Category: سیاسی – تحلیلی

شبح جنگ و انفعال جامعه سیاسی منتقد رژیم

Share Button

رهبر نظام، سید علی خامنه ای و شیخ حسن روحانی در سخنرانیهای خود تمایلات و اهداف ماجراجویانه خود را تمایلات و اهداف مردم ایران ذکر میکنند و بین خود و مملکت و ملت علامت تساوی میگذارند. باید با صدای بلند گفت که راه باند آخوندی حاکم از راه تاریخی ملت آزادمنش و صلح دوست ایران جداست! باید فریاد زد! این رژیم نماینده ملت ایران نیست تا از زبان آن سخن بگوید و چالش آفرینی کند!

شبح جنگ بر فراز سر میهنمان سایه افکنده است و با گذشت هر روز و اتفاقهای پیش بینی نشده یا اشتباه محاسبه شده، بالهای مخوف خود را بیشتر و بیشتر می گستراند.

قضیه روشن است! دولت ترامپ و متحدین آن طالب جنگ نیستند و این یک واقعیت است. علت این عدم تمایل به جنگ ترامپ به هیچ وجه از، پاک نیتی، جنگ گریزی یا ترس او ناشی نمیشود بلکه از این واقعیت غیر قابل چشم پوشی ناشی می گردد که ایالات متحده از بهترین و کارآمد ترین ابزار نمدمالی و جان ستانی برای تنبیه و شکست حتمی رژیم برخوردار است و نیازی نمی بیند به اسلحه متوسل شود مگر اینکه رژیم خامنه ای اول دست به سلاح شود. دولت ترامپ میداند که با تحریم ایران رژیم را فلج میکند و نیازی به جنگ نیست! 

در فیلمهای کابوی می بینیم که آن هفت کشی که از اعتماد به نفس برخوردار است و می داند سرعت عمل دارد، منتظر میماند تا حریف، نخست دست به اسلحه شود تا او به عنوان دفاع از خود ترتیب او را بدهد در حالی که دست او هنوز روی طپانچه اش می باشد. 

پس اگر جنگی بین ایران و آمریکا رخ دهد باید مطمئن بود که اولاً امریکا شروع کننده جنگ نخواهد بود! دوماً، ضربه آمریکا نابود کننده خواهد بود و سوماً  شروع کننده و مقصر آغاز جنگ هم ایران معرفی خواهد شد.

پس اگر آمریکا می گوید طالب جنگ نیست، باید ادعای آن را، هم به درستی درک کرد و هم واقعی دانست. 

در برابر آمریکا، رژیم گام به گام در تله اشتباه محاسبات خود می افتد. حرکت ماجراجویانه راهزنی دریایی و توقیف تانکر سوئدی ثبت شده در انگلیس، رژیم را به یک تله بی بازگشت رانده است که اگر در آن پیش رود هلاک میشود و اگر وا دهد چنان بی اعتبار میشود، که کنترل دستگاه حاکمه  خودش هم از دستش خارج خواهد شد. فراموش نکنیم که انگلیس برای توقیف تانکر نفتی ایران در جبل الطارق محمل و توجیه قانونی داشت و تانکر مزبور حق انتقال و تحویل نفت به سوریه تحریم شده را نداشت و به این دلیل توقیف شد.

در این میان اشتباه محاسبه دیگری وجود دارد که اهمیت استراتژیک، جنگ افروزانه و ویرانگر خواهد داشت.این اشتباه محاسبه اینست که رژیم فکر میکند با فرار به جلو و بحران افزایی موفق میشود در پشت سر خود اجماع ملی و حمایت مردمی جلب کند. حمایتی که در حال حاضر از آن بی بهره است. 

در ارتکاب این اشتباه محاسبه هول انگیز، رژیم تنها نیست. نیروهای نان به روز خور سیاسی که در فردای شکست نظامی رژیم در یک لحظه قبای سیاسی خود را پشت و رو خواهند کرد و تغییر نقش خواهند داد نیز شریک هستند و شاید جرم اینها بیش از خود رژیم و رهبر آن باشد.

این گونه نیروهای سیاسی فاقد احساس مسئولیت شناسی، فرصت طلب یا عاری از ژرف نگری تحلیلی، با اظهار نظرهای خوش آیند رژیم، رژیم را در توهماتش نسبت به امکان جلب حمایت مردم در صورت وقوع جنگ و تشدید بحران تقویت می کنند. سران سپاه که حتی از منطق عقلانیت نظامی گرانه که باید بهره مند باشند برخوردار نیستند، در این تصور هستند که در صورت جنگ میتوانند موجی صدها میلیونی از مسلمانان معترض را علیه آمریکا و متحدین آن در منطقه و جهان اسلام به وجود آورند و آن را در مقابل رژیمهای عرب دوست آمریکا قرار دهند که کاستی توان نظامی آنها را جبران خواهد کرد. موجی شبیه آنچه پس از جنگ  6 روزه ژوئن ۶۷ اعراب و اسرائیل رخ داد که منجر به سرنگونی تعدادی از حکومت های پادشاهی منطقه شد، رادیکالیسم ضد غربی را آفرید و مسئله فلسطین را به مسئله جهان اسلام تبدیل کرد.

از اصلاح طلبانی نظر سید محمد خاتمی و شرکاء، که هرچه هم موضع انتقادی نسبت به رژیم داشته باشند، با آن در یک کشتی نشسته اند و هم سرنوشت می باشند باید گذشت. ولی بر سر دیگر نیروهای سیاسی که مدعی زاویه راهبردی و انتقادی با رژیم هستند باید فریاد کشید و به آنها هشدار داد که چرا ساکت مانده اید؟ همین سکوت رضایت آمیز یا تأیید آمیز شماها و موضع حمایت آمیز اشخاصی نظیر خاتمی است که رژیم را در اشتباه محاسباتش تشجیع کرده تا مملکت را به سوی یک جنگ ویرانگر براند و با این تصور که از ثمرات آن هم به عنوان «انقلاب سوم» برخوردار خواهد گردید!

باید به مردم گفت که رژیم، خود و مملکت را به لبه پرتگاهی کشانده که یا باید تسلیم جامعه جهانی شود و یا مملکت را هم با خود به پرتگاه نابودی بافکند!

مسئولیت پذیری تاریخی و میهنی به ما حکم میکند تا با بانگ بلند از رژیم بخواهیم دست از ماجراجویی و تنش آفرینی بردارد! تسلیم شدن رژیم در مسئله موشکی، هسته ای و راهزنی دریایی و صدور تروریسم به منطقه، به هیچ وجه تسلیم شدن ایران و مردم آن نیست. زیرا این راه که رژیم در پیش گرفته است هرگز راه مردم میهن ما نبوده و نیست تا برگشت از آن تسلیم ملت تلقی شود. رهبر نظام، خامنه ای و شیخ حسن روحانی در سخنرانیهای خود تمایلات و اهداف ماجراجویانه خود را تمایلات و اهداف مردم ایران ذکر میکنند و بین خود و مملکت و ملت علامت تساوی میگذارند. باید با صدای بلند گفت که راه باند آخوندی حاکم از راه تاریخی ملت آزادمنش و صلح دوست ایران جداست! باید فریاد زد! این رژیم نماینده ملت ایران نیست تا از زبان آن سخن بگوید و چالش آفرینی کند! 

رژیم باید تسلیم شود! تسلیم رژیم به جامعه جهانی تسلیم آن به مردم ایران هم هست! زیرا چالش آفرینی های رژیم پیش از آنکه علیه دیگران باشد، ابزار و رویکردی ابزاری برای انقیاد و سرکوب ملت ایران است!

لطفاً در صورت تایید نظرگاه فوق از بازپخش آن خودداری نکنید!

           سیمرغ ایران

@CimorgIran

اوضاع کشور و چشم انداز آینده

Share Button

اصلاح طلبان در این باره سکوت میکنند که بر فرض محال اگر به قدرت برسند با نیروی میلیونی طرفداران شاهزاده پهلوی یا تغییر طلبان چه خواهند کرد، با حضور میدانی آنها چگونه برخورد میکنند؟  چون یک رژیم نمیتواند یک نیروی برانداز چند ده میلیونی در برابر خود داشته باشد و آن چنان که در دوره خارج از قدرت بودن ادعا کرده است، بتواند به ساز و کارهای «مردم سالاری دینی» پایبند بماند. هرچند که آنها در گذشته و  در دوران طلایی در سریر قدرت بودن خود نشان داده اند که با کُشت و کشتارهای رژیم و با تروریست پروری و صادرات تروریسم آن مشکل جدی نداشته اند.

اگر مادینه ای حامله است و وقت زایمان آن رسیده ولی شرایط فیزیکی اش نه برای زایمان طبیعی فراهم است و نه دکتری بر بالین اوهست تا با سزارین، هم بچه و هم مادر را نجات دهد و نه حتی قصابی تا شکم آن مادر را پاره کند و حداقل با قربانی کردن مادر بچه را نجات دهد، مرگ بچه و مادر در چنین شرایطی حتمی است. (مادینه به معنای عام کلمه) وامروز مملکت ما دقیقاً در چنین شرایطی است.

اگر این  بحران عمیقیی که دامن  مملکت ما را فرا گرفته است در مصر، ترکیه، پاکستان پیش آمده بود؛ مدتها قبل رژیم های این ممالک ساقط شده بودند.

 از این مقدمه دو پرسش به ذهن هر ایرانی باید متبادر شود: 

1 ـ چرا علیرغم ورشکستگی تمام عیار سیاسی، ایدئولوژیکی، اخلاقی رژیم و بر باد رفتن مشروعیت مردمی آن و علی رغم اینکه مملکت را به ورطه فروپاشی اقتصادی و اجتماعی کشانده، تا کنون نه تنها چنین اتفاقی  برای این رژیم آخوندی نیفتاده است بلکه در افق پیش روی هم انتظار آن، به دلایلی که در ادامه خواهم آورد، بیهوده است.

پرسش دوم این است که بالاخره خروجی این بن بست چه خواهد بود؟ آیا هم مادر و هم نوزاد هردو پس از جان کندن طولانی، خواهند مُرد؟

آنچه مسلم می باشد این است که وضع کنونی به هیچ وجه نمی تواند ادامه یابد. نه بحران دیپلماتیک  با آمریکا، نه تحریمهای آمریکا و نه بحران اقتصادی کنونی و نه مداخلات سیاسی/نظامی رژیم در منطقه و نه چپاولهای کنونی و نه ..، نمی توانند ادامه یابند!  

دینامیسم تغییرات قابل پیش بینی سیاسی در میهن ما به شکل گیری دو بستر سیاسی (بدیل رژیم) در ساختار عمومی کشور انجامیده است که مسیر و فرجام تحولات سیاسی آینده را در میهن ما رقم خواهند زد. جریانها و بستر های جانبی و خُرد در نهایت به یکی از این دو متصل خواهند شد.

الف: بستر اول؛ وفاداران به انقلاب و اهداف آن: جریانی که از دل انقلاب برآمده و همچنان خود را میراث دار به حق آن دانسته و به فرجام رساندن آن را همچنان رسالت تاریخی خود میدانند. این جریان که موسوم به اصلاحات شده است شامل طیف های بسیار وسیعی از اسلام گرایان (نرم شده در کوران اشتباهات ۴۰ ساله) می گردد.

برخی عناصر یا جریانهای متشکله این جریان  با اینکه از اسلام سیاسی کاملاً بریده اند، با این وجود، همچنان روی برحقی اهداف انقلاب ایستاده اند، نه صرفاً به خاطر حقانیت آن، که روی آن دیگر حتی  تن به بحثی نمی دهند، بلکه به صورتِ رُخدادی تاریخی شده که برگشت ناپذیر می باشد به آن می نگرند که دیگر جای بحث ندارد. در پس این نگاه تاریخی به مسئله ای که با قدرت تمام سیاسی است، همه گونه انگیزه وجود دارد. ترس از پاسخگویی تا فرصت طلبی سیاسی. این جریانها نه تنها از نشانده شدن به کرسی اتهام می ترسند بلکه همچنان در فکر سهیم شدن در قدرت سیاسی هم هستند که فقط با مشروعیت  قائل شدن برای انقلاب، موجه است و نه طرد و نفی انتقادی آن.

دو جریان عمده چپ سابق: توده ای/ اکثریتی که میتوان آنها را به طور کامل آرمان زدایی شده تلقی کرد نیز عقبه های پایدار اصلاح طلبی می باشند. اهمیت حضور این دوجریان در جبهه اصلاحات به میزان  وزن سیاسی آنها که ناچیز است ارتباطی ندارد بلکه به عنوان عنصر ترکیبی  یا کاتالیزاتور در جامعیت  دادن به گفتمان اصلاحات و ارتقاء دادن آن تا حد یک گفتمان ملی واجد اهمیت است کما اینکه حضور خُرده جریانهای سکولار لیبرالیستی از نوع جبهه ملی، حزب ایران و یا پان ایرانیست؛ هرچند با وزن ناچیز، برای جامعیت و مشروعیت ملی بخشیدن به این گفتمان اکیداً لازم اند.  

این دو جریان چپ مورد اشاره، اگر قبل از انقلاب عنصری از میهن پرستی و ملی گرایی را در گفتمان یا باورهای  مغشوش خود داشتند، امروزه دیگر فقط ابزار سیاسی مسکو و (FSB ) * می باشند که با رژیم و دستگاه های اطلاعاتی آن همان تعاملاتی را دارند که مسکو با تهران دارد. این دو جریان تا به آخر در کنار اصلاح طلبان خواهند ایستاد ولو اینکه  خود سران اصلاح طلب روزی از این راه برگردند.

 ب: جریان های برانداز و خواهان تغییر رژیم. 

در مرکز این جریان، شاهزاده رضا پهلوی و طیف  وسیع طرفداران وی قرار دارند. این جریان در درون خود از دو طیف طرفداران رژیم مشروطه پادشاهی و جمهوری خواه تشکیل می گردد. 

کاستی بزرگ گفتمانی این جریان، در طیف مشروطه خواه آن اینست که مشروعیت خود را به طور عمده بر پایه اشتباهات فاجعه آفرین رژیم و فرجام  تلخ انقلاب اسلامی نهاده اند. این طیف تاکنون نتوانسته است از اشتباهات جمهوری اسلامی به عنوان توجیه وجود خود فراتر رفته و ایده «شاه آرمانی» را به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی که تبلور ناسیونالیسم ایرانی است تئوریزه کرده و در تطابق و تناسب با آن، با سابقه تاریخی و بافتمان اجتماعی، قومی و موقعیت ژئوپولیتیک میهنمان ایران ایده پردازی کند.

بخش جمهوری خواه طیف هواداران شاهزاده پهلوی نیزغافل از این است که شالوده های یک نظام سیاسی جمهوری خواهی در میهن ما وجود ندارد. در میهن ما کیان جمهوری خواهی به راحتی با چند بحران آفرینی بر طبق الگوهای کلاسیک، میتواند از سوی نظامیان و سپاه که در اقتصاد و جامعه ریشه کرده  و دولت پنهان تشکیل داده اند مصادره شود. و میهن ما صاحب یک جمهوری ضیاء الحقی یا حافظ اسدی و بشار اسدی شود.

طی ۴۰ سال نا جمهوری این رژیم؛ نظامی ولایی(ولایت آرمانی) نتوانسته است به عنوان نماد ایدئولوژی ملی ما که «برابرنهاد» یا بدیل شاه آرمانی باشد در ذهنیت و عواطف اجتماعی مردم میهن ما نهادینه شود و به هویت سیاسی/تاریخی ما مبدل گردد. مردم  میهن ما از تجربه جمهوریتی هم فقط صندوقهای ساختگی رای با نتایج از پیش مقدر شده را تجربه کرده اند که نه تنها اعتباری به این نا جمهوری نداده بلکه باعث بی اعتباری فرایند های انتخاباتی هم گردیده است.

جمهوری خواهی بخشی از طرفدار شاهزاده پهلوی بیش از آنکه بر طرحی عملی و گفتمانی منسجم و اجرا شدنی متکی باشد که بتواند از کوره آزمون« دولت ملت سازی» سرافراز بیرون آید، ناشی از احتیاط سیاسی پیروان جمهوری خواهی است که از انگ خوردن می هراسند. این احتیاط ناشی از این است که آنها فکر میکنند از نظام پادشاهی طرفداری نمودن،  معادل توجیه دیکتاتوری شاه و بگیر و ببند های ساواک است. آنها تکلیف خود را با دیکتاتوری شاه تعین نکرده اند و همچنان فکر میکنند دفاع از آن دیکتاتوری خجالت آوراست. آنها نمی توانند یا نمی خواهند درک کنند همه دموکراسی های پیشرفته امروزی دنیا به استثنای؛ ایالات متحده، استرالیا، کانادا و زولاند نو، که تحت شرایط ویژه ای تشکیل شده اند، از درون نظامهای استبدادی و دیکتاتوری برخاسته اند.

اگر استبداد سلطنتی (انگلیس)، بوربون ها( فرانسه)، هاپسبورگها( اطریش) بیسمارک(آلمان) و.. نبود تا زمینه ساز تراکم و انباشت سرمایه و توسعه موزون سرمایه داری و صنعت گری باشد، رفاه  اقتصادی امروز آنها کجا وجود میداشت تا امکان ظهور دموکراسی های امروز را بدهد.

