومی و پخش دیس اینفرماسیون استفاده میکنند.

البته سرویسهای اطاعاتی غرب هم صدهها انجمن حقوق بشری، دموکراسی خواهی و … دارندکه برای فعالیت پشت پرده آنها نقش پوششی دارند.

تفاوت این دو نوع سازمان فرونتال در اینست که آن یک در جهت پخش ارزشهای غربی و در چهار چوب اهداف استراتژیک آن بلوک فعالیت میکند و این یک در جهت منافع دولت روسیه، ایران و حزب الله.

اخوان المسلمین، جریان فتح الله گولن با صدها و شاید هم هزاران مدرسه و مؤسسه آموزشی در دنیا و رقیب آن حزب عدالت و توسعه اردوغان از ترکیه، هم در این زمینه بسیار کار کشته هستند  و همگی دارای هزاران ارگان و سازمان فرونتال میباشند که چهره سازمانگر اصلی را پنهان میکنند.

البته اگر آدم انگیزه تحقیق داشته باشد و از عینکِ تشخیصِ هویت این ارگانهای فرونتال استفاده کند، بازدید و رصد کردن این گونه ارگانها کمترین ایرادی ندارد و به اطلاعات آدم هم می افزاید.

این توضیحات برای این بود تا بگویم که اگر گفته آن دوست نبود من به سایتی که یادداشت آقای حیدریان را درج کرده بود نمیرفتم و از آن مطلب بی خبر میماندم.

آن دوستی هم که توصیه دیدن مطلب را کرد، از حسن نظر من به نویسنده آگاه بود. اضافه کنم که من به نویسنده، در کمترین معنا، بعنوان یک تحلیلگر با رویکردهای درست تاکتیکال و به نوعی استراتژیک و با سطح بالای دانش سیاسی مینگرم.

با خواندن یادداشت آقای حیدریان بعنوان یک سردار بازنشسته جبهه چپ(توده ایی) در باره سردار حاج قاسم سلیمانی، قصاب کردستان در آغاز انقلاب، به حیرت و سرگیجه دوچار شدم، زیرا مگر سردار قاسم سلیمانیِ قصاب، با سردارنقدی که تهدید به بریدن زبانها از ته حلق میکرد، سردارجعفری بطری ساز و بطری استعمال کن، سردار رادان کهریزکی، سردارقالیباف گاز انبری و.. ، کمترین تفاوتی در نوع تعلق و تعهدشان به رژیم  و رهبر آن دارند؟

همه آنها هم کم یابیش، حد اقل بنا به تاریخ نوشته شده خودشان در باره جنگ ۸ ساله، همگی جنگ دیده هستند.*  آیا آقای حیدریان میتواند بگوید اگر بجای سردار کهریزک در جریان سرکوب جنبش اعتراضی ۸۸، سردار قصاب کردستان و مردم شمال عراق و سوریه فرمانده ناجا میبود جنایات کمتری انجام میشد؟

من نمی دانم در لحظه نگارش آن قصیده در رثای سردار سلیمانی و نام بردن از او بعنوان سردار (بالفعل یا بالقوه) سردار ملی چه در ذهن نویسنده میگذشته است ولی با کمال تأسف باید بگویم که تنظیم مطلب بطور تیپیکال نمونه یک نوشتار دیس اینفرماتیو است. چرا؟

 

زیرا که مخاطبین سیاسی و اجتماعی تحلیگرانی مانند آقای حیدریان یا خودِ این حقیر، آن بخش از جامعه سیاسی یا مدنی هستند که صدهها و هزاران بد و  بیراه انتقادی به سید علی خامنه ایی یا هیئت حاکمه، بشمول سران نظامی سپاه، کمترین اطلاعاتی بر پیش دانسته ها و بدیهیات سیاسی آنان نمی افزاید. این کاریست که بسیاری از رسانه های فرونتال اپوزیسیونی  «اطلاعاتی» ساخته رژیم، شبانه روز انجام میدهند تا پوشش و ماسکی گمراه کننده برای مواد دیر هضم دیس اینفرماتیو  آنان باشد. این شگردی کلاسیک برای همه سرویسهای اطلاعی است. و دقیقاً یک چنین ژست و نمود ضد رژیم است که میتواند نقش وازلین تنقیقه حکم سردار ملی  به خلق الله را برای یکی از شاه مهره های نظامی رژیم بازی کند.

