Category: اخبار

عوامل اختلاس ها و دزدیها شناسایی شدند

Share Button


با کمی شرح!

بنا به گزارش خبرگزاری مهر، خبرگزاری دولتی تعدادی از مفسدین اقتصادی و مختلسین بزرگ شناسائی و با عکس و اتیکت در معرض معرفی به مردم قرار گرفتند تا شاید عبرت سایرین شود!
لوگوی خبر گزار ی مهر در ذیل تصور دیده میشود

بدون شرح!

تظاهرات در اسرائیل بنفع سوریه در برابر کنسولگری آمریکا

Share Button


نهار نت لبنان:
گزارشگر وعکاس آژانس خبری فرانس پرس گزارش میدهد که دهها نفر از اعراب اسرائیلی و فلسطینی در حالیکه پرچم سوریه را تکان میدادند و عکسهای بشار اسد را دردست داشتند، امروز شنبه به حمایت از رئیس جمهور سوریه، در جلوی کنسولگری آمریکا درغرب ژروزالم به تظاهرات پرداختند. آنها شعار میدادند« سرنگون باد امپریالیسم و فتنه گران ضد سوری!» شخصی که با یک دست پرچم سوریه را بدست داشت فریاد میزد: «دستها از سوریه کوتاه!» شعارو پلاکارد های دیگرعلیه قطر و اتحادیه عرب بود که آن دو را متهم به قرار گرفتن درجبهه واحدی با آمریکا علیه سوریه میکردند. این تظاهرات ساعاتی پیش از انقضای مدت اخطار سه روزه اتحادیه عرب به سوریه دایر بر توقف سرکوب اعتراض مردم و یک روز پس از آنکه نیروهای امنیتی سوریه حد اقل ۱۵ نفر را کشتند انجام میشود.
…………
کامنت من:
معمایی ساده آنرا حل کنید:
برای یک لحظه تصور کنیم که به همین تعداد از هم وطنان ما با شعار های متضاد با آنچه تظاهرکنندگان در اورشلیم علیه امریکا، اتحادیه عرب و جنبش فتنه سوری کردند در تهران در مقابل سفارت سوریه بکنند! فکر میکنید چند تا از آنان چند روز بعد زنده مانده باشند؟

آقای خاتمی! بله می‌ایستیم اما نه زیر هر پرچمی: مجتبی واحدی

Share Button

مجتبی واحدی ـ ویژ خبرنامه گویا

سخنان دو روز قبل سیدمحمد خاتمی در خصوص ایستادگی مشترک همه اصلاح‌طلبان و اصولگرایان در برابر هر نوع حمله خارجی به ایران، سخن درستی بود که کسی نسبت به اصل آن تردید ندارد در عین حال سؤال مهم و آزاردهنده‌ای در ذهن من ایجاد کرد که مایلم آن را با همگان در میان بگذارم شاید ذهن دیگران را نیز مشغول کرده باشد.

اما قبل از طرح سؤال، به سه دهه قبل باز می‌گردم و دوره‌ای را یادآوری می‌کنم که از برخی جهات شباهت فراوان به امروز داشت.

اغلب هموطنان، دوره‌ جنگ خانمان‌سوز هشت ساله با عراق را به یاد می آورند، جوان‌ترها هم قاعدتاً داستان‌های آن را شنیده اند . آن جنگ با همه خسارت‌ها و تأسف‌آفرینی‌هایش، افتخارات بزرگی نیز برای کشورمان ثبت کرد و نام دلیرمردان و شیرزنانی را در تاریخ ایران ماندگار نمود. یکی از دلیر مردانی که نام او همیشه احساس غرور را در من زنده می کند شهید جاوید «سرهنگ غفور جدی اردبیلی» است. او از افسران و خلبانان برجسته نیروی هوایی ایران بود که بخش عمده عمر کاری خود را در زمان حاکمیت رژیم گذشته پشت سر گذاشته بود. یک سال و یک ماه پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی، غفور جدی در پروژه مشکوکی که نام «کشف و سرکوب کودتای نوژه» بر آن نهاده شد دستگیر و روانه زندان گردید. هنوز زمان زیادی از زندانی شدن این افسر غیور ایرانی و برخی دوستانش نگذشته بود که حمله صدام به ایران آغاز گردید. سرهنگ جدی اردبیلی از درون زندان نامه‌ای برای آیت‌الهن خمینی نوشت و تقاضا کرد به او اجازه شرکت در جنگ علیه متجاوزان داده شود. با موافقت رهبر وقت جمهوری اسلامی این امکان برای آن سرباز حقیقی وطن فراهم شد تا مهارت مثال‌زدنی خویش را برای وارد کردن ضربات اساسی به دشمن به کار گیرد. متأسفانه دوره سلحشوری فرزند غیور اردبیل چندان به طول نینجامید و او در یکی از عملیات هوایی علیه دشمن جان ارزشمند خویش را تقدیم ملت بزرگ ایران نمود.

این خاطره را از آن جهت یادآوری نمودم تا بگویم هر گاه بحث دفاع از وطن پیش می‌آید بسیاری از اختلاف عقیده‌ها، خود به خود کنار می‌رود و البته رهبرانی خواهند توانست حداکثر همگرایی برای دفاع از کشور را ایجاد نمایند که در هنگامه خطر یا به وقت دفاع از حیثیت و تمامیت ارضی کشور عقل خود را بر کینه‌جویی‌ها حاکم نمایند.
با شنیدن سخنان خاتمی در خصوص ایستادگی مشترک اصلاح‌طلبان و اصولگرایان، ناگهان به یاد هماهنگی و اتحاد کم نظیری افتادم که در روزهای نخست جنگ عراق علیه ایران در سراسر کشور حاکم شد. در آن روز زندانیان نیز با زندانبانان خویش متحد شدند تا کشور را از خطر نجات دهند. شاید خاتمی هم روزهای نخستین جنگ با عراق را به یاد آورده که از ایستادگی مشترک زندانبانان – اقتدارگرایان حاکم – با همه ایرانیان در برابر تهدید حمله به کشور سخن می‌گوید با آنکه می‌داند بخش کثیری از ایرانیان ، یا در زندان های رسمی به بند کشیده شده اند یا در زندان بزرگی که سران حکومت برای همه ایرانیان ساخته اند به سر می برند. من هم مانند خاتمی یقین دارم اگر تهدیدی متوجه کشور شود مرزها ی سیاسی و عقیدتی مانع ایستادگی مشترک در برابر متجاوز نخواهد شد. اگرچه این، همه ماجرا نیست. امروز که نگرانی هایی در خصوص احتمال حمله به ایران مطرح می شود مردم ایران همان‌ها هستند که اتحاد نامقدس دنیای غرب با دنیای کمونیسم (شوروی و چین) و همراهی جهان عرب با ایشان برای یاری رساندن به صدام را بی اثر کردند، اما عرصه مدیریت اجرایی و فرماندهی نظامی کشور با روزی که صدام به ایران حمله کرد تفاوت اساسی دارد. در آن روز فرماندهی کل قوا با کسی بود که بسیاری از ایرانیان به او ایمان داشتند. در میان کسانی هم که آیت‌الهو خمینی را شایسته رهبری ایران نمی‌دانستند کمتر کسی او را خائن به ایران می پنداشت. در این مقاله نمی‌خواهم در خصوص صحت و دقت این تلقی از منش و خصلت‌های نخستین رهبر جمهوری اسلامی سخن بگویم و تنها مایلم فضای آن روز کشور را ترسیم نمایم تا مشخص شود آیا می توان بر اساس تجربیات آن زمان شرایط امروز را نیز مدیریت نمود؟ آیا می‌توان تلقی اکثریت مردم نسبت به رهبر فعلی جمهوری اسلامی را با نگاهی که ۳۱ سال پیش در میان اکثریتی از ایرانیان نسبت به آیت الهث خمینی وجود داشت یکسان دانست؟ البته در دوره رهبری آیت اله خمینی هم به موازات گسترش روش هایی که مردم را به خودی و غیر خودی تقسیم می کرد از موفقیت حکومت در گسیل نیروها به جبهه و مقابله با دشمن کاسته شد و نهایتاً او را به نوشیدن جام زهر ناچار ساخت اما برای قضاوت و مقایسه یادآوری چند ویژگی از فرماندهی نظامی که هم اکنون نیروهای مسلح ایران را رهبری می کند خالی از لطف نیست
.
۱ ـ فرمانده کل قوا امروز کسی است که با دستور او بسیاری از فرماندهان مؤمن و میهن دوست سپاه بازنشسته شده اند و جایگاه‌های ایشان به کسانی سپرده شده که محمد نوری‌زاد به حق، آنان را دزدان قاچاقچی می نامد و این ننگ را حتی رذیس جمهور دست ساز خودشان ـ احمدی نژاد ـ به رخ آنها می کشد .

۲ ـ آیت الهس خمینی در روزهای آغازین جنگ کسانی را که به حق یا ناحق به کودتا علیه او متهم شده بودند آزاد کرد تا از وطن خویش دفاع نمایند اما فرماندهی نظامی کشور در حال حاضر به دست کسی است که بسیاری از افتخارآفرینان دوران دفاع مقدس و بازماندگان شهدای جنگ با دستور مستقیم او زندانی شده اند درحالی که تنها جُرم آنان حق جویی و انتقاد از حمایت نابخردانه رهبر از احمدی نژاد است.

۳ ـ نخستین رهبر جمهوری اسلامی هرچه بود به اکثریت ایرانیان ثابت کرده بود از تهدیدات خارجی واهمه ای ندارد و به قدرتمندان جهانی باج نمی دهد. البته این سخن به این معنی نیست که او مرتکب اشتباه نشده یا در دوره رهبری وی جنایتی در کشور رخ نداده است؛ در اینجا فقط بحث بر سر این است که او در زمان رهبری خود به باج دهی خارجی متهم نشده بود، اما رهبر کنونی جمهوری اسلامی چه؟ آیا نسبت به باج دهی های حقیرانه و روزافزون او به روسیه، چین، اعراب، انگلیسی ها و… کوچک‌ترین تردیدی وجود دارد؟ نمونه برای اثبات این مدعا فراوان است که تنها به چند مورد اشاره می کنم.

الف – در دوره رهبری آقای خامنه ای پلیس برخی کشورهای عربی هرچه توانستند زائران و توریست های ایرانی را تحقیر کردند اما متولیان سیاست خارجی که مستقیماً زیرنظر او فعالیت می کنند جز تکریم و تمجید از سران همان کشورها و حتی اعطای کمک های مالی به بعضی از آن کشورها، هیچ اقدامی صورت ندادند.
ب ـ در موضوع راه انداری نیروگاه بوشهر و اجرای قراردادهای منعقده برای فروش تجهیزات نظامی به ایران سردمداران روسیه بارها مقامات ایرانی را تمسخر کردند اما هر بار موفق شدند از سران مستأصل و منزوی ایران امتیازات بیشتری بگیرند.

ج – به ادعای مقامات ایرانی ۱۵ ملوان انگلیسی به آبهای ایران تجاوز کردند اما بلافاصله پس از تهدید نخست وزیر انگلیس همه اعضای هیئت دولت به همراه رئیس خود در برابر همان ملوانانی که متجاوز نامیده می شدند رژه رفتند و آنان را با هدایای فراوان راهی کشورشان کردند. این در حالی بود که همه می دانستند آزادی اینگونه زندانیان جز با موافقت رهبر امکان پذیر نیست.

د ـ در اوج ادعاهای دهان پُرکن مقامات ایرانی در مورد حمایت از مسلمانان جهان ، مقامات روسیه در چچن و حاکمان چین در ترکستان شرقی مسلمانان آن دو کشور را به بدترین وجه به خاک و خون کشیدند و تنها پاسخ رهبر جمهوری اسلامی به آنها دستور افزایش مبادلات تجاری با آن دو کشور بود که تمامی آن مبادلات به زیان مردم ایران و در راستای افزایش انتفاع آن دو دولتِ «مسلمان کُش» بود
.
نمونه های دیگری هم وجود دارد که هم وجود تفاوت عمده در رفتار و منش فرماندهی نظامی کشور نسبت به زمان آغاز جنگ عراق علیه ایران را آشکار می سازد و هم تغییر تلقی مردم نسبت به این فرماندهی را .