ژنرال پینوشه، در دوران ما به نماد سبعیت یک دیکتاتوری تبدیل گردیده است. ولی اگر دیکتاتوری او نبود، شیلی  به جای اقتصاد پیشرفته و دموکراسی امروز، در بهترین حالت حکومتی مانند دانیل اورتگا(ساندیستها) در نیکاراگوئه یا مادورو در ونزوئلا را داشت. 

تردید نیست که رژیم شاه دیکتاتور بود و برخی رویکردهای آن اشتباه، ولی اگر کسی دیکتاتوری او را در کلیتش محکوم کند، نه از سیاست چیزی می داند و نه از دولتمداری و حکومت گری چیزی. 

یک دیکتاتوری اشتباه میکند همانطور که یک جمهوری، ولی نمی توان این اشتباهات را به کلیت دیکتاتوری یا جمهوری تعمیم داد. مطلوب بودن یا عدم مطلوبیت این دو شکل نظام سیاسی را در متن واقعی اجتماعی، سیاسی باید درک کرد و نه اینکه با یک حکم کلی یکی را تقدیس و دیگری را تکفیر کنیم. به زبان ساده دموکراسی و جمهوریت باید با سطح توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی یک جامعه تناسب داشته باشد. باید دید جمهوریت به یک جامعه چه می دهد که پادشاهی نمی دهد. جمهوریت از جامعه چه می گیرد که پادشاهی نمی گیرد. دموکراسی چه می دهد و چقدر با زیر ساختهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تناسب دارد. نباید از دموکراسی قدیس و از دیکتاتوری دیو ساخت و بر ضریح جمهوریت دخیل بست.

اگر شاه به جای سرکوب سیاسی، به نیروهای سیاسی آنروز آزادی فعالیت داده بود، ما نه در ۵۷، بلکه در همان دهه ۲۰  به رهبری کاشانی ها، نواب صفوی ها و همین خمینی ها جمهوری اسلامی داشتیم. آنهم بر زمینه یک ساختار اقتصادی ارباب و رعیتی و فرمانروایی ساترابی(والی) خوانین و ۹۰% جمعیت بی سواد و عدم وجود آن همه دانشگاه ، فقدان صدها هزار دانشگاه دیده و فرنگ رفته را و فقدان تجربه آزادی زنان و حق رای همگانی و … . 

آیا فرقه های موتلفه، فدائیان اسلام، فرقه رجوی، حزب توده، سازمان فدائیان خلق، سازمان پیکاربرای آزادی طبقه کارگر، راه کارگر، سازمان کمونیستی توفان و طوفان، حزب رنجبر، طرفدارن دکتر شریعتی، سازمان فرقان، نهضت آزادی (اسلامگرا)، جبهه ملی متکی به بازار و کسبه خُرده پا ، آرمان مستضعفین و مصدق طلبان پهلوی ستیز(ملی گرایان جهان سومی و نیمه اسلامیست) اگر همگی آزادی فعالیت سیاسی می یافتند؛ آنها برای استقرار دموکراسی تلاش می کردند یا برای استقرار دیکتاتوری نوع پول پوتی خود؟.

دستور کار و فعالیت کدام یک از این فرقه ها، گروهها و احزاب پیش شمرده شده، دموکراسی بود و اگر بود بر اساس چه ارزیابی از بافتمان اجتماعی و ساختار اقتصادی؟ در مملکتی که بیش از ۵۰ % جمعیت شهری آن هم روستایی اندیش بود تا چه رسد به جمعیت روستایی آن که  این روستائی اندیشی خود را با طرفداری خویش از انقلاب اسلامی و خمینی نشان دادند، از کدام دموکراسی تحت آن شرایط می توان سخن راند.

این شرایط پیش گفته فقط مختص ایران نبود و شامل تمام ممالک موسوم به جهان سوم میشد. ممالکی مانند کره جنوبی، برزیل، سنگاپور، مالزی، اندونزی، تایلند، شیلی، ترکیه و حتی اسپانیا در دوران دیکتاتوریهای خود دینامیکال برای توسعه اقتصادی و سیاسی و دموکراسی بستر سازی کرده و فاز دیکتاتوری را پشت سر نهادند  در حالی که ملت ایران با گرز اسلامگرایی و چماق کمونیسم روسی و چینی و آلبانیایی برسر توسعه گرایی شاه کوبید و به دنبال مشتی شیخ شیاد افتاد که سبب «سِقطِ جنین» توسعه اقتصادی و سیاسی و دموکراسی شد. نیروهای انقلاب در ایران دوران شاه، پرورندگان  گفتمان دموکراسی نبودند بلکه دژخیم و قاتل آن بودند و پارادوکسال، تنها نیرویی که در دامن و زهدان خود آفریننده دموکراسی بود همان رژیم دیکتاتوری شاه بود.

از این روست که ضدیت با رژیم پادشاهی با استناد به دیکتاتور بودن شاه، کاملاً بی ربط و عاری از برهان منطقی می باشد. و درست به دلایل پیش گفته، آن کسی که در عین ادعای طرفداری از شاهزاده پهلوی، از شاهزاده نامیدن او اِباء دارد و ترجیح می دهد او را آقای پهلوی بنامد چون فکر میکند کاربُرد عنوان شاهزادگی کهنه پرستانه یا چاپلوسانه است  یا از استفاده از پرچم شیر و خورشید که شاخص ترین نماد ملیت و هویت ملی ما می باشد طفره میرود، در جهت ساخت و پرداخت یک گفتمان ملی و یک رهبری واجد کاریسما و مردمی که هم متحد کننده و هم انگیزش آفرین باشد نیست.

به  طور خلاصه لازم است گفته شود که نه پرچم شیر و خورشید، نشان خاندان پهلوی است و نه حتی عنوان شاهزادگی طلق اختصاصی شاهزاده رضا پهلوی. حتی او خود اگر خویش را یک مبارز ملی میداند حق ندارد از این عنوان خود صرف نظر کند همچنانکه کسی که امیر ارتش شد نمی تواند در مراسم رسمی از دیگران بخواهد تا او را آقا یا مَشتی خطاب کنند و همچنانکه یک آیت الله هم، نباید اجازه دهد حاجی آقا یا آقا خطاب شود. 

آنکس که شاه آرمانی را بخشی از گفتمان تاریخی هویت آفرین ما می داند، می پذیرد که ایران ما، اگر در طول تاریخ تا امروز پایدار مانده است، به برکت فرمانروایی همین شاهان بوده است که در بین آنها و کارنامه تاریخی شان خوب و بد هم بوده است و البته همگی هم مستبد بوده اند.

اگر کمپانیهای دایملر بنز یا جنرال موتورز و جنرال الکتریک به عنوان سه کمپانی بزرگ دنیا بیش از یکصد سال باقی مانده  و پیش رفته اند و از صفحه بورسهای بزرگ دنیا و عرصه اقتصادی و صنعتی جهان محو نشده اند، گویای این است که در مجموع حاصل کار مدیریت این  ۳ گروه صنعتی و برآیند کار آنها مثبت و سازنده بوده است. اگر حاصل کار فرمانروایی شاهان ایران طی بیش از ۲۵۰۰ سال را از مملکت بگیریم از گنجینه فرهنگی و مادی و تمامیت ارضی/سیاسی آن چه چیزی باقی می ماند. کافیست فقط روی کارها و خدمات رضا شاه و محمد رضا شاه خط بکشیم و اثرات مادی آنها را از کشور پاک کنیم تا یک سرزمینی در قد و قامت سومالی و افغانستان و حتی بدتر از آنها داشته باشیم.

 دیکتاتوری محمد رضا شاهی علیرغم خطاهای بسیارش توجیه سیاسی و تاریخی خود را دارد. آنرا چشم بسته و به حکم احساسات نمی توان یکسره تخطئه کرد. 

نتیجه گیری:

اگر بین این دو جریان سیاسی فوق الذکر، طرفداران شاهزاده رضا پهلوی و اصلاح طلبان حداقل در حد همپوشی های مطالباتی، سیاسی و تاکتیکی که بین آنها وجود دارد، همکاری و همسویی عملیاتی انجام می گرفت، مملکت ما این شانس را می یافت تا در زایمان تاریخی خود از بین نرود. 

ولی شوربختانه بین این دو گفتمان که بیشترین بخش اجتماعی مخالف یا منتقد رژیم را، بالفعل یا بالقوه در پشت سر خود دارند کمترین تعاملی نیست و اصلاح طلبان، حتی رادیکالهای آنان، به طور قطع تعامل با بخشی از نیروهای حاکمه را راهبُرد نهایی خود می دانند.

اصلاح طلبان در این باره سکوت میکنند که بر فرض محال اگر به قدرت برسند با نیروی میلیونی طرفداران شاهزاده پهلوی یا تغییر طلبان چه خواهند کرد، با حضور میدانی آنها چگونه برخورد میکنند؟  چون یک رژیم نمیتواند یک نیروی برانداز چند ده میلیونی در برابر خود داشته باشد و آن چنان که در دوره خارج از قدرت بودن ادعا کرده است، بتواند به ساز و کارهای «مردم سالاری دینی» پایبند بماند. هرچند که آنها در گذشته و در دوران طلایی در سریر قدرت بودن خود نشان داده اند که با کُشت و کشتارهای رژیم و با تروریست پروری و صادرات تروریسم آن مشکل جدی نداشته اند. 

مسئله ای که در برابر طیف میلیونی طرفداران شاهزاده رضا پهلوی قرار دارد، صرفاً سامان دادن اقتصادی مملکت نمی باشد که همین هم از عهده اصلاح طلبان ساخته نیست، بلکه علاوه بر آن نجات هویت ایرانی ملت و نجات سرزمین مادریمان از چنگال آخوندیسم و اسلامی آخوندی و فرهنگ مبتذل ایران ستیز آن است.

دینامیسم تحولات پیش روی که نطفه آن در زُهدان همین نظام دیگر بسته شده است، به ما میگوید اگر سیر حوادث به سود اصلاح طلبان پیش رود، نتیجه اش تبعیت آنان از حاکمیت است به شرط شریک شدنشان در ساختار قدرت. اصلاح طلبان هیچ راهبُردی برای متوسل شدن به قدرت میدانی مردم برای تغییر اوضاع ندارند و تنها امید آنها صندوقهای آراء میباشد چون در صورت توسل آنان به قدرت میدانی مردم، هواداران سکولار و ضد رژیم میدان دار مبارزه خواهند شد و همین ترس کافیست که آنها به عنوان تنها گزینه، فکر معامله با بخشی هایی از حاکمیت باشند و نه تغییر حکومت با اتکاء به مردم.  

و تا آنجا که به طرفداران شاهزاده رضا پهلوی مربوط میشود، با کمال تاسف باید گفت که بیشتر فعالین این طیف که در فضای مجازی حضور دارند، بیش از حد لازم انرژی  صرف تحریک مردم (آژیتاسیون) و افشای افشاءشده ها میکنند تا پی ریزی بنیادی یک گفتمان تحول، که هم پاسخگوی مصیبت های روزمره جامعه باشد و م بسیار ضرور تر، پاسخ دادن به نیاز رهیافتی (چه باید کرد؟) جنبش ملی..

طرح ریزی چنان گفتمانی لازم است که هم مصیبت های روزانه را متناسباً افشاء و تحلیل کند، وهم از پس چالشهای گفتمانی(دیسکورسیو) برآید.

اتهام پراکنی صرف به اصلاح طلبان نه شایسته است و نه ابداً کارساز، باید با افشای ماهیت سازشکار اصلاح طلبی که نه حاکی از رفتار موقتی و تاکتیکی بلکه عمده ویژه گی  طبیعی این جریان است مانع امید بستن مردم به اینها شد. اینها در فکر تغییر جمهوری اسلامی نیستند بلکه در فکر اصلاح آن از طریق معامله با آن می باشند که در عمل جواب نیاز تاریخی ملت ایران را نمی دهد.

بدون مبارزه ایدئولوژیک (و نه صرفاً سیاسی) و افشای اختگی سیاسی این جریان، خطر این وجود دارد، که تقسیم سیاسی جامعه که به تقسیم نیرو منجر شده و انرژی میدانی جنبش مردم را همچنان تحلیل میبرد ادامه یافته و سرانجام؛ گرگهای سپاه و مافیای سیاسی حاکم برنده این شکاف سیاسی در بدنه جنبش مردم شوند. 

خطر این هست که اصلاح طلبان ارزانتر از آنچه هستند خود را به رژیم بفروشند و تحول طلبان بیش از آنچه باید، هزینه بدهند. 

تنها مبارزه ایدئولوژیک با مدعیان سیاسی، برای شکل دادن به گفتمان تحول ملی کافی نیست بلکه باید در اثبات آنچه باور داریم نیز نظریه پردازی تئوریک کنیم!           

*   

 خلف KGB

«همه از رژیم بخواهیم تسلیم شود!» بخش ۲

Share Button

سکوت منتقدین رژیم نسبت به سیاست آمریکا و اسرائیل ستیزانه اش و اصرار بر اتمی و موشکی شدن، رژیم را به اشتباه انداخته و آن را به ادامه این راه جهنمی ترغیب میکند. بنابراین آنها که در برابر این سیاست ویرانساز رژیم سکوت اختیار کرده و یا کم کاری افشاگرانه می کنند، یا با طرح اهداف فرعی و گاه فاقد اهمیت یا اهداف کاملاً انحرافی سر مردم را گرم میکنند شریک جرم رژیم هستند و مسئول آنچه در فردا برای میهنمان ممکن رخ دهد می باشند!

تمثیلی وجود دارد که بیشتر ما آن را شنیده ایم. ولی فکر نمی رود کسی به فکر یافتن شباهت مضمونی آن با رفتار ابلهانهرهبری رژیم ایران در برابر فشار های آمریکا افتاده باشد.

و چنین است داستان:

دزدی را گرفتند و پیش قاضی شرع بردند. قاضی بر حسب شعور حقوقی خود از دزد خواست تا به کیفر آن دزدی بین یکی از ۳ مجازاتی که او برایش تعیین میکند را انتخاب کند:

۱ ـ یک من پیاز را در یک وعده بخورد. یا:

۲ ـ ۱۰۰ ضربه شلاق بخورد  یا:

۳ ـ  یکصد تومان به عنوان جریمه بپردازد(که آن موقع پول زیادی بود.)

دزد فکر کرد به هیچ وجه نباید زیر بار شلاق خوردن و پرداخت یکصد تومان برود به ناچار گزینه آخر را برگزید. او شروع به خوردن پیازها کرد تا به نزدیکیهای شدن شدن آنها که رسید که دیگر تحمل نکرد و دید دیگر نمی تواند ادامه دهد. پس به قاضی گفت پشیمان شدم شلاق را انتخاب میکنم

قاضی شلاق را برداشت و نابکارانه به نواختن او پرداخت در حالی که دزد از درد بخود می پیچید و فریاد میزد.

تعداد شلاق که از مرز ۹۰ گذشت دزد که در اثر درد حساب شماره های آن هم از دستش در رفته بود، با استغاثه فریاد کشید: پشیمان گشتم! نزن! که ۱۰۰ تومان را میدهم.

به زبان رایج مردم، نتیجه اینکه یارو هم بیشتر پیازها را خورد و هم بیشتر شلاق ها را و سر آخر هم یکصد تومان را پرداخت.

ایالات متحده در برابر زرادخانه اتمی و موشکی شوروی آنروز، و روسیه امروز که تعداد آنها به هزاران موشک قاره پیما با کلاهک های هسته ای و زیردریایی های حامل موشکهای با کلاهک هسته ای بالغ می گشت کوتاه نیامد! در برابر اتمی شدن چین کمونیست پس ننشست! و گلوی اقتصادی کره شمالی را بی اعتنا به موشک بازیهای آن و آزمایش بمب های هسته ایش رها نکرد و تا خفه کردن برنامه اتمی و موشکی آن هم، آن را رها نخواهد کرد.

حالا رژیم خامنه ای از زبان شیخ حسن یا شیخ جواد و فرماندهان سپاهش آن را تهدید میکند که مرز غنی سازی را خواهد شکست و به غنی سازی ۲۰ درصدی دست خواهد زد. معنی تلویحی این تهدید،  تهدید به ساختن بمب اتمی است وگرنه اگر فقط غنی سازی برای مصرف صنعتی یا نیروگاهی بود، این تهدید ها معنی نمی داشت.

در فرهنگ و عرف معادلات نظامی، سیاسی و یا اقتصادی برای هر تعامل یا تقابلی، از ذخیره و پشتوانه استراتژیک و فراتر از آن، از عمق استراتژیک سخن رانده میشود.

با درنظر داشت این پارامترها، پشتوانه و عمق استراتژیک  رژیم حتی با عربستان سعودی قابل مقایسه نیست تا چه رسد به آمریکا یا اسرائیل.

رژیم در داخل کشور با نارضایتی عمیق عمومی و عدم مشروعیت سیاسی روبروست که رژیم عربستان با آن روبرو نیست. و این یعنی کم عمقی حمایت مردمی به زبان استراتژیک.