فحاشی و انتقاد از رژیم در جائی که مخاطبین اجتماعی شخص نویسنده، خود باندازه کافی میدانند و خودشان ضد رژیم هستند، کمترین بازخورد و برآیند مثبت سیاسی ندارد و تکراریست ولی به دلیل همین نمود ضد رژیمی؛ یک قصیده در رثای یک جلاد، آن مخاطبین را به این اشتباه دوچار میکند که، اگر فلانی که کلی دانش سیاسی دارد و در ضدیتش هم با رژیم تردید کمی هست یا اصلاً نیست، از او تعریف میکند حتماً این شخص شایسته عنوان سردار ملی هست و قلب او با مردم است!

دریغ و درد که کم نبودند و نیستند کشانی در صفوف جبهه اپوزیسیون از هم گسیخته و عاری از استراتژی راهبری، که بر سینه این روضه خوان و مداح نظامی و جنگی مدال سردار ملی زدند. در حالیکه بمعنای نظامی هم؛ این شخص، افزون بر آن تجربه متعارف که هر نظامی طولانی خدمت کرده و جنگ دیده ایی  دارد، ابداً استعداد ویژه ایی از خود بروز نداده است.

آنچه باعث گمراهی بسیاری در مورد قابلیت نظامی سلیمانی گشته است اینست که  او بسیار متبحرانه و هنرمندانه میتواند نقش نظامی گرانه و فرماندهی خود را با مداحی های استشهادی چنان ترکیب کند که افراد تحت فرماندهی خود را وادار به شهادت طلبی کند.

Bildresultat för ‫سردار قاسم سلیمانی‬‎

تفاوت سلیمانی با سعید حدادیانها در اینست که او واقعاً موقع مداحی جنگی میتواند گریه واقعی بکند در حالیکه حدادیان گریه زاری مصنوعی و نمایشی تحویل میدهد. به بیان دیگر سردار سلیمانی فقط یک آژیتاتور حرفه ایی و ماهر است و رمز موفقیت او در همین و نه در نقش یک استراتژ یا حتی تاکتیسین متوسط الحال جنگی.

کسانی که توضیحات من در اینجا برایشان کمی نامفهوم است میتوانند در اینترنت و گوگل دنبال این سردار نوحه خوان و آژیتاتور جنگی، بگردند تا روضه خوانی های او را بیابند. فقط بگویم یکی از مداحی های او در مدح «چفیه مقام معظم رهبری است».

من پس از توصیه آن دوست در مورد خواندن یادداشت آقای حیدریان، در مورد این سردار به جستجو در گوگل پرداختم و دیدم آنچه را که قبلاً هم کم یا بیش میدانستم، ولی با این حال از هنر مداحی این سردار در مقایسه با روضه خوانان حرفه ایی واقعاً حیرت کردم!

با آژیتاسیون و ابزار شعری و هنر ادبیاتی؛ گروهی جوان ذهناً آماده القاء شوندگی را برای شهید شدن آماده کردن، در دانش نظامی و نظامی گری کمترین جایی ندارد. و اگر کسی هم این استعداد و سرمایه غیر نظامی را برای کسی به سرمایه سیاسی/نظامی، شهرت آفرینی و چهره سازی تبدیل کند خدمتی به افزایش شعور جامعه نکرده است!

بعنوان مؤاخره بگویم که یکی از اقدامات تهور آمیز  این سردار ملی، نوشتن نامه تهدید امیز او و جمع دیگری از سران سپاه به رئیس جمهور خاتمی بوده است که آنها  او تهدید میکنند  که اگر خود رئیس جمهور بساط دانشجویان را جمع نکند دلاوران جان بر کف سپاه آنرا جمع میکنند!

فقط اضافه کنم که نگارش این نقد تند، بخاطر احترامی که برای آقای حیدریان دارم  برایم آزار دهنده بود ولی بیشتر از آن، سکوت در برابر آن نوشته!

