Category: سیاسی – تحلیلی

معمای هویت جنبش سبز و انتظارات ما

Share Button

جنبش، جبهه یا حزب سیاسی؟

دامنه انتظارت یک فرد، یک جمع، ملت و .. ، از یک حرکت، نهاد یا ارگان  بستگی به درکی است که  از آن ارگان براساس هویتش  وجود داشته و، کارکردی است که برای آن نهاد یا ارگان قائل هستیم. همانطورکه ما از شهرداری محل انتظار نداریم مسئله بیمه ما را حل کند و برای خرید سبزیجات به دکان نانوایی مراجعه نمیکنیم نباید از یک جنبش توده ایی انتظار کاراکتر حزبی و یا کارکرد جبهه ای داشته باشیم.

تاریخ مدرن بشریت سه شکل آرایش سازمانی عمده را برای حرکت های اجتماعی و سیاسی؛  برای پیشرفت، آزادی، استقلال و یا سایر اهداف برنامه ای اجتماعی شاهد بوده است شکل حزبی، جبهه ای و یا جنبشی. در کنار این سه آرایش سیاسی، جنبش های مدنی دیگری نیز بوده اند که هدفشان اجتماعی، فرهنگی ، زیست محیطی،  دینی و.. ، بوده است. تدقیق و تعریف مورد اجماع از این مقولات ازاینرو بویژه برای ما ایرانیان، اهمیت دارد که حدود و ثقور کارکرد های آنها و در جنب آنها، نهادهای اجتماعی و صنفی،  برای بسیاری از ما  کاملاًدرک و تعریف شده نیستند.

بسیاری از ما، اتحادیه صنفی را با حزب یکسان گرفته خیلی میکوشیم چنین نهادهایی را به زائده حزب یا فرقه سیاسی خود تبدیل کنیم این یعنی: از عمومیت و جامعیت انداختن اتحادیه و سندیکا ویا هر ارگان و نهاد مشابه دیگراست. این تلاش حزب سازانه از اتحدیه و یا سندیکا و یا سایر نهاد های اجتماعی حاصلی جز تکیده کردن آنها از بدنه مردمی و تقلیل دادنشان تا حد زائده های سیاسی ندارد. نمونه بارز این رویکرد  انجمن اسلامی کارخانجات، شوراهایی اسلامی کار و..، بودند که از همان فردای انقلاب  جای سندیکاها و اتحادیه های نیم بند ولی با این حال مفید عصر شاه را گرفتند و از درون آنها، خانه کارگری بیرون آمد که به مسجد و تکیه و هیئت عزاداری بیشتر شبیه بود تا به یک ارگان صنفی کارگری.

در آغاز انقلاب بموازات تشکیل انجمن های اسلامی دانشجوئی، فرقه های سیاسی برای خود انجمن دانشجوئی خود را بنا نهادند و با این کار عملاً در تله انحصار گرایانی افتادند که قصد تجزیه جنبش واحد دانشجوئی ضد رژیم پهلوی را داشتند. جنبش دانشجوئی واحد؛ به دانشجویی مسلمان و غیر مسلمان تقسیم شد. خود مسلمانان به مسلمانان حکومتی، غیر حکومتی و ضد حکومتی تبدل شدند. بخش غیر مسلمان هم به دانشجویان دموکرات(وابسته به حزب توده)، پیشگام (سازمان فدائیان خلق) و چند انجمن کوچکتر دیگر  تقسیم گردیدند. اشتباه است اگر همه تقصیرها را هم به گردن انحصار طلبی نیروهای حکومتی بگذاریم. اگر هژمونیسم  و انحصار طلبی آنها هم نبود باز آش همین و کاسه همین بود و شاید هم بدتر و شاید خود این فرقه های متعارض بجان هم می افتادند.

امروزه ما با جنبش سبز، بعنوان یک جنبش ملی روبرو هستیم که طی بیانیه های ۱۷ گانه یکی از رهبران دزدیده شده خود، میر حسین، وظایفی حداقل، در خور و متناسب با ظرفیت جنبش که سطح آنرا آمادگی مردم تعین میکند، برای خود تعین کرده است. این جنبش از همان آغازاز سوی رهبری اش جنبش همه مردم با شعار رأی من کو؟  و رأی مرا پس دهید، آغاز شد و بموازات سرکوب حکومت و بیدار شدن بیش از بیش آگاهی مردم، ژرفا یافته به سطح مطالباتی بیشتر و بالاتر فراروئید. ولی این جنبش اعتراضی و مطالباتی هرگز نه یک حزب بود و یا میتوانست باشد و نه یک جبهه ای مرکب از سازمانها و احزابی که ائتلافی جبهه ایی کرده باشند. خودویژگی و تمایز یک جنبش با یک جبهه در این است که جنبش یک حرکتی است مردمی با شرکت آحاد مردم( اتمیزه) و اگر سازمان و یا حزبی هم در آن شرکت میکند از طریق تشویق اعضاء وهوادارانش به حضور فعال در چنین جنبشی شرکت میکند و نه از طرق اعمال مدیریت سیاسی و نعامل از بالا. هرچه میزان شرکت هواداران یک حزب در چنین جنبشی بیشتر، دامنه  اثر گذاری آن حزب هم تبعاً بیشتر خواهد بود.  حال اگر قرار است این جنبش به لحاظ سازمانی تا سطح یک جبهه فراروید، لازم است که نیروهای مشارکت کننده در آن،  کنار هم نشسته و تبعاً به نسبت نیرویی که در قاعده جنبش دارند در شورایی رهبری آن حضور یابند.

پس از جنگ ۶ روزه اعراب سازمانهای گوناگون رزمی/ سیاسی بسیاری از فلسطینیها تشکیل شد که همه زیر چتر «جبهه آزادیبخش فلسطین» متحد شدند. و چون سازمان الفتح از همه بزرگتر بود بیشترین کرسی رهبری در جبهه را در اختیار گرفت.

یک جبهه؛ بر محور و برنامه ای مورد توافق، از چند گروه یا حزب سیاسی تشکیل میشود و سازمانهای عضو جبهه هیچ الزامی در پذیرش ایدئولوژی سیاسی دیگری یا ترک ایدئولوژی خود ندارد ولی بهمین اندازه بحث آفرینی های ایدئولوژیکی نیز برای انسجام جبهه ایی زیانبار می باشد. در ایجاد یک جبهه، اهداف راهبردی و راهبرد استراتژیکی و تاکتیکی پیکار( شیوه مبارزه)، است که مورد توافق جبهه ای است و نه بیش. حال آنکه وضعیت اجماع در یک حزب سیاسی کاملاً متفاوت است.

برای تشکیل یک حزب سیاسی تنها اهداف مرحله ایی، راهبردی و شیوه مبارزاتی  کافی نیست بلکه وحدت ایدئولوژیک نیز لازمست، لیبرال، سوسیال دموکرات، دموکرات دینی و یا فقط احزاب دینی( مثل احزاب حکومتی خودمان) و یا مثل احزاب بعثی، کمونیستی در کشور های تک حزبی.

امروز ما جنبش سبز را داریم که نه جبهه و نه حزب است. این جنبش تقریباً مستقیماً و مستقلاً از بستر و قاعده جامعه، خود را با رهبریتی که در روند مبارزات انتخاباتی سرقت شده  شکل گرفته بود پیوند داد و از آن به بعد بود که بصورت جنبشی سیاسی/ اجتماعی هویت یافت. شرکت وسیع مردم در انتخابات بسود موسوی و کروبی را هم، تا آن هنگام و به معنی امروزش نمیتوان جنبش خواند هر چند بالقوه حامل آن بود.

اگر از جنبشهای دیگر بخواهیم نام ببریم جنبش زیست محیطی، جنبش کارگری و اتحادیه ای ، جنبش فمینیستی و.. است که در این گونه جنبشها هم تفاوت اعتقادات سیاسی بهیچ روی مانع وحدت جنبشی آنان نمیشود.

نتیجه ایی که میخواهم از این مقدمه طولانی بگیرم اینست که متآسفانه از همان آغاز جنبش سبز، برخی جریان ها و یاچهرهای منفرد سیاسی بجای مشارکت فعال در این جنبش بزرگ از طریق دعوت هواداران و مخاطبین خود در آن، یا آنرا تخطعه کردند یا فقط به نقد تخریبی آن پرداختند و تنها  انتظارات « حزب گونه و فراجنبشی» خود را از آن بعنوان کاستی هایش مطرح کرده و این انتظارات پاسخ نداده شده را به ضعف رهبری این جنبش نسبت دادند. برخی هم که سکوت را به اظهار نظر ترجیح دادند تا ببینند بعداً چه خواهد شد. بدتر از همه آن گروه هایی بودند که علیرغم ناچیزی  سهم سیاسی و حاشیه ای بودن کاملشان نسبت به حرکت مردم، تلاش داشتند شعار های زود هنگام و تند خود را به جنبش تحمیل و آنرا مصنوعاً بسمت رایکالیزه شدن سوق دهند. این گونه رویکرد ها برای کودتا چیان همان نعمت آسمانی ای بود که آنرا برای برخورد با جنبش طلب میکردند.

و باز متآسفانه اینجا و آنجا هنوز کوششهایی انجام میشود تا با شعار هایی موازی از قبیل جنبش انتخابات آزاد و یا شعارهایی التقاطی و گمراه کننده، از پیوستن  بخشی از مردم به این جنبش یا ایجاد تردید در آنها، ممانعت بعمل آید و شاید به این امید که جمع کردن این بخش از مردم زیر پلاتفرم مستقل دیگری، به کارتی برای مشارکت جبهه ای در جنبش تبدیل شود. البته این کوشش میتوانست تحت شرایطی مفید باشد «اگر و فقط اگر» جنبش سبز به مرحله کنونی خود پای نگذاشته بود. مرحله کنونی یعنی چه؟ بنظر من جنبش سبز درآغاز تولد خود بیشتر ازآنکه متکی به حرکت اجتماعی اعتراضی مردم باشد به سازو کار های حقوقی نظام متکی بود ولی با کودتایی انتخاباتی، جنبش اجتماعی سبز شکل گرفت که با نشیب و فراز هایی یکی از دو ستون آنرا تشکیل میدهد ستونی که میرود تا  هر روز نقش  بیشتری را بازی کند. امروزه با حصر رهبران جنبش، دیگر باید با تردید از اتکای جنبش سبز به دستگاه و ظرفیت قانونی و حقوقی نظام سخن گفت. امروز سرنوشت جنبش سبز بیشتر به همت  نیروی اعتراضی در تمامی سطوح جامعه بستگی دار زیرا که حکومت خود، ساختار حقوقی خود را درهم شکسته و آنرا اوراق کرده است.  لذا امروز لزومی به موازی سازی برای اینکه جناحی از جنبش و درحاشیه بدنه اصلی این جنبش مطالباتی و اعتراضی از آن استقلالی برخوردارباشد تا با دستی باز تر و از موضعی رادیکال تر با حکومت سخن بگوید زمینه خود را از دست داده است. انتشار«ویراست دوم منشورجنبش سبز» و اطلاعیه های چهار گانه ی« شورایی هماهنگی راه سبز امید»، و تأکید موسوی و کروبی بر منشور حقوق بشر و حق بی چون و چرای مردم در تعین سرنوشت خویش از طریق «انتخابات آزاد»، توجیهی و دلیلی برای موازی سازی جریاناتی بنام جنبش انتخابات آزاد یا جریاناتی مشابه باقی نگذارده و چنین جنبش سازیهایی فقط به تقسیم نیرو منجر و دست رژیم را برای مانور و تفرقه باز میگذارد. بنظر من چنین رویکردی در درجه نخست ناشی از انفعال  و موضع دفاعی است تا تهاجمی. رویکرد درست شرکت فعال،

اثر گذاری فعال و کشاندن هرچه بیشتر سایر لایه های « سیاسی» جامعه بدرون جنبش سبز است. فقط از این طریق است که میتوان تحقق مفاد مندرج در منشور و تعمیق آن مفاد را تضمین کرد. والی با رشد جنبش مردمی و چیرگی بلا منازع جنبش سبز و حاشیه نشینی نیروهای های غیر سبز و نیمه سبز، کفه دیگر ترازوی سیاسی یعنی کفه ی، (تعامل با کنسرواتیسم بمعنی عام آن و کنسرواتیسم حکومتی بمعنایی خاص آن)، این خطر بوجود می آید که نهال دموکراسی به رشد کامل خود نرسیده و حصول یک ساختار سیاسی دموکراتیک  تمام عیار، در فردای امروز به آن سطحی نروید که امروز انتظار میرود.*

در آنسوی این مبحث میتوان به سیاست گذاران« شورای هماهنگی راه سبز امید» نیز اینرا گفت که؛ اگرنمیخواهید شالوده یک نظام اتوکراتیک دیگری را به این یا آن شکل از امروز پایه گذارید،  نه تنها به نیروهای جوان بلکه دو چندان به اندیشه های جوان  بها دهید.

*

یک گفتار نلسون ماندلا را در آستانه نخستین انتخابات مجلس افریقای جنوبی فراموش نمیکنم و صادقانه بگویم در آن زمان آنرا و یک نکته دیگر را درک نکردم.ماندلا در پاسخ به پرسش یک خبر نگار که پرسید: آیا نگران این نیستد که «کنگره ملی آفریقا» (تشکیلاتی که جبهه ای بود ولی بلحاظ رهبری مثل جنبش سبز) اکثریت آراء را در پارلمان نیاورد؟ ماندلا پاسخ داد:  نه برعکس!  من نگران این هستم که «کنگره» آن چنان اکثریتی بیاورد که دیگران حذف شوند و مشارکت دموکراتیک تأمین نشود.

اضافه کنم این در حالی بود که نیروهای حاکم در جمهور اسلامی ما در همان زمان از انواعی جرثقیل و درخت، جوخه های آتش و دانشکده اوین برای حذف فیزیکی دگر اندیشان استفاده میکردند. نمونه دیگری از برخورد ماندلا که مرا به شگفت واداشت، موضع گیری او در قبال «اینکاتا» حزب قبایل زولو بود که او از مشارکت پارلمانی آنان استقبال و دفاع کرد. حزب زولوها در طول چند ده ساله حکومت آپارتائید، بازوی سرکوب وحشیانه رژیم آپارتائید بود و سران آن رسماً به کشتار، ترور و قتل عام  و لینچ (قیمه کردن)هواداران کنگره ملی آفریقا متهم بودند و مدتها پس از آزادی هم افراد کنگره را میکشتند.    