چند روز پیش شرکت نفتی آرمکو(سعودی) بیلان سالیانه خود را منتشر کرد که تیتر همه رسانه های بزرگ دنیا شد. میزان سود آن در سال گذشته ۱۱۱٫۱ میلیارد دلار بوده است که بزرگترین سود در دنیا اعلام شد. و این سود فقط مال شرکت نفت آرامکو می باشد که درآمد خود دولت از محل فعالیتهای نفتی شرکتهای خارجی در آن کشور غیر از شرکت آرامکو می باشد که قاعدتاً از این مبلغ باید بیشتر از سود خالص آرامکو باشد( با توجه به صادرات متوسط ۱۰ میلیون بشکه نفت در روز).

هزینه استخراج و قیمت تمام شده هر بشکه نفت در عربستان بین ۵ تا ۷ دلار است و در ایران بین حداقل ۱۵ دلار.

بلومبرگ، مینویسد که سود آرامکو بر غولهای اقتصادی آمریکا نظیر اَپل و اکسون هم پیشی گرفت.

سخن از امروز که صادرات نفت ایران به زیر ۵۰۰ هزار بشکه و آنهم با فروش قاچاقی، تخفیفهای کلان و حق دلالی ها، دزدی های عظیم در میان نیست که همزاد دور زدن تحریمها می باشند بلکه حرف از چند ماه قبل است  که رژیم هنوز ۲٫۵ میلیون بشکه، یعنی ۵ برابر امروز رسمی و علنی نفت صادر می کرد.

با آن میزان صادرات نفت، کل ارز حاصله (بدون محاسبه ارزی و ریالی تولید)حدود ۴۵ میلیارد دلار میشد. یعنی  38% سود خالص فقط شرکت نفت سعودی(و نه در آمد تمام دولت آن).

عربستان علاوه بر درآمد حاصله از نفت صادراتی، فقط سالی ۴۵ میلیارد دلار درآمد حاصله از توریسم زیارتی حجاج دارد که برای گسترش آن به عرصه توریسم سیاحتی هم برنامه های عظیمی در دست اجرا دارد.

به محاسبه ساده فوق در معادلات کلان میگویند پشتوانه یا ذخیره استراتژیک اقتصادی.

از نظر نظامی هم، عربستان علاوه بر داشتن مدرن ترین تجهیزات نظامی آمریکایی و انگلیسی، از پشتیبانی مصر، امارات و اتحادیه عرب حتی پاکستان و در پشت سر همه اینها آمریکا برخوردار می باشد که به این هم میگویند عمق استراتژیک نظامی که از این نظر هم، با توجه به دفاعی بودن دکترین دفاعی این کشور، بر ایران که دکترین تهاجمی دارد پیشی دارد.  

این در حالی است که رژیم خامنه ای متحد قابل اعتمادی هم ندارد و روسیه و سوریه هم فقط پولهای رژیم را میخواهند نه شراکت در ماجراجویی های آن را. این را میتوان از بمبارانهای بی پاسخ نیروهای سپاه و زیرمجموعه های آن در سوریه توسط  اسرائیل دید!

رژیم با بی سیاستی ها و ماجراجویی های فرامرزی خود، با نابود کردن اقتصاد مملکت، با خفه کردن آزادی های مردم و منتقدین سیاسی خود، دو راه بیشتر در برابر خویش و مملکت باز نگذارده است یا تسلیم شدن خفت آمیز به آمریکا، پس از خوردن همه پیازها و شلاقها، یا راندن کشور به ورطه فروپاشی کامل و بازگشت ناپذیر آن.

از جمله دلایلی که رژیم را به ادامه این سیاست ایران ویران سازش تشویق می کند امید آن به چرخش منتقدین داخلی و مردم ناراضی از مخالفت به حمایت از آن در اثر تهدیدات آمریکا از یک سو و شور آفرینی آمریکا ستیزانه در اُمت ولایتمدارانه به نفع رژیم، در منطقه و داخل کشور می باشد.

اینها هستند آن محرکه هایی که رژیم را به سوی آفریدن چالش کنونی رانده است که در مرکز آن، ارضای امیال جاه طلبانه ای قرار گرفته اند که ربطی به ملت ایران و منافع ملی ما ندارد.

سکوت منتقدین رژیم نسبت به سیاست آمریکا و اسرائیل ستیزانه اش و اصرار بر اتمی و موشکی شدن، رژیم را به اشتباه انداخته و آن را به ادامه این راه جهنمی ترغیب میکند. بنابراین آنها که در برابر این سیاست ویرانساز رژیم سکوت اختیار کرده و یا کم کاری افشاگرانه می کنند، یا با طرح اهداف فرعی و گاه فاقد اهمیت یا اهداف کاملاً انحرافی سر مردم را گرم میکنند شریک جرم رژیم هستند و مسئول آنچه در فردا برای میهنمان ممکن رخ دهد می باشند!   

World Oil     

Saudi Aramco declared world’s most profitable company as financial secrets revealed

DUBAI (Bloomberg) — The state-run oil giant can generate profit better than any other company in the universe. At a net income of $111.1 billion, Saudi Aramco is easily outstripping U.S. behemoths including Apple Inc. and ExxonMobil Corp.

خطر جنگ! و پروسه نمد مالی رژیم نگاهی به تنش جاری بین رژیم و آمریکا؟

Share Button

ساده اندیشانه تر از این نیست که انسان هیپنوز و اسیر تعاریف قالبی و استاندارد از مفاهیمی مانند وطن و میهن پرستی شود. پدری که به فرزندان خود تجاوز کند، در همان لحظه ای که به خیال این کار ضد بشری می افتد، با  عنوان پدری خود وداع کرده است. پدر نامیدن این بی پدر خطای جدی و پناه بردن از او به پاسبان محل جرم نیست.

کاندولیزا رایس، وزیر خارجه دبلیو بوش، زمانی گفت؛ آمریکا دوست و دشمن دائمی ندارد. منظور او این بود که سیاست های آمریکا در رابطه با ممالک دنیا بر اساس منافع ملی آمریکا تعین میشود و نه بر اساس یک اصل مسلم شده و تغییر ناپذیر.

این نظر رایس فقط نظر او نیست بلکه اساس رفتار سیاسی تمام ممالکی است که در سیاست خارجی رویکردی ملی دارند.

مبنا سازی چنین اصلی که رایس توضیح داد، نه در سیاست خارجی آمریکا امری تازه است و نه، در سیاست خارجی ممالک دیگری که دولت های مدرن و ملی دارند. به اینگونه رویکرد، پراگماتیسم(مملکت و ملت محور) می گویند.

نزدیکی امروز آمریکا و ویتنام، نزدیکی آن با چین در زمان مائو و گسترش روابط آن تا حد دیدار دوستانه ناوهای جنگی آمریکا از بنادر چین در ۳۰ – ۴۰ سال پیش.

اصلاح دائمی مسیر، تغییر دائمی مدیریت سیاسی بر حسب مقتضیات ملی و بین المللی حول محور مصالح ملی، در این ممالک یک اصل تغییر ناپذیر و پراگماتیک است.

Dبرعکس نمونه های آمریکا و دیگر دولتهای دموکراسی مدل غربی، رژیمهایی نظیر رژیم «آخوند ـ سلطانی» خامنه ای، فرمانروایی طایفه ای یا شخصی خود را به جای منافع ملی می نشانند و کوشش دارند چرخ و فلک سیاسی را حتی در سطح جهانی به میل خود تغییر دهند.

تاریخ، جنگ سالاران بسیاری را در حافظه خود ثبت کرده است که آنها با توسل به جنگ تلاش کرده اند جهان را به میل خود تغییر دهند و آخرین آنها هیتلر بود.

ولی در جهان امروز، جنگ افروزان نوع دیگری ظهور کرده اند که هرچند منطق آنان همان منطق چنگیزی یا هیتلری می باشد  ولی قد و قامت سیاسی یا جنگی آنها، به کوتوله های یک سیرک نمایشات جنگی بیشتر شبیه هستند تا هیتلر و تیمور و چنگیز.

راهکار یا دکترین جنگی این کوتوله ها، لشکرکشی نظامی نیست چون توان و بضاعت آن را ندارند بنابراین به جنگ ایسیِمتریک* (نامتقارن یا نامتعارف) متوسل می شوند مانند کسی که در مقابل یک حریف مشت زن از پنجه بوکس استفاده میکند.

تروریسم در اشکال مختلف خود،علیه دول غربی و متحدین آنها، دقیقاْ چنین نوع ایسیِمتریک کارزار جنگی است.

جوامع مدرن در برابر تروریسم و اقدامات تروریستی واقعاْ ضعیف هستند. تهدید ناوگانهای هوایی، ناوگان نفتی، سنگر سازی جنگی و موشکی در مناطق مسکونی و اماکن عمومی حتی خانه سالمندان و کودکستانها و بیمارستانها(که حزب الله و حماس کردند) فقط چند نمونه از اهداف این جنگ ایسیِمتریک علیه ممالک غربی و متحدین آنها میباشد.

حتی در جنگ جهانی دوم هم ارتشهای فاشیستی، از هدف گیری چنین  اماکنی اجتناب می کردند و کنوانسیونهای جنگی ژنو مصونیت این گونه اماکن را به صورت مقررات جنگی در آورده و مدون کرده است.

البته طی قریب ۲۰ سال پیکار با تروریسم، ممالک غربی هم تکنولوژی لازم و سازوکارهای مقابله با تروریسم را یافته و تکامل داده اند.

M تصور اینکه مثلاْ دنیای ورزش اجازه دهد وزنه های آهنی یا پنجه بُوکسهای فولادی جای زورمندی طبیعی و دستکشهای بُکس را بگیرند همانقدر غیرقابل تصور است که دنیای غرب تسلیم دولتها و جریانهای تروریستی نظیر ایران شود که میخواهند با تکیه بر جنگهای نیابتی/تروریستی اراده ضد بشری خود را به دنیا تحمیل کند.

رژیم آخوندی خامنه ای، امروزه در یک تنگنای سیاسی/اقتصادی و نظامی افتاده که خود آن را آفریده  است. و از سوئی این رژیم از روز اول استقرارش در ایران، فلسفه سیاسی و اعتقادی خود و استراتژی تعاملاتی خود را با دنیا و ممالک منطقه بر اساسی نهاده است که تغییر آن استراتژی و آن فلسفه وجودی، در حکم انحلال خود رژیم است.

رژیم که در اداره جامعه و تامین حداقل پیشرفت آن وامانده است، به هر قیمت به یک «شق القمر»عوامفریبانه و مردم شاد کن، در خارج از مرزهای خود نیاز دارد. این «شق القمر»  محو اسرائیل نیست چون، از خوراک تبلیغاتی برای مصرف عوام مذهبی بگذریم، رژیم اینقدر ابله نیست و خود میداند که حتی تصور این را هم اگر به مخیله خود راه دهد، فکری ابلهانه است. ولی شکست دادن حتی نسبی اسرائیل در یک جنگ فرسایشی توسط حماس، حزب الله با حمایت تدارکاتی خود سپاه رژیم، به نحوی که آن دولت وادار به یک امتیاز دهی اساسی شود یک رویکرد استراتژیک برای رژیم است که البته به اینها باید بلوف اتمی را نیز افزود. چنین امتیاز گیری یک جایزه سیاسی و حیثیتی بزرگ برای رژیم می شود که علاوه بر خاموش کردن بخش زیادی از صداهای مخالفت آمیز داخلی، یک حیثیت منطقه ای و جهانی بین ملل مسلمان هم برای رژیم ایجاد میکند.

«شق القمر» دیگر که رژیم روی آن حساب کرده است،  پیروزی حوثیها بر ائتلاف عربی در یمن به کمک رژیم است که می تواند رژیم را به یک امپراطوری شیعی در منطقه تبدیل کند. و این هم به سهم خود، خاموش کننده بسیاری نارضایتی های داخلی است چون یک احساس کاذب «اُمت ـ یسم» شیعی در داخل بین بخشی از جامعه ایجاد میکند.

«شق القمر» دیگر، فشار توسط پروکسیهای رژیم در عراق برای بیرون راندن نیروهای قلیل نظامی آمریکا از آن کشور و پایان دادن به نفوذ آن در عراق می باشد و به موازات آن، مسلط شدن رژیم بر صحنه سیاسی عراق با به قدرت رساندن پروکسی های شیعی رژیم در آن کشور می باشد.

«شق القمر» دیگری که رژیم روی آن زیاد حساب کرده بود  که در عین حال خطرناک ترین آنها نیز هست، عقب راندن آمریکا با شانتاز اتمی و موشکی از یک سو و دیپلماسی تفرقه افکنانه بین آمریکا و اروپا از سوی دیگر روی مسئله فعالیتهای موشکی و هسته ای ایران است به نحوی که رژیم، هم بتواند به تلاشهای اتمی خود ذیل توافقنامه برجام ادامه دهد و هم به تکمیل فن آوری موشکی خود بپردازد که تحقق این دو هدف یعنی خنثی سازی کامل تحریمهای یکطرفه آمریکا که یک پیروزی استراتژیک بزرگ برای رژیم میتوانست باشد.

وقتی در ماه می گذشته ترامپ از«برجام» خارج شد و به جای امید بستن به آن که گریزگاه های بسیار در اختیار ایران می گذاشت به زرادخانه مالی خزانه داری کشور خودش متوسل شد، رژٰیم ایران متوحش شد. برای رژیم خروج از برجام در حکم به جان خریدن تحریمهای بین المللی از جمله استفاده از خدمات سوئیفت(سیستم مبادلات ارزی بین المللی)، عدم سوخت گیری هواپیماهای مسافری ایران و.. .بود و پایبند ماندن به آنهم در حکم انجام یک طرفه مفاد تعهد آفرین آن موافقتنامه.

وقتی تدبیر اتحادیه اروپا موسوم به “اینستکس“(مکانیسم مبادله و تصفیه مالی) در عمل، در برابر قدرت آتش موشکی خزانه داری آمریکا واماند، سران رژیم، از رهبر گرفته تا شیخ حسن و شیخ جواد و البته سران سپاه، لحن رزمی تهاجمی تری از همیشه گرفته و شروع به تهدید نظامی کردند که: « اگر نفت ایران صادر نشودِ  ایران به هیچ کشوری اجازه داده نخواهد داد تا نفت خود را صادر کند.» هم شیخ حسن و هم شیخ جواد، نظامی گرانه تهدید به بستن تنگه هرمز کردند.

پاسخ آمریکا به این تهدیدات اعزام ناوگروه “یواس‌اس آبراهام لینکلن” با آمادگی جنگی به آب های منطقه بود و هشدار فرماندهان نظامی آمریکا و ترامپ به ایران که مرتکب اشتباه نشوند.

با اعزام این ناوگروه  به منطقه، نه ترامپ و نه  دولتمردان و نظامیان دیگر آمریکا هرگز نگفتند که هدف از اعزام این ناوگروه به منطقه حمله نظامی به ایران می باشد و قطعاْ آنها در این موضع صادق بودند زیرا پروژه تنبیه و نمد مالی ایران در گام نخست به عهده خزانه داری آمریکا نهاده شده است و نه پنتاگن. آنچه آنها گفتند این بود که اگر ایران به تهدیدات خود عمل کند و به ماجراجویی مبادرت ورزد، این ناوگروه و علاوه بر آن هواپیماهای بمب افکن ب ۵۲ آمریکا در قطر، پاسخ اقدامات جنگی ایران را خواهند داد.

و در این تردیدی نیست که آنها چنین خواهند کرد بدون اینکه لازم باشد لشکرکشی و حمله ای زمینی در کار باشد. در این رابطه یادآوری بمباران ۷۸ روزه  رژیم میلوسویچ که با یک ایدئولوژی ریشه دار ناسیونال شوونیستی در حد ملی، حمایت بیشترین بخش جامعه صربستان را در پشت سر خود داشت لازم است، میلوسویچ پس از ۷۸ روز بمباران سنگین و ویرانگر کشورش تسلیم شد.

نسبت تلفات انسانی در آن بمبارانها به نسبت میزان بمب هایی که بر صربستان انداخته شد و ویرانی هایی که ایجاد کرد، تقریباْ هیچ بود (حدود ۲۰۰۰نفر).

رژیم خامنه ای یک صدم آن حمایت مردمی را که میلوسویچ در صربستان به هنگام بمباران ناتو داشت ندارد و توان نظامی صربستان را هم که یک قدرت قدیمی اروپایی جنگ دیده است را هم دارا نمی باشد. در حالی که قدرت ویرانگری نیروی هوایی آمریکا هم قطعاْ با ۲۰ سال پیش آن بسیار فرق کرده است .

شایان توجه است که سران رژیم با مشاهده اعزام ناوگروه آمریکا و توپ و تشرهای اولیه ترامپ و وزیر دفاع او پمپئو، به شدت خود را باختند و لحن تهدید آمیز خود را کاملاْ تغییر دادند. اما پس از اینکه ترامپ و پمپئو به تکرار گفتند که هدف حمله به ایران نیست بلکه فقط بازدارندگی است، از نو لحن سران ایران تغییر یافت ولی با مضمون جدید:« اگر آمریکا حمله کند چنین و چنان می کنیم!» در صورتیکه این «چنین و چنان کردنها»قرار بود در صورت صادر نشدن نفت ایران انجام شود که دیگر امری واقع شده بود و نه حمله ای که از اول قرار نبود اتفاق بیفتد.». این مانورهای مایوسانه رژیم از نگاه جهانیان پنهان نمی ماند ولی تاسف در این است که از سوی خود تحلیلگران منتقد نظام مورد توجه قرار نمی گیرد و مطرح نمی شود تا روانشناسی زیکزاکی ترس آلود رژیم برای مردم آشکار گردد و ابهت پوشالی آن برملا گردد.

