Category: سیاسی – تحلیلی

امان از این همه دموکراسی‌خواهی سیاسیون ما!

Share Button

باید ظرفیت‌های تغییر در رژیم را واقع‌بینانه دید. نباید تصور کرد که رژیم و اتاق فکر امنیتی آن ابله می‌باشند. آنها بهتر از هر کس می‌دانند که در دنیای مدرن شونده کنونی، استبداد آخوندی کنونی نمی‌تواند پایدار بماند. آنها دنبال آنچه هستند که سعید حجاریان ده سال پیش گفت و توصیه کرد: «مشروطه دینی». و به گمان من انتصاب آیت‌الله قاتل و اسیرکُش به سمت ریاست دستگاه قضائیه در این راستاست. او نیامده است تا کشتار دهه ۶۰ را علیه مخالفان نظام  ادامه دهد او آمده تا خون‌های آن قتل عام را چنان بشوید که هم خود را روسفید کند و هم رژیم را از آن جرم و اتهام تبرئه کند.

حبیب تبریزیان – مثل اینکه بند ناف همه شخصیت‌ها و جریان‌های سیاسی ایران را با دموکراسی‌خواهی بریده‌اند. این دموکراسی‌خواهی ما  چنان از محتوا تهی گشته که اعتباری بیش از نقش مهر نماز بر پیشانی آخوندها و دولتمردان حکومتی ندارد.

تقریباً هیچ شخصیت یا جریان سیاسی اپوزیسیونی و نیمه‌اپوزیسیونی نیست که خود را دموکراسی‌خواه نداند. و پارادوکس قضیه در همین دموکراسی‌خواه بودن عموم ما می‌باشد (منظورفقط مخالفین رژیم است) از مجاهدین و سرانش گرفته تا چپ‌های روسی و کُردهای دموکرات، و سلطنت‌طلبان شاه‌اللهی و.. همه و همه دموکراسی‌خواهند ولی بنا بر تعریف خودشان.

پارادوکس یا تناقض قضیه هم در همینجاست زیرا ما آدم‌ها یا جریان‌های هر کدام از دیگری دموکرات‌تر، تحمل یک گفتگوی ساده و برقراری یک تفاهم ساده‌تر در مورد مسائل و مبارزه مشترک با رژیم را  نداریم. منظورمسائلی است که روزمره هستند و فراتر از مرزهای ایدئولوژیک و سیاسی می‌باشند. مانند دفاع مشترک از اعتراضات مالباختگان و جنبش‌های اعتراضی کارگری، تخریب محیط زیست، دزدی‌ها، اختلاس‌ها، نظامیگری رژیم و افشای کمک‌های مالی آن به بشار اسد، حزب‌الله، حوثی‌ها و همکاریش با طالبان و القاعده، بازداشت‌ها و اعدام‌های خودسرانه  و… که درد مشترک همه ما می‌باشد لیکن در چاره مشترک وا مانده‌ایم. این واماندن در رهیافت و چاره‌ی مشترک، یعنی یا ما دموکراسی‌خواه نیستیم و یا برداشتمان از دموکراسی همان «خویش استبدادی» خودمان است.

من دو نمونه مشخص را ذکر می‌کنم. شیرین عبادی در سفری به اروپا، قبل از دریافت ناروای جایزه نوبل، در یک مصاحبه گفت «به نظر من دموکراسی با اسلام  و حکومت اسلامی مغایرتی ندارد.»

نمونه دیگری از دموکراسی‌خواهان ما، اکبر گنجی است که با بیش از ده سال خدمت در ارگان‌های نظامی، امنیتی و دیپلماتیک، وقتی پس از یک اعتصاب غذای طولانی (که البته ستایش‌انگیز بود) در زندان، آزاد شد و برخلاف ده‌هاهزار از مهاجران سیاسی که با به خطر انداختن جانشان  به صورت قاچاقی می‌گریختند، ایشان بطور قانونی از مملکت خارج می‌شود، با چنان نخوت و منش خُردبینانه‌ای با جریان‌ها یا فعالین اپوزیسیون خارج کشور برخورد می‌کند که گویا آنها نئاندرتال‌ها یا بوزینه‌های سیاسی هستند و فقط ایشان هوموساپینس (انسان) است که در رأس سپاه پیکار برای دموکراسی قرار گرفته!

البته پس از دریافت جوایزی از نوعی که شیرین عبادی گرفته بود، به نوشتن جزوه‌ای صد و پنجاه صفحه‌ای به انگلیسی درباره دموکراسی می‌پردازد و تو گویی مردم فرنگ  که ۲۵۰ سال پیش، ولتر، روسو و جان استوارت میل (از پدران دموکراسی) را به دنیا تحویل داده‌اند به جزوه درسی جناب گنجی به زبان انگلیسی نیاز دارند تا بدانند دموکراسی چیست!

سئوال از شیرین عبادی و اکبر گنجی اینست که ظرف این قریب  ۱۰ ـ ۱۲ سال که خارج‌نشین شده‌اند، چه استفاده و بهره‌ای را، از آن شهرت بین‌المللی که از اهدای جایزه نوبل به عبادی و جایزه قلم به گنجی حاصل شد، که البته جایزه‌های آنها هم تا حدود زیادی نتیجه  فعالیت‌های افشاگرانه و تبلیغاتی همین اپوزیسیون برون‌مرزی بود، برای نزدیک شدن به اپوزیسیون و یا نزدیک کردن آنها به یکدیگر کرده‌اند؟ جز اینکه کار آنها برای مدتی دوره‌گردی (سور وساتی) به دور دنیا با هزینه رانت‌های دولت‌های اروپایی و کارچاق‌کن‌های سیاسی برای اینگونه فعالیت‌ها بود؟ و ایراد سخنرانیهای تکراری در مورد مسائل و موضوعات رایج؟

و اما واقعاً دموکراسی چیست؟

من هم مانند همه دموکراسی‌خواهان مملکتمان، تعریف خاص خود را از دموکراسی دارم. با این تفاوت که مجاهدین، چپ روسی، امثال گنجی و عبادی، دموکرات و کومله کردستان، سلطنت‌طلب شاه‌اللهی، که دموکراسی مورد نظر خود را چنان مرزبندی شده تعریف می‌کنند که خودشان، منافع گروهی و عقیدتی‌شان در مرکز دایره آن قرار گیرند ولی من این ادعا را دارم که نه تنها در پی مرکز قرار گرفتن نیستم (شاید هم راهم نمی‌دهند!) بلکه هیچکس با هیچ بولدوزری نمی‌تواند مرا حتی تا حاشیه  چنین دایره‌ای هم هُل دهد.

تا آنجا که به نگاهم به دموکراسی مربوط می‌شود اولاً، برعکس همه شیفتگان آن، برای آن اولویت سیاسی و راهبُردی قائل نیستم به ویژه اینکه این مفهومِ بسیار همه‌جانبه، در بین جامعه سیاسی (طبقه سیاسی)* میهن ما، تا سطح انتخابات آزاد تنزل یافته است.

من برای نهادینه کردن ناسیونالیسم، فراترتر از یک دکترین سیاسی،  به عنوان یک فرهنگ ملی و میهنی تقدم راهبردی قائلم. منظور من از این عبارت اینست که: میدان دموکراسی (مخصوصاً با آن بار تقلیل یافته‌اش در میهن ما) می‌تواند میدان بازی رژیم و حواشی آن هم باشد ولی ناسیونالیسم، و ناسیونال لیبرالیسم آن میدانی نیست که رژیم، زیرمجموعه‌ها و حواشی‌اش بتوانند به نقش‌آفرینی در آن بپردازند.

من دموکراسی را به دموکراسی سیاسی و فرهنگی  تقسیم و برای آن چند شاخص عام تعریف می‌کنم. شخصاً ادعا هم نمی‌کنم که خودم نمونه مجسم این دموکراسی مورد تعریف خود هستم.

دموکراسی سیاسی و نظام‌های دموکراتیک نه ناشی از آدم‌های دموکرات یا فرمانروایان دموکرات بلکه در درجه اول محصول موازنه قوای سیاسی و میدانی بین همه بازیگران سیاسی در یک کشور است. در درجه دوم وجود شرایط حقوقی، سیاسی و امنیتی که به بروز و ظهور پتانسیل‌های قدرت‌های سیاسی میدان دهد تا آنها بتوانند با هم وارد رقابت و مبارزه سیاسی شوند. در چنین شرایطی، جریان‌ها یا افراد سیاسی وارد میدان و عرصه‌ای می‌شوند که ساز و کارها و مکانیسم‌های آن دموکراتیک و ضابطه‌مند می‌باشند.

حال اگر جریانی غیردموکراتیک وارد این میدان یا مکانیسم شود، حذف می‌گردد. به این معنا دموکرات بودن یعنی پذیرفتن مقررات بازی در این میدان و حتی چندان مهم نیست که بازیگری وارد این میدان شود و از نظر فکری یا سازمانی دموکرات نباشد، این مکانیسم دموکراتیک یا او را وادار به رعایت موازین خود می‌کند و یا اگر نتواند، خود به خود آن را حذف می‌کند.

دیگر موازین دموکراسی مانند ساز و کار قانونی، نظام حقوقی، آزادی رسانه‌ای و… ، همه در این چارچوب موازین پیش گفته قابل حل می‌باشند.

نتیجه اینکه اگر نیرو یا شخصیتی از تفاهم  و همگرایی با دیگر نیروها می‌گریزد، معنایش اینست که یا دموکرات نیست یا ارزیابی  بزرگ‌بینانه از وزن سیاسی خود دارد که او را وادار می‌کند در تقسیم وقت برای رسیدن به تفاهم با دیگر نیروها، اولویت‌های دیگری داشته باشد.

دموکراسی فرهنگی

از هند به عنوان بزرگترین دموکراسی آسیایی نام می‌برند و الحق بنیانگذاران هند پسااستعماری، گاندی و نهرو، از چهره‌های برجسته مبارزات ضداستعماری عاری از خشونت و دموکراسی‌خواهی در آسیا بوده‌اند.  ولی به اعتبار دموکراسی سیاسی در این کشور نباید فکر کنیم هند از منظر فرهنگی و اجتماعی هم دموکراتیک است.

برقراری دموکراسی فرهنگی و اجتماعی معمولا زمانبَر است و به دهه‌ها  وقت نیاز است تا دموکراسی سیاسی بتواند به درون فرهنگ، رفتار، و مناسبات خانوادگی و تربیت اجتماعی و دینی جامعه رسوخ نماید.

دموکراسی و نظام‌های سلطنتی، ایدئولوژیک و دینی

سیاست عرصه عمل است و موضوع آن هم قدرت و مبارزه و تلاش برای تقسیم آن می‌باشد. یک حزب سیاسی به معنای مدرن کلمه، بخشی از فابریکِ سیاسیِ* یک نظام دموکراتیک است که در آن مداراگری، همگرایی سیاسی و پراگماتیسم‌محور می‌باشد.

ایدئولوژی برعکس، در ذات خود تمامیت‌خواه و توتالیتر است زیرا حقانیت خود را نه در یک برنامه سیاسی خاص، محدود و مشخص بلکه حقانیتی مطلق و جاودانه می‌داند و اگر این ایدئولوژی، مانند اسلام سیاسی رژیم ایران، داعش یا القاعده، حزب‌الله لبنان و بوکوحرام و الشباب، دینی باشد  هم به مراتب خشن‌تر و هم ارتجاعی‌تراست.

یک جریان ایدئولوژیک مانند مرغ یا خروس است که نه می‌توانند پروازکند و نه در آب شنا نماید، فقط  با دو پای خود روی زمین راه می‌رود. در حالی که یک جریان سیاسی مدرن مانند یک مرغ دریایی است که بنا به مصلحت هم پرواز می‌کند، هم شنا می‌کند وهم روی دوپا راه می‌رود.

اگر یک ایدئولوژی سیاسی با یک ایدئولوژی سیاسی دیگری مدارای ایدئولوژیک کند یعنی در حقانیت خود شک کرده و چنین شکی در حکم نفی خویش است.

البته در اروپای بعد از جنگ جهانی دوم برخی احزاب کمونیست وارد ائتلاف‌های سیاسی شدند ولی این ائتلاف‌ها، همگی محدود و مشروط به برنامه خاص سیاسی یا اقتصادی می‌گردید نه سازگاری آشتی ایدئولوژیک.

فعالین سیاسی پهلوی‌ستیز در ایران از پهلوی‌ستیزی گفتمان راهبردی انقلاب را ساختند. آنها نظام سلطنت را همواره به مردم با استبداد هم‌ذات معرفی کرده‌اند. و استبداد سلطنتی ۲۵۰۰ ساله همیشه ترجیع‌بند نوشته‌ها و گفته‌های آنان بوده است. ولی آنهایی که این مفهوم‌سازی عوام‌فریبانه را فرهنگی کردند، هرگز نگفتند  که تا همین ۳۰۰ سال پیش، به عقب‌تر نمی‌رویم، کدام حکومت غیراستبدادی در دنیا یا همین اروپای آزاد، وجود داشت؟ تا چه رسد به ۲۵۰۰ سال پیش ایران. در بی‌مایگی سیاسی این مفهوم‌سازان کافیست گفته شود که استبداد در تاریخ، نه محصول تمایل شاهان بلکه محصول میزان رشد و توسعه اقتصادی و به تبع آن رشد روابط اجتماعی و توسعه فرهنگی بوده است. ناپایداری آلمان هیتلری، اسپانیای فرانکو، کره جنوبی و برزیل نظامیان و ایتالیای فاشیست نشان داد که در یک مملکت از نظر اقتصادی توسعه یافته، دیکتاتوری درهیچ شکلش نمی‌تواند برای مدتی طولانی پایدار بماند.

ایران، اسکاندیناوی یا هلند نیست ولی تجربه پادشاهی‌های این ممالک پیشرفته اروپایی نشان داده است که استبداد ابداً درذات نظام سلطنتی نیست. حتی پادشاهی‌های اردن، مراکش، کویت امارات و سعودی را که چندان دموکراتیک هم نیستند هرگز نمی‌توان با جمهوری‌های خاورمیانه‌ای، و آمریکای جنوبی ده سال پیش و آفریقای امروز مقایسه کرد.

تجربه پادشاهی‌های اروپا و ژاپن نشان داده است که سلطنت می‌تواند به شکل یک نظام بسیار دموکراتیک باشد ولی کسی هرگز نشنیده و تجربه نخواهد کرد که یک رژیم ایدئولوژیک دموکراتیک شود و استبداد چنین حکومت‌هایی ده‌ها بار بدتر از بدترین استبدادی‌های سلطنتی می باشند.

نتیجه

برعکس نظام‌های پادشاهی، استبداد در همه ایدئولوژِی‌ها و از همه بدتر ایدئولوژی دینی سرشتی و ذاتی است و نه یک ویژگی گذرا و موقتی. ولی در رژیم‌های پادشاهی اگر هم استبداد باشد هم ملایمتر، هم گذراتر و هم غیرذاتی است. آنها که فکر می‌کنند رژیم اسلامی را می‌توان با اصلاحات دموکراتیزه کرد ، یا نمی‌دانند که این امر ناشدنی است یا خود را به نادانی می‌زنند و یا بسیار زیرکانه‌تر، برنامه دارند تا با اصلاحات تدریجی و ترکِ تدریجی ویژگی‌های دینی آن، و با کنار گذاردن نهایی کامل دین از ساحت حکومت، و سکولاریزه کردن (نوع روسی ساختار قدرت) ائتلاف مافیای آخوندی و سپاه را نگاه دارند و شبکه ۶۰۰ هزار نفری آخوندها و طلبه‌ها را هم به حزب سیاسی خود تبدیل کنند. عمامه و عبا و پیراهن یقه آخوندی را به عنوان یونیفرم دولتی، و نهاد ولایت را به عنوان یک ارگان کاملاً نمادین «مشروطه دینی» حفظ کنند ولی در سطح  مدیریتیِ قدرت و در سطح اقتصادی، سروری باند‌های مافیایی آخوندی خود را حفظ کنند.