**

  . رئیس منصوب شده و از فیلتر گذشته این باصطلاح خانه کارگر، آقای محجوب، بمدت بیش از سی سال رهبر مادام العمر آن شده و بموازات آن برکرسی وکالت مجلس شورای اسلامی( که بنا بر قاعده علم سیاست و مقدمات فوق باید مجلس شورا ملی باشد و نه شورائی از اسلام باوران با بزکی از چند نماینده از اقلیتهایی دینی) تکیه زد و بر خوان یغمای رانت حکومتی نشست و به ریش کار و کار گر خندید.

تبار شناسی«قائد اعظم » لیبی

Share Button

 

قریب ۴۲ سال پیش، در آن دوران شوق و شور بیداری احساسات ناسیونالیسم عربی  که آغازگرش جنبش افسران جوان مصر به رهبری سرهنگ نجیب و جمال عبدل ناصر بود، کشورهای  پادشاهی عربی منطقه همچون کارتهای دومینو یکی پس از دیگری بدست نیروهای انقلابی سرنگون و جمهوری های انقلابی برقرار شدند. این جمهوری های نوبنیاد انقلابی بر سکوی عربیت، اسلامیت ایستاده و داعیه مبارزه با استعمار، امپریالیسم و صهیونیسم داشتند واغلب بر سر خوان سخاوتمندانه دلارهای نفتی لمییده  مسئله هیچیک توسعه نبود بلکه دریک رقابت سیاسی هریک میخواست خود را  بیشتر از دیگری انقلابی نشان داده تا شانس بیشتر برای متولی گری «وطن عربی» داشته باشد. «ناصر» در مصر، «عبدل کریم قاسم» در عراق، «نمیری» در سودان، «زیاد باره» در سومالی، بعثی های «میشل افلقی» از جمله پدر همین بشار اسد« حافظ اسد» در سوریه، همین« قذافی» درلیبی و.. .

این دولتهای تازه به قدرت رسیده، بدون استثناء، مبارزه  انقلابی، ضد صهیونیستی و ضد امپریالیستی خود را با کشتار و قتل عام رقبای سیاسی خود و دگر اندیشان سیاسی آغاز و با تبدیل منابع اقتصادی کشورهایشان به تیول خانوادگی  خود ادامه دادند. انقلاب هایی که با عدالتخواهی و پان عریبت  و پان اسلامیت آغاز شده بود، سلسله  هایی  از قُدیسان را آفریدند که از قداست آنهاها فقط بتکده ها و بتهایی باقی ماندند که تشنه خون، گرسنه قدرت و دیوانه وار در ولع ثروت بودند.  یکی از آنها صدام حسین و دیگریشان، حافظ اسد، نمیری، همین معمر القذافی بودند. فهرست قتل عام ها و جنایات این قبیله انقلاب و جمهوریت های پان عربیستی طولانی تر از آنست که در ده هاجلد کتاب بگنجد ولی بطور خلاصه میتوان گفت مجموعه قربانیان دهه ها حکومتِ تمام رژیم های پیشینی که این جمهوریهای شبه خاقانی با سرنگونی آنان تأسیس یافتند، ازقربانیان یک شبانه روز این حکام ضد صهیونیست و ضد امپریالیست کمتر بود. جالب اینست بدانیم که الهام دهنده این پان عربیسم در آغاز، نازیسم هیتلری بود که میخواست احساسات ضد انگلیسی و ضد فرانسوی و یهود ستیزی را در منطقه بپروراند.  اتحاد شوروی سابق و روسیه امروز، در پیوند با دیکتاتور هایی محلی این رویکرد ابزاری را مصادره  و ازآن، علیه رقبای غربی خود در تمام طول تاریخ دوران بعد از جنگ جهانی دوم استفاده کرد.  هزینه این خیانت قدرت طلبانه نورسیگان به قدرت در منطقه وسوء استفاده ابزاری شرق و دردرجه اول روسیه از این رخداد منطقه ایی و تاریخی قربانی شدن ملل عرب منطقه و نهادینه شدن گقتمان «دشمن» « امپریالیسم»«امریکاستیزی کور» وبرافروختن کینه های سیاسی و منطقه ایی بود که راه همزیستی مسالمت امیز در منطقه مسدود و بستر تنش سیاسی داائمی در منطقه بوده است که برنده اصلی آن هم  امثال همین «قائد اعظم» سرزمین لیبی است.  قذافی خود را قائد اعظم میخواند.

هفته قبل یکی از تحلیلگران والاستریت ژورنال در ارزیابی قدرت نظامی قذافی و در رابطه با پیوستن نظامیان به مردم نوشت که ۹۰% نیروی نظامی لیبی شامل نیروهایی میشود که فقط برای دفاع از حکومت قذافی تربیت و تجهیز شده اند و ارتش فقط نقش دکوراتیو دارد. طبق گزارش خبر گزاریهای دنیا، «قائد اعظم» لیبی برای سرکوب مردم فتنه ساز  لیبی هزار نفر مزودر و آدمکش حرفه ایی را از کشور های مجاور نظیر چاد، صحرا، و نیجر بخدمت گرفته است.         

نگاهی به متن بازنگری شده منشورجنبش سبز

Share Button

دیروز سه شنبه سوم اسفند ویراست جدید منشور جنبش سبز  با امضای موسوی و کروبی انتشار یافت. دردآوراست ولی باید گفت که گویی این ویراست دراین مقطع حساس کنونی تنها بیان اهداف راهبردی جنبش نیست بلکه شهادتنامه یا وصیت نامه سیاسی این دو گرُدِ جنبش سبزنیز هست. پیام این بیانیه بلحاظ موقعیت، اینست که آنها احساس کرده اند که تهدیدات اردوی استبداد دیگر از عربده های خشم فراتر رفته و میروند تا جامعه عمل بپوشند. موسوی و کروبی بدین وسیله آخرین پیام خود را به ملت داده اند و با این کار، هم  نهایت مسئولیت شناسی اخلاقی و سیاسی  خود را نشان داده اند و هم اینکه خود را برای خطر آماده کرده اند. اگر منشور بلحاظ مضمونی پاسخگوی جنبش سبز است ولی فرم تنظیم آن حکایت از همین پیش گفته ها دارد.

در اینجا هدف نقد تفصیلی این ویراست منشور نیست بلکه نگاهی سریع به محورهای عمده آن است و اینکه؛ خوب! حال که این منشور بیرون آمده و در حقیقت صرفاً ارائه یک رشته اهداف و برنامه های راهبردی است و دربخش راهکارها همه چیز تقریباً روی زمین مانده و بر خلاف تیتر ج«راهکار ها» راهکار عملیاتی روشن وسازمانگرانه ایی را ارائه نکرده است، وظیفه و تکلیف چیست؟ متاسفانه در این ویراست کاستی و تناقض کم نیست ولی آنچه در آن عمده است، این کاستیها و تناقضات و گاهاً ابهام گوئیها نیست بلکه وجوه اجماعی آنست. ویراست منشور،محورهایی که بخوبی اهداف یک جنبش ملی را که شایسته عنوان «ملی» باشد، ترسیم کرده است و این خود یک گام بزرگ بجلو میباشد. بسیاری از این خرده تناقضات در حقیقت باز تاب آن تناقضاتی هستند که بطور عینی از خود جامعه برمیخیزند و نه ذهنیت منشور نویسان و با دقت  وسواس آمیز دربرنامه نویسی هم نمیتوان آنها راحل کرد. حل چنین تناقضاتی جز با پیشرفت جنبش و بیداری ملت و آرایش مردم در نهاد های مدنی، انجمن های حرفه ای و صنفی، جمعیت های اعتقادی و یا قومی و احزاب سیاسی اشان و فعلیت یافتن موازنه واقعی نیروهای اجتماعی تا حد تبدیل شدن به عامل سیاسی ممکن نیست.

فرض کنیم شخصی یک مهمانی بزرگ میدهد که مهمانان شامل، یک زرتشتی، یک مسلمان  یک یهودی، یک کارگر، یک سرمایه دار، یک بی دین، یک روستائی فقیر،یک محجبه، یک بی حجاب و..، میشوند. اگر فرض کنیم مثلاً این مهمانی برای حصول یک اجماع روی ساختن یک مدرسه یا پلی بر روی دره ایی باشد، که بیان منافع مشترک آن جمع است، تنظیم سفره پذیرائی و زبان کاربردی با مهمانان بنحوی که همه را راضی کند آسان نیست. ویراست منشور نه بیان خواست «من ـ تو ـ او ـ آنها ـ ماها» بلکه بیان سطح متوسط جامعه یا ملت است. مخرج مشترک و بازتاب میانگین کمی و کیفی ملت ماست. نه میتوانست از این، چندان آنطرف باشد نه اینطرف. در فردای امروز، همپای رشد جنبش، این «ویراست»، آنچنانکه در آنهم اشاره شده است، بازنگری مجدد خواهد شد تا خود را با سطح واقعی مردم  متداوماً همگام کند.

تا هنگامیکه اختلاف سلیقه، برنامه، هدف، راه و روش های میارزه، موضوع بحث های  صرف نظری باشد که در دفاتر سیاسی تنظیم گشته اند و با عیار واقعیات عملی عرصه پیکار محک نخورده است، نمود و برآیندی گمراه کننده و نا متوازن می یابند. ولی در عرصه عمل هر ادعایی جای واقعی خود را می یابد و هرکس یا هر جریان فکری  درجای  واقعی خود قرار داده میشود.

تاهنگامیکه جنبش سبز مرکب از یک توده منظم نشده ای بیش نیست و تا هنگامیکه اجتماعات مقطعی و تصادفی معرف این توده بی شکل و سازمان؛ بعنوان جنبش است، این وجه آسیب شناختی هم وجود دارد که سهم سخنگوئی و هیاهوگری از سهم سرمایه گذاری عملی بیشتر شود. در چنین وضعیتی این خطر آسیب شناختی وجود دارد که اولویت ها جای واقعی خود را نیابند و فرضاً فلان بخش جنبش جدل آمیزانه سهم بیشتری را برای خویش در روند تصمیم گیری مطالبه کند.

«ویراست منشور»، که بنا بر توضیح در آن آخرین ویراست هم نیست، به بهترین نحوی که ممکن میبوده است توازن بین نیروها و گرایشهای گوناگون مورد خطاب سیاسی و اجتماعی را رعایت کرده است و درب ورد را بروی همه نیروهایی که دل نگران میهن و مردممان هستند گشاده است. با توجه به اینکه جنبش سبز ملی بر یک بستری از گفتمان دینی فراروئیده است، رعایت موازنه در این زمینه در رابطه با جنبه های مدنی و صرفاً ملی، سیاسی، اجتماعی فرهنگی و..، آسان نبوده است. و درست از اینروست که اینک که با انتشار نخستین ویراست منشور ترسیم راهبرد های عملیاتی در دستور کار قرار میگیرد باید سازو کار های عملی سازمانیابی جنبش راتنظیم کرد و فقط  یک سازمان یافتگی متناسب و پیکارگر میتواند به آن اهداف راهبردی، در عرصه واقعی پیکار جامعه عمل بپوشاند.

پیشنهاد مشخص نگارنده این سطور اینست که، رهبری عملیاتی جنبش سبز، راهبرد سازمانگری جنش را تنظیم کند تا از پراکنده کاری و خرده کاری انرژی سوز اجتناب و راه اخلال عوامل رژیم هم مسدود شود. نلسون  ماندلا ۳۰ سال زندان بود و نماد مبارزه ضد آپارتائید ولی کمترین نقش در سازماندهی جنبش نداشت. فعالین جنبش سبز باید بپذیرند که میرحسین موسوی و آقای کروبی وظیفه خود را در روشن کردن مشعل پیکار بازی کرده اند و در شرایط حصر کنونی انتظار بیشتری از آنان نمیتوان داشت. آنها با ایستادگی و مقاومتشان آن درسی را که لازم بود به مردم دادند.

بنظر من تآکید ویراست منشور بر فاصله گیری از جریاناتی که یا بخارج وابسته اند و یا انگیزه های انتقام کشی دارند  و… ، اگر برای آرامش دادن به بخشهای محتاط و متزلزل جنبش است عیبی ندارد ولی در غیر اینصورت زاید است زیرا تنظیم راهبرد عملیاتی، سازمانی وتاکتیک مبارزاتی  متناسب با اهداف و رویکردهای راهبردی منشور، خود بخود و در عمل، راه  رخنه این گونه جریانهای بی پشتوانه را بدرون جنبش می بندد. مثلاً اگر نهادی واحد بنام سازمان حقوق بشر جنبش سبز بقصد وحدت مساعی فعالین حقوق بشری درست شود فلان جریان که ازجنگ مسلحانه کوتاه تر نمی آید در چنین نهادی چه میخواهد بکند؟ اگر سازمان کارگری جنبش سبز درست شود که هدفش احقاق حقوق کارگران از راه مبارزه مدنی و مقاومت منفی باشد زمینه ایی برای ماجراجویی به کسی نمیدهد. این فقط در درون حرکت های توده وار اتمیزه است که چنین جریانهایی در کنار جریانهای حکومتی و لباس شخصی ها میدان می یابند و مبارزه مسالمت آمیز و بدور از خشونت مردم را مخدوش میکنند. اگر مثلاً نهادی مرکب نمایندگان روحانیون از ادیان مختلف سرزمین ما درست شود که در راستای اهداف جنبش سبز، در جبهه اعتقادی مروج مداراگری دینی و افشاگر ابزار گرایی دینی حاکمیت باشد، یک سازمان منحرف سیاسی در درون آن چه میتواند یا چه دارد بکند.  بهمین ترتیب سازمان های کارگری، جوانان، دانشجویان، زنان، حقوق بشری، رفع تبعیض قومی و…«سبز»، با آئین نامه های راهبردی سبز خود و بر اساس مشارکت جمعی که در بلند یا میان مدت به شناخت افراد در سطوح مختلف از همدیگر منجر شده و راندمان فعالیت مبارزاتی معرف آنان میشود  راه را بر رخنه گران اخلال گر می بندد و اگر عوامل اطلاعاتی هم بتوانند رخنه کنند حد اکثر ضررشان دیگر راپورت دهی است نه خط دهی و پروواکاسیون.

یک چنین سازمان یابی ای، ساختار های مزاحم و سخت فرقه گرایی سیاسی را شکسته و به مدرسه تمرین دموکراسی تبدیل میشود. زیرا در چهار چوب چنین سازمان یافتگی ای، جایی برای ادعاهای واهی سیاسی و تاریخی نبوده و موفقیت عملی درجهت منشور سبز است که برای کنشگر سیاسی امتیاز میسازد نه شجره نویسی تاریخی.            