بنابر براین، میتوان گفت؛ در صورت خطایی از جانب رژیم خامنه ای، که احتمال آن کم نیست، هرچند جنگی بین ایران آمریکا نخواهد شد ولی با قطعیت می توان گفت چیزی از تاسیسات نظامی رژیم و در حاشیه آن از بسیاری زیرساختهای مملکت باقی نخواهد ماند.

خطر در اشتباه محاسبه رژیم است. اشتباه محاسبه اینکه، فکر میکند اگر آمریکا حمله کند، نگاه و نظر مردم ایران از خصومت با آن به پشتیبانی از آن تبدیل خواهد شد و در منطقه و بین مردم ممالک اسلامی هم موفق به جلب حمایت و افزایش محبوبیت اش می گردد. فحوای اظهارنظرهای سران رژیم هم این را نشان می دهد.

خطر در این گونه اشتباه محاسبات است و اینکه رژیم فکر میکند، اگر آمریکا به ایران حمله کند به عنوان قربانی تجاوز و اگر در برابر بلوفهای رژیم پس بنشیند، پیروز میدان ضد استکباری از صحنه بیرون خواهد آمد.

من قبلا نوشته ام که تقویت قدرت جنگی آمریکا در منطقه نه برای جنگ با ایران بلکه برای اطمینان یافتن از این است که پروسه «نمد مالی» رژیم درست، دقیق و بی درد سر پیش رود. جان رژیم گرفته شود بدون اینکه بتواند لگد بزند یا حتی عربده ای بلند سر دهد که گوش آزار باشد. حال اگر در این پروسه، رژیم از خود عکس العملی استیصال آمیز نشان دهد که برای آمریکا یا متحدین آن خطر آفرین باشد، ناوگروه لینکُن  و بمب افکن های غول آسای «ب ۵۲» با ماشین جنگی و زیر ساختارهای رژیم کاری خواهند کرد که بمباران صربستان به پای آن آتش بازی به نظر آید.

آنچه خطر را افزایش میدهد، انفعال جامعه سیاسی ایران به ویژه، ژستهای حمایتی برخی روشنفکران اصلاح طلب، سکوت یا کم کاری مصلحت جویانه شخصی یا گروهی برخی دیگر است. برخی از روشنفکران مخالف نمای رژیم هم، از تنش بوجود آمده به عنوان فرصت و بهانه ای استفاده میکنند تا غیر مستقیم با متهم کردن آمریکا به تجاوز و جنگ طلبی، یا بنام دفاع از صلح مراتب ارادت خود را رژیم ابراز کنند . آخر برای اینها دفاع مستقیم از خامنه ای دیگر آبروریزی است و محمل و بهانه ای برای این کار لازم است.

کم کاری بخش جدی تر اپوزیسیون در افشای محاسبات غلط و ضد ایرانی رژیم و روشنگری مداوم  می تواند حداقل بخشهایی از رژیم را به خود آورد و به آنها بفهماند که: رژیم در این چالش آفرینی حمایت مردم و اکثریت جامعه سیاسی  را در پشت سر خود ندارد بیخود جلو نرود!

بسیار فراتر از این: آن بخش از اپوزیسیون نیز که منتظر ظاهر شدن بمب افکن های آمریکا بر فراز کشور هستند،  باید این پنبه را از گوش خود بیرون کنند، که بمباران نیروهای سپاه و زیر ساخت های رژیم، به سقوط آن می انجامد یا حتی آن را تضعیف می کند. سقوط رژیم نه با جنگ بلکه با سازماندهی مبارزه در تمامی سطوح اجتماعی انجام می پذیرد ولا غیر!

به همین سیاق، آن بخش از اپوزیسیون که آگاهانه تر به مسئله برخورد میکنند باید بیشتر مسئولیت و جسارات از خود نشان داده و با صدای رسا به مردم و دنیا بگوید، حمله احتمالی هوایی و موشکی آمریکا به نیروهای مسلح رژیم را، با اینکه به مملکت هم لطمه می زنند، حمله به ایران تلقی نمی کنند و حق آمریکا را در پاسخگویی به ماجراجویی های رژیم و سپاه آن را حقی مشروع و قابل دفاع می دانند. اینها باید با صدای بلند اعلام کنند که رژیم خامنه ای و سپاه او بدترین دشمنانی هستند که مردم ایران دارند و قرار گرفتن در کنار آمریکا علیه این رژیم ایران ستیز و مردم ستیز خدمت به میهنمان است و نه خیانت  به آن، همچنانکه ژنرال دوگل و ارتش مهاجر فرانسه و نهضت مقاومت فرانسه در جنگ دوم علیه حکومت خائن ویشی در فرانسه در کنار آمریکا و انگلیس ایستادند. همچنانکه مجیب الرحمان، رهبر آزاده مردم و حزب عوامی لیگ بنگلادش(پاکستان شرقی آنروز) در کنار نیروهای هندی علیه رژیم ایستادند و با حکومت(وقت) خود جنگیدند تا به آزادی و استقلال رسیدند و همچنانکه پرنس سیهانوک، پادشاه میهن پرست کامبوج، در کنار ارتش مهاجم (کمونیستی) ویتنام علیه رژیم خمر های سرخ ایستاد.

ساده اندیشانه تر از این نیست که انسان هیپنوز و اسیر تعاریف قالبی و استاندارد از مفاهیمی مانند وطن و میهن پرستی شود. پدری که به فرزندان خود تجاوز کند، در همان لحظه ای که به خیال این کار ضد بشری می افتد، با  عنوان پدری خود وداع کرده است. پدر نامیدن این بی پدر خطای جدی و پناه بردن از او به پاسبان محل جرم نیست.


اسلوب شناسیِ تحلیل سیاسی ـ کالبد شکافی آمریکا ستیزی و روسیه باوری(۲)

Share Button

به این ترتیب فروپاشی سیستم سوسیالیستی یا کمونیستی شوروی بیان واقعیتی بود که همان سالهای نخست انقلاب رخ داده بود. آنچه به فروپاشی سیستم کمونیستی شهرت یافت در واقع علنی شدن و به صحنه آمدن قدرت مافیایی پنهان شده و رشد کرده در در بطن حزب کمونیست و دستگاه KGB  و بوروکراسی دولتی بود نه چیز دیگری. در یک کلام حزب کمونیست شوروی در این فرایند، قدرت انحصاری خود را رسماْ به سازمان  KGB و مافیای حاکم بر آن واگذار کرد.

قبل از ادامه بحث باید بگویم که تمام تحلیل هایی که مینویسم از جمله این تحلیل، برای ارضای کنجکاوی یا سرگرم سازی خوانندگان یا خودم  نیست بلکه در فرای سطور این نوشتارها، استخراج و استنتاج راهبردی هدف است. یعنی رسیدن به «چه باید کرد؟» رهیافتی، تا میهنمان از این باتلاق که در آن گرفتار است به در آید.

مارکس زمانی گفت: «رسالت فلسفه تا کنون توضیح جهان بوده است ولی حالا دیگر وظیفه فلسفه (مارکسیسم و ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی) در دست پرولتاری انقلابی، نه تنها توضیح جهان بلکه سلاحی برای  دگرگون سازی آن نیز هست».

البته من به اصل این گفته باوری ندارم ولی با تغییری در آن، فرم تغییر یافته اش را مناسب ترین حکم و راهنمای عمل سیاسی برای جامعه و اپوزیسیون میهنمان میدانم و به این صورت: « تا بحال ظرف این ۴۰ سال بیشتر تحلیل های سیاسی ما در توضیح جنایات، فساد، ناکارآمدی، ماجراجوییهای رژیم آخوندی بوده است. حالا دیگر توضیح و افشاگری بس است! وقت آنست که تحلیلی رهیافتی از اوضاع به دست بدهیم که چون مشعلی راه ما را برای تغییر اوضاع میهنمان به ما بنمایاند.»

ممکن است در مواردی نتوانم به هدف مورد نظر خود از این یادداشتها برسم که این را باید به حساب ناتوانی تحلیلی و نوشتاری نگارنده گذارد نه نادرستی ضرورت حیاتی اهداف نوشتاری ام.

فکر میکنم اخبار و مطالب سیاسی سرگرم و ارضا کننده در فضای مجازی بیش از حد وجود دارند آنچه کم است نوشته های راهبُردی است تا مشعلی برای خروج از دخمه تاریک کنونی باشند.

در بخش نخست این نوشتار، گفته شد که: آرایش سیاسی نظامی در جهان همچنان دو قطبی است و انحلال پیمان ورشو و اتحاد جماهیر شوروی آرایش نیروی سیاسی/ نظامی را در جهان چندان تغییر نداده است.

گفته شد اگر آمریکا و حضور  سیاسی و نظامی آن را در همه جای جهان دلیلی بر نقش ژاندارم جهانی بودن آن بدانیم، دنیا به چنین ژاندارمی نیاز دارد. زیرا در غیاب اقتدار آن، دولت های آزادی کُش و توسعه ستیزی نظیر روسیه، چین، ایران و جریاناتی مانند القاعده و داعش و حزب الله و..، جهان را عرصه تاخت و تاز خود خواهند ساخت.

این بخش از نوشتار به آناتومی آنتی پُد (قطب مقابل) بلوک غرب و دموکراسی های غربی در جهان که از نگاه این نوشتار هنوز همچنان دو قطبی است اختصاص دارد. من به اختصار از این قطب  دوم، گاه به اختصار با عنوان آنتی پُد استفاده میکنم

در مرکز این آنتی پُد؛ روسیه، بعد چین و سپس ایران قرار دارند که بدون استثناء همگی دیکتاتوری و تمامیت خواه می باشند. برخلاف ممالک غربی که یک بازار یکپارچه جهانی، بهم پیوسته و پیمانهای های متعدد  سیاسی، نظامی، اقتصادی و فرهنگ نسبتاْ مشترک، آنها را هماهنگ کرده و در یک اندام وارگی نسبتاْ کامل«ژ‌ئوـ اکونومیک ـ پُولیتیک» به هم پیوند می زند و بدانها پویایی دینامیک میدهد؛ تنها حلقه محکمی که  ممالک آنتی پُد را بهم پیوند می زند، مواضع مشترک ضد غربی آنهاست. در این قطب، چین بیشتر در جبهه اقتصادی، ایران در جبهه تقویت جریانهای تروریستی و جنگهای نیابتی و روسیه در جبهه نظامی و سیاسی در ابعاد استراتژیک علیه غرب ایستاده اند.

روسیه در صحنه سیاسی/نظامی در جهان با حمایت از دولتهای یاغی، بزرگترین چالش، در برابر دنیای آزاد است. از پرداختن به توضیح ویژگیهای تک – تک ممالک فوق و منظومه های اقماری آنها میگذرم و به قدرت مرکزی بلوک ضد دموکراسی یعنی روسیه می پردازم.

به عقب برگردیم و ببینیم ظرف این چند دهه چه اتفاقی برای حکومت شوروی و پس از آن روسیه افتاده است.

در بحث از روسیه و تاریخ معاصر آن، اغلب به فروپاشی کمونیسم به عنوان نقطه چرخش تاریخی آن نگریسته می شود. این نگاه اگر از جهاتی حقیقت دارد ولی واقعیات بسیاری را پنهان میکند که اگر واکاوی نشوند، دیوار تحلیل پدیده«روسیه» تا به ثریا کج خواهد رفت.

حقیقت این است که کمونیسم شوروی با کودتای ۱۹۹۱ علیه گورباچف از هم فرو نپاشید و ساختار قدرت سیاسی آن بهم نریخت بلکه کمونیسم یا سوسیالیسم شوروی در همان سالهای نخست تولدش با مرگ لنین، کودکی را طی نکرده به یک هیولای بوروکراتیک سرمایه داری دولتی تبدیل شد که در راس آن،  شبکه ده میلیونی و بعد ۲۰ میلیونی بوروکراسی ویژه خوار و رانتبر حزبی (به نام، کمونیسم) قرار داشت، به این ترتیب در شوروی، سرمایه داری خصوصی قدم به قدم الغاء و جای آن را سرمایه داری دولتی و حزبی گرفت. در شوروی پسا انقلاب، سرمایه خصوصی منهدم و مصادره شد تا سرمایه داری(سرمایه خواری) بوروکراتیک دولتی و حزبی جای آن را بگیرد.

ولی از آنجا که این نوع سرمایه داری دولتی با روح تولید سرمایه داری ناسازگار بود، از همان آغاز حکومت شوراها، سرطان فساد و ویژه خواری، ریشه های خود را به سراسر ساختار دولتی و حزبی دواند و نظام زیبا توصیف شده در متون کمونیستی، عملاْ به کنار نهاده شد، همچنان که نظام اسلام محمدی رژیم ایران بعلت علیلی و نازیستمندی  سر زا رفت و جای خود را به «لومپن کراسی» و سرمایه خواری انگلی آخوندی/نظامی کنونی سپرد.

حرکت گورباچف برای  دموکراتیزه و انسانی کردن سوسیالیسم، در حقیقت یک تئوری من در آوردی بود که بخش «اصلاح طلب» حزبی می خواست با بکار گیری آن، هم خود را نجات دهد و هم نظام سوسیالیستی و هم مملکت را. ولی آن بخش از بوروکراسی حزبی، دولتی و نظامی که چند دهه خورده بود و چریده  بود، هدف و برنامه دیگری داشت.

این بخش دریافته بود که نظام حقوقی و سیاسی سوسیالیستی فرصت چپاول رسمی تمام ثروت ملی، که تماماْ در مالکیت دولت بود را از او میگیرد. این فاسد ترین و مافیایی ترین بخش بوروکراسی حزبی، دولتی و نظامی به امتیازاتی که تحت نظام سوسیالیستی داشت دیگر نه قانع بود و نه ادامه حیات سیستمی که در باتلاق رکود و وارفتگی مزمن افتاده بود را، دیگر ممکن می دید.

هم اصلاح طلبان حزبی و هم مخالفین (اصولگرای) آنان، ادامه وضع گذشته را غیر ممکن می دیدند. فقط کودتای بخشی از خام اندیشان حزبی، در اوت ۱۹۹۱ که به فکر احیای کمونیسم استالینستی بودند لازم بود تا بهانه و فرصت لازم را به بخش مافیایی حزبی و دولتی بدهد تا هم کلک باند کودتاچی و هم کلک باند گورباچف را بکند.

به این ترتیب فروپاشی سیستم سوسیالیستی یا کمونیستی شوروی بیان واقعیتی بود که همان سالهای نخست انقلاب رخ داده بود. آنچه به فروپاشی سیستم کمونیستی شهرت یافت در واقع علنی شدن و به صحنه آمدن قدرت مافیایی پنهان شده و رشد کرده در در بطن حزب کمونیست و دستگاه KGB  و بوروکراسی دولتی بود نه چیز دیگری. در یک کلام حزب کمونیست شوروی در این فرایند، قدرت انحصاری خود را رسماْ به سازمان  KGB و مافیای حاکم بر آن واگذار کرد.

دقیقاْ نمی توان گفت که بوریس یلتسینِ الکلی و لومپن منش، خود از سناریو سازان این حوادث بود یا سناریو سازان خود را در پشت سر او پنهان کردند؟ ولی هرچه بود، او علاوه بر ریاست جمهوری روسیه، دبیر کل حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه، بزرگترین جمهوری«اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» نیز بود که بزرگترین پست، پس از رهبری حزب کمونیست شوروی بود.

او با حفظ این سمت، عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی و دفتر سیاسی آن نیز بود  و تقریبا، نفر دوم یا سوم در سلسله مراتب قدرت حزبی و دولتی بعد از گورباچف بود.

داشتن چنین سمت حزبی و سیاسی، مستلزم داشتن حداقل ۵۰ تا ۶۰سال سابقه حزبی؛ از کُمسومول (سازمان جوانان) تا مرحله کادری در حزب بود.

چگونه چنین فردی با چنین سمتهایی، ظرف یک روز و شاید چند ساعت میتواند تمام ایدئولوژی ۵۰ ساله خود را کنار گذارده و حزب کمونیستی را که خود، دبیرکُل آن بود را با یک فرمان منحل کند؟! او در جریان ماجرای دراماتیک کودتا و به توپ بستن مجلسِ، بلافاصله جمهوری فدراتیو روسیه را از اتحاد جماهیر شوروی جدا کرد و با این کار فاتحه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را خواند و گورباچف را با وضعی خفت آور از دفترش بیرون کرد چون دیگر اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وجود نداشت.  