نکته‌های یادشده نه محض موعظه و نه اغراق بلکه به عنوان یک هشدار راهبُردی است. رژیم بالقوه میدان مانور و عقب‌نشینی زیادی دارد. رژیم بر مَرکبِ دین سوار شد تا قدرت را به دست گیرد و سوار بر قدرت سیاسی، دین را رها می‌کند تا مملکت را  به عنوان یک غنیمت جنگی برای خود نگاه دارد.

باید ظرفیت‌های تغییر در رژیم را واقع‌بینانه دید. نباید تصور کرد که رژیم و اتاق فکر امنیتی آن ابله می‌باشند. آنها بهتر از هر کس می‌دانند که در دنیای مدرن شونده کنونی، استبداد آخوندی کنونی نمی‌تواند پایدار بماند. آنها دنبال آنچه هستند که سعید حجاریان ده سال پیش گفت و توصیه کرد: «مشروطه دینی». و به گمان من انتصاب آیت‌الله قاتل و اسیرکُش به سمت ریاست دستگاه قضائیه در این راستاست. او نیامده است تا کشتار دهه ۶۰ را علیه مخالفان نظام  ادامه دهد او آمده تا خون‌های آن قتل عام را چنان بشوید که هم خود را روسفید کند و هم رژیم را از آن جرم و اتهام تبرئه کند.

من احتمال بسیار می‌دهم او در سمت ریاست دستگاه قضائی یقه‌ی دزدان غیرخودی را خواهد گرفت تا در بین مردم، هم آوازه خوبی کسب کند و هم دزدی‌ها را به جریاناتی غیر از رژیم، رهبری و سپاه نسبت دهد. اعدام چند نفر مانند بابک زنجانی می‌تواند به تخته پرش حیثیتی برای او تبدیل شود تا بقیه مأموریت خود را در جایگاه رهبر کشور بجای خامنه‌ای به انجام رساند.

من تصور نمی‌کنم او مسئله‌ای با آزاد کردن حجاب، آزاد کردن شرابخواری و دایر کردن کازینو داشته باشد. مهم حاکمیت حزب ۶۰۰ هزار نفری آخوندی، به هر نامی که می‌خواهد باشد، و سلطه آن بر تمام ساختار قدرت است.

به نظر من بدون اینکه تعصبی در کار باشد، بر اساس پیش زمینه‌های سیاسی، اجتماعی و موازنه استراتژیک قدرت (نه الزاماً موازنه میدانی و تاکتیکی) خروجی پیکاری که امروز در عرصه سیاسی مملکت ما جریان دارد، یکی از این دو آلترناتیو می‌باشد:

۱ ـ مشروطه پادشاهی مدرن مُدل اروپایی
۲ ـ واتیکان بزرگ ۹۰ میلیونی اسلامی، که بسیار عقب مانده‌تر از واتیکان پاپ خواهد بود به رهبری همین باند فعلی.

آنها که فکر می‌کنند رژیم تا آخر روی دین و مذهب خواهد ایستاد و با مردم ایران و دنیا به این خاطر خواهد جنگید تا سقوط کند، سخت در اشتباه‌اند و نادانسته تسلیم قواعد میدان بازی رژیم شده‌اند. رژیم در آینده با قرائت های جدید و هردم نوتری، از دین و مذهب، همه محدودیت‌های مذهبی را از مناسبات اجتماعی و عرصه فرهنگی برخواهد داشت و خواهد کوشید پرچم تغییر و تحول را از دست مخالفان خارج سازد و خود آن را به دست گیرد. این مدل تحول مدل مورد نظر رفسنجانی بود که از مدل نظام سیاسی چین گرفته بود.

تنها سنگری که برای رژیم فتح آن غیرممکن است، تسخیر سنگر ناسیونالیسم ایرانی است که ریشه‌اش نه در حمله اعراب و دین‌سازی مهاجمین عرب یا شیعی سلسله صفوی بلکه در تاریخ هزاران ساله ماست. تنها چیزی که رژیم نمی‌تواند تقلید کند همین ناسیونالیسم ایرانی است که احیای آن، یگانه راه برون‌رفت از مُغاک آخوندسالاری کنونی است.

باید از تجربه انقلاب درس گرفت. شورش ۵۷ اولین تلاش جریان‌های اسلامی، چپ و قومگرا علیه رژیم پادشاهی مشروطه نبود. قبل از آن، رژیم پهلوی پدر و پسر، توطئه‌های فدائیان اسلام، میرزا کوچک خان جنگلی، جمهوری‌های آذربایجان و کردستان و شورش ۱۵ خرداد را سرکوب کرده بودند. در دو جبهه دیگر هم حزب توده و بعد به صورتی دیگر جبهه ملی هم تلاش‌های خود را کرده بودند تا شاه را برافکنند. ولی آن هنگام که اسلامیست‌ها شوریدند ملی‌گرایان و چپ  توده‌ای و جریان‌های قومی پشت سر آن نرفتند و آن هنگام که حزب توده علیه رژیم دسیسه چید، اسلامیست‌ها و ملیون دنبال آن نرفتند و…

اتفاقی که در ۵۷ افتاد بطور ساده عبارت از این بود که نیروی چپ، ملی و قومگرایان فدرالیست یا تجزیه‌طلب دنبال خمینی افتادند و رهبری او را پذیرفتند. این به معنای قوی بودن این نیروها نبود بلکه قدرت این ائتلاف شوم بسیار فراتر از جمع کَمّی آن بود، قدرت ائتلاف سرخ و سیاه و زرد، برآیند یک جمع هم افزاینده دیالکتیکی و پویا بود که  به تکان دادن سریع توده عوام و بخش خاموش جامعه انجامید. اگر این ائتلاف نبود توده‌های میلیونی به خیابان‌ها کشیده نمی‌شدند.

در چنین فرایندی، سرنگونی رژیم شاه به گفتمان راهبُردی و ایدئولوژی مبارزه تبدیل شد. این فرایند یا باید در نطفه با قصاوتی پینوشه‌وار خفه می‌شد یا نتیجه همین که شد. گناه شاه دیکتاتوری او نبود بلکه گشودن فضای سیاسی به روی نیروهایی بود که در سر هوای آزادی نداشتند بلکه فقط قصد سرنگونی‌اش را به هر قیمت و هر بهانه داشتند.

با تبدیل شعار سرنگونی رژیم شاه، به ایدئولوژی راهبردی ائتلاف، هیچگونه امتیازی از سوی شاه، جز سرنگون شدنش، این جمعیت بهم پیوسته و توده هیجان‌زده و هپروتی را که در برانداختن رژیم با هم اتفاق نظر کامل داشتند و تن به رهبری بی‌کم وکاست خمینی هم  داده بودند، آرام نمی‌کرد. توده‌ای که به علت سطح توسعه مدنی و سیاسی، قانون‌گریز بود و هرگز نگاه مثبتی به حکومت و دولت (هر که می‌خواهد باشد) نداشت. توده روستایی و شهرستانی با انقلاب نمی‌خواست دموکراسی بیاورد او می‌خواست از پاسبان و ژاندارم و مأمور مالیات سپاه دانش نسق‌گیری کند. آری، انقلاب اسلامی به راستی توده‌ای ترین انقلاب تاریخ بود. ولی توده‌ای، که می‌خواست از شرّ هر چه دولت و دستگاه دولتی است آزاد شود.

سرنگونی شاه محقق شد ولی نه انتظاراتی که از آن سرنگونی می‌رفت.

درس‌هایی که باید و می‌توان از این رویداد شوم گرفت بسیار است ولی من روی دو مورد آن تآکید می‌کنم:

اولین آن ایجاد یک رهبری منسجم است که تبلور اراده جمعی و تجسم هدف مشترک همه نیروهای ضد رژیم باشد و دوم در تعیین و انتخاب شعار راهبردی و تبدیل آن شعار به ایدئولوژی پیکار** نباید لحظه‌ای درنگ کرد. باید دانست شعارهایی مانند انتخابات آزاد و آزادی حجاب و… ، میدان‌هایی نیستند که رژیم از آنها ناکام و سرنگون خارج گردد.

فقط شعار راهبردی «سرنگون کردن رژیم»، با عنوان رژیم آخوندها  به عنوان غاصبان مملکت، می‌تواند به ایدئولوژی پیکار تبدیل شود.

با کار اقناعی، توضیحی، و مهمتر از همه کار هنری که برای این ایدئولوژی ملاط احساسی ایجاد و به آن سوخت‌رسانی کند می‌توان این شعار را به ایدئولوژی سرنگونی و پیکار تبدیل و از هرگونه پراکنده‌گویی پرهیز کرد.

در عرصه رهبری جنبش هر کس به هر عنوان روی نقش شاهزاده رضا پهلوی تردید کند، یا در این مسئله نخاله سیاسی و تاریخی بپاشد، عملاً به سود رژیم فعالیت کرده است ولو اینکه با کمربند انتحاری خود را علیه رژیم  منفجر کند.


* «طبقه سیاسی» و «فابریک سیاسی» دو اصطلاح نسبتاً جدید در ادبیات سیاسی هستند. اولی یعنی بخش درگیر در مسائل سیاسی بطور افقی صرف نظر از قاعده اجتماعی‌شان. «فابریک سیاسی» هم به مجموعه ساختاری یک «نظام» گفته می‌شود که در صورت فقدان هر بخش، کل نظام مختل می‌شود.

**ایدئولوژی مبارزه یا پیکار با ایدئولوژی سیاسی یکی نیست. ایدئولوژی پیکار یعنی آن آرمان‌هایی که (چه درست چه غلط) می‌توانند با ترکیبی از اقناع و آژیتاسیون، مردم را به هیجان رزمی کشانده آنها را غیرتی کند چنانکه به اهدافی که به آنها داده شده به شکل مسئله حیثیتی و ناموسی نگاه کنند و برای رسیدن به آن هدف، از مرگ و زندان و شکنجه نترسند.

Print Friendly, PDF & Email

 خواندن و چاپ در نسخه پی دی اف PRINT&PDFFacebookTwitterGoogle+BalatarinWhatsAppTelegramاشتراک گذاری

گرگها و آدمها!

Share Button


اما دومین مشخصه این سربازان گمنام امام زمان اینست که ۱۰۰% اخبار دست اول آنها، اگر بطور مشخص دست اول باشد ولی تک ارتعاش هایی محو شونده درامواج وسیع افشاء گریهای رسوایی آفرینی می باشند که خود بخود و از درون خود رژیم بیرون می آیند، چون برخی رسوائیها، اختلاسها شکست های سیاسی و دیپلماتیک رژیم و نوسانات و سفته بازیهای ارزی و ورشکستگیهای مؤسسات مالی و بانکها، پنهان کردنی نیستند. آگاهی از فساد و سوء مدیریت در حکومت و نه تنها دولت، سالهاست به شعور عادی و متعارف مردم عادی کوچه بازار تبدیل شده است. لذا اخبار در این زمینه اگر بطور موردی و مشخص تازه باشند اما نوع آنها بسیار کهنه میباش

حدود ۲ سال قبل، دختری که مامور رسیدگی به بخش محصورشده گرگها  در باغ وحش استکهلم بود، یک روز بطور غیر منتظره ای، هنگام غذا دادن به آنها در برابر دیدگان متحیر از وحشت تماچیان مورد حمله آنها قرار گرفت،  دریده و خورده شد.

او در جریان تماس و ممارست با آن حیوانات الفتی با آنها برقرار ساخته بود که گول زننده بود، آنهابه هنگام غذا گرفتن از او  به دور از سبُعیت، به دورش جمع می شدند و آن روز شوم چنین آغاز چنین..

آن طفلک فکر میکرد که با آنها دوست شده است. ولی این خام خیالی به قیمت جانش تمام گردید.

سرنوشت تلخ آن دختر شبیه سرنوشت ما مخالفین رژیم و گرگهای اطلاعاتی آن است که نقش ستون پنجم رژیم را در  درون صفوف اپوزیسیون بازی میکنند.

می توان گفت اگر، مخالفین رژیم بعد از انقلاب گارد خود را به روی این گرگهای گوسفند نما باز نمی کردند و دست اتحاد بهم میدادند، شاهد این همه تشتت، تفرقه بین خود و اعتبار سوزی امروزی شان در جامعه نبودند و شاید کار رژیم سالها پیش نیز تمام شده بود.

تفاوت گرگهای باغ وحش استکهلم با گرگهای اطلاعاتی رژیم که به آنها سربازان گمنام امام زمان هم گفته میشود در این است گه گرگهای اطلاعاتی رژیم اولاً در لباس میش و حتی بره، نمایان میشوند و دوماً خود را با گوسفندان چنان در می آمیزند و ادای آنها را چنان بهتر از آنها در می آورند که تا انسان پوست آنها را نکند نمی تواند پی ببرد که آنها گرگهای درون گله بوده اند.

نفوذ عوامل اطلاعاتی در بین اپوزیسیون امر تازه ای نیست. ولی دنیای سایبری و شکل گیری شبکه های مجازی اینترنتی این فرصت را برای دستگاه های اطلاعات رژیم فراهم ساخته است که آنها حساب های اینترنتی (اِکانت ها)، و سایتهای  متعدد در شبکه های عمومی با عناوین غلط انداز و گول زننده ایجاد و تور و تله اطلاعاتی خود را بر سر راه مخالفین رژیم پهن میکنند.

در ایام اخیر، بر تعداد سایتها و کانالهای خبری ضد رژیم که علیه رژیم اخباری پخش میکنند که  گاه واقعاً هم دست اول هستند و گاه زودتر از بی بی سی و سی ان ان و..، انتشار می یابند، مانند قارچ افزوده شده است.

مشخصه عمده این سایتها این است که هیچ  شناسنامه سیاسی از آنها در دست نیست و چهره حقیقی آنها در پس مُونیتور بی هویت کامپیوتر هایشان پنهان است. از میزان حجم اخباری که آنها بیرون میدهند، می توان حدس زد که هرکدام بیش از یک یا دو نفر هستند و از امکانات خوبی هم برخوردارند و وقت زیادی هم برای فعالیت شان می گذارند. در برخی موارد، به مجرد پیدا شدن یک خبر یا تحلیل داغ در یک نشریه غربی یا عربی، ضربتی آن را ترجمه یا خلاصه ترجمه کرده و آن را در شبکه های مجازی درج میکنند. در اینکه همه خبر های آنان(به ظاهر) ضد رژیم هم می باشد جای کمترین تردیدی نیست و گاه از منظر ضدیت با رژیم از اپوسیون رسمی تندتر برای اینکه ابتکار خبر رسانی را از دست همه مخالفین واقعی رژیم به در آورند.

اما دومین مشخصه این سربازان گمنام امام زمان اینست که ۱۰۰% اخبار دست اول آنها، اگر بطور مشخص دست اول باشد ولی تک ارتعاشاتی محو شونده درامواج وسیع افشاء گریهای رسوایی آفرینی می باشند که خود بخود و از درون فضای منجلابی خود رژیم بیرون می آیند، چون برخی رسوائیها، اختلاسها شکست های سیاسی و دیپلماتیک رژیم و نوسانات و سفته بازیهای ارزی و ورشکستگی های مؤسسات مالی و بانکها، پنهان کردنی نیستند. آگاهی از فساد و سوء مدیریت در حکومت و نه تنها دولت، سالهاست به شعور عادی و متعارف مردم عادی کوچه بازار تبدیل و جزء امور بدیهی شده اند. لذا اخبار در این زمینه اگر بطور موردی و مشخص تازه باشند اما نوع آنها بسیار کهنه میباشد

فساد، دزدی، تجاوزات جنسی، مزخرف گویی های سوپر خرافه آمیز  بسیاری آخوندها، که معلوم است با برنامه ریزی  قبلی هم ضبط میشوند، شنیدنشان برای بخش اجتماعی حامی رژیم یا عادی و بی اهمیت است و یا ساخته های «دشمن» تلقی میشوند و برای مخالفین رژیم، نه آگاهی افزایند و نه نورافکنی رهیافتی.