سخن آخر اینکه، دولت پنهان و در رأس آن مافیای سپاه، آگاهانه میکوشند تا خامنه ایی در پس خود یک خلاء قدرت بجای بگذارد تا توسط سپاه و مهره های نم کرده سپاه براحتی پُر شود. آوازه گری برای سلیمانی و سردار ملی سازی از او در همین چهار چوب انجام میگیرد. چنین بنظر میرسد که روی او اجماعی فراتر از دامنه خود حاکمیت وجود دارد.

پایان یادداشت

……………………………………

*

در باره شجاعت سپاهیان ایران در جنگ ۸ ساله قصیده سرایی و زیاده گویی فراوان شده است. آنها که در این زمینه افسانه سازی کرده اند باید اینقدر شرافت داشته باشند تا بگویند اگر ارتش شاه از هم نپاشیده بود؟ اگر بهترین امیران ارتش اعدام نشده یا خانه نشین نشده بودند چه میشد؟

اگر صدام جرئت میکرد در زمان شاه به ایران حمله کند جنگ چند روز دوام می آورد؟

و در ماهیت روانشناختی شجاعت و تهور رزمی و جنگی و بطور کل، مقوله شجاعت، باید بگویم که امر شجاعت یک مقوله یا خصوصیت شرطی، مشروط و نسبی است. آهویی که طبعیتاً ترسو است وقتی شیری به بچه او حمله میکند، بجای دررفتن مذبوحانه با شاخهای خود به شیر حمله میکند.

سپاه در جنگ ۸ ساله بطور عمده، نه به انگیزه میهنی بلکه عمدتاً به انگیزه حسینی، عاشورائی و اشتشهادی و شهادت طلبی شجاعت نشان داد تازه آنهم نیروهای ساده آن نه الزاماً همه فرماندهانش. شجاعتی که در پس پرده روانشناسی آن حور و پریان باکره و مرمرین تن بهشتی و غلمان خوش کون و کپلِ شهوت انگیزانه قرار داشت.

رژیم برامده از انقلاب با امکانات بسیاری که بافته بود توانست که فرهنگ عاشورایی را که بیش از ۱۰۰۰ سال، کم یا بیش در اقشار مذهبی وجود داشت به روانشناسی فردی نظامیانش تبدیل کند.

سازمان مافیای  سیسل هم توانسته است عنصر فداکاری برای یاران مافیایی را به یک فرهنگ و از فرهنگ به یک روانشناسی فردی تبدیل کند.

جبشهای انقلابی هم توانسته بودند فرهنگ سلظه ستیزی را به عنصری روانی و روانشناسانه در پیکار جویان ضد استعماری تبدیل کنند.

ملیتاریسم ژاپن، القاعده، طالبان، پ ک ک، نازیسم هیتلری و رژیم استالینی هم در زمینه روحیه سازی رزمی بکمک ابزار های هنری، ادبیات جنگی و حماسی .. ، بسیار موفق عمل کرده اند و پیکار جویان آنها به نمونه های مثال زدنی تاریخی تبدیل گردیده اند. ولی هیچ یک از این جسارت ورزیها کمترین ارزش جنگیف انسانی و آرمانی ندارند زیرا همه آنها ضد تاریخی و مانوپولاتیو یعنی القاء گرانه هستند و نه مبتنی بر میهن پرستی و ارزش باوری منطقی و انسانی و موافق تاریخ.

بجرئت میتوان گفت که اگر انگیزه شهادت طلبی عاشورایی را از سپاهیان رژیم در آن جنگ میگرفتند، امثال همین سردار سپاهِ چند شبه از عملگی به بنایی و از آنجا به مقاطعه کاری و از انجا به سرداری رسیده، امروزه هم به همان کار بساز بفروشی و پولسازی قبلی خود سرگرم بودند.

البته این حرفها بمعنی نفی اهمیت تاریخی اینکه همین انگیزه های خرافی و فریبنده سبب شد تا مملکت از اشغال کامل ارتش بعث ایمن بماند،  ولی درک اشتباه آمیز ماهیت جسارت و تهور جنگی هم سبب میشود که آدم به سردار ملی سازی بی بنیاد و مردم فریبانه دوچار شود.