لنین در جایی به جناح اپورتونیست حزب که به ناگاه استراتژی خود را تغییر داده بود با تمسخر ایراد می گیرد: ـ تصور اینکه یک جریانی ظرف ۲۴ ساعت تاکتیک های خود را تغییر دهد چندان غیر عادی نیست. ولی اگر یک جریان حتی ظرف چند ماه استراتژی خود را تغییر دهد، عجیب می نماید؟

بوریس یلتسین ظرف چند ماه نه فقط استراتژی خود، بلکه ایدئولوژی خود را ظرف یک روز تغییر داد، که  البته تغییر آن برای هرکس مستلزم یک پروسه زمانی بسیار طولانی است و معمولاْ با آشفتگی های فکری و تنشهای روحی همراه می باشد. او این چرخش ایدئولوژیک را زمانی انجام داد که هنوز رهبر حزب کمونیست و رئیس جمهور فدراتیو روسیه و عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی بود. یک سوال بسیار ساده در اینجا اینست که چه تعداد از رهبران حزب مانند یلتسین بودند؟! و چه تعداد از کادرهای«ک گ ب» مانند پوتین؟

وقتی بوریس یلتسین با  پرچم بدون آرم داس و چکش جمهوری روسیه، در مقابل پارلمان شووری(دوما) از بدنه تانکی که به فرمان او دوما را به توپ بسته بود بالا رفت، و آن پرچم را با چند شعار و یک خِطابه کوتاه در هوا تکان داد، جسارت غیر عادی او در حقیقت بازتاب آن اراده آهنینی بود که در ساختار دولت پنهان و مافیایی حکومت شوروی با مرکزیت KGB برای اوراق کردن نظام از مدتها پیش شکل گرفته بود. سیستمی که  از نظر مافیای «ک گ ب»، حزبی و دولتی، دیگر تاریخ مصرفش به پایان رسیده بود.

این هیولای از تخم بیرون آمده عزم آن داشت تا یک باره پوسته حقوقی و ایدئولوژیک دست و پا گیر نظام کمونیستی را که سد راه غارت عریان و تصاحب تمام ثروت(سوسیالیستی) مملکت بود را بدور اندازد و خود رسماْ به عنوان نیروی قهرمانی که آن نظام ناکارآمد و فاسد گذشته را ساقط کرده،  خود قدرت را بدست گیرد.

و بدین سان شبکه و اتحادیه گانگسترهای سیاسی، قدرتی را که تا آن هنگام بطور غیر رسمی در اختیار داشت، علناْ و رسمأ به دست گرفت و سکاندار مملکت شد! و در آغاز به چند کار نمایشی که برای اغفال دنیا و مردم روسیه نیاز بود دست زد؛ از جمله اعدام را ملغی کرد، سرمایه های حزبی و روزنامه بزرگ پراودا را مصادره و حزب کمونیست را(موقتاْ) منحل کرد و آزادیهای سیاسی و مدنی را به رسمیت شناخت و همه اینها در شرایطی اتفاق افتاد که در زیر پوست این رژیم (به ظاهر) جدید، همان نیروهای قدیم، با اختیاراتی بیشتر و رسمی تر، دریده تر به فرمانروایی رسیدند.

از خواننده می خواهم به تعدادی از عکسهای پوتین نگاه کند. او همیشه صلیب طلایی بزرگی بر گردن دارد. اگر توجه کنیم که عضویت در KGB ، آنهم به عنوان یک افسر ارشد، شرایطی به مراتب سخت تر از پذیرفته شدن در حزب را می طلبید، و اگر توجه کنیم که برای عضویت در حزب کمونیست، داشتن ایدئولوژی مارکسیستی و فلسفه ماتریالیستی حداقل برای رده های متوسط به بالا یک شرط اصلی بود، این شرط برای کادرهای KGB  از الزامی ترین شرایط بود.

چگونه به یکباره با سقوط حکومت شوروی، ایدئولوژی مارکسیستی و باورهای ماتریالیستی این سرگرد KGB  هم عوض شد؟ و به ناگاه جای خود را به کپک زده ترین اعتقادات مذهبی، یعنی ارتجاعی ترین شاخه مسیحیت، ارتدوکس روسیه داد؟

روزنامه نگار برجسته گاردین، لوک هاردینگ، که در دوره قدرت گیری پوتین، به مدت ۴ سال در روسیه فعالیت روزنامه نگاری داشته است، کتابی با عنوان«دولت مافیایی»* دارد. او در این کتاب نشان میدهد که رژیم پوتین، هم از رژیم کمونیستی گذشته پلیسی تر، و هم فاسد تر است. پلیسی تر به این صورت که KGB در رژیم سابق حداقل زیر نظر یک نهاد قانونی، جمعی و حزبی (دفتر سیاسی حزب) بود ولی در حکومت پوتین، همان دستگاه با نام جدید FSB، که بسیار بزرگتر شده، فقط تابع شخص پوتین است، لوک هاردینگ می نویسد که ۷۰٪ کادرهای دولتی روسیه کنونی تحت رهبری پوتین را، افسران و کارکنان سابق KGB تشکیل میدهند که تابع شخص پوتین هستند. و به نظر او حضور این درصد از کادرهای KGB در سازمانهای دولتی، در زمان حکومت کمونیستی شوروی کاملاْ بی سابقه بوده است.

لوک هاردینگ از کنترل پلیسی FSB بر همه شئونات زندگی مردم نیز میگوید در اشاره به چپاول ثروت ملی تحت عنوان «خصوصی سازی»، او نام بسیاری از کسانی که ناگهان میلیارد شده اند  میبرد، از جمله خود پوتین.

لوک هاردینگ ثروت پوتین را در سال نگارش کتاب (حدود ۱۲ سال پیش)، ۴۰ میلیارد دلار تخمین میزند که تماماْ تحت نامها و هویت های متفاوت در لیختن اشتاین، لوکزامبورگ و دیگر ممالک موسوم به «بهشت مالیاتی» به بانکها سپرده شده یا در بورس سهام به کار افتاده است.

پی نوشت: ـ وقتی شروع به نوشتن این سری یادداشت ها کردم، خودم هم نمی دانستم مطلب اینقدر کِش خواهد آمد آنچنانکه، هم خود مرا و هم احتمالاْ خواننده را خسته کند. ولی حالا که زحمت ادامه آن را بر خود هموار کرده ام از خواننده هم می خواهم حوصله کند و تمام بخش های آن را با دقت بخواند.

فقط؛ خیلی خلاصه، یک نتیجه گیری مقدماتی در اشاره به وضع میهن خودمان بر اساس این تحلیل  در اینجا بکنم و آنهم اینست که با رصد سیر تحولات در مملکت خودمان: ـ تغییر و تحول گفتمانی در ساختار قدرت و حاشیه آن در دو دهه اخیر، بنظر میرسد که سناریوی روسیه دقیقاْ در میهن ما در حال اتفاق افتادن است.اگر هوشیار نباشیم، جای این رژیم را مافیای سپاه و باندهای فاسد حکومتی و نوکیسگان سوپر میلیاردر شده می گیرند.

نباید تسلیم ساده اندیشی شد و گمان کرد که اعتقادات اسلامی سرداران سپاه و کادر های امنیتی و حتی آیات عظمای حکومتی در ایران، از سرگرد پوتین ها و بوریس یلتسین ها در روسیه بیشتر است!

روزی که این قوم بداند وقتش رسیده و این نظام دیگر نه یار شاطر بلکه بارِ خاطر است، با یک توطئه نظیر کودتا در کودتای۱۹۹۱ شوروی،  نظام را منحل می کند و به عنوان ناجیان مملکت و بر انداختگان رژیم فاسدِ دینی گذشته، مواضع خود را در ساختار قدرت بیشتر از گذشته هم تحکیم می کنند و همان ساختار پیشین را در پوسته سیاسی تازه ای به عنوان فصلی جدید به دنیا و مردم خودمان عرضه میکنند! البته رسیدن به این نتیجه گیری هدف اصلی این نوشتار نیست ولی فقط خواستم از فرصت بهره گرفته و این نتیجه گیری را نیز به نظر خوانندگان این سطور برسانم.

*


با سر در سراشیب ویران سازی ایران! خطر جدی است!

Share Button

هزینه اشتباه محاسبه رژیم برای میهن ما تاریخی، مهیب و جبران ناپذیر  خواهد بود. در صورت چنین فاجعه ای تنها رژیم و شخص خامنه ای مقصر نیستند بلکه آنهایی هم که از روی فرصت طلبی و نان به نرخ خوری برای او هورا می کشند به همان اندازه مقصرند و علاوه بر آنان، آن جریانهایی که چه به نام اصلاح طلب چه سبز وچه ملی مذهبی و..، در برابر سیاست ماجراجویانه رژیم سکوت یا کم کاری می کنند مقصرند. وعلاوه بر اینها، اپوزیسیون فرقه گرای ابتر، محفل باز و اتحاد گریز هم به همین میزان مقصر است.

به نظر نمی رسید که دورنمای غیر تراژیکی برای بحران کنونی بین ایران و آمریکا  وجود داشته باشد زیرا هدفی که هر دو کشور در برابر خود قرار

داده اند، فقط یک راه برون رفت بیشتر ندارد: بودن یا نبودن! است.

وقتی آمریکا با هزینه بسیار سنگینی نمی خواهد اجازه دهد اژدهای مهیب چین به چنان قدرت اقتصادی بزرگی تبدیل شود که هژمونی آن را در دنیا به چالش کشد! وقتی اجازه نمی دهد روسیه با قدرت مهیب زرادخانه موشکی و هسته ای خود قدرت و اتوریته جهانی اش را زیر سوال بکشد؛ از ساده لوحی گذشته، ابلهانه است تصور شود چنین آمریکایی در برابر ایران و خیل روضه خوانان حاکم بر آن و پروکسی های تروریستی شان در منطقه عقب کشیده و آن عقب نشینی که در مقابل چین و روسیه، و قبل از آنها در برابر آلمان هیتلری،فاشیسم ایتالیایی و میلیتاریسم ژاپن انجام  نداده است را در مقابل ایران خامنه ای و روضه خوانهای اطراف او انجام دهد.

از سوی دیگر رژیم آخوندی به ارث مانده به خامنه ای، چنان همه تخم مرغ های محاسبات سیاسی چشم اندازی خود را، روی بسیج مسلمانان جهان در یک جبهه جهادی واحد به مقیاس جهانی، حول محور فلسطین و قُدس، علیه کفرِغربی به رهبری آمریکا در سبد مقابله جهادی ضد آمریکایی ضد اسراییلی نهاده است که هرگونه عقب نشینی از آن یعنی فرو ریختگی آن زیرساخت ایدئولوژیکی که تمام ارکانش بر آن بنا شده  و تا امروز به آن اعتبار بخشی شده است.

اگر یک ناظر سیاسی توجه خود را به سطحی ترین لایه سیاسی حکومت در ایران که در دستگاه دولتی و دیپلماسی رسمی آن منعکس میشود و به نوعی مانند عرف سیاسی و دیپلماسی در جهان طبیعی می نماید  متمرکز کند؛ ویژگی حکومت دوگانه ایران را درک نکرده است که در آن، دولت رسمی فقط ویترین نمایشی حاکمیت و برای استتار دولت پنهان است و در نتیجه از اصل و اساس فلسفه سیاسی این رژیم و بینان گفتمان آن غافل میماند.

برای درک اساس دیپلماسی رژیم نباید به حرفهای شیخ حسن یا شیخ جواد توجه کرد بلکه باید به شبستانهای قدرت رژیم در حسینه ها، هیئت ها، نماز جمعه ها، کلاسهای ایدئولوژیک سیاسی سپاه، سران آن و بسیج و حوزه های علوم دینی مَساجد رفت و به گفته ها و موعظه ها و صحبت های که در آنجا میشود گوش داد. دولت واقعی در آنجاست. در آنجا بحث از تعامل با جهان کفر نیست بلکه بحث از وعده الهی دایر بر پیروزی جهانی اسلام (و فقط به رهبری سید علی و نه اردوغان یا محمد ابن سلمان و..) بر کفر در میان است.

البته از این واقعیات پشت پرده در شبستان قدرت نباید چنین نتیجه گرفت که سران رژیم به این مزخرفاتی که خود بین هوادارانشان تبلیغ می کنند باور دارند. نه!

اگر آنها چهل سال پیش خود چنین می اندیشیدند، ۴۰ سال تمرین و تجربه  سیاست ورزی در جهان معاصر، پرده توهمات دینی آنها را دریده و چشمانشان را باز کرده است. همچنان که در تمام دستگاه حزب کمونیست دوران خروشچف، برژنف و پونامارُوف بعد گورباچف، دیگر کسی نبود تا وعده پیروزی جهانی کمونیسم را حتی به شوخی هم قبول داشته باشد. ولی با این حال دستگاه تبلیغاتی حزب کمونیست برژنف و پونامارُوف بر پیروزی  نهایی مدل سوسیالیسم شوروی بر سرمایه داری به رهبری آمریکا، در یک چشم انداز تاریخی تاکید میکرد. زیرا اِنکار پیروزی شوروی سوسیالیستی در یک افق تاریخی، نتیجه اش همان بود که شد، یعنی گلاسنوست گورباچف و بعد فروپاشی شوروی و با آن، فروپاشی توهمات کمونیستی، هرچند نه برای توهم زدگان افراطی.

رژیم آخوندی به مراتب وهمی تر، ناکارآ تر و با گفتمان بسیار عقب مانده تری ازآن رژیمهای کمونیستی به همان راه آنان  رفته و میرود.

این رژیم، اساس مشروعیت، اقتدار و توجیه تاریخی خود را بر بنیادهای سست و پوشالی گذارده است، در تقویت نیروهای میدانی آن می کوشد و مجبور و محکوم به ادامه تبلیغ آنها نیز می باشد تا فریب خوردگان خود را همچنان در اطراف و پشت سر خود خودنگاه دارد تا بلکه رژیم(انشالله) به نقطه ای از توازن (مناسب) قدرت با حریفان جهانی اش برسد که بتواند به معامله ای با آنان دست بزند که موجب بقایش گردد نه سرنگونیش. تا بتواند  تدریجا، ریل تاریخی خود را عوض کرده راه جدیدی پیش گیرد که مطابق زمانه باشد بدون اینکه سرنگون شود. این راهی است که چین، پس از تجربه شکست سوسیالیسم خروشچف ـ ی و گورباچفی بدان رسید و شاید اولین کسی که در دنیای کمونیسم آنرا تشخیص داد مائوتسه تونگ بود.

به یاد دارم، آن زمان که هنوز یک کمونیست چند آتشه بودم، در یکی از منابع کمونیستی خواندم که مائو در یکی از سخنرانیهای رسمی خود گفت؛  استقرار سوسیالیسم واقعی ممکن است تا هزار سال آینده طول بکشد. (و آنهم سوسیالیسم!:« از هرکس به اندازه توانش و به هرکس به اندازه کارش» و نه کمونیسم:« از هرکس به اندازه توانش و به هرکس به اندازه نیازش». این در حالی بود که مارکس بیچاره در همان قرن ۱۹ به کمون پاریس و قیام کارگران آلمان به عنوان سرآغاز انقلابات کمونیستی می نگریست  

حال رژیم ایران، سعی دارد با تکیه بر پروکسی های تروریستی، عملیات ایذایی و تحریک آمیز(پرُواکاتیو) خود در منطقه، از این توانیها ها یک وسیله معامله و چانه زنی با غرب و در راس آن آمریکا بسازد.

سران رژیم در بین خود به طور قطع با چیره شدن اسلام شیعی خود بر دنیا وداع کرده اند ولی برای معامله برای بقای خویش و پذیرفته شدن در کلوپ ممالک متعارف جهان به ابزارهای گفتمان آن همچنان نیاز دارند کما اینکه شوروی به جنگهای آزادیبخش و مبارزات کمونیستی در دنیا نیاز داشت تا در برابر غرب بر وزن سیاسی و دیپلماتیکش بیفزایند. و این همان هدفی است که  روسیه امروز بر اساس زرادخانه موشکی و اتمی خود و چین بر اساس قدرت اقتصادی خود در محاسبات استراتژیک خویش با غرب مد نظر دارند.

ولی اگر محاسبات چین و روسیه به علت همپوشی نسبی ساختار مدرنشان با دنیای امروز، نوعی شانس موفقیت دارند، ابزار مذهبی و اسلامی سیاسی رژیم روضه خوانها در میهن ما نه تنها با چالش از سوی غرب بلکه از سوی ملل و دول مسلمان و خود مردم ایران نیز روبروست.

رژیم برای استفاده از این ابزار باید اول، مخالفت درون مرزی مردم با خود را؛ هم در عرصه گفتمانی و هم سیاسی از بین ببرد و بعد، به بده بستان با غرب بپردازد و البته در این جهت هم سخت می کوشد.

با نگاه به چنین محاسبات بی پایه ای از سوی رژیم، باید درک کرد و هشدار داد، اگر سرنخ آتش بازی خطرناکی که رژیم در این ایام شروع کرده است حتی برای یک چشم بهم زدن از دستش در برود، مملکت را به چنان درگیری نظامی وحشتناکی می کشاند که جنگ ۸ ساله با عراق در مقایسه با آن مانند یک آتش بازی سرگرم کننده بنظر خواهد رسید و نه تنها با آمریکا و اسرائیل بلکه  با تمام ممالک عربی منطقه و به احتمال قوی حتی بشمول همین کشور برادر عراق!