انگیزه نوشتن این یادداشت، خبری از همین دست در شبکه مجازی بود که طبق آن، ده ـ دوازه کانال خبری به ظاهر ضد رژیم، برخی از آنها خیلی جا افتاده ولی همگی بی شناسنامه، با هم کانال مشترکی ایجاد کرده اند.

من فرض را بر این میگذارم که تعدادی از اینها ریگی به کفش خود نداشته باشند. ولی از طرح این سوال نمی توانم بگذرم که آنها چگونه دراین فضای ناشناخته مجازی به همدیگر اطمینان کرده و بدون کمترین آگاهی با هویت حقیقی طرفهای دیگر، کانالهای مشترک میگذارند؟ این در شرایطی است که در این دنیای مجازی وقتی کسی هوس چت سکسی و لاس زدن اینترنتی می کند، باید بفهمد که در آن سوی خط ممکن است چند طلبه، آخوند یا پاسدار ریش و پشمو و گردن کلفت  پشت کامپیوتر خود نشسته و با نامهای لاله و سوسن و ناناز و.. ، طرف را به بازی گرفته اند تا از لابلای حرفهای او چیزی بیرون بکشند و یا خوراک های مسموم خبری به خورد او بدهند و یا حتی اپوزیسیون شناسی رفتاری کنند.

من وقتی به این گونه شبکه های سایبریِ به ظاهر مخالف رژیم فکر میکنم یک شبیه سازی به ذهنم متبادر می شود.

فرض میکنم که رعد و برقی مهیب زمین و زمان را بهم ریخته و آسمان را  ابرهای سیاه قیرفام پوشانده و رگبار شُر شَر باران، مهلت نمی دهد تا آدم یک قدمی خود را ببیند ولی در همین حال عده ای با ادعای اینکه متخصص هواشناسی هستند به خیابان آمده و فریاد میزنند هوا ابری است و به زودی بارانی خواهد شد! و جالب این است که هیچ کدام از این مترولوژهای خُبره  که خبر آمدن باران و حتی جاری شدن سیلاب را میدهند به مردم نمی گویند چگونه خودشان را از آسیب سیل در امان نگه دارند. فقط خبر پشت خبر، از آمدن باران میدهند و ابری بودن هوا!

تاریخ جاسوسی، ضد جاسوسی و گمراه سازی(دیس اینفُرماسیون) طولانی است. در این تاریخ، اولین درس، دانه پاشی برای تله انداختن است. در عرفِ هنر و فن عملیات اطلاعاتی و ادبیات آن، پخش اینگونه خبرهای داغ دست اول، هیچان آفرین ولی در عین حال بی خاصیت از منظر گره گشایی«رهیافتی» یا فعالیت میدانی را میتوان دانه پاشی صیاد تلقی کرد.

سخن کوتاه: یکی از هنرهای مبارزه که یک فعال سیاسی به ویژه در یک شرایط اختناق پلیسی مانند مملکت ما باید از آن برخوردار باشد، اینست که با احتیاط طعمه و دانه های صیاد را بخورد، ولی دم به تله ندهد وتله گذار را شناسائی و اسلوب کار آنرا افشاء کند!

نمیتوان با شک و تردید فلج کننده به هر کانال یا منبع خبری و تحلیلی نگاه کرد ولی یک شکاکیت منطقی اکیداً لازم است تا آدم به تله نیافتد و شکاکیت منطقی هم به تنهایی کافی نیست بلکه شخص باید تصویر روشنی از نقشه راه مبارزه، خطوط راهبردی آن و هیئت یا چهره رهبری کننده مبارزه داشه باشد. تعّدد مراجع رهبری کننده و اغتشاش در رئوس اهداف و راهبردهای استراتژیک مبارزه، هر آدم هوشیاری را هم به تله گرگهای اطلاعاتی می اندازد تا چه رسد به آدمهای غیر حرفه ای.

سرویسهای اطلاعاتی و جاسوسی گاه سالها هزینه دانه پاشی  می کنند تا در یک بزنگاه حساس و سرنوشت ساز، حریف را به یک اشتباه هلاکت بار سیاسی یا نظامی بکشانند.

متفقین در جریان حمله به نرماندی، معروف به (D- DAY) و در جریان حمله به جزیره سیسیل چنین کردند و کمر ارتش رایش هیتلری را شکستند.

ساواک سالها به تشکیلات تهران و اصفهانِ حزب توده کمک کرد تا شبکه خود را چون تور بگسترانند و از این دو شبکه توده ای تحت کنترل خود، علیه دیگر جریان های سیاسی مخالف شاه بهره برداری اطلاعاتی هنگفت کرد.

رژیم اسلامی همین کار را با تشکیلات مخفی حزب توده پس از انقلاب انجام داد که هنوز که هنوز است، ریشه های منحوس اطلاعاتی آن تا عمق جریانهای چپ و حتی فرای آن دویده است بدون اینکه کشف و ریشه کن شوند.

اگر آن دختر نگون بخت باغ وحش استکهلم، چنین شکاکیتی در دوستی اش با آن گرگها داشت، باید محض احتیاط هرگاه به لانه آنها میرفت اولاً همیشه از روبرو و با فاصله در برابر آنها می ایستاد و پشت خود را هم هرگز به آنها نمیکرد و درثانی یک سلاح کمری هم همواره با خود می داشت تا در صورت لزوم از آن استفاده کند. او می توانست در آن صورت با گرگها هم موانست داشته باشد بدون اینکه دریده و خورده شود..

در رابطه با آخرین مصاحبه شاهزاده با تلویزیون کلمه

Share Button

من حداقل طی این ۳ دهه اخیر که آگاهانه و با یک درک تئوریک، تاریخی، جامعه شناسانه سیاسی، راهم  را از صفوف چپ روسی و هر ایده چپ دیگری جدا کردم و با همان ژرف نگری «چپ انکاری» خویش، فلسفه سیاسی لیبرالیسم و آرمانی ناسیونالیسم (ناسیونال لیبرالیسم)را مشعل راه خود برگزیدم؛ همواره به این فکر کرده ام که شاه چه باید میکرد تا مانع این انقلاب فاجعه بارمیشد.

شاهزاده رضا پهلوی سالها است که تاکید میکند! مسئله، مسئله تاج و تخت نیست! مسئله، مسئله نفی جمهوری خواهی نیست! مسئله مسئله نجات مملکتی است که در حال برباد رفتن است! بگذارید نجات یابد، آنگاه این شما و این آرای مردم.

او به هزارو یک زبان میگوید من کی هستم؟ که به جای مردم تصمیم بگیرم! فردای نجات مملکت، این مردم نظام سیاسی مملکت را در یک رفراندم شفاف، باز و زیر نظر ارگانهای بین المللی انتخاب خواهند کرد.

حیرت آور است که اپوزیسیونی که ظرف ۴۰ سال نتوانسته است یک حرکت مشترک از خود نشان دهد، نتوانسته است در دهها انتخابات نمایشی موضع مشترک و واحدی علیه رژیم بگیرد، نتوانسته است حتی بین ده درصد مردم یک گفتمان جامع و مانع تغییر را جا بیندازد، گفتمانی که هم اهداف دور، نهایی و نزدیک جنبش ملی را تعین کند و هم استراتژی راهبردی آنرا. اپوزیسیونی که با قضاوت روی اکسیون های اعتراضی اش طی این ۴۰ سال، بیشتر از کسری از جامعه نبوده است،  این اپوزیسیون از هم گسیخته و بدون قطب نما، از رضا پهلوی می خواهد که تصمیم بگیرد آینده مملکت جمهوری شود یا پادشاهی، تکلیف خود را با اقلیت های قومی روشن کند و از همین الان زیر سند فدرالیزه کردن مملکت را امضاء کند.

من در اینجا از مجرای دنیای اینترنتی از شاهزاده رضا پهلوی درخواست میکنم روی پیشنهادی که ذیلاً میدهم هم فکر کند و هم آنرا واقعاً به بحث بگذارد. ولی قبل از شرح پیشنهاد:

من حداقل طی این ۳ دهه اخیر که آگاهانه و با یک درک تئوریک، تاریخی، جامعه شناسانه سیاسی، راهم  را از صفوف چپ روسی و هر ایده چپ دیگری جدا کردم و با همان ژرف نگری «چپ انکاری» خویش، فلسفه سیاسی لیبرالیسم و آرمانی ناسیونالیسم (ناسیونال لیبرالیسم)را مشعل راه خود برگزیدم؛ همواره به این فکر کرده ام که شاه چه باید میکرد تا مانع این انقلاب فاجعه بارمیشد.

در باره این ادعای تکراری که اگر شاه آزادی داده بود مملکت به این روز نمی افتاد، با صراحت می گویم ما، همه اپوزیسیون رژیم شاه، صد بار از او دیکتاتور تر بودیم. اگر دیکتاتوری او از بستر توسعه نیافتگی جامعه بر می خاست، که ما هم بخشی از آن بودیم، ولی دیکتاتوری پنهان و ناگفته اپوزیسیون از بستر قدرت طلبی ایدئولوژیک بود.

ما آزادی را برای برافکندن رژیم شاه میخواستیم نه به مثابه دموکراسی و با این پیش داوری ذهنی که آلترناتیو قدرت رژیم شاه «ما» هستیم!

اینها از کدام اپوزیسیون مترقی و دموکرات حرف میزنند؟ از همین ها که با انقلاب به قدرت رسیدند؟ از حزب توده و اکثریت روسی؟ از اقلیت، مجاهدین؟ یا پیکار و رنجبر چینی و توفان آلبانیایی؟

ممکن است از چهره هایی مانند بازرگان یا شخصیت های جبهه ملی نام برده شود. اولاً چه کسی میگوید آنها دموکرات بودند؟ و در ثانی اگر هم بودند، در معادله قدرت کجا قرار داشتند؟

از این میگذرم که کلاً دموکراسی نه محصول شق القمر دموکراتها بلکه محصول توازن قوا در جامعه است. محصول مداراگری با مخالفین و پذیرش قواعد مورد اجماع  بازی سیاسی است؟ و…

پس از سالها فکر به این نتیجه رسیدم که اگر شاه از همه مخالفین خود به یک جلسه دعوت میکرد و به آنها میگفت: شما هر چه درباره من میگوئید درست! از بین خودتان یک رئیس جمهور انتخاب کنید! هروقت انتخاب کردید  و با هم به توافق رسیدید، من تسلیم شما هر کاری میخواهید با من بکنید!

ولی اگر شاه فقید قدری هشیار بود و بجای اعلام حکومت نظامی، روی میز هرکدام از این جمهوری خواهان یا اسلام خواهان اپوزیسیون سوپر مترقی و دموکرات، یک کلت با چند خشاب فشنگ هم  می گذاشت، آنگاه مردم ایران پی می بردند چند نفر از این جمع دموکرات چپ، مسلمان و روحانی مترقی زنده ازآن جلسه بیرون می آمد.

شاهزاده رضا پهلوی میتواند همین کار را بکند! به دهها فرقه چپ و مسلمان و ملی و گروههای بیشمار جمهوری خواه پیشنهاد بدهد که با توجه به اضطراری بودن وضع مملکت، در صورت رسیدن این جماعت به اجماع بین خود و تعین یک رهبری(جمعی یا فردی) دنبال آنها راه خواهند افتاد و از حق مادری یا پدری خود بر کیان این مملکت دست خواهند شست!

باز هم نگاهی به دو پروژه اطلاعاتی رژیم: «ایران یاران» و طبرزدی

Share Button

آنهایی که تحت عنوان دموکراسی و برابری افراد و جریانها می کوشند حقوق مساوی برای همگان تعین کنند، هدفشان کشاندن نیروهای مجهول الوزن و مجهول الهویت به میدان بازی اپوزیسیون است تا کلُ اپوزیسیون را از این راه  به فرمان رژیم منحل کنند. آنها می دانند چه می گویند و چه میکنند. ولی این به تله افتادگان هستند که باید طرفندهای آنان را بشناسند تا به دام نیافتند.


قصد نداشتم بیش از آنچه در باره دو پروژه اطلاعاتی رژیم که قبلاً نوشته بودم  و بلوف های اطلاعاتی آن برای به دام انداختن شاهزاده رضا پهلوی در یک تله سیاسی/ امنیتی  بنویسم ولی دیدن مصاحبه تلویزیونی دکتر نوری علاء با شهرام همایون در روز گذشته وادارم ساخت این یادداشت تکمیلی را بر نوشته های قبلی بیفزایم.

طی ۳۵ سال اقامتم در اروپا که با فعالیت سیاسی مستقیم و غیر مستقیم همراه بوده است، در بسیاری از نشست های گروههای سیاسی برون مرزی شرکت کرده ام.  تقریباً در همه این نشست ها، روی مسئله مهم متناسب بودن وزن مخصوص یا چگالی سیاسی هر جریان یا چهره سیاسی برای قبول یا واگذاری سهم و نقش و مسئولیت همواره تأکید کرده ام و این امر نقطه اختلاف من، تقریباً با دیگران بوده است

همواره گفته ام که قائل شدن نقش برای افراد و جریان های سیاسی، صرفاً بر اساس  تصویرهای بزرگ شده ای که آنها خود از خویش، در فضای مجازی ساخته اند در حکم افتادن به تله دستگاههای اطلاعاتی رژیم است و این امر به معنی واقعی گرفتن سایه های بزرگ شده از اجسام کوچک یا هیاکل موهوم می باشد.  و من امروز بیش از هر زمان دیگری به این اصل معتقدم.

با یقین به این حکم و نگاه امنیتی است که  دلسوزانه و با احساس مسئولیت کامل میگویم؛ هم شاهزاده رضا پهلوی و هم آنهایی که ترتیب جلسات اینترنتی او را با افراد این دو پروژه اطلاعاتی داده اند، که به نظر من تمام برنامه قطعاً از مونیتورهای اطلاعاتی رژیم دیده  و تجزیه و تحلیل گردیده است، از نظر موازین سازمانگری سیاسی، خطای فاحش اسلوبی داشته اند.

شاهزاده رضا پهلوی زمانی که طرفهای مقابل مذاکره او، چهره اطلاعاتی خود را نشان داده اند، به این اشتباه پی برده است و این، نه تنها کافی نیست بلکه اشتباه دوم ایشان است. زیرا هنری نیست که وقتی یک افعی انسان را گزید بگوید این افعی  و خطرناک است! آدم باید چنان حرکت کند و چنان منطقه و محیط حرکت خود را بشناسد، که به دَم نیش افعی و لانه او نَرود و اگر رفت و گزیده شد علل این رویکرد تساهل آمیز خود در یک وضعیت خطیر را دریابد. که موضوع و هدف اصلی این نوشتار می باشد.

به عنوان یک میزان و معیار گزینش همراهان سیاسی، من تا آنجا که توانسته ام در زندگی سیاسی ام  طبق متِد لنین در این زمینه عمل کرده ام. متُدی که نه از طرف حزب توده ـ ی لنینیست! هرگز بکار بسته شد و و نه از طرف دیگر ملا نقطتی های کمونیست امروز.

لنین در دوران سلطه خشن پلیسی در روسیه تزاری، در مورد شرایط عضوگیری افراد در حزب سوسیال دموکرات(که بعداً بلشویک و سپس کمونیست نام گرفت)میگوید: «هرکس حق عضویت حزبی را بپردازد، در یکی از سازمانهای حزب (کارگران، دهقانان، جوانان، فرهنگیان و… ) عضو باشد و گزارش منظم فعالیت های سیاسی و کار حزبی خود را که قابل کنترل باشد بدهد،  میتواند عضو حزب شود».

او روی گزارش دهی و کنترل فعالیت افراد حزب تأکید می کند و دلیل آن روشن است، زیرا او میداند که اگر گزارش دهی قابل ارزیابی در کار نباشد، مانند امروز اپوزیسیون ایران ما، دستگاههای پلیسی و امنیتی با صحنه سازی و کارهای نمایشی، مهره های خود را به درون صفوف اپوزیسیون نفوذ میدهند و برای آنها چهره سازی هم میکنند.