موسوی و کروبی چگونه چنین شدند؟

Share Button

یک درس سیاسی تاریخی

امروز موسوی و کروبی، به چهره های نمادین جنبش سبز تبدیل شده اند. چهره هائی که بی هیچ تردیدی ثقلِ کل جنبش آزادیخوانه و ملی ما را در کاریسمای خود متبلور و منعکس میکنند. آنها به مظهر اراده واحد ملی ما تبدیل گشته و حتی اگر رژیم، همین فردا، آنها را از چوبه های دار و یا جرثقیل ولائی خود هم بیاویزد و یا آنها را با روش های تواب سازی شناخته شده خود به شوی تلویزیونی هم بکشاند ذره ائی از عظمت کاریسماتیک آنها نمیتواند بکاهد و تهدید قاضی القضات خامنه ائی هم که: «ما نمیگذاریم سران فتنه  قهرمان شوند» از فلاکات و افلاس عقلی وی ناشی میشود. موسوی و کروبی به مفصلگاه مرکزی اراده ملی مردم ما تبدیل گشته اند و با این رویداد میمون، مردم ما برای تحقق اراده خود به مهمترین شرط ضرور برای یک تحول تاریخی یعنی رهبری واحدی که بیان گفتمان راهبردی واحدی باشد، هم اکنون رسیده اند. هیچ جنبش ملی و اجتماعی رخ نمی دهد مگر با حرکت همسو و متحد ملی، و هرگز چنین فرایندی محقق نمیشود مگر با شکل گیری رهبریتی که مظهر چنین اراده واحدی باشد. این یک ادعای احساساتی سیاسی نیست بلکه مبنای جامعه شناختی سیاسی دارد و قریب یکصد سال پیش در کوران تحول سیاسی در اروپای امروز از طرف «ماکس وبر»، بخوبی فورموله شد و بعداً «هانا آرنت» تا آنجا که نگارنده این سطور میداند، آنرا بسط داده فورموله کرد *

غرض از توضیح فوق بهیچ روی قصیده سرایی در رسای موسوی و کروبی نیست بلکه استخراج یک آموزه و درس سیاسی از آن فرایندی است که طی آن، آنها « این شده اند که هستند». «این ی» که، متأسفانه درک آن برای ذهن فرقه ای  و خود محوربین برخی از جماعات سیاسی ما و صد چندان برای رژیم  قدری دشواراست. قدری سنتیمنتال بخواهم آنرا بیان کنم باید بگویم فقط عشقی بی غل غش به یک آرمان ملی، به خلق و ملت خود، تا حد یک عرفان سیاسی میتواند باروی زمخت این  مَنّیت یا «خودِ» کلیت ستیز را بشکند و راهِ پرواز را به سپهر امتزاج دریک  وحدت ملی برای نیل به آزادی، دموکراسی و کرامت انسانی بگشاید. موسوی و کروبی، تنها در پیکار با رژیم ضد مردمی حاکم بدینجا نرسیدند بلکه در  پیکاری همزمان در جبهه ی دیگری، بدون اینکه خود بخواهند، در تقابل با آن گروه از موج سوارانی، که خود قادر به موج سازی  نبوده و نیستند بلکه فقط منتظرند تا سوارموجی که از جای دیگری با انگیزه دیگری بر خاسته است شوند، به جایگاه مردمی امروز  خود رسیدند.  چرائی این طرح شدن و فراز گرفتن موسوی و کروبی در این نیست که آنها چیزی را گفته و یا میگویند که تا کنون کسی نگفته بوده است بلکه پاسخ این چرائی در این است که آنها در یک فرایندسیاسی و اجتماعی ویژه، به اهرمی سیاسی برای تکان دادن ملت تبدیل شدند شرایط ویژه ایی که تکرار ارادی و مصنوعی آن، مثل هر رخداد تاریخی دیگری ناممکن است. عدم درک این قانونمندی تاریخی موجب شد که در آغازجنبش سبز برخی از مدعیان کوشیدند تا بر گرده حوادث سوار شوند و  تلاش داشتند  تا نقش این دو اهرم های تکاندهنده جنبش را تقلیل داده تا بلکه جایی برای خود در این جنبشی که ارتباطی مستقیم و حتی غیر مستقیم با وجود سیاسی آنان نداشت برای خود بیابند.  انتخابات دهم ریاست جمهوری، بر بستری از یأس و استیصال سیاسی مردم با رقابتی شدن واقعی آن، که از اعتماد بنفس «بی پشتوانه» رژیم و در درجه اول شخص خامنه ایی ناشی میشد،  شرایطی را پدید آورد که موسوی و کروبی بعنوان دو کاندیدای جدی در این انتخابات، با طرح  و بیان کردن حد اقل ترین خواست ملت، خواست گشایش فضای سیاسی و فساد زدایی از ساختار کپک زده قدرت، در معرض نگاه مردم قرار گرفته و به امید آنها برای یک زندگی بهتر تبدیل شوند. موسوی و کروبی در حقیقت هیچ چیز تازه ایی که دیگران قبلاً نگفته باشند نگفتند ولی آنان این امتیاز را داشتند که هریک در جایگاه های قبلی خود، یکی بعنوان نخست وزیر دوران جنگ و دیگری بعنوان رئیس مجلس از شهرت ملی برخوردار بوده و مخاطبین میلیونی داشتند و نه تنها این، آنها افرادی از درون این نظام بودند که از آلودگی مبرا بوده و با بحث های انتخاباتی  خود توانستند مردم را به صداقت و پایمردی خود متقاعد کنند. آنها گام بگام نشان دادند که از آنچه ادعا کرده بودند نه تنها عدول نکرده و نمی کنند بلکه با ایستادگی شگفت انگیز خود حتی باورمندان بخود را نیز به شگفت واداشتند. آنها بسی بیشتر از آنچه در آغاز از آنها انتظار میرفت بر سرپیمان خود با مردم ایستادند. مجموعه این شرایط  موسوی را از فرزندی امام و نخست وزیر جنگ، به قلب جنبش ملی سبز تبدیل کرد موسوی  به موتور نا ایستادنی جنبشی تبدیل شد که تا پیروزی کامل آن و دستیابی مردم ما به آزادی ایستادنی نیست. همین شرایط  مهدی کروبی را از شیخ اصلاحات به شیخ ملت و جنبش ملی تبدیل کرد. باز نویسی این سناریوی تاریخی با نقش آفرینی های دیگری جز توهمی ناشی از عدم درک الف بای سیاسی نمیتواند باشد. و تا آنجا که به رژیم و عمله استبداد مربوط میشود باید گفت: آنکه ناموخت از گذشت روزگارـ هیچ ناموزد زهیچ آموزگار. ولی در فردای امروز، کیفر خواست سیاسی ملت دردادگاه خلق به این نا آموختگان از گذشت روزگار، خواهد آموخت آنچه را که آنان امروزه بعلت کوربینی سیاسی نمیتوانند بیاموزند. در آنروز، البته و دیگر این موسوی و کروبی نیستند که کیفرخواست را برای این تبه کاران قرائت خواهند کرد بلکه همه ملت ایران است که در تنظیم و قرائت آن شرکت خواهد کرد.

درسهایی که از فرایند توضیح داده شد فوق میتوان گرفت چیست؟

خوشبختانه امروز دیگر بیشترمدعیانی که داعیه ربودن یاگرفتن درفش نهضت سبز را از دست پیشگامان آن داشتند، یا به این کاروان بزرگ پیوسته اند و یا حد اقل دیگر عقب نشسته اند. جنبش تعمیق یافته است و رهبری آن نشان داده است با گامهایی پر صلابت در پیشاپیش این جنبش همچنان در حرکت است، تعمیق و شتاب یابی آن هم، آنها را به نفس نفس نیانداخته است.

نخستین درسی که در اینجا میتوان گرفت اینست که بدانیم موسوی و کروبی به نماد وحدت این جنبش، وحدتی که قدرت آفرین است تبدیل گشته اند  وحدتی که میلیونها مشت گره گرده را به پتک واحد ده ها میلیونی برای درهم کوبیدن باروی استبداد دینی تبدیل کرده است. این نقش نمادین  و وحدت بخش را باید درک و آنرا تقویت کرد.

دومین درسی که میتوان گرفت و شاید مهمترین درس نیز، برای ما پیاده نظام این ارتش بزرگ سبز است این است که؛ اگر موسوی و کروبی در جایگاه خود، سرشت ملی بودن، فراگروهی بودن، فرافرقه ائی بودن این جنبش بزرگ را نمادینه میکنند و اگر این بسیط وارگی و یکرنگی جنبش سبز، درذات خود، رنگارنگی اجتماعی، سیاسی، قومی، اعتقادی و فرهنگی مارا درنمود سبزینگی خود بطور ارگانیک و نه مکانیکی و موزائیکی ملحوظ کرده و راز قدرت لایزال آن است، ما باید این همبستگی ارگانیک را در قاعده جنبش در آنجا که پیام جنبش را بدرون مردم میبریم، در آنجا که نخستین واحدهای کاروان بزرگ سبز را آرایش رزمی میدهیم پیاده کرده در عمل بکار بندیم. این نخستین واحدهای جنبش باید نمونه ایی از آن ترکیب ارگانیکی باشند که جنبش سبز در کلیت خود و به اعتبار رهبریت و گفتمان راهبردی یگانه خود آنرا بیان میکند باشد و نه بیان گرایش کهنه واگرایانه ای که تا کنون برجنبش آزادی خواهانه ما چیره بوده است. رهبری و سازماندهی جنبش در یک واحد کوچک محلی نمیتواند فرقه گرایانه، مصادره گرانه و خود محورانه باشد بلکه باید بیان و منعکس کننده ترکیب ملی در کلیت ارگانیک آن باشد در غیر این صورت فعالیتی مخرب و واگرایانه خواهد بود.

اگر مسئله رهبری واحد و نمادین جنبش ملی در کلیت خود و بنا بر توضیحات فوق حل شده است این مسئله، متأسفانه، در سطح پائین این جنبش از حل شدن خود فاصله بسیار دارد. نگاه بسیاری از آنها که خود را مستقیم و غیر مستقیم، از سازمانگران نخستین این جنبش میدانند  و شاید بدین دلیل برای خود حق ویژه و متولیگری قائلند از این نمونه است. و همین کاستی است که در حقیقت انگیزه اصلی نگارش این یاداشت تحلیلی است.

درج فراخوان ۹  سازمان سیاسی برای اعتراض به سرکوبی مردم در ۲۵ بهمن  در سایت «جرس» نمونه ایی از این رویکرد نادرست است. هرچند درنگاه نخست، این کاستی نه نتها دیده نمی شود بلکه خیلی هم مثبت مینماید. با این کاری ندارم که به وزن و ظرفیت فراخوان دهنده گان هم هیچ توجهی نشده است. به اینهم کاری ندارم که تعدادی از این همین  گروههای فراخوان دهنده هنوزتکلیف خود را با جنبش سبز نه تنها روشن نکرده اند و هنوزهم خط  طایفه گرایانه «کلانتالیستی» خود را دارند؛ بلکه این حرکت را یک رقابت آفرینی مخرب از طراز همان فرقه بازی ای میدانم که ۳۲ سال است ما را زمینگیر کرده است. فکر نمیکنم در این باره بیش ازین نوشتن و خاطر نشان کردن ضرور باشد. اگر سایت جرس میخواهد بیان همپیوندی ارگانیک جنبش سبز باشد باید میدان بازی همه آنهائی باشد که از این جنبش دفاع کرده و در پشت سر آن ایستاده اند و از تقسیم کردن این میدان بنا بر سلیقه و مصلحت، خود داری کند. ادامه فرقه ای شدن در قاعده جنبش با وحدت گفتمان راهبردی آن در تناقضی مخرب است که فقط از طرف رژیم مورد بهره برداری قرار خواهد گرفت.

گر در شهر کس است

یک حرف بس است

*

ماکس وبر:«اقتصاد و جامعه» بزبان سوئدی از صفحه ۱۴۴ تا ۲۰۸ تحت عنوان انواع اتورییته.

Ekonomi och Samhälle

Auktoritetstyper

**

هانا آرنت:«اتوریته چیست؟»   از صفحه ۱۰۱ تا ۱۵۷

Mellan det förflutna och framtiden

Vad är  aiktoritet?

 

به شاهزاداه رضا پهلوی

Share Button

نامه ایی سرگشاده

 

شاهزاده گرامی رضا پهلوی!

 امروز، صبحگاه بیست سوم  بهمن هنگامی که در بین اِ میلهای خود پیام فوروارد شده شما را در مورد ۲۵ بهمن با آرام همه گیر شده سبز دیدم، هیجانی وصف نا پذیر بمن دست داد آنچنانکه بسختی توانستم جلو اشکهای خود را بگیرم. این پیام با آن رنگ نمادین سبزش که به «کُد» خیزش ملی ما تبدیل گردیده و معنای غرور آفرینش «ما همه با هم هستیم!» است، نشان از آن دارد که میهن و مردم ما وارد فاز جدید و دورانسازی از تاریخ خویش گردیده اند. ملت و میهن ما وارد دورانی میشود که آرزوی تاریخی ما بوده است ، دورانی که نوید بخش اینست که  خانواده بزرگ و تمدن ساز ما ایرانیان سرانجام  به آستانه آشتی و دوستی ملی و آشتی تاریخی  رسیده  است.  این پیام خود حامل، آن دعوتی است که مادر داغدیده شما بمناسبت بخاکسپاری برادرتان شاهزاده علیرضا به مردم ایران دادند و به آشتی ملی دعوت نمودند.

پیام شادی آورشما ، مزین به نشان نمادین سبز ۲۵ بهمن، نمیتواند قلوب مردم ما را به طپش احساس با همبودگی نیاندازد. آری همانطور که شما خاطر نشان نموده ائید، ما نیروی ده ها میلیونی سبز بجای مسلح بودن با اسلحه، به نیروی لایزال اراده ای واحد برای به کرسی و دیهیم نشاندن  آزادی  مسلح هستیم  و بهمین دلیل ما شکست ناپذیریم حتی اگر تما ارتشهای فرعونی جهان را در برابر خود داشته باشیم.

شاهزاده عزیز!

نمیتوانم در کنار این ابراز هیجان انگیز خوشحالی خود از پیام سبز شما، از گفتن این نکته بسیار ضرور در آستانه این روز تاریخی خود داری کنم که متأسفانه در جریان فرارویی جنبش عظیم سبز و نمایش پر شکوه خیابانی آن، بسیاری بنام سلطنت و شاه آرمانی با منش و روشی غیر سبز در این حرکت بزرگ شرکت نمودند که شخصاً تردید ندارم رفتارشان مورد تأئید شما نبود و شاید هم عمداً، برای تخریب شما و خودِ ایده شاه آرمانی دست به  آن گونه حرکات غیر سبز زدند. برخی به نفی و تخریب رهبری و راهبرد جنبش سبزمبادرت کردند که باز با تأکید میگویم، تردید ندارم این جماعت با شما بیگانه بودند ولی انتظار میرفت،  شما این منش ها و روشهای ناسبز را  محکوم میکردید تا با نشاندادن فاصله خود از این افراطیون، هرچند برخی از آنها هموطنانی آرمانخواه و وطن دوست بوده و هستند، رژیم و ماشین تبلیغاتی آن نتواند بهره برداری کرده و در جنبش واحد سبز مردم ما با چسباندن اتیکت سلطنت طلبی خلل وارد کند. متأسفانه چنین توقعی از آنان که نه از منظر احساس مسئولیت بلکه فقط با زبان کینه با رژِیم برخورد میکنند و یا آن استالینستهای هزار پارچه  و رنگا رنگی که بعضاً، از پشت پرده، از سوی دستگاه های اطلاعاتی خود رژیم برای اخلال در جنبش حمایت شده و فاقد چهره ای شاخص  و قابل خطاب در راهبردهای گفتمان خود نیستند، بیهوده است.