اگر راست باشد که محمد ابن سلمان آن کسی است که فرمان کشتن جمال خاشقچی را در مقر فرمانروایی رجب طیب اردوغان، به آن صورت داده است، و اگر حمله موشکی وسیع  ناوهای آمریکا، فرانسه و انگلیس را به سکوهای پرتاب موشک و دیگر قرارگاه های نظامی سوریه، متعاقب کاربرد سلاح شیمیایی از سوی رژیم اسد در آوریل سال گذشته به یاد بیاوریمِ باید به این نتیجه منطقی برسیم که این نیروها و زمامدارانی که  امروز در برابر فرقه روضه خوانها ایستاده اند، کسانی نیستند که از کمترین تحریک یا اقدام نظامی نیروهای مسلح رژیم خامنه ای بگذرند و عقب بنشینند که در چنین صورتی، لئنگ تسلیم در جنگ روانی را جلوی رژیم انداخته اند!

نه محمد ابن سلمان و نه ترامپ و وزیر خارجه و مشاورانش از جنسی نیستند که تسلیم شوند!

هزینه اشتباه محاسبه رژیم برای میهن ما تاریخی، مهیب و جبران ناپذیر  خواهد بود. در صورت چنین فاجعه ای تنها رژیم و شخص خامنه ای مقصر نیستند بلکه آنهایی هم که از روی فرصت طلبی و نان به نرخ خوری برای او هورا می کشند به همان اندازه مقصرند و علاوه بر آنان، آن جریانهایی که چه به نام اصلاح طلب چه سبز وچه ملی مذهبی و..، در برابر سیاست ماجراجویانه رژیم سکوت یا کم کاری می کنند مقصرند. وعلاوه بر اینها، اپوزیسیون فرقه گرای ابتر، محفل باز و اتحاد گریز هم به همین میزان مقصر است.   

جنگ دوم جهانی را فقط هیتلر و موسولینی و ملیتاریستهای ژاپن به راه نیانداختند بلکه آن دول اروپایی که در ۱۹۳۸ در مونیخ در برابر هیتلر کرنش کردند و تجاوز آن را به لهستان و چکسلواکی به رسمیت شناختند نیز به اندازه جنگ افروزان هیتلری در آن تراژدی مقصر بودند.     

اسلوب شناسی تحلیل سیاسی ـ کالبد شکافی آمریکا ستیزی و روسیه باوری

Share Button

برای یک لحظه فکر کنیم دولت آمریکا در دنیا از بین برود و نباشد! آیا تصور این دشوار است تا بدانیم روسیه  چه بر سر دنیا و در درجه اول همسایگان خود می آورد؟ در این رابطه چه ضرب المثل به جایی است اگر بگوییم:«گربه مسکین اگر پر داشتی ــ نسل گنجشک از زمین برداشتی. لحظه ای فکر کنیم، در این دنیای بدون آمریکا، جمهوری اسلامی، چین، کره شمالی، نیکلاس مادورو و بشار اسد، داعش و القاعده و الشباب  حشد الشعبی چه بر سر مردم دنیا و در درجه اول مردم تحت فرمانروایی خود می آوردند؟!

در ژورنالیسم سیاسی و اظهارنظرهای صاحبنظران این عرصه، اینکه دیگر جهان دو قطبی وجود ندارد و با فروپاشی بلوک شوروی  قطب بندی دوران جنگ سرد پایان یافته به یک حکم و اصل بدیهی تبدیل گردیده است.

نخستین ایراد اسلوبی که به این حکم وارد می باشد اینست که مبنا را بر این پیش فرض نهاده است  که آن جهان دوقطبی (نظامی/سیاسی/ایدئولوژیک)، با فروپاشی بلوک شرق و پیمان ورشو دیگر وجود ندارد.

با یک نگاه اسلوبی(متدولوژیک) به تقابل دو بلوک غرب و شرق؛ در درجه اول می بینیم که هرچند پیمان ورشو منحل شده است ولی عملاْ روسیه(پوتین) تا آنجا که توانسته و بتواند کوشیده و می کوشد، نگذارد که جهان غرب بدون چالش و دردسر باشد. اگر  قدرت متعارف نظامی پیمان ورشو در ابعاد گذشته وجود ندارد، ولی زرادخانه موشکی و اتمی روسیه دست نخورده، هم حفظ شده است و هم به روز میگردد و هم، جهت پرتاب آنها غرب و در درجه اول آمریکا را نشانه گرفته اند.

در عرصه سیاسی؛ دکترین روسیه پوتین همچنان بر اساس تقابل با بلوک غرب و استفاده از هر فرصتی که دست دهد برای مشکل آفرینی برای آن و مشغول کردنش می باشد. چه فرصت ظهور القاعده باشد چه حشد الشعبی یا حزب الله و شورش حوثیها یا ایران ولایی یا نواتومان اردوغانی یا بلعیدن قسمتهایی از اوکراین و تهدید دائمی آن.

در عرصه ایدئولوژیک، برافراشته داشتن پرچم رنگ و رو رفته کمونیسم به عنوان بدیل برتر تاریخی بر سیستم سرمایه داری دیگر ممکن نیست، ولی در وجه تخریبی و نفی تاریخی سرمایه داری مدل غربی، تمام زرادخانه گفتمان ضد سرمایه داری روسیه و همه تیم ارکستر رنگا رنگش همچنان حفظ شده است و احکام این گفتمان دیگر نه در اثبات برتری کمونیسم و سوسیالیسم بلکه در نفی و تخریب نظام سرمایه داری است و ماشین تبلیغات روسی در عرصه ادبیات سیاسی و ژورنالیستی هرگز از نفس نیفتاده همچنان در دنیا بویژه در ممالک موسوم به جهان سوم میداندار است و غرب ستیزی را از حوزه ایدئولوژیک به متن و زمینه فرهنگ سیاسی مردم در این جوامع عقب مانده کشانده است.

علاوه بر همه اینها، این یک خطای اسلوبی بزرگی است اگر کمونیسم روسی را جدا از متن جریان واحد تاریخی تحول و توسعه ستیزی؛ که به اشکال مختلف، در شرایط اجتماعی ـ فرهنگی سیاسی مختلف ظهور و بروز میکند مورد ملاحظه قرار دهیم. هرچند در دوران ما این؛  کمونیسم روسی بوده است که محور عمده این جریان واحد ضد تاریخی بوده و می باشد. این جریان تحول ستیز در نمود متنوع خود چه عنوانش جمهوری اسلامی باشد، چه القاعده یا حماس یا ناسیونال فئودالیسم جهان سومی و مصدقی،* در تمام ُصَور متعدد و متنوع خویش یک جهت گیری بیشتر ندارد: مبارزه با غرب، سرمایه داری** و ارزشهای لیبرال دموکراتیک آن.

ضرب المثل معروفی است که میگوید سگ ۷ جان دارد. با تطبیق این ضرب المثل به گفتمان کمونیسم و متولیان آن باید گفت که کمونیسم و نیروهای کهنه تاریخی حاشیه ای آن ۷۰ جان دارند.

گزاره فوق نباید موجب شود که مارکسیسم با کمونیسم، به عنوان یک نظام سیاسی اجتماعی و با متولی گری احزاب کمونیستی، هم طراز و هم عرض گرفته شود.

صرف نظر از درستی یا نادرستی مارکسیسم، این دومی یک فلسفه سیاسی و گفتمان روشنفکری است در حالیکه کمونیسم ـ که در قرن گذشته، جهان تجربه بسیار تلخ آنرا در انبان خود دارد یک «قدرت و گفتمان ساختاری شده» بود که  خود را در پس آن فلسفه سیاسی(مارکسیسم) پنهان کرده بود و فقدان مشروعیت سیاسی خود را از برخی احکام ضرفاْ تئوریک آن فلسفه سیاسی میگرفت همچنان که رژیم ایران برای اثبات مشروعیت خویش بجای نشان دادن عملکرد  و دستاوردهای خود، به آرشیو روایات مذهبی و گفته های مقدسین متوسل میشود.

کمونیسم روسی، چینی، آلبانیایی یا کره ای همان قدر مارکسیست بودند یا می باشند که رژیم جمهوری اسلامی قرآنی، محمدی و اسلامی که مظهر و نماد زنده آن سید علی خامنه ای، آیت الله قاتل ابراهیم رئیسی یا سعید حدادیان مداح میباشد.

بنابراین، نیروهای (توسعه و ترقی ستیز) گوناگون تاریخی، علیرغم تنوع عجیب و غریب ظاهری شان، به هنگام روبرو شدن با ارزشها و دموکراسی های غربی، همگی در یک جبهه واحد جهانی و زیر چتر واحد غرب ستیزی ظاهر شده  و میشوند.

این جریانات با وجود تنوع گفتمانی و رفتاری خود، در آنجا که به سودشان باشد مفهوم سازی های همدیگر را هم عاریه می گیرند و از ادبیات مشابهی استفاده می کنند مانند مقامات رژیم ایران که گاه و بیگاه از واژه امپریالیسم بجای استکبار جهانی استفاده می کنند و گاه مصدق طلب تر از حواریون مصدق مرحوم میشوند.

درباره همسویی تاریخی و اشتراک محوری این نیروها در« ستیز» مشترکشان با غرب، دموکراسی غربی و ارزشهای غربی میتوان بسیار نوشت ولی من به این اکتفاء کرده و به جنبه بسیار مهمتر دیگری در این زمینه می پردازم.

نظام سرمایه داری، نظامی است که در مبارزه تاریخی با فرماسیون های اقتصادی/اجتماعی پیش از خود شکل گرفته است. این نظام در آن ممالکی که مُسقر گردیده است، همه معایب نظامهای پیش از خود را ریشه کن نساخته است. مثلاْ موفق نشده عدالت یا تساوی کامل اقتصادی برای همه مردم برقرار کند و البته چنین ادعایی هم نداشته و ندارد. این نظام، میدانی رقابتی در برابر انسانها قرار داده است که افراد جامعه با توانایی های نابرابر نمی توانند از نعمات دستاوردهای عظیمش بطور مساوی برخوردار شوند. ولی در عین حال همین نظام؛ علاوه بر اینکه با پیشرفت های شگفت انگیز خود استاندارد زندگی مردم را دهها بار ارتقاء داده است و از سختی و تعداد ساعات کار کاسته است، دموکراسی سیاسی و اجتماعی را نیز مستقر ساخته است که در آن و به برکت آن، نیروهای اجتماعی میتوانند با متحد شدن در اتحادیه ها، انجمنها و احزاب، با عنان گسیختگی سرمایه و قانون رقابتی بی رحمانه بازار مقابله کنند و از این طریق بین قدرت سرمایه و نیروی کار موازنه نسبی برقرار ساخته است.

این توازن نسبی قدرت اجتماعی/اقتصادی بین پارامتر رقابت آزاد از یک سو و قدرت مهارسازی مدنی و سیاسی مردم از سوی دیگر، شرایطی به وجود آورده است که نه استعدادهای فردی خفه میشوند و نه قدرت سرمایه میتواند از کنترل خارج شده  و فرودستان را له کند.

در سطح جهانی از درون این نظام سرمایه داری، قدرت فائقه ای برخاسته است، بنام آمریکا که بزرگترین قدرت نظامی و اقتصادی دنیا را دارد و نیرومند ترین موتور توسعه علمی و فنی دنیا می باشد. اما در عین حال، این قدرت بزرگ جهانی،  نقش پلیس یا ژاندارم در جهان را هم به عهده خود گرفته است و بزرگترین قدرت های دنیای سرمایه داری هم این نقش را برای آن پذیرفته اند تا به ازای تفویض این نقش رهبری به آن، از امنیت جهانی برخوردار شوند. جهانی که در صورت عدم وجود این رهبریت یا ژاندارم جهانی میدان تاخت و تاز باجگیرانی می گردید و میگردد که نه با زبان«آمریکایی و اروپایی» از موضع اقتدار اقتصادی، دموکراسی سیاسی و قانونگرایی بلکه با زبان خشونت، تروریسم، قداره کشی و شانتاژ اتمی با ملل کوچک سخن می گوید. استالین، میلوسویچ و پوتین نمونه هایی از این گردنکشان جهان هستند که نمونه های آنها در مناطق اسلاو و بالکان کم نیستند.

برای یک لحظه فکر کنیم دولت آمریکا در دنیا از بین برود و نباشد! آیا تصور این دشوار است تا بدانیم روسیه  چه بر سر دنیا و در درجه اول همسایگان خود می آورد؟ در این رابطه چه ضرب المثل به جایی است اگر بگوییم:«گربه مسکین اگر پر داشتی ــ نسل گنجشک از زمین برداشتی. لحظه ای فکر کنیم، در این دنیای بدون آمریکا، جمهوری اسلامی، چین، کره شمالی، نیکلاس مادورو و بشار اسد، داعش و القاعده و الشباب  حشد الشعبی چه بر سر مردم دنیا و در درجه اول مردم تحت فرمانروایی خود می آوردند؟!

تا جایی که به ما مردم ایران مربوط می گردد، اگر به خاطر هم پیمانی رژیم شاه فقید با آمریکا نبود، امروزه اثری از این سرزمین «گربه شکل» ما و جغرافیای سیاسی آن در این بخش از آسیا وجود نداشت. و نه تنها ایران ما بلکه همه اروپا و بعد هم دنیا را  هیتلر و استالین بین خود تقسیم کرده بودند.

از خوب و یا بد روزگار، کمتر کسی هست که نگاه خیلی مثبتی به «پلیس» داشته باشد ولی تنها نیرویی که جلوی دزدان، دغل بازان و تجاوزگران را میگیرد و در دل آنها تخم ترس میکارد، همین پلیسی است که یونیفرم آن از دو اتوریته قدرت اسلحه و قانون برخوردار است و به موقع از هر دوی آنها استفاده میکند.

بسیاری از آنها که بهر دلیل از پلیس خوششان نمی آید، تصوری از این ندارند که اگر همین پاسبانان«گاه» زورگو وجود نمی داشتند، مردم نمی توانستند سر آسوده  بر زمین گذارده و آسوده بخوابند.

آمریکا به عنوان پلیس یا ژاندارم جهانی، حداقل از ۵ ـ ۶ دهه قبل، دیگر تنها به این قانع نیست که مانع تجاوز استالین ها و هیتلر ها  به ممالک کوچک شود بلکه به خود حق می دهد، حتی در امور خانواده هایی(از ملل دنیا) که در آنها، اعضای بزرگ یا «سرپرست خواندگان» خانواده، افراد خانواده را مورد تجاوز، زورگویی و حق کشی قرار می دهند دخالت کند  و مانع تجاوز آنان شود و تا جایی که مَحمِل و مجوَز حقوقی و قانونی اجازه می دهد، جلوی این تخلفات را بگیرد. این گونه دخالت آمریکا را، برخی امپریالیستی یا تجاوزکارانه دانسته و مانند رژیم اسد در سوریه، مادورو در ونزوئلا و رژیم ایران آن را به همین عنوان محکوم می کنند و برخی مانند بخش عمده مردم همین ممالک از آن دخالتها استقبال میکنند. مانند مردم ونزوئلا و بخش کثیری از مردم ایران خودمان.

البته تردیدی نیست که این ژاندارم جهانی این  وظیفه ژاندارم ـ ی را تنها از روی صله رحم و احساسات خیلی انساندوستانه( فیل آنتروپیک)، با  قبول هزینه چند صد میلیارد دلاری آن برای خودش انجام نمی دهد. این ژاندارم جهانی حقوقی که میگیرد اینست که در درجه اول به خاطر منافع کلان خود(هرکه بامش بیش ـ برفش بیشتر) در این دنیای نا امن، امنیت خود را و به عنوان آثار جانبی آن امنیت دیگران را هم حفظ می کند و بر رعایت قوانین بین المللی نظارت فعال و کنشگرانه دارد تا آرامش خودش در درجه اول به هم نخورد. البته این به معنای آقایی بر دنیا هم هست. در یک شرکت سهامی عام هم کسی که تعداد سهام بیشتری دارد، آقایی می کند!

نتیجه گیری:

تعمیم دادن نقش آدمها، کارکردها و ارزشهای رایج در سلول اجتماعی که خانواده باشد به عرصه کلان اجتماعی و از آن فراتر جامعه جهانی، به لحاظ اسلوبی درست نیست ولی برای درک ماهیت نقش ایالات متحده در جهان، میتوان از شباهت ظاهری در این دو نمونه: یکی بسیار خُرد و دیگری بسیار کلان بهره گرفت.

ایالات متحده را برای یک لحظه پدر و سرپرست خانواده بزرگ جهانی بدانیم. این پدر گاهی خشن و گاهی زورگو است ولی پرسش اینست:ـ آیا بدون این پدر «گاهاْ» زورگو و نیمه دیکتاتور، دنیای ما چقدر میتوانند در امنیت به سر ببرد؟ و چقدر میتواند توسعه یابد؟

اگر مخالف وجود پلیس و ژاندارم هستیم، آیا راه درست ریشه کنی دزدی، زورگویی، باج گیری و قلدر مآبی نیست تا ایالات متحده  که به بهانه مبارزه با آنها برای خود وظیفه ژاندارمی دنیا را به عهده گرفته است محمل وجودی این وظیفه اش از بین برود؟

آیا با دزدان و قطاع طریقان و قانون گریزان علیه این ژاندارم جهانی همسنگر و همصدا شدن، مشکل امنیتی مردم جهان را حل میکند؟ و برای مردم آزادی به ارمغان می آورد؟

ایالات متحده تنها ژاندارم جهان نیست بلکه مادر و موتور اقتصاد، صنعت، دانش و دموکراسی در دنیا نیز هست. آیا بهتر نیست که به سهم خویش این وجه از کارکرد و نقش جهانی ایالات متحده را، با همگرایی و پشتیبانی نقادانه از آن،  مانند دیگر ممالک و جوامع دموکراسی نوع اروپایی، نظیر ممالک اسکاندیناوی و سایر دول اتحادیه اروپا، کانادا، استرالیا و زلاند و ژاپن و ..، تقویت کنیم!