پرداخت حق عضویت را هم نباید کم اهمیت دانست. پس از گزارش دهی فعالیت های انجام شده، که فیلتر اول است ، پرداخت حق عضویت به نسبت درآمد افراد فیلتر دوم است.

اگر یک فرد نفوذی، هم پول بدهد و هم فعالیت قابل محاسبه داشته باشد و مرتب در کلاسهای آموزشی حزبی شرکت و وقت صرف کند تا به نسبت این مایه گذاری و نه بیشتر، سلسله مراتب سیاسی و سازمانی را طی کند، دیگر برای دستگاه های اطلاعاتی صرف نمی کند تا افراد نفوذی خود را به درون سازمانهای در معرض کنترل و ارزیابی بفرستد.

برخی از نمایندگان تندروی حزب به لنین ایراد می گرفتند که با این ترتیب عضو گیری، پلیس به راحتی افراد خود را به داخل حزب نفوذ می دهد و برای نمونه یکی از کادرهای کمیته مرکزی را که معلوم شده بود پلیس بوده است را مثال میزنند.

لنین در پاسخ به آنها می گوید: (خوب توجه شود!)این شخص برای اینکه به سطح کمیته مرکزی برسد، اینقدر کار مثبت انجام داده و یا مجبور بوده انجام دهد. و به شرح کارهایی که این فرد نفوذی برای بالارفتن از نردبان حزبی انجام داده بوده میپردازد از جمله کمک به چاپ و نشر و توزیع وسیع نشریه «ایسکرا» در سراسر کشور که پیام حزب  را به صد ها هزار کارگر و دهقان و روشنفکر می رسانده است.

با توضیحات فوق، سئوال خود را برای ترتیب دهندگان جلسات شاهزاده با نمایندگان این دو پروژه اطلاعاتی تکرار میکنم: ـ آنها با چه ارزیابی از راندمان و برآیند کار سیاسی این دو پروژه اطلاعاتی ترتیب این مذاکرات اینترنتی را داده اند؟ رابطه کمی و کیفی وزن مخصوص سیاسی/اجتماعی شاهزاده را در کدام فرمول معادلاتی با آنها نهاده اند  که به خود اجازه این کار را داده اند؟!

در این زمینه، نه چند صفحه  بلکه می توان کتاب نوشت ولی من راه میان بر را انتخاب کرده و با شرح دو اتفاق تاریخی در عرصه اقتصادی سوئد به عنوان شباهتی اسیمیتریک بین جلسات شاهزاده و دو بلوف بزرگ اقتصادی در سوئد که نه یک یا چند سرمایه دار، بلکه کل جامعه اقتصادی سوئد را سورپرایز کردند، این بحث را خاتمه داده و قضاوت را به خوانندگان واگذار میکنم. ولی قبل از شرح این دو بلوف اقتصادی، یک واژه اقتصادی را باید توضیح دهم.

به موسسات و شرکت های قلابی یا کاغذی در عرف اقتصادی  می گویند «شل کمپانی» و منظور از این عنوان شرکت های هستند که فقط تابلو و زرق و برق تبلیغاتی دارند  Shell company

اینگونه شرکتها را به خاطر اینکه صوری و قلابی هستند به صدف توخالی تشبیه می کنند و هدف آنها کلاهبرداری است.

رفعت ال سعید  یک سوئدیِ مصری تبار، از مادری «چکسلواکی» و پدری سودانی است که در قاهره متولد شد و در آغاز دهه ۶۰ برای تحصیل به سوئد آمده بود. او یکی از این بلوف های اقتصادی پیش گفته میباشد.

در آغاز دهه ۸۰ میلادی، رفعت السعید با عنوان دکترا که معلوم شد جعلی بوده است بوده است عرصه اقتصادی در سوئد گردید.

او برعکس دیگر عربهای مهاجر خاورمیانه ای تبار، که در غرب عمدتاً ی کار کسب خُرد مشغول می شوند، روی نیاورد بلکه وارد میدان تمساح های اقتصادی یعنی واحدهای بورسی در سوئد شد.

او با تحصیلات در یک دانشکده کشاورزی که معلوم نبود پایان هم یافته باشد، خود را به جامعه اقتصادی سوئد دکتر بیوشیمی معرفی کرد. در ۱۹۸۱، او با کسب وام ارزان از کمپانی فرا ملیتی الکترولوکس در سوئد، توانست کارخانه پنی سیلین سازی فرمنتا  را از کُنسرن داروسازی آسترا بخرد. جهش سریع و بی سابقه این مهاجر مصری از نردبان پیشرفت اقتصادی در سوئد، سبب شد تا او در سال ۱۹۸۵ به عنوان «سوئدی سال» شناخته و یک چهره مبتکر و پیشتاز در اقتصاد معرفی شود.

او از شرکت فرمنتا در بازار سوئد تصویری فوق العاده موفق و سودآور نشان داد.  در اوایل ۸۶ معلوم شد که او دکتر نیست و یکی از مدیران معروف اقتصادی از او خواست که مدرک دکترایش را نشان دهد. که روشن شد او برای فریب دیگران و جلب اطمینان طرفهای قربانیان کلاهبرداری خویش، خود را دکتر جا زده است و از این بابت به عذرخواهی رسمی پرداخت که بی نتیجه بود.

کشف اینکه او دکتر نیست سبب جلب توجه بازرسان، ناظران و ممیزان اقتصادی به فعالیتها و ترازنامه های مالی شرکت فرمنتا گردید که پس از حسابرسیها، معلوم شد او در آنها عدد سازیهای زیادی انجام داده است. علنی شدن این تقلبات و زیان دهی های پنهان شده فرمنتا سبب شد تا رفعت السعید هم به خاطر جعل مدرک تحصیلی و هم تقلب در صورتهای مالی شرکت، تحت تعقیب کیفری قرار گرفته، محاکمه و به ۵ سال زندان محکوم شود.

قبل از این فاش شدن پرُژه کلاهبرداری و رسوا شدنش، رفعت السعید با مدیر وقت کُنسرن ولوو که یکی از معتبرترین  و بزرگترین موسسات صنعتی سوئد است، وارد مذاکره شده بود که با آن شریک شود او با مدیر ولوو توافق کرده بودند که فُرمنتا به ازای میزانی که از سهام ولوو میگیرد، سهام فُرمنتا بدهد یعنی معاوضعه حلبی زنگ زده و غیر قابل استفاده با ورق زر.

آنچه ایلنه هماّر *را به این تله کشانده بود، گزارش های مالی ساختگی  فرمنتا بود. و اگر این معامله انجام شده بود، ولوو ورشکست و فرمنتا هم نجات یافته بود و هم میتوانست قبل از موقع با علم به ورشکستگی خود سهام سهام خود را که در اثر شرکت با ولوو گران شده بود را با سهامش از ولوو را، قبل از اینکه پته ورشکستگی هردو درآید در بورس بفروشد.

وقتی تق کار رفعت السعید در آمد، این رسوایی به محاکمه او منجر شد و به عنوان جعل مدرک تحصیلی و تقلب در بیلان مالی فرمنتا به ۵ سال زندان محکوم شد. این رسوایی به قیمت پست مدیر عامل ولوو پیر ایلنه هامر که یکی از خوشنام ترین چهره .های اقتصادی و حتی اجتماعی بود انجامید

Pehr G. Gyllenhammar *

پس از آزادی از زندان، رفعت السعید آرام ننشست و با پولهای پنهان شده ناشی از کلاهبرداری های خود، سهام یک شرکت دارویی به نام حبی فارماسیا را خرید و مدیرعامل آن شد که در سال  2012، آن را هم ورشکست کرد و فراری شد که بعداً توسط  اینترپل دستگیر و به اتهام کلاهبرداری مجدداً به ۳ سال زندان محکوم گردید.

در سال ۲۰۱۵ از زندان آزاد شد و در یک دعوای حقوقی با شرکت کانال سوئز مصر، موفق شد از آن شرکت میلیونها دلار بگیرد یا باجگیری کند.

این توضیح را بدهم که سرمایه داران سوئد مانند بیشتر جوامع کهن سرمایه داری غربی دارای یک اخلاق طبقاتی هستند و تا پیش از ظهور اینگونه آدمها، با این نوع شارلان بازیهای کلاهبردارانه حیثیت سوز آشنا نبودند. و هیچ سرمایه داری در چنین مقیاس کلانی به چنین حرکاتی مبادرت نمی ورزد چون اول قدم  به علت اینکه طرف سوئدی است پیشینه اش زود رو میشود و در ثانی در خود جامعه منفور و بی آبرو می گردد.

مورد دوم بلوف اقتصادی، به یک شرکتی اینترنتی مربوط است که در آغاز شکوفائی جهش آمیز شرکتهای اینترنتی در سوئد صاحب نام گردید که البته در آغاز شرکتی واقعاً سود آور بود و شاید هم اصلاً قصد کلاهبرداری نداشت و فقط زیرکانه از مکانیسم بورس  و فقدان رقابت استفاده میکرد. نام این شرکت «فرام تید فابریک» بود که به معنای کارخانه آینده یا به انگلیسی، فیوچرفابریک خوانده می شود

این شرکت توسط یک جوان سوئدی مبتکر بنام یوناس بیرگرسون، آشنا به اینترنت و دنیای سایبری تاسیس شد که شبیه همین موسساتی است که خیلی سریع در سالهای اخیر در دنیا رشد کرده اند مانند فیس بوک، توییتر، اسکایپ، اثر انگشت و نت فلیکس و..، .

در آن دوران مردم به یوناس بیرگسن به چشم بیل گیت سوئد می نگریستند. این شرکت که کارش را از یک دفتر ساده با چند کارمند شروع  کرده بود، در عرض مدت کوتاهی آنچنان عظیم شد که ۳۰۰۰ کارمند داشت و بزرگترین شرکت اینترنتی در سوئد بود. یا شاید مانند فرمنت با حساب سازی کرده بود. فرام تید فابریک به زودی سهامش هزار برابر شد. و به ستاره بورس سوئد تبدیل گردید. قیمت سهام آن ظرف شاید یکسال از چند کرون به بالای ۱۳۰۰ کرون رسید. در این مقطع، این شرکت، تا می توانست سهام  جدید چاپ کرد و این سهام را به بورس بازانی که اشتهای سود طلبی آنها تحریک شده بود، به بالای هزار کرون فروخت و با این پولهای جمع شده از بازار سهام، دست به خرید تعداد زیادی شرکت های اس و قس دار خارجی زد. با سقوط ستاره اینترنت در آغاز  2000، سهام این شرکت شروع به سقوط کرد تا به مرز نیم کرون و کمتر رسید که حالا دیگر صفر و کاملا از صفحه بورس و رسانه محو شده است. بیگر سون در واقع پول واقعی مردم را با ارقام سایه وار بی ارزش در صفحات اینترنتی و بورس معاوضه و مبادله کرد. با ورشکست شدن آن، سایه اش هم از بورس حذف شد.

مؤسس این شرکت و سهام دار عمده آن یوناس برگسن، با احساس خطر پیش از سقوط بهای شرکت های اینترنتی، به موقع سهام خود را که شاید فقط چند هزار کرون یا حداکثر یک یا دو هزار دلار برای آنها مایه گذاشته بود را به قیمت هر سهم  بیش از ۱۳۰۰ کرون، در اوج اشتهار این موسسه فروخت که جمع مبلغ دریافتی او در آن زمان به نزدیک دو میلیارد دلار می رسید.

هم رفعت السعید و هم یوناس برگسن این هنر سیاه بازی را داشتند که با دمیدن در بادکنک شرکت صدفی و پوک خود، خود را هم عرض و هم ردیف موسساتی مانند ولوو نشان دهند. رفعت قرار بود به ازای دریافت سهام ولوو، به آن شرکت سهام شرکت قلابی خود را بدهد. اگر لو رفتن پته تقلبی بودن  مدرک رفعت و سقوط ناگهانی شرکتهای اینترنتی نبود، معلوم نبود این دو خالی بند اقتصادی چه بلایی بر سر صاحبان سرمایه سوئد می آوردند. همه اینها آدم را تا اندازه ای یاد موسسات مالی مملکتمان ایران  در این روزها می اندازد.

پی نوشت:

آنهایی که تحت عنوان دموکراسی و برابری

 آنهایی که تحت عنوان دموکراسی و برابری افراد و جریانها می کوشند حقوق مساوی برای همگان تعین کنند، هدفشان کشاندن نیروهای مجهول الوزن و مجهول الهویت به میدان بازی اپوزیسیون است تا کلُ اپوزیسیون را از این راه  به فرمان رژیم منحل کنند. آنها می دانند چه می گویند و چه میکنند. ولی این به تله افتادگان هستند که باید طرفندهای آنان را بشناسند تا به دام نیافتند.

صاحبان  سرمایه دو شرکت بورسی که میخواهند در هم ادغام شوند هردو میدانند که اولین گام در این راه، ارزیابی دقیق کارشناسانه از میزان سود دهی یکدیگر است، و هرشرکت به نسبت میزان سوددهی به نسبت سرمایه اش ارزیابی می شد و  بعد هم با ملاحظات بسیار دیگر از جمله میزان و دامنه بازار هریک و پس از آن، درهم آمیزی دو شرکت انجام میگیرد.

در این زمینه، هرچند تصمیم نهای را مدیران عالیرتبه و سهامداران عمده میگیرند ولی آنها برای ارزیابی شرکتی که می خواهند با آن درآمیزند از کارشناسان بانک های بزرگ و موسسات مالی کمک میگیرند.

حبیب تبریزیان

رضا پهلوی یا شاهزاده رضا پهلوی؟

Share Button

یادداشت زیر را من قریب۴ ماه پیش نوشتم. به علت اهمیتی که  مضمون و معنای آن دارد، مجدداً آنرا درج میکنم. ممکن است مسئله شاهزاده نامیدن رضا پهلوی یا آقای پهلوی نامیدن وی برای  لایه های روشنفکران سیاسی، فاقد اهمیت بوده و بلا موضوع باشد، ولی به لحاظ روانشناسی میدانی مبارزه، ابداً چنین نیست زیرا ما در مملکتی زندگی میکنم بیشترین بخش آن مردم عادی هستند  که به نسبت های کم یا بیش به شخصیت یا شخصیت های کاریزماتیک برای یک حرکت بزرگ سیاسی و اجتماعی که بیشک هزینه دارد نیاز دارند، این عنوان شاهزاده، بخشی از این نیاز را جبران میکند و بخش دیگر هم به خود شاهزاده مربوط است که در میدان عمل اصالت کاریزماتیک موروثی خود را به مردم نشان دهند. (این توضیح را بدهم که در بحث کاریزما، نطرم را از ماکس وبر، گرفته ام.)  

بازدرج این یادداشت را از اینروی لازم دانستم که در مصاحبه و میزگردهای تلویزیونی روزهای اخیر به مناسبت معرفی طرح ققنوس، و مطرح شدن نقش شاهزاده در سپهر مبارزه ملی، برخی اصرار داشتند که ایشان را یا آقای رضا پهلوی خطاب کنند یا حتی آقای پهلوی رگه ای از تحقیر دارد.

البته مخاطب این یادداشت، آنهایی که از روی غیظ سیاسی و ایدئولوژیک و با هدف کوچک کردن وی او را هرچه میخواهند نام میبرند نیستند بلکه آنهایی می باشند که اگر مشروطه خواه هم نیستند ولی نگاه منفی به نقش سیاسی وی ندارند و آنها که حداقل به او و پایگاه مردمی اش به عنوان پاره ای مهم در فابریک سیاسی آینده جامعه مینگرند.  

این بحث را بعداً ادامه خواهم داد و برای نشان دادن صحت  نقطه نظر موضوع این یادداشت، دلایل نظری خود را ارائه خواهم داد.

ح تبریزیان

در بحث از تحولات بزرگ سیاسی/اجتماعی، برای هر تغییر و تحولی در ایده آل ترین حالت، سه عامل لازم است. فقدان، کاستی و ضعف هر یک از این ۳ عامل را باید عامل یا عوامل دیگر جبران کنند.