همه اینها را نوشتم تا سؤال اساسی خود را مطرح نمایم . پرسش من از آقای خاتمی و کسانی که می‌گویند «در صورت بروز جنگ اصلاح‌طلب و اصولگرا در برابر آن خواهند ایستاد» این است که این ایستادگی قرار است تحت فرماندهی آقای خامنه‌ای انجام شود؟ بازهم می گویم هر دولت خارجی که اراده شکستن مرزهای ایران را داشته باشد باید خود را برای دریافت پاسخی دندان‌شکن آماده سازد اما آیا این ایستادگی و پاسخ گویی دلیرانه قرار است تحت رهبری آقای خامنه ای و در قالب نهادهای نظامی صورت گیرد که هم اکنون مشغول دزدی و چپاول ثروت های کشور هستند؟ آیا کسی تردید دارد سرکوبگران داخلی به محض خلاصی از تهدید های خارجی بار دیگر «برادران قاچاقچی» را مأمور تکمیل چپاول ها خواهند کرد و سربازان گمنام را برای انتقام جویی از اصلاح طلبان و نیروهای مستقلی گسیل خواهند کرد که برای دفاع از وطن و به ناچار به نیروهای مسلح رسمی پیوسته اند؟ البته شاید این مرحله هیچگاه فرا نرسد زیرا تجربه سال های اخیر نشان می دهد فرماندهی نظامی کشور در برابر تهدیدهای جدی خارجی بسیار زبون است و آمادگی دارد هر نوع امتیازی بدهد تا فقط تداوم حکومت خود را تضمین یا از تلاش های داخلی و خارجی برای سرنگونی حکومت جلوگیری نماید . اگر هم گاهی ایستادگی زبانی در رسانه های رسمی حکومت مشاهده می شود آشنایان به شیوه مدیریتی حاکمیت فعلی می دانند که این رجزخوانی ها با اتکا به حمایت کشورهایی مانند چین و روسیه انجام می‌شود و هزینه کلان آن هم از ثروت ملی و کاهنده ایرانیان تأمین می گردد.

یقین دارم اگر خدای ناکرده جنگی به پا شود سران فعلی نظام برای مدتی کوتاه پاک ترین جوانان ـ اعم از اصلاح طلب، مستقل و اصولگرا ـ که وجود آنها موجب نگرانی و وحشت دزدان و قاچاقچیان سپاه است را در برابر آتش دشمن قرار خواهند داد تا برای همیشه از حق خواهی ها و حق جویی های آنان خلاص شوند. سپس با دادن امتیازات فراوان به قدرت های خارجی تداوم حاکمیت خویش را گدایی خواهند کرد . آیا شکی هست که در صورت وقوع جنگ تحت فرماندهی نظامی فعلی کشور، سرکوبگران سپاه که اخیراً به درجه رفیع «دزدی و چپاول» هم مفتخر شده اند باز هم به پُر کردن جیب خویش و خالی کردن خزانه کشور مشغول خواهند شد و این سرگرمی را با آسودگی بیشتر انجام خواهند داد؟ آیا شک داریم که پس از پُر کردن جیب های خویش فقدان امکانات نظامی و کمبود منابع مالی را بهانه خواهند کرد تا برای تثبیت چند روزه حکومت متزلزل خویش به پابوس همان حمله کنندگان یا رقبای ظاهری ایشان بروند؟ در آن صورت بازهم میلیاردها دلار از ثروت ملی کشور صرف باج دهی برای رفع خطر از حاکمیت ونه حفظ منافع ایران و ایرانیان خواهد شد
.
در یک کلام! من هم در مخالفت با هر نوع حمله خارجی به کشورم همان سخنی را می گویم که سیدمحمد خاتمی گفت اما اولاً یقین دارم حاکمان فعلی ایران از کفایت لازم برای حفظ ایران در برابر تهدیدات خارجی بهره مند نیستند؛ ثانیاً حیف و میل و عدم استفاده بهینه از صدها میلیارد دلار درآمد نفتی کشور در سالهای اخیر زیان هایی به کشور وارد کرده که از هزینه های یک جنگ احتمالی کمتر نیست . بخشی از این حیف ومیل ناشی از رواج فساد گسترده در داخل حکومت و بخش دیگر مرتبط با بی کفایتی و عدم صلاحیت رأس نظام برای اداره کشوری مانند ایران است و لذا اگر جنگ دیگری بر کشور تحمیل شود فرماندهان بی کفایت ـ که همان مدیران فاسد سیاسی کشور هستند ـ نخواهند توانست از ثروت های موجود برای حفظ کشور در برابر بیگانگان بهره گیری کنندو تنها دستاورد فرماندهی ایشان سرازیر شدن صدها میلیارد دلار دیگر به جیب کمپانی های روسی و چینی یا فرماندهان داخلی خواهد بود که محمود احمدی نژاد آنها را «برادران قاچاقچی» نامید.

آیا قرار است تحت قیادت کسی به جنگ دشمن برویم که در همه دوران حاکمیت او سالانه دهها هزار نفر در حوادث جاده ای و سایر اتفاقات قابل پیشگیری جان باخته اند و او از صدها میلیارد درآمد نفتی برای کاهش این تلفات هیچ بهره ای نبرده است ؟ آیا کسی که نشان داده برای جان هموطنانش هیچ ارزشی قائل نیست فرماندهی قابل اتکا برای ایستادگی در برابر دشمنانی است که به انواع سلاح ها مجهزند؟ کسی که برای حمایت از قبیله سیاسی خویش خواهان چشم بستن بر اختلاس سه هزار میلیارد تومانی می شود و در برابر گزارش های رسمی مبنی بر عدم واریز دهها میلیارد دلار درآمد نفتی به خزانه کشور سکوت می کند آیا می تواند فرمانده قابل اعتمادی برای حفاظت از منافع و ثروت ایرانیان باشد؟ همین امروز سایت های خبری حکومتی نوشتند که برداشت عربستان سعودی از میادین مشترک نفتی با ایران ۱۰ برابر ایران است. سران حکومت به بهانه کمبود منابع مالی از سرمایه گذاری در میادین مشترک با کویت، عربستان و قطر خودداری می کنند و هم‌زمان، پنج میلیارد دلار در اختیار سوریه می گذارند تا با تحریم های جهانی مقابله کند. آیا کسی می تواند تضمین کند که چنین حاکمانی در اوج جنگ با گرفتن برخی امتیازات ویژه برای خود و قبیله سیاسی خویش آنچه را دشمنان می خواهند به آنها ندهند؟

باز هم سؤال می کنم «پس چه باید کرد؟» از یک سو جنگ افروزی ها در جهان امروز هیچگاه با کسب اجازه از ملت ها صورت نگرفته است. عراق و افغانستان دو نمونه کاملاً آشکار هستند که هر دو در همسایگی ایران قرار دارند. از سوی دیگر مدیریت سیاسی و نظامی ایران فاسدتر و بی‌حمیت‌تر از آن است که بتواند از کشور در مقابل تهدیدات خارجی محافظت کند ‪.‬ نکته مهم دیگر آنکه به فرض حمله خارجی به کشور هم در دوره جنگ و هم پس از تسلیم ذلت بار در برابر دشمنان بر شدت سرکوب های داخلی و خارجی افزوده خواهد شد . بی تردید در آن دوران راههای جدیدتری برای رانت خواری کسانی که محمد نوری‌زاد آنها را «دزدان سپاه و اطلاعات» نامیده است کشف خواهد شد و و همین امر بر جنگ سهم خواهی در داخل حکومت می افزاید همانطور که با اوجگیری لفاظی های اسرائیل و آمریکا بر علیه نظام جمهوری اسلامی از یک سو بر حجم برخوردهای غیر انسانی با منتقدان حکومت افزوده شد و از سوی دیگر جنگ داخلی سهم خواهان زیاده طلب بر سر رسیدن به سهم بیشتری از دزدی ها و رانت خواری ها به اوج خود رسید .

خلاصه بگویم! من هم مانند بسیاری از هموطنانم در میهن پرستی و ظلم ستیزی آقای خاتمی و خیرخواهانه بودن اظهارات اخیر او تردید ندارم اما آیا او گمان می کند «تحت رهبری سیاسی و نظامی آقای خامنه ای می توان اصلاح طلبان، اصولگرایان و مستقل ها را با هم متحد نمود، در برابر دشمن خارجی ایستاد و پس از آن، برای ساختن کشور، گام برداشت؟» بر این باورم که که هرگونه احتمال حمله خارجی واکنش شدید اغلب ایرانیان را به دنبال خواهد داشت اما به همان میزان نیز یقین دارم که اغلب ایرانیان حاضر نیستند زیر پرچم آقای خامنه ای بایستند زیرا اولاً ازایستادگی واقعی آقای او و نیروهای تحت امرش در برابر دولت های قدرتمند خارجی مطمئن نیستند و هر لحظه نگران زدوبند او یا عواملش با نیروهای خارجی هستند ثانیا ً اتحاد در زیر پرچم او را غیر ممکن می شمارند .

البته آقای خاتمی و همه کسانی که دل در گروی ایران آباد و آزاد دارند نباید حتی احتمال حمله ضعیف به ایران را نادیده بگیرند به ویژه آنکه برای حاکمیت متزلزل فعلی مصالحه و همراهی با حق طلبان و دموکراسی خواهان ایرانی بسیار سخت تر از باج دهی و پناه بردن به قدرت های خارجی است . بسیاری از دولت های قدرتمند جهان هم وجود حکومتی ضعیف و باج ده در ایران را به استقرار دولتی قوی که دارای پشتوانه مردمی است ترجیح می دهند . اما هر دو طرف ماجرا برای قانع کردن نیروهای سوپر انقلابی خویش به راه افتادن یک جنگ ـ ولو محدود ـ نیاز دارند تا بعد از بتوانند عملیات « باج دهی برای کسب حمایت خارجی» و «حمایت از دولت متزلزل ایران به ازاء دریافت امتیازات کلان اقتصادی و سیاسی» را توجیه نمایند. در نتیجه احتمال جنگ افروزی از طریق انجام اقدامات تحریک آمیز توسط دولت ایران منتفی نیست . ضمن آنکه ممکن است برخی از کشورها به دنبال فرصتی باشند تا برای همیشه پرونده دولت ایران را ببندند یا ماجراجویی های آن را متوقف نمایند که ظاهراً به تصور برخی از آن کشورها این کار با وقوع یک جنگ تسریع می شود. از سوی دیگر گمان می کنم همانگونه که در این مقاله آمده است بسیاری از ایرانیان پرچم بر افراشته شده توسط آقای خامنه ای را پرچم واقعی و قابل اعتماد برای گردآوردن مخالفان حمله نظامی به ایران نمی دانند. بازهم می گویم هر کس دست تجاوز به سمت ایران ما دراز کند باید دست او را قطع کرد اما قطع دست متجاوز با فرماندهی بیگانه پرستانی که جز به حفظ حاکمیت خویش ـ به هر قیمت ـ نمی اندیشند امکان پذیر نیست. پس باید چاره ای اندیشید و به صورت همزمان برای نجات کشور از سلطه کسانی که زمینه حمله خارجی را فراهم می کنند و تمهید دفاع کشور در برابر حمله احتمالی خارجی برنامه ریزی کرد . آقای خاتمی به درستی گفته است اگر شرایط انتخابات آزاد مهیا نشود دعوت بزرگان از مردم برای حضور در انتخابات بی پاسخ می ماند. همین نگرانی در مورد برخی راههای مقابله با تهدید خارجی هم وجود دارد .

امروز متأسفانه بسیاری از مردان و زنانی که کلام آنها بر آحاد مردم اثرگذار است در زندان ها هستند یا به هر دلیل از دسترسی به تریبونهای پُرمخاطب ، محرومند و نمی توانند مردم را به چاره اندیشی برای مقابله با برخی تهدیدات خارجی فرابخوانند. در این شرایط از کسانی مانند سید محمد خاتمی که هنوز به برخی رسانه ها و تریبون ها دسترسی دارند توقع می رود در کنار هشدارهای میهن دوستانه برای یافتن تدابیر عملی نیز فراخوانهایی بدهند . آقای خاتمی درست گفته که «در برابر تهدید خارجی ، اصولگرا و اصلاح طلب می ایستند» اما این اردو به پرچمدارانی نیاز دارد که ایران دوستی و دشمن ستیزی واقعی خود را به مردم ثابت کرده باشند ـ یا حداقل در این موارد سابقه منفی از خود به جا نگذاشته باشند ـ نه فرماندهان سیاسی ونظامی فعلی که بیش از هر بیگانه ای منافع ملی ایرانیان را صرف شهوات سیاسی و ایدئولوژیک خویش کرده اند و هرروز بر رنجهای مردم ، می افزایند .

ممکن است سخن من در شرایط فعلی برای برخی افراد عجیب به نظر برسد اما گمان می کنم عجیب تر از آن دل بستن به پرچمداری نیروهای سرکوبگر و فرمانده کل انها برای مقابله با تهدیدات خارجی است.

پس همتی کنیم و با همفکری در این زمینه ، راهی بیابیم تا به همه دنیا نشان دهیم « نه بیگانه را تحمل خواهیم کرد و نه بیگانه صفتانی که ظاهر ایرانی دارند و حکومت ایران را غصب کرده کرده اند .» یقین دارم این یادداشت موجب حملات بسیاری از داخل و خارج کشور به من خواهد شد. از این دوستان تقاضا می کنم به پرسش اصلی این مقاله نیز جواب دهند و صراحتاً بگویند «آیا زیر پرچم آقای خامنه ای و در قالب نهادهای نظامی سرکوبگر به مقابله با تهدیدکنندگان ایران خواهند پرداخت؟»

ایران آموزش موشکی ضد تانک در اختیار حماس میگذارد.

Share Button


ژروزالم پست امروز
ایران آموزش موشکی ضد تانک در اختیار حماس میگذارد.
وزارت دفاع اسرائیل میگوید یک گروه از نخبه تروریستهای فلسطینی نوار غزه در حال تمرین فشرده در جمهوری اسلامی هستند.
وزرات دفاع اسرائیل عقیده دارد، که حماس و جهاد اسلامی اخیراً، صدها موشک ضد تانک روسی ـ از قبیل کورنت و فاقوت ـ که بردی در حدود ۴ کیلومتر داشته و میتواند به بدنه فولادی برخی تانکهای اسرائیلی و زره پوش نفوذ کند دریافت کرده اند.

روسیه: جنگ داخلی در سوریه آغاز گشته است!

Share Button


ژروزالم پست امروز به نقل از رویتر:
روسیه حمله به سوریه را درحکم یک جنگ واقعی داخلی میداند
لاوروف میگوید پیشروی(نظامیان) جدا شده از ارتش سوریه بطرف مجتمع امنیتی سوریه انعکاسی از یک جنگ داخلی است. وی مجدداً خواهان گفتگو در چهار چوب اتحادیه عرب شد.
مسکو:
وزیر خارجه روسیه سرگی لاواروف امروزپنجشنبه گفت که حمله نظامیان جدا شده از ارتش به یک مجتمع دستگاه اطلاعاتی در حکم یک جنگ داخلی است. و ی تکرار کرد که مسکو خواهان گفتگو بین دولت سوریه و مخالفان است. او گفت این گفتگو باید درمقر اتحادیه عرب صورت گیرد.
کامنت من: دو روز قبل هیئتی از طرف «شورای ملی سوریه» به مسکو رفت تا با دولت روسیه راجع به بحران کشورش صحبت کند ولی دست خالی برگشت. یک روز پس از آن سفر بی نتیجه، آقای سرگی لاوروف هم با صدای ضربه مرگ بار «ارتش آزاد سوریه» در پشت گوش بشار اسد و کشتن ۹۰ نفر از امنیتی چی های وی، از خواب بیدار شد و دانست که اوضاع از چه قرار است. البته دولت جمهوری اسلامی از روسیه زرنگتر بوده و چند روز قبل از طریق حماس و دولت سودان با اخوان المسلمین سوریه تماس گرفته است. من گزارش این تماس را که از الشرق الاوسط گرفته بودم در پستهای قبلی درج کرده ام.

Russia likens Syria attack to ‘real civil war’
By REUTERS
11/17/2011 11:39

Lavrov says Syrian army defectors’ advance on intelligence complex echoes civil war; re-news call for talks at Arab League headquarters.

MOSCOW – Russian Foreign Minister Sergei Lavrov said on Thursday that an attack by Syrian army defectors on an intelligence complex resembled civil war and reiterated Moscow’s call for talks between Syria’s government and its opponents.

He said such talks should take place at the Arab League headquarters.

 

عباس عبدی:چه جای خوشحالی است؟

Share Button


این حد از تنش‌های سیاسی درون جناح غالب، موجب خوشحالی منتقدین و اصلاح‌طلبان نیست
سیاست، عرصه قدرت است، هر نیروی سیاسی می‌کوشد که به طرفداران و متحدین خود بیفزاید و از طرفداران و متحدین رقیب خود بکاهد. از این رو به همان میزان که از اوج‌گیری قدرت سیاسی خود خوشحال می‌شود، از بروز شکاف و انشعاب در داخل اردوگاه رقیب خود نیز خرسند می‌شود. بنابراین می‌توان گفت طبیعی است که مجموعه اصلاح‌طلبان از وضع به وجود آمده نزد جناح غالب اصولگرایان خوشحال به‌نظر برسند، وضعیتی که در آن طرفین ماجرا با شدیدترین عناوین و اتهامات که در تاریخ سیاسی سه دهه گذشته سابقه ندارد، یکدیگر را می‌نوازند؛ انواع اقسام اتهامات از جمله دست داشتن در اختلاس اخیر و سایر اختلاس‌ها، متهم کردن اقدامات قضایی به انگیزه‌های سیاسی، نسبت دروغ دادن به یکدیگر، یکدیگر را چاقوکش و برانداز و لات و نامرد خطاب کردن، تهدید به اقداماتی که در نتیجه آن طرف دیگر باید دنبال سوراخ موش بگردد! تحقیر یکدیگر در نهایت تصور، بطوری که دشمنان را هم تا این حد تحقیر نمی‌کنند چه رسد به دوستان!.

جالب آنکه پس از این ‌همه اظهارات تند علیه یکدیگر، تازه معلوم می‌شود که آنچه گفته شده است حول و حوش ۱۰ درصد مسائل است و در ممکن‌ترین حالت فقط ۲۵ درصد مسائل پشت پرده را می‌توان گفت و نه بیشتر از آنو لذا تهدید یکدیگر به افشاگری فقط مشمول این ۲۵ درصد می‌شود و نه همه اتهامات!

اینها نکاتی است که در اظهارات علنی طرفین دعوا بیان می‌شود و اگر مواردی هم که از اظهارات خصوصی طرفین علیه یکدیگر گفته می‌شود، منتشر شود، آنگاه روشن می‌شود که روابط طرفین تا چه حد تیره و تار و نیز رفتارهای به غایت مشکل‌آفرین علیه هم دارند، و اگرچه تا همین مرحله هم جایی برای بقای اعتماد اجتماعی به هیچ یک از دو طرف ماجرا باقی نمانده است، لیکن انتشار مسائل خصوصی‌تر، آخرین ضربه به لایه شیشه‌یی و نازک اعتماد اجتماعی نسبت به این جناح خواهد بود.

با این توصیف شاید گمان شود که بطور طبیعی منتقدان و مخالفان از بروز این اختلافات و شکاف‌های عمیق خوشحال بوده و قند در دل آنان آب می‌شود. شاید هم بسیاری از آنان چنین باشند، ولی تا آنجا که می‌دانم حداقل بخشی از آنان از جمله نویسنده این یادداشت، نگران این وضع هستند، هرچند آن را محصول طبیعی روند جاری از ۶ سال گذشته می‌دانند. این نگرانی از بابت مسائل داخلی جناح غالب و سرنوشت آنان نیست، بلکه به واسطه وضع خطیری است که میهن ما در آن قرار دارد. اینگونه مجادلات و اختلافات و دشمنی سیاسی درون حکومتی، اگر در حکومت جزیره‌یی دورافتاده در وسط اقیانوس آرام بود که هیچ‌گونه روابط سیاسی و اقتصادی با جهان خارج نداشت، و هیچ کشور و نیروی خارجی آن را تهدید نمی‌کرد، شاید نگران‌کننده نبود. ولی برای جامعه ما جای نگرانی جدی دارد.

کشوری که در حال حاضر تحت تحریم‌های شورای امنیت است و وابستگی شدید به درآمدهای نفتی دارد، و همزمان چند پرونده حقوق بشر، هسته‌یی و اتهامات حتی ناروای تروریستی برای آن باز شده‌ است و در مرزهای شرقی و غربی آن وضع نظامی بالفعل و بالقوه خطرناکی جریان دارد، با همسایگان مرزهای جنوبی‌اش روابط عادی ندارد، اوضاع منطقه‌یی متحدین آن (سوریه) دچار مشکلات شدیداست، در مسائل داخلی، کماکان با چالش‌های متعدد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی مواجه است، و در عرصه بین‌المللی اوضاع چنان خطرناک است که هر دو طرف دعوا در جناح حاکم کمابیش معتقدند که برخورد نهایی نزدیک است!

ما چه بخواهیم و چه نخواهیم مدیریت و عبور از این وضع خطرناک بر عهده این مجموعه است، و هرگونه شکاف عمیق و مخرب که درون این مجموعه رخ دهد، بیش و پیش از آنکه سود آن نصیب نیروهای سیاسی منتقد و مردم ایران شود، موجب شکل‌گیری خسارت‌های فراوان برای کشور خواهد شد.

وقتی که وزیر امورخارجه پیشین، رییس دولت خود را به درست یا غلط متهم به گفتن ۲۴ دروغ در چند خط مطلب کند، کشورهای دیگر از این مطلب چه استفاده‌یی خواهند کرد؟ آنان را نسبت به صحت اظهارات رسمی کشور در پرونده‌های هسته‌یی و حقوق بشر و. . . چگونه می‌توان قانع کرد؟ وقتی که رییس دولت درست یا غلط تصویری از وزیر خارجه پیشین خود ارایه می‌کند که گویی برای فرار از عزل و چسبیدن به صندلی وزارت سفرهای پرهزینه و البته بیهوده و بی‌ربط برای خود تدارک می‌بیند که هیچ ربطی با منافع کشور ندارد، چه جایی برای جلب اعتماد مردم نسبت به سایر عملکردهای دولت باقی خواهد ماند؟

صادقانه باید گفت که این حد از تنش‌های سیاسی درون جناح غالب، موجب خوشحالی منتقدین و اصلاح‌طلبان نیست، زیرا که ضرر حتمی آن برای منافع مردم و کشور بسیار بیشتر و نقدتر از منافع احتمالی آن است، هرچند شکل‌گیری چنین وضعی قابل انتظار بود و بنده نیز در چندین یادداشت خود از حدود سه سال پیش رخ دادن آن را متذکر شده بودم. بنابراین برای پرهیز از وضع موجود چاره‌یی جز انجام تغییرات در روند گذشته نیست.

متاسفانه فقدان فصل‌الخطاب سیاسی نیز یکی از عوامل مهم در شکل‌گیری چنین وضعی بوده است. در جوامع امروزی و توسعه‌یافته، این فصل‌الخطاب قانون و حاکمیت آن از طریق محاکم قضایی مستقل است، ولی در شرایط کنونی دیده می‌شود که بی‌طرفی این مرجع نهایی حل اختلاف از سوی رقبای دولتی و حتی منتقدان سیاسی به چالش کشیده شده است و آنچه که باید راه‌حل مشکلات و عبور از اختلافات تلقی شود، خود به موضوع مناقشه تبدیل شده و به همین دلیل جامعه ما از حیث وجود فصل‌الخطاب حقوقی دچار خلأ شده و همین نکته زمینه را برای تشدید بدون قید و بند اختلافات درون حکومتی بیشتر کرده است.

روشن است که نیروهای منتقد و اصلاح‌طلب، برای بهبود این مشکل خاص کار چندانی نمی‌توانند انجام دهند، اگر به کلی سکوت کنند، این اختلافات بیشتر و بیشتر می‌شود (و در شرایط کنونی این به نفع کشور نیست)، زیرا آنان خیال خود را از اصلاح‌طلبان آسوده خواهند دید. و اگر فعالیت کنند و وارد میدان شوند، در این صورت خودشان تحت فشار و هزینه قرار می‌گیرند. بنابراین چاره‌یی نیست جز آنکه از زعمای جناح‌های داخل حکومت خواسته شود که اگر به هر دلیلی نسبت به آینده خود حساسیتی ندارید، حداقل مراعات حال و منافع مردم را بکنید و اندکی از شدت و حرارت جنگ لفظی و غیرلفظی خود بکاهید، تا بیش از این منافع جامعه و مردم بر اثر این حرارت سوخته و دود نشود.

خودشیفته‌گی بدخیم، دیر تشریف‌فرما شده‌اید آقای گنجی! لطفاً ته صف، مهدی اصلانی

Share Button


برگرفته از گویا نیوز
تازه‌ترین نوشته‌ی اکبر گنجی بر روی تارنمای “گویا” تحتِ عنوانِ “همراهی با اسرائیل؟!” با مقدمه‌ای کوتاه، اما کم‌ارتباط با متن، گونه‌ای نگاه که بازتابِ نادقیقِ ورودِ همیشه‌گی ایشان به مباحثِ سیاسی می‌باشد را فرموله کرده است. موضوع محوری مقاله‌ی اکبر گنجی، به مانند نوشته‌های اخیرشان خطر حمله‌ی نظامی به ایران از جانب غرب به ویژه اسرائیل، و موضوع هم‌جبهه شدن و یا نشدن در مصافی است که به باور ایشان قریب‌الوقوع می‌نماید.

آن‌چه در نگاهِ اول، در نوشته‌های پُر‌تعدادِ اکبر گنجی و نیز ادبیاتِ گفتاری وی در برنامه‌‌ی تلویزیونی “راه” که به شکل مستمر روی آنتن می‌رود، قابلِ اعتنا و چشم‌نواز است، اصرارِ آقای گنجی در به کارگیری ضمیرِ اول شخصِ جمع “ما” به جای “من” می‌باشد. دو نوع کارکردِ معنایی را می‌توان در به کار بستنِ مداومِ “ما” به جای “من” در نظر داشت.

اول: شخصی که خود را “ما” خطاب می‌کند به نماینده‌گی رسمی یا غیر‌رسمی از جانبِ افرادی سخن می‌گوید. به مانندِ آن‌چه در پیشانی این مطلب در تارنمای “گویا” چراغ می‌زند: ما ولایت فقیه نمی‌خواهیم، ما جمهوری تمام عیار می‌خواهیم […] دوم: از جمله برخی بزرگان به جهتِ تعظیم و تفخیم، خود را “ما” خطاب می‌کنند. به نظر می‌رسد ایشان کاربردی تلفیقی از دو نمونه‌ی فوق در به کارگیری “ما” را مدنظر دارند. با منطقِ کلامی ایشان به ویژه در برنامه‌ی تلویزیونی “راه” با گونه‌ای مصادره شده از مردم و تعریف از آن مواجه هستیم. به عنوان نمونه: “مردم ایران چیز دیگری می‌گویند. مردم ایران استقلا‌ل‌طلب هستند. مردم ایران به متجاوزین نه می‌گویند. […] تا این‌جای کار شاید ایرادی به این‌گونه خوانش از مردم به آقای گنجی وارد نباشد. مشکل از آن‌جایی آغاز می‌شود که ایشان صدای خود را سنجشِ جریانِ داخلِ ایران می‌انگارند.

ایشان هماره بر مبنای مفروضاتی نادقیق یک ساخت به وجود می‌آورند و سپس در آن ساخت یک گفتمان می‌سازند و دیگران را به مسابقه‌ای دوسرباخت که قوانین و زمین بازی از قبل توسط ایشان تعیین شده دعوت می‌کنند. به عنوان نمونه در مطالبِ سریالی اخیرشان بر سرِ آنند تا دیگران را به بحثی بکشانند که بر مفروضات ایشان مبنی بر بمباران قریب‌الوقوع ایران و سقوط نظام سیاسی در ایران بنا شده است. در ارتباط با احتمال خطر حمله‌ی نظامی به ایران، فضای مجازی سرشار از نظریات و نوشته‌های بی‌شمار است، من ضمن داشتن فاصله با چنین دیدگاهی تنها به عنوانِ یک زندانی سیاسی سابق از آن‌جا که ایشان در مقدمه‌ی کوتاه‌شان بدون ارتباط با موضوع محوری مطلب‌شان مقوله‌ی زندان و زندانی بودن خودشان را کارپایه‌ی بحث‌شان قرار دادند، تنها به مقدمه‌ی نوشته‌‌شان می‌پردازم و موضوع دیگر در ارتباط با تئوری توطئه‌ی حمله نظامی به ایران را به مجالی دیگر وا‌ می‌نهم.

ایشان نوشته اند: «در زندان اوین “مانیفست جمهوری‌خواهی” یک و دو را نوشتم و در زندان اوین بیانیه‌هایی صادر و در آن به صراحت گفتم که “علی خامنه‌ای باید برود” […] نوشتن علیه خامنه‌ای و جمهوری اسلامی و تغییر نظام در خارج از کشور هیچ هزینه‌ای ندارد. اما نوشتن این سخنان در زندان اوین معنای دیگری دارد» (۱)

روایتِ فوق برآیندِ نوعی از خودشیفته‌گی بدخیم متعلق به اصلاح‌طلبی به پایانِ راه رسیده می‌باشد. روایتی سرشار از ناعدالتی و بی‌انصافی. دردِ دیگری را پست دیدن. هرچه خارج از خود است را نادیدن. و آغازِ تاریخِ ستم را خود‌انگاشتن.

اکبر گنجی با گفتن نیمی از واقعیت به دست‌کاری حافظه و روایتِ واژگون از تاریخِ زندان و حبس بر می‌خیزد. این قهرمان‌سازی جعلی، بی‌عدالتی نسبت به کسانی است که هنوز زخم قپان و کابل بر پیکر دارند و خوابِ اعدام می‌بینند.

آقای گنجی، توضیحاتی چند بر روایت‌شان را نالازم دانسته‌اند. ایشان به روی خود نمی‌آورند، زمانی در زندانِ جمهوری اسلامی سریالِ مانیفست‌های جمهوری‌خواهی می‌نوشتند، جدا از هم‌راهی بخشِ مهمی از هم فکران‌شان و کسانی که در چرخه‌ی قدرت قرار داشتند، شبکه‌ای از زندان‌بانان و هم‌کاران سابق،‌ مددرسانِ انتقالِ اخبارِ مرتبط با ایشان به خارج بودند.

آقای گنجی این توضیح بر خود روا نمی‌دارند که: با استفاده از فضایی که مطلقاً در اختیارِ امثالِ ایشان قرار گرفت به تیتر بدل شدند. تصاویری از اعتصاب غذا‌ی‌شان در زندان و گزارشِ لحظه به لحظه از بلندی ریش و کوتاهی وزن، هر دم روی نت قرار می‌گرفت.

به عنوان یک زندانی سیاسی سابق در دهه‌ی شصت نمی‌خواهم حبسِ ایشان را ناقدر جلوه دهم که هرکس را به قدر وزنش باید سهم بخشید. وزنی که آقای گنجی برای خود قائل‌اند باسکول نشده است و ناعادلانه. با تعریف قهرمان و قهرمان‌سازی بدین شکل، سهمِ کسانی که از جوانی غارت‌شده‌شان تنها وصیت‌نامه‌هایی خط خورده در صندوق‌خانه‌‌ی اسرار مگوی مادران برجای مانده لگد‌کوب می‌شود. اگر بتوان عدالت را نوعی دیدن تعریف کرد، ندیدن را می‌توان ناعدالتی محض نام نهاد. بر همه‌گان دانسته است که همه‌ی دورانِ زندانِ اکبر گنجی در زیرِ نورافکن تلالؤ داشت. و این زمان البته با آن هنگامه‌ی جنون و خون تفاوتی آشکار داشت.

همین جا فرصت را مناسبِ طرحِ این پرسش از آقای گنجی قرار می‌دهم. اکثر زندانیان سیاسی دهه‌ی شصت با ثبت خاطرات‌شان به شناخت هرچه بیش‌تر از پلیدی نظام زندان همت کرده‌اند. به راستی زمانِ ثبتِ خاطرات زندان شما کی فرا می‌رسد؟ بهتر نبود با بیانِ دورانِ حبس‌تان خواننده‌ی تاریخِ واقعی زندان را به قضاوتی منصفانه از “تاریک‌خانه‌ی اشباح” واقعی فرا می‌خواندید؟ تا دانسته شود در زندان با شما چه کرده و بر شما چه رفته؟ تا بدین وسیله اندکی از تفاوت زندان دهه‌ی شصت با زندان دورانِ اصلاحات از پرده برون افتد.

آقای گنجی! خوش‌حافظه‌گی‌تان مدد می‌کند تا به یاد آرید؟ برای پخش یک اعلامیه استخوان هزارانِ جانِ جوان بر گورستان‌ها شیار کردید و آدم سینه‌ی دیوار گذاشتید. نمی‌گویم گذاشتند که می‌گویم گذاشتید، چرا که شما آن زمان هنوز لباسِ اردوی ستم بر تن داشتید. جنازه‌ها بر کنار افتاده بود و شما بر روی تشکِ کشتی باستانی قدرت بدن چرب می‌کردید و به کار فرهنگ ماجرا داشتید. شاید بگویید: در کشتار مستقیم دست نداشته‌ام. آقای گنجی حتماً در این چند ساله‌ی مهاجرت‌تان در غرب دریافته‌اید که، وقتی نظامی در حوزه‌ی سیاسی مرتکب جنایت می‌شود مسئولیت، تنها متوجه آمران و عاملان نمی‌باشد، چرا که تمامی چرخ‌دنده‌های نظام از پاس‌دار بخش فرهنگی که شما باشید تا “پدر بزرگوار” مسئولیت سیاسی اخلاقی دارند. از تصاویر اعدام‌های کردستان تا دانشگاه. از شب‌های هزاربار مردن و تک‌تیرهای شمارش شده در اوین در اعدام‌های سال شصت و … لیست تباهی‌ها به زمانی که لباسِ اردوی شر به تن داشتید چنان بلند است که شماره کردنش موجب کسالت. حال شما آمده‌اید به بهانه‌ی خطرِ حمله‌ی نظامی به جمهوری اسلامی زندان‌تان را به رخِ ما می‌کشید. به خاطرِ زخمِ جانِ مادران داغ و درفش هم که شده این کار را نکنید.

شما را در این زمینه نه تنها تقدمی موجود نیست که بسیار دیر تشریف آورده‌اید آقا!

شما اگر نه در هیچ چیز دیگر که در این مورد متاًخر هستید و نو‌آموز. مرادم حساب‌شویی لحظه نمی‌باشد که البت امثالِ شما حساب ناشسته فراوان دارید. جنابِ گنجی! شهر هنوز آن‌قدر شلوغ نشده. خوش آمدید اما دیر تشریف‌فرما شده‌اید. برای رعایتِ دموکراسی و عدالت که این روزها مدام از آن می‌گویید، لطفاً تشریف ببرید ته صف.

چون خام‌دستانه حرمت شکستید و حسابِ تقدم و تاًخر به میان کشیدید می‌گویم: شما پس از اعدام‌های شبانه و رسمی نظام و کشتارهای جمعی سال شصت، یعنی پس از فروکش کردنِ موجِ اولِ کشتارِ نظامِ اسلامی از سپاه استعفا می‌دهید و فرنگی‌کاری پیشه می‌کنید. در دوزخ‌سالِ ۶۷ شما رایزن فرهنگی ایران در ترکیه هستید. و معنای کارِ فرهنگی برای نظامی که در آن ایام سرِ مخالفان را ته‌تراش می‌کرد از روز روشن‌تر.

شما در روایت ابترتان تنها از خود سخن نمی‌گویید که کژ و مژ بودن بر نادیده‌گی دیگری و قلب بنا شده است.

با این نگاه در اکثرِ آثار نوشتاری و تصویری‌تان ابتدا شما یک حریم ایجاد می‌کنید و مقولاتی چون قهرمانی و قهرمان را بازتعریف می‌کنید. حریم اما توقع به دنبال دارد، و توقع‌ آن‌که دیگران باید مرتب از مانند گنجی‌ها تشکر کنند، چرا؟ چون شما زمانی تصمیم گرفتند از بازی خارج شوید. در این بین کسانی که اساساً در بازی شرکت نکردند سهمی جز بدهی نصیب نمی‌برند. دیگران باید از کسانی که گفتند تعدادی را سر نبرید تشکر کنند. و از این‌جا کسانی قهرمان تاریخ می‌شوید.

آقای گنجی! شما قادر نیستید و اساساً تمایل ندارید تمامیت زخم را به رسمیت بشناسید، چرا که در هنگامه‌ی زخم، در سپاه زخم‌زن‌ها بودید.

آقای گنجی! به اعتبارِ نوشته‌ی اخیرتان در کلامِ شما و شمایان، نوعی طلب‌کاری تاریخی مشاهده می‌شود که آن‌را مزدِ بریدن و پرت شدن از دایره‌ی قدرت خود می‌پندارید. در گفتمانی که از جانب شما و برخی هم‌فکران‌‌ ساخته شده کسانی که از چرخه‌ی قدرت کنار رفته و یا به بیرون پرت شده مشروعیت و جایگاه پیدا می‌کنند و باید بدانان ناز‌شصت داد. سویه‌ی دیگر چنین باوری آن است که کسانی که از ابتدا در بازی قدرت قرار نگرفتند بی‌جایگاه می‌شوند و نامشروع! بن‌مایه‌ی چنین نگاهی بی‌قدر کردن زخم دیگری است. نیت آن است با خار‌داشت و کوچک کردن دردِ دیگری، ابعادِ کوچکِ قربانی بودن خود را بزرگ جلوه دهید.

مفهوم خارج کشور برای شما مفهومی است تا بنِ دندان ابزاری. خارج کشور باید گاهی بیایید پرچمی حمل کند و یا با انداختن امضاء پای بیانیه‌ای که فکرِ شما در آن جلوه دارد تکلیف انجام داده و بار زمین بگذارد. (۳-۲)
همان توقعی که به هنگامی که هنوز از ایران مهاجرت پیشه نکرده بودید می‌زدید. حرفِ شما و هم‌فکران‌تان از جمله پدر معنوی تئوری اصلاحات سعید حجاریان که شما بسیار به وی ارادت دارید آن بود که خارج کشور باید زائده و پشت‌جبهه اصلاح‌طلبی در داخل باشد: «تغییر نظام در خارج از کشور هیچ هزینه‌ای ندارد.» شما هم‌چنان به شکلی غم‌گنانه پژواکِ صدای اصلاح‌طلبان داخل باقی مانده‌اید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- نگاه کنید به اکبر گنجی “همراهی با اسرائیل” گویا نیوز
۲-قاعده‌ی تاکنونی و نگاه تام‌گرای اکبر گنجی آن بوده است که در عمده‌ی موارد و تا آن‌جا که زور ایشان رخصت می‌داده دیگران باید به ایشان بپیوندند. ایشان ابتدا متنی را می‌نویسند یا منشاً حرکتی می‌شوند بعد کسانی باید آن را امضاء کنند یا بدان بپیوندند. به عنوان نمونه در “بیانیه گروهی از روشنفکران ایرانی مخالف سرکوبگری نظام” با امضای صد‌و‌بیست روشنفکر، که جاپای نگاه و قلم و فکر سیاسی ایشان مشهود است، ایشان برای محکم‌کاری و دو قبضه کردن در گفت‌و‌گو با بی بی سی فارسی و برای آن که گفته باشند “کار من بوده” با عنوان یکی “از نویسندگان این بیانیه” به جای یکی از امضاء‌کننده‌گان بیانیه سخن می‌گویند. حال آن‌که وقتی متنی از جانب تعدای بی‌شمار امضاء می‌شود این‌که چه کسی متن را انشاء کرده از اهمیتی چندان برخوردار نمی‌باشد، چرا که متن را بر اساس محتوایش امضاء می‌کنند. چنین عنوانی به خود دادن تنها می‌تواند با مفهومِ یارکشی سیاسی تعریف شود.
۳- گونه‌ای دیگر از ادبیات مورد علاقه‌ی آقای گنجی را می‌توان در ارتباط با انتشار متنی اعتراضی به سازمان ملل در مطلبی تحت عنوان با این رژیم چه باید کرد؟ مشاهده کرد: «برای رسیدن به این هدف طی چند روز آینده نامه‌ای خطاب به شورای امنیت سازمان ملل انتشار خواهد یافت که همه‌ی ایرانیان مجاز به امضای آن‌اند» نگاه کنید به تارنمای اکبر گنجی

در همین زمینه:
[همراهی با اسرائیل؟! اکبر گنجی]

بختیار، سیاست‌مداری که در تاریخ بزرگ شد: دکترحسین باقرزاده

Share Button


iran-emrooz.net | Wed, 16.11.2011, 9:06

hbzadeh@btinternet.com

متن گفتار در کنفرانس «نگاهی دیگر به اندیشه بختیار»
۱۱ نوامبر ۲۰۱۱ – ۲۰ آبان ۱۳۹۰ لندن

انقلاب سال ۱۳۵۷ تنها یک تحول ساختاری در صحنه سیاسی ایران نبود. این انقلاب، هم‌چنین میدانی بود برای آزمایش اندیشه و عمل نخبگان فکری و سیاسی و اجتماعی ایران – آزمایشی که عموما در آن مردود شدند و تنها معدود افرادی از آن سربلند بیرون آمدند. یکی از این افراد شاپور بختیار بود، کسی که در آخرین لحظات در سنگر دفاع از یک حکومت سکولار قرار گرفت و سعی کرد به مانند یک سرباز وطن‌پرست تا آخرین گلوله خود مقاومت کند. این تلاش، اما، در برابر توپخانه سهمگین دشمن که از هر طرف بر سر او می‌بارید محکوم به شکست بود، و سرانجامی هم جز این نداشت. حکومت ۳۷ روزه بختیار در زمان خود از سوی جامعه سیاسی روز مردود شناخته شد، ولی با گذشت زمان، اهمیت تاریخی آن به صورت فزاینده‌ای مورد تصدیق دوست و دشمن قرار گرفته است. بختیار از معدود سیاستمدارانی است که در زمان خود تنها و مهجور زیست، ولی در تاریخ بزرگ شد.

انقلاب ۵۷ حرکت کوری بود که جامعه سیاسی و روشنفکری ایران را هیجان زده کرد. این حرکت همه نیروهای سیاسی از چپ و راست و میانه را به خود جذب کرد، و هر کسی از ظن خود به حمایت از آن برخاست. به مرور زمان، اما، روشن می‌شد که خصلت این انقلاب مذهبی و واپس‌گرایانه است. در این شرایط، وظیفه رهبران سیاسی سکولار بود که خطر پیش رو را درک کنند و برای دفع و پیش‌گیری از تحقق آن چاره بیندیشند. و وظیفه نخبگان جامعه و به خصوص قشر روشنفکر این بود که به جای این که مجذوب حرکت توده‌ای مردم و شعارهای انقلابی آنان شوند مشعل به دست بر سر راه این حرکت قرار گیرند و راه پیش رو را روشن کنند تا مردمی که از استبداد رژیم شاه به فغان آمده بودند از چاله به چاه نیفتند. ولی غالب این نیروها نه فقط در انجام وظیفه خود قصور ورزیدند و بلکه خود به این حرکت کور پیوستند و آن را به سوی پرتگاه جمهوری اسلامی سوق دادند.

این سخن را من در آبان ۵۷ که هنوز حرکت انقلابی اوج نگرفته بود در دفتر ایرانشهر لندن به زنده‌یادان احمد شاملو و غلامحسین ساعدی گفتم. شماره ۵ هفته‌نامه به سردبیری شاملو با سر مقاله‌ای به قلم ضیا موحد حالت کاملا شعاری در حمایت از جنبش انقلابی به خود گرفته بود. من به عنوان بنیانگذار و ناشر ایرانشهر که در باره خط مشی آن در آغاز مفصلا با شاملو صحبت کرده بودم از این کار بر آشفتم و به آنان اعتراض کردم. به شاملو و ساعدی گفتم آن چه که ما می‌بینیم حرکت کوری بیش نیست و معلوم نیست سرانجام آن به کجا ختم خواهد شد؛ و وظیفه ما به عنوان یک روزنامه‌نگار نه این است که آن را به سوی جلو هُل دهیم و بلکه باید با اطلاع رسانی دقیق و انعکاس نظرات مختلف، چراغی فراراه آن قرار دهیم تا مردم راه خود را آگاهانه انتخاب کنند. سخن من با این دوستان البته به سادگی به نتیجه نرسید و تا مشترکاً بر روی این موضوع توافق کنیم و ایرانشهر را به مسیر از پیش تعیین شده آن برگردانیم نشریه یک هفته از انتشار باز ماند.

آن چه که در دفتر ایرانشهر در لندن گذشت نمونه کوچکی بود از آن چه که در جامعه سیاسی و روشنفکری ایران در آن روزها می‌گذشت. تب انقلاب همه و همه جا را فرا گرفته بود و کمتر کسی به سرانجام آن می‌اندیشید. حرکت کوچکی که با یک مقاله در روزنامه اطلاعات در سال ۵۶ شروع شده بود به تدریج به بهمن عظیمی تبدیل گردید و بر سر راه خود همه چیز را نابود می‌کرد. عنصر سیاسی و روشنفکری ایران نیز مبهوت و مقهور این حرکت کور شده و به آن پیوسته بود. کمتر کسی به دموکراسی و حقوق بشر می‌اندیشید و یا خطر استبداد مذهبی را جدی می‌گرفت. این خصوصیت حتا در ماه‌های آخر پیش از انقلاب که به تدریج آشکارتر می‌شد نتوانست باعث بیداری شیفتگان انقلاب شود و آنان را به چاره‌جویی وادارد. و نتیجه این شد که وقتی شاپور بختیار در آخرین روزهای رژیم شاه وارد عمل شد تا شاید بتواند از استقرار رژیم مذهبی مانع شود کمتر کسی به یاری او شتافت.

بختیار از معدود کسانی بود که خطر استبداد مذهبی را به خوبی درک کرده بودند، و مهمتر از آن این که او حاضر شده بود با شنا کردن بر خلاف جریان آب، بر اساس تشخیص خود عمل کند. یعنی درک واقعیت، و عمل بر اساس آن. بسیاری در اولی لنگ زدند و کمتر کسی حاضر بود که دومی را مرتکب شود. بینش و شجاعت عمل: این دو خصوصیتی بود که بختیار داشت و هیچ کس دیگر در موقعیت او نداشت. آن چه که بختیار نداشت زمان بود. بختیار در شرایطی به نخست وزیری ایران برگزیده شد که زوال رژیم شاه قطعی به نظر می‌رسید. حکومت شاه در سراشیبی سقوط قرار گرفته بود و به سختی می‌شد تصور کرد که کسی بتواند از سرنوشت محتوم آن جلوگیری کند. ولی این واقعیت نه از اهمیت کار بختیار کم می‌کند، و نه می‌تواند توجیه‌گر کار آنانی باشد که به رغم همه ادعاهای سکولاریزم، ملی‌گرایی، ترقی‌خواهی، آزادی‌خواهی و دموکراسی و حقوق بشر او را در آن روزهای حساس تنها گذاشتند و یا حتا او را طعن و لعن کردند.

بختیار در فاصله کوتاهی از روی کار آمدن خود اصلاحات سیاسی را آغاز کرد. ساواک منحل شد، زندانیان سیاسی آزاد شدند، تیغ سانسور از روی مطبوعات برداشته شد و فضایی دموکراتیک بر جامعه ایران حاکم گردید. او معتقد به سوسیال دموکراسی بود و انجام انتخابات آزاد را به مردم ایران وعده می‌داد. بعدها تقریبا برای همه مسلم شد که حکومت بختیار آخرین شانس استقرار یک نظام دموکراتیک در ایران بوده است. اگر درد انقلابیون، استبداد رژیم شاه بود با ادامه حکومت بختیار می‌شد انتظار داشت که این استبداد خاتمه پیدا کند. ولی آنان که برای برقراری حکومت مذهبی تلاش می‌کردند به نفی استبداد شاه قانع نبودند و بلکه استقرار استبداد دیگری را تدارک می‌دیدند. و در این میان، خیل نیروهای سیاسی سکولار چپ و ملی و مذهبی بودند که به جای این که به یاری بختیار بشتابند، جانب انحصارطلبان مذهبی را گرفتند. حتا یاران قدیمی بختیار در جبهه ملی نیز او را تنها گذاشتند و به حمایت از خمینی برخاستند.

حکومت کوتاه بختیار در آن روزها جدی گرفته نشد و زود به پایان رسید. اخطارهای او در باره خطر استبداد نعلین کمتر گوش شنوایی یافت، و باید زمان می‌گذشت تا واقعیت دردناک و خونبار تاریخ درستی آن‌ها را ثابت کند. زمان زیادی به طول نکشید تا این واقعیت‌ها بروز کند و یک یک کسانی که آن روزها اخطار او را نادیده گرفتند شلاق آن را بر تن خود احساس کنند. آن چه که رخ داد البته سدها برابر خشن‌تر و مخوف‌تر از آن بود که حتا خود بختیار می‌توانست آن را تصور کند و یا اخطار می‌داد. و این خشونت‌ها همه کسانی را که با استبداد مذهبی/فقهی مخالف بودند و در عین حال در آن روزها به حمایت از خمینی شتافتند و بختیار را تنها گذاشتند و یا فعالانه علیه او به مبارزه برخاستند، در بر گرفت. کسی نبود که از این سرنوشت در امان بماند. تنها زمان لازم بود تا این شتر خشن بر در خانه همه بخوابد.

پیش از همه یاران پیشین خود بختیار طعم استبداد مذهبی را چشیدند. جبهه ملی که به حمایت از خمینی برخاسته بود جزو اولین گروه‌هایی بود که در فاصله کوتاهی پس از انقلاب طرد شدند، و سپس وقتی جبهه ملی در ۲۵ خرداد سال ۶۰ در مخالفت با قانون قصاص قصد تظاهرات داشت خمینی آنان را مهدورالدم اعلام کرد. به فاصله کوتاهی، مجاهدین خلق پاداش حمایت از خمینی را با اعدام‌های دسته جمعی و سرانجام قتل عام سال ۶۷ گرفتند. طولی نکشید تا گروه‌های چپ حامی خمینی و جمهوری اسلامی مغضوب او قرار گیرند و با خشونت سرکوب شوند. و در این میان، تقریبا همه روشنفکران و نویسندگان و هنرمندان و دگراندیشانی که آن روزها بختیار را تخطئه می‌کردند و به حمایت از انقلاب برخاسته بودند هر یک به شکل و نوعی طعم استبداد خشن نعلین را با جان و تن خود چشیدند و آواره و معزول و مطرود و ممنوع و زندانی یا کشته شدند. بی دلیل نیست که در طول زمان، همه آنانی که با استبداد شاه به مبارزه برخاسته بودند و بختیار را در آن روزها طعن و لعن می‌کردند به تدریج زبان و واژگان خود را تغییر دادند و اکنون کمتر کسی است که از او جز به نیکی یاد کند.

در تاریخ لحظاتی پیش می‌آید که عمل یک سیاستمدار سرنوشت‌ساز می‌شود. اهمیت این عمل معمولا در همان زمان شناخته می‌شود و مورد تأیید قرار می‌گیرد. کار بختیار، اما، از نوع دیگری بود. کمتر کسی اهمیت کار بختیار را در آن زمان درک کرد، و بلکه هر چه از زمان بیشتر گذشت گروه‌های بیشتری به اهمیت کار بختیار پی بردند و به تلویح یا تصریح به آن اذعان کردند. اکنون دیگر تنها گروه‌های سکولار نیستند که به اشتباه خود در حمایت از خمینی پی برده‌اند. حتا اسلام‌گرایانی که ستون‌های اصلی رژیم خمینی را تشکیل می‌دادند و امروز مغضوب همین نظام قرار گرفته‌اند به این واقعیت رسیده‌اند. برای نمونه امروز مصطفی تاج زاده عضو مرکزیت سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و معاون سابق وزیر کشور صریحاً می‌گوید که زمان شاه همه آزادی‌ها از قبیل آزادی عقیده و مذهب و پوشش و هنر و ادبیات و روابط شخصی و مانند این‌ها بود به جز آزادی سیاسی، و نتیجه می‌گیرد که کمبود ما فقط آزادی سیاسی بود(۱). او در واقع می‌پذیرد که با روی کار آمدن بختیار که آزادی سیاسی را تأمین می‌کرد نیازی به انقلاب نبود و اکنون در این حسرت تاریخی به سر می‌برد که با انقلاب علاوه بر آزادی سیاسی بسیاری از آزادی‌های دیگر را نیز از دست داده‌ایم.

به این ترتیب، هر چه زمان می‌گذرد اهمیت کار بختیار بیشتر شناخته می‌گردد. عمل بختیار در زمان خود سرنوشت‌ساز نبود، ولی کاری تاریخی بود. او برای جلوگیری از استقرار نظامی پا جلو گذاشت، و طعن و لعن دوست و دشمن را به خود خرید، که می‌رفت تا استبدادی خشن و مخوف را برقرار کند. این نظام مستقر شد و هزاران هزار دوست و دشمن و از جمله خود او را قربانی خشونت عریان خود کرد. بختیار پس از حکومت کوتاه خود به مبارزه با رژیم از خارج کشور ادامه داد و فعالیت‌هایی کرد که موضوع سخن من نیست و می‌توان به صورت انتقادی به آن‌ها برخورد کرد. ولی اقدام بی‌نتیجه او در دی ماه ۵۷ در مقابله با استقرار استبداد مذهبی به عنوان یک عمل مسئولانه و شجاعانه در تاریخ معاصر ایران ثبت شده و روز به روز اهمیت آن بیشتر شناخته می‌شود. آن روز دور نیست که مردم ایران یاد او را گرامی دارند و کار او را در آن لحظه تاریخی قدر بشناسند.

۱. http://www.youtube.com/watch?v=ERCP1LmT5TU&feature=player_embedded

جواد طالعی: خطر جنگ یا خطر توهم پراکنیهای ما

Share Button

iran-emrooz.net | Wed, 09.11.2011, 10:30
جنجال‌های تازه بر سر برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی و امکان حمله نظامی به تاسیسات اتمی ایران، در میان تحلیل گران و سیاست ورزان (یا سیاست بازان) ایرانی، تکاپوی شدیدی به راه انداخته است. سرنگونی طلبان، از بغض رژیمی که همه انواع ضربه‌ها را به اقتصاد و فرهنگ و بهداشت روانی جامعه ایران وارد کرده و به این تبهکاری‌ها بی پروا ادامه می‌دهد، بعضا حتی بیش از جنگ طلبان داخلی و خارجی بر طبل جنگ می‌کوبند. گروهی دیگر، از بیم برباد رفتن زیرساخت‌های اقتصادی ایران و آغاز دورانی تیره تر، به حق دخالت خارجی را نفی می‌کنند، اما متاسفانه تا آنجا پیش می‌روند که در تحلیل‌های خود، حتی بیش از کارگزاران رژیم اسلامی، باندهای حاکم بر ایران را تطهیر می‌کنند.

یک نمونه از این تحلیل‌های یکجانبه، مقاله دوست گرامی و درخور احترام من آقای امیر مومبینی است. این مقاله که در ایران امروز منتشر شده، در بخش اعظم خود، آنجا که به تشریح زیان‌های یک جنگ خانمانسوز می‌پردازد، قابل تایید است. اما در طرح برخی نکات، به این واقعیت عنایت ندارد که اگر امروز بخشی از افکار عمومی جهانی برای پذیرش حمله نظامی به ایران آماده شده است، دلیل عمده جز آن نیست که رهبران جمهوری اسلامی، پنهان و آشکار، در کار استقرار صلح در سراسر منطقه خاورمیانه سنگ اندازی می‌کنند و هدف نهائی آن‌ها از دنبال کردن برنامه پرهزینه و بی منطق اتمی، چیزی جز تحکیم پایه‌های نفوذ و قدرت خود در منطقه نیست.

نکاتی از این مقاله را، که در پس نیات خیرخواهانه، دست کم در عرصه سیاست منطقه‌ای، آب تطهیر بر سر رژیم ضد مردمی، ایدئولوژیک و سلطه طلب حاکم بر ایران می‌پاشد، مرور می‌کنیم:

آقای امیر مومبینی در جائی از مقاله خود می‌نویسد: “علیرغم این که رژیم ایران یکی از سرکوبگر‌ترین رژیم‌ها در تاریخ معاصر است، اما این رژیم نه به هیچ کشوری اعلام جنگ داده است و نه به هیچ کشوری لشکر کشیده است”.

در اینجا نویسنده خواسته یا نخواسته تنها نشانه مداخله گری را “اعلان جنگ” یا “لشگر کشی به کشوری دیگر” می‌داند. او البته در جائی دیگر میان سیاست‌های جمهوری اسلامی در مورد لبنان و فلسطین و جاهای دیگر تمایز قائل می‌شود. این تمایز قائل شدن، خواننده را در نهایت به این نتیجه می‌رساند که جمهوری اسلامی تنها در مورد لبنان و فلسطین مداخله جو است و در تحریک و تجهیز مالی و ایدئولوژیک شیعیان کویت و بحرین و عربستان سعودی و حوثی‌های یمن، یا در پشتیبانی از نیروهای سرکوبگر سوریه نقشی ندارد که بتواند بر نظم منطقه تاثیر منفی بگذارد.

آقای مومبینی، از روشنفکرانی است که تقریبا تمام وقت آزاد خود را صرف مطالعه و نوشتن می‌کند. بنابراین، بعید می‌دانم تاکنون نخوانده باشد که مثلا تعداد موشک‌های قسام حزب الله لبنان در بیخ گوش اسرائیل به شکرانه پشتیبانی‌های تهران اکنون به دهها هزار فروند رسیده است. (به روایتی تایید نشده ۶۰ هزار فروند). آقای ممبینی حتما می‌داند که جمهوری اسلامی، از حزب الله در لبنانی که روزگاری یکی از آزادترین جوامع خاورمیانه بود، دولتی در دل دولت قانونی ایجاد کرده است. دولت سایه‌ای که تضادهای ایدئولوژیک و استراتژیک خود و تهران با اسرائیل را، بر منافع ملی مردم لبنان ترجیح می‌دهد و هنگامی که یک دادگاه بین المللی چهار عضو آن را به دخالت در مرگ رفیق حریری متهم می‌کند، کمر دولت را می‌شکند.

بعید می‌دانم آقای مومبینی بخواهد یا بتواند انکار کند که جمهوری اسلامی تاکنون یکی از مهمترین عوامل عدم تحقق صلح میان اسرائیل و فلسطین بوده است. اکثریت مردم ستم کشیده فلسطین راه رهائی و توسعه سرزمین خود را در پذیرش راه حل دو کشور مستقل فلسطینی و اسرائیلی یافته‌اند. تشکیلات خودگردان برای به کرسی نشاندن همین هدف، به رغم مخالفت اسرائیل می‌کوشد پشتیبانی جامعه جهانی را جلب کند. اما علی خامنه‌ای، که بیش از سرنوشت سیاه مردم فلسطین در اندیشه حفظ دامنه نفوذ رژیم خود است، این تلاش‌ها را خیانت می‌شمارد.

هیچکس نمی‌تواند انکار کند که پس از جنگ یکماهه حزب الله و اسرائیل در سال ۲۰۰۶ میلادی، صدها میلیون دلار از منابع ملی مردم ایران برای بازسازی ویرانی‌های این جنگ روانه جنوب لبنان شد. در حالی که خرابی‌های جنگ هشت ساله ایران و عراق در خوزستان هنوز ترمیم نشده است و تصویرهائی که از زندگی فلاکت بار بسیاری از مردم این استان ایران می‌رسد، بی عاطفه ترین انسان‌ها را نیز به گریه وا می‌دارد. آیا این میلیون‌ها دلار، از سر انسان دوستی روانه لبنان شد؟ یا به خاطر حفظ نفوذ در میان شیعیان لبنان؟ گروهی که جمهوری اسلامی به عنوان بازوی پنجم خود در برابر اسرائیل به آن می‌نگرد؟

بعید می‌دانم کسی خبرها و گزارش‌های موثق را طی چند سال اخیر دنبال کرده باشد و بتواند انکار کند که جمهوری اسلامی، در برابر عراق و افغانستان نیز، سیاستی دو رویه اتخاذ کرده و هرجا منافعش ایجاب می‌کند، با دولت‌های محلی از راه دوستی وارد می‌شود و هرجا لازم باشد با تجهیز گروه‌های تروریستی اوضاع این کشورها را آشفته می‌کند. آیا همه این خبرها و گزارش‌ها زائیده توطئه غرب است؟ ایا شکایت‌های متعدد معترضان سوری را هم باید نادیده گرفت که دائما تکرار می‌کنند نیروهای سپاه پاسداران در سوریه از سرکوب معترضان این کشور پشتیبانی می‌کنند؟

مداخله‌گری در امور دیگران، الزاما از طریق “اعلان جنگ” یا “لشگر کشی” انجام نمی‌شود. جمهوری اسلامی، از همان آغاز، راه دیگری در پیش گرفته است. این رژیم اصولا شهامت و توان آن را ندارد که هنگام سرکوب شیعیان بحرین به طور مستقیم وارد معرکه شود و موجودیت خود را به خطر بیاندازد، بلکه می‌کوشد با تشویق و ترغیب بنیادگرایان در سراسر منطقه سیاست‌های خود را پیش ببرد.

آقای مومبینی خوشبینانه می‌نویسد: ” هیاهوی صدور انقلاب اسلامی توسط خمینی سال‌هاست از تب و تاب افتاده است”. این ادعای کوچکی نیست. من می‌توانم باور کنم که آقای ممبینی عزیز نمی‌داند که احمد جنتی در جریان جنگ بالکان با چمدان‌های پر از دلار دهها بار به سارایه وو رفت و برگشت. اما نمی‌توانم باور کنم نخوانده باشد که خالد مشغل را همین سال گذشته هنگام بازگشت از دست بوسی آقای خامنه‌ای، در مرز باریکه غزه با یک چمدان دلار گرفتند. اگر این‌ها صدور انقلاب نیست، پس چیست؟

آقای امیر مومبینی احتمالا از این موضوع هم خبر ندارند که در پایان جنگ بالکان، هنگامی که در پیمان صلح قید شد که همه نطامیان خارجی باید بوسنی هرزه‌گوین را ترک کنند، گروهی از اعضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، هر کدام هزاران دلار از احمد جنتی نماینده ولی فقیه در بوسنی هرزه‌گوین گرفتند، تا از طریق ازدواج با دختران فقیر بوسنی تابعیت این کشور را به دست بیاورند و پست‌های حساس را در ارتش نوبنیاد این کشور قبضه کنند. این‌ها اکنون فرماندهی بسیاری از یکان‌های ارتش بوسنی هرزه‌گوین را در اختیار گرفته‌اند و نقش نوک جبهه جمهوری اسلامی در برابر دروازه‌های غرب را دارند تا اگر لازم شد، حتی اروپا را ناارام کنند.

“از تب و تاب افتادن هیاهوی صدور انقلاب اسلامی” توهمی بیش نیست. هرچند که این هیاهو به علت سیاهکاری‌های رژیم اسلامی حاکم بر ایران کسی را در منطقه جلب نمی‌کند. اما شبکه‌های تروریستی و بنیادگرایان شیعی و ثنی، هرجا منافع جمهوری اسلامی ایجاب کند، از آن به خوبی تغذیه می‌شوند. آیا وقتی رهبر یک کشور، در پی بهار عربی مردم کشورهای دیگر را به تبعیت از الگوی جمهوری اسلامی دعوت می‌کند و تا آنجا پیش می‌رود که فریاد اعتراض اخوان المسلمین مصر و شیخ راشد القنوشی رهبر حزب نهضت اسلامی تونس را هم بلند می‌کند، این دخالت در امور دیگران نیست؟ برای توسعه طلبی باید اعلان جنگ داد و لشگر کشی کرد؟ اصولا جمهوری اسلامی، که درگیر فساد و تباهی کش تنبانش در رفته و به چشم خودش خورده است، توان چنین کارهائی را هم دارد؟

آقای امیر مومبینی، در جائی دیگر از مقاله خود وظیفه رد اتهام از رژیم تهران را در مورد برنامه اتمی هم به عهده می‌گیرد و تا آنجا پیش می‌رود که در اساس حتی غلیط تر از خود حکومت، منکر چنین برنامه‌ای می‌شود. او می‌نویسد: “رژیم ایران توانایی و امکان تولید سلاح اتمی را ندارد. راه رسیدن ایران به چنین تسلیحاتی بسته است.”

اگر چنین است؟ تحمل این همه هزینه و تنش و تحریم، فقط آنطور که آقای مومبینی می‌نویسد، برای جلوگیری از آبروریزی داخلی است؟ یعنی به نظر شما آقای مومبینی عزیز، مراکز نظنز و فردو و مراکز احتمالا مخفی اتمی دیگر همه خوابیده‌اند و رژیم اسلامی برای سرگرم نگه داشتن مردم خبر از افزایش توان غنی سازی سانتریفوژهای خود می‌دهد؟ یعنی برای رژیم فقاهتی مشکل است که یک شب آقا را خواب نما کند و فردا به همه بگوید که دنبال کردن برنامه اتمی برخلاف مصالح ایران و اسلام است؟

آقای مومبینی، سال‌ها است ظاهرا از عضویت در سازمان چریک‌های فدائی خلق (اکثریت) کناره گیری کرده و سرگرم مطالعه و نوشتن پیرامون مسائل زیست محیطی شده است. پس پرسشی را در همین زمینه با ایشان مطرح می‌کنم: سرزمینی مثل ایران، که بر دریای نفت و گاز نشسته، دو سوم خاکش همیشه آفتابی است، سر و پایش به دریا وصل است و در بخش‌های عطیمی از خاکش، باد دائما می‌وزد، اگر در پی ساختن بمب اتمی نیست، چرا ۸ سال است خود را درگیر بحرانی جهانی و بی پایان کرده و یکبار حاضر نشده طرحی را در زمینه بهره وری از انرژی‌های بادی و آفتابی و آبی در دستور کار خود قرار دهد؟

خودمان را گول نزنیم، سرمان را زیر برف نگیریم. همه جانبه بنگریم. از این سوی بام به آن سوی بام پرت نشویم، به دلیل مخالفت برحق و انسانی با جنگی که می‌تواند روزگاری تیره تر برای مردم ما فراهم کند، آب تطهیر بر سر رژیمی نریزیم که بسیاری از فتنه‌های منطقه حاصل سلطه طلبی‌های ایدئولوژیک آن است. جمهوری اسلامی برنامه اتمی خود را با جدیت دنبال می‌کند، هدف نهائیش هم دست یابی به بمب اتمی است. اما این بمب را برای پرتاب کردن بر سر دیگران نمی‌خواهد. برای مقابله با ترس حمله خارجی می‌خواهد. در این نکته می‌توانیم توافق داشته باشیم. اما این رژیم پیشا قرون وسطائی، پس از ۳۳ سال کشتار و تجاوز و آلوده کردن نیروی جوان ما به اعتیاد و افسردگی و بی چشم اندازی، کمتر از جنگ برای مردم ایران زیانبار نیست. اگر دیروز جنایات این رژیم را، تا پیش از آن که دامن گروه خودمان را بگیرد، یکسره تایید نکرده بودیم، امروز مجبور نمی‌شدیم از ترس حمله خارجی دوباره آب تطهیر بر سر آن بریزیم. امروز، قطعا چنین رژیم نکبتی حاکم بر سرنوشت مردم ما نبود.

در مخالفت با جنگ، من با شما و همفکران شما هم عقیده‌ام. اما اگر جنگی به مردم ایران تحمیل شود، عامل آن از نظر من، پیش از آن که خارجی‌ها باشند، از یک سو این رژیم رسوا است و از سوی دیگر من و شما که سی و سه سال است خیال کرده‌ایم با انشاهای زیبا می‌توانیم سرنوشت کشورمان را تغییر دهیم. ما که آنقدر همت نداشتیم تا دست کم نهادی را به وجود بیاوریم که امروز، در چنین شرایط تلخ و حساسی، بتواند با انجام یک نظر سنجی بی طرفانه و علمی پاسخ بدهند که مردم ایران واقعا چه می‌خواهند؟ پوک شدن باز هم بیشتر استخوان‌های جوانان در نتیجه رواج مواد مخدر مدرن و ارزان و فراوان؟ یا مرگ یکبار و شیون یکبار؟

و تصمیم، هرچه باشد با مردمی است که دارند در آن جهنم می‌سوزند، نه ما که نه از جنگ می‌سوزیم و نه از مرگ تدریجی جاری در آن آب و خاک می‌پوسیم.

——————————————————————————–

حمله نظامی ربطی به مداخله بشردوستانه ندارد: کاظم علمداری

Share Button

حمله نظامی اسرائیل و مداخله بشردوستانه ربطی بهم ندارند
کاظم علمداری

——————————————————————————–

iran-emrooz.net | Mon, 14.11.2011, 23:21

“حمله نظامی اسرائیل” و “مداخله بشردوستانه” ربطی به هم ندارد!

نگرش «این‌همانی»

برداشت «این‌همانی» از نظریه و قانون «مداخله بشردوستانه» و احتمال حمله اسرائیل به ایران، یا تلاش در جهت یکی نمایاندن این دو، و «ناشایست» شمردن استفاده از امکانات «بیگانگان» از جمله مسایلی است که ریشه در نگرش غرب‌ستیزی و تناقض در گفتار و کردار دارد. این هر دو درعمل و نهایتا به‌سود استبداد حاکم در ایران تمام می‌شود. روشنفکران باید واقعیت را بیان کنند، نه اینکه با ایجاد ترس، ذهنیتی بسازند که مردم تن به بقای استبداد، حکام فاسد و سرکوبگر بدهند.

واقعیت این است که حمله نظامی اسرائیل به ایران هیچ ارتباطی با «مداخله بشردوستانه» ندارد و اگر رخ دهد یک عمل غیرقانونی و یک جنایت است، و باید پیشاپیش نسبت به عواقب آن به اسرائیل و متحدینش هشدار داد و آن را به شدت محکوم کرد. برخی ضمن یکی دانستن این دو، فرضیه «لیبیایی» کردن ایران، که مردم به درستی نسبت به آن حساس هستند را پیش کشیده‌اند، بی‌آنکه متوجه باشند با این فرضیۀ بی‌اساس پیکان مبارزه مردم با رژیم استبدادی جمهوری اسلامی را علیه غرب می‌چرخانند. شاید آنها نمی‌دانند این کاری است که عوامل برون‌مرزی رژیم سال‌هاست انجام می‌دهند.

شرایط مداخله بشر دوستانه امروز در ایران وجود ندارد و ممکن است هیچ زمان هم بوجود نیاید. پس این همه تبلیغات برای چیست؟ واقعیت این است که برخی غرب‌ستیزان از سقوط قذافی ناخرسند‌ند. بنابراین، این مسایل را بهانه قرار داده‌اند که حساسیت ایرانیان را تحریک کنند و برخی هم نادانسته به همین چاله افتاده‌اند. واقعیت لیبی با ایران متفاوت است. در تحولات خاورمیانه نمونه‌های تونس و مصر هم وجود دارند. ولی آنها دوست ندارند بگویند شیوه تغییر در آن دو کشور که بسیار کم‌هزینه‌تر بود می‌تواند در ایران رخ دهد. به نظر من راه یکسانی برای حذف دیکتاتوری وجود ندارد. هریک از این کشورها به دلیل ویژگی‌های جامعه و رژیم خود راه ویژه خود را رفته و خواهند رفت. ایران نیز راه خود را خواهد رفت و این مقایسه صوری و جمع بستن احتمال حمله نظامی اسرائیل با مداخله بشردوستانه امر سازنده نیست.

“مداخله بشردوستانه”

نظریه «مداخله بشردوستانه» حد اقل تاریخی صد و پنجاه ساله دارد و کسانی مانند جان استوارت میل بر بستر اصول حقوق بشر آنرا توجیه فلسفی کرده‌اند، و برخی آن را نقد، و طرحی استعماری خواندند. گفته می‌شود پیش از آن، عملی مشابه در سال ۱۸۲۰ با مشارکت روسیه، فرانسه و انگلیس برای دفاع از استقلال یونان در برابر تجاوز حکومت عثمانی رخ داد. سازمان ملل متحد پس از شکل‌گیری درسال ۱۹۴۵، برای پایان دادن به جدال‌های خونین بخش شمال و جنوب کره و برای ایجاد صلح با تشکیل دو دولت در سال ۱۹۵۰به کشتار پایان داد.

در دوره جنگ سرد و رقابت شدید میان بلوک شرق و غرب توان اجرای این قانون نبود. فلسفه پذیرش این اصل حافظت از جان قربانیان بی‌دفاع در برابر تجاوزات دولت‌ها و جلوگیری از به خطر انداختن صلح بوده است. در دوره جنگ سرد هردو بلوک شرق و غرب دیکتاتوری‌های متحد خودشان را محافظت می‌کردند و قدرت دیگری قادر نبود که از سیاست «مداخله بشردوستانه» برای مقابله با دولت‌هایی که دست به کشتار مردم خود می‌زنند و یا خطر و تهدیدی برای صلح جهان بودند استفاده کند. ولی سهم قدرت‌های بزرگ در ایجاد فجایع کمتر از دیکتاتوری‌های بومی نبود. مداخله نظامی غرب در ویتنام، و یا مداخله نظامی شوروی در افغانستان و پی‌آمدهای بسیارخونین و دهشناک آنها نمونه‌هایی از رقابت‌های مخرب بلوک شرق و غرب بود.

با فروپاشی بلوک شرق و پایان یافتن جنگ سرد و رشد جنبش‌های آزادی‌خواهانه و قوم‌مدار راه برای عملی‌کردن نسبی اصل درست مداخله بشردوستانه باز شد. بطوریکه نزدیک به پانرده مورد از «مداخله بشردوستانه» در شکل حفظ صلح و ممانعت از تجاوز دولت‌ها به حقوق مردم براساس اصل هفتم منشور سازمان ملل و تبصره‌های مختلف آن و تصویب موردی آنها رخ داده است. از جمله می‌توان به نمونه‌هایی چون مداخله نظامی بین‌المللی علیه صدام حسین پس از اشغال کویت در سال ۱۹۹۰، یا حفاظت از کردها با اعمال سیاست منطقه ممنوعه پرواز درعراق در سال ۱۹۹۴، و یا مداخله ناتو در کوزوو در سال ۱۹۹۹علیه میلاسویچ اشاره کرد.

اما اجرای این عملیات بدون مخالفت و درگیری‌های سیاسی میان قدرت‌ها نبود. زیرا هنوز تعریف روشن و خالی از جدلی در باره قانون «مداخله بشردوستانه» داده نشده است و در مواردی قدرت‌های بزرگ بدون مصوبه سازمان ملل وارد عملیات شدند. برهمین منوال تصمیم‌گیری در سازمان ملل برای محافظت از مردم سوریه در برابر کشتار رژیم اسد تا کنون ممکن نشده است. درحالیکه قدرت منطقه‌ای اتحادیه عرب گام‌هایی برای ایجاد فشار به رژیم اسد برداشته است. حرکت اتحادیه عرب و یا اجازه سازمان‌یابی گروه‌های مخالف رژیم اسد در ترکیه در چارچوب مداخله بشر دوستانه قابل توضیح است. ولی موانع بین‌المللی در مورد لیبی وجود نداشت و شورای امنیت سازمان ملل متحد توانست قطعنامه ۱۹۷۳ را به تصویب برساند بطوریکه هیچ یک از کشورهایی که داری حق وتو هستند با آن مخالفت نکردند. براساس این قطعنامه سازمان ملل به ناتو اجازه داد که افزون بر ایجاد منطقه ممنوعه پرواز، برای حافظت از مردم لیبی در برابر سرکوب نیروهای قذافی از «هرنوع اقدامات و وسیله لازم» استفاده کند، و این چنین نیز شد. با شدت گرفتن میزان سرکوب‌ها و مقاومت نیروهای مخالف، درگیری‌ها به فاجعه غیرمنتظره‌ای بدل شد که خود موجب اختلاف میان قدرت‌ها گردید. مقاومت دولت‌های روسیه و چین برای اعمال فشارهای سیاسی و اقتصادی به رژیم اسد می‌تواند اپوزیسیون را به کاربرد اسلحه در برابر اسحله بکشاند.

برخی فاجعه لیبی را که بدست قذافی آفریده شد مستمسک قرار داده‌اند تا به اصل درست «مداخله بشردوستانه» حمله کنند. در حالیکه قذافی می‌توانست از این فاجعه جلوگیری کند. کما اینکه جمهوری اسلامی می‌تواند با تن دادن به خواست مردم، و با متوقف کردن موقت پروژه اتمی خود و شفاف‌سازی آن خطر جنگ و موانع و مشکلات اقتصادی و صنعتی ایران را برطرف نماید. ولی حیات رژیم ایران در بحران ممکن است. آنها نه می‌توانند اصلاحات را بپذیرند و نه این رژیم بدون اصلاحات دوام خواهد یافت. بحران و بحران آفرینی ضامن بقای آنها و عامل افول روز افزون ایران است.

پیشنهاد:

امروز با سقوط اکثر دیکتاتوری‌ها در مناطق مختلف دنیا، بیداری مردم جهان، گسترش موج آزادیخواهی و و دسترسی وسیع به تکنولوژی اطلاعاتی، و فراهم شدن زمینه «مداخله بشردوستانه»، سازمان ملل نباید مردم بی‌دفاع را در برابر تهدید‌های دیکتاتورهای بی‌رحمی چون قذافی و اسد و صالح، تنها بگذارد. همانگونه که در حفاظت از قربانیان جنگ و نسل‌کشی و پاکسازی قومی مداخله می‌کند و نهادهایی چون «مسئولیت حفاظت» (R2P) یا «هم‌پیمایی جهانی برای مسئولیت حفاظت» (ICR2P) ایجاد کرده است، مداخله بشردوستانه باید شکلی عملی از اجرای «بیانیه حقوق بشر سازمان ملل متحد» باشد. بنابراین نیاز به تعریف دقیق و روشن و شکل عملی و اجرایی ترآن دارد.

برقراری آزادی و دمکراسی در کشورهای دیکتاتور زده بهانه‌ای برای قدرت‌های بزرگ باقی نمی‌گذارد که فجایع ضد بشری مانند حمله به عراق را بوجود آورند. نباید این واقعیت را نادیده گرفت که دیکتاتورها برای توجیه سرکوب و خشونت خود، آپوزیسیون را عامل خارجی می‌نامند، در حالیکه آنها برای بقای دیکتاتوری خود با هزینه کردن دارایی کشور از خارجی‌ها آخرین ابزار و تکنولوژی سرکوب را دریافت می‌کنند. مداخله بشردوستانه باید فروش این ابزار و تکنولوژی سرکوب‌های شهری را نیز شامل شود. اگر تا به امروز بسیاری از قربانیان سرکوب‌های خونین دیکتاتورها به کشورهای آزاد و دمکراتیک غربی پناهنده می‌شده‌اند، جامعه جهانی باید سیاستی اتخاذ کند که به جای ادامه این روند مردم این کشورها از اختناق حکومت‌های خود رها شوند و در کشور خود به آزادی و دمکراسی وامنیت سیاسی و مدنی و شغلی دست یابند. مداخله بشردوستانه باید درخدمت این اصل قرار بگیرد.

رطب خورده منع رطب چون کند؟

حد غرب‌ستیزی در میان برخی از مخالفان جمهوری اسلامی آنقدر بالا است که متوجه نمی‌شوند خود آنها از فرط سرکوب رژیم حاکم برایران به همین کشورهای به اصطلاح «بیگانه» پناه آورده‌اند و بطور نسبی آسایش یافته‌اند. آنها در این ضدیت آنقدر پیش می‌روند که استفاده از امکانات کشورهای «بیگانه» را «ناشایست» می‌نامند و متوجه نیستند که خود، هم در زندگی شخصی و هم اجتماعی، از این «بیگانگان» بهره برده و می‌برند، مدت‌ها به این در و آن در زده‌اند تا به حقوق اقامت و شهروندی خود دست یابند، و به پرچم این کشورهای به اصطلاح بیگانه سوگند وفاداری یاد کرده‌اند و اگر فرزندان‌شان در این کشورها متولد و بزرگ شده باشد بیشتر از آنکه ایرانی باشند، اروپایی و آمریکایی‌اند و هویت و علایق‌شان در کشورهای به اصطلاح “بیگانه” شکل گرفته است. خود نیز البته دریافت پاسپورت‌های صادر شده از طرف دول کشورهای «بیگانه» را استقبال کرده‌اند. برخی از غرب‌ستیزان با اینکه می‌توانند در ایران زندگی کنند، آزادی خود را بطور طبیعی بیشتر از کشور خود دوست دارند. به همین دلیل ساکن و شهروند کشورهای «بیگانه» شده‌اند و به آنها خدمت می‌کنند و به دول آنها مالیات می‌پردازند. البته این پدیده‌های نوین و رو به رشد برای کسانی که معیارشان نه ایرانی در برابر بیگانه، بلکه حقوق بشری باشد کاملا پذیرفته و قابل هضم است.

می‌دانم بیان و یادآوری این واقعیت‌ها برخی را خوش نخواهد آمد. استبداد دیرپا، ما را ملتی دورو بارآورده است، و این دورویی در برخی به عامل اتهام‌زنی به دیگران بدل شده است. آنها به جای در خود نگریستن و اندیشیدن و منطبق کردن گفتار با کردار خود به کسانی که این واقعیت‌ها را آشکار می‌کنند پرخاش خواهند کرد. پذیریش و تغییر این واقعیت‌های تلخ زمان می‌برد.

یادآوری این نکات برای روشن کردن تضاد و تناقض گفتار و کردار برخی از ماست. بسیاری ازهمین غرب‌ستیزان که استفاده از امکانات «بیگانگان» را «شایسته» نمی‌دانند، خود دائم از امکانات دول «بیگانه» مانند رادیوها، تلویزیون‌ها، و سایت‌ها و اماکن دولتی مانند سالن‌های دانشگاه‌ها و غیره برای اشاعه افکار خود استفاده می‌کنند. پس چرا این رطب‌خوردگان منع رطب کنند؟ به نظر می‌رسد که «ناشایست» خواندن استفاده از امکانات بیگانگان بیش از آنکه براصولی منطقی استوار باشد، از احساس‌های خشم‌آلود و رقابت‌های ناسالم سرچشمه می‌گیرد. خمینی هم از امکانات خارجی و کشورهای «بیگانه» استفاده سرشاری برد. آیا او عامل بیگانه بود؟ ولی جمهوری اسلامی برای آپوزیسیون معیار تعیین کرده است هر آنکه از امکانات خارجی استفاده کند عامل بیگانه است و عده‌ای در میان آپوریسیون نادانسته همین جملات را تکرار می‌کنند.

و اما معیار چیست؟

من هنوز استدلالی نخوانده‌ام که بگوید چرا اگر جنبش دمکراسی‌خواهی ایران اوج گرفت، و رژیم جمهوری اسلامی به مانند رژیم سوریه سرکوب خونینی را علیه مردم بکار برد و اپوزیسیون داخل کشور یعنی مردم بپاخواسته از جهان درخواست کمک کرد، واین کمک عملی شد (سخنان هیلاری کلینتون) باید در کنار رژیم جمهوری اسلامی قرار گرفت و علیه اپوزیسیون جنگید؟

این پرسش ساده هیچ ربطی به تاریخ جنایات آمریکا و اسرائیل ندارد و کسی منکر این جنایت‌ها نیست. اما جنایات در جهان محدود به آمریکا و اسرائیل نمی‌شود. هم اکنون رژیم اسد حدود ۴۰۰۰ نفر را در مدت ۸ ماه کشته است. این رژیمی است ضدغرب و ضداسرائیل، ولی دیکتاتور و جنایتکار علیه مردم خود، همانند متحد اصلی اش، رژیم ولایت فقیه. بشار اسد می‌تواند مانند پدرش که او هم ضد آمریکا و اسرائیل بود برای بقای قدرت‌اش ۲۰۰۰۰ نفر را هم بکشد.

رژیم ایران طی سی و سه سال حکومت خود مطابق گزارش سازمان‌های مدافع حقوق بشر بیش از ۱۰۰۰۰ نفر را به دلایل سیاسی و عقیدتی کشته است و این جنایت‌ها همچنان ادامه دارد. جنگ ایران و عراق با اراده دو دیکتاتور خودسر ضدغرب، یعنی صدام و خمینی، نزدیک به یک میلیون کشته و زخمی به جای گذاشت. تخریب میلیاردی دو کشور و لطمات چند وجهی پی‌آمد آن بماند. صدام به کویت حمله کرد و جنگ بزرگی راعلیه خود بوجود آورد و هزاران عراقی را به کشتن داد، و در پی آن شیعیان معترض را قتل عام کرد و حدود ۵ هزار کرد را با بمب‌های شیمیایی در دم کشت. جنگ داخلی الجزایر نزدیک به ۲۰۰ هزار قربانی گرفت، تخمین زده می‌شود جنگ داخلی روآندا طی سه ماه نزدیک به ۹۰۰ هزار کشته به جای گذاشت. هیچ یک از این جنایات بدست غربی‌ها انجام نشد.

امروز شیعیان و سنی‌ها در عراق و پاکستان روزانه یکدیگر را قربانی می‌کنند، مساجد و مناسک یکدیگر را به خاک و خون می‌کشند. برخی جنگ سنی‌ها و شیعیان را به حمله آمریکا به عراق نسبت می‌دهند. ولی واقعیت این است که از زمان فوت پیغمبر تا به کنون میان مسلمان‌های شیعی‌مسلک و سنی‌ها و فرقه‌های دیگر کشتار وجود داشته است. گفته می‌شود علی ابن ابی طالب در یک روز چند هزار خوارج را از دم تیغ شمشیر گذراند. همین گونه بوده است رقابت میان کاتولیک‌ها و پروستان‌ها و میان مسلمان‌ها و مسیحی‌های و یا مسلمان‌ها و هندو‌ها. مذهب همانقدر که عامل وحدت است، عامل تضاد و تخاصم و جنگ نیز بوده است.

همچنین منصفانه نیست وقتی از پدیده القاعده و طالبان نام می‌بریم تجاوز نظامی روس‌ها به افغانستان را فراموش کنیم و آن را که ریشه همه وقایع بعدی که منجر به کشتار صدها هزار نفر و آوارگی میلیون‌ها افغان و ویرانی زیر ساخت جامعه آنها بود نبینیم. ولی غرب ستیزان فقط به جنایات آمریکا نگاه می‌کنند وحتی اشاره‌ای به جنایات “شرقی‌ها” علیه کشورهای دیگر یا علیه مردم خودشان یا جنایات روس وچین علیه اقلیت‌های قومی کشور خودشان نمی‌کنند.

این فقط ویتنام نبود که قربانی تجاوز سه امپریالیسم شد، مردم اروپای شرقی و آسیای میانه و قفقاز، و ایران نیز قربانی تجاوز ارتش روس شدند، همانگونه که تبت قربانی چین است. غرب‌ستیزان حرفی از این جنایات نمی‌زنند. ایرانیان غرب‌ستیز به جای مهاجرت به چین و روسیه و کره شمالی در کشورهای پیشرفته غرب و آمریکای شمالی ساکن می