هیچ یک از این ممالک برشمرده شده چشم بسته و اطاعت آمیز با آمریکا رفتار نمی کنند. آنها ضمن تلاش برای  همگرایی با آن، برخوردی کاملاْ انتقادی و نقادانه با آن دارند. ولی همه آنها در عین حال میدانند که بدون این پدر یا برادر بزرگ لقمه چپ خرس روسی یا اژدهای چینی میشوند و یا اسیر داعش بازی و حزب الله بازی!

بخش دوم این نوشتار به روسیه و گفتمان کمونیستی اختصاص خواهد داشت! که در پایان هفته نگاشته و درج خواهد شد!              

به راه یک اشتباه بزرگ تاریخی دیگر! پرتگاه بزرگ بر سر راهست!

Share Button

تلخی قضیه در اینجاست که شوق زدگی این بخش از مخالفین رژیم از وقوع حمله نظامی آمریکا، به فرصت طلبان نانِ به روز خوری از قماش حجة الاسلامِ  مکلای لندن نشین، سید عطاءالله مهاجرانی، بهانه می دهد تا همه اپوزیسیون ضد رژیم را طرفدار حمله نظامی آمریکا معرفی کند.

هدف از این یادداشت، نشان دادن ضرورت شناخت میدان مبارزه، ترکیب و آرایش نیروی های آن برای هر نیروی سیاسی می باشد که داعیه مبارزه با رژیم را دارد.

سون تسوُ ژنرال و استراتژ نامدار چین باستان میگوید: آن ژنرالی که ارزیابی درستی، هم از نیروهای خودش و هم از نیروهای حریفش دارد پیروز میشود. آن ژنرالی که فقط، از نیروهای خود یا نیروهای حریفش ارزیابی درست دارد، شانس پیروزی و شکستش ۵۰ به ۵۰ می باشد و آن ژنرالی که نه ارزیابی درستی از نیروهای خود و نه از نیروهای حریفش داردُ هلاکتش قطعی است.

اگر مخالفین رژیم از طیف های مختلف، همین حکم ساده ژنرال چینی را چراغ راه خود می کردند، اوضاع سیاسی مملکت ما این نبود که امروز میباشد.

به اندازه عمر ۴۰ ساله نظام حاکم، میدان مشترک مبارزه رژیم و حریفان گوناگونش را از نزدیک رصد کرده ام. نتیجه این رصد پس از ۴۰ سال تجربه این است که دریافته ام: رژیم بیش از همه حریفانش، یعنی همه ما مخالفین آن،  با میدان مبارزه ای که در آن قرار دارد آشناتر بوده است تا حریفان خود. و اگر ارزیابی اش از خود و حریفانش کاملاْ هم دقیق نبوده در هر حال بطورکُلی درست بوده است و نتیجه آن هم این بوده که توانسته است طی این ۴۰ سال، گام به گام حریفانش را از میدان خارج کرده، آنها را پراکنده ساخته، مشغول به درگیری داخلی بین خودشان کِرده  و به خرده کاری سیاسی سرگرم کرده است.

این موفقیت رژیم، در شرایطی رخ داده است که او با گذشت هر روز از عمرش، بیش از پیش چهره مردم ستیز و ناکارآمد خود را عریان تر به مردم نشان داده است. و این خود عمق ناتوانی اپوزیسیون رژیم را بیشتر نمایان میسازد زیرا معنای آن اینست که اپوزیسیون حتی در مسیر جریان آب هم نتوانسته شنا کند و عقب رفته است.

اگر حکم یا گزاره فوق مبنای آسیب شناسی موفقیت رژیم و ناکامی مخالفین آن قرار گیرد، نتیجه منطقی این است که مخالفین رژیم باید در رویکرد سیاسی، در استراتژی راهبُردی و در تعاملات بین اپوزیسیونی خویش تجدید نظر اساسی کنند. لازم است تلاش کنیم دریابیم راه خروج و برون رفت از این مخمصه و بن بست کجا است؟ اپوزیسیونی که برای بازبینی جدَی کارنامه منفی ۴۰ ساله خود تا این حد آمادگی نداشته باشد، در حقیقت نه اپوزیسیون، بلکه ذخیره رژیم در میدان مبارزه است با چهره ای غلط انداز و گمراه کننده که در میدان تعین شده از سوی رژیم و در خدمت اهداف آن بازی کرده و می کند.

برای توضیح بیشتر و اثبات درستی حکم فوق بهترین دلیل بازبینی نقادانه انقلاب اسلامی ۵۷ است.

برای یک لحظه فکر کنیم که نیروهایی که علیه رژیم شاه مبارزه می کردندُ درک درستی از میدان مبارزه و آرایش نیروهای آن میدان می داشتند.  برای یک لحظه فکر کنیم این نیروهای ضد شاه، حداقل درک درستی از فقط دو واژه«سلب» و«ایجاب یا اثبات» در مبارزه ای با آن دامنه می داشتند.

در صورت درک دقیق از همین دو واژه به ظاهر فهمیده شده و بدیهی (که عملاْ نافهمیده شده بود و هست!) در آن دوران، منطقا می بایستی مخالفین رژیم را؛ از چریک فدایی خلق، مجاهد خلق، ملی مذهبی، گرفته تا جبهه ملی و کمونیست های روسوفیل، چینوفیل را در برابر این پرسش اساسی قرارمیداد که: ـ اوکی! گیریم ما رژیم را براندازیم. کی؟ چطور؟ با چه دکترین سیاسی و مدیریتی جای رژیم را خواهد گرفت؟ یا کدام یک از ما شانس قطعی داریم تا جای رژیم شاه را بگیریم؟

اگر به این پرسش، نه از موضع هپروتی«خود آلترناتیو بینی» بلکه با نگاهی واقع بینانه نگریسته میشد، درک این نکته اساسی و سرنوشت ساز دشوار نمی گشت که: ـ آلترناتیو رژیم شاه، نه در بین این نیروهای کوچک و به لحاظ حضور میدانی و پشتوانه مردمی بسیار کوچک؛  بلکه در خارج از دایره تنگ بازی آنها؛ در مساجد، منابر، حسینیه ها، تکایاُ بازار سنتی و چاله میدانها قرار دارد که سرکردگی همه آنها به دست آخوندهایی میباشد که آنها هم با رژیم مخالفند ولی بطور بنیادی از مواضعی دیگری غیر از مواضع چپها و چپ های مذهبی و دموکراسی طلبان لیبرال.

اگر آن نیروهای برشمرده پیش قدری واقع بینانه به قد و قواره و بّر و بازوی سیاسی خود می نگریستند، حاصل آن قطعاْ یکی از دو نتیجه گیری زیر میشد: ـ یا آنها  متوجه ضرورت ایجاد یک ائتلاف وسیع ضد شاه در بین خود میشدند که بطور حتم نتیجه آن متحد شدنشان، حول محوری ترین مسئله ای که آنها همگی (حداقل در حرف و تئوری)، برای آن مبارزه میکردند(دموکراسی) و روی آن با هم همپوشی استراتژیک داشتند، می شد یا ـ اگر نمیتوانستند به چنین ائتلاف یا اتحادی برسند، میدان مبارزه با رژیم شاه را ترک کرده و آن را کاملاْ به روسوفیل های توده ای اکثریتی و چینو فیل های رنجبری طوفانی وا میگذاشتند تا آنها در کنار آخوندها قرار بگیرند. و در صورت رسیدن مبارزه به چنین فازی، احتمال عقب نشینی شاه، همچنانکه با واگذاری پست نخست وزیری به بختیار خود را نشان داد، یک احتمال قوی و واقعی بود که در چنین حالتی عملاْ آرایش صحنه مبارزه  بنیاداْ تغییر میافت: در یکسو خمینیستها و کمونیستها قرار میگرفتند و در طرف مقابل آنها: ـ مشروطه خواهان لیبرال دموکرات و طرفداران نظام سلطنتی و طیف وسیع دموکراسی خواهان.

در چنین حالتی احتمال سقوط رژیم شاه بسیار کم می شد ولی حتی اگر هم ائتلاف خمینیستی/کمونیستی موفق به سرنگونی رژیم شاه می شد، بسیاری از آن نیروهای ریزش کرده از مبارزه علیه رژیم شاه در برابر آن یک جبهه نیرومند سکولار دموکراتیک در همان ماههای پیش از انقلاب  شکل می گرفت که از همان آغاز می توانست رژیم خمینی را در موضع دفاعی قرار داده و مردمی را که روز به روز بیدار تر می شدند را؛ سازمان یافته، با مطالبات مشخص در مقابل آن قرار دهند و حداقل مانع سلطه پلیسی رژیم بر همه ارکان جامعه شوند.

توجه! ـ مبادا این مقدمات با شبیه سازی رژیم شاه با خمینیست ها و رژیم خامنه ایی به این نتیجه گیری واژگونه بیانجامد که؛ پس در این رژیم هم، چنین فرصت تاریخی وجود دارد! ابداْ نه! زیرا این قیاس مع الفارق  است. رژیم شاه به عنوان یک رژیم ملی و توسعه گرا با ایدئولوژی ناسیونالیستی در نقطه مقابل این حکومت فرقه گرای دین ابزار قرار داشت. فرقه خمینی در عمل اسلام را با قرائتی میخواست که آنان را به قدرت رسانده و قدرت را در چنگ او و فرقه اش به هر قیمتی حفظ کند.

بر اساس پیش گفته های فوق، اگر امروز از همه نیروهایی که خود را منتقد، مخالف یا برانداز همین رژیم میدانند، درخواست شود تا با یک ارزیابی واقعی، عاری از خودبزرگ بینی و خود محوریت، بگویند: جای «سلب و اثبات»: ـ در مبارزه عمومی ضد رژیم کجاست و مصادیق واقعی آن را نشان دهند، و بگویند در چشم انداز مبارزه، کدامیک از مدعیان رژیم شانس تبدیل شدن به آلترناتیو رژیم فعلی را دارند، تجربه این ۴۰ سال به نویسنده این سطور میگوید بعید است که طرح این پرسش به یک پاسخ قانع کننده و مستدل منجر گردد.

این امری پنهان نیست که در بین مخالفین رژیم، برخی از آنهاِ به شمول مجاهدین، سلطنت طلبان نوستالژیک، بخشی از فدرالیستها و تجزیه طلبان با اشتیاق منتظر حمله نظامی آمریکا می باشند وهریک از آنها در چنین حمله ای به گمان خویش، تحقق اهدف خود را می بینند.

ساده ترین پرسش از این نیروها این است که با چه محاسبه ای می توان تصور کرد که حمله نظامی آمریکا ولو حمله زمینی، نتیجه اش آن خواهد شد که شما فکر میکنید؟

تلخی قضیه در اینجاست که شوق زدگی این بخش از مخالفین رژیم از وقوع حمله نظامی آمریکا، به فرصت طلبان نانِ به روز خوری از قماش حجة الاسلامِ  مُکَلایِ لندن نشین، سید عطاءالله مهاجرانی، بهانه می دهد تا همه اپوزیسیون ضد رژیم را طرفدار حمله نظامی آمریکا به «ایران» و نه به «رژیم» معرفی کند.

در پرانتز، به این شارلان سیاسی باید گفت، بخش عمده اپوزیسیون برانداز رژیم، از شادروان داریوش همایون تا شاهزاده رضا پهلوی و بسیاری جریانات سکولار و ناسیونالیست نه در شعار و برای عوام فریبی بلکه به لحاظ  ملاحظات میهنی و محاسبات منطقی، مخالف جدی حمله نظامی آمریکا به میهنمان هستند به این دلیل ساده که چنین حمله ای می تواند چون بومرانگ* به سوی خود نیروهای ضد رژیم برگشت خورده  و به نفع رژیم تمام شود.

بی ربط نیست اگر گفته شود، تعداد طرفداران حمله نظامی آمریکا به میهنمان در بین نیروهای حاکمیت آخوندی به مراتب بیش از تعداد آنها در بین مخالفین رژیم است زیرا آنها فکر میکنند که در صورت چنین حمله ای آنها فرصت جذب و جلب مردم را مانند دروان حمله عراق به میهن ما خواهند یافت.

این بحث ادامه خواهد داشت!

* ‌Bomerang

یک سلاح بومیان استرالیایی است که پس از پرتاب به سمت پرتاب کننده برمی گردد

پیام کوتاه جنبش آزادیخواه و اپوزیسیون ونزوئلا برای ما مخالفین رژیم در ایران

Share Button

«جبهه ارتجاع جهانی»، در دفاع از هرخشونت و جنایتی از طرف رژیم های وابسته به خود، محدودیتی برای خویش قائل نیست. از نسل کُشی عمر البشیر در سودان، بشار اسد در سوریه؛ از موشک پراکنی و صدور تروریسم رژیم خامنه ای در ایران و رژیم کره شمالی دفاع میکند و این دفاع از آزادی کُشی و فساد را در کادر حقوق دولتها و خدشه ناپذیری حق حاکمیت ملی (sovereignty) در جهان میگنجاند.

روزنامه نیویورک تایمز، در خلاصه گزارشهای خبری بامدادی امروز خود خبری از ونزوئلا دارد که فهم معنای آن برای اپوزیسیون ضد رژیم ایران اهمیت فوق العاده دارد اگر درست درک شود.

«نیویورک تایمز* می نویسد؛ رهبر اپوزیسیون(ونزوئلا) خوان گایدو که  بعلت تضعیف شدن نتوانست برای کشور بحران زده خود یک گشایش سریع فراهم سازد مجبور گردید  تن به مذاکره با رئیس جمهور مادورو بدهد. هر دو طرف، نمایندگان خود را به نروژ فرستادند تا با هم به گفتگو بنشینند.»

اینقدر که وضعیت مملکت بحران زده ما از بسیاری جهات به ونزوئلای کنونی شباهت دارد شبیه کشور دیگری نیست. اگر تفاوتی بین ساختار دیکتاتوری رژیم مادورو و دیکتاتوری باند خامنه ای وجود دارد در ماهیت ساختار آنها نیست بلکه در میزان سختی و نرمی آنهاست.

در رژیم ایران به راحتی آدمها اعدام، سربه نیست، شکنجه و… ، میشوند که رژیم مادورو برای اِعمال این حد از خشونت دستش باز نیست.دیکتاتوری مادورو پوشش ایدئولوژیک سیاسی دارد که باند فاسد مادورو به نام آن ایدئولوژی(سوسیالیسم)، بر مردم فرمان میراند و در ایران باند خامنه همین کار را، بسیار خشونت بارتر تحت پوشش ایدئولوژی دینی انجام میدهد. ونزوئلا از فساد و سوء مدیریت رنج می برد و ایران ما با شدت بیشتری نیز چنین است.

در ونزوئلا ارتش وجود دارد و به موازات آن شبه نظامیانی شبیه بسیج و سپاه که نقش گارد ویژه حفظ رژیم را دارند. و در مملکت ماهم ارتش از یک سو و سپاه و بسیج از سوی دیگر وجود دارند.

در انتخابات گذشته پارلمانی ونزوئلا، برخلاف انتظار رژیم، اپوزیسیون رژیم با دعوت مردم به شرکت در انتخابات پارلمانی رژیم را غافلگیر کرد که نتیجه آن پارلمانی شد، ضد دیکتاتوری مادورو. در نتیجه از دل آن انتخابات، خوان گایدو به عنوان رهبر اپوزیسیون متحد شده  بیرون آمد که به تفرقه اپوزیسیون پایان داد.

و در انتخابات ۸۸ ایران، مشارکت بالای مردم در اثر دعوت موسوی و کروبی به شرکت، رژیم را غافلگیرشد و نتیجه آن غافلگیری، کسب آرای شکننده موسوی به عنوان نفر اول و کروبی نفر دوم بود  که رژیم را وادار ساخت به یک کودتای انتخاباتی، فراتر از تقلب دست زده آرای ساختگی اعلام کند.

ولی مهم است بدانیم، اگر خامنه ای حتی به کودتای انتخاباتی هم دست نمیزد، تازه مملکت ما به سرنوشت سیاسی امروز ونزوئلا و به بن بست سیاسی امروز آن میرسید که قدرت سرکوب و ماشین دولتی و منابع مادی کشور کاملاْ در اختیار دیکتاتوری می باشند و آرای(غیر جنگی و غیر رزمی) مردم به در اختیار اپوزیسیون. رژیم مادورو حمایت مردم را ندارد و خوان گایدو حمایت نظامیان، دستگاه قضایی و دیوانی را؟ البته محتمل ترین خروجی سرکوب خونین جنبش مدنی و سیاسی مدافع موسوی و کروبی میشد. زیرا تصور اینکه خامنه ای در آن صورت از موسوی تمکین میکرد فقط یک توهم می باشد.