۱ـ  یک رهبری سیاسی کاریزماتیک که بتواند مردم را برای کاری ستُرگ یعنی انجام تغییرات بنیادین سیاسی آماده کند

۲ـ یک سازمان سیاسی منسجم: حزب یا جبهه سیاسی یا .. .

۳ـ آگاهی عمومی در توده مردمی که تغییر بخاطر و به نفع آنهاست و بنا بر این، خواهان تغییر میباشند

حال، هرچه قدرت و جاذبه کاریزماتیک رهبر جنبش سیاسی/اجتماعی بیشتر؛ هزینه تغییر و تحول کمتر. هرچه سازمان سیاسی منسجم تر، آبدیده تر و اعضاء و هواداران آن باورمند تر به رهبری جنبش و برنامه های او، باز هم تغییر و تحول آسانتر و کم هزینه تر خواهد بود.

هرچه آگاهی عمومی توده مردم بیشتر و اراده آنها برای تغییر اوضاع، آهنین تر باشد هزینه تغییر و تحول کمتر.

به جرأت میتوان گفت که در میهن ما هر ۳ عامل پیش گفته فوق در عالیترین سطح کیفی خود بالقوه وجود دارند و در صورتی که این عوامل بالقّوه موجود، واقعیت میدانی بیابند، امر تغییر و تحول وضع موجود میتواند نه تنها با کم هزینه ترین شکل ممکن تحقق یافته و این رژیم را برافکند بلکه قادر است ویرانیهای ناشی از ۴۰ سال حکومت کاسبکاران دینی را بر میهن ما به سرعت جبران کند

درباره سوریه ای شدن مملکت در صورت سقوط رژیم زیاد گفته میشود ولی گویندگان یا نمی دانند یا ماموریت دارند نگویند که سطح شعور و فرهنگ سیاسی در مملکت ما ابداً با سوریه، لیبی یا عراق قابل مقایسه نیست. فقط نگاهی به شکل و شمایل ظاهری اجتماعات آن ممالک میتواند تفاوت  ما با آنها را نشان دهد. از برتری سطح تحصیلاتی جامعه خودمان میگذرم.

جامعه امروز ایران به لحاظ فرهنگی، حتی پس از بازگشت به عقب آن توسط رژیم  مرتجع اسلامی طی ۴۰ سال حکومت، از ترکیه ای که قبل از رژیم اسلامی اردوغان، ۷۰ سال حکومت لائیک آتاتورکی را از سر گذرانده بود بسی جلو تر است.

جامعه ایران آگاه است ولی متفرق می باشد. حزب و سازمان سیاسی منسجم و دارای طرح و برنامه قابل تحقق وجود ندارد ولی جامعه با فرهنگ و تحصیلکرده ایران در صورت آسیب شناسی سیاسی  خود و یافتن رهبری قابل اطمینان با سرعت بالنسبه زیادی می تواند این نقیصه را برطرف کند زیرا وقتی از تعدد مدعیان رهبری جنبش در اثر رقابت کاسته شود جامعه وارد سازمان یابی خود خواهد گردید و همه مجبورند بپذیرند که زیر چتر چنین رهبر مورد اجماعی، خود را سازماندهی کنند و گفتمان رهیافتی خود را در کاریزمای آن رهبری مُتَجَّسم می بینند. از همه مهمتر اینکه جامعه ما، ۴۰ سال این رژیم سرکوبگر و واپس گرای کنونی را تجربه کرده است و در این مدت، مردم شاهد همه گونه نمایشات سیاسی مدعیان سیاسی مختلف در تئاتر بسیار تراژیک سیاسی میهنمان بوده اند.

مردم ایران از کوره سخت ترین آزمونهای سیاسی آکادمیک تاریخ طی این ۴۰ سال گذشته اند و نه تنها با قوه عقلی خویش بلکه با احساس خود میتوانند میزان الحراره وضعیت سیاسی یا ادعاهای سیاسی بازیگران صحنه باشند.

چنین ملت آبدیده ایی در صورت دیدن یک افق روشن سیاسی خیلی سریع می تواند حول محور محور یک جریان که آن را درست تشخیص می دهد، متحد و منسجم شود و اگر این امر تا کنون انجام نیافته است نه از ضعف قدرت تشخیص و بصیرت سیاسی مردم، بلکه غباری است که توسط، رژیم، منتقدان و مدعیان  باسمه ای یا ساختگی آن، عرصه سیاسی را پوشانده بوده است. ولی این غبار دیگر در حال فرو نشستن است.

امروز مردم به این نتیجه قطعی رسیده اند که ورشکست شدگان سیاسی قبل از انقلاب به کنار، بازیگران عمده سیاسی این ۴ دهه؛ چه اصولگرا و چه اصلاح طلب و چه خط امامی هم به آخر خط بازیگری خود رسیده اند و دیگر نمی توانند با گرد و خاک برپا کردن، میدان دید سیاسی جامعه را تیره و مردم را سرگرم بازیهای سیاسی پرهزینه و بی سرانجام کنند.

تا آنجا که به ضرورت یک رهبری سیاسی با وجاهت کاریزماتیک سیاسی مربوط است، شاهزاده رضا پهلوی توانسته است، پس ۴۰ سال سیاه نماییهای چپ و راست سیاسی/مذهبی و ایدئولوژیک علیه خاندان پهلوی، همچون ققنوس از خاکستر این دودمان برخیزد، نماد همه خدمات بزرگ پدر و پدر بزرگ خویش باشد بدون اینکه اشتباهات آنها را پرده پوشی کند. او توانسته است در مبارزه با بدترین سیاه نمایی ها، بر تاریخ نویسی سیاسی و ایدئولوژیک غلبه کند و انگ  تحقیرآمیز «نیم پهلوی» که پهلوی ستیزان بر او نهاده بودند را با مبارزه آرام، متین و آگاه گرانه خویش به مدعیان خود برگرداند.

همین چند سال پیش بود که، خانم مسیح علینژاد در مصاحبه ایی با وی، با نیشخند گفت  اول بگویید شما را چی صدا کنم؟ آقای پهلوی! آقا رضا! پهلوی، یا شاهزاده رضا پهلوی؟ این نحوه خطاب آن خانم، بازتاب آن نگرشی بود که بخش عمده سیاسیون که هنوز در خواب بودند نسبت به شاهزاده رضا پهلوی داشتند.

اگر من جای شاهزاده رضا پهلوی بودم به این خانم میگفتم، همان جور مرا صدا کنید که وقتی با یک آخوند مثل علم الهدا یا..، روبرو می شوید! اگر او را میتوانید علم الهدا، جنتی یا خاتمی بدون ذکر عنوان آیت الله، یا حجة الاسلامی آنها، خطابشان کنید مرا هم رضا یا رضا پهلوی صدا کنید!

امروز شاهزاده رضا پهلوی چون سیمرغی از  آتش و خاکستر انقلاب نکبت باراسلامی و خاکستر دودمان خود برخاسته است تا ملت بزرگ ایران را در پیکار خویش علیه اهریمن حاکم،  رهبری کند.

با این مقدمه، خواننده را به دو مصاحبه وی در زیر جلب میکنم.  

 

مصاحبه شاهزاده رضا پهلوی ۱

مصاحبه شاهزاده رضا پهلوی ۲    

  

*******************

توجه!

 

در کانال تلگرامی سیمرغ به ما بپیوندید و همراه ما تلاش کنید تا بانگ اطلاع رسانی ما دامنه وسیع تری بیابد. تا صدا و پیام ما به تعداد هر چه بیشتری از هم میهنانمان برسد.

هدفی جز اطلاع رسانی به قصد افشای رژیم و طرفند ها و بدکرداری های آن نداریم!

پاینده ایران

CimorghIran@

تماس با کانال

cimorghiran@gmail.com

 

منحرف کردن مبارزات، آخرین حربه‌ی جمهوری اسلامی

Share Button

چکیده …«عناصر وابسته به جمهوری اسلامی با اصلی کردن موضوع فرعی حجاب سعی در به حاشیه بردن موضوع براندازی داشته‌اند، در حالی که هر فرد آینده‌نگری می‌داند با آزاد شدن حجاب، رژیم عوض نخواهد شد ولی با تغییر حکومت و برقراری ایرانی آزاد، حجاب اختیاری متحقق خواهد شد و همچنین باید در نظر داشت، اگر این جنبش‌های پراکنده و ناپیوسته جواب می‌داد که جمهوری اسلامی ۴۰ سال عمر نمی‌کرد.»

پنج شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۷ برابر با ۱۲ ژوئیه ۲۰۱۸

دلارام یگانه – جمهوری اسلامی در طول ۴۰ سال گذشته، تلاش بی‌وقفه امکانات خود را صرف ناکام گذاشتنِ نتیجه مبارزات و یا ایجاد انحراف در مسیر اعتراضات کرده است.

رژیم برای این منظور، از سیاست اصلی فرعی کردن امور و سرگرم شدن به مسائلی که از اولویت برخوردار نیستند، بهره برده است.

به عنوان نمونه، در جریان اتفاقات پس از انتخابات ۸۸، با استفاده از «اراذل و اوباش»، اقدام به آتش زدن بیرق و نمادهای عزاداری در روز عاشورا کرده و با نسبت دادن این حرکت به جریان مخالف، و سوار شدن روی موج احساسات مذهبی، به سرکوب وحشیانه خود علیه اعتراضات ادامه داد.

در اعتراضات گسترده و سراسری دی ماه ۹۶ نیز، در حالی که اعتراضات به نقطه جوش خود رسیده بود، و مردم جسارت اعتراض و مخالفت با سران رژیم را بار دیگر در کف خیابان فریاد می زدند، عناصر وابسته به حکومت، با اقدامات خشن و هنجارشکنانه خود همچون آتش زدن اماکن مذهبی، چهره ناپسندی از اعتراضات را پیش روی افکار عمومی به تصویر کشیدند و بدین ترتیب، گسستی در میان لایه‌های فعال معترضین ایجاد نمودند.

در مقطع فعلی نیز که بحران آب به مهمترین مسئله کشور بدل شده و مردمی که آه در بساط ندارند، به خیابان‌ها ریخته و با شعارهایی حساسیت‌برانگیز، به جنگ حکومت رفته‌اند، تلویزیون رژیم دست به اقدام عجیب و سوال‌برانگیز می‌زند؛ انتشار غیرقانونی فیلم اعترافات اجباری یک دختر ۱۷ ساله که به جرم رقصیدن دستگیر شده است. فیلمی که مربوط به یک ماه پیش بوده و فرد بازداشتی، پس از یک روز، از بازداشت غیرقانونی آزاد شده است.

این فیلم به سرعت مورد توجه تمامی رسانه‌ها قرار می‌گیرد و با انتشار گسترده آن در شبکه‌های مجازی و صفحات سلبریتی‌ها، موضوع نارضایتی‌های معیشتی مردم را به حاشیه برده و بار دیگر جریان اعتراضات را به تعویق می‌اندازد.

افراد نفوذی حکومت در راستای منحرف کردن مسیر مبارزات، این بار به بازنشر رسانه‌ای کلیپ رقص در حریم مسجد، در شب عزاداری شیعیان، با توهین به مقدسات و دامن زدن به نفرت دینی، این موضوع را به خبر اصلی و جنجالی روز بدل می‌سازند.

اقدامی که به نظر می‌رسد آخرین حربه حکومت است؛ در برابر هم قراردادن قشر مذهبیِ هرچند مخالفِ نظام با سایر اقشار برانداز. به وضوح روشن است که برنده این جدال حکومت خواهد بود چرا که قشر مذهبی مخالف خود را علیه براندازان متحد خواهدکرد.

باید در نظر داشت که جریان رقصیدن جلوی مسجد درست مانند جریان آتش‌زدن مساجد توسط ری‌استارتی‌ها یک هدف را دنبال می‌کند؛ ترساندن مردمان فرودست و مذهبی از فردای براندازی؛ یک سناریو و دو مجری وابسته به جمهوری اسلامی.

آمدنیوز نیز در پستی، سناریوی رقص مقابل مسجد را اساسا «ساختگی» و برای انحراف افکار عمومی از مطالبات مردم توصیف می‌کند.

مهدی میرقادری، یکی از فعالین سیاسی نیز با انتشار ویدیویی به پشت پرده این جریان نفوذی می‌پردازد و در صفحه توییتر خود به این نکته اشاره کرده و می‌نویسد: «از نظر استراتژی مبارزه رفتن و رقصیدن در مقابل مسجد امام صادق در شب شهادتش چیزی نیست بجز منصرف کردن قشر مذهبی جنوب شهر و بازار و شهرستان‌ها که این روزها در خیابان شعار #رضاشاه_روحت_شاد سر می‌دهند. تحریک #مسیح_علینژاد برای جداسازی جامعه مذهبی از حرکت یکپارچه مقابل حکومت آخوندی».

یکی از کاربران توییتر نیز، این اقدامات را «مصداق کامل تحریک گسل‌های اجتماعی و مذهبی و آماده‌سازی یک جامعه برای درگیری‌های گسترده بین‌مردمی» عنوان می‌کند.

عناصر وابسته به جمهوری اسلامی با اصلی کردن موضوع فرعی حجاب سعی در به حاشیه بردن موضوع براندازی داشته‌اند، در حالی که هر فرد آینده‌نگری می‌داند با آزاد شدن حجاب، رژیم عوض نخواهد شد ولی با تغییر حکومت و برقراری ایرانی آزاد، حجاب اختیاری متحقق خواهد شد و همچنین باید در نظر داشت، اگر این جنبش‌های پراکنده و ناپیوسته جواب می‌داد که جمهوری اسلامی ۴۰ سال عمر نمی‌کرد.

اپوزیسیون باید به شکل متحد و یکدست، تمام این تحرکات که طالب چیزی غیر از براندازی هستند را بایکوت نماید.

گفتگوئی که شاهزادهِ پهلوی را به شاهپور ایران تبدیل کرد

Share Button

او در این مصاحبه نشان میدهد که رژیم و دستگاههای اطلاعاتی آن برای تخریب شخص او؛ نه به عنوان رضا پهلوی یا فرزند محمد رضا شاه، که برای شخص او مسئله درجه چندم است، بلکه به عنوان هماهنگ کننده جنبش ملی و وحدت آفرین مردم، همه گونه نمایشات تقلبی سیاسی به صحنه می آورد تا نقش متحد کننده و اجماع آفرین او  را خدشه دارساخته و او  را شخصیتی جناحی و فرقه ای معرفی کند تا با تنزل دادن او در حد گروههای  سیاسی عادی، مانع اتحاد مردم، حول نام و نقش راهبُردی او شود.

شاهزاده رضا پهلوی مصاحبه ای داشت با تلویزیون کانال یک، که هم از نظر سیاسی پُربار بود و هم از نظر تعریف جایگاه تاریخی ایران در تکامل جامعه بشری، هم از نظر آسیب شناسی مسائل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی مملکت و مهمتر از همه، از لحاظ عاطفه ایران گرایانه و ملی که جامعه ما پس از استقرار جمهوری اسلامی از کاستی یا فقدان آن به شدت رنج میبرد.

شاهزاده رضا پهلوی در این مصاحبه، آگاهی خود را از مسائل خُرد و کلان جامعه ما  و همچنین راهِ برون رفت از بن بستی که جمهوری اسلامی میهن ما را بدان دچار ساخته است  نشان داد.

او در این مصاحبه  روشن ساخت که مسئله امروز  میهن ما، نه جمهوریخواهی و نه مشروطه خواهی بلکه، فقط و فقط برانداختن رژیم لومپن آخوندی حاکم است که حتی دیگر به آن اسلامی هم نمی توان گفت، و جایگزینی آن با نظامی برخاسته از آرای آگاهانه مردم است.

او در این گفتگو روشن ساخت که مسئله مهم ما، ملی گرایی دموکراتیک ( ناسیونالیسم ایرانی) در مقابل فناتیسم ابزاری قدرت طلبانه آخوندی و انحلال طلبی آنارشیستی چپ نمایانه است.

او در این مصاحبه نشان میدهد که نباید در تله طرفندهای دستگاههای جنگ روانی رژیم  و آدمکهای آن در هر ماسک و کسوتی که باشند افتاد اینها چهره و اهداف شوم خود را زیر عنوان طرفداری از او به عنوان  شاهزاده رضا پهلوی ابراز میدارند تا با سپر سازی از این عنوان، به شعور مردم شبیخون بزنند.

او در این مصاحبه نشان میدهد که رژیم و دستگاههای اطلاعاتی آن برای تخریب شخص او؛ نه به عنوان رضا پهلوی یا فرزند محمد رضا شاه، که برای شخص او مسئله درجه چندم است، بلکه به عنوان هماهنگ کننده جنبش ملی و وحدت آفرین مردم، همه گونه نمایشات تقلبی سیاسی به صحنه می آورد تا نقش متحد کننده و اجماع آفرین او  را خدشه دارساخته و او  را شخصیتی جناحی و فرقه ای معرفی کند تا با تنزل دادن او در حد گروههای  سیاسی عادی، مانع اتحاد مردم، حول نام و نقش راهبُردی او شود.

شاهزاده رضا پهلوی به زبان ساده  در این مصاحبه می گوید: مسئله شخص من به نام یا عنوان رضا پهلوی مطرح نیست! مسئله متحد شدن و به پا خواستن یکپارچه مردم و اتحاد آنها برای آزادی میهنمان در میان است.

او به زبان بی زبانی می گوید! اگر کس دیگری هست که میتواند این نقش را در شرایط کنونی برای جنبش مردمی در میهنمان بهتر از من  بازی کند! بسم الله! من حاضرم دنبال او بدوم! دیدن و شنیدن دقیق این مصاحبه تاریخی را به بازدید کنندگان سایت ایران سبز و کانال تلگرامی  سیمرغ* توصیه میکنم!

حبیب تبریزیان

*CimorghIran

*SoqratiunIran

یک توضیح!

با این مصاحبه شاهزاده رضا پهلوی من به آن هدفی که از نگاشتن یادداشت هایی با عناوین یا موضوع « دو پروژه اظلاعاتی دستگاه های اطلاعاتی رژیم» داشتم رسیدم. فکر میکنم ادامه دادن به آن یادداشتها، همانطور که اشاره کرده بودم، مطرح سازی جریانهای گمنام و مشکوکی است که میخواهند از زبان منتقدین خود مطرح شوند. بنا بر این آن یادداشتها ادامه نخواهند یافت مگر این که رژیم پروژه های جدیدی به صحنه بیاورد که احتمال آن بسیار زیاد می باشد.

حبیب تبریزیان

پروژه دوگانه نقب زنی و تخریب اپوزیسیون از طرف اطلاعات رژیم

Share Button

ما چه مشروطه خواه باشیم چه جمهوریخواه، چه چپ باشیم چه راست باید از تک تک چهره هایی که میتوانند بخشی از معترضین  به رژیم را متحد کنند دفاع کنیم و مانع سوزاندن آنها در طرفندهای رژیم شویم. و بسیار مهم است که اولاً بدانیم ، چگالی و وزن مخصوص سیاسی  و اجتماعی این شخصیتها مثبت باشد و با همنهاد شدن آنها در جنبش واحد ملی ضد رژیم، بر برآیند این جنبش هم افزایی  داشته باشد و نه موجب کاهش وزن و اعتبار جنبش واحد ملی شود. در ثانی در طرح هریک از چنین چهره هایی بدانیم میزان ظرفیت و چگالی سیاسی و اجتماعی تک تک آنان چه میزان است.

دو پروژه انحلال طلبی برای تخریب اپوزیسیون

امروزه دنیا معترف است که رژیم بشار اسد در جنگ داخلی کشور بر مخالفین خود پیروز گردیده است. تحلیلگران سیاسی نشانه این پیروزی را در هم شکسته شدن گروههای مسلح، که بیشتر آنان فرقه های گوناگون جهادی بودند، توسط ارتش رژیم ذکر میکنند.

اما واقعیت غیر از این می باشد. رژیم اسد نه امروز  بلکه ۶ سال پیش، قریب یکسال پس از ظهور جنبش اعتراضی مدنی میلیونی مردم بر مخالفین خود پیروز گردید. زمانی که بیشتر دول عربی منطقه و ممالک اروپایی و آمریکا و.. ، کار رژیم را تمام شده فرض میکردند.

چرا ۶ سال پیش؟

زیرا در آن زمان رژیم توانست  به کمک دستگاههای اطلاعاتی روسیه، ایران و حزب الله لبنان، با موازی سازی  برای اپوزیسیونی که رهبران آن چهره های با سابقه سیاسی مخالف رژیم یا دولتمردان واجد وجاهت مردمی، شخصیت های نمادین و مورد اعتماد مردم بودند، آن اپوزیسیون دموکراتیک را از صحنه خارج کند.

در بین اپوزیسیون مورد حمایت اعتراضات مردمی سوریه علاوه بر دهها شخصیت شناخته شده سیاسی و سابقه دار، دهها ژنرال و صدها افسر ارتش و نخست وزیر سوریه  و تعداد زیادی دیپلمات برجسته وجود داشت. در حالی که آلترناتیو ساخته شده توسط رژیم، از اپوزیسیون قلابی یا فرقه های  جهادی و اخوان المسلمینی تشکیل می شدند که از حمایت مردم سوریه و به ویژه طبقه متوسط جامعه برخوردار نبودند و بیشتر آنها از خود رژیم ارتجاعی تر بودند و رژیم میدانست که آنان را به آسانی درهم خواهد شکست.

از این فاز به بعد، شکست جنبش ضد رژیم دیگر امری قطعی بود زیرا این جریانها فاقد حمایت مردمی بودند و تنها بر اسلحه تکیه داشتند که رژیم و متحدین آن در این زمینه بر آنها فرادستی داشتند.

رژیم اسد جهت اعتبار آفرینی برای گروههای تروریستی ساخته دست  خود، دهها فقره عملیات انتحاری بسیار پُر طمطراق صحنه سازی شده و قلابی، حتی در اماکن نظامی و ساختمانهای دستگاههای امنیتی سازمان داد که برای رسانه های غربی، کشف ماهیت ساختگی آنها به علت بسته بودند جامعه میسر نبود. رژیم برای نشان دادن تلفات این عملیات ساختگی انتحاری از کشته های جنگی و یا زنده های سیاسی استفاده کرد.

رژیم اسد با چنین سیاستی موفق شد حضور اپوزیسیونی را که بالقوه میتوانست تمام مردم را علیه رژیم به خیابانها بیاورد، غیر ممکن ساخته و مستقیم و غیر مستقیم راه را برای داعش، القاعده و باندهای اخوانی و جهادی باز گذارد.

رژیم میدانست که سرانجام میدان داری این گروهها، انفعال سیاسی مردم و دول حامی آنها خواهد بود.

امروزه رژیم ایران که در تبانی با سرویس اطلاعاتی روسیه FSBT، توانسته است موج مبارزه علیه رژیم اسد را فرونشاند، برآنست تا با به صحنه آوردن مشابه یک چنین پروژه هایی، نام و نشان دارترین بخشهای همین اپوزیسیون موجود را به سایه رانده و به محاق بی وزنی سیاسی بکشاند.

رژیم در اجرای این سناریوی امتحان شده در سوریه در هفته های اخیر دو پروژه اپوزیسیون سازی را به صحنه آورده است که  هدف آن بی اعتبار سازی شاهزاده رضا پهلوی به عنوان یکی از شاخص ترین و مطرح ترین چهره های موجود در بین اپوزیسیون رژیم می باشد.

ما چه مشروطه خواه باشیم چه جمهوریخواه، چه چپ باشیم چه راست باید از تک تک چهره هایی که میتوانند بخشی از معترضین  به رژیم را متحد کنند دفاع کنیم و مانع سوزاندن آنها در طرفندهای رژیم شویم. و بسیار مهم است که اولاً بدانیم ، چگالی و وزن مخصوص سیاسی  و اجتماعی این شخصیتها مثبت باشد و با همنهاد شدن آنها در جنبش واحد ملی ضد رژیم، بر برآیند این جنبش، هم افزایی  داشته باشد و نه موجب کاهش وزن و اعتبار جنبش واحد ملی شود. در ثانی در طرح هریک از چنین چهره هایی بدانیم میزان ظرفیت و چگالی سیاسی و اجتماعی تک تک آنان چه میزان است تا معادله سیاسی جبهه واحد ملی تعادل منطقی داشته باشد.

فقط با رعایت این دو شرط است که فعالین سیاسی قادر خواهند بود از غلطیدن در دام سوریه ای شدن و انحلال طلبی اپوزیسیون،  که رژیم در پیش پای آنها و جنبش اعتراضی مردم نهاده است، اجتناب کنند.

نام یکی از این دو پروژه ساخته اطلاعات رژیم،” ایران یاران” است که من قبلاً در باره آن نوشته ام و پروژه دیگر جریانی است که “طبرزی” راه انداخته است. طبرزدی و ایران یاران  با یک سیاه بازی کاملاً حساب شده اطلاعاتی، اول سعی کردند برای همدیگر شناسنامه و اعتبارنامه سیاسی بسازند و سپس به دلایلی که فرصت شرح آن در این مقال نیست، جنگ زرگری را با یکدیگر شروع کردند که براساس این جنگ زرگری تقسیم کار نمودند. یکی در این سوی جبهه، جزء هواداران شاهزاده رضا پهلوی و دیگری در آنسوی جبهه مخالف  و منتقد وی به صحنه بیاید یا در صحنه بماند.

تردید ندارم آینده، به وضوح نشان خواهد داد که تک تک گزاره های فوق تا چه حد واقعی بوده و هستند و نیز تردید ندارم که نتیجه افتادن در چنین دامهایی برای اپوزیسیون واقعی و شخص شاهزاده سنگین هزینه خواهند بود.

نمی دانم تحلیل این دو جریان رژیم ساخته تا چه حد لازم و تا چه حد غیر ضرور است و آیا به بحث و نقد گذاردن جریاناتی که جایی در فضای سیاسی مملکت ندارند، نوعی مطرح سازی و آوازه گری ناخواسته به نفع آنها نیست؟ از این روی نمی دانم که این دو پروژه تا کجا پیش خواهند رفت و تا کجا نیاز به تحلیل افشاگرانه دارند ولی در یک امر تردیدی ندارم و آنهم این است که این دو سناریو یا پروژه، آخرین پروژه های تخریب با هدف درهم شکستن و انحلال اپوزیسیون و تهی کردن آن از معدود چهره های راهبردی اش  توسط دستگاه های اطلاعاتی رژیم نخواهند بود

حبیب تبریزیان    

رویاروئی ایدئولوژیک و آرایش استراتژیک: بخش سوم

Share Button

 بسیار مهم است که درک کنیم، بسیاری از عدم توافقات بین اپوزیسیون ناشی از رقابت های گروهی یا شخصی و در درجه دوم گفتمانی(دیسکورسیو) است. حال اگر جرایانها و شخصیتهای اپوزیسیونی این نسلی که در درون خود با همدیگر به نوعی آنتی پاتی دارند خود را بازنشسته اعلام کنند، حداقل، زمینه اختلافات موروثی، تاریخی و فرقه ای بین اپوزیسیون تا حدود زیادی از بین میرود و میدان برای ایجاد یک اپوزیسون تازه نفس باز میشود. اگر فرضاً من نوعی به این بسنده کنم که، بدون چشم داشت و بده بستان، فقط توان و امکانات خود را یک طرفه در پشت سر چهره هایی که تازه هستند بگذارم دیگر بین من و دیگران اختلافی نیست و زمینه ای هم برای جدال سیاسی نیست که سموم آن به اطراف، در فضای اپوزیسیونی پخش شود.

بحران اتوریته

در ادبیات سیاسی ما برخی واژه های خارجی بنیادی آنچنان به فارسی ترجمه شده اند که بار معنایی و تئوریک خود را از دست داده اند. واژه هایی مانند؛ اتوریته، دیکتاتوری، دموکراسی تا آنجا که به ذهن من در حال حاضر خطور میکند  از اینگونه میباشند.

من در این یادداشت به واژه اتوریته که در فارسی به اقتدار ترجمه شده است میپردازم. اقتدار بیشر باری نظامی، آمرانه و اِعمال جبر را به ذهن تداعی میکند. من به جای تعریف تئوریک این واژه سعی میکنم با ذکر نمونه هایی معنی این واژه را ملموس تر کنم. و این توضیح را هم بدهم که دلیل انتخاب این واژه ضروت درک صحیح  و مشترک از آن برای دریافت درست پیام یادداشتهای تحت عنوان فوق« رویاروئی ایدئولوژیک، آرایش استراتژیک» میباشد.

مثال: ـ عباسعلی؛ چوپان سابق ده که تا یک سال پیش هرکس از بالا به پائین به او می نگریستند، وقتی پس از یک دوره دو ساله آموزشگاه ژاندارمی، با یونیفرم ژاندارمری به ده برمی گردد، دیگر کدخدا و ارباب ده هم با احترام با او حرف میزنند.

پسر گورکن و غسال ده هم که همه توی سرش می زدند، وقتی به قم میرود و یکی دوسال دوره طلبگی می بیند، سواد دارهای ده هم پای منبرش با خضوع و خشوع می نشینند و به بافته های او گوش میکنند و با روضه اش به گریه می افتند.

یک معلم  همینطور، یک آخوند، یک دکتر در شنل دکتری، یک پلیس راهنمایی، مدیر مدرسه، پدر و مادر و بزرگان مورد احترام فامیل، یک کاپیتان تیم ورزشی و..، اینها همه اشکال گوناگونی از اتوریته هستند، که به زندگی روزانه مردم نظم میدهند و در طول تاریخ حافظ انسجام و استمرار بافتمان جامعه بوده و بخشی از روان جمعی ملت اند.

در میهن ما عبارت، رژیم مشروعیتش را از دست داده است، دیگر از دایره ادبیات سیاسی فراتر رفته و به عرصه محاوره عمومی رسیده است. مشروعیت سوزی نظام در حقیقت از دست رفتن اتوریته نظام و رهبر آن است. عباس عبدی تحلیلگر سیاسی اصلاح طلب بارها نوشته است که«… دیگر ملاط  زور مانع فروپاشی نظام شده است» و این حرفی درست میباشد.

اتوریته، حاصل ترکیبی از مشروعیت حقوقی، حقیقی یا سنتی و احترام است مثل رابطه یک شاگرد آهنگر و استاد آهنگر. ترکیب اتوریته در دموکراسی های نوع اروپایی با ممالک دیکتاتوری متفاوت می باشد. دراولی احترام به قانون برتری دارد و در دیگری ترس از قانون و ارگانهای حکومتی جای اتوریته (معنوی) را گرفته است که با تعریف هانا آرنت از این مفهوم مغایر است.  

هانا آرنت فیلسوف سیاسی پست مدرن قرن گذشته، در سلسله مقالات خود در کتابی با عنوان« بین گذشته و آینده»* در تعریف اتوریته میگوید«از آنجا که اتوریته همواره اطاعت را می طلبد، این امر باعث فهم نادرست از واژه اتوریته شده است که برخی آنرا نوعی از اعمال قدرت یا خشونت  منتهی به جبر تلقی میکنند حال آنکه اتوریته، بکارگرفتن هرگونه اهرم خارجی و اجبار را منتفی میکند. خشونت زمانی به میان می آید که اتوریته از کار افتاده است.    

هدف این یادداشت بررسی مشروعیت و اتوریته فروریخته رژیم نیست که دیگر به امری  بدیهی مبدل گشته و از ادبیات رسانه ای به دایره زبان محاوره ای مردم راه یافته است بلکه هدف این است تا نشان داده شود که این فقط اتوریته رژیم نیست که  طی این چهل سال برباد رفته و جای آنرا زور عریان سرنیزه گرفته است بلکه مخالفین رژیم هم  دستخوش زوال اتوریته شده اند، واقعیتی که خود را، در زمینگیر شدگی و علیلی اپوزیسیون سنتی و سابقه دار  نشان میدهد. اپوزیسیونی که بیشترشان یا اپوزیسیون رژیم شاه هم بوده اند یا ریشه در گفتمانهای آن دوران دارند.

هدف این است تا نشان داده شود، که با چنین اپوزیسیون مشروعیت و اتوریته سوخته ای، چگونه میتوان نیرویی اجتماعی بسیج کرد که این رژیم را به عقب براند و مهمتر از آن، آنرا از تخت به زیر کِشد.

وقتی هانا ارنت که یک  متفکر جامعه پیشرفته ای مثل آلمان، از زوال اتوریته حرف میزند، ما نباید زوال اتوریته در آلمان را با زوال اتوریته در مملکت خودمان یکی بگیریم. در آلمان، زوال اتوریته حاصل روند طبیعی پیشرفت جامعه و گذر از مدرنیته به سوی پسا مدرنیته است، مانند پیر شدن طبیعی یک آدم و مردن او. این مردن با جوانمرگ شدن در اثر خفگی یا سوء تغذیه همسان نیست.

هانا آرنت از کشانده شدن تردیدها و سرگشتگی های خاص جامعه مدرن، با ضعف و زوال اتوریته سنتی که مذهب و سنت (ترادیسیون) زیر بنای آنرا تشکیل میدهند سخن می گوید که این تردید و سرگشتگی خود را به عرصه سیاسی هم کشانده است. او میگوید اگر در گذشته از بین رفتن اتوریته، مذهب و سنت، مشغله فکری معدودی بود حالا این زوال، به پرسش بزرگ عموم مردم تبدیل شده است که میخواهند بدانند چه خواهد شد؟

او اضافه میکند که، سنت، همه ی گذشته نیست. از گذشته میتوان بسیاری چیزها را که به ما هویت مشترک و احساس تعلق داشتن را میدهند حفظ کرد و باید از اینکه نفی سنت به نفی همه ارزشهای گذشته منجر گردد اجتناب کرد.

در میهن ما ایران هم زایل شدن اتوریته به زوال اتوریته اولیاء، معلم و استاد، آخوند و ریش سفید محل و.. محدود نمانده است و اعتبار کل نهادهای مملکتی، بیشتر شخصیتهای مرجع درعرصه سیاسی، تربیتی، آموزشی نیز با بحران اتوریته روبرو هستند. یک دانشجو چگونه میتواند احترام “استادی وعلمی” برای استادی قائل شود که میداند او  دیپلم هم نداشته ولی با تقلب و زد و بند دکترا گرفته و با مدرک سازی استاد شده است. یک بیمار چگونه میتواند برای پزشکی احترام قائل شود که میداند او سهمیه ای وارد دانشگاه شده و سهمیه ای هم از آنجا فارغ التحصیل شده است بدون اینکه چیزی آموخته باشد؟!

بچه های یک خانواده چگونه میتوانند برای پدری احترام قائل شوند که توان تهیه غذای کافی برای آنها را ندارد.

سربازان ومردم چگونه میتوانند برای سرداران نظامی ای اتوریته قایل شوند که میدانند درجات آنها حاصل ولایتمداری و پارتی آنها در دستگاه حاکمه است و نه صلاحیت رزمی و آکادمیک نظامی آنها.

مردم چگونه میتوانند برای اپوزیسیونی احترام و اتوریته قایل شوند که میدانند اینها همان هایی هستند که مملکت را به این روز سیاه نشانده اند. مردم چگونه میتوانند به اپوزیسیونی اعتماد کرده و اتوریته آنرا بپذیرند درحالی که می بینند این اپوزیسیون ۴۰ سال با خود، در جنگ داخلی سیاسی است و در مورد اینکه حق با مصدق مرحوم و شاه نامرحوم بود، توی سر همدیگر زده اند و یک قدم مشترک نتوانسته اند علیه رژیم بردارند و دائم هم پسرفت داشته اند.

آری تردید و سرگشتگی دنیای مدرن ناشی از فروریزی باورهایی بود که صد ها نسل با آن باورها و آرمانها انرژی میگرفتند و حالا در چرخ سریع زمان، به یک باره نه برایشان مذهبی مانده است و نه آن حرمتی که به مراجع عرفی  خود داشتند و نه تاریخ گذشته دیگر در آنها احساسی از غرور می آفریند. عرصه سیاسی از آرمان گرایی تهی گشته است و جای آنرا، بالا و پایین رفتن قدری دستمزد و کاهش مقداری مالیات و.. گرفته است.

ولی ما مردم ایران و روشنفکران آن در نوجوانی، بهار را ندیده به پائیز و زمستان  پیری رسیده ایم. مذهب گریزی ما حاصل تکامل طبیعی و موزون فرهنگی و توسعه زیر ساخت های اقتصادی  و اجتماعی جامعه مان نیست بلکه نتیجه فساد و ستمگری بی سابقه ای است که در این حکومت آخوندی، سراپای دستگاه  مذهب و روحانیت متولی آنرا فرا گرفته است.

غَرَض پرداختن زیاد به اتوریته نبود، هدف این بود که گفته شود آنچه ما از آن به عنوان اپوزیسیون رژیم نام میبریم، در حقیقت یک قافله شکست خورده و اتوریته سوخته می باشد، که صرفِ سابقه مشارکت آن در انقلاب شوم ۵۷ برای از صحنه خارج شدنش کافیست و دلیل بیشتری برای این نتیجه گیری لازم نیست. و این شامل همه آنهایی میشود که درانقلاب شرکت داشته اند. باید طرحی نو درانداخت و نیروی نو و آزمایش نشده ای را به میدان فرستاد که ذهنیت مردم نسبت به آنها عاری از بد بینی و بی اعتمادی است.

به عنوان نتیجه گیری از این بحث پیشنهاد من به عنوان راقم این سطور به فعالین سیاسی ضد رژیم که وقت خود را در سرگرمی سیاسی تلف می کنند این است که، بجای صرف انرژی برای مطرح کردن خود،، انرژی خویش را صرف آن نسلی از اپوزیسیون این رژیم کنند که از آنها در ذهن جامعه تصویر منفی وجود ندارد. نسلی و چهره هایی که در خرابکاری نسل ما انقلابیون ۵۷  و براندازان رژیم شاه شرکت نداشته اند.

بسیار مهم است که درک کنیم، بسیاری از عدم توافقات بین اپوزیسیون ناشی از رقابت های گروهی یا شخصی و در درجه دوم گفتمانی(دیسکورسیو) است. حال اگر جرایانها و شخصیتهای اپوزیسیونی این نسلی که در درون خود با همدیگر به نوعی آنتی پاتی دارند خود را بازنشسته اعلام کنند، حداقل، زمینه اختلافات موروثی، تاریخی و فرقه ای بین اپوزیسیون تا حدود زیادی از بین میرود و میدان برای ایجاد یک اپوزیسون تازه نفس باز میشود. اگر فرضاً من نوعی به این بسنده کنم که، بدون چشم داشت و بده بستان، فقط توان و امکانات خود را یک طرفه در پشت سر چهره هایی که تازه هستند بگذارم دیگر بین من و دیگران اختلافی نیست و زمینه ای هم برای جدال سیاسی نیست که سموم آن به اطراف، در فضای اپوزیسیونی پخش شود.

من بابِ نمونه من فقط به یک مورد که نیوترال ترین چهره (بی طرف) سیاسی امروز در مملکت است اشاره میکنم، آقای محمد نوری زاد. چرا ما نباید او را هرچه بیشتر رسانه ای کنیم؟ تا شهرت او از درون لایه های سیاسی جامعه و جمعیت اینترنتی به مردم عادی برسد؟ نسرین محمدی؟ و دهها چهره دیگر. البته همانطور که گفتم اینها فقط  ارائه نمونه بود والی در صحبت از چهره سازی باید توجه داشت که برای چه کسی چه نوع چهره سازی می کنیم؟ مثلاً نباید تصور کرد که میتوان از یک ورزشکار یا یک هنرمند معروف که در لحظات حساس به رژیم اعتراض کرده اند، لیدر سیاسی ساخت. مردم ایران به همه نوع اشکال اعتراضی به رژیم از هر صنفی و شخصیت های نمادین  چنین اعتراضاتی نیاز دارد ولی مهمترین آنها لیدر سازی در سطوح مختلف برای هرم رهبری سیاسی کل جنبش ملی است.

یک رهبر سیاسی از درون چنین هرمی و توسط آدمهای متوسط سیاسی به جایگاه رهبری میرسند تا در آن جایگاه به حلقه مرکزی اتحاد مردم تبدیل گردند تا روزی که همه مردم مخاطب آنها شوند!.         

*

Mellan det Förflutna  och framtiden

بین گذشته و آینده  ص ۱۰۱ تا ۱۵۷ چاپ سوئد

Hanna Arendt

**********************************

توجه!

ر کانال تلگرامی سیمرغ به ما بپیوندید و همراه ما تلاش کنید تا بانگ اطلاع رسانی ما دامنه وسیع تری بیابد. تا صدا و پیام ما به تعداد هر چه بیشتری از هم میهنانمان برسد.

هدفی جز اطلاع رسانی به قصد افشای رژیم و طرفند ها و بدکرداری های آن نداریم!

پاینده ایران

CimorghIran@

تماس با کانال

cimorghiran@gmail.com

رویاروئی ایدئولوژیک، آرایش استراتژیک ـ بخش دوم

Share Button

محمد رضا شاه بی شک یک دیکتاتور بود ولی آنها که مخالف او بودند نه تنها بالذاته از او دیکتاتورتر و حتی فاشیست مسلک بودند بلکه از نظر گفتمان سیاسی و اجتماعی خود، درست بر عکس شاه، تا بن استخوان خود ارتجاعی بودند هرچند این ماهیت ارتجاعی خود را در قالب مفهوم سازی های گمراه کننده دموکرات نما و مدرن بیان میکردند.

مقدمه

به عنوان مقدمه بگویم که این سلسله نوشتار که بخشهای پایانی آن توضیح و تعریف ناسیونالیسم ایرانی خواهد بود، نه محض تخلیه فکری و ذهنی بلکه با هدف بستر سازی برای« پاسخی» به مسئله بسیار مبرم «چه باید کرد؟»، درگرداب سرنوشت شومی است که میهنمان به آن دُچار شده است.
به هیچوجه ادعای این را ندارم که«پاسخ» مندرج در این یادداشتها و گزاره های ارائه شده در آنها، کاملاً درست میباشند ولی قاطعانه اعتقاد دارم که اگر مبنای یک بحث نقادانه قرار گیرند، برآیند آنها، آن «پاسخ» قطعی، روشن و کارسازی خواهد بود که میهن و جامعه ما بدان نیاز حیاتی دارند.
کارل مارکس بر این عقیده بود که کارِ فلسفه، از پیش از سقراطیون تا دوران معاصر، توضیح جهان بوده است اما در دنیای مدرن سرمایه داری، وظیفه آن نه تنها توضیح بلکه تغییر جهان گردیده است. این حکم یعنی، در دوران مدرن، فلسفه به راهبُرد تغییر جهان واقعی تبدیل گردیده است. که البته منظور مارکس از جهان، در اینجا، جامعه بشری و فلسفه هم، ماتریالیسم دیالکتیک است که زیربنای مارکسیسم به عنوان یک جهان بینی ایدئولوژیک میباشد.
در ایران ما، حدود ۴۰ سال است که بیشترین حجم تحلیلهای سیاسی، یادداشتهای انتقادی و حتی کارهای سیاسی/هنری انتقادی انجام شده، روی افشای فساد، کاستی ها، جنایت ها، سوء مدیریت های رژیم متمرکز بوده است و تا امروز، همانطورکه در یادداشت «رژیم از مردم عبور کرده است» تحلیل و نتیجه گیری کرده ام، رژیم ازاینکه مردم از آن متنفرند و خواهان سرنگونی اش هستند دیگر چندان تره هم خُرد نمیکند و فقط فکر تثبیت وضعیت میدانی خود با تکیه بر زور و تطمیع برخی اقشار اجتماعی و دیوان سالاری امنیتی و نظامی است.
به جرأت میتوان گفت تا کنون، ظرف این ۴۰ سال، یک صدم آنچه به تعبیر مارکس، صرف توضیح رژیم و فجایع آن شده است، صرف یافتن یک پاسخ «رهیافتی» برای  تغیر، اصلاح یا سرنگونی آن به عمل نیامده است.
همه صاحب قلمان منتقد؛ از نردبان انتقاد از رژیم و افشای آن بالا رفته و بر سکوی اپوزیسیونی قرار گرفته اند بدون اینکه روزنه ای از معبرخروجی این تونل وحشت را نشان داده باشند.
در طول این ۴۰ سال اگر طرح یا برنامه ای راهبردی هم(چه درست و چه غلط) برای نحوه مبارزه با رژیم، در شبکه های دنیای مجازی نمودار گشته است، مورد بحث نقادانه که شرط یک نتیجه گیری می باشد قرار نگرفته است و هرکس بی خیال از اینکه دیگران چه میگویند فقط شنونده پژواک صدای خود بوده است.
پیشرفت اجتماعی، علمی، فنی و هنری در طول تاریخ بشر، حاصل استمرار، نقد و اصلاح بوده و «تجربه بنیاد» می باشند که بشر را به تمدن فعلی رسانده اند، ولی تلاش ما ایرانیها در عرصه سیاسی، چون جرقه های مقطعی و زود گذری بوده اند که هرگز نتوانسته اند با تداوم خود، آتشکده خردورزی پیشرفت، را شعله ور نگاه دارند و سریع آمده و تند به خاموشی رفته اند.
در دنیای ما، در عرصه علم و فن، و هنر هرکس آمده از تجربیات گذشتگان آموخته و در حد توان خود، بر میراث فرهنگ مادی و معنوی گذشته افزوده است.
اگر کسی مانند من؛ بگوید ۲ باضافه ۲ می شود ۵٫ فقط با نقد این حرف میتوان سرانجام با استدلال ریاضی ثابت کرد که نتیجه ۴ میشود نه پنج.
عاشق سلیقه خود بودن و چشم بستن بر خرد جمعی نقدبنیاد،  کمکی به گشودن راهی به سوی
پیشرفت باز نه میکند.


?انقلاب ۵۷ در تارپود ترکیب خود ایدئولوژیک بود?


همه گروهها و احزابی که، هریک سهمی درانقلاب ۵۷ داشتند، با پرتاب شدن از قطار آن، فریاد برآوردند که انقلاب از مسیر خود خارج شد و آزادی از بین رفت.
این پرتاب شدگان از قطار انقلاب، پس از حذف خود، رژیم را به مصادره انقلاب و خیانت به آرمانهای آن متهم میکنند.
من میخواهم نشان دهم که مردم ایران، اگر از اسلامگرایان و شخص خمینی به خاطر این انقلاب خشمگین باشند که قطعاً حق دارند، به خاطر قبضه کردن تمام عیار آن و حذف دیگران از گرودنه قدرت، باید از خمینی بسیار سپاسگزار باشند.
نسل روزنامه خوان دوران انقلاب باید به یاد بیاورد که در آغاز انقلاب، کُردهای مسلح حزب دموکرات و حزب کومله، فدائیان اقلیت و برخی گروه های چپ دیگر، انبارهای اسلحه پادگانها را غارت کردند و با شعار دموکراسی برای ایران و خودمختاری برای کردها برای مدتی حکومت محلی خود را برقرار ساختند.
چندی نگذشت که بین احزاب سیاسی مسلح آن دیار جنگ داخلی درگرفت. بین کومله با حزب دموکرات و فدائیان اقلیت با گروه های دیگر و هریک دموکراسی مورد تعریف خود را برحق و مال دیگری را باطل می دانست.
برای یک لحظه فکر کنیم که اگر خمینی با قاطعیت چنگیزی خود، این گروههای خود مختاری طلب و قانون گریز را سرکوب نمیکرد و اجازه میداد، در آن منطقه حوادث سیر دینامک خود را طی کنند و این احزاب تا جائی که میتوانند از همدیگر بکشند و بهر حامی خارجی که میل داشتند تکیه دهند چه سرنوشتی در انتظاراین بخش از مملکت ما بود.
در چنان صورتی، تصور این دشوار نیست که، خود این احزاب مسلح آنقدراز همدیگر و مردم عادی می کُشتند تا سرانجام، همان مردمی که بعدها کم یا بیش پشت سراین احزابِ مسلحِ  ایستادند و از آنها پشتیبانی کردند، ازفرط ناچاری دست به دامن آدم کُشان سپاه برای رهایی خود از دست این احزاب ناپدری بشوند.
فرض کنیم رژیم خمینی فعالیت های سازمان فدائیان خلق (اقلیت) و فدرالیست های مسلح ترکمان صحرا را سرکوب نمی کرد. باز فرض کنیم، رژیم مجاهدین خلق را سرکوب نمیکرد، حزب توده و اکثریت را سرکوب نمیکرد، جبهه آزادیبخش « الاحواز و عربستان جنوبی» را سرکوب نمیکرد تحریکات خسروخان قشقایی را در فارس سرکوب نمیکرد و.. . امروز مملکت ما چه وضعی میتوانست داشته باشد؟
و واقعبینانه به این نکته توجه کنیم که؛ همه این فرقه های سیاسی سرکوب شده توسط خمینی، زمانی دموکرات ، لیبرال و آزادی خواه شده اند که پشم جاه طلبی هایشان تا حدودی ریخته است و همزمان، قبله گاههای سیاسی/ایدئولوژیک جهانی آنان نیز، در مسکو، تیرانا و برلین هم فروریخته و دنیای امروز دیگر دنیای دو قطبی گذشته نیست. هرچند در این «نغییر رویکرد» امروزی اشان هم تردید جدی وجود دارد چون درعرصه عمل، نشانی از تغیر رویکرد ایدئولوژیک و جبهه گیری سیاسی در آنها دیده نمی شود.
گفته می شود که خمینی جنایت و کشتارکرد. در صحت این گفته یا اتهام کمترین تردیدی نیست ولی باید با یک نگاه واقع بینانه و نه احساسی پرسید: اگر خمینی با این گروهها این گونه سرکوبگرانه برخورد نمیکرد، اینها با این مملکت چه می کردند؟ اینها بین خود چقدر میتوانستند با هم مدارای سیاسی و فرهنگی کنند تا دموکراسی بسازند و نه از مملکت ما سومالی؟
انقلاب ۵۷ درب جعبه(َشّرِ) پاندرای* گفتمتان های ضد تاریخی اینها را گشوده بود و در صورت تاخیر در مهار آنارشیسم سیاسی و فرقه بازی آنها، یک حکومت،(چه رژیم خمینی یا پیوشه ای) به قیمت کشتاری به مراتب بیشتر، شاید میلیونی و حتی ده ها میلونی باید درب این جعبه شرآفرین را می بست.
از گروههای رسماً مخالف نظام می گذرم و به اصلاح طلبان میپردازم که امروزه درادعاهای لیبرال و مداراگر بودن؛ ولتر، روسو و جان استوارت میل را هم دیگر قبول ندارند! آنها هر روز از جعبه جادو یا شعبده بازی اسلامی خود، از خاطره های دست اول خود، از امام راحل برگ جدیدی رو میکنند که هدف آن مرحوم، این نبوده و آن بوده است. آنها اولاً فراموش میکنند که سخنرانیهای اوکه فقط به کشتن و خونریزی اشارت دارند هنوز در ذهن مردم هست و دوماً این نودموکرات شدگان، خود در بسیاری از جنایات خمینی شریک بوده اند و اگر مستقیم هم شریک نبوده اند، نان این سرکوبگری خونین خمینی را به صورتِ پاکسازی رایگان، ولی خونین میدان رقابت سیاسی از رقیبان دگراندیش خود به ارث برده اند، تا امروزکه، هم به عنوان مهره ذخیره رژیم هستند و هم به عنوان منتقدین رژیم، مُهر و جا نماز خود را در مسجدِ تغیرات سیاسی آینده پهن می کنند تا در صورت چرخش رویدادها نوبت پیش تازی را از دست ندهند، یک پا در درون رژیم و یک پا در بیرون آن یعنی در اپوزیسیون. یک ذو حاتین سیاسی که هم در میدان حاکمیت اسلامی حضور دارد و هم در میدان لیبرال دموکراسی فردا.


رژیم، انقلاب را از روز اول، اسلامی نام نهاد و با همین اسلامی کردن انقلاب، بزرگترین خشت اول استبداد دینی و آخوندی را نهاد. اگرتجربه این چهل سال  ماهیت انحصارطلب آنرا هم ثابت نمیکرد، پر واضح بود که در یک نظام سیاسی مبتنی بر اسلام، طبق همه احکام شرعی، و حتی فراتر از احکام اولیه آن، احکام ثانویه اش راه هر قرائتی برای سرکوب دگراندیشان و استقرار یک آپارتائید مذهبی /آخوندی باز گذارده شده بود.
قانون اساسی رژیم با شرط و شروط بسیار غامضی حقِ دگراندیشان را برای مشارکت در سرنوشت خود و جامعه ملحوظ داشته است ولی، زیر سرنیزه رژیم و شبکه های جاسوسی و دستگاه های تفتیش عقاید و گشت های خیابانی آن، این ملاحظات قانونی را میتوان به این تشبیه کرد که مثلاً بر سر درب یک حمام زنانه عمومی در شهری به غایت سنتی و ومذهبی مثل اصفهان یا جهرم، تابلویی نصب شود؛ با عبارت «ورود مردان هم آزاد است!؟»
شلاق زدنهای متخلفین از موازین«شرعی» و حتی اعدام برخی از آنها، سنگسار کردن زنان زانیه، از کوه پرتاب کردن(اعدام) برخی مجرمین، شلاق زدن مرتکبین شُرب، قطع کردن دست یا انگشتان دزدان (حتی در موردی در مازنداران، برای دزدیدن یک گونی برنج)؛ مجازاتهائی نبودند که فقط در ۳ دهه اخیراتفاق افتاده باشند این اتفاقات در طول آن دورانی رخ داده اند که این نودموکرات شوندگان اصلاح طلب در مرکز منظومه قدرت سیاسی بودند و هنوز به آخرین مدار صورت فلکی ساختار قدرت پرتاب  نشده بودند.
همه این اتفاقات دردناک زمانی رخ دادند که این اصلاح طلب شدگان امروز، در منظومه ساختار قدرت سیاسی و درعمده ترین بخش های ماشین سرکوب رژیم، یعنی سپاه و دستگاه های اطلاعاتی و دادگاه های انقلاب رژیم مستقیما شرکت داشتند.
در میان نیروهای آفریننده انقلاب شوم ۵۷، حتی برای نمونه یک نیروی سیاسی را نمی توان یافت که غیر ایدئولوژیک بوده باشد و یا درکی مدرن از دموکراسی و آزادیهای لیبرال دموکراتیک داشته باشد.
و بر حسب منطق قدرت سیاسی تاریخ ایدئولوژیهای مذهبی و سیاسی  نشان داده اند که، جریانهای ایدئولوژیک نه تنها در عرصه تقسیم  تعامل آمیز قدرت و مشارکت دموکراتیک سیاسی نمی توانند باهم، همزیستی داشته باشند بلکه حتی درعرصه جدال قلمی، رسانه ای و بحث های سیاسی هم تاب تحمل رقیب را ندارند و برای نشان دادن نابردباری این جریانها مدارک فراوان است.
اگر خطر اتمی شدن جنگ نبود، جنگهای مرزی بین اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و چین سوسیالیستی در اوایل دهه ۷۰ میتوانست به جای هزاران نفر، میلیونها کشته از دو طرف به جای بگذارد.
اگر استالین با اراده چنگیزی خود تروتسکیست ها و تروتسکی را نکشته بود و جناح تند روی بوخارین(رقیب استالین و عضو چپ روی حزب بلشویک) و فراکسیون  او را قلع و قمع نمیکرد، جنگ فرقه های کمونیستی در روسیه تا همین امروز هم ممکن بود با به جا گذاردن دهها میلیون کشته ادامه داشته باشد.
اگر ویتنام در جنگ خود با چین در اواخر دهه ۷۰ کوتاه نیامده بود جنگ بین این دو کشوراز دو طرف میتوانست میلیونها کشته به جای بگذارد.
اگر در سوریه، رژیم جلاد منش بشا راسد با قتل عام و بی رحمانه ترین بمبارانهای تاریخ، همه فرقه های مذهبی تروریستی را سرکوب نمی کرد، فرقه های مختلف اسلامگرا، میلیونها تن از همدیگر را می کشتند کما اینکه آنقدر که آنها در جنگهای بین خود از خودیها کشتند از نیروهای اسد نکشتند.
ایدئولوژیهای سیاسی خداگونه هستند و جزمی. و در یک اقلیم جز یک خدا نگنجد.
در بین گروهها و احزاب شرکت کننده یا مدعی شرکت در انقلاب ۵۷، تنها جریانی که ادعا میکند ملی گرا بود و لیبرال، جبهه ملی است که این جبهه اولاً فقط روی کاغذ و در خاطره پیران سیاسی، یک جبهه یا نیروی سیاسی بود و هست و در ثانی، همین جبهه به اصطلاح ملی، که پیشوای آن، دکتر مصدق، فقط نان انگلیس ستیزی اش را می خورد تا دموکرات و لیبرال بودنش را، یک جریان فئوال ناسیونالیست بود. کافیست به پشتیبانان و پایگاه اجتماعی او نگاه کنیم! بازار تهران و اصفهان و دیگر شهرها. ؛ رستوران دار معروف تهران که چلوکبابی داشت، شمشیری یکی از معروفترین حامیان مصدق بود.
مصدق با تکیه بر کدام نیروی اجتماعی، اگر هم می خواست، میتوانست مبلغ و پیش برنده دموکراسی باشد؟ آیا بازار تهران و فئودالها آن روز مملکت لیبرال دموکرات شده بودند یا مصدق، امروزه به دروغ  دمکرات و لیبرال معرفی میشود؟


مصدق کینه دربار و شاه را در دل داشت و روحانیت، جامعه سنتی و فئودالهای مرکزگریز و قانون گریز ایران هم با دربار پهلوی مخالف بودند. شهید سازی عاشورایی از مصدق و ۲۸ مرداد، فقط به قصد تخریب شاه انجام شد و می شوند و همه مخالفین رژیم شاه از هر فرقه سیاسی، مصدق را به امام حسین سیاسی خود تبدیل کردند تا یک توجیه معصومانه سیاسی علیه رژیم پهلوی داشته باشند و البته موفق هم شدند. و ملت ایران امروز نتیجه تلخ و تراژیک آن موفقیت شوم را می چشد.
پشت سر دکتر مصدق نه طبقه سوم مدرن بلکه بازار و بخشی از فتودالهایی ضد انگلیسی قرار داشتند که در زمان جنگ دوم برای آلمان هیتلری هورا می کشیدند.
جبهه ملی کپی ناقصی از جنبشهای ضد  استعماری جهان سومی ناسیونال فتودال، ایلی قبیله ای آسیا و آفریقا بود که برجسته ترینشان جنبش آزادی بخش الجزایربود.
جبهه ملی تا کنون نتوانسته است حتی دو جمله از مصدق انتشار دهد که او بر ضد مناسبات فئودالی، به نفع اصلاحات ارضی یا از آزادی زنان و حق رأی آنان و از آزادی احزاب سیاسی گفته باشد.
این جبهه تا مغز استخوان، پهلوی ستیز بود و پهلوی ستیزی را به ایدئولوژی خود تبدیل کرده بود. در مقطع انقلاب، جبهه ملی از چند بازنشسته سیاسی تشکیل میشد که آنها فرصت طلبانه تسلیم سیر حادثه ای شددند که از اتفاق آن غافلگیر شده بودند و به دنبال خمینی افتادند. آنها در امام سازی از این شیخ شیاد انتقام سیاسی خود را از شاه می جستند و نه سعادت ملی برای ایران را.
نتیجه گیری:
این بحث بسیار بیش از اینکه نوشتم می طلبد که فکر نمیکنم خواننده حوصله  خواندن بیشتر آنرا داشته باشد و من توان نوشتن بیش از این را.
به عنوان نتیجه گیری نهایی، باید گفت که انقلاب اسلامی با نیروهای ذخیره و شعارهایی به میدان آمد که در تمامیت خود، همگی ایدئولوژیک بودند. اگر خمینی جریانهای ایدئولوژیک رقبای خود را سرکوب نمیکرد، میهن ما قطعاً سرنوشت بهتری نمی توانست داشته باشد ولی این حکم ابداً نقش خونین و خون خوارانه خمینی را توجیه نمی کند.
این انقلاب بود که درب جعبه پاندورای* دروغ، فریب، وعده های توخالی مدینه فاضله اسلامی یا کمونیستی را به مردم داد و آنها را با فریب، علیه شاه به خیابانها کشاند.
در پشت سر این انقلاب هیچ گونه مطالبات رفاهی و ترقی خواهانه و اجتماعی وجود نداشت زیرا در این عرصه ها، ابتکار عمل کاملاً به دست دیکتاتورِ وطن پرست و ترقیخواه ایران، شاه فقید بود.
محمد رضا شاه بی شک یک دیکتاتور بود ولی آنها که مخالف او بودند نه تنها بالذاته از او دیکتاتورتر و حتی فاشیست مسلک بودند  و از نظر گفتمان سیاسی و اجتماعی خود، درست بر عکس شاه، آنها تا بن استخوان خود ارتجاعی بودند هرچند این ماهیت ارتجاعی خود را در قالب مفهوم سازی های گمراه کننده دموکرات نما و مدرن بیان میکردند.
تغیر سیاسی ای که با انقلاب ۵۷ رخ داد این بود که خونخوارترین فرقه از فرقه های مخالف شاه به قدرت رسید. تاریخ فرصت این را نداد تا دیگر مخالفان شاه نشان دهند که از خمینی بهترند یا بدتر ولی تاریخ جریانها و احزاب ایدیولوژیک، از فرنسه روبسپیر تا روسیه استالینی و چین مائو تسه تونگ، افغانستان حفیض الله امین و کامبوجیه پول پوت وینگ ساری کافی هستند تا بدانیم و حدس بزنیم که:
گربه مسکین اگر پر داشتی!
نسل گنجشک از زمین برداشتی
*
اپیمتئوس ، برادر پرومته، زنی خوشگل داشت به نام پاندورا. زئوس خدای خدایان یک جعبه قشنگ به او داده بودو به او گفته بود نباید درب آنرا باز کند. او هم این جعبه را به عنوان  همسرش به عنوان هدیه داد ولی به او گفت درب آنرا هرگز باز نکند ولی پس از مدنتی سرانجام کنجکاوی زنانه بر پاندوراغلبه کرد و او درب جعبه را گشود تا ببیند در آن چیست. از آن جعبه  شر خارج شد و دنیا را فرا گرفت. از اسطوره شناسی یونان. و این داستان به این اشاره دارد که شری که در اثر یک اشتباه به طور زنجیربه ای ایجاد میشود به آسانی جمع شدنی نیستو در داستان علاء الدین هم دیو از کوزه در می آید و …

 

**********************************

توجه!

ر کانال تلگرامی سیمرغ به ما بپیوندید و همراه ما تلاش کنید تا بانگ اطلاع رسانی ما دامنه وسیع تری بیابد. تا صدا و پیام ما به تعداد هر چه بیشتری از هم میهنانمان برسد.

هدفی جز اطلاع رسانی به قصد افشای رژیم و طرفند ها و بدکرداری های آن نداریم!

پاینده ایران

CimorghIran@

تماس با کانال

cimorghiran@gmail.com