شاهزاده عزیز!

در پایان، من بعنوان یک ایرانی، که دلواپس امروز و فردای میهنش میباشد، از این پیام سبز شما تشکر میکنم.

پاینده ایران

زنده باد مردم ایران!

پیروز باد جنبش سبز

 

حبیب تبریزیان  

کامنتی بر یک نظر در یک سایت

Share Button

تحلیل اسلاوی ژیژاک( پروفسور دانشگاه اسلونیا) از انقلاب مصر.

تحت عنوان:

ترس از روحیه انقلاب‌خواهی اعراب

……………

اولاً عرض کنم تحلیل آقای ژیژک  بنظرم بسیار سطحی  آمد ولی نه فرصت نقد آن  برای من هست و نه  فرصت خواندن آن  برای خوانندگان ولی فقط اینرا میگویم که قسم و آیه خوردن رهبران، چه سیاسی و چه مذهبی و وعده وعید های آنان هیچ تضمینی برای تحقق آن وعده ـ وعیدها، در فردای پیروزیشان نیست بلکه دینامیسم خودِ گفتمانی که آنها و جنبششان می آفریند برآمدها و نتایج عملی و عینی خود را مستقل از نیت پاک و یا ناپاک گفتمان مطروحه بجای میگذارد.

روزی که مارکس وانگلس مانیفست کمونیست را انتشار دادند تصوراینرا هم نمیتوانستند در ذهن داشته باشاند که استالین نامی در دیار روس یا گرجستان بنام مکتب آنان میلیونها تن از خودِ مردم روس را بشمول بسیاری کمونیست های واقعی روسیه را میکشد و سیبری را به زنده بگورخانه میلیونهای دیگر تبدیل میکند. آنها نمیدانستند که  «پول پوت» ی در کامبوج ظهور خواهد کرد که بنام مکتب معصومانه آنان یک سوم مردم خود را کشتار میکند. روزی که مردم نوار غزه به حماس رأی دادند نمیدانستند در فردای آنروزدر نوار غزه حق تنفس سیاسی از همه از جمله از اعضای الفتح گرفته خواهد شد. راجع به ایران خودمان هم زیره به کرمان نمیبرم و حدیثی است همگان دانند.

موج   توده ی میلیونی به  خیابان آمده امروز در میدان التحریر قاهره، اراده خود را، هم  به صورت وهم به سیرتِ (هم شکل و هم محتوای) ساختارحکومتی پس از مبارک تحمیل خواهد کرد. بخش وسیعی از این توده  با «ذهنیت اعتقادی و ایدئولوژیک و نه ذهنیت اجتماعی» بمیدان آمده است این بدین معناست که این بحش از  توده که بعلت عقب ماندگی مصر  متاسفانه مثل اکثر جمعیت خاور میانه و یا  کل جهان سوم اکثریت هم دارند،  مطالبات اقتصادی ـ اجتماعی خود را در آینده ، از مجرای نهاد های «اعتقادی و نه اجتماعی»، مطالبه خواهند کرد، کانالی که به در کنترول بنیاد گرایان دینی است. و استفاده از این نهاد ها و تکیه بر آنان برای طرح مطالبات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و.. این نهادها را چنان به مرکز ثقل قدرت توده ای تبدیل خواهد کرد که در فردای روزگار هیچ تهمتن سیاسی  ای قادر به مقابله با آنها نیست و قدرت انها علیه ساخت مدنی مناسبات اجتماعی عمل خواهد کرد. در انقلاب خودمان اینرا بوضح دیدیم مسجد و سقاخانه و هیت سینه زنی و مسجد ستاد سازمانیابی توده ایی شدند  و همان سندیکا ها ، تحادیه های کارگری و خانه کار هم توسط فرصت طلبان حکومتی و در رأس آنان سر شارلاتان سی سال وکیل شده ؛… محجوب، به هیت سینه زنی و مسجد تبدیل شد و انجمان های اسلامی کارگری جای سندیکا های قدیم را گرفتند.

من در کامنتهای دیگری نوشته ام و تکرار نمیکنم که وضع کنونی ایران بعلت وجود اجماع ملی روی: گفتمان سبز، رهبری آن و شبکه های اجتماعی و اگاهی توده ایی اش مبتنی بر درس های انقلاب اسلامی ۲۲ بهمن و سی و دو سال پیکار با استبداد دینی، با وضع مصر از اساس متفاوت است. مردم مصر در وضعیتی قر ار دارند که ما در دوران حکومت بختیار قرار داشتیم و شاید هم عقب تر و بدتر چون ایران آنروز ما از همه لحاظ از مصر امروز پیشرفته تر بود.

درپس رخدادهای انقلاب گونه امروز مصر پیامی تاریخی برای اکثر ملل خاور میانه وجود دارد که در نگاه اول دیده نمیشود و توضیح آنهم آسان نیست.

در ۱۹۵۲ جمعیت افسران آزاد با یک انقلاب (و یا کودتا ـ انقلاب) قدرت را درمصر از خاندان سلطنتی فاروق گرفتند. ناسیونالیسم عربی، پان عربیسم شعار آنان بود. حسنی مبارک، سلف او انور سادات و رهبر آنها جمال عبدل ناصر برآمده از خانواده سلطنتی یا اشرافی ساقط شده نیستند، آنها از تبار انقلابند. آنها که مصر را به نکبت امروز آن کشانده اند، از درون همان انقلابی برآمدند که سطنت کهنسال خاندان فاروق را برانداختند. حدود ۶۰ سال پس از آن انقلاب مردم برخاسته اند تا آن انقلاب نکبت آفرین را با انقلابی در انقلاب برافکنند و عوارض شوم آنرا برانداخته به زباله دان تاریخ بریزند. مردم  مصر برآنند تا آثار انقلابی را که که حاصل آن؛ جز ۶۰ سال تنش با دنیا، ۳ جنگی که هریک بیشتر از دیگری بزیان مصر، بی افتخار پایان یافتند و استقرار استبدادی به مراتب خشن تر و عقب ماندگی همه جانبه چیز دیگری بدانان نداد از زندگی خود بروبند.

لذا، تعین اینکه رخدادهای امروز در مصر یک انقلاب است یا انقلابی علیه انقلاب  یا خیزش بحقِ ضد انقلابی توده های مردم قدری دشوار است. انقلاب۱۹۵۲ مصر، « هیچیک از کمبودها ی جامعه مصر عصر سلطنت فاروق را  به مردم مصر نداد   ولی بسیاری چیزها را که درهمان رژیم داشتند از آنها گرفت. لذا بهتر است انقلاب کنونی مردم مصر را انقلاب بر علیه انقلاب نامید.انقلابشان مبارک باد!

در دوران جمال عبدلناصر آنقدر از دگر اندیشان به جوخه های اعدام سپرده شدند  در تمام دوران چند صد ساله خاندان فاروق و حتی سلطه عثمانی کشته نشده بودند. تنها چیزی که دراین دوران ۶۰ ساله  ناصریست ها در مصر توسعه یافت، دستگاه های امنیتی و سرکوب بود.

بیاد داریوش همایون

Share Button

امروز صبح هنگامیکه رادیو فردا را روشن کردم گزارش خبری اش را با خبر درگذشت داریوش همایون آغاز کرد که برایم نه چندان غیره منتظره ولی تأثر برانگیز بود و تأثرم هنگامی افزون شد که مخبر رادیو فردا در معرفی وی، اورا یکی از چهره های شاخص سلطنت طلبان خارج کشور نام برد، همین و بس.

نمیدانم گزارش نویسی که این خبر را نگاشته بود حد اطلاعاتش از چهره های سیاسی میهنمان در همین حد است و یانه، غرض دیگری از این نوع معرفی در کار بود.

از جزئیات زندگی سیاسی داریوش همایون به آن اندازه آگاهی ندارم تا بدان بپردازم ولی همین قدر میدانم که وی سیاستمداری بغایت توانا، روزنامه نگاری بس توانا تر و متفکری نقاد و با جسارت بود و از همه اینها گذشته خستگی ناپذیری شگفت انگیزش در تلاش سیاسی و روشنفکری اش تحسین برانگیز بود. همایون تا واپسین لحظات زندگیش، قریب هشتاد سالگی، مطالعه میکرد، مینوشت سخنرانی و مصاحبه میکرد، تلاشی سنگین برای سن و سال او که ناشی از اعتقاد او به آرمانش بود. آرمانی که در تمام طول زندگیش پی گرفته بود. آرمانی که بسیاری آرمان گرایان اتوپیستی که، صحنه تفکر سیاسی درمیهنمان را طی چند دهه قُرُق کرده بودند با تحقیر بدان نگریسته و در تخریب آن کوشیده بودند.

آرمان سیاسی همایون چه بود؟ این آرمان، ناسیونالیسم ایرانی بود که امروزه، بویژه پس از تجربه بس پرهزینه انقلاب اسلامی برای خودمان و کمونیسم در بخش وسیعی از جهان و به فاجعه کشیده شدن پان اسلامیسم و پان عربییسم، قلوب جوانان ما را تسخیر کرده است و به گفتمان چیره سیاسی در جامعه ما تبدیل شده و رو به بالیدگی است. امروز شعرایی که در مدح میهن و میهن پرستی و ایران میسرایند در روی صحنه و آنها که بگونه مخالف آن؛ خلقی، پرولتری و یا انترناسیونالیستی میسرودند فراموش گشته اند. ناسیونالیسم ایرانی امروزه چنان بازار سیاسی پر رونقی یافته است که حتی باند حاکم هم کارنوال ایرانگرائی و باستانگرائی خود را راه انداخته و احمدی نژاد هم کورش گرا گردیده است. در آنهگام که همایون دغدغه ایران داشت بسیاری دغدغه میهن سوسیالیستی و یا پان عربیسم و پان اسلامیسم داشتند.

داریوش همایون، نه چهره شاخص سلطنت طلبان بلکه برجسته ترین چهره نمادین ناسیونالیسم ایرانی بود. و نه تنها این، او پیرو، مروج و مبلغ اندیشه لیبرالیسم دموکراتیک بود همان اندیشه ائی که ولتر، جان استوارت میل و سایر متفکرین و پیشگامان برجسته لیبرال دموکراسی که پی بنای دموکراسی های امروز جهان را گذارده اند پیرویش بودند.

داریوش همایون با آغاز جنبش سبز، از آن با شفافیت، چه با قلم توانایش و چه در مصاحبه ها و سخنرانی هایش با قاطعیت دفاع کرد و با این موضع گیری نه تنها بین خود و سلطنت طلبان فاصله گذار«بیشتری» کرد بلکه با این کار، خود را آماج طعن و لعن و دشنام آنها نیز قرار داد.

داریوش همایون مثل هر سیاست ورز دیگری مبرا از خطا نبود ولی به جرعت میتوان گفت کمتر سیاستمداری در تاریخ میهن ما به اندازه او این اندازه کم، در رویکردهای سیاسی و در حوزه اندیشه روشنفکریش اشتباه داشته است.

همایون نه سلطنت زده بود و نه جمهوری زده بود او یک ناسیونالیست و میهن پرست صادق، انرژیک و پرکار بود.

در پایان این یاد نامه درگذشتش را به خانواده اش و دوستدارنش تسلیت گفته و پایداری راه و اندیشه او را آرزو میکنم.

یکشنبه دهم بهمن هشتاد و نه

بیست نهم زانویه دو هزار و یازده میلادی

حبیب تبریزیان

به تلاشگران جنبش سبز

Share Button

مسائلی که امروز گریبان جامعه ایران؛ جامعه سیاسی، بازیگران و نقش آفرینان سیاسی، وضعیت اقتصادی / اجتماعی/ فرهنگی آنرا گرفته است، عوارض انقلابند و نطفه این عوارض نه در این سه دهه آنقلاب بلکه در خود گفتمان انقلاب از سپیده دمِ ناخود آگاه جنینی اش تا غروب خود یافتگی و خودآگاهی امروزین آن، در زهدان خودِ گفتمان آنقلاب بسته شده است. بررسی تک تکِ مسائل روبروی مملکت به قصد حصول یک رهیافت تاریخی از انسداد فراگیر کنونی بدون پرتو افکنی روی گستره تاریخی تحولات ناشی از خود انقلاب ، راهی به سوی گشایش سیاسی نشان نخواهد داد. متأسفانه همه نقش آفرینان انقلاب بدون استثناء ، شاید هم آگاهانه، از پرداختن به نقدی با چنین دامنه ایی و همه سویه، شاید بخاطر گریز از مسئولیت تاریخی خویش، امتناع میورزند و در نتیجه چنین امتناعی، نیروی جنبشَی معطوف به آزادی در میهنمان، و آشتی ملی بعنوان محور آن، در میدان سیاست پسا انقلاب زمینگیرشده است،

هدف من ازاین نوشتاراینست که در حد مقدور خود نوری بر فضای تاریخی و رویدادی انقلاب تا فراسوی صحنه قابل روئیت امروزی آن انداخته و آرایش تاریخی و سیاسی نقش آفرینان آنرا نه درمتن ستیز امروزشان بلکه در سنخیت و آرایش تاریخی شان نشان دهم. در آن گستره ای که بتوان آرایش تاریخی دو قطبی انقلاب: قطب انقلاب آفرینان و حریفِ (آنتی پُد) تاریخی آنان یعنی پهلویسم، بعنوان گفتمان مقابل انقلاب را وا کاوی کنم. بدیهی انگاری برخی احکام و جزمیات سیاسی مانع بازبینی نقادانه سیاسی رخدادها است.لذا ترسیم منظره عمومی کشور و بحران شناسی آن، هم لازمست و هم باید این بحران شناسی، هم از زاویه اجتماعی هم سیاسی و هم تاریخی* مورد بررسی قرار گیرد.

چنین کوششی در نوشتاری یک بخشی ممکن نیست لذا آنرا به سه بخش و مقدمه ای که فقط بیان یک سناریوی سپری شده قابل تکرار تاریخی است تقسیم میکنم.

میراث انقلاب و جنبش سبز

مقدمه

تاریخ دیپلماسی و سیاست در جهان هرگز شخصیتی سیاسی به لومپن وارگی « بوریس یلتسین» نخستین رئیس جمهور روسیه ، پس از فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بخود ندیده است باستثنای یکنفر دیگر که رئیس جمهور کشور ماست که اینجا موضوع بحث و مورد نظر نیست.

بوریس یلتسین کسی بود که در یکی از کنفرانسهای سران کشور های بزرگ صنعتی، در برابر دوربین تلویزیونی ای که او را در سراسر دنیا نشان میداد، یکی از منشی های کنفرانس را انگولک و دست مالی کرد. در همین کنفرانس او درحالی که از فرط مستی تلوـ تلو میخورد،با بی نزاکتی ای لات منشانه، چوب دست رهبر ارکستر موزیک تشریفاتی را که در همین کنفرانس و به مناسبت آن موزیک اجرا میکرد از دست وی گرفته، مستانه و رقص کنان، در مقابل نگاه حیرتزده حاضرین شروع به رهبری ارکستر کرد. او شخصی بود دائم الخمر و دائم الخمری او زبان زد همگان بود و جایی برای پنهان کاری نمیگذاشت. در اکتبر ۹۳، او دستور داد مجلس دوما یعنی پارلمان روسیه ، که از درون اصلاحات گورباچفی برآمده بود، را به توپ ببندند. کاری که فقط لیاخوف روسی در میهن ما قبلاً مشابهش را انجام داده بود و هنگامیکه ژنرال «کورچاکوف» فرمانده واحد زرهی مهاجم به پارلمان میرود تا خبر درهم کوبیدن پارلمان و تسلیم آنرا به او بدهد، اورا مست و از خود بیخود می یابد. وی در خاطرات خود تحت عنوان« یلتسین از« پگاه تا شامگاه»، مینویسد: «هنگامیکه رفتم تا خبر درهم کوبیدن« دوما» را به وی بدهم ، او از خود بیخود و مست لایعقل بود تو گوئی که از ساعتها پیش جشن درهم کوبیدن پارلمان را آغاز کرده بود

در ۱۹۹۱ بوریس یلتسین اتحاد جماهیر شوروی را منحله و میخائیل گورباچف را معزول و با تحقیر از دفتر کارش بیرون راند.

گورباچف که بود؟

گورباچف نماینده و نماد نسلی از کمونیست های روس بود که پی یرده بودند درب مدیریت کشور شوراها بر پایه های پیشین دیگر قابل چرخیدن نیست و کمونیسم به اصلاحات بنیادی نیاز دارد. گورباچف شخصی با سجایای برجسته اخلاقی، رفتاری و تحصیلاتی بود. گورباچف بعنوان آغازی بر اصلاحات خود، محدودیت جدی و همه جانبه بر مصرف الکل، که کل جامعه شوروی را دائم الخمر کرده بود گذاشت و اصلاحات سیاسی، اقتصادی پر دامنه ایی را نیز آغاز کرد. گورباچف کتاب معروف خود را بنام « پروسترویاکا» در همین رابطه نگاشت که ده ها میلیون از آن به زبانهای مختلف و در سراسر جهان چاپ و مورد استقبال اقشار روشن بین سیاسی دنیا قرار گرفت. نسیم تحول «پروسترویاکا»، جایزه صلح نوبل را برای میخائیل گورباچف به ارمغان آورد و او را به ستاره درخشان صلح، همزیستی و تغیرات اصلاح طلبانه سیاسی در روزگار ما تبدیل کرد. اما همه این اشتهار ملی و جهانی و همه آن امید هایی که او برای انسانی شدن کمونیسم و اصلاح آن نظام آفریده بود هرچند پاسخگوی انتظارات نیروهای آزادی دوست جهان بود ولی پاسخگوی نیاز و انتظارات توده عادی مردم اتحاد شوروی که جانشان از کمونیسم و نمایندگان و بیانگرانش به لب رسیده بود و نجات خود را نه در اصلاحات میخائیل گورباچف و «گلاسنوست و پرسترویاکا»ی او در الغای خود کمونیسم، همان به توپ بستن پارلمان کمونیستی، انحلال اتحاد جماهیر شوروی و برسمیت شناختن حق جدا شدن جمهوریهای اتحاد شوروی و… ، می یافتند نبود. مخاطب گورباچف اقشار میانه شهری امپراطوری شوروی و بویژه روشنفکران بودند و مخاطبین بوریس یلتسین الکلی و لات، توده عادی ده ها میلیونی مردم که حتی با معنای واژه های گلاسنوست و پروسترویاکا هم آشنایی چندانی نداشتند بود. توده ایی که حتی محدویت مصرف الکل و افزایش مالیات بر آنرا برنمی تابید. با عاریه گیری از سبک توضیح مارکس در مورد لوئی بناپارت نخستین لاشخور سیاسی دوران مدرن اروپا، باید گفت؛ بوریس یلتسین نماینده عقب ماندگی، کینه ورزی نخبه ستیزانه ، انارشیک و عقده مندی مخرب توده های فرودست بود نه نماینده آینده گرایی، امید به ترقی و تلاش سازنده آنها، و برای سازمان دادن نظمی مدرن و ملی در جهت منافع همگانی و آنچه از امپراطوری نکبتزای کمونیستی اش باقی مانده بود. در یک کلام یلتسین نماد عقب ماندگی توده های روس بود نه روح ترقی طلب آنان.

توده های مردم همواره با شعور مبتنی بر آگاهی اجتماعی و طبقاتی به صحنه نمی آیند بلکه میتوانند بعنوان موج عقب ماندگی و خرافه پرستی نیز علیه هر نظم مترقیانه ای بشورند. لذا باید از واژه معصومانه و مقدس شده ی «توده» یکبار و برای همیشه تقدس زدایی کرد حتی در آنجا که بدانان حق انتخاب دموکراتیک داده میشود تا پای صندوق رأی رفته از برکت دموکراسی برخوردار شوند.

لذا چندان بی ربط نیست اگر گفته شود که دومین شخصی که صحنه سیاست و دیپلماسی جهانی را جولانگاه لات منشی و فرهنگ عامی پسند خود کرده است یعنی احمدی نژاد نا خواسته همان مسیر را می پیماید و طرف خطاب سیاسی او نیز چه در سطح سیاست داخلی و چه در سطح بین المللی توده عامی نظم و نخبه ستیز هستند. همچنان که عربده جوئی مستانه چاقوکشان هم در خیابانهای یک شهر نیزهوراکشان و مخاطبین خود را دارد.

در آن هنگامی که محافل گورباچفی مشغول بحث و فحص در باره چند و چون اصلاحات سیاسی و سازمانی در دستگاه حزبی و دولتی بودند، بوریس یلتسین با تکاندادن پرچم روسیه بر فراز تانکی در خیابانهای مسکو، انحلال نظام سوسیالیستی و استقلال روسیه را از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به مردم روسیه و توابع آن اعلام کرد. یعنی منحل کردن اتحاد جماهیر شوروی چون اتحاد جماهیر شوروی بدون روسیه یعنی هیچ! شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی که گورباچف ریاست آنرا بعهداه داشت با این حرکت خیابانی یلتسین به یکباره به هیچ و پوچ تبدیل شد. برای اجتناب از قیاس مع الفارق باید گفت که توده وسیع ده ها میلیونی مردم روس مستقیم وغیر مستقیم در پشت سر کسی بودند که با لات منشی سیاسی و دیپلماتیک خود؛ نیهلیسم، تشریفات زدگی و تشریفات ستیزی عامی پسند جامعه عادی روس را به نمایش میگذاشت. جامعه ایی که نان و مسکن الکل میخواست و بعلت فریب خورگی هفتاد ساله خود با نفرت به شایسته سالاری حتی در بهترین و ضرور ترین شکل آن برای مدیریت جامعه مینگریست. این جامعه ی خسته از بوروکراسی و ستم حزبی و کمونیستی آغوش خود را برای باندهای مافیائی و تبه کارانی که با تحقیر به قانون و قانونگرائی؛ بعنوان بهترین و واضحترین تبلور اراده ملی و قرارداد اجتماعی، مینگریستند باز کرده بود و حاضر بود شانه های خویش را نردبان به قدرت رساندن این نیروی برآمده از درون نظم شکست خورده و منجلاب کمونیستی کند بدون اینکه به نتیجه کار خویش بیاندیشد. با کم و بیش تفاوت هائی روی کار آمدن دولتهای فاشیستی در دنیا ی مدرن مشابه همین مسیر را طی کرده اند.

تاریخ، عملکرد سیاسی سیاستمداران را نه بر مبنای منش و اخلاق آنها بلکه بر اساس عملکرد بهنگام و موافق زمانه سیاسی آنها مورد داوری قرار میدهد.

کودتای انتخاباتی و فرارویی جنبش سبز:

پاسخ مردم به سرقت آرایشان در انتخابات دهم ریاست جمهوری و کودتای پس از آن، هم برای حکومت و هم برای اغلب کنشگران سیاسی چون رعد و برقی در یک آسمان صاف و آفتابی غافلگیرانه بود. رژیم، نه آن شرکت غافلگیرانه ده ها میلیونی مردم در انتخابات را پیش بینی میکرد و نه این واکنش اعتراضی میلیونی اشان را درفردای انتخابات. درست بعلت همین عدم آمادگی بود که ماشین مهیب سرکوب حکومتی در روزهای آغازین اعتراض مردم دستپاچه و غافلگیر شد و اگر سریع بخود نیامده بود و اگر ماشین امنیتی اش در رسوخ بدرون توده اتمیزه معترضین ( فاقد آرایش اجتماعی) خیابانی مردم دیر جنبیده بود، جنبش این فرصت را میافت تا از اتم وارگی توده واراش خارج و درمحیط های کاری، مراکز اموزشی و محلات مسکونی، خود را چنان شکست ناپذیرمولکولیزه و ارگانیزه کند که در مدتی نه چندان طولانی میتوانست آرای بسرقت رفته شده خود را پس گرفته و رئیس جمهور واقعی اش را در صدر دستگاه اجرایی منصوب و راهزنان انتخاباتی را کیفر دهد. سرکوب از بیرون و رخنه واحد های امنیتی به درون جنبش بقصد آنحراف و اغتشاش در آن، موجب شد که پس چندی این جنبش پر خروش میلیونی خیابانی فرونشیند و دعوت سران جنبش سبز و فعالان آن هم، برای تبدیل کردن مراسم عبادی و مذهبی به مراسم اعتراض مدنی جنبش سبز، بجز موردِ نماز جمعه تحت خطابت آیت الله هاشمی رفسنجانی که در آنهم نیروهای امنیتی غافلگیر شدند، موفقیتی کسب نکرد و نیروهای هماهنگ و سازمان یافته امنیتی توانستند تقریباً به آسانی جنبش اعتراضی خیابانی را تحت کنترول خود در آورده و روزها و مناسبت های عبادی ـ سیاسی را کاملاً مصادره به مطلوب کنند. در پرتوی تجربیان کسب شده و درحاشیه، میتوان گفت که نیروهای رخنه گر امنیتی با رنگ و آهنگ نیرو های افراطی برانداز به میدان آمدند و با این نحوه حضور خود، از افراطیون واقعی** که جنبش اعتراض انتخاباتی را با انقلاب سرنگونساز همسان انگاشته بودند، استفاده میدانی کرده و آنها را به پیاده نظام مجانی خود تبدیل کردند. این پناه گیری و استتار عوامل و ارگانهای اطلاعاتی و امنیتی در پس نیروهای افراطی مخالف رژیم، در خارج از کشور که پارادوکسالت، دامنه نفوذ امنیتی و اطلاعاتی رژیم در آنجا بسیار بیشتر از داخل کشور است نمود بیشتری داشت.**

باید افزود در داخل کشور که دست رژیم برای سرکوب مستقیم با بکار گیری نیروهای انتظامی، لباس شخصی ها و بسیج باز است، او نیاز به استفاده از نیروهای امنیتی/ اطلاعاتی زیاد در پوشش مخالفان خود؛ در درون بدنه جنبش اعترضی ندارد. ولی درخارج کشور که رژیم امکان کار بُرد زورمستقیم را ندارد، بیشتر روی نیروهای نفوذی(پروواکاتوری) خود در درون اپوزسیون خارج کشوری سرمایه گذاری و حساب میکند زیر فقط از اینطرق است که میتواند اعتراض ایرانیان خارج کشور را نه تنها کنترل کند بلکه در بسیاری موارد بخدمت خود در آورد. باید توجه داشت که هزینه استفاده نیروهای نظامی و شبه نظامی و سازماندهی آنان در سرکوب مخالفین، برای رژیم بمراتب از هزینه مهره کاری در درون جریانهای سیاسی و جنبش های اعتراضی به نیت انحراف آفرینی بیشتر است.

بهر جهت رژیم با استفاده از نیروهای سخت افزاری و نرم افزاری امنیتی توانست نخستین امواج جنبش اعترضی سبز مردم را مهار کرده و فعالین آنرا به زندان کشانده و سران آنرا تقریباً به حبس و حصر خانگی بکشاند.

اما این موفقیت رژیم در مهار اعتراض خیابانی نه تنها به یک پیروزی استراتژیک برای رژیم تبدیل نشد بلکه فرصتی را به جنبش سبز داد تا خود را پخته کند، درسهای لازم را برای پیکارهای آتی فراگیرد و به تعمیق و تدقیق گفتمان خود پرداخته شبکه سازی جنبش مدنی را آغاز کند.

امروزه جنبش سبز از درون خیابانها به درون وجدان و شعورجامعه کشانده شده و شبکه سازی مدنی و سیاسی خود را آغاز کرده و دیر نخواهد بود تا قدرت اجتماعی و سیاسی خود را نیز نشان دهد. این جنبش موفق شد کاملاً از رژیم مشروعیت زدایی کرده و «برای همیشه» فعال ترین گروهای اجتماعی و اقشار میانه را از آن جدا سازد. این جنبش موفق شد همسوئی و همدلی ملی و عاطفه ی آسیب دیده ی اجتماعی ناشی از انقلاب را در درون نحله های گونانگون فکری و از جمله بین روحانیت مردمی و روحانیت زدگان که در اثر کژکرداریهای حکومت اسلامی، جامعه و مردم را شقه شقه کرده بود، تا حدود بسیاری، از نو باز آفرینی کند و همه اینها، دست آوردهایی بس ستُرگ بودند و هستند که پیروزی جنبش ملی سبز را تضمین میکنند.

و بالاخره در یک مقایسه (صوری و با تفاوتهایی کاملاً ماهوی) تاریخی میتوان کودتای انتخاباتی را به کودتای ۲۸ مرداد تشبیه کرد که در پس پیروزی شاه سقوط رژیمش بستر سازی شد و نه ماندگاریش.

در عین حال لازم به ذکر است که جنبش سبز در آن روزهای پر شور و خروش اعتراض خیابانی این تصور را از خود در بسیاری از کنشگران سیاسی بوجود آورد که این جنبش توانسته است و میتواند به یک چتر سیاسی فراگیر گفتمان ملی تبدیل شود زیرا در این جنبش بزرگ ملی؛ روحانیون و مراجع مورد احترام مردم و منتقدِ حاکمیت، نیروهای اصلاح طلب مذهبی، اقلیت های مذهبی و گروههای اعتقادی گوناگون، جنبش دانشجوئی، جوانان و جنبش زنان به شط خروشان جنبش سبز پیوستند. برای اولین بار پس از انقلاب مردم توانستند تفاوت اسلام رحمانی مورد نظر موسوی و کروبی را از اسلام اموی حکومتی باز شناخته و همهویتی خود را در ورای تفاوتهای بیان سیاسی، برای خواست مشترکشان دریافته و بین کلاهبرداران دینی که دین را به ابزار امیال و جاه طلبی سیاسی و شخصی خود تبدیل کرده اند و روحانیتی که اسلامی انسانگرا را معرفی و نمایندگی میکند تفاوت قائل شوند.

در جریان واحد جنبش سبز مردم دریافتند که دموکراسی، عدالت، آزادی، حرمت و کرامت انسانی میتواند بزبانهای اعتقادی گوناگون ولی مضمون و محتوایی واحد یا مشابه بیان شود، دریافتند که بینِ درک اصولگرایانه یک اصولگرای سبز از آزادی و درک یک اصلاح طلب دینی سبز از این مفهوم و یا برداشت یک لیبرال اندیش و یا یک مشروطه خواه، یک جمهوریخواه و یا سوسیالیست سبز از آزادی تفاوت عمیق و ماهوی وجود ندارد. و درست از اینرو بود که جنبش سبز توانست تابوها، قالبها و کلیشه های سیاسی و اعتقادی گذشته را، که گروههای مشترک المنافع اجتماعی را در ظرف و اجماعِ یگانه ی ملی اشان رودر روی هم قرار داده بود، شکسته و به بیان خواست حد اقل ومشترک مردم، آزادی و قانونگرایی، توسعه ، عدالت، ترقی و.. ، تبدیل شود. مردم دریافتند که اگر ساختمان نظام و نظم حاکم بر مدیریت و روابط جامعه درست باشد تعویض و تغیر دکوراسیون خانه، منزل و تابلوی محیط کار را میتوان حل کرد و یا تعامل آمیزانه انجام داد. جنبش سبز این نرمش و انعطاف گفتمانی رانشان داده است که میتواند تبلور عامترین خواست مردمانمان باشد و این، آن نقطه قوت و قدرت جنبش سبز بوده، هست و خواهد بود که آنرا روئین تن میکند.

اما از این نقطه ی آسیب شناختی نیز نمیتوان چشم بسته گذشت که؛ رویدادهای پس از جنبش وسیع اعتراضی خیابانی و سرکوب خشن آن، جنبش سبز را در آنچنان وضعیتی نیز قرار داد که نمیتوانست به نحوی متعادل از پوسته و زره دفاعی دو جداره اش: یعنی اتکایش به جنبش و حمایت مردمی از یکسو و مشروعتیش از منظر ساختار حقوقی؛ از جمله اتکاء و تأکیدش بر پیشینه انقلابیش، تعهد واقعی اش به میراث انقلاب و امام و قانون اساسی، پایبندی خلل ناپذیرش به اسلام وبرخورداریش از حمایت مراجع و روحانیت مورد احترام مردم از سوی دیگر بهره گیری کند. موسوی در آغاز فعالیت های انتخاباتی اش در پاسخ به پرسشی که آیا شما اصلاح طلب هستید؟ ـ گفت من یک پایم در اصول گرایی و یک پایم در اصلاح طلبی است. من یک اصلاح طلب اصولگرا و یا اصولگرای اصلاح طلب هستم. این موضعگیری، یعنی قرار گرفتن زیر سقف ساختار حقوقی نظام برای استفاده از ظرفیتهای استفاده نشده و مواد مغفول آن در خدمت اصلاحات و همزمان اتکاء به نیروی جنبشی مردم بعنوان «موتور اصلی» جنبش.

امروز رهبری جنبش سبز در مسیری افتاده است که بیش از بیش باید به نقاط اتکایش در ساختار حقوقی نظام بیشتراتکاء کند هرچند این رویکرد، یک راهبرد بلند مدت نمیتواند باشد ولی دربر دارنده این جنبه آسیب شناختی هست که گفتمان حاکم بر جنبش سبز را در معرض یکسویه و نا متعادل شدن قرار میدهد. این امکان وجود دارد که جنبش بسویی رانده شود تا بیش از بیش، دست و پایش در گیره ها و زنجیرهای ساختار حقوقی نظام گیر کند بدون اینکه بتواند ظرفیت، اصول و مواد اجرا نشده انقلاب و قانون اساسی آنرا بخدمت اصلاحات مورد مورد نظر خود بگیرد. بزبان ساده جنبش ممکن است در تله ایی گرفتار شود که سر نخِ شل و سفت کردن آن در دست نیروهای واقعی و حقیقی نظام یعنی اقتدار گرایان است.

لذا زیاد تعجبی ندارد اگر کوتاگران با شناخت این کانون آسیب شناختی جنبش سبز، با تمرکز فشار برای راندن آن به یکسو از طریق محدود کردن میدان مانور سیاسی آن، از پتانسیل مردمی جنبش بکاهند و از آن بدتر رهبری جنبش را در آن چنان وضعی قرار دهند که میخائیل گورباچوف در دوران احتضار کمونیسم در اتحاد شوروی. گور باچف بعنوان میراث دار و متولی کمونیسم، فقط وارث گناهان سنگین و اشتباهات حزب کمونیست و نظام حاکم بر اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی شد و نه بیش. متولی گری کمونیسم و نظام آن، نه در عصر شکوفایی تاریخی اش بلکه در عصر ورشکستگی همه جانبه اش به گورباچف و اصلاحلبان روسی واگذار شد.

اقتدار گرایان همواره نشان داده اند که هیچ ابایی از بخاک و خون کشیدن مردم ندارند و در این زمینه برای خود خط قرمزی نمیشناسند و ابایی هم از افکار عمومی جهان ندارند اما آنها فعلا، (و فقط فعلاً ) در آنچنان موضعی از قدرت قرار ندارند تا یکسره، ساختار و نظم حقوقی حاکم را، برای جلب حمایت مردم و دستبرد و شبیخون به شعور اجتماعی و تاریخی شان انکار و الغاء کنند؛ آنان براین تدبیرند تا با پل زدن روی رودخانه انقلاب و برکه های خونین و مردابین اطرافش، از اسلام، میراث امام و نظام کنونی فاصله گرفته و انحلال همه اینها را اعلام کنند. شاید مرگ رهبر در آینده برای آنان، آن فرصتی باشد که از آن برای شکستن همه کاسه کوزه های انقلاب بر سر جنبش سبزی که بیش از بیش در تنگنای اعلام وفاداری خود به آن مواین پیش گفته قرار داده شده است بهره گیرند و با یک حرکت کودتائی «لوئی بناپارت» وارانه که هم شوکت سلطنتی سلسله بوربون را و هم متولی گری انقلاب کبیر را با کودتای خود مصادره کرد، میراث خوب انقلاب را و ایرانگرائی بر حق تاریخی مارا یک ضربه مصادره و از آن خود سازند و تفاله هردو را برای جنبش سبز بگذارند. آنها بر آنند تا جنبش سبز را که خلف راستین انقلاب بوده و در نگاه مردم، نظام حاکم را مهندسی کرده است اُم الامراض و منشاء همه بلیات نشان داده آماج خشم مردم ساخته و خود، درلحظه مناسب بعنوان رهاننده مردم از ستمی که در اثر انقلاب و حکومت روحانیون و آخوند های انقلابی در طی این سه دهه در حق آنان روا شده است از چاه جمکران خروج کنند.

واقعیت اینست که آنچه امروز حاکم است، نه حکومت اسلامی مورد نظر آیت الله خمینی است و نه حکومت روحانیون بلکه حاکمیت یک شبکه امنیتی/نطامی/ مافیایی است که نه ااعتقادی به اسلام دارد، نه روحانی است و نه در خط امام و نه ایران گرا وملی.

درست از این زاوایه است که باند حاکم نه تنها بدش نمی آید تا خط امام، روحانیت و اسلامیت رژیم بیش از بیش آماج انتقاد مخرب قرار گیرد بلکه شاید در پنهان، بدان دامن میزند چونکه این انتقادات باروت توپخانه سیاسی و ایدئو لوژیک آینده او را تدارک دیده و فراهم میسازد، زیرا که این شتر انقلاب که تاریخ مصرفش گذشته، ورشکست گشته و به احتضار افتاده است، در آینده مقرر است که دربِ خانه رهبری جنبش سبز و پیشگامان اصولگرا و اصلاح طلب آن بخوابد، نه دربِ قصرِ جنتی و مصباح یزدی و احمد خاتمی و شرکای امنیتی/نظامی آنان زیرا که، آنها نه در انقلاب نقش و شرکت داشته اند و نه در پایه گذاری نظام نقش فعال اجرا کرده اند . آنان فقط میوه چینانی فرصت شناس بوده اند و بس. این، همین رهبری جنبش سبز و روحانیت مغضوب و منتقد کنونی است که در فردای روزگار باید در دادگاه حقیقی یا وجدانی اجتماعی و تاریخی پاسخگوی انقلاب و گناهان کبیره آن باشد.

مافیای امنیتی / نظامی از هم اکنون تدارک پیاده کردن نظام اسلامی را دیده است. از نظرکودتا گران ـ که پُر بیراه هم نیست ـ تاریخ مصرف اسلام، روحانیت و امام و گفتمان انقلاب برای توجیه مشروعیت و حقانیت سیاسی حکومتی به پایان رسیده است و آنچه برای آنها، از نظر استراتژیک، مهم است اینست که شتر انقلاب را با تمام بار گرانِ گناهانش را بر درب خانه حریف سبز خود بخوابانند.

روزنامه الشرق الاوسط قریب سه هفته پیش یاداشتی تحلیلی داشت که از سفر احمدی نژاد به سمنان نوشته بود که او در این سفر، حتی یک بار نه نامی از اسلام بر زبان رانده است و نه نامی ازامام و انقلاب ولی در عوض در رسای تاریخ کهن ایران و کورش بسی گفته است. ایرانگرایی نمایشی رحیم مشاعی که خودِ باند حاکم سعی دارد انرا در کوره اعتراض برخی آخوند های ساده لوح حکومتی، کاملاً حساب شده و آگاهانه پرداخت کرده و از زبان آخوند های سنتگرای منتقد، برای آن آوازه گری کند نیز در راستای زمینه چینی برای این هویت سازی جدید است.

باند حاکم همانقدر به ایران و ایرانگرایی اعتقاد دارد که به اسلام و روحانیت و امام و انقلاب. و این، آن وضع پارادوکسال و بغرنجی است که جنبش سبز با آن روبروست. اگر جنبش به نقد رادیکال انقلاب و فاصله گیری از آن بپردازد، ساطور اسلام حکومتی را بر گردن خود خریده است و اگر به دامان گفتمان اسلام انقلابی بیشتر پناه ببرد از مردم فاصله گرفته است. هیچیک از این دو راه، آن رهیافتی نیستند که جنبش سبز را مردمی تر کرده و یا آنرا به مردم نزدیک تر کند. رژیم برآنست تا جامعه را در بن بستی قرار دهد که فقط خود او بتواند آنرا ازآن خارج کند.

پی نوشته ها:

*

بطور ساده نگارنده به آشتی ملی در بعد سیاسی اعتقاد دارد. یعنی آشتی همه آنهائی که گفتماناً در چهار چوب مطالبات سبز قرارمیگیرند صرفنظر از نگاه اعتقادیشان.

در بعد اجتماعی، جامعه ما به مشارکت و تعامل، هم طبقاتی و هم قومی نیاز دارد (نه جنگ طبقاتی مورد نظر کمونیست ها و یا ستیزه سازان قومگرا.)

نگارنده به آشتی ملی در بعد تاریخی یعنی ناسیونلیسم ایرانی که بیانگران پیشینه دار خود را در تاریخ ایران دارد از هواداران مصدق تا هواداران مشروطه پادشاهی را در بر میگیرد و نمایندگان گفتمان دینی، چه اصولگرایان یا اصلاح طلبان واقعی. و گفتمان چپ شامل متعهدین و متمایلین به عدالت اجتماعی منظور آن بخش از چپ است که ظرف گفتمان ملی را میپذیرد. مراد من در اینجا بهیچ وجه متولیان قدیمی نام یافته ی این نیرو ها یا گفتمانها نبوده بلکه بیشتر افرادی است که گفتمان های فوق را بواقع نمایندگی میکنند.

**

رخنه در درون جنبش های ضد دیکتاتوری و حقوق بشری با پوشش های استتاری و بقصد منحرف کردن این جنبشها و.. ، همواره یکی از موثرترین سازوکارهای رژیم های سرکوبگر بطور عام برای خفه کردن جنبشها بوده است. هیچ رژیم سرکوبگری بدون بدون توسل به این شیوه های مبارزه نرم قادر نیست جنبشی را فقط با زورسرکوب کند. در جنبش اعتراضی سبز ، بنظر من افراطیون چپ، فرقه های سکتاریست مذهبی، و فرصت طلبانِ راحت رنگپذیر، به اسب تروای دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی رژیم کودتا تبدیل شدند. آنها هم خوراک تبلیغی و هم مدارک قضائی برای رژیم علیه فعالین و پیشکسوتان جنبش سبز درست کردند. شعار: «موسوی ـ کروبی بهانه است کل نظام نشانه است» و یا «مرگ بر جمهوری اسلامی» و « جمهوری ایرانی» ازاین نمونه شعار ها بودند.

حزب کمونیست کارگری، مجاهدین خلق، سلطنت طلبان شاه الهی و برخی نهاد های ریشه گرفته سیاسی فرهنگی و.. خارج کشوری اطلاعات زده و.. از جمله اجزاء متشکله این ستون پنجم رژیم و یا پوشش دهندگان سیاسی آن بودند هر چند بنظر قدری اغراقگونه یا ناباورانه مینماید. و البته نه همه و آگاهانه.

دیس اینفرماسیون یا گمراه سازی، تفرقه آفرینی و اغوا گرای تحریک یا پروواکاسیون از جمله متدهای نیروهای رخنه گر اطلاعاتی و امنیتی در هر جنبش اعتراضی و آزادیخواهانهَ بوده ، هست و خواهد بود. بدون تجهیز شدن به روش شناسی کار نیروهای امنیتی انسان براحتی میتواند نا خواسته هیزم کش ماشین ستون پنجم آنها شود

پاسخ کوتاهی به یک اِ میل عمومی ..

Share Button

پاسخ کوتاهی به یک اِ میل عمومی از طرف « انجمن ایرانیان امریکا» به مدیریت آقای هوشنگ امیر احمدی!
متن انگلیسی پیام انجمن فوق ذیلاً ضمیمه است.
ح ت
…….

آقای دکتر هوشنگ امیر احمدی!
سالهاست که شما بی نتیجه واسطه ی باند الترا لومپن/فاشیستی احمدی نژاد و سر شارلاتان سیاسی «ابراهیم مشاعی» و شرکای نظامی امنیتی آنها با امریکا هستید یا بعبارت ساده تر لابی آنها در آنجا هستنید.
برخلاف آنچه ادعا میکنید بودجه شما نه طرف خودِ انجمن واسطه گرایانه اتان بلکه از طرف باند لومپن/ فاشیستی احمدی نژاد و شرکاء تأمین میشود. در اینکه امریکا و ایران باید روزی در پشت یک میز نشسته و هم درجهت منافع مشترک و دوطرفه و هم اوضاع منطقه درجهت صلح و پیشرفت مذاکره کنند تردیدی نیست زیرا اگر جاه طلبی های بیمارگونه رژیم حاکم بر میهنمان را کنار بگذاریم هیچ مسئله ایی، واجد اهمیت استراتژیک که موجب تنش و دشمنی بین دو کشور شود نه تنها وجود ندارد بلکه بر عکس دلایل فراوانی برای همکاری استراتژیک امریکا و ایران، در جهت منافع ملی دو کشور در همه زمینه ها وجود دارد. ما نه به لحاظ اقتصادی رقیب امریکا هستیم و نه به لحاظ سیاسی و نظامی میتوانیم و یا باید باشیم زیرا تضاد منافع جدی بین ما و امریکا وجود ندارد. اگر ما مدعی استقرار و پیروزی اسلام مورد قراعت باند حاکم برکشورمان در کل منطقه و جهان نباشیم و نخواهیم اراده سیاسی خود را بزور شانتاژ تروریسم هسته ایی به منطقه و دنیا تحمیل کنیم نه دعوایی با امریکا داریم و نه با بقیه جهان مدرن امروز.
حکومت فعلی نماینده مردم ایران نیست که شما واسطه آن با امریکا شوید! احمدی نژاد در فردا امروز که از تخت رئیس جمهوری بیفتد در تمام این مملکت بجز چند صد نفری از زادگاه روستای خودش به او رأی نخواهند داد. اگر بجای او و سیدعلی خامنه ایی هرچاقو کش و یا پا انداز خیابانی ایی دیگری هم بر کوهی از دلار نفتی و هزاران میلیارد دلار سرمایه تحت اداره و کنترول دولت تکیه میزد، هم میتوانست کوس ریاست جمهور گری بزند و هم کوس ِلمَن المُلکیِ رهبریگری. ولی مردم ایران آنان را دیر یا زود از تخت اقتدار به زیر خواهند کشید و جایگاهشان را به آنان نشان خواهند داد این جایگاه یا پیش «نوریگا» رئیس جمهور کوکائین فروش و قاچاقچی پاناما خواهد بود و یا پیش رئیس جمهور های پیشین اوگاندا، کنگو، بروندی و رواندا بجرم جنایت علیه بشریت.
روی این اصل مردم ایران این حکومت را نماینده خود نمی داند تا او از طرف آن در پشت میز مذاکره با امریکا بنشیند و امریکا نیز اینرا میداند.
دولت احمدی نژاد و سید علی خامنه ای، در پس همه جنگولک بازیهای ماجرا جویانه خود، از غرب فقط یک چیز را می خواهند «تضمین بقای خود در رأس قدرت سیاسی در کشور ما. آنروزی ـ و البته روزی که هرگز نخواهد آمد ـ که غرب حاضر به دادن این تضمین شود برای حکومت لومپن/فاشیستی فعلی حاکم بر ما هیچ چیزی نیست که فروختنی نباشد ازجمله اسلام و ایرانی که آنها هرگز خود را با آن نه هم خو دیده اند و نه با آن هم خوان بوده اند.
حبیب تبریزیان
Hello. Salaam.

I am Dr. Hooshang Amirahmadi, a professor at Rutgers University, and Founder and President of the American Iranian Council.

Let me begin by sending my personal and the American Iranian Council’s warmest New Year’s Greetings to all of you. We wish you a New Year filled with peace, joy and prosperity. We also hope that in the New Year, the United States and Iran will begin a serious engagement toward better relations.

The American Iranian Council is a non-profit, non-partisan, and educational organization that serves as a platform and catalyst for constructive dialogue and better understanding among the United States, Iran, and key stakeholders in US-Iran relations.

Founded in 1997 and headquartered in Princeton, New Jersey, AIC is financed entirely by foundations, corporations, and individuals, and it takes no money from governments.

AIC’s mission has become the work of my life, and I want to assure you that our noble cause of bringing Americans and Iranians together again in friendship and cooperation deserves your unconditional support.

Each month, our website receives over 200,000 hits from all over the world and thousands more read our publications including 16 books and the bi-weekly AIC Update.

We need your support to continue these great efforts!

The American Iranian Council is a unique organization:

AIC is not just an organization of Iranian-American, but an organization of all Americans and Iranians regardless of their national origins.
The Council’s Founding Chairman was the late Cyrus Vance, the US Secretary of State in the Carter Administration. AIC’s Board of Directors has included individuals of diverse backgrounds and perspectives from the rank of former statesmen, ambassadors, business executives, distinguished academics, media personalities, and community leaders.
We pioneered the marketplace of ideas on US-Iran relations long before it became fashionable. In addition, AIC was the first organization to introduce the Iranian-American community to US politics.
Our balanced position on US-Iran relations is a product of our belief in the mutually of interests between the two countries and our objective analysis of issues standing between them, as well as our long history of interactions with both governments.
The Council is the only organization of its type that has remained true to its cause: never supported sanctions of any type, never opposed negotiation between Iran and the US, and never tried to condition US-Iran dialogue on any matters peripheral to the core problems of the relations. We are also the only organization solely devoted to US-Iran relations.
The Council’s Board of Directors, including myself, serves entirely on a volunteer basis, and our funds are substantially spent on projects rather than salaries and administration as is the case with most comparable organizations!
The American Iranian Council has an unparalleled track record of success:

When Madeleine Albright, the US Secretary of State in the Clinton Administration, decided to deliver her historic speech on Iran, she chose to do so at an AIC conference. She expressed regret about past US policy mistakes, lifted sanctions on carpets and food items, and offered Iran a global settlement. Years later, Iran’s President Mohammad Khatami would characterize this event as a “missed opportunity.”
When Vice President Joe Biden, then Chairman of the Senate’s Foreign Relations Committee, wished to propose a dialogue between the US Congress and the Iranian Parliament, he chose to do so at an AIC conference.
When Speaker Mehdi Karubi, later a candidate in the 2009 disputed presidential elections, wanted to engage his American Congressional counterparts, he chose an AIC event in Manhattan.
When Iran decided to offer America a helping hand in the fight against Saddam Hussein, it engaged AIC to architect a plan; The plan for this cooperation then developed into the so-called Grand Bargain proposal from Iran, And,
When we proposed to extend the Council’s activities to Iran, the US government granted AIC a rare license through its Office of Foreign Assets Control.
The American Iranian Council continues to be a relevant and effective force in US-Iran relations:

During the last three years, I have been involved in a Track II shuttle diplomacy between Washington, Tehran, and beyond.
A major outcome of this project was the Council’s Whitepaper that was issued in 2009 and circulated to both governments and the general public. We beehive the AIC Whitepaper is the most realistic policy document ever issued on US-Iran dispute.
The spirit of this paper was reflected in the US-Iran interactions that followed, including letter exchanges between the US President and Iran’s Supreme Leader, as well as President Obama’s Iranian New Year Greetings. You can download this whitepaper from AIC’s website at www.american-iranian.org. And,
When AIC brought the civilian airline tragedies in Iran to the attention of President Obama, the US government responded positively, agreeing to entertain a proposal from Iran to purchase spare parts from the United States. AND
Most recently, we helped in the release of Sarah Shourd, the American hiker arrested in Iran. We are hoping that her colleagues, Shane Bauer and Joshua Fattal will also be soon released. We urge the Iranian Government to make another humanitarian gesture to the families during this season of change and hope.
It has been AIC’s philosophy that the best road to a democratically developed Iran is through the normalization of relations and cooperation with the United States. Such an Iran will also best serve American interests and those of its allies, including Israel. No country has ever become democratic in the absence of diplomatic ties to the United States. And,

Although the Council has not traditionally interjected itself in Iranian domestic politics, we nevertheless condemned the acts of violence that followed the disputed Presidential elections, and suggested a coalition government as a potential solution. We of course support the human rights of the Iranian people.

In the coming year, AIC will continue to focus on activities designed to improve understanding and dialogue between the two nations.

To this end, the Council will establish a US-Iran Engagement Forum designed:

To raise understanding of Iran through substantive studies in selected areas;
To hold a series of roundtables on US-Iran relations; and
To refine and promote AIC’s Whitepaper.
In 2011, AIC will also fully restructure itself, expand its constituency, and create of an online community dedicated to US-Iran affairs.

Moving forward, we at AIC believe that the prevailing “neither war nor peace” status quo does not serve American or Iranian interests, and is not sustainable. An escalation of the conflict would cause both sides to lose even more. We believe that the right solution involves a negotiated settlement with courageous compromise.

We support proposals from American lawmakers including Senator John Kerry, Chairman of the Senate’s Foreign Relations Committee, to travel to Iran and engage their counterparts in the Iranian parliament. We hope that Iran will welcome such constructive gestures.

We support the continued negotiation between the 5+1 group and Iran in an effort to reach a mutually win-win resolution of the dispute over Iran’s nuclear programs.

We believe that future negotiations should be increasingly based on a more comprehensive agenda and that the parties must be prepared for courageous compromises.

We also support the enriched-uranium-swap agreement between Iran, Turkey and Brazil as a step toward such comprehensive negotiations and final settlements of all issues.

So, let me make a personal plea to you: please help us achieve this peaceful outcome by making a tax-deductible contribution to our organization.

Visit AIC’s website at www.american-iranian.org, where you will find instructions on how to send a contribution by mail or DONATE online using a major credit card.

We also accept in-kind donations such as negotiable securities, frequent flyer miles, and auctionable arts and crafts to name a few.

All contributions are appreciated, no matter how small. And please remember they are tax-deductible.

In conclusion, let me thank you and say Moteshakeram for your support and kind attention to this message.

Please share this video with your friends and colleagues, and consider getting involved in our noble peace-making cause.

If you have questions about our organization, please feel free to contact me via email at hooshang@american-iraniran.org.

God bless you; Khoda Hafez. Thank yo

لومپنکراسی

Share Button

کالبد شکافی انقلاب و حکومت ولایی

قریب دوسال پیش در ۴ نوشتار تحت عنوان« لومپنکراسی» به شجره نگاری تحلیلی حکومت فعلی دست زدم. بعد از آن کم نبودند بزرگانی درجبهه اصلاحات و یا حاشیه آن که به تکرار، این رژیم را رژیم اوباش نامیدند. در این هویت شناسی رژیم هیچ اغراقی به قصد توهین به رژیم و یا تقلیل دادن آن نبود بلکه بیانی از یک واقعیت استثنائی تاریخی بود و هست. این، برای نخستین بار است که اوباش خیابانی؛ پارادوکسالت، بر شانه های نیروهای سیاسی مدعی مدرن بودن جامعه، رژیمی را در گوشه ایی از کره ارض مستقر کرده اند که به یمن دلار نفتی و افسون دینی توانسته است بخش وسیعی از مردم را تحمیق و افسون کند و یا اینکه با دلار های نفتی و اموال مصادره ایی خرید به نقطه اتکای سیاسی و بازوی نظامی خود تبدیل کند.
لومپنکراسی حاکم را میتوان در بعد سیاسی، تاریخی، اخلاقی، اقتصادی و … به تحلیل تفصیلی کشید و با جرعت میتوان گفت؛ خود ویژیگی تاریخی و سیاسی چنین رژیم نادری، که ازدرون یک رویداد نادر تاریخی برخاست، مستلزم یک بررسی مفصل جامعه شناسی تاریخی، سیاسی و اجتماعی ویژه است که از توان نگارنده این سطور خارج است. امید که روزی جامعه شناسان ما این امر را بعهده گیرند.
در اینجا من فقط به عنوان گشایش مدخلی در این مبحث روی چند جنبه مهم این پدیده تاریخی سیاسی دورانمان میپردازم.
بخش نخست.
از مدیریت دستجات عزاداری تا سکوی اقتدار سیاسی
در بچگی هرگاه مادربزرگم دستم را گرفته و به تماشای دستجات سینه زن میبرد با آن ذهنیت کودکانه ام از خود میپرسیدم: چرا حاج شیخ… که مجتهد شهر است نمی آید سینه بزند. مگر نه اینکه سینه زنی، زنجیر زنی، قمه زنی و «خّره» به سر گرفتن صواب دارد؟ چرا بابام، که نماز و روزه اش ترک نمیشود و اغلب قرآن در یک دستش و مفاتیح در دست دیگرش است نه تنها سینه نمیزند که هیچ، بلکه مانع مادر و خواهرم هم میشود که بیایند تماشای هیئت سینه زنی و حتی عامرانه آنها را از این کار منع میکند ولی برای مادر بزرگ و خدمتکار پیرمان ایراد و مانعی در کار نبود. فکرمیکنم این سئوال معما گونه ای که ذهن کودکانه آنروز مرا بخود مشغول میکرد، اگر ذره ای در آن کوران انقلاب در خاطرم تداعی میشد، رسیدن به بسیاری از نتایجی را که امروزه بدانها رسیده ام برایم آسان می ساخت.
عزاداریهای عاشورایی همواره فرصتی بود برای حاشینه نشینان جامعه شهری و من هرگز ندیدم حتی در آن روستا هایی که رفت آمد داشتم توده عادی روستائی وقت زیادی برای این گونه مناسک و مراسم بگذارند با اینکه تقریباً همه روستائیان اعتقادات دینی و مذهبی شدید داشتند.
گردن کلفت و چاقو کش معروف شهرمان، مثل اغلب شهرهای دیگر در روزهای عاشورا برو برویی می یافت. او بزرگترین و سنگین ترین علامت را حمل میکرد و برو بازوی خالکوبی و ماهیچه ایی خود را به نمایش میگذاشت. کمتر کسی به فلسفه ی نماد و معنای اعتقادی و دینی این علم و کُتلها فکر میکرد بلکه این، وزن یا زرق و برقِ آن نمادهای نمایشی بودند که چشمها را بخود خیره میکرد مثل یک کارنوال در شهر های اروپایی. در آن کارنوالها دلقکاها، شعبده بازها، رقاصان، آوازه خوانان مردم را، با شادی آفرینی خود سرگرم میکردند و دراین کارنوالِ عزا وعاشورایی ما، مداحان، تعزیه گردانان، دستجات سینه زنی و قلدرهای شهر با نمایش موجه و تکراری مذهبی خود فرصتی برای خارج شدن زنان از خانه و نظر بازی دختران فراهم کرده وآنها را از زندگی شبستانی اشان به خیابانها میکشاندند. اینقدر که برای تماشاچیان دستجات سینه زنی شهرما هیکل گنده و بازوهای ورزیده و توان زیاد صادق قصاب، در حمل آن علامت سنگین در طول عزادار مطرح بود خودِ فلسفه ی عاشورا مطرح نبود.
زورخانه چیها، قصاب ها، سلاخها، جیگرکی ها، خانه دارها، دلالان خیابانی مسافرکشها و یا اتوبوسهای بین شهری، قهوه خانه دارها ولگرد های معمولی، گاراژ دارها، معرکه گیران خیابانی و ..، عمده ی نیرویی این کارنوال عاشورایی و دستجات هیئت های سینه زنی و زنجیر زنی را تشکیل میدادند که در عقبه آنها، بخشی از لایه های بسیار حاشیه ایی جامعه شهری و صاحبان مشاغل نازل هم مثل کارگران بازار، مراکز تره بار، کاروانسراها، باربران گاراژها، شاگردان رستورانها و.. نیز بعنوان پیاده نظام هیئت های عزاداری شرکت میکردند. تکایا و حسینیه ها، ستاد عملیاتی این هیت های عزاداری بودند که ارتباط چندان مستقیمی هم با مساجد و مراکز رسمی دینی نداشتند. این تکایا از طریق صداقات و اعانات و نذوراتی اداره میشدند که مشمول وجوهات شرعی مثل خمس، زکات، سهم امام و.. نمیشدند. این تکایا به نوبه خود درزیر نظر متولیگری روضه خوانان و مداحانی بودند که بیش ازآنکه اعتبار خود ر ا مدیون دینیت خود باشند مدیون صوت و صدای آهنگین مداحی خود بودند. در حقیقت این مداحان به نوعی حلقه ارتباط آن ارتش عاشورائی با نهاد رسمی دین مسجد و روحانیت بود. خود روحانیت کمترین نقشی در سازمانگری این هئیت ها نداشت بلکه غیر مستقیم و اتوماتیکمان از طریق آن روضه خوانان، مداحان و تکایا: فضا، حُرمت و اعتبار قداست گونه و نمادین عاشورا و اعتقاد عاشورایی را بر توده فرودست جامعه حفظ میکرد.
مساجد هم برای خود برنامه خاص و مخاطبین خاص خود را داشتند. توده عادی بازاریان و بخش قلیلی از کارمندان دولتی و مؤسسات خصوصی، بخشی از کارگران (عمدتاً غیر صنعتی)، نیز در این روزها به مساجد روی می آوردند.
پس از اصلاحات شاه، قدرت یابی چپ جدید، تأثیرات فرامرزی جنبش های باصطلاح ضد امپریالیستی، رشد ناسیونالیسم عربی و ناصری و جنبش فکری پان اسلامیستی، «روشنفکری دینی» نیز پیدا شد که شریعتی، مطهری و طالقانی و… از گفتمان سازان آن در میهن ما بودند. این روشنفکر دینی که با حلقه های ارتباطی مرعی و نامرعی، خواسته و یا نا خواسته به روحانیت مرتبط میشد نیز بخش دیگری از جامعه مذهبی را در میهن ما با مخاطبین ویژه خود نمایندگی میکرد. بخشی از دانشجویان و اقشار تحصیل کرده شهری داری این گرایش بودند. مجموعه این نیروها به علاوه چپ قدیم و جدید جبهه ی گفتمان ضد پهلوی و ضد امپریالیستی را تشکیل میدادند.
مخرج مشترک این جریانهای متفاوت؛ با قراعت ویژه اشان ازاعتقادات عاشورایی ـ در فرایند سیاسی شدنشان و سیاسی شدن جامعه ـ ضدیت با رژیم پهلوی، اصلاحات فرمایشی شاهانه و ملوکانه( آنچنان که حزب توده فورموله میکرد)، ضدیت با رواج فرهنگ لیبرال غربی و مماشات رژیم شاه با اسرائیل بود. برخی از این نیروها از موضع سنتی کامل در این منظومه قرار میگرفتند و برخی از موضع یک گفتمان آرایش شده مدرن نما. از درون این گفتمان عاشورائی؛ موتلفه و فدائیان اسلام بعنوان برآیند نیروهای رده نخست، و به ترتیب؛ نهضت آزادی، مجاهدین خلق و گروههای گوناگون اسلامی دیگر بعنوان نمایندگان سیاسی توده های مذهبی طبقه متوسط در صحنه سیاسی نمودار شدند.
ازآنجا که جریانات سنتی مذهبی/سیاسی( موتلفه، فدائیان اسلام به اضافه حجتیه ) اعتباری بین لایه ها و اقشارمتوسط و تحصیلکرده ی مذهبی جامعه شهری نداشتند ـ چون در این عرصه ابتکار با دیگران بود ـ لذا طبیعی بود که این جریانها در فرایند انقلاب و پس از استقرار جمهوری اسلامی بیش از پیش به آن نیروی مذهبی پیش گفته، یعنی حاشیه نشینان شهری که نگاهشان به دین و مذهب بیش از آنکه دینمدارنه باشد، بی پناهی، بدبختی، خرافه پرستی، بی هویتی اجتماعی اشان بود، اتکاء کنند و پس از آنها هم، به توده روستائی بعنوان مخاطب و پایگاه قابل اتکای اجتماعی خود، اتکائی که زمینه تاریخی هم داشت.
بازوی نظامی، امنیتی، انتظامی حکومت اسلامی که امروز دیگر فقط بازوی نیست بلکه تمامی قامت جمهوری اسلامی را تشکیل میدهد نه توسط آن روشنفکران و مشغول شدگان در نهاد های سیاسی، فرهنگی، اداری و.. ، بلکه توسط همین هیئت های سینه زنی، تودهِ ولگرد شهری که روزهای نخست انقلاب به کمیته ها پیوستند، ساخته، پرداخته و پیکر سازی شد.
روشنفکران دینی جذب شده در دستگاه های دیوانی و آن روحانیتی که سکوی بسیج گر و پر مخاطبِ خطابه های نماز جمعه را ترک کرده و به کار صرفاً سیاسی، حقوقی دیوانی و.. پرداخته بودند یکی پس از دیگری اگرحذف یا خانه نشین نشده و یا به زندان کشیده نشدند در بخش های قابل حذف و ضعیف شونده دستگاه دیوانی جذب شدند. و پس از حذف این نیروها از محور اصلی قدرت یعنی ماشین نظامی/ انتظامی، جای خود را در ساختار ماشین سرکوب نظام؛ به نمایندگان معمم یا مکلای اوباش، دستگاه های تعزیه گردانی و زورخانه داران، باجگیران، باج خورها و یا فرصت طلبانی به لحاظ سیاسی و اعتقادی بی هویت دادند.
شکوه و شکایت اینکه این یا آن کس یا جریان، از خط انقلاب خارج شد و یا اینکه امام، این، یا آنرا گفت و آن نشد و این شد، پاسخگوی منطق دینامیک و عینی فرایندِ انقلابی که: آن شد که باید میشد نیست. اگر بجای تخم مرغ در زیر مرغ کُرچی تخمِ کرکس را بگذاریم حرارت بدن مرغ، ساخت ارثی، و دی. اِن. آی آن تخم کرکس را تغیر نمیدهد و ما، در موعد مقرر جوجه کرکس خواهیم داشت و نه جوجه مرغ و یا خروس. از فردای انقلاب، رهبر انقلاب یا مردم را به مرخصی سیاسی فرستاد و یا در خدمت سیاست خود گرفت و آنکس که نخواست آنجور و به آن طریق سیاسی باشد که امام و رهبر میخواستند یا خانه نشین گردیدند و یا از جرثقیل های انقلاب آویزان شده و یا به جوخه های اعدام سپرده یا در اوین گرفتارشدند.
اقشار پارازیت و حاشیه نشینان بی طبقه و بی هویت شهری قانون ستیزان و قانون گریزیان عصر شاه هرگز چنین آزادی ای را که به برکت جمهوری اسلامی نصیبشان شد در خواب هم نمیدیدند و تاریخ هم مشابه آنرا بیاد نداشت و ندارد. آنهایی هم که با رشته های جان خود و با هزینه کردن جوانیشان طناب انقلاب را بافته بودند تصور نمی کردند که این طناب گردن خود آنها را بیش از هر کس دیگری نوازش خواهد داد. برای دستجات سازمان یافته در کمیته های انقلاب، هیچ حریمی امنیت قضایی و حقوقی نداشت و حکم و اراده کمیته چی ها خود، قانون و فرمان انقلاب بود. قشری که کمیته را پر کردند دقیقاً آن لایه معلق اجتماعی بودند که قانون گریزی و ضدیت با هرنظم قانون گرایانه اجتماعی از خصیصه های عمده آن بود. لومپن پرولتار و سایر عناصر معلق و بی هویت اجتماعی، از آنرو با رژیم شاه مخالف نبودند که آن رژیم سکولار و یا دین ستیز یا وابسته به غرب بود. این اقشار به لحاظ سرشت قانون گریزانه خود با آن رژیم در تضاد بودند. دزدان، قاچاق فروشان و بازرگانانِ مرگ، گدایان، رمالها و معرکه گیران، قوادان و فواحش بعلت زندگی خارج از قانون خود با آن رژیم در تضاد بودند لذا پیوستنشان به صفوف انقلاب و چپیدنشان در کمیته ها تعجبی نداشت. آنهایی که در رژیم شاه خوابِ پاسبان یا ژاندرم شدن را هم نمیدیدند یکشبه با دیپلمی که عبارت از یک ریش توپی و عربده کشیهای ولایت پرستانه بود به کلانتر محلات و سپس به افسر و سردار سپاه تبدیل شدند تا بعدها به یمن همین تظاهر به دین و انقلابیگری و یا دین افزاری به درجات سرتیپی و سرلشگری ارتقا یابند.
این؛ آن نیروهای بیکار، ولگرد و بی طبقه بودند که کلیدی ترین اهرم های قدرت، یعنی تشکیلات نظامی و امنیتی را در دست گرفتند تا امروز بجای مدیریت دستجات سینه زنی و تعزیه گردانی و معرکه گیری خیابانی، مدیریت سیاسی مملکت را بعهده بگیرند. فلان کارمندِ دیپله، لیسانسه و یا شغل دار و یا کارگر فنی و یا کشاروز معمولی، با هردرجه مفروضی از اعتقادات مذهبی، انگیزه و نفعی در پیوستن به کمیته های محلی و سپاه نداشتند و بسیاری از توده ی عادی مذهبیون معمولی حتی تصوری هم از اوباش منشی و سرشت تبه کارانه این دستجات نداشتند زیرا هرگز در معرض تعرض آنان قرار نگرفته بودند و نمیگرفتند چون شیوه نسبتاً سنتی زندگی آنان، سپر دفاعی و ایمنی آنان در برابرار تعرض سیاسی و فرهنگی حکومت بود. اندک تعدادی تحصیلکرده هم که، یا به انگیزه جاه طلبی و یا به انگیزه دینی، موقتاً به این تشکیلات حکومتی جذب شده بودند خیلی زود راه دستگاه های دیوانی را پیش گرفتند. آن روحانیونی هم که توشه ایی از دانش دینی داشتند اگر مورد بی مهری امام و یا رهبر قرار نگرفتند، خیلی زود به دستگاه دیوانی کشیده شدند و دیگر سرکمیته چی گری را دون جایگاه جدید خود دانسته و یا کلاً روحیات انظباتی نظامیگرانه نداشتند.
نتیجه این فرایند، امکان سازمانیابی لومپن پرولتاریا و سایر گروههای معلق اجتماعی، در جریان انقلاب، در دستگاها و ارگانهای نظامی و انتظامی رژیم بود. فرارویی امروزه این نیروها به نیروهای حاکم در میهن ما نه ناشی از غفلت این و یا آنکس یا نیرو، بلکه یک رخداد منطقی و قانونمند در ادامه و مسیر انقلاب بود. همه آن نیروهایی که مدیریت و مهندسی انقلاب را بعهده داشته یا عمله بنّای آن بودند چه بخواهند و چه نخواهند با آنان که امروز بر اریکه قدرت تکیه زده اند به یک خانواده تاریخی قرار داشته و در یک چیز مشترکند : در گفتمان انقلاب، در فرو پاشاندن آنچه که بود. لذا رویگردانی از لومپنیسم حکومتی بدون نقد بنیادی آن انقلاب و گفتمان سازان آن، بدون به پرسش گذاردن وظایف، مأموریت، حقانیت تاریخی و عقلی آن بدون به پرسش گذاردن معماران و مهندسین اصلی آن، راهی بسوی آینده باز نخواهد شد و نوری روشنگرانه بر فضای تاریک پس ازانقلاب جامعه ما نخواهد افکند.
بدیهی است که نقد آن انقلاب و رهبریت سیاسی و گفتمان حاکم بر آن برای آن سیاست ورزانی که امروز در داخل کشور و در صف نخست درگیر پیکارند آسان نیست. نه صرفاً به خاطر ترس امنیتی و کیفری بلکه در درجه اول بنا بر موازنه نیرو به لحاظ تاکتیکی و استراتژیک. ولی پرهیز از این «نقد ضرور» از طرفِ آنهایی که خود از خانواده و خدمه انقلاب بوده اند و تکفیر شدگان بعدی انقلاب قابل پذیرش نیست. در این رابطه، شناسنامه نویسی برای این حکومت به لحاظ تعین جایگاه تاریخی، سیاسی، فرهنگی و اخلاقی آن برا ی مردم و افکار عمومی، چه در داخل و خارج، نقش کمی ندارد. کافی نیست که زیر لبی و با نجوا گفته شود که این رژیم رژیم اوباشان است. بلکه لازمست مهر« لومپنکراسی» را بر سرفصل شناسنامه این رژیم چنان بچسابانیم که زدودنی نباشد.
حبیب تبریزیان
دوم دیماه ۱۳۸۹
www.iranesabz.se