اولین پاسخ این چرا؟ را با تکیه بر فرازی از آموزه های سون تسو میتوان داد. او میگوید،«ژنرالی که نتواند متحدین حریف خود را از اطراف او به پراکند، نتواند در صفوف نیروهای او اختلاف ایجاد کند و؛ در این سو، نتواند بر متحدین خود بیفزاید و صفوف نیروهای خود را منسجم و متحد سازد، نمیتواند بر حریف خود پیروز شود.»

آنچه مسلم است؛ از این عقب نشینی خوان گایدو و از تن دادن او به مذاکره با حریفی که مشروعیت ریاست جمهوری او را نفی کرده بود، می توان نتیجه گرفت که اپوزیسیون ونزوئلا نتوانسته است در صفوف رژیم تفرقه اساسی ایجاد کند و صفوف خود را بیشتر متحد سازد. شاید بتوان یک دلیل عدم موفقیت خوان گایدو را این دانست که  او و اپوزیسیون ضد مادورو، بجای هدف گیری«لقمه به لقمه ـ بخش به بخشِ» رژیم، کلیت رژیم را نشانه رفته است در حالی که ما به ازای آن هدف را در طرف خود نتوانسته گرد آوری کند. برای این نتوانستن دلایل زیادی می توان برشمرد که جایشان اینجا نیست.

دومین پاسخ به این چرا؟

پاسخ ساده این است که به عنوان یک اصل، پارامترهای تاثیرگذار روی موازنه نیرو، در جبهه جنگ سیاسی و رقابتهای انتخاباتی در ممالک مختلف دنیا، به ویژه در ممالک جهان سوم، فراتر چارچوب سیاسی جغرافیائی ملی آنها میرود و تحت تاثیر بلوک بندیهای قدرت در جهان قرار میگیرند. رژیمهای وابسته و تحت حمایت «جبهه جهانی ارتجاع» بی پروا از دول حامی خود کمک می گیرند در حالی که با شانتاژ و اتهام زنی؛ رقیبان آزادیخواه  خود را با اتهاماتی مانند سرسپردگی به بیگانه، اجنبی پرستی، خیانت به منافع ملی و… ؛ از ایجاد چنین رابطه یا روابطی محروم میکنند.

بطور نمونه، رژیم اسد به راحتی از روسیه برای بمباران مردم خود کمک میگیرد ولی اگر مثلاْ یک چهره اپوزیسیونی ما با یک مقام آمریکایی دیدار کند، گویی مرتکب یک ناموس فروشی سیاسی شده است. این تابوسازی تا آنجا اپوزیسیون ملی و آزادیخواه ما تحمیل می شود و آن را زمینگیر میکند که بسیاری از چهره ها یا جریانات آن، در تلاش برای منزه گرایی و منزه نمایی خود، در عمل، به تقویت و استحکام این تابوسازی کمک میکنند.

بنابراین در دوران و جهان کنونی، آن نیروهای آزادیخواهی که با در شکستن این تابوی ضد تاریخی و در خدمت استبداد جهانی؛ جسورانه تر، از حامیان بالقوه و بالفعل جهانی خود کمک گرفته و میگیرند، و از این ذخیره استراتژیک سرنوشت ساز عامل بین المللی، به تمام بهره می گیرند؛ مانند ممالک اروپای شرقی علیه شوروی که آخرینشان اوکراین بود، شانس موفقیت دارند.

البته نباید به ورطه این تصور هم افتاد که:« بمب افکنهای آمریکا و ارتش آن کشور» می آیند و رژیم را بر می افکنند و قدرت را به ما میدهند. آنهم «ما»یی که در درون خود(ضد ما) یعنی هزار پاره هستیم.   

رژیم مادورو مانند رژیم ایران، از حمایت «جبهه جهانی ارتجاع و استبداد»(این نه یک واژه ادبیاتی بلکه یک واقعیت زمخت است) برخوردار میباشد.

«جبهه ارتجاع جهانی»، در دفاع از هرخشونت و جنایتی از طرف رژیم های وابسته به خود، محدودیتی برای خویش قائل نیست. از نسل کُشی عمر البشیر در سودان، بشار اسد در سوریه؛ از موشک پراکنی و صدور تروریسم رژیم خامنه ای در ایران و رژیم کره شمالی دفاع میکند و این دفاع  آزادی کُشی و فساد را در کادر حقوق دولتها و خدشه ناپذیری حق حاکمیت ملی (sovereignty) در جهان میگنجاند.

در برابر این «جبهه ارتجاع جهانی» دموکراسیهای غربی هستند که زیر نظارت سخت رسانه های آزاد و احزاب پارلمانی و پارلمانهای خویش قرار دارند و مجبورند «آسا بیا آسا برو! تا گربه شاخت نزنه» در چارچوب منگنه های حقوق بین المللی و موازین مدنی رفتار کنند و کمکهای آنها هم به جنبش های دموکراسی خواهانه، از سوی شبکه مهیب تبلیغاتی مدافعین ارتجاع و استبداد، که دین، سنت و اوهام سیاسی «دایی جان ناپلئونی» را به خدمت گرفته اند مطامع امپریالیستی معرفی می شوند.

بنابراین پشتیبانی این جبهه ارتجاع بین المللی قدرت میدان عمل بسیار باز تری برای کمک به وابستگان خود دارد تا آن دولتهایی که به زبان موازین دموکراتیک و مدنی سخن میگویند.

جبهه جهانی ارتجاع،  ترکیبی از همه دیکتاتوریهای غیر توسعه گرای دنیا و علاوه بر آنها دیکتاتوری (بازاری منش و بازاری مسلک)چین سوسیالیستی است و در مرکز این جبهه روسیه ایستاده است.

*

Venezuela: Weakened and unable to bring the country’s political crisis to a quick resolution, the opposition leader Juan Guaidó has been forced to consider negotiations with President Nicolás Maduro. Both sides have sent representatives to Norway for talks.

الفبای مبارزه: تاکتیک، استراتژی و دو شعار راهبردی

Share Button

ولو اینکه نام آن را تسلیم بگذارد. فعالین سیاسی باید با روشنگری به مردم بگویند تسلیم سید علی خامنه ای و پذیرش دعوت دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا به مذاکره، نه تنها تسلیم ایران و ملت آن نیست،( که ترامپ هم خواهان چنین تسلیمی از طرف ملت ایران نیست) بلکه عین پیروزی ملت ایران است و یکی از بزرگترین پیروزیهای تاریخی آن!

در یک انقلاب اجتماعی و سیاسی، مردم در عین هدف گرفتن مطالبات واقعی خود، احساسات، عصبیت، غیظ و نفرت خود را نیز بیان میکنند. طرح مطالبات واقعی، بیان عقلانیت یک انقلاب و تب و تاب توده ای که همزاد هر انقلابی می باشد که عصبیت اجتماعی را بروز نشان میدهد، غیر عقلانیت یک انقلاب میباشد. این حکم را میتوان به هر اعتراض مقطعی و موردی و کوچک هم تعمیم داد.

مثلاً وقتی مردم به خیابانها می آیند و فریاد میزنند «رای ما کو؟» عقلانیت اعتراضی خود را بیان میکنند و وقتی فریاد می زنند مرگ بر خامنه ای یا مرگ بر دیکتاتور خشم انقلابی خود را نشان می دهند.

نه میتوان مانع خشم و خروش مردم به هنگام اعتراضات سیاسی و توده ای علیه ستمگران  شد و نه چنین ممانعتی همواره جایز  .و مفید است. زیرا یک توده معترض، هم به انگیزه منطقی و واقعی نیاز دارد(درک شده و عقلانی) و هم به محرکه های احساسی و خشم انقلابی. مهم کانالیزه کردن آن خشم در بستر عقلانیت انقلابی و اعتراضی است.

بدون انگیزه عقلانی، اعتراضی به وجود نمی آید و بدون محرکه احساسی، روحیه از خود گذشتگی که شرط موفقیت هر جنبش اعتراضی یا انقلابی است در افراد ایجاد نمی شود.

ولی اگر موازنه منطقی لازم بین این دو نوع محرکه یا انگیزه ایجاد نشود، نتیجه مبارزه، قطعاً آن نمی شود که بایستی بشود.

فرض کنیم. امروز کارکنان یک موسسه صنعتی که جانشان از عدم یا تاخیر پرداخت دستمزدشان به لب رسیده علیه کارفرما اعتراض میکنند. بسیاری از این جمع هم میدانند که همه این کاستی ها ریشه در بدنه حاکمیت دارد که مقصر آنهم خامنه ای است. اگر در اوج احساساتی شدن  این جمع کسی فریاد بزند و شعار «مرگ بر این دولت بی کفایت یا خامنه ای» بدهد، قطعاً بخش بزرگی از این توده معترض که در دل خود، معنای این شعار را تایید هم می کنند اما بخش کوچکی از آنان با این شعار همراهی نشان خواهند داد.

یک اعتراض مطالباتی از نوع مثال فوق، از منظر منطق تاکتیکی «نباید» چنین شعاری بدهد. زیرا اولاً برای شعار دادن علیه دولت، بخش عمده ملت که «برابرنهاد» دولت است باید پشت سر چنین شعاری باشد و نه جمع محدود یک کارخانه

و در ثانی این شعار خشم اعتراضی ملت را بیان میکند که هرچند در جای خود لازمست ولی مطالبه و خواست منطقی و واقعی ملت را بیان نمیکند.

ملت میتواند مثلاً شعار«دولتی شدن دارائی تمام بنیاد ها را بدهد.» البته در صورتی که با کار توضیحی این مسئله به یک خواست عمومی تبدیل شده باشد. در این رابطه حتی هیچ لازم نیست شعار های تند و تیز و سرنگونی طلب داده شود. کافیست مردم فریاد بزنند حال که کیسه دولت در اثر چپاول خالی شده است، این کیسه باید با اموال بنیاد های مذهبی و شبه مذهبی پُر شود. حال اگر دولت در برابر چنین جنبشی  ایستاد، آنگاه آن شعار به شعارهای سرنگونی طلبانه تغییر می یابد و آن شعار اول به پی بنای این شعار دوم تبدیل می گردد. ولی شرط این اعتلای شعار کار توضیحی آگاه گرانه و تبدیل این شعار به گفتمان راهبردی است که معنای آن تبدیل شدنش به خواست مبرم «ملت» است

در حرکتهای اعتراضی، هیچ کاری بدتر از این نیست که پیشاهنگان آن حرکتها، نتیجه گیری های نهایی شده خود را به شعار لحظه تبدیل کنند بدون توجه به اینکه، آن شعارها در طول زمان در ذهن آنها نهادینه و برایشان بدیهی شده است ولی توده اعتراض کننده دنبال مطالبات معیشتی خویش است و باید با طرح مطالبات حداقلی و گام به گام به آن کمک شود تا به همان نتایجی برسد که پیش آهنگانش مدتها قبل بدانها رسیده اند.

گام های تاکتیکی در هر مبارزه ای، باید متناسب با ظرفیت نیروی تاکتیکی و گام های استراتژیک متناسب با ظرفیت استراتژیک باشد.

شعارهای درست تاکتیکی به بسیج حداکثر نیروی تاکتیکی و شعار های درست استراتزیک به بسیج حداکثر نیروی بالقوه تبدیل می  شود. در انقلابات اجتماعی/سیاسی، این نیروی بالقوه استراتژیک، که با گامهای تاکتیکی می آموزد به میدان بیاید عمده ترین بخش ملت می باشد.

شعار های احساسی و مرگ خواهانه ممکن است غیظ و غضب معترضین را بخواباند ولی به بسیج پایدار نیرو کمکی نمی کند.

نتیجه:

امروز، ۲ مسئله مهم با ابعاد استراتژیک در جامعه وجود دارد که از دل آنها می توان شعارها یا اهداف استراتژیک جبش ملی را بیرون کشید و می توان با طرح آنها بیشترین نیروی اجتماعی را به میدان مبارزه کشاند بدون اینکه لازم باشد در آغاز مرگ بر این یا آن و یا زنده باد این آن گفته شود.

این ۲  مسئله، از نظر تحریک و تحرک اجتماعی، سونامی آفرین هستند بدون اینکه همه آنهایی که جذب آن میشوند خود بدانند به ایجاد یک سونامی سیاسی/اجتماعی تحول آفرین کمک میکنند.

۱ ـ نخستین مسئله: سپاه و ارتش

تصور نمی رود در میهن ما کسی در منفور بودن «سپاه» بین ملت به عنوان یک نهاد مافیایی و فرا قانونی که بر ثروت و سرمایه مملکت چنگ انداخته است و به احدی جز خامنه ای پاسخگو نیست، تردید داشته باشد. نفرت از سپاه، در میان مردم میهنمان بسیار فراتر از مخالفین رژیم میرود و می توان به جرات گفت که نفرت از این تشکیلات مافیایی دیگر تا خود بدنه نیروهای مسلح هم تسّری یافته است.

پس تلاش گفتمان سازانه روی خواست «ادغام سپاه در ارتش»، یک تلاش استراتژیک است که «همپوش ترین» شعار در شرایط کنونی میهن ماست و می تواند در بین مردم اجماعی با وسیع ترین و متنوع ترین مخاطبین را بیابد و فراتر از آن، بین خود سپاه و ارتش بحث ایجاد کند.

کار در این جبهه استراتژیک، باید ( قاعده مند و اسلوبی )هم عقلانی و هم احساسات آفرین باشد. یعنی همانطور که در بالا گفته شد، برای آن، هم  کار توضیحی و اقناعی و هم کار تشجیعی (آژیتیتاری ـ آژیتاتوریک) لازم است.

۲ـ دومین مسئله: جنگ و تنش آفرینی یا صلح یا مذاکره

مسئله ـ ی رفتن به راه جنگ یا به راه صلح، برای ملت ایران امروزه دیگر یک انتخاب تاریخی است که یکی به جهنم نابودی مملکت و دیگری یافتن یک فرصت تاریخی برای برخاستن است.

رژیم مسئله را از زاویه دوام فرمانروایی خود آن را حیثیتی کرده است و میگوید تسلیم نمی شود! در حالی که این خود رژیم است که مملکت را به  چنین چالشی کشانده است که در آن، حتی اگر به نام مملکت و ملت تسلیم هم شود مطلقاً بهتر از نابود شدن مملکت میباشد.

ملت ایران در طول تاریخ طولانی خود، هم پیروزی های بسیار داشته است و هم شکستهای زیاد و اگر فرمانروایان شکست خورده می خواستند تا آخر روی حرف خود بایستند و مردم هم در پشت سر آنها، هرگز ایرانی باقی نمی ماند تا سید علی خامنه ای بنام ملت  آن چنین عربده کشی موشکی و اتمی کند. آری ملت ایران هم مانند هر ملت دیگری، در کارنامه تاریخی خود موارد زیادی شکست هم ثبت کرده است. ولی همه آن شکستها، شکست ملت نبوده اند.

شکست شاه سلطان حسین صفوی در برابر محمود افغان، شکست ملت ایران نبود. هرچند دود آن شکست به چشم ملت هم رفت ولی رژیم خامنه ای، اگر از شاه سلطان حسین صفوی برای میهن ما ویرانی آفرین تر نباشد کمتر هم نیست. ولی از آن سو، آمریکای امروز محمود افغان نیست.

به استثنای چند دولت یاغی مانند ایران، سوریه، کره شمالی و ونزوئلا در دنیا؛ آمریکا با همه ممالک دیگر دنیا رابطه متعارف و با تعدادی زیادی از آنها رابطه دوستانه دارد. و هیچ دلیلی وجود ندارد تا ملت و حکومت ما همان رابطه ای را با آمریکا نداشته باشد که مثلاً:ـ مصر، برزیل، سوئد، ویتنام و هند دارند. چرا در تمام دنیا فقط ملت ایران باید چنین غیرت  آخوند ساخته ای داشته باشد که در حکم خودکشی سیاسی، فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی است؟

آیا ۵۰ سال پیش که همین «مقام معظم رهبری» فعلی، در کسوت یک روضه خوان، برای ۵ تومان و دو پیاله چای، کوچه محل های خراسان و مازندران را زیر نعلین زوار دررفته خود می گذاشت و از این منبر به آن منبر میرفت و با خضوع و خشوع  دعوت « ضعیفه های مذهبی» را برای خواندن روضه با جان دل، و چرب زبانی هم می پذیرفت، همین قدر از خود غرور و تسلیم ناپذیری نشان می داد که امروز در کسوت رهبر عظما به حساب و هزینه ملت تسلیم نشو شده است؟

مردم ایران، و در پیشاپیش آنها فعالین سیاسی باید از رژیم بخواهند، تا بی قید و شرط به پای میز مذاکره با دولت آمریکا برود ولو اینکه نام آن را تسلیم بگذارد. فعالین سیاسی باید با روشنگری به مردم بگویند تسلیم سید علی خامنه ای و پذیرش دعوت دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا به مذاکره، نه تنها تسلیم ایران و ملت آن نیست،( که ترامپ هم خواهان چنین تسلیمی از طرف ملت ایران نیست) بلکه عین پیروزی ملت ایران است و یکی از بزرگترین پیروزیهای تاریخی آن!