Category: سیاسی – تحلیلی

یک تیر و دو نشان برای حل مسئله سپاه

Share Button


طرح آرمان امیری دایر بر خواست ادغام سپاه در ارتش و آزاد کردن مملکت و اقتصاد و سیاست آن از چنگال آهنین مافیای سپاه، طرحی است که نه تنها می تواند همه مخالفین نظام را حول محور خود متحد کند بلکه قادر است نیروهای بینابینی و حتی بخشی از اصولگرایانی را هم که سر در چپاولهای سپاه ندارند را به محور خود جذب کند. از همه مهمتر، این طرح قطعاً بازخورد مثبتی در بین نیروهای ارتش و حتی نیروهای انتظامی خواهد داشت.

کانال تلگرامی کلمه یادداشتی به قلم آقای آرمان امیری دارد با عنوان « یک تیر و دو نشان برای حل مسئله سپاه». با خواندن یادداشت فکر کردم نویسنده باید به جای «یک تیر و دو نشان» می نوشت«.. چند نشان»! چرا؟

نمی دانم که خود نویسنده به هنگام نگارش این یادداشت، خود به اهمیت و درستی مسئله ای که مطرح کرده است آگاه بوده یا نه؟ ولی من فکر میکنم که مسئله طرح شده در این یادداشت، یک تک خال بزرگ سیاسی است که در بهترین و مناسبترین شرایط سیاسی، اقتصادی و اجتماعی زمین زده می شود، البته اگر بازیگران مردمی میدان مبارزه سیاسی آن را خوب درک کنند و مهمتر اینکه آن را به شعار راهبردی خود در مبارزه سیاسی اشان تبدیل کنند.

من ضمن توصیه اکید مطالعه یادداشت آرمان، به همه کسانی که با حسن نیت این سطور را می خوانند، از آنها می خواهم بکوشند این شعار یا طرح راهبردی را هرچه وسیع تر در جامعه انعکاس دهند.

هیچ کس نه می تواند یک ران مرغ و یا یک بشقاب پلو را، ضربتی یک لقمه کرده قورت دهد چون نه فقط لذت مزه ران بریان و پلو را نخواهد چشید بلکه قطعاً خفه هم خواهد شد. این مثال ساده ترجمه عامیانه دو مفهوم تاکتیک و استراتژی در هر مبارزه ای می باشد که الف ـ با در مبارزه یا هر کوشش هدفمندی است.

مبارزه، بشمول مبارزه سیاسی، دارای دو وجه می باشد: ـ تاکتیک و استراتژی. تاکتیک یعنی لقمه لقمه خوردن و جویدن و قورت دادن و استراتژی یعنی خوردن همان بشقاب بزرگ پلو و ران بزرگ مرغ یا بره.

آنها که این قاعده ساده مبارزه را درک نمیکنند، فقط قربانیان میدان مبارزه هستند که در عمل آرمان سوزند نه آرمان ساز.

تبدیل کردن هر اعتراض مطالباتی به جنگ با رژیم و طرح شعارهایی با ماهیت براندازنده که اغلب از طرف برخی نیروهای سرنگونی طلب به اعتراضات خود انگیخته مردمی تحمیل می شود، نمونه بارز چنین کج اندیشی مبارزاتی می باشد.

یک مبارز یا حزب سیاسی باید برای رسیدن به هدف نهایی خود که هدف استراتژیک و حد اکثریتی اش میباشد، با توجه به آمادگی های اجتماعی و سیاسی، و در نظر گرفتن مجموعه شرایط،، هدفهای گام به گام، کوتاه مدت و میان مدت خود را برگزیند تا بتواند در رنگین کمان رنگارنگ سیاسی، بیشترین همپوشی های تاکتیکی را در جهت رسیدن به هدف استراتژیک خود بیابد.

یک مبارز سیاسی یا حزب باید بتواند با نیروهای دیگری که حتی نیم قدم همراهی نشان میدهند(در چارچوب اصول و هدف نهایی خویش) همراه شود.

تصور این نیست که ارتش جمهوری اسلامی تافته ای کاملاً جدا بافته از پیکر نظام و نیروهای مسلح آنست بلکه فقط ارتش به خاطر طبیعت نسبتاً حرفه ای اش در رابطه با دکترین امنیت ملی، قابلیت اصلاح و تبدیل شدن به یک ارتش ملی و غیر ایدئولوژیک را دارد در حالی که این خصوصیتی است که سپاه کاملاً فاقد آنست. مضافاً اینکه ارتش دست در رانت های نجومی سپاه ندارد.

لطف کرده این یادداشت را بازنشر کنید!    

یک تیر و دو نشان برای حل مساله سپاه

کلمه

آرمان_امیری

با قرار گرفتن نام سپاه در فهرست تروریستی آمریکا، برخی احزاب و جریاناتی که مدعی انتقاد از عملکرد سپاه بودند، با این توجیه که در برابر دشمن خارجی از نیروی داخلی حمایت می‌کنند، به حمایت از سپاه پرداختند. ادعای این گروه‌ها آن است که هرچند با رفتارهای داخلی سپاه مخالف هستند، اما در عرصه روابط بین‌الملل از آن دفاع می‌کنند. تعجب ما از همینجا آغاز می‌شود: آیا انتقادات به سپاه فقط در عرصه داخلی است؟ آیا هیچ جریانی از سیاست‌های منطقه‌ای اخیر انتقاد ندارد؟

با روی کار آمدن دولت احمدی‌نژاد، سیاست تنش‌زدایی دولت اصلاحات به کلی متوقف و حتی وارونه شد. اظهارات نسنجیده و ماجراجویانه او همچون ضرورت محو اسرائیل دقیقا همان مواردی بود که از جانب میرحسین موسوی در مناظره تاریخی مورد انتقاد قرار گرفت. موسوی بعدها در گفتگو با شبکه الجزیره نیز به صراحت تاکید کرد که از ابتدا با شعار نابودی اسرائیل مخالف بوده است. نشانه‌ای از نارضایتی او از رویکرد تقابل‌گرا و تنش‌زای منطقه‌ای. با این حال، اتفاقاتی که در سال‌های پس از ۸۸ در عرصه سیاست منطقه‌ای ما رخ داد، حتی به مراتب مخرب‌تر از نسنجیده‌گویی‌های احمدی‌نژاد بود.

با ورود سپاه به سیاست‌های منطقه‌ای کشور، اوضاع از اظهارات نسنجیده قبلی، به وضعیت «اقدامات نسنجیده عملی» وارد شد و نتایج ویرانگرش شدت بیشتری یافت. تقابل دو رویکرد تهاجمی از جانب ایران و عربستان وضعیت خاورمیانه را به جایی کشاند که بسیاری از آن با تعبیر «جنگ نیابتی» یاد کردند. در چنین شرایطی، تروریست خواندن سپاه پاسداران، هرچند می‌تواند نقطه اوج فشارهای آمریکا به شمار آید، اما بدون شک فقط یک حلقه در زنجیره انزوای منطقه‌ای ایران است.

به هر حال، صورت مساله امروز مشخص است. نام سپاه در فهرست تروریستی قرار گرفته و این یعنی افزایش فشارهای تحریمی بر کشور. حال به نظر می‌رسد، جریانات سیاسی رسمی ما فقط دو راه پیش روی نظام می‌بینند:

نخست اینکه با پذیرش پیش‌شرط‌های سنگین وارد مذاکره با آمریکا شود و احتمالا امتیازات گسترده‌ای را تقدیم کند که سپاه را از این فهرست بیرون بکشد.

دوم اینکه وارد لاک دفاعی شده و عواقب رو به گسترش فشار اقتصادی و حتی امنیتی را بپذیرد. فشاری که تا همین جای کار نیز کمر اقتصاد کشور را خرد کرده است و از تحمل جامعه خارج شده.

طبیعی است که اگر مساله را در همین دوگانه خلاصه کنیم، با توجه به نامعلوم بودن سرنوشت مذاکره، بخش بزرگی از نیروها مقاومت را ترجیح بدهند که البته تکلیف آن هم مشخص نیست. یعنی این نگرانی وجود دارد که بعد از مدتی که اوضاع اقتصادی از این هم بدتر شد، از موضع ضعف بیشتر وارد میز مذاکره شود. یعنی مصداق همان قضیه «خوردن چوب و پیاز و پس دادن پول». ما اما راه حل سومی را پیشنهاد می‌کنیم که می‌تواند این دوگانه شوم را بر هم بزند.

از مدت‌ها پیش زمزمه‌های ضرورت بازنگری در قانون اساسی گسترش یافته است. حتی شخص رهبری نیز در مواردی به چنین تغییراتی چراغ سبز نشان داده‌اند. مساله‌ای که باقی مانده این است که هنوز هیچ نیرویی، پیشنهاد شفافی برای این تغییر در قانون اساسی ارائه نکرده که هم در چشم‌انداز آینده‌ کشور مطلوب به شمار آید و هم دقیقا توضیح بدهد که با این تغییر، چطور مشکلات کوتاه مدت ما برطرف می‌شود. ما اما گمان می‌کنیم، حداقل یک مطالبه بسیار مشخص وجود دارد که به این پرسش‌ها پاسخی صریح و مشخص می‌دهد: «ضرورت ادغام سپاه در ارتش».

بدون تردید در چشم‌انداز بلند مدت نمی‌توانیم کشور خود را آزاد، دموکراتیک و پیشرفته تصور کنیم، مگر آنکه قانون اساسی ما صراحتا بر ضرورت بازگشت تمامی نیروهای مسلح به پادگاه‌ها تاکید کند. از سوی دیگر، حال که دشمنان کشور، برای اعمال فشار به ما، عملکرد منطقه‌ای سپاه را مورد هدف قرار داده‌اند، با انحلال سپاه و ادغام آن در ارتش، می‌توان با حذف سپاه، بدون هیچ گفتگو و چانه‌زنی بی‌موردی، این بهانه را به کل از دست دشمنان خارج کرد.

طرح مطالبه ادغام سپاه در ارتش، می‌تواند مصداق تبدیل یک تهدید به فرصت باشد تا بتوانیم در بدترین شرایط، با یک تیر دو نشان بزنیم: گرفتن بهانه از دست دشمن خارجی و تصفیه و سالم‌سازی فضای سیاسی و اقتصاد داخلی./مجمع دیوانگان

https://t.me/divanesara/831

✅@kaleme

واکنش های ترس آلود رژیم در برابر تهدیدات ترامپ

Share Button

آیا این به این معنا نیست که اگر آمریکا فشار را بردارد؛ «تابوی مذاکره» شکستنی میشود؟ مثلاً ناو گروه خود را از تنگه هرمز وارد خلیج ما نکند و قدری آنطرف تر آنها را در خلیج عدن پارک کند! یا برای تعدادی از ممالک خریدار نفت ایران  استثناهای جدیدی قائل شود تا مقداری دیگر نفت از رژیم بخرند؟ هریک از چنین گذشت هایی از طرف آمریکا می توانند به برداشتن فشار تعبیر شوند تا کلاه شرعی دوخته شود!

در یادداشتی به تاریخ ۱۶ اردیبهشت؛ نوشتم که رژیم از تهدید ترامپ و عزیمت ناوگروه لینکن به منطقه هراسان شده است. طی ۶ روز گذشته انتظار میرفت به سیاق معمول در رفتار رژیم در چنین مواردی، تهدید های نظامی متقابل از سوی رهبر و سران سپاه به عمل آید ولی نه تنها رژیم واکنش تهدید آمیز« نظامی» از خود بروز نداد بلکه تقریباً سعی کرد و می کند تا حد ممکن، ساکت بماند. اگر اظهار نظری هم از سوی برخی مانند ظریف یا روحانی میشود ابداً شباهتی به آنچه همین ها تا چند ماه پیش می گفتند ندارند.

هم ظریف و هم روحانی، در واکنش به تهدیدهای مشابه ترامپ دریک سال گذشته با لحنی نظامی گرانه گفتند که اگر نفت ایران از تنگه هرمز عبور نکند نفت دیگران هم عبور نخواهد کرد. تهدیدی که معنایی جز بستن آبراه هرمز نداشت. و این تهدیدها علاوه بر تهدیدهای موشکی سران سپاه دایر بر این که؛ ما چنین یا چنان میکنیم ـ می کوبیم و با خاک یکسان میکنیم و.. ، بود.

اما طی روزهای اخیر به یکباره زبان تهدید و ستیزه جوئی از ادبیات رژیم حذف شده است و تنها اظهار نظری که شد، سخنان شعارگونه خطیب نماز جمعه  اصفهان آیت الله سبحانی بود که گفت:« ناو میلیاردی آبراهام لینکُن با یک موشک غرق میشود» که اینهم فقط یک اظهار نظر بود تا تهدید..

چنین به نظر میرسد که فرماندهان سپاه رهنمود گرفته اند زبان به تهدید باز نکنند و حتی ابداً اظهار نظر سیاسی نکنند و وظیفه تهدید متقابل یا اظهار نظر را به خطیبان نماز جمعه واگذار کنند که رژیم  مسئولیت اظهارات آنان را ندارد.

تنها کسی از سپاه که در مورد تهدیدات التیماتوم وار آمریکا اظهار نظر کرد، سردار یدالله جوانی بود که گفت: «ایران زیر فشار تن به مذاکره نمی دهد».

چند روز پیش، هم جواد ظریف و هم روحانی نیز با زبان دیپلماتیک و تعیین شروطی گفتند که ایران آماده مذاکره است. روحانی مشخصاً گفت ما مذاکره می کنیم ولی در چارچوب برجام.

اولین پرسش در این رابطه این می باشد که مگر نه اینکه هم خمینی در زمان خود و هم خامنه ایی بارها صراحتاً مذاکره با آمریکا را کلاً منتفی اعلام کردند؟ و مگر نه این است که در متن تحولات جاری، «مذاکره» فقط مذاکره با آمریکا معنی میدهد و نه با آلمان و فرانسه و روسیه!

چه اتفاقی افتاده است که سردار سپاه جوانی دیگر مشکلی با مذاکره با آمریکا نمی بیند مگر فقط برداشتن فشار!  تازه کدام فشار؟ و برداشتن فشار تا چه حد و تا کجا ؟ تا کلاه شرعی و ولایی برای نشستن تسلیم آمیز پشت میز مذاکره ای که ترامپ و پمپئو دستور جلسه آن را قبلاً تعیین کرده اند دوخته شود!

آیا این به این معنا نیست که اگر آمریکا فشار را بردارد؛ «تابوی مذاکره» شکستنی میشود؟ مثلاً ناو گروه خود را از تنگه هرمز وارد خلیج ما نکند و قدری آنطرف تر در خلیج عدن پارک کند! یا برای تعدادی از ممالک خریدار نفت ایران  استثناهای جدیدی قائل شود تا مقداری نفت از رژیم بخرند؟ هریک از چنین گذشت هایی از طرف آمریکا میتوانند به برداشتن فشار تعبیر شوند تا کلاه شرعی دوخته شود!

یکی یا دو ماه پیش هم سردار حاج قاسم سلیمانی که دائم از نابودی اسرائیل و در هم کوبیدن متحدین منطقه ای آمریکا  دم میزد، نیز گفت« تحت شرایط فعلی، مذاکره یعنی تسلیم». و این یعنی مشروط کردن «عدم مذاکره با آمریکا» برای رژیم به  شرایط و مسائلی که جنبه بنیادی و آیینی ندارند. در صورتی که در دکترین و فلسفه سیاسی و اعتقادی رژیم، تابوی مذاکره با شیطان بزرگ  شکستنی نیست و  منع شرعی و اعتقادی دارد.

کافیست فرد سری به سایتهای وابسته به حلقه مرکزی قدرت و به ویژه ۳ سایت پادگانی، تابناک، تسنیم و فارس نیوز بزند تا سریعاً متوجه غیبت اظهار نظرهای سرداران سپاه و حتی فرماندهان ارتش و شخص وزیر دفاع، سرلشکر حاتمی که گاه گاهی در عربده کشی ضد آمریکایی/ ضد اسرائیلی از سرداران سپاه عقب نمی ماند در سرتیترهای آنها بشود.

در شرایطی که عزیمت ناوگروه« آبراهام لینکُن» به منطقه و عبور آن از تنگه هرمز، تیتر درشت یا سر تیتر هر روزه همه رسانه های دنیا شده است، رسانه های حکومتی اخبار آنرا چنان بدون تفسیر و تحلیل مانند یک خبر خارجی دست دوم منعکس میکنند که گویی ربطی به رژیم نه دارند.

اما در این رسانه ها تهدید های نوع جدیدی که حاکی از استیصال و انفعال رژیم هستند جای تهدید های موشکی یا بستن تنگه هرمز را گرفته اند.

بطور نمونه عباس عراقچی  معاون سیاسی وزارت امور خارجه دیروز گفت:« اگر تحریمها تشدید شوند ممکن است از افغانستانی ها بخواهیم ایران را ترک کنند.». وصل کردن افغانستانی های مقیم ایران به تحریمها و قربانی نشان دادن مظلوم نمایانه آنها به دلیل تحریم ها، واکنشی هم استیصال آمیز است و هم نشانه این که چگونه رژیم مسائل انسانی را به ابزار فشار سیاسی تبدیل میکند.

عباس عراقچی نمی گوید اگر تحریمها زیاد شوند مجبوریم از مخارج نجومی نظامی و موشکی و هسته ای خود، که امروزه در برابر تهدیدهای آمریکا علیل و ذلیل هم  شده اند می کاهیم تا هم دهان آمریکا را با گرفتن بهانه از دستش به بندیم و هم میلیاردها دلار صرفه جوئی کنیم! او نمی گوید اگر تحریمها از درآمد ارزی ایران بکاهند، رژیم مجبور می شود  از پرداختهایش به حزب الله لبنان، حماس در غزه، حوثی های یمن و تروریستهای شیعی بحرین و عراق و .. ، بکاهد!

هنوز مرکب اظهار نظر عباس عراقچی خشک نشده بود که سرمقاله نویس سایت پادگانی تابناک، در اشاره به حرفهای عراقچی، در لفافه ای که چندان پنهان کننده نیست، غرب را تهدید کرد که ایران جلوی سیل مواد مخدر، تروریست و مهاجران از افغانستان به اروپا را باز میکند چون در صورت ادامه تحریم ها دیگر نمی تواند از پس هزینه این جلوگیری برآید.

مقاله نویس تابناک مانند کسانی که در خزینه حمام آواز می خوانند و از صدای خود خوششان می آید، می نویسد؛ ایران در عراق و سوریه علیه داعش جنگید، و سالیانه کلی خرج میکند تا سیل مواد مخدر راهی اروپا نشود و با به کار گرفتن افغانی ها و ایجاد شرایط زندگی برای آنها در ایران  مانع مهاجرتشان به اروپا شده است.

این نویسنده اگر معلومات زبانی خواندن رسانه های دنیا را داشت، درک میکرد که خود رژیم ایران و حزب الله لبنان و سپاه پاسداران  از متهمین درجه یک قاچاق مواد مخدر به غرب هستند. و این، ایران و سوریه بودند که با زمینه چینی و کانال سازی، صدها هزار پناهجوی سوری را روانه اروپا کردند تا ممالک اروپایی حامی اپوزیسیون سوریه زیر فشار قرار دهند.

تا آن جا که  به مبارزه با داعش مربوط می شود، حداقل در سوریه خبری از جبهه ایران و حزب الله علیه آن نبود بلکه اینها علیه اپوزیسیون میانه روی سوریه به سود رژیم مردم کُش اسد جنگیدند تا صحنه مبارزه، کاملاً به دست القاعده و داعش بیفتد تا دنیا و مردم سوریه مجبور شوند  بین مار غاشیه دمشق و عقرب جرّارِ جهادیون به مار غاشیه(رژیم اسد) تن در دهند.

مقاله مورد اشاره تابناک ارزش نقد ندارد و فقط به لحاظ درک روانشناسی ترس زدگی رژیم و نشان دادن آویخته شدن استیصال آمیز آن به ابزارهایی غیر متعارف در مناقشه کنونی با آمریکا شایان توجه می باشد.

در رابطه با تهدید غرب به روانه سازی سیل مواد مخدر، باید بگویم این اولین بار نیست (البته این بار بسیار ظرف تر) که رژیم غرب را تهدید به روانه سازی سیل مواد مخدر میکند. قریب ۱۰ ـ ۱۲ سال پیش، در دوران احمدی نژاد که تازه قطار تحریمهای شروع شده بودند و هنوز هیچ خبری از داعش و اینهمه مهاجر افغانی هم نبود، یکی از همین خطیبان نماز جمعه  تهدید کرد که ایران میتواند غرب را غرق در مواد مخدر کند. این مطالبی بود که خود (نویسنده این سطور) خود در یکی از همین رسانه های دولتی خواندم. منتها هرگز به فکر نیفتادم تا آن را ثبت کرده و نام گوینده را به خاطر بسپارم.

………………………………………………………………….

نمونه ای از کلاه شرعی:

روزنامه ابتکار:

«اگر هدف ترامپ از خروج از برجام را فقط مخالفت با دموکرات‌ها در سیاست داخلی امریکا بدانیم، آنگاه معقول است که مانوری بدهیم (و حتی امتیازکی)، اما به پیمانی برسیم که در قوه مقننه امریکا تصویب شود و پرونده اتمی ایران را مختومه کند. مذاکره برای این هدف معقول است.»

ایرنا:

در پی پاسخ جمعی از مسئولین آمریکایی به تهدیدهای شماری از مقامات نظامی و کشوری ایران مبنی بر بستن تنگه هرمز و اعزام ناو هواپیمابر «لینکلن» به خلیج، خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی ایران در گزارشی از رویکرد «صلح و امنیت» تهران سخن گفت.

تسنیم:

مالکی: تهدید ایران ناقض قوانین بین المللی است؛ ملت ایران تسلیم ناپذیر است

مالکی: تهدید ایران ناقض قوانین بین‌المللی است؛ ملت ایران تسلیم‌ناپذیر است

رئیس ائتلاف دولت قانون در عراق تأکید کرد: رویکرد اعمال زور و تهدید علیه کشور همسایه ایران نقض آشکار قوانین بین‌المللی و اراده یک کشور مستقل دارای حاکمیت و تعدی آشکار به یک ملت مسلمانِ تسلیم‌ناپذیر است

………………….

فارس نیوز:

تأکید سیاسیون عراق بر لزوم حل اختلافات تهران و واشنگتن از طریق گفت‌وگو

رئیس ائتلاف «دولة القانون» و رهبر جریان «الحکمه» ضمن انتقاد از سیاستهای قلدرمآبانه ایالات متحده آمریکا تأکید کردند که تنش کنونی بین ایران و آمریکا باید از طریق مذاکره و گفت‌وگو حل شود.

*******************************

CNN

Trump Flashes art of the deal..

نگاهی به اوضاع منطقه و موج دوم بهار عربی

Share Button

نخستین موج بهار عربی  خودجوش و از خیابانها آغاز شد و در ممالک محافظه کار عرب، این موج توسط فرمانروایان این ممالک به تخته پرشی برای  اصلاحات بنیادی تبدیل گردید که همچنان ادامه یافته و تعمیق میشود. دومین موج بهار عربی با سازماندهی (و نه خود انگیخته و بی نظم) و تقریباً بی خشونت انجام گرفته که همچنان در جریان میباشد و یکی از ویژگی های عمده آن نقش ضعیف و رو به کاهش اسلامگرایان در آنهاست زیرا که مردم این کشورها اسلام حکومتی و سیاسی را هم در داخل کشور خود و هم در منطقه دیده اند و به آثار فلاکت بار آن آگاهند.  

اگر بخواهیم یک ویژگی عام برای تحولات جاری در منطقه، از خاور میانه تا شمال آفریقا قائل شویم این ویژگی چیزی جز شتاب گیری افول اسلام سیاسی نیست؛ چه در شکل القاعده ای و طالبانی اش، چه نوع فقاهتی شیعی ایرانی آن و چه اخوان المسلمین ـ ی آن در ترکیه یا قطر.

پارادوکس این ویژگی در این است که پیشقراولان این موج ضد اسلامگرایی که به افول آن شتاب میدهند، ممالک یا شخصیت هایی هستند که خود از مراکز و مراجع اسلامی می باشند. مصر و ژنرال سیسی (سنتی و مذهبی) و ملک سلمان به عنوان متولی حرمین شریفین در سعودی محافظه کار.

برای توصیف سرنوشت بنیادگرایی اسلامی، از اوج تا حضیض امروزی اش، که در ۴ دهه کنونی به خشن ترین موج تاریخی تروریسم در جهان از یک سو و روی کار آمدن رژیمهای فرقه ای و مردم کُشی چون طالبان در افغانستان، خمینی و خامنه ای در ایران، ژنرال نمیری و عمر البشیر در سودان منجر شد؛ مناسبترین روش، تشبیه و مقایسه  رویاروئی فردی جوانسال و فردی رو به کهولت جسمی و فکری می باشد. اولی در آغاز بالندگی جسمی و فکری خود قرار دارد و دومی در آستانه کاهندگی و افول جسمی و فکری.

روی کار آمدن رژیم آخوندی در ایران اولین تجربه بشر در دوران معاصر بود که طی آن روحانیت جاه طلب شیعی، با تبدیل دین و مذهب و مقدسات به ابزار سیاسی، توانست در مملکتی بزرگ و پر جمعیت به قدرت سیاسی چنگ اندازد و القاعده و طلبان با همین ابزار توانستند از درون تضاد بین نیروهای مدرن با نیروهای غرب ستیز در جوامع خاورمیانه، با برجسته سازی تعارضات فرهنگی آنها و تجهیز آن با تیزاب دین و آئین یارگیری کنند.

در بدو ظهور این فاز از پیدانش و نمو اسلام گرایی حریفان مدرن آن، چه دموکراسی های غربی و چه اقشار مدرن خود ممالک گرفتار شده در چنبره اسلامیسم تجربه رویارویی با این هیولای تاریخی را نداشتند ولی دوران این بی تجربگی دیگر سپری شده است.

ولی با گذشت زمان، نه تنها نیروهای بنیادگرا تحلیل می روند بلکه از آن سو، نیروهای مدرن و تجدد طلبی که آماج تهاجم این نیروهای مخرب تاریخ گردیده اند، در پیکار با آن و روشهای نامتعارفش تجربه کسب کرده و با گذشت زمان، تواناتر  شده و موازنه را بطور قاطع در تمامی عرصه به سود خویش و آرمانهای ترقیخواهانه خود تغییر میدهند.

از افغانستان شروع کنیم: ـ ۱۸ سال پیش که نیروهای آمریکا و ناتو برای ساقط کردن طالبان و درهم کوبیدن پناهگاه القاعده وارد افغانستان شدند، فقط این نیروها بودند که سنگر به سنگر با طالبان و القاعده می جنگیدند و پیش می رفتند و چیزی به عنوان دولت و ارتش ملی وجود نداشت. ولی امروز، ارتش منظم و ملی افغانستان، هرچند هنوز پرتلفات، ولی سهم اصلی را در جنگ با طالبان به عهده دارد و از درگیری منظم طالبان هم با آن خبر چندانی نیست بلکه آنها به عملیات تروریستی روی آورده اند که حاکی از ضعف آنها می باشد.

با گذشت زمان ارتش ملی افغانستان قوی تر و طالبان رو به ضعف میرود و جاذبه دینی خودش را هم از دست میدهد.

در ترکیه: ـ اخوان المسلمین ترکیه به رهبری ارودوغان در کسوت حزبی به ظاهر مدرن(عدالت و توسعه)، قریب ۱۵سال پیش با گفتمان اسلامیستی مدرن نما قدرت حکومتی را به دست گرفت.

شکست اردوغان و حزبش در انتخابات محلی اخیر و تصرف شهرداریهای بزرگ شهرهایی مانند استانبول، آنکارا و ازمیر، به معنای  برباد رفتن رویاهای اتومانی آنها می باشد که با شکست توطئه آنها در سودان، لیبی و سوریه تکمیل خواهد شد.

افزایش نرخ بیکاری به سطح کم سابقه بیش از ۱۵%، تورم بالای ۲۰%، سقوط ارزش پول ملی (لیره) به یک سوم ارزش ۵ سال پیش و دو سوم یک سال پیش (۱ = ۵٫۹۵)، فقط سیر احتضار گریز ناپذیر اردوغان و رژیم او را نشان میدهند.

و آخرین ضربه را هم هفته پیش، داود اوغلو نخست وزیر و و وزیر خارجه سابق و از اعضای مرکزی حزب «عدالت و توسعه» به اردوغان و حزب عدالت و توسعه وارد ساخت. او در یک نامه ۱۵ صفحه ای که در فیس بوک درج شد، رهبری حزب و اردوغان را متهم کرد که در کشور استبداد برقرار کرده و جامعه را دو تکه کرده اند و کشور را بسوی فقط و فلاکت اقتصادی کشانده اند..

پیش بینی ها این است که این موضع داود اغلو و موضع مشابه عبدالله گُل، یکی دیگر از روسای جمهور سابق و عضو مرکزی حزب عدالت و توسعه، مقدمه ای برای انشقاق در حزب عدالت و و توسعه می باشد.

با توجه به پرونده سنگینی که اردوغان و باند او از نظر قانون شکنی نزد اپوزیسیون و مردم و جامعه جهانی دارند، ساقط شدن او پیش از خاتمه دوران ریاست جمهوریش چندان نامحتمل به نظر نمی رسد و در صورت برافتادن از تخت حکومتی، بی شک جای او در زندان خواهد بود.

در هرحال گفتمان اسلامی اردوغانی دیگر رنگ باخته است و افول سریع ستاره اقبال آن نیز آغاز شده است.

در زمینه دردسری که او با دخالت در سوریه و شراکت با روسیه در آن کشور، و با خرید موشکی اس ۴۰۰ از روسیه برای خود ایجاد کرده است، گفتنی زیاد است که در اینجا مجالش نیست..

در یمن: ـ روزی که ارتش های دولتهای ائتلافی به رهبری عربستان وارد عدن و جنوب یمن شدند، منطقه ای نبود که یا در اختیار حوثیها و یا القاعده نباشد ولی امروز بیشترین سهم جنگ ضد حوثیها را ارتش جدید یمن به عهده دارد که بیشترین بخش کشور را از آنها پس گرفته و القاعده را تا حدود زیادی سرکوب کرده است. ممکن است جنگ داخلی یمن و قلع و قمع شورش حوثیها زمانی دیگر طول بکشد ولی در شکست قطعی آن شکی نباید داشت که در واقع شکست دیگری برای  ماجراجوئیهای منطقه ای سران رژیم اخوندی ایران خواهد بود.

این ارتش با برخورداری از لوژستیک اطلاعاتی آمریکا و حمایت مستقیم ائتلاف عربی به رهبری سعودی بر حوثی ها فرادستی قاطع دارد و اگر پیشروی آن به کندی انجام می شود ناشی عقب ماندگی جامعه و بافت قبیله ای، کوهستانی بودن منطقه و فقدان خطوط  مواصلاتی مدرن می باشد. در هر حال نمودار مبارزه در این کشور بطور قاطع بر فرادستی ارتش دولت قانونی یمن دلالت میکند.

در سخن از ایران و چالشگری های ضد اسرائیلی ضد آمریکائی آن؛ هیچ نشانه هایی بهتر از مواضع ضد و نقیض خود مقامات ایران نیست. از یکسو خامنه ای از امکان صدور نفت به هر میزان که بخواهد دم میزند که با لحن گلایه مندانه  و ملایم وزیر خارجه، ظریف و شیخ حسن در برخورد با این مسئله از سوی دیگر در تباین می باشد.

از یک طرف سران نظامی رژیم هنوز عربده کشی میکنند ولی از آزمایشهای موشکی و مانور های تحریک آمیز قایق های سریع السیر سپاه در خلیج فارس خبری  دیگر خبری نیست.

خامنه ای در یک سخنرانی غرا، پیش از خروج آمرکا از برجام، گفت: «من به سازمان انرژی هسته ای دستور  میدهم از همین حال تهیه و راه اندازی۱۹۰۰۰۰ هزار سانتریفیوژ جدید راتدارک ببیند.» کلیپ را حتماً ببینید!. ولی از انجام این تهدیدات خبری نشد و نیست.

رویترز امروز ۲۹ آوریل، سخنان ظریف را گزارش کرده است که میگوید:« خارج شدن از برجام فقط یکی از گزینه های ایران در برابر تحریمهای آمریکا است.» دو روز قبل او گفت« آمریکا با زبان تهدید نمی تواند ایران را وادار به مذاکره کند.»* معنای تهدید اول ظریف این است که او آخرین کارت بلوف رژیم را در یک بازی باخت شده بر زمین میزند و دومین اظهار نظر او به معنای اینست که اگر آمریکا تهدید نکند، راه مذاکره با ایران باز می شود. علامتی که مغایر با اظهارات صریح رهبری و همه دولتمردان رژیم و فلسفه سیاسی اعتقادی آنها دایر برعدم مشروعیت مذاکره با آمریکاست.

صندوق ذخایر ارزی رژیم کاملاً خالی شده است و عدم تمدید استثناء های خرید نفتی آمریکا، حاکی از اعتماد به نفس مقامات آمریکایی در این زمینه است و در این تحریمها حتی چین و عراق و ترکیه هم علیرغم اظهارت شفاهی مخالفشان،در عمل با تحریم ها همراهی کرده اند. فروش نفت ایران اگر به صفر نرسد، سقف آن از چند صد هزار بشکه؛ آنهم بطور قاچاقی در بازار سیاه و با دادن تخفیفهای بسیار بالاتر نخواهد رفت که به زحمت کفاف واردات کالاهای استراتژیک مورد مصرف مردم را خواهد داد و چرخ اقتصاد بیش از اینکه از کار افتاده است از حرکت باز خواهد ایستاد.

همین امروز رویترز در گزارشی اطلاع داد رئیس جمهور آمریکا، دونالد ترامپ و نخست وزیر ژاپن، شینزو آبه روی به صفر رساندن صادرات نفت ایران به توافق رسیده اند. و علاوه بر عربستان و امارات که  قبلاً و بارها آمادگی کشورشان، برای جبران کمبود احتمالی نفت ناشی از حذف صادرات ایران به بازار جهانی اطمینان داده بودند، عراق هم دیروز اعلام کرد که میتواند عدم عرضه نفت ایران و کمبود احتمالی نفت در بازار جهانی را با رساندن تولید خود به ۶ میلیون بشکه در روز، جبران کند.

از موضعگیری عربستان و امارت در برخورد با تحریمهای ایران و جبران کمبود عرضه نفت ایران نمی توان متعجب شد ولی عراق!؟ که رژیم در تبلیغات خود آنرا جز مستملکات خود در منطقه میداند، چی؟

در اشاره به تحولات جاری در شمال آفریقا: ـ لیبی، سودان و الجزایر، همه نشانه ها حکایت از محاصره شدن و در تنگنا افتادن اسلامگرایی و تروریسم در این منطقه و باخت ترکیه، قطر و حتی رژیم خامنه ای و روسیه در این منطقه است. تحولات جاری این منطقه را نمی توان صرفاً با ویژگی سیاسی گرایش نهایی این تحولات به سوی دموکراسی توضیح داد و توصیف کرد. این تحولات از یک عمیق فرهنگی و ایدئولوژی مبارزاتی ضد اسلامیستی و رونسانس گونه برخوردار می باشد که نتیجه ورشکستگی اسلامیسم در منطقه می باشد.

از لیبی در این منطقه گذشته سیر تحولات در سودان، الجزایر و تونس بسیار ملایم، غیر خشونت آمیز و در عین حال پرمایه پیش میرود.

در لیبی؛ دولت  فائز سراج در طرابلس، فقط تابلو و پرده استتاری بر یک حکومت میلیشیایی/ فرقه ای/ اسلامیستی است که از آنکارا و دوحه رهبری میشود. این حکومت دوگانه(ظاهری و باطنی)، زیر ضربه پیشروی غافلگیرانه ارتش ملی لیبی به فرماندهی  ژنرال حفتر، ماهیت سخت جان خود را نشان می دهد.

معما این است که دولت فائز سراج که از برقراری امنیت در خیابانهای طرابلس و حتی موسسات دولت خود و ابوابجمعی خویش عاجز بود چگونه توانسته است ۳ هفته در برابر ارتش نسبتاً مجهز ژنرال حفتر مقاومت کند و حتی در مواردی آنرا به عقب براند. چنیین مقاومت غیر قابل انتظاری فقط از این حکایت میکند که در پس  ظاهر بسیار علیل و ذلیل دولت «فائز سراج»، و زیر پوشش آن به عنوان دولت به رسمیت شناخته شده از سوی سازمان ملل، چه تدارکات و زیر سازیهای نظامی کلانی انجام گرفته بوده است.

روشن است که این تدارکات از طرف ترکیه و قطر و حتی ایران( از طریق ترانزیت سودان) و در اختفای کامل انجام گرفته است  که حالا دامنه آن با تهاجم ارتش ملی لیبی نمودار میشود. توضیح اینکه دیروز یک کشتی ایران حامل بار مرموز بنا به گفته وزیر کشور لیبی، در بندر میسترا که در کنترل نیروهای جهادی است لنگر انداخت و بنا به یک گزارش از سوی نیروهای وزارت کشور دولت سراج توقیف شده است که باید در انتظار اخبار بیشتر و افشای محموله مرموز این کشتی بود.  

در اشاره عمومی به موضوع یادداشت؛ باید گفت که نزدیک به ۲۰ سال از جنگ غرب به رهبری آمریکا با تروریسم اسلامیستی و قبل از آن جنگ سیاسی و دیپلماتیک با رژیم خمینی و خامنه ای  میگذرد. طی این مدت غرب و متحدین منطقه ای آن، مانند آن فرد جوانسال بی تجربه مثال زده شده فوق، فوت و فن مبارزه با این هیولای نوظهور را فراگرفته و فن آوری مدرن علیه آنرا ایجاد کرده اند در حالیکه تروریسم اسلامی در همه اشکالش هم از نظر جاذبه گفتمانی (دیسکورسیو) و هم از نظر توانایی مادی و پشت جبهه ای، کاملاَ تحلیل رفته و فرسوده شده است.

دولتهایی(عربستان، مصر، امارت) که تا ده سال پیش در این عرصه مواضعی دفاعی داشتند، حالا در خط مقدم جبهه و تمامی عرصه ها موضعی ابتکاری و تهاجمی دارند. این درحالیست که رژیم های ایران، روسیه، ترکیه  به نفس نفس و حالِ احتضار افتاده اند.

نخستین موج بهار عربی  خودجوش و از خیابانها آغاز شد و در ممالک محافظه کار عرب، این موج توسط فرمانروایان این ممالک به تخته پرشی برای  اصلاحات بنیادی تبدیل گردید که همچنان ادامه یافته و تعمیق میشود.

دومین موج بهار عربی با سازماندهی (و نه خود انگیخته و بی نظم) و تقریباً بی خشونت انجام گرفته که همچنان در جریان میباشد و یکی از ویژگی های عمده آن نقش ضعیف و رو به کاهش اسلامگرایان در آنهاست زیرا که مردم این کشورها اسلام حکومتی و سیاسی را هم در داخل کشور خود و هم در منطقه دیده اند و به آثار فلاکت بار آن آگاهند.  
**************

*

روزنامه تایمز اسرائیل

Iranian general: We won’t talk to US under pressure of sanctions

The new head of Iran’s hardline Islamic Revolutionary Guards Corps on Monday said the country wouldn’t negotiate with the United States while it maintains economic sanctions on his country.

“By putting economic pressure on Iran, America wants to force us to enter talks with this country … any negotiation under the circumstances is surrendering to America and it will never happen,” Brig. Gen. Hossein Salami said, according to Reuters.

***************

اردوغان چهره مداخله گرانه خود در لیبی را آشکار میکند

The Libya Observer

Erdogan: Turkey will do everything in its power to save Libya from becoming another Syria

Libya’s Interior Ministry seized Iranian ship at Misrata port

 April 27, 2019 – 19:43  Posted in: NEWS  Written By: AbdulkaderAssad

The Interior Ministry of the Presidential Council’s government said it had seized an Iranian vessel that is on the US and European Union’s sanctions list in Makhtaf area near Misrata port.

The ministry said in a statement on Saturday that the Public Prosecutor had ordered the seizure of the vessel until the investigation into the shipment ends with no reports of illegal goods on board.

The statement added that the seizure of the ship came after news had broken on social media and media outlets that the Iranian vessel was entering Misrata port with unknown shipment on board.

“The ship turned to be SHARHR.KORD with the number 9270684 from Iran. The statement explained.

It also said that the Public Prosecutor was informed about the incident and then recognized upon investigation that the vessel was listed for sanctions by the UD and EU, adding that the ship had 144 containers on board.

Media outlets loyal to Khalifa Haftar claimed that the Iranian ship was bringing weapons and Iranian fighters to help Libyan Army forces under Presidential Council’s government command in their fighting against Haftar’s forces.

موج دوم بهار عربی ژرف تر از موج نخست خواهد بود

Share Button

بازندگان موج دوم بهار عربی؛ ترکیه، قطر، روسیه و ایران میباشند. ایران در سالهای گذشته صد ها میلیون دلار به رژیم عمر البشیر کمک کرد و ترکیه و قطر، سودان را به پل اعزام تروریست و ارسال کمک نظامی به لیبی تبدیل کردند.
تحولاتی که امروزه در سودان، الجزایر و نه چندان کم اهمیت تر در لیبی جریان دارد موجی از هوای سالم سیاسی، تروریسم ستیز و ضد اسلامیسم را به منطقه خاورمیانه وارد می سازد که تاریخ ساز خواهد بود. موجی که ریه های رژیم هایی چون رژیم ایران و ترکیه تاب استنشاق آن را ندارند.

جنبشی که به سقوط بوتفلیقه در الجزایر و عمر البشیر در سودان انجامید را می توان موج دوم بهار عربی تلقی کرد، موجی که تمام تجربه موج نخست را در چنته تاریخی خود دارد.

برخلاف رژیم حسنی مبارک در مصر و زین العابدین در تونس، رژیمهای الجزایر و سودان که هردو خارج از منظومه ممالک غربی بودند و از این روی، نه دیکتاتوری هایی توسعه گرا بلکه واپسگرا، رژیم های سودان و الجزایر هم رژیمهایی فاسد و هم غیر توسعه گرا می باشند(بودند!).

رژیم بوتفلیقه، برآمده از جنگ آزادیبخش الجزایر علیه فرانسه می باشد که ایدئولوژی مبارزاتی آن، پان عربیسم و پان اسلامیسم بود. پس از استقلال، این کشور عملاً به یکی از اقمار(غیر کمونیست) بلوک شرق تبدیل گردید مانند دولت ناصر در مصر و بعثی در عراق و سوریه.

در سودان، رژیم اسلامیستی/نظامی عمر البشیر در ائتلافهای گاه به گاهی با دیگر جریانهای اسلامیستی، ۳۰  سال به حکومت نسل کُش و استبدادی ماورای ارتجاعی خود ادامه داده بود که در هفته گذشته ساقط گردید. رژیم عمر البشیر حاصل یک کودتای نظامی/اسلامیستی علیه (رژیم اسلامیست شده قبلاً سوسیالیست) ژنرال جعفر نمیری بود که کارنامه سیاسی آن با کشتار کمونیستها، نیروهای لیبرال و سکولار همراه بود.

مانند دیگر جنبشهای بهاری منطقه علیه دیکتاتوری و فساد، جنبش مردمی در الجزایر و  سودان از دو سوی تهدید میشوند. نخست از سوی اسلامیست هایی که نسبت به جریان های غیر اسلامیستی از سازماندهی بهتری برخوردارند و سعی میکنند تا سرمایه مذهبی خود را به سرمایه سیاسی تبدیل کنند مانند نمونه مصر پس از حسنی مبارک، ایران پس از شاه و تونس پس از زین العابدین و از سوی دیگر از طرف وابستگان و سرسپردگان نظامی و غیر نظامیاین دو  رژیمهای رو به سرنگونی.

فرماندهان ارشد نظامی، در الجزایر و سودان، زیر فشار جنبش اعتراضی مردم و بدنه ارتش، مجبور گشتند تا از جنبش اعتراضی مردم حمایت کنند اما حمایت آنان نه برای پاسخ جدی دادن به جنبش اعتراضی/انقلابی مردم بلکه زیر فشار جنبش و برای نجات ساختار اصلی قدرت بود.

جنبش اعتراضی مردم در سودان اجازه نداد کُشتارگران نظامی و نسل کُش دارفور بیش از ۲۴ ساعت در صحنه بمانند و نیروهای نظامی را به عقب نشینی و معرفی چهره های جدیدی که وابستگی عمیق و مورثی به عمر البشیر نداشتند واداشت.

سران نظامی سرسپرده به این دو رژیم در شرف سقوط که در ظاهر به دفاع از جنبش مردم برخاستند، آن یک در الجزایر بوتفلیقه را کنار نهاد و این یک در سودان عمر البشیر را، نیروهایی نمی باشند که از موضع مردمی و مترقیانه به جنبش مردم پیوسته باشند بلکه تلاش هردوی آنها این بود تا با قربانی کردن نمادهای اصلی  این دو رژیم، ساختار اصلی قدرت آنها را نجات دهند. ولی این به معنای این نیست که بدنه ارتش از جنبش مردم برکنار مانده و مطیع فرماندهان خود می باشد. کما اینکه یک روز پس از اعلام برکناری عمر البشیر توسط  ژنرال عوض بن عوف، که دستش به خون صد ها هزار قتل عام شدگان دارفور آغشته است و بلافاصله پس از عزلِ عمر البشیر فرمان تعطیل جنبش انقلابی مردم و حکومت نظامی ۳ ماهه را داد، خود او مجبور به کناره گیری گشت.

پس از کناره گیری ژنرال عوف از شورای نظامی دوره انتقال، ژنرال عبدالفتاح البرهان، که فرماندهی نیروهای سودانی در جنگ نیروهای ائتلاف علیه حوثی ها در یمن را داشته و روابط خوبی با امارات متحده عربی و سعودی دارد جای او را گرفت.

ژنرال برهان بلافاصله پس از گرفتن سمت رئیس شورای نظامی، فرمان حکومت نظامی را لغو، و آزادی ادامه جنبش را به رسمیت شناخت و وعده داد که دولتی غیر نظامی تشکیل دهد که تعدادی از اعضای آن در شورای نظامی هم شرکت داشته باشند. او فرمان آزادی همه زندانیان سیاسی را نیز صادر کرد.

ریاست ژنرال برهان بر شورای نظامی دوران انتقالی، بازتاب تأثیر گذاری جنبش اعتراضی مردم بر نیروهای مسلح کشور و تغییر جو سیاسی درون ارتش است که یادآور انقلاب ۶ سال پیش مردم مصر علیه اخوان المسلمین و محمد مُرسی در مصر می باشد.

جنبش انقلابی سودان که بیشترین بخش متوسط جامعه را سازمان یافته در خود جذب کرده است، اهداف مترقیانه مشخصی را در برابر خود قرار داده است ولی در عین حال نباید فراموش کرد که نیروهای اسلامیست که سازمان یافتگی به مراتب بیشتری نسبت به نیروهای سکولار دارند، برای مصادره انقلاب مردمی سودان لحظه ای فرصت را از دست نخواهند داد.

در الجزایر هم جنبش اعتراضی مردم، به سران و سرسپردگان نظامی رژیم بوتفلیقه تمکین نکرده و به حرکت خود به جلو ادامه میدهند.

چه در سودان و چه در الجزایر، این تنها مردم و جریان های سیاسی نیستند که از اشتباهات موج نخست بهار عربی درسهای بسیار آموخته اند، بلکه دیگر بازیگران منطقه نظیر عربستان سعودی، امارات متحده و مصر که دول تاثیر گذار در این تحولات هستند نیز می دانند در برابر این تحولات چه سیاستی را در پیش گیرند و از این روی چشم انداز جنبش در این دو کشور را باید بسیار روشن دید.

بازندگان موج دوم بهار عربی؛ ترکیه، قطر، روسیه و ایران میباشند. ایران در سالهای گذشته صد ها میلیون دلار به رژیم عمر البشیر کمک کرد و ترکیه و قطر، سودان را به پل اعزام تروریست و ارسال کمک نظامی به لیبی تبدیل کردند.

تحولاتی که امروزه در سودان، الجزایر و نه چندان کم اهمیت تر در لیبی جریان دارد موجی از هوای سالم سیاسی، تروریسم ستیز و ضد اسلامیسم را به منطقه خاورمیانه وارد می سازد که تاریخ ساز خواهد بود. موجی که ریه های رژیم هایی چون رژیم ایران و ترکیه تاب استنشاق آن را ندارند.

تحولات جاری در ۳ کشور شمال آفریقا، میروند تا به تغیر پارادیم مسلط سده گذشته تحول در منطقه، که با حاشیه های اسلامیستی، پان عربیستی و ناسیونالیسم جهان سومی به ارث رسیده از دوران جنگها و مبارزات ضد استعماری از یکسو و محوریت اسرائیل ستیزی در خاورمیانه عربی از سوی دیگر مشخص میگردد بیانجامد.

موج دوم بهار عربی طلایه پیوستن خاورمیانه عربی به شط اصلی ترقی و توسعه در جهان گلوبال دوران ما میباشد.

ایران بر سر دو راهی سرنوشت: بودن یا نابود شدن!

Share Button


پس گرفتن ایران باید خروجی این بحران و هدف راهبُردی اپوزیسیون یک پارچه و ملی در میهن ما باشد. این خروجی امکان پذیر نیست مگر تحت لوای پرچم واحد، برنامه راهبُردی و استراتژی واحد و مهمتر از همه رهبری واحد!

میهن ما امروزه  در حساس ترین لحظات تاریخی سرنوشت خود قرار گرفته است. حساس بودن شرایط چنان است که مشابه آن در طول تاریخ چند هزار ساله اش سابقه نداشته است. خطری که موجودیت و هویت تاریخی آن را امروزه تهدید می کند  از حمله اعراب و مغول هم هلاکت بارتر و خطرناک تر است زیرا از درونش برمی خیزد و نه از خارج آن. در یک شرایط خاص تاریخی قرار داریم که تاریخ فرصت یک اشتباه یا شکست بزرگ را به هیچ ملتی نمی دهد. زیرا سرعت توسعه در جهان زیاد و پیکر میهن ما زخمی و در هم کوفته است.

دورانهای بحرانی در تاریخ میهن ما بسیار بوده اند. ولی هیچ یک از آنها؛ به لحاظ درجه ویران سازی و قدرت تخریب خود در سرنوشت سرزمین ما تا این اندازه نبوده است زیرا شرایط تاریخی امروز با شرایط گذشته  و تهدید امروز با تهدیدات گذشته ماهیتاً متفاوت می باشند.

امروز میهن ما از سوی یک نیروی درونی ولی مطلقاً بیگانه با موجودیت تاریخی اش اشغال شده است که با آن مانند غنیمت جنگی رفتار میکند. غنیمتی که میتواند، حق دارد و می خواهد تمامی سازه سیاسی، فرهنگی و بافتمان اجتماعی آن را بر حسب منافع صنفی و سنخیتی خود طراحی و قالب ریزی کند.

بحرانی هم که امروزه جامعه ما را در تمامی عرصه ها در بر گرفته است از نظر سرعت گسترش و ژرفش خود به مراتب از سرعت عمل نیروهایی که مدعی مدیریت آن هستند، و منطقاً باید از فرصت آن برای بسیج مردم و آزاد سازی مملکت استفاده کنند به نحو غیر قابل مقایسه ای جلو تر است.

به نظر من، آگاهی نیروهای سیاسی نسبت به شدت، حدّت و سرعت بحران و آمادگی آنها برای بهره برداری از آن، ابداً با آگاهی رژیم نسبت به این بحران و آمادگی اش برای بهره برداری از آن برای تثبیت خود ابداً قابل مقایسه  نیست و رژیم در این زمینه فرسنگها از مخالفان خود جلوتر است.

این پندار که  بحران کنونی رژیم را متزلزل می سازد و این تزلزل بخودی خود به سقوط آن منجر می شود و سقوط آن همان نتیجه و شکلی را خواهد داشت که تک تک فرقه های سیاسی به زعم خود، آن را در خواب و رویاهای سیاسی خود می بیند! از ساده لوحی سیاسی گذشته نشانه آشفته فکری محض می باشد.

تبدیل «تهدید به فرصت» اصطلاحی است که سران رژیم معنای کلامی و عملی آن را خوب میدانند و تاکنون هم آن را خوب بکار گرفته اند.

برجسته ترین نمونه این تبدیلِ «تهدید به فرصت» حمله عراق به میهن ما بود. رژیم در جریان جنگ طولانی خود با عراق، ابداً غم ویران شدن مملکت را نداشت بلکه  فقط در تلاش تبدیل آن به فرصت سیاسی برای خود بود، فرصتی طلایی که این حمله به او داد تا از آن برای تصفیه مخالفین و منتقدین داخلی و سازمان دادن نیروهای مسلح میلیونی(ایدئولوژیک فرقه ایی) خدمتگزار خود بهره برداری کند و تروریسم فرقه رجوی هم در این میان زمینه ساز مضاعف این بهره برداری خدادادی گردید.

برای آخوندهایی که صدقه خواری و وجوهات بگیری با همه تبعاتِ روانشناختی، تربیتی و فرهنگی اش، که ایجاد روحیه انگلی، تعهد گریزی اجتماعی و ملی در این صنف مفتخور بود، فرمانروایی بر بخش کوچکی از ایرانی سراسر ویران شده هم، رویایی بود که هرگز در خواب نمی دیدند تا چه رسد به مالکیت تمام این سرزمین کهنسال.

رژیم آخوندی طی این ۴۰ سال فرمانروایی خود، بسیاری تهدید ها را به فرصت برای خود تبدیل کرد. و مخالفانش  برعکس، فرصت ها را برای خود به تهدید و شکست تبدیل کردند و شوربختانه، با فرصت سوزی و سنگ اندازی درتنها راه شکل گیری یک رهبری سیاسی که میتواند اعتماد مردم را جلب کند و در آنها شور پیکار بیافریند در همین مسیر ضد تاریخی همچنان پیش میروند.

بیایید لحظه ای بجای خواب خوش دیدن اینکه، بحران کنونی تشدید میشود و تشدید آن به تزلزل رژیم و سرانجام به سقوط آن می انجامد و یا اینکه آمریکا حمله میکند، از همه موانع سیاسی ـ اجتماعی میگذرد و حکومت را دو دستی تحویل «من» میدهد، (من هائی که فزون از شمار هم هستند)، لحظه ای برعکس فکر کنیم! تا به سرنوشت مثل معروف «چه می خواستیم چه شد!» دُچار نشویم.

فرض کنیم رژیم از فرصت مرگ یا کناره گیری خامنه ای، برنامه ریزی شده، استفاده خواهد کرد تا به شیوه چینی «تنگ شیائوپینگی»، که سرپاسدار حاج قاسم سلیمانی  یا آیت الله اسیر کُش، ابراهیم رئیسی در آن نقش تنگ شیائوپینگ اسلامی را به عهده میگیرند، به اصلاحاتی دست زند که بخشی از مردم را به سوی رژیم جلب کند، و بخشی را هم ساکت و بی طرف سازد و مخالفان(صد پارچه) اپوزیسیونی  را هم ایزوله و منفرد کند.

و بعد فرض کنیم در این فرایند، بخش وسیعی از اصلاح طلبان و طیف های متنوع اطراف آنها، که در تغییر رژیم ابداً نفعی ندارند، و به دنبال سازش و آشتی با حلقه مرکزی قدرت هستند، در یک درک و تعامل متقابل، با دستگاه و رهبری جدید کنار آیند و به نوبه خود پایگاه اجتماعی و پشتیبانی لوجیستیک و مدیریتی خود را در پشت سر رژیم و اصلاحات آن قرار دهند و خود وارد ساختار حقیقی قدرت شوند.

باز فرض کنیم؛ رژیم بجای ادامه چالش با آمریکا، تسلیم شود و از تروریست بازی و تنش آفرینی در منطقه دست بردارد و با آمریکا و غرب هم بطور کلی کنار آید. در چنین صورتی و به واقعیت شدن چنین احتمالات منطقی که احتمال آنها بسیار است چه فرصت دیگری برای مخالفین برانداز رژیم باقی خواهد ماند؟

خواننده ممکن است تصور کند همه این احتمالات بی پایه می باشند ولی هر چند اینها بی پایه باشند، به بی پایگی توهمات اپوزیسیونی در دنیای مجازی و هزار پارچه در دنیای واقعی نیستند که نسبت به سرنگونی رژیم توهم آمیزانه می نگرد.

رژیم با این اصلاحات نه تنها باقی خواهد ماند بلکه تقویت هم خواهد شد و برای همیشه پرونده اپوزیسیون را خواهد بست. رژیمی که در نتیجه چنین استحاله ای موجودیت می یابد، اسلام گرایی سخت گیرانه(ابزاری) گذشته  را در حد اسلامیت رژیم پاکستان یا اندونزی و مالزی رقیق خواهد ساخت و طبقه متوسط برخاسته از درون آن، برای خود فرهنگسازی طبقاتی و اجتماعی خواهد کرد. اسلام آخوندی در ساختار سیاسی حاکم، ولو بطور صوری، نهادینه خواهد شد و ثروتهای چپاول شده این ۴۰ سال، از فیلتر گذشت زمان گذشته، شستشو میشوند و به اموال حلال اشرافیت جدید و ارثیه ی  طبیعی و به حق این نو اشرافیت تبدیل می شود. کما اینکه در چین کمونیست و روسیه پوتینیست امروز کسی از کلان میلیاردرهای آنجا نمی پُرسد این میلیارد ها دلار ثروت را از کجا آورده اند؟

با کمی به کار انداختن شعور نقادانه می توانیم بفهمیم که بحران شتابنده و تعمیق شونده کنونی چنانچه سریعاً تحت یک رهبری ملی و واحد قرارنگیرد در نهایت به یک شورش کور و بی سازمان گرسنگان خواهد انجامید که برای رژیم به آسانی قابل سرکوب است و تنها چیزی که از درون آن برنخواهد خاست، سرنگونی رژیم و جایگزینی آن با رژیمی ملی و ایرانی است.

 باید این را دقیقاً دریافت که در بُرهه بسیار حساس تاریخی کنونی، پس گرفتن ایران از عمامه داران بی وطن و بی دین و آئین  مطرح است و نه حتی مستقر کردن دموکراسی!

پس گرفتن ایران باید خروجی این بحران و هدف راهبُردی اپوزیسیون یک پارچه و ملی در میهن ما باشد. این خروجی امکان پذیر نیست مگر تحت لوای پرچم واحد، برنامه راهبُردی و استراتژی واحد و مهمتر از همه رهبری واحد!

با هزاران نقش و نگار نمادین بر صفحه سایتهای اپوزیسیونی بجای پرچم واحد، و با خود رهبربینی شوالیه های سایبری و تک سازهای نا همساز سیاسی، این خروجی و هدف راهبردی نه تنها تحقق نمی یابد بلکه دقیقاً در خدمت سیاست پیش گفته رژیم و استراتژی چشم اندازی آن قرار میگیرد تا با خیال راحت بحران را در غیاب یک اپوزیسیون یکپارچه، مدیریت کرده و با دنیا هم به تعامل برسد.

ناتوانی شاه در رقیب تراشی برای خمینی، به انقلاب اسلامی منجر گردید و ناتوانی اپوزیسیون امروز(ما مخالفین آن) این رژیم، در مهارِ مَنّیت ها، رقابت ها و ادعای خود نقش آفرینی، بزرگترین عناصر تحکیم کننده همین رژیم می باشند.

کسانی که در این راستا ناتوانی نشان می دهند و از درک خطیر بودن اوضاع غافلند، حتی اگر با جلیقه انفجاری هم به جنگ رژیم بروند، خدمه مجانی آن هستند و تحکیم کننده اش نه اپوزیسیون آن!

انتخاب پرچم سه رنگ شیروخورشید به عنوان آرم پیکار، اولین و ابتدایی ترین گام هر میهن پرست ایرانی به سوی  پیوستن به شط واحد جنبش ملی است. دومین گام تقویت آن چهره های خوشنام یا توانایی می باشد که به هر دلیل می توانند بخشاً یا کلاً جنبش واحد ملی بازپس گیری میهنمان را رهبری یا نمادینه سازند.

تلاش غیر سهم خواهانه در این دو محور، ما را به راه  درست رهاسازی میهنمان از یوغ کسبه دینی خواهد انداخت. راه دیگری وجود ندارد.   

اپوزیسیون بدون استراتژی واستراتژی رژیم علیه مخالفان خود

Share Button

بحث ابداً بر سر دست برداشتن مخالفین رژیم از شعارهایی چون: آزادی انتخابات، حذف تفکیک و تبعیض های جنسیتی در عرصه عمومی، آزادی تفریحات، مطالبات فرهنگی، صنفی و کارگری و دیگر مطالباتی تاکتیکی و مقطعی در مبارزه با رژیم نیست. این مطالبات باید مصممانه باید پیگیری شوند ولی آنچه ملت را با حکومت آشتی ناپذیر میکند اینها نیستند بلکه ایدئولوژیک* شدن مبارزه است. یعنی تبدیل نارضایتی عمومی به امری ناموسی و ملی، آنچنان که هیچگونه عقب نشینی رژیم در این عرصه ها به کوتاه آمدن مردم از هدف سرنگونی رژیم منجر نگردد.  وضعیتی که همه رژیم های در معرض انقلاب با آن روبرو شده اند.

در درون جامعه، جنبشی اعتراضی وجود دارد که مشخصه آن، خود به خودی بودن، پراکنده و مقطعی بودن آنست. این جنبش هرچند به فرسایش مشروعیت رژیم می انجامد ولی عنوان گذاری« جنبش ملی و ضد رژیم»  بر آن دور از واقعیت و گمراه کننده است. همین امر موجب ارزیابی های عجولانه از حرکتهای اعتراضی بخش های گوناگون جامعه بی توجهی به ماهیت مبارزه است که در برخی فعالین سیاسی این تصور را ایجاد میکند که مملکت در آستانه انقلاب قرار دارد.

بطور نمونه، تظاهرات وسیع دی ماه ۹۶ را درنظر بگیریم. واقعیت این بود که این تظاهرات از مشهد و به تحریک دارو دسته علم الهدا راه اندازی شد و هدف آن عزل روحانی بود.

تظاهرات دی از این روی به سرعت وسعت یافت، که جناحی از حاکمیت که فکر میکرد کنترل آنرا دارد پشتیبانی شد، جناحی که امکانات و ابزار بسیج و تهیج مردم را در اختیار دارد. ولی به محض پیوستن توده های غیر خودی و تغییر شعارها از علیه روحانی به ضد رژیم در اعتراضات، اعتراضات مهار شد.

اگر به فرض محال رژیم دیرهم می جنبید و این تظاهرات دامنه می یافت هرگز به براندازی رژیم منتهی نمی گردید. این تظاهرات حد اکثر به آشوبی تبدیل میشد که نه رهبریتی داشت و نه راهبُرد و نقشه راهی. چنین آشوبی در نهایت سرکوب میشد و نتیجه آن حتی ممکن بود به سود رژیم هم تمام شود زیرا مردم را از آشوب و هرج و مرج به وحشت می انداخت و آنها را به انفعال سیاسی میراند.

چنین وضعیتی محصول مستقیم اینست که فساد و نا کارآمدی رژیم نارضایتی می آفریند و اپوزیسیون سازمان نیافته و هزار شاخه؛ ناکارآمدی، فساد و استبداد حاکم را هر روزه چون پتک بر پایه بارویِ مشروعیت رژیم میکوبد بدون اینکه خروجی و برون رفت ایجابی بیافریند و به مردم بنمایاند.

مشروعیت رژیم فرسایش می یابد بدون اینکه این فرسایش صرف ایجاد یک گفتمان یا ارگان راهبُردی گردد. دامنه نارضاتی روز به روز افزایش می یابد بدون اینکه بستر واحدی برای پیوستن جرایانهای ناراضی در یک شط واحد برای خیزش یک پارچه مردم شود.

این همان وضعی است که در سوریه رخ داد و نتیجه اش ظهور دهها سازمان سیاسی و فرقه جهادی گردید که بجای ساقط کردن رژیم اسد از خود تصویر مخوفتری از رژیم به مردم سوریه و جهان نشان دادند.

تنها درعرصه «گفتمان و رهبر» سازی نیست که بلندگویان نارضایتی مردم علیل و زمینگیر شده اند، این بلند گویان نارضایتی های مردم که من از ناچاری نام اپوزیسیون بر آنها می نهم(زیرا که اپوزیسیون به معنای واقعی نیستند)، در عرصه عمل در بسیاری مواقع حتی آلت دست ماشین اطلاعاتی و دیس اینفرماتیو رژیم واقع میشوند. نمونه آن ماجرای اعتراضات هفت تپه و فولاد اهواز بود.

این اپوزیسیون با هیجان زدگی از رهبران هفت تپه رهبران جنبش ملی ساخت در حالیکه فعالین آن اعتراضات در زیر منکنه ماشین تواب سازی رژیم خُرد میشدند. و هنوز هم معلوم نیست از درون این ماشین خُرد کننده چه چیزی از آنها بیرون آید!

کنار گود نشینان، به این دو اعتراض بزرگ کارگری شعار هایی را تحمیل کردند که هزاران بار از ظرفیت کمی و کیفی نیروی اعتراضی آنها و توان بالقوه شان فراتر بود. چنین شکستهایی فقط موجب افسردگی و خمودگی مبارزاتی میشوند که جز یأس و سرخوردگی از خود ارثیه یا تجربه ای به جای نمی گذارند.

جنبش ملی، که شعارهای آن ملی یعنی ضد رژیم می باشد، با حرکتهای مطالباتی فرق اساسی دارد. یک حرکت مطالباتی باید چنان شعارهایی را برای مطالبات خود برگزیند که با ظرفیت میدانی آن خوانائی و مطابقت داشته باشد.

چه جنبش ملی و چه حرکتی مطالباتی در هر حال باید رهبری قوی و متحد داشته باشد، رهبریتی که مخاطبین و پیروان آن (در جنبش ملی بیشترین بخش مردم) و (در حرکتی صنفی و مطالباتی، جمع مطالبه گر) سرسختانه پشت سر مطالبات و رهبری خود بایستند.

جامعه ما علیرغم پوسیدگی این رژیم، از ایجاد یک رهبری واحد سیاسی برای حرکت مردم علیه رژیم درمانده است، رهبریتی که اعتماد جامعه و توده مردم را کاملاً در پشت سر خود داشته باشد.

شور بختانه چنین به نظر میرسد، مدعیان این نقش هم (بصورت هرمی)، از بالا تا پائین دُچار کاستی های بسیارُ«نگرشی» و عملیاتی می باشند. این درحالی است که رژیم علیرغم فرسودگی گفتمان و ساختارش، درکی استراتژیک از راهی که میرود دارد و در چارچوب برنامه راهبُردی مشخص خود درست عمل میکند.

بسیار ساده لوحانه است اگر تصور شود، رژیم ارزیابی واقع بینانه ای از وضع موجود و سیر بحران آفرینی که به سوی آن میرود ندارد و دست بسته تسلیم حوادث خواهد شد.

مدیریت اعتراضات دی، مدیریت اعتراضات ۸۸، که در بدنه رژیم  هم شکاف انداخته بود، و مدیریت تظاهرات مختلف نشان میدهد که رژیم دستخوش بی تصمیمی و خطای استراتژیک نیست.

تا آنجا که هدف گیری های تاکتیکی و انتقادی اپوزیسیون مربوط میشود، بنظر من اپوزیسیون در خواب اصحاب کهف فرورفته است زیرا: رژیم(خود جوشانه و داینامیکال) مشکلات و مسائلی را ایجاد کرده است که میداند در نهایت قادر به حل آنها در چارچوب نظام است و آگاهانه میخواهد حل آنها به عنوان فصل جدیدی از انقلاب اسلامی به ملت بفروشد و در فرایند حل آنها یک شور در جامعه آفریده و بخشهای بزرگی از مردم را بسوی خود جلب کند. این درحالی است که اپوزیسیون دقیقاً روی این مسائل قابل حل برای رژیم متمرکز شده است.

حتی برای یک لحظه نباید فراموش کرد که فقط بخش مختصری از جامعه، فراتر از مسائل روزمّره یا میان مَرّه، از موضع ایدئولوژیک علیه رژیم میباشد. بخش عمده جامعه نارضایتی های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی دارند که اگر مسائل این عرصه ها حتی تعدیل شوند، پایگاه اجتماعی رژیم وسعتی بیش از بخش ناراضیان و مخالفین ایدئولوژیک رژیم هم خواهد شد و رضایتمندان ایدئولوژیک از رژیم، بر نارضایان این عرصه از آن فزونی خواهند یافت.

برای یک لحظه فکر کنیم رژیم به ابتکار خود با روی کار آمدن ولیعهد خامنه ای؛ ابراهیم رئیسی، حجاب را آزاد کند! تفکیک های جنسیتی و مزاحمت در این عرصه را بردارد، دستگاه قضائی آن به رهبری همین آیت الله جلاد دهها اختلاص گر را به جوخه های اعدام بسپارد و انتخابات آزاد برگزار کند و.. .

شاید خواننده تصور کند نویسنده این سطور دُچار توهم است. ولی چنین نیست. باید ظرفیت رژیم را درست و دقیق شناخت تا اهداف تاکتیکی مصادره شدنی از سوی رژیم برای اپوزیسیون به اهداف استراتژیک تبدیل نگردند.

تأکید و تمرکز فعالین ضد رژیم روی مسائلی از قبیل حجاب، و انتخابات آزاد و نظایر اینها میتواند با مصادره به مطلوب شدن این شعارها توسط رژیم، به خلع سلاح سیاسی اپوزیسیون و سورپرایز شدن آن بیانجامد. زیرا امروزه آزاد کردن حجاب، رفع محدودیت های مدنی، مبارزه قدری جدی با فساد می تواند بخش عمده مردم و جوانانی که فاقد نگاه ایدئولوژیک ضد رژیم هستند را آرام و  از نظر سیاسی منفعل سازد. رژیم میتواند در جریان انتقال قدرت از خامنه ای(مانند چین دوران مائو) بخش عمده ای از این مسائل را چنان حل کند که نه تنها پایه قدرتش متزلزل نشود بلکه تقویت هم بشود

امروز بخش ناراضیان ایدئولوژیک از رژیم که تحت هیچ شرایطی حاضر به تحمل آن نیست، مانند ۴۰ سال گذشته، تحریم کننده هر انتخاباتی هستند. این بخشِ تقریباً ۲۵ ـ ۳۰%ی  با غیبت خود در انتخابات ها در اثر تحریمهای ایدئولوژیک بنیاد، به رژیم این اطمینان خاطر را میدهد که قادر است انتخابات آزاد برگزار کند بدون اینکه کنترل مجلس و یا ریاست جمهوری از دستش خارج گردد.

از ترس راه یافتن مخالفین برانداز نیست که رژیم نظارت استصوابی را اِعمال میکند بلکه از ترس اصلاحطلبان است که میداند اگر راه بدهد، آنها هم مجلس و هم شوراهای شهری و ریاست جمهوری و مجلس خبرگان را به کنترل خود در خواهند آورد.

ممکنست خامنه ای نتواند با اصلاحطلبان کنار بیاید ولی چشمکهای مغازله آمیز اصلاحطلبان به ابراهیم رئیسی، پس از انتصابش به ریاست قوه قضائیه، نشان میدهد که رئیسی در کنار آمادگی برای کوتاه آمدن در عرصه مطالبات مدنی و فرهنگی مردم، آماده است تا با شرکت اصلاح طلبان در ساختار قدرت، پروژه قدیمی هاشمی رفسنجانی، دال بر پیاده کردن مدل چینی«تنگ شیائو پینگ» را در ایران اجرائی کند.

رژیم میتواند آزاد ترین انتخابات را در ایران برگزار کند و حتی از اپوزیسیون خارج نشین هم دعوت کند که در آن انتخابات شرکت کند بدون اینکه به خطر بیافتد.

روابط رژیم با دنیا موضوع دیگری است که از فرصت این نوشتار خارج است ولی رژیم در این عرصه هم بدون کارت برنده نیست و در بن بست کامل ایدئولوژیک قرار ندارد.

بحث ابداً بر سر دست برداشتن مخالفین رژیم از شعارهایی چون: آزادی انتخابات، حذف تفکیک و تبعیض های جنسیتی در عرصه عمومی، آزادی تفریحات، مطالبات فرهنگی، صنفی و کارگری و دیگر مطالباتی تاکتیکی و مقطعی در مبارزه با رژیم نیست. این مطالبات باید مصممانه باید پیگیری شوند ولی آنچه ملت را با حکومت آشتی ناپذیر میکند اینها نیستند بلکه ایدئولوژیک* شدن مبارزه است. یعنی تبدیل نارضایتی عمومی به امری ناموسی و ملی، آنچنان که هیچگونه عقب نشینی رژیم در این عرصه ها به کوتاه آمدن مردم از هدف سرنگونی رژیم منجر نگردد.  وضعیتی که همه رژیم های در معرض انقلاب با آن روبرو شده اند.

نتیجه گیری:

ایدئولوژیک سازی نارضایتی مردم، یعنی ناسیونالیستی کردن مبارزه از یکسو ویافتن یا ایجاد رهبری واحدی که مردم تا حد پرستش به آن باور و اعتماد داشته باشند دو محور تعین کننده در سرنوشت پیکاری است که در این برههِ بسیار حساس تاریخی در برابر جامعه ما قرار دارد. اگر کسی این دو نکته را نفهمد به زبان ساده از درک هنر مبارزه سیاسی ناتوان است.  

*

این بحث، موضوعی مستقل است که شاید در آینده به آن بپردازم


در درون جامعه، جنبشی اعتراضی وجود دارد که مشخصه آن، خود به خودی بودن، پراکنده و مقطعی بودن آنست. این جنبش هرچند به فرسایش مشروعیت رژیم می انجامد ولی عنوان گذاری« جنبش ملی و ضد رژیم»  بر آن دور از واقعیت و گمراه کننده است. همین امر موجب ارزیابی های عجولانه از حرکتهای اعتراضی بخش های گوناگون جامعه بی توجهی به ماهیت مبارزه است که در برخی فعالین سیاسی این تصور را ایجاد میکند که مملکت در آستانه انقلاب قرار دارد.

بطور نمونه، تظاهرات وسیع دی ماه ۹۶ را درنظر بگیریم. واقعیت این بود که این تظاهرات از مشهد و به تحریک دارو دسته علم الهدا راه اندازی شد و هدف آن عزل روحانی بود.

تظاهرات دی از این روی به سرعت وسعت یافت، که جناحی از حاکمیت که فکر میکرد کنترل آنرا دارد پشتیبانی شد، جناحی که امکانات و ابزار بسیج و تهیج مردم را در اختیار دارد. ولی به محض پیوستن توده های غیر خودی و تغییر شعارها از علیه روحانی به ضد رژیم در اعتراضات، اعتراضات مهار شد.

اگر به فرض محال رژیم دیرهم می جنبید و این تظاهرات دامنه می یافت هرگز به براندازی رژیم منتهی نمی گردید. این تظاهرات حد اکثر به آشوبی تبدیل میشد که نه رهبریتی داشت و نه راهبُرد و نقشه راهی. چنین آشوبی در نهایت سرکوب میشد و نتیجه آن حتی ممکن بود به سود رژیم هم تمام شود زیرا مردم را از آشوب و هرج و مرج به وحشت می انداخت و آنها را به انفعال سیاسی میراند.

چنین وضعیتی محصول مستقیم اینست که فساد و نا کارآمدی رژیم نارضایتی می آفریند و اپوزیسیون سازمان نیافته و هزار شاخه؛ ناکارآمدی، فساد و استبداد حاکم را هر روزه چون پتک بر پایه بارویِ مشروعیت رژیم میکوبد بدون اینکه خروجی و برون رفت ایجابی بیافریند و به مردم بنمایاند.

مشروعیت رژیم فرسایش می یابد بدون اینکه این فرسایش صرف ایجاد یک گفتمان یا ارگان راهبُردی گردد. دامنه نارضاتی روز به روز افزایش می یابد بدون اینکه بستر واحدی برای پیوستن جرایانهای ناراضی در یک شط واحد برای خیزش یک پارچه مردم شود.

این همان وضعی است که در سوریه رخ داد و نتیجه اش ظهور دهها سازمان سیاسی و فرقه جهادی گردید که بجای ساقط کردن رژیم اسد از خود تصویر مخوفتری از رژیم به مردم سوریه و جهان نشان دادند.

تنها درعرصه «گفتمان و رهبر» سازی نیست که بلندگویان نارضایتی مردم علیل و زمینگیر شده اند، این بلند گویان نارضایتی های مردم که من از ناچاری نام اپوزیسیون بر آنها می نهم(زیرا که اپوزیسیون به معنای واقعی نیستند)، در عرصه عمل در بسیاری مواقع حتی آلت دست ماشین اطلاعاتی و دیس اینفرماتیو رژیم واقع میشوند. نمونه آن ماجرای اعتراضات هفت تپه و فولاد اهواز بود.

این اپوزیسیون با هیجان زدگی از رهبران هفت تپه رهبران جنبش ملی ساخت در حالیکه فعالین آن اعتراضات در زیر منکنه ماشین تواب سازی رژیم خُرد میشدند. و هنوز هم معلوم نیست از درون این ماشین خُرد کننده چه چیزی از آنها بیرون آید!

کنار گود نشینان، به این دو اعتراض بزرگ کارگری شعار هایی را تحمیل کردند که هزاران بار از ظرفیت کمی و کیفی نیروی اعتراضی آنها و توان بالقوه شان فراتر بود. چنین شکستهایی فقط موجب افسردگی و خمودگی مبارزاتی میشوند که جز یأس و سرخوردگی از خود ارثیه یا تجربه ای به جای نمی گذارند.

جنبش ملی، که شعارهای آن ملی یعنی ضد رژیم می باشد، با حرکتهای مطالباتی فرق اساسی دارد. یک حرکت مطالباتی باید چنان شعارهایی را برای مطالبات خود برگزیند که با ظرفیت میدانی آن خوانائی و مطابقت داشته باشد.

چه جنبش ملی و چه حرکتی مطالباتی در هر حال باید رهبری قوی و متحد داشته باشد، رهبریتی که مخاطبین و پیروان آن (در جنبش ملی بیشترین بخش مردم) و (در حرکتی صنفی و مطالباتی، جمع مطالبه گر) سرسختانه پشت سر مطالبات و رهبری خود بایستند.

جامعه ما علیرغم پوسیدگی این رژیم، از ایجاد یک رهبری واحد سیاسی برای حرکت مردم علیه رژیم درمانده است، رهبریتی که اعتماد جامعه و توده مردم را کاملاً در پشت سر خود داشته باشد.

شور بختانه چنین به نظر میرسد، مدعیان این نقش هم (بصورت هرمی)، از بالا تا پائین دُچار کاستی های بسیارُ«نگرشی» و عملیاتی می باشند. این درحالی است که رژیم علیرغم فرسودگی گفتمان و ساختارش، درکی استراتژیک از راهی که میرود دارد و در چارچوب برنامه راهبُردی مشخص خود درست عمل میکند.

بسیار ساده لوحانه است اگر تصور شود، رژیم ارزیابی واقع بینانه ای از وضع موجود و سیر بحران آفرینی که به سوی آن میرود ندارد و دست بسته تسلیم حوادث خواهد شد.

مدیریت اعتراضات دی، مدیریت اعتراضات ۸۸، که در بدنه رژیم  هم شکاف انداخته بود، و مدیریت تظاهرات مختلف نشان میدهد که رژیم دستخوش بی تصمیمی و خطای استراتژیک نیست.

تا آنجا که هدف گیری های تاکتیکی و انتقادی اپوزیسیون مربوط میشود، بنظر من اپوزیسیون در خواب اصحاب کهف فرورفته است زیرا: رژیم(خود جوشانه و داینامیکال) مشکلات و مسائلی را ایجاد کرده است که میداند در نهایت قادر به حل آنها در چارچوب نظام است و آگاهانه میخواهد حل آنها به عنوان فصل جدیدی از انقلاب اسلامی به ملت بفروشد و در فرایند حل آنها یک شور در جامعه آفریده و بخشهای بزرگی از مردم را بسوی خود جلب کند. این درحالی است که اپوزیسیون دقیقاً روی این مسائل قابل حل برای رژیم متمرکز شده است.

حتی برای یک لحظه نباید فراموش کرد که فقط بخش مختصری از جامعه، فراتر از مسائل روزمّره یا میان مَرّه، از موضع ایدئولوژیک علیه رژیم میباشد. بخش عمده جامعه نارضایتی های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی دارند که اگر مسائل این عرصه ها حتی تعدیل شوند، پایگاه اجتماعی رژیم وسعتی بیش از بخش ناراضیان و مخالفین ایدئولوژیک رژیم هم خواهد شد و رضایتمندان ایدئولوژیک از رژیم، بر نارضایان این عرصه از آن فزونی خواهند یافت.

برای یک لحظه فکر کنیم رژیم به ابتکار خود با روی کار آمدن ولیعهد خامنه ای؛ ابراهیم رئیسی، حجاب را آزاد کند! تفکیک های جنسیتی و مزاحمت در این عرصه را بردارد، دستگاه قضائی آن به رهبری همین آیت الله جلاد دهها اختلاص گر را به جوخه های اعدام بسپارد و انتخابات آزاد برگزار کند و.. .

شاید خواننده تصور کند نویسنده این سطور دُچار توهم است. ولی چنین نیست. باید ظرفیت رژیم را درست و دقیق شناخت تا اهداف تاکتیکی مصادره شدنی از سوی رژیم برای اپوزیسیون به اهداف استراتژیک تبدیل نگردند.

تأکید و تمرکز فعالین ضد رژیم روی مسائلی از قبیل حجاب، و انتخابات آزاد و نظایر اینها میتواند با مصادره به مطلوب شدن این شعارها توسط رژیم، به خلع سلاح سیاسی اپوزیسیون و سورپرایز شدن آن بیانجامد. زیرا امروزه آزاد کردن حجاب، رفع محدودیت های مدنی، مبارزه قدری جدی با فساد می تواند بخش عمده مردم و جوانانی که فاقد نگاه ایدئولوژیک ضد رژیم هستند را آرام و  از نظر سیاسی منفعل سازد. رژیم میتواند در جریان انتقال قدرت از خامنه ای(مانند چین دوران مائو) بخش عمده ای از این مسائل را چنان حل کند که نه تنها پایه قدرتش متزلزل نشود بلکه تقویت هم بشود

امروز بخش ناراضیان ایدئولوژیک از رژیم که تحت هیچ شرایطی حاضر به تحمل آن نیست، مانند ۴۰ سال گذشته، تحریم کننده هر انتخاباتی هستند. این بخشِ تقریباً ۲۵ ـ ۳۰%ی  با غیبت خود در انتخابات ها در اثر تحریمهای ایدئولوژیک بنیاد، به رژیم این اطمینان خاطر را میدهد که قادر است انتخابات آزاد برگزار کند بدون اینکه کنترل مجلس و یا ریاست جمهوری از دستش خارج گردد.

از ترس راه یافتن مخالفین برانداز نیست که رژیم نظارت استصوابی را اِعمال میکند بلکه از ترس اصلاحطلبان است که میداند اگر راه بدهد، آنها هم مجلس و هم شوراهای شهری و ریاست جمهوری و مجلس خبرگان را به کنترل خود در خواهند آورد.

ممکنست خامنه ای نتواند با اصلاحطلبان کنار بیاید ولی چشمکهای مغازله آمیز اصلاحطلبان به ابراهیم رئیسی، پس از انتصابش به ریاست قوه قضائیه، نشان میدهد که رئیسی در کنار آمادگی برای کوتاه آمدن در عرصه مطالبات مدنی و فرهنگی مردم، آماده است تا با شرکت اصلاح طلبان در ساختار قدرت، پروژه قدیمی هاشمی رفسنجانی، دال بر پیاده کردن مدل چینی«تنگ شیائو پینگ» را در ایران اجرائی کند.

رژیم میتواند آزاد ترین انتخابات را در ایران برگزار کند و حتی از اپوزیسیون خارج نشین هم دعوت کند که در آن انتخابات شرکت کند بدون اینکه به خطر بیافتد.

روابط رژیم با دنیا موضوع دیگری است که از فرصت این نوشتار خارج است ولی رژیم در این عرصه هم بدون کارت برنده نیست و در بن بست کامل ایدئولوژیک قرار ندارد.

بحث ابداً بر سر دست برداشتن مخالفین رژیم از شعارهایی چون: آزادی انتخابات، حذف تفکیک و تبعیض های جنسیتی در عرصه عمومی، آزادی تفریحات، مطالبات فرهنگی، صنفی و کارگری و دیگر مطالباتی تاکتیکی و مقطعی در مبارزه با رژیم نیست. این مطالبات باید مصممانه باید پیگیری شوند ولی آنچه ملت را با حکومت آشتی ناپذیر میکند اینها نیستند بلکه ایدئولوژیک* شدن مبارزه است. یعنی تبدیل نارضایتی عمومی به امری ناموسی و ملی، آنچنان که هیچگونه عقب نشینی رژیم در این عرصه ها به کوتاه آمدن مردم از هدف سرنگونی رژیم منجر نگردد.  وضعیتی که همه رژیم های در معرض انقلاب با آن روبرو شده اند.

نتیجه گیری:

ایدئولوژیک سازی نارضایتی مردم، یعنی ناسیونالیستی کردن مبارزه از یکسو ویافتن یا ایجاد رهبری واحدی که مردم تا حد پرستش به آن باور و اعتماد داشته باشند دو محور تعین کننده در سرنوشت پیکاری است که در این برههِ بسیار حساس تاریخی در برابر جامعه ما قرار دارد. اگر کسی این دو نکته را نفهمد به زبان ساده از درک هنر مبارزه سیاسی ناتوان است.  

*

این بحث، موضوعی مستقل است که شاید در آینده به آن بپردازم

بیشتر حرفهای سروش درست بودند

Share Button

اتفاقی که در انقلاب اسلامی رخ داد، پیشاهنگان و نخبه گان جامعه، پرچمداران خرفه گرایی و اهداف خرافی مردم شدند. مردم در انقلاب اسلامی، به معنای جامغه شناختی؛ مردم با تعریف شهروند از آنها، مردم نبودند. آنها دهها میلیون «دینوند» بودند که احزاب سیاسی و تحصیل کردگان جامعه را تا سطح دعا نویسان و رمالان سیاسی، تنزل دادند تا از آنها برای خود رهبر بسازند. و در این بین آخوند ها رهبران طبیعی این توده مسخ و افسونزده دینی بودند که روشنفکران سیاسی هم به خیل آنها پیوستند بدون اینکه لحظه ای به جایگاه طبیعی تاریخی و اجتماعی خود بیاندیشند.

اظهارات سروش در مَنغَبَتِ خمینی موج بی سابقه ای از انتقادات را علیه او در بین ایرانیان برانگیخت. بدون اینکه کسی پیدا شود و این اظهارات را که که در کنه و ماهیت خود، هجو کننده خمینی بودند را از این زاویه ببیند.

از آن بخشهایی از اظهارات سروش که از خمینی افلاطون زمانه ساخته بود میگذرم چون حتی اغراق آمیز هم نبودند بلکه سروش مبنای ارزیابی خود در مورد خمینی را خود آگاهانه یا ناخود آگاه، «هنر شیادی» نهاد که عناوین «عرفان و فلسفه» را بر آن هنر گذارد. به این معنا، آیت الله خمینی و تمام حواریونش الحق در این زمینه افلاطون و افلاطونیان» زمانه در «این عرصه»  بودند.

صادقانه بگویم من  هرگز سروش را آدم با سوادی تلقی نکرده ام، یعنی اگر هم او مایه ای از علم کلام و معنا در انبان ذهنی خود داشته باشد، در بهترین حالت از جنس همان دانسته هایی میباشند  که سید قطب و حسن البنّا (اخوان المسلمین)و علی شریعتی( تشیع علوی)، داشته اند که نمونه های نازلتر آن، مطهری، بهشتی، مفتح و باهنر بودند.

معروفیت سروش به عنوان یک فیلسوف اسلامگرا، فرضاً، با تجدید نظر طلبان دینی چون سید محمد علی باب،قرةالعین، لوتر یا آیت الله بُرقعی هم وزن نیست.  یعنی او از خود، گفتمانی نو و تجدید نظر طلبانه در دین اسلام ندارد و بدعت گذار یک مشرب دینی جدید نیست بلکه هنر او مانند شریعتی یافتن بیان و زبان امروزی برای یک گفتمان مندرس قرون وسطائی است.

ولی این کهنگی اندیشه ای او نباید قضاوت ما را درباره او و این سخنرانیش در آمریکا، آنچنان تحت تاثیر قرار دهد، که به ارزیابی سطحی آن بپردازیم.

جنبه مهم تر سخنان سروش که اهمیت آن بسیار فراتر از حرفهای اوست به مسئله درک ما از مفهوم «مردم» در عرف سیاسی و جامعه شناسی بر میگردد که جا دارد روی آن لختی اندیشه کنیم تا در تحلیل های خود به بی راهه نرویم. این را از این روی میگویم که این واژه در ادبیات سیاسی ما اغلب درست به کار نمی رود. مثلاً دنباله روی از مردم، «مردمی» بودن نامیده میشود بدون اینکه درک کنیم:

ـ اگر مردم مطالبات مدنی، سیاسی و اقتصادی درستی داشته باشند، اولاً این «مردمی» بودن باید ماهیت آوانگاردی یا پیش آهنگی داشته باشد نه نباله روی باشد مانند جریانات روز.

ـ و در ثانی، در خرفه پرستی، فریب خوردگی و افزون خواهی غیر منطقی؛ نباید پیشاهنگ مردم شد و نه حتی لحظه ای همراه و دنباله روی آنها.

اتفاقی که در انقلاب اسلامی رخ داد، پیشاهنگان و نخبه گان جامعه، پرچمداران خرفه گرایی و اهداف خرافی مردم شدند. مردم در انقلاب اسلامی، به معنای جامغه شناختی؛ مردم با تعریف شهروند از آنها، مردم نبودند. آنها دهها میلیون «دینوند» بودند که احزاب سیاسی و تحصیل کردگان جامعه را تا سطح دعا نویسان و رمالان سیاسی، تنزل دادند تا از آنها برای خود رهبر بسازند. و در این بین آخوند ها رهبران طبیعی این توده مسخ و افسونزده دینی بودند که روشنفکران سیاسی هم به خیل آنها پیوستند بدون اینکه لحظه ای به جایگاه طبیعی تاریخی و اجتماعی خود بیاندیشند.    

سروش در این سخنرانی گفت؛ خمینی در ورود به ایران، بیشترین استقبال مردمی را که برای یک رهبر سیاسی در تاریخ بی سابقه بود، و بزرگترین بدرقه مردمی را به هنگام خاکسپاری اش داشت که در تاریخ دنیا نظیر نداشته است.

از نگاه من، این سخنان سروش صد درصد درست می باشند. خمینی، با توجه به توضیحات پیش گفته، مردمی ترین شخصیت سیاسی تاریخ بود و اگر کسی در این شک کند، با واقعیت سرِ جنگ دارد. ولی این فقط یک روی سکه است.

آنها که نسبت به حمایت مردمی وسیع خمینی از روی عناد و عقده، آنرا انکار میکنند، تنها چشم به روی واقعیت نمی بندند بلکه بی سوادی خود را نیز عریان میکنند.

مسئله ساده است. باید ببینیم این کلمه قُدسی شده و متبرک «مردم» به معنای جامعه شناسی بطور اعم و جامعه شناسی سیاسی به طور اخص یعنی چه؟

در تاریخ فلسفه از ارسطو به بعد تا کانت و تا امروز، عقل و عقلانیت به دو عرصه کاملاً  متفاوت اندیشه و عمل تقسیم شده اند. عقلانیت عملی و عقلانیت محض یا نظری.

نمونه عقلانیت عملی، کار یک مکانیک به هنگام تعمیر یک ماشین است، که او عاری از احساس و هیجان و تعصب سعی میکند ایراد ماشین را شناسائی و آنرا برطرف کند. یک روستایی با همین دقت وعقلانیت عملی به کشاورزی اش می پردازد و… .

در حالی که اگر آن مکانیک و این کشاورز هرچه خرافه پرست هم باشند، خرافه پرستی خود را در کارشان دخالت نمی دهند. کشاورز ممکن است برای نزول باران نماز حاجت بخواند ولی آبیاری، کِشت خود را به امید «الله» واگذار نمی کند.

عقلانیت نظری(تفکر محض بدون مبنا سازی تجربه) یعنی اندیشه کردن. یعنی تصویر و تَصّور هستی و ارتباطات آن، به کمک اندیشه محض و بی توجه به اینکه وجود مادی و مصداق های مشخص و حتی علوم تجربی چه میگویند. اگر یک مکانیک با اسلوبی نادرست بخواهد از یک ماشین عیب یابی کند، میگوییم «غیرعقلانیت عملی» عمل میکند و در مورد کشاورز هم همینطور.

در عرصه نظری هم، غیر عقلانیت داریم IRATIONALITY.

نمونه بارز«ای ـ راشِنالیتی یا ای ـ راسیونالیتی» تفکر مذهبی و هرگونه خرافه پرستی است که در سیستم باوری آن، کمترین هسته منطقی وجود ندارد.

«خرافه» یک دنیای هپروتی است که حتی با خدا پرستی سیستماتیزه و تئوریزه شده(الهیات) فرق دارد. اینکه آدم به یک درخت یا ضریح یک امام، یک تکه پارچه ببندد تا حاجتش برآورده شود، مذهب نیست بلکه خرافه محض در مذهب  می باشد که خود مذهب هم در اصل(ای ـ راسیونال است)، یعنی غیر عقلانیت مضاعف! یعنی دنیای وهمی را ملاک انتخاب، قضاوت و عمل قرار دادن.

توده مردمی که نه به سائقه و انگیزه های مطالبات شهروندی بلکه به سائقه باورهای خرافی یا مذهبی خود به حرکتی دست میزنند مانند گوسفندانی هستند که سلاخی با یک دسته برگهای سبز پلاستیکی و نایلونی بتواند آنها را گول بزند و به مسلخ ببرد. یعنی حتی از مصرف یک مقدار یونجه واقعی هم برای جلب آنها خودداری کند.

آیت الله خمینی، نه با دسته ای یونجه و علف واقعی، بلکه با یک دسته رشته نخ پوسیده سبز رنگ، نه تنها توده عوام را بلکه نخبگان جامعه با سواد! مملکت را هم دنبال خود کشید.

اگر خمینی میخواست با تکیه بر عقلانیت عملی مردم، طرح مطالبات حقوق شهروندی آنان، آنها را به دنبال خود بکشاند، به جلب حتی ۲ نفر هم موفق نمی شد تا چه رسد به ۹۰% از ملت ایران. زیرا در این عرصه، او حتی یک کلام واقعی و مستدل هم برای گفتن به مردم نداشت.

خمینی از ملت ایران نخست  اُمت اسلامی ساخت و از امت اسلامی، اُمت شیعی و از امت شیعی، اُمت حزب اللهی  و سپس ولایتمداران آخوندی ساخت و روی گرده آنها سوار شد تا آنها را به سلاخ خانه تاریخ و ذبح مدنیت شان بکشاند.

مردم ایران در انقلاب ۵۷ نه با تکیه بر قدرت تشخیص، شعور و عقلانیت عملی و حقوق شهروندی خویش بلکه با محرکه توهمات مذهبی و اطاعت«دین وندی» خویش، چون گله ای گوسفند دنبال خمینی و دیگر شارلاتان های مذهبی رفتند و آنهم نه گوسفندانی که شامه شان بوی علف تازه را بطور غریزی دریافته است بلکه گوسفندانی که با  موادِ مخدر، چنان گیج و گُننگ شده اند که، قدرت تشخیص خود را حتی برای تمیز علف واقعی از رشته ای نخ های سبز رنگ پوسیده از دست داده بودند.

انقلاب اسلامی ۵۷ گوسفندی ترین و در عین حال فراگیر ترین انقلاب تاریخ بود زیرا محرکه مذهبی، آخرت گرایی، آخوند باوری پلات فرم خواستهای آن بود و نه مطالبات اقتصادی و اجتماعی آدمهایی که برای زندگی بهتر و شایسته تر قیام کرده اند. چنین انقلابی حتی در جنبش های مذهبی قرون وسطا در دنیا به شمول اسلام  نظیر نداشته است. اعرابی که پشت سر پیغمبر راه افتادند بیشتر به غارت های این جهانی و کنیزگیری و اسیرگیری از ایران و روم و بابل و مصر فکر میکردند تا جوی های شیر و عسل در آن دنیا.

غارت گری و خراج گیری آنان از ملل مقهور این را نشان میدهد و اسارت دختران یزدگرد و “کنیز صیغه ای شدن آنها” برای  امام حسن و امام حسین گواه این امر می باشد. مگر ممکن است دو دختر که تمام اعضای خانواده شان توسط مهاجمان عرب قتل عام شده و سرزمینشان به جولانگاه آنها تبدیل گشته با رغبت تن به چنین صیغه یا عقدی بدهند.

۳ انقلاب بزرگ ۳ سده گذشته؛ فرانسه، آمریکا و روسیه همه با شعارهای سیاسی ـ اقتصادی این جهانی رخ دادند. برابری، برادری و کوتاه کردن دست کشیشان و کلیسا خواست انقلاب فرانسه بود. استقلال از انگلیس خواست مردم آمریکا و نان، صلح، زمین(برای دهقانان) و ۸ ساعت کار برای کارگران خواست انقلاب روسیه بود. در این انقلاب ها، توهمی در مورد مطالبات مطرح شده در کار نبود.

من بعید میدانم که سروش موقع توضیح اینکه “مردم در صفوف دهها میلیونی بی سابقه از امام استقبال، و تا گورستان او را بدرقه کردند”، این تعریف جامعه شناختی از مردم را نداند؛ مردمی دین زده خرافی و هپروتی شده، که طرفداری آنان از یک جریان یا شخص فقط ، میزان عوامفریبی آن جریان یا شخص را می رساند و نه اعتبار سیاسی واقعی آنها را. خمینی در این انقلاب رهبر خرافه پرستی تاریخ و مردمی سحرو افسون شده بود که روی دست تمام قدیسان تاریخ یا شیادان تاریخ بلند شد و بیشترین تعداد مرید را هم برای خود ساخت.

بر توده عوام و خرافاتی مردم میهن ما در مقطع انقلاب که تصادفاً و پارادوکسال پس از انقلاب به میدان آمدند و نه در جریان آن،* حرجی نیست اگر با یک دسته ریسمان رنگ شده رنگ به رنگ سبز علفی رنگ شوند ولی اساتید سیاسی این مملکت هم به نوعی و با ذهنیت واهی سیاسی یا ایدئولوژیک خود چنان توسط خمینی رنگ شدند که هیچ شیادی در تمام طول تاریخ مدون بشر موفق به چنین رنگ آمیزی ماهرانه ای نشده است

*

توده مردم در شهرستانها و روستاها به تواتر پس از پیروزی انقلاب بدان پیوستند، آنها نیامدند تا شاه را براندازند چونکه سرنگون شده بود، آنها آمدند تا پشت سر خمینی در این دنیا به توهمات مذهبی خود جامعه عمل بپوشانند. آنها آمدند تا تکبیر گویان پای مراسم اعدام و سنگسار باشند و برای اعدامها، سنگسارها و بگیر و ببند ها مشروعیت مردمی ایجاد ایجاد کرده و صفوف بسیج را علیه مردم پر کنند.

امان از این همه دموکراسی‌خواهی سیاسیون ما!

Share Button

باید ظرفیت‌های تغییر در رژیم را واقع‌بینانه دید. نباید تصور کرد که رژیم و اتاق فکر امنیتی آن ابله می‌باشند. آنها بهتر از هر کس می‌دانند که در دنیای مدرن شونده کنونی، استبداد آخوندی کنونی نمی‌تواند پایدار بماند. آنها دنبال آنچه هستند که سعید حجاریان ده سال پیش گفت و توصیه کرد: «مشروطه دینی». و به گمان من انتصاب آیت‌الله قاتل و اسیرکُش به سمت ریاست دستگاه قضائیه در این راستاست. او نیامده است تا کشتار دهه ۶۰ را علیه مخالفان نظام  ادامه دهد او آمده تا خون‌های آن قتل عام را چنان بشوید که هم خود را روسفید کند و هم رژیم را از آن جرم و اتهام تبرئه کند.

حبیب تبریزیان – مثل اینکه بند ناف همه شخصیت‌ها و جریان‌های سیاسی ایران را با دموکراسی‌خواهی بریده‌اند. این دموکراسی‌خواهی ما  چنان از محتوا تهی گشته که اعتباری بیش از نقش مهر نماز بر پیشانی آخوندها و دولتمردان حکومتی ندارد.

تقریباً هیچ شخصیت یا جریان سیاسی اپوزیسیونی و نیمه‌اپوزیسیونی نیست که خود را دموکراسی‌خواه نداند. و پارادوکس قضیه در همین دموکراسی‌خواه بودن عموم ما می‌باشد (منظورفقط مخالفین رژیم است) از مجاهدین و سرانش گرفته تا چپ‌های روسی و کُردهای دموکرات، و سلطنت‌طلبان شاه‌اللهی و.. همه و همه دموکراسی‌خواهند ولی بنا بر تعریف خودشان.

پارادوکس یا تناقض قضیه هم در همینجاست زیرا ما آدم‌ها یا جریان‌های هر کدام از دیگری دموکرات‌تر، تحمل یک گفتگوی ساده و برقراری یک تفاهم ساده‌تر در مورد مسائل و مبارزه مشترک با رژیم را  نداریم. منظورمسائلی است که روزمره هستند و فراتر از مرزهای ایدئولوژیک و سیاسی می‌باشند. مانند دفاع مشترک از اعتراضات مالباختگان و جنبش‌های اعتراضی کارگری، تخریب محیط زیست، دزدی‌ها، اختلاس‌ها، نظامیگری رژیم و افشای کمک‌های مالی آن به بشار اسد، حزب‌الله، حوثی‌ها و همکاریش با طالبان و القاعده، بازداشت‌ها و اعدام‌های خودسرانه  و… که درد مشترک همه ما می‌باشد لیکن در چاره مشترک وا مانده‌ایم. این واماندن در رهیافت و چاره‌ی مشترک، یعنی یا ما دموکراسی‌خواه نیستیم و یا برداشتمان از دموکراسی همان «خویش استبدادی» خودمان است.

من دو نمونه مشخص را ذکر می‌کنم. شیرین عبادی در سفری به اروپا، قبل از دریافت ناروای جایزه نوبل، در یک مصاحبه گفت «به نظر من دموکراسی با اسلام  و حکومت اسلامی مغایرتی ندارد.»

نمونه دیگری از دموکراسی‌خواهان ما، اکبر گنجی است که با بیش از ده سال خدمت در ارگان‌های نظامی، امنیتی و دیپلماتیک، وقتی پس از یک اعتصاب غذای طولانی (که البته ستایش‌انگیز بود) در زندان، آزاد شد و برخلاف ده‌هاهزار از مهاجران سیاسی که با به خطر انداختن جانشان  به صورت قاچاقی می‌گریختند، ایشان بطور قانونی از مملکت خارج می‌شود، با چنان نخوت و منش خُردبینانه‌ای با جریان‌ها یا فعالین اپوزیسیون خارج کشور برخورد می‌کند که گویا آنها نئاندرتال‌ها یا بوزینه‌های سیاسی هستند و فقط ایشان هوموساپینس (انسان) است که در رأس سپاه پیکار برای دموکراسی قرار گرفته!

البته پس از دریافت جوایزی از نوعی که شیرین عبادی گرفته بود، به نوشتن جزوه‌ای صد و پنجاه صفحه‌ای به انگلیسی درباره دموکراسی می‌پردازد و تو گویی مردم فرنگ  که ۲۵۰ سال پیش، ولتر، روسو و جان استوارت میل (از پدران دموکراسی) را به دنیا تحویل داده‌اند به جزوه درسی جناب گنجی به زبان انگلیسی نیاز دارند تا بدانند دموکراسی چیست!

سئوال از شیرین عبادی و اکبر گنجی اینست که ظرف این قریب  ۱۰ ـ ۱۲ سال که خارج‌نشین شده‌اند، چه استفاده و بهره‌ای را، از آن شهرت بین‌المللی که از اهدای جایزه نوبل به عبادی و جایزه قلم به گنجی حاصل شد، که البته جایزه‌های آنها هم تا حدود زیادی نتیجه  فعالیت‌های افشاگرانه و تبلیغاتی همین اپوزیسیون برون‌مرزی بود، برای نزدیک شدن به اپوزیسیون و یا نزدیک کردن آنها به یکدیگر کرده‌اند؟ جز اینکه کار آنها برای مدتی دوره‌گردی (سور وساتی) به دور دنیا با هزینه رانت‌های دولت‌های اروپایی و کارچاق‌کن‌های سیاسی برای اینگونه فعالیت‌ها بود؟ و ایراد سخنرانیهای تکراری در مورد مسائل و موضوعات رایج؟

و اما واقعاً دموکراسی چیست؟

من هم مانند همه دموکراسی‌خواهان مملکتمان، تعریف خاص خود را از دموکراسی دارم. با این تفاوت که مجاهدین، چپ روسی، امثال گنجی و عبادی، دموکرات و کومله کردستان، سلطنت‌طلب شاه‌اللهی، که دموکراسی مورد نظر خود را چنان مرزبندی شده تعریف می‌کنند که خودشان، منافع گروهی و عقیدتی‌شان در مرکز دایره آن قرار گیرند ولی من این ادعا را دارم که نه تنها در پی مرکز قرار گرفتن نیستم (شاید هم راهم نمی‌دهند!) بلکه هیچکس با هیچ بولدوزری نمی‌تواند مرا حتی تا حاشیه  چنین دایره‌ای هم هُل دهد.

تا آنجا که به نگاهم به دموکراسی مربوط می‌شود اولاً، برعکس همه شیفتگان آن، برای آن اولویت سیاسی و راهبُردی قائل نیستم به ویژه اینکه این مفهومِ بسیار همه‌جانبه، در بین جامعه سیاسی (طبقه سیاسی)* میهن ما، تا سطح انتخابات آزاد تنزل یافته است.

من برای نهادینه کردن ناسیونالیسم، فراترتر از یک دکترین سیاسی،  به عنوان یک فرهنگ ملی و میهنی تقدم راهبردی قائلم. منظور من از این عبارت اینست که: میدان دموکراسی (مخصوصاً با آن بار تقلیل یافته‌اش در میهن ما) می‌تواند میدان بازی رژیم و حواشی آن هم باشد ولی ناسیونالیسم، و ناسیونال لیبرالیسم آن میدانی نیست که رژیم، زیرمجموعه‌ها و حواشی‌اش بتوانند به نقش‌آفرینی در آن بپردازند.

من دموکراسی را به دموکراسی سیاسی و فرهنگی  تقسیم و برای آن چند شاخص عام تعریف می‌کنم. شخصاً ادعا هم نمی‌کنم که خودم نمونه مجسم این دموکراسی مورد تعریف خود هستم.

دموکراسی سیاسی و نظام‌های دموکراتیک نه ناشی از آدم‌های دموکرات یا فرمانروایان دموکرات بلکه در درجه اول محصول موازنه قوای سیاسی و میدانی بین همه بازیگران سیاسی در یک کشور است. در درجه دوم وجود شرایط حقوقی، سیاسی و امنیتی که به بروز و ظهور پتانسیل‌های قدرت‌های سیاسی میدان دهد تا آنها بتوانند با هم وارد رقابت و مبارزه سیاسی شوند. در چنین شرایطی، جریان‌ها یا افراد سیاسی وارد میدان و عرصه‌ای می‌شوند که ساز و کارها و مکانیسم‌های آن دموکراتیک و ضابطه‌مند می‌باشند.

حال اگر جریانی غیردموکراتیک وارد این میدان یا مکانیسم شود، حذف می‌گردد. به این معنا دموکرات بودن یعنی پذیرفتن مقررات بازی در این میدان و حتی چندان مهم نیست که بازیگری وارد این میدان شود و از نظر فکری یا سازمانی دموکرات نباشد، این مکانیسم دموکراتیک یا او را وادار به رعایت موازین خود می‌کند و یا اگر نتواند، خود به خود آن را حذف می‌کند.

دیگر موازین دموکراسی مانند ساز و کار قانونی، نظام حقوقی، آزادی رسانه‌ای و… ، همه در این چارچوب موازین پیش گفته قابل حل می‌باشند.

نتیجه اینکه اگر نیرو یا شخصیتی از تفاهم  و همگرایی با دیگر نیروها می‌گریزد، معنایش اینست که یا دموکرات نیست یا ارزیابی  بزرگ‌بینانه از وزن سیاسی خود دارد که او را وادار می‌کند در تقسیم وقت برای رسیدن به تفاهم با دیگر نیروها، اولویت‌های دیگری داشته باشد.

دموکراسی فرهنگی

از هند به عنوان بزرگترین دموکراسی آسیایی نام می‌برند و الحق بنیانگذاران هند پسااستعماری، گاندی و نهرو، از چهره‌های برجسته مبارزات ضداستعماری عاری از خشونت و دموکراسی‌خواهی در آسیا بوده‌اند.  ولی به اعتبار دموکراسی سیاسی در این کشور نباید فکر کنیم هند از منظر فرهنگی و اجتماعی هم دموکراتیک است.

برقراری دموکراسی فرهنگی و اجتماعی معمولا زمانبَر است و به دهه‌ها  وقت نیاز است تا دموکراسی سیاسی بتواند به درون فرهنگ، رفتار، و مناسبات خانوادگی و تربیت اجتماعی و دینی جامعه رسوخ نماید.

دموکراسی و نظام‌های سلطنتی، ایدئولوژیک و دینی

سیاست عرصه عمل است و موضوع آن هم قدرت و مبارزه و تلاش برای تقسیم آن می‌باشد. یک حزب سیاسی به معنای مدرن کلمه، بخشی از فابریکِ سیاسیِ* یک نظام دموکراتیک است که در آن مداراگری، همگرایی سیاسی و پراگماتیسم‌محور می‌باشد.

ایدئولوژی برعکس، در ذات خود تمامیت‌خواه و توتالیتر است زیرا حقانیت خود را نه در یک برنامه سیاسی خاص، محدود و مشخص بلکه حقانیتی مطلق و جاودانه می‌داند و اگر این ایدئولوژی، مانند اسلام سیاسی رژیم ایران، داعش یا القاعده، حزب‌الله لبنان و بوکوحرام و الشباب، دینی باشد  هم به مراتب خشن‌تر و هم ارتجاعی‌تراست.

یک جریان ایدئولوژیک مانند مرغ یا خروس است که نه می‌توانند پروازکند و نه در آب شنا نماید، فقط  با دو پای خود روی زمین راه می‌رود. در حالی که یک جریان سیاسی مدرن مانند یک مرغ دریایی است که بنا به مصلحت هم پرواز می‌کند، هم شنا می‌کند وهم روی دوپا راه می‌رود.

اگر یک ایدئولوژی سیاسی با یک ایدئولوژی سیاسی دیگری مدارای ایدئولوژیک کند یعنی در حقانیت خود شک کرده و چنین شکی در حکم نفی خویش است.

البته در اروپای بعد از جنگ جهانی دوم برخی احزاب کمونیست وارد ائتلاف‌های سیاسی شدند ولی این ائتلاف‌ها، همگی محدود و مشروط به برنامه خاص سیاسی یا اقتصادی می‌گردید نه سازگاری آشتی ایدئولوژیک.

فعالین سیاسی پهلوی‌ستیز در ایران از پهلوی‌ستیزی گفتمان راهبردی انقلاب را ساختند. آنها نظام سلطنت را همواره به مردم با استبداد هم‌ذات معرفی کرده‌اند. و استبداد سلطنتی ۲۵۰۰ ساله همیشه ترجیع‌بند نوشته‌ها و گفته‌های آنان بوده است. ولی آنهایی که این مفهوم‌سازی عوام‌فریبانه را فرهنگی کردند، هرگز نگفتند  که تا همین ۳۰۰ سال پیش، به عقب‌تر نمی‌رویم، کدام حکومت غیراستبدادی در دنیا یا همین اروپای آزاد، وجود داشت؟ تا چه رسد به ۲۵۰۰ سال پیش ایران. در بی‌مایگی سیاسی این مفهوم‌سازان کافیست گفته شود که استبداد در تاریخ، نه محصول تمایل شاهان بلکه محصول میزان رشد و توسعه اقتصادی و به تبع آن رشد روابط اجتماعی و توسعه فرهنگی بوده است. ناپایداری آلمان هیتلری، اسپانیای فرانکو، کره جنوبی و برزیل نظامیان و ایتالیای فاشیست نشان داد که در یک مملکت از نظر اقتصادی توسعه یافته، دیکتاتوری درهیچ شکلش نمی‌تواند برای مدتی طولانی پایدار بماند.

ایران، اسکاندیناوی یا هلند نیست ولی تجربه پادشاهی‌های این ممالک پیشرفته اروپایی نشان داده است که استبداد ابداً درذات نظام سلطنتی نیست. حتی پادشاهی‌های اردن، مراکش، کویت امارات و سعودی را که چندان دموکراتیک هم نیستند هرگز نمی‌توان با جمهوری‌های خاورمیانه‌ای، و آمریکای جنوبی ده سال پیش و آفریقای امروز مقایسه کرد.

تجربه پادشاهی‌های اروپا و ژاپن نشان داده است که سلطنت می‌تواند به شکل یک نظام بسیار دموکراتیک باشد ولی کسی هرگز نشنیده و تجربه نخواهد کرد که یک رژیم ایدئولوژیک دموکراتیک شود و استبداد چنین حکومت‌هایی ده‌ها بار بدتر از بدترین استبدادی‌های سلطنتی می باشند.

نتیجه

برعکس نظام‌های پادشاهی، استبداد در همه ایدئولوژِی‌ها و از همه بدتر ایدئولوژی دینی سرشتی و ذاتی است و نه یک ویژگی گذرا و موقتی. ولی در رژیم‌های پادشاهی اگر هم استبداد باشد هم ملایمتر، هم گذراتر و هم غیرذاتی است. آنها که فکر می‌کنند رژیم اسلامی را می‌توان با اصلاحات دموکراتیزه کرد ، یا نمی‌دانند که این امر ناشدنی است یا خود را به نادانی می‌زنند و یا بسیار زیرکانه‌تر، برنامه دارند تا با اصلاحات تدریجی و ترکِ تدریجی ویژگی‌های دینی آن، و با کنار گذاردن نهایی کامل دین از ساحت حکومت، و سکولاریزه کردن (نوع روسی ساختار قدرت) ائتلاف مافیای آخوندی و سپاه را نگاه دارند و شبکه ۶۰۰ هزار نفری آخوندها و طلبه‌ها را هم به حزب سیاسی خود تبدیل کنند. عمامه و عبا و پیراهن یقه آخوندی را به عنوان یونیفرم دولتی، و نهاد ولایت را به عنوان یک ارگان کاملاً نمادین «مشروطه دینی» حفظ کنند ولی در سطح  مدیریتیِ قدرت و در سطح اقتصادی، سروری باند‌های مافیایی آخوندی خود را حفظ کنند.

نکته‌های یادشده نه محض موعظه و نه اغراق بلکه به عنوان یک هشدار راهبُردی است. رژیم بالقوه میدان مانور و عقب‌نشینی زیادی دارد. رژیم بر مَرکبِ دین سوار شد تا قدرت را به دست گیرد و سوار بر قدرت سیاسی، دین را رها می‌کند تا مملکت را  به عنوان یک غنیمت جنگی برای خود نگاه دارد.

باید ظرفیت‌های تغییر در رژیم را واقع‌بینانه دید. نباید تصور کرد که رژیم و اتاق فکر امنیتی آن ابله می‌باشند. آنها بهتر از هر کس می‌دانند که در دنیای مدرن شونده کنونی، استبداد آخوندی کنونی نمی‌تواند پایدار بماند. آنها دنبال آنچه هستند که سعید حجاریان ده سال پیش گفت و توصیه کرد: «مشروطه دینی». و به گمان من انتصاب آیت‌الله قاتل و اسیرکُش به سمت ریاست دستگاه قضائیه در این راستاست. او نیامده است تا کشتار دهه ۶۰ را علیه مخالفان نظام  ادامه دهد او آمده تا خون‌های آن قتل عام را چنان بشوید که هم خود را روسفید کند و هم رژیم را از آن جرم و اتهام تبرئه کند.

من احتمال بسیار می‌دهم او در سمت ریاست دستگاه قضائی یقه‌ی دزدان غیرخودی را خواهد گرفت تا در بین مردم، هم آوازه خوبی کسب کند و هم دزدی‌ها را به جریاناتی غیر از رژیم، رهبری و سپاه نسبت دهد. اعدام چند نفر مانند بابک زنجانی می‌تواند به تخته پرش حیثیتی برای او تبدیل شود تا بقیه مأموریت خود را در جایگاه رهبر کشور بجای خامنه‌ای به انجام رساند.

من تصور نمی‌کنم او مسئله‌ای با آزاد کردن حجاب، آزاد کردن شرابخواری و دایر کردن کازینو داشته باشد. مهم حاکمیت حزب ۶۰۰ هزار نفری آخوندی، به هر نامی که می‌خواهد باشد، و سلطه آن بر تمام ساختار قدرت است.

به نظر من بدون اینکه تعصبی در کار باشد، بر اساس پیش زمینه‌های سیاسی، اجتماعی و موازنه استراتژیک قدرت (نه الزاماً موازنه میدانی و تاکتیکی) خروجی پیکاری که امروز در عرصه سیاسی مملکت ما جریان دارد، یکی از این دو آلترناتیو می‌باشد:

۱ ـ مشروطه پادشاهی مدرن مُدل اروپایی
۲ ـ واتیکان بزرگ ۹۰ میلیونی اسلامی، که بسیار عقب مانده‌تر از واتیکان پاپ خواهد بود به رهبری همین باند فعلی.

آنها که فکر می‌کنند رژیم تا آخر روی دین و مذهب خواهد ایستاد و با مردم ایران و دنیا به این خاطر خواهد جنگید تا سقوط کند، سخت در اشتباه‌اند و نادانسته تسلیم قواعد میدان بازی رژیم شده‌اند. رژیم در آینده با قرائت های جدید و هردم نوتری، از دین و مذهب، همه محدودیت‌های مذهبی را از مناسبات اجتماعی و عرصه فرهنگی برخواهد داشت و خواهد کوشید پرچم تغییر و تحول را از دست مخالفان خارج سازد و خود آن را به دست گیرد. این مدل تحول مدل مورد نظر رفسنجانی بود که از مدل نظام سیاسی چین گرفته بود.

تنها سنگری که برای رژیم فتح آن غیرممکن است، تسخیر سنگر ناسیونالیسم ایرانی است که ریشه‌اش نه در حمله اعراب و دین‌سازی مهاجمین عرب یا شیعی سلسله صفوی بلکه در تاریخ هزاران ساله ماست. تنها چیزی که رژیم نمی‌تواند تقلید کند همین ناسیونالیسم ایرانی است که احیای آن، یگانه راه برون‌رفت از مُغاک آخوندسالاری کنونی است.

باید از تجربه انقلاب درس گرفت. شورش ۵۷ اولین تلاش جریان‌های اسلامی، چپ و قومگرا علیه رژیم پادشاهی مشروطه نبود. قبل از آن، رژیم پهلوی پدر و پسر، توطئه‌های فدائیان اسلام، میرزا کوچک خان جنگلی، جمهوری‌های آذربایجان و کردستان و شورش ۱۵ خرداد را سرکوب کرده بودند. در دو جبهه دیگر هم حزب توده و بعد به صورتی دیگر جبهه ملی هم تلاش‌های خود را کرده بودند تا شاه را برافکنند. ولی آن هنگام که اسلامیست‌ها شوریدند ملی‌گرایان و چپ  توده‌ای و جریان‌های قومی پشت سر آن نرفتند و آن هنگام که حزب توده علیه رژیم دسیسه چید، اسلامیست‌ها و ملیون دنبال آن نرفتند و…

اتفاقی که در ۵۷ افتاد بطور ساده عبارت از این بود که نیروی چپ، ملی و قومگرایان فدرالیست یا تجزیه‌طلب دنبال خمینی افتادند و رهبری او را پذیرفتند. این به معنای قوی بودن این نیروها نبود بلکه قدرت این ائتلاف شوم بسیار فراتر از جمع کَمّی آن بود، قدرت ائتلاف سرخ و سیاه و زرد، برآیند یک جمع هم افزاینده دیالکتیکی و پویا بود که  به تکان دادن سریع توده عوام و بخش خاموش جامعه انجامید. اگر این ائتلاف نبود توده‌های میلیونی به خیابان‌ها کشیده نمی‌شدند.

در چنین فرایندی، سرنگونی رژیم شاه به گفتمان راهبُردی و ایدئولوژی مبارزه تبدیل شد. این فرایند یا باید در نطفه با قصاوتی پینوشه‌وار خفه می‌شد یا نتیجه همین که شد. گناه شاه دیکتاتوری او نبود بلکه گشودن فضای سیاسی به روی نیروهایی بود که در سر هوای آزادی نداشتند بلکه فقط قصد سرنگونی‌اش را به هر قیمت و هر بهانه داشتند.

با تبدیل شعار سرنگونی رژیم شاه، به ایدئولوژی راهبردی ائتلاف، هیچگونه امتیازی از سوی شاه، جز سرنگون شدنش، این جمعیت بهم پیوسته و توده هیجان‌زده و هپروتی را که در برانداختن رژیم با هم اتفاق نظر کامل داشتند و تن به رهبری بی‌کم وکاست خمینی هم  داده بودند، آرام نمی‌کرد. توده‌ای که به علت سطح توسعه مدنی و سیاسی، قانون‌گریز بود و هرگز نگاه مثبتی به حکومت و دولت (هر که می‌خواهد باشد) نداشت. توده روستایی و شهرستانی با انقلاب نمی‌خواست دموکراسی بیاورد او می‌خواست از پاسبان و ژاندارم و مأمور مالیات سپاه دانش نسق‌گیری کند. آری، انقلاب اسلامی به راستی توده‌ای ترین انقلاب تاریخ بود. ولی توده‌ای، که می‌خواست از شرّ هر چه دولت و دستگاه دولتی است آزاد شود.

سرنگونی شاه محقق شد ولی نه انتظاراتی که از آن سرنگونی می‌رفت.

درس‌هایی که باید و می‌توان از این رویداد شوم گرفت بسیار است ولی من روی دو مورد آن تآکید می‌کنم:

اولین آن ایجاد یک رهبری منسجم است که تبلور اراده جمعی و تجسم هدف مشترک همه نیروهای ضد رژیم باشد و دوم در تعیین و انتخاب شعار راهبردی و تبدیل آن شعار به ایدئولوژی پیکار** نباید لحظه‌ای درنگ کرد. باید دانست شعارهایی مانند انتخابات آزاد و آزادی حجاب و… ، میدان‌هایی نیستند که رژیم از آنها ناکام و سرنگون خارج گردد.

فقط شعار راهبردی «سرنگون کردن رژیم»، با عنوان رژیم آخوندها  به عنوان غاصبان مملکت، می‌تواند به ایدئولوژی پیکار تبدیل شود.

با کار اقناعی، توضیحی، و مهمتر از همه کار هنری که برای این ایدئولوژی ملاط احساسی ایجاد و به آن سوخت‌رسانی کند می‌توان این شعار را به ایدئولوژی سرنگونی و پیکار تبدیل و از هرگونه پراکنده‌گویی پرهیز کرد.

در عرصه رهبری جنبش هر کس به هر عنوان روی نقش شاهزاده رضا پهلوی تردید کند، یا در این مسئله نخاله سیاسی و تاریخی بپاشد، عملاً به سود رژیم فعالیت کرده است ولو اینکه با کمربند انتحاری خود را علیه رژیم  منفجر کند.


* «طبقه سیاسی» و «فابریک سیاسی» دو اصطلاح نسبتاً جدید در ادبیات سیاسی هستند. اولی یعنی بخش درگیر در مسائل سیاسی بطور افقی صرف نظر از قاعده اجتماعی‌شان. «فابریک سیاسی» هم به مجموعه ساختاری یک «نظام» گفته می‌شود که در صورت فقدان هر بخش، کل نظام مختل می‌شود.

**ایدئولوژی مبارزه یا پیکار با ایدئولوژی سیاسی یکی نیست. ایدئولوژی پیکار یعنی آن آرمان‌هایی که (چه درست چه غلط) می‌توانند با ترکیبی از اقناع و آژیتاسیون، مردم را به هیجان رزمی کشانده آنها را غیرتی کند چنانکه به اهدافی که به آنها داده شده به شکل مسئله حیثیتی و ناموسی نگاه کنند و برای رسیدن به آن هدف، از مرگ و زندان و شکنجه نترسند.

Print Friendly, PDF & Email

 خواندن و چاپ در نسخه پی دی اف PRINT&PDFFacebookTwitterGoogle+BalatarinWhatsAppTelegramاشتراک گذاری

گرگها و آدمها!

Share Button


اما دومین مشخصه این سربازان گمنام امام زمان اینست که ۱۰۰% اخبار دست اول آنها، اگر بطور مشخص دست اول باشد ولی تک ارتعاش هایی محو شونده درامواج وسیع افشاء گریهای رسوایی آفرینی می باشند که خود بخود و از درون خود رژیم بیرون می آیند، چون برخی رسوائیها، اختلاسها شکست های سیاسی و دیپلماتیک رژیم و نوسانات و سفته بازیهای ارزی و ورشکستگیهای مؤسسات مالی و بانکها، پنهان کردنی نیستند. آگاهی از فساد و سوء مدیریت در حکومت و نه تنها دولت، سالهاست به شعور عادی و متعارف مردم عادی کوچه بازار تبدیل شده است. لذا اخبار در این زمینه اگر بطور موردی و مشخص تازه باشند اما نوع آنها بسیار کهنه میباش

حدود ۲ سال قبل، دختری که مامور رسیدگی به بخش محصورشده گرگها  در باغ وحش استکهلم بود، یک روز بطور غیر منتظره ای، هنگام غذا دادن به آنها در برابر دیدگان متحیر از وحشت تماچیان مورد حمله آنها قرار گرفت،  دریده و خورده شد.

او در جریان تماس و ممارست با آن حیوانات الفتی با آنها برقرار ساخته بود که گول زننده بود، آنهابه هنگام غذا گرفتن از او  به دور از سبُعیت، به دورش جمع می شدند و آن روز شوم چنین آغاز چنین..

آن طفلک فکر میکرد که با آنها دوست شده است. ولی این خام خیالی به قیمت جانش تمام گردید.

سرنوشت تلخ آن دختر شبیه سرنوشت ما مخالفین رژیم و گرگهای اطلاعاتی آن است که نقش ستون پنجم رژیم را در  درون صفوف اپوزیسیون بازی میکنند.

می توان گفت اگر، مخالفین رژیم بعد از انقلاب گارد خود را به روی این گرگهای گوسفند نما باز نمی کردند و دست اتحاد بهم میدادند، شاهد این همه تشتت، تفرقه بین خود و اعتبار سوزی امروزی شان در جامعه نبودند و شاید کار رژیم سالها پیش نیز تمام شده بود.

تفاوت گرگهای باغ وحش استکهلم با گرگهای اطلاعاتی رژیم که به آنها سربازان گمنام امام زمان هم گفته میشود در این است گه گرگهای اطلاعاتی رژیم اولاً در لباس میش و حتی بره، نمایان میشوند و دوماً خود را با گوسفندان چنان در می آمیزند و ادای آنها را چنان بهتر از آنها در می آورند که تا انسان پوست آنها را نکند نمی تواند پی ببرد که آنها گرگهای درون گله بوده اند.

نفوذ عوامل اطلاعاتی در بین اپوزیسیون امر تازه ای نیست. ولی دنیای سایبری و شکل گیری شبکه های مجازی اینترنتی این فرصت را برای دستگاه های اطلاعات رژیم فراهم ساخته است که آنها حساب های اینترنتی (اِکانت ها)، و سایتهای  متعدد در شبکه های عمومی با عناوین غلط انداز و گول زننده ایجاد و تور و تله اطلاعاتی خود را بر سر راه مخالفین رژیم پهن میکنند.

در ایام اخیر، بر تعداد سایتها و کانالهای خبری ضد رژیم که علیه رژیم اخباری پخش میکنند که  گاه واقعاً هم دست اول هستند و گاه زودتر از بی بی سی و سی ان ان و..، انتشار می یابند، مانند قارچ افزوده شده است.

مشخصه عمده این سایتها این است که هیچ  شناسنامه سیاسی از آنها در دست نیست و چهره حقیقی آنها در پس مُونیتور بی هویت کامپیوتر هایشان پنهان است. از میزان حجم اخباری که آنها بیرون میدهند، می توان حدس زد که هرکدام بیش از یک یا دو نفر هستند و از امکانات خوبی هم برخوردارند و وقت زیادی هم برای فعالیت شان می گذارند. در برخی موارد، به مجرد پیدا شدن یک خبر یا تحلیل داغ در یک نشریه غربی یا عربی، ضربتی آن را ترجمه یا خلاصه ترجمه کرده و آن را در شبکه های مجازی درج میکنند. در اینکه همه خبر های آنان(به ظاهر) ضد رژیم هم می باشد جای کمترین تردیدی نیست و گاه از منظر ضدیت با رژیم از اپوسیون رسمی تندتر برای اینکه ابتکار خبر رسانی را از دست همه مخالفین واقعی رژیم به در آورند.

اما دومین مشخصه این سربازان گمنام امام زمان اینست که ۱۰۰% اخبار دست اول آنها، اگر بطور مشخص دست اول باشد ولی تک ارتعاشاتی محو شونده درامواج وسیع افشاء گریهای رسوایی آفرینی می باشند که خود بخود و از درون فضای منجلابی خود رژیم بیرون می آیند، چون برخی رسوائیها، اختلاسها شکست های سیاسی و دیپلماتیک رژیم و نوسانات و سفته بازیهای ارزی و ورشکستگی های مؤسسات مالی و بانکها، پنهان کردنی نیستند. آگاهی از فساد و سوء مدیریت در حکومت و نه تنها دولت، سالهاست به شعور عادی و متعارف مردم عادی کوچه بازار تبدیل و جزء امور بدیهی شده اند. لذا اخبار در این زمینه اگر بطور موردی و مشخص تازه باشند اما نوع آنها بسیار کهنه میباشد

فساد، دزدی، تجاوزات جنسی، مزخرف گویی های سوپر خرافه آمیز  بسیاری آخوندها، که معلوم است با برنامه ریزی  قبلی هم ضبط میشوند، شنیدنشان برای بخش اجتماعی حامی رژیم یا عادی و بی اهمیت است و یا ساخته های «دشمن» تلقی میشوند و برای مخالفین رژیم، نه آگاهی افزایند و نه نورافکنی رهیافتی.

انگیزه نوشتن این یادداشت، خبری از همین دست در شبکه مجازی بود که طبق آن، ده ـ دوازه کانال خبری به ظاهر ضد رژیم، برخی از آنها خیلی جا افتاده ولی همگی بی شناسنامه، با هم کانال مشترکی ایجاد کرده اند.

من فرض را بر این میگذارم که تعدادی از اینها ریگی به کفش خود نداشته باشند. ولی از طرح این سوال نمی توانم بگذرم که آنها چگونه دراین فضای ناشناخته مجازی به همدیگر اطمینان کرده و بدون کمترین آگاهی با هویت حقیقی طرفهای دیگر، کانالهای مشترک میگذارند؟ این در شرایطی است که در این دنیای مجازی وقتی کسی هوس چت سکسی و لاس زدن اینترنتی می کند، باید بفهمد که در آن سوی خط ممکن است چند طلبه، آخوند یا پاسدار ریش و پشمو و گردن کلفت  پشت کامپیوتر خود نشسته و با نامهای لاله و سوسن و ناناز و.. ، طرف را به بازی گرفته اند تا از لابلای حرفهای او چیزی بیرون بکشند و یا خوراک های مسموم خبری به خورد او بدهند و یا حتی اپوزیسیون شناسی رفتاری کنند.

من وقتی به این گونه شبکه های سایبریِ به ظاهر مخالف رژیم فکر میکنم یک شبیه سازی به ذهنم متبادر می شود.

فرض میکنم که رعد و برقی مهیب زمین و زمان را بهم ریخته و آسمان را  ابرهای سیاه قیرفام پوشانده و رگبار شُر شَر باران، مهلت نمی دهد تا آدم یک قدمی خود را ببیند ولی در همین حال عده ای با ادعای اینکه متخصص هواشناسی هستند به خیابان آمده و فریاد میزنند هوا ابری است و به زودی بارانی خواهد شد! و جالب این است که هیچ کدام از این مترولوژهای خُبره  که خبر آمدن باران و حتی جاری شدن سیلاب را میدهند به مردم نمی گویند چگونه خودشان را از آسیب سیل در امان نگه دارند. فقط خبر پشت خبر، از آمدن باران میدهند و ابری بودن هوا!

تاریخ جاسوسی، ضد جاسوسی و گمراه سازی(دیس اینفُرماسیون) طولانی است. در این تاریخ، اولین درس، دانه پاشی برای تله انداختن است. در عرفِ هنر و فن عملیات اطلاعاتی و ادبیات آن، پخش اینگونه خبرهای داغ دست اول، هیچان آفرین ولی در عین حال بی خاصیت از منظر گره گشایی«رهیافتی» یا فعالیت میدانی را میتوان دانه پاشی صیاد تلقی کرد.

سخن کوتاه: یکی از هنرهای مبارزه که یک فعال سیاسی به ویژه در یک شرایط اختناق پلیسی مانند مملکت ما باید از آن برخوردار باشد، اینست که با احتیاط طعمه و دانه های صیاد را بخورد، ولی دم به تله ندهد وتله گذار را شناسائی و اسلوب کار آنرا افشاء کند!

نمیتوان با شک و تردید فلج کننده به هر کانال یا منبع خبری و تحلیلی نگاه کرد ولی یک شکاکیت منطقی اکیداً لازم است تا آدم به تله نیافتد و شکاکیت منطقی هم به تنهایی کافی نیست بلکه شخص باید تصویر روشنی از نقشه راه مبارزه، خطوط راهبردی آن و هیئت یا چهره رهبری کننده مبارزه داشه باشد. تعّدد مراجع رهبری کننده و اغتشاش در رئوس اهداف و راهبردهای استراتژیک مبارزه، هر آدم هوشیاری را هم به تله گرگهای اطلاعاتی می اندازد تا چه رسد به آدمهای غیر حرفه ای.

سرویسهای اطلاعاتی و جاسوسی گاه سالها هزینه دانه پاشی  می کنند تا در یک بزنگاه حساس و سرنوشت ساز، حریف را به یک اشتباه هلاکت بار سیاسی یا نظامی بکشانند.

متفقین در جریان حمله به نرماندی، معروف به (D- DAY) و در جریان حمله به جزیره سیسیل چنین کردند و کمر ارتش رایش هیتلری را شکستند.

ساواک سالها به تشکیلات تهران و اصفهانِ حزب توده کمک کرد تا شبکه خود را چون تور بگسترانند و از این دو شبکه توده ای تحت کنترل خود، علیه دیگر جریان های سیاسی مخالف شاه بهره برداری اطلاعاتی هنگفت کرد.

رژیم اسلامی همین کار را با تشکیلات مخفی حزب توده پس از انقلاب انجام داد که هنوز که هنوز است، ریشه های منحوس اطلاعاتی آن تا عمق جریانهای چپ و حتی فرای آن دویده است بدون اینکه کشف و ریشه کن شوند.

اگر آن دختر نگون بخت باغ وحش استکهلم، چنین شکاکیتی در دوستی اش با آن گرگها داشت، باید محض احتیاط هرگاه به لانه آنها میرفت اولاً همیشه از روبرو و با فاصله در برابر آنها می ایستاد و پشت خود را هم هرگز به آنها نمیکرد و درثانی یک سلاح کمری هم همواره با خود می داشت تا در صورت لزوم از آن استفاده کند. او می توانست در آن صورت با گرگها هم موانست داشته باشد بدون اینکه دریده و خورده شود..

در رابطه با آخرین مصاحبه شاهزاده با تلویزیون کلمه

Share Button

من حداقل طی این ۳ دهه اخیر که آگاهانه و با یک درک تئوریک، تاریخی، جامعه شناسانه سیاسی، راهم  را از صفوف چپ روسی و هر ایده چپ دیگری جدا کردم و با همان ژرف نگری «چپ انکاری» خویش، فلسفه سیاسی لیبرالیسم و آرمانی ناسیونالیسم (ناسیونال لیبرالیسم)را مشعل راه خود برگزیدم؛ همواره به این فکر کرده ام که شاه چه باید میکرد تا مانع این انقلاب فاجعه بارمیشد.

شاهزاده رضا پهلوی سالها است که تاکید میکند! مسئله، مسئله تاج و تخت نیست! مسئله، مسئله نفی جمهوری خواهی نیست! مسئله مسئله نجات مملکتی است که در حال برباد رفتن است! بگذارید نجات یابد، آنگاه این شما و این آرای مردم.

او به هزارو یک زبان میگوید من کی هستم؟ که به جای مردم تصمیم بگیرم! فردای نجات مملکت، این مردم نظام سیاسی مملکت را در یک رفراندم شفاف، باز و زیر نظر ارگانهای بین المللی انتخاب خواهند کرد.

حیرت آور است که اپوزیسیونی که ظرف ۴۰ سال نتوانسته است یک حرکت مشترک از خود نشان دهد، نتوانسته است در دهها انتخابات نمایشی موضع مشترک و واحدی علیه رژیم بگیرد، نتوانسته است حتی بین ده درصد مردم یک گفتمان جامع و مانع تغییر را جا بیندازد، گفتمانی که هم اهداف دور، نهایی و نزدیک جنبش ملی را تعین کند و هم استراتژی راهبردی آنرا. اپوزیسیونی که با قضاوت روی اکسیون های اعتراضی اش طی این ۴۰ سال، بیشتر از کسری از جامعه نبوده است،  این اپوزیسیون از هم گسیخته و بدون قطب نما، از رضا پهلوی می خواهد که تصمیم بگیرد آینده مملکت جمهوری شود یا پادشاهی، تکلیف خود را با اقلیت های قومی روشن کند و از همین الان زیر سند فدرالیزه کردن مملکت را امضاء کند.

من در اینجا از مجرای دنیای اینترنتی از شاهزاده رضا پهلوی درخواست میکنم روی پیشنهادی که ذیلاً میدهم هم فکر کند و هم آنرا واقعاً به بحث بگذارد. ولی قبل از شرح پیشنهاد:

من حداقل طی این ۳ دهه اخیر که آگاهانه و با یک درک تئوریک، تاریخی، جامعه شناسانه سیاسی، راهم  را از صفوف چپ روسی و هر ایده چپ دیگری جدا کردم و با همان ژرف نگری «چپ انکاری» خویش، فلسفه سیاسی لیبرالیسم و آرمانی ناسیونالیسم (ناسیونال لیبرالیسم)را مشعل راه خود برگزیدم؛ همواره به این فکر کرده ام که شاه چه باید میکرد تا مانع این انقلاب فاجعه بارمیشد.

در باره این ادعای تکراری که اگر شاه آزادی داده بود مملکت به این روز نمی افتاد، با صراحت می گویم ما، همه اپوزیسیون رژیم شاه، صد بار از او دیکتاتور تر بودیم. اگر دیکتاتوری او از بستر توسعه نیافتگی جامعه بر می خاست، که ما هم بخشی از آن بودیم، ولی دیکتاتوری پنهان و ناگفته اپوزیسیون از بستر قدرت طلبی ایدئولوژیک بود.

ما آزادی را برای برافکندن رژیم شاه میخواستیم نه به مثابه دموکراسی و با این پیش داوری ذهنی که آلترناتیو قدرت رژیم شاه «ما» هستیم!

اینها از کدام اپوزیسیون مترقی و دموکرات حرف میزنند؟ از همین ها که با انقلاب به قدرت رسیدند؟ از حزب توده و اکثریت روسی؟ از اقلیت، مجاهدین؟ یا پیکار و رنجبر چینی و توفان آلبانیایی؟

ممکن است از چهره هایی مانند بازرگان یا شخصیت های جبهه ملی نام برده شود. اولاً چه کسی میگوید آنها دموکرات بودند؟ و در ثانی اگر هم بودند، در معادله قدرت کجا قرار داشتند؟

از این میگذرم که کلاً دموکراسی نه محصول شق القمر دموکراتها بلکه محصول توازن قوا در جامعه است. محصول مداراگری با مخالفین و پذیرش قواعد مورد اجماع  بازی سیاسی است؟ و…

پس از سالها فکر به این نتیجه رسیدم که اگر شاه از همه مخالفین خود به یک جلسه دعوت میکرد و به آنها میگفت: شما هر چه درباره من میگوئید درست! از بین خودتان یک رئیس جمهور انتخاب کنید! هروقت انتخاب کردید  و با هم به توافق رسیدید، من تسلیم شما هر کاری میخواهید با من بکنید!

ولی اگر شاه فقید قدری هشیار بود و بجای اعلام حکومت نظامی، روی میز هرکدام از این جمهوری خواهان یا اسلام خواهان اپوزیسیون سوپر مترقی و دموکرات، یک کلت با چند خشاب فشنگ هم  می گذاشت، آنگاه مردم ایران پی می بردند چند نفر از این جمع دموکرات چپ، مسلمان و روحانی مترقی زنده ازآن جلسه بیرون می آمد.

شاهزاده رضا پهلوی میتواند همین کار را بکند! به دهها فرقه چپ و مسلمان و ملی و گروههای بیشمار جمهوری خواه پیشنهاد بدهد که با توجه به اضطراری بودن وضع مملکت، در صورت رسیدن این جماعت به اجماع بین خود و تعین یک رهبری(جمعی یا فردی) دنبال آنها راه خواهند افتاد و از حق مادری یا پدری خود بر کیان این مملکت دست خواهند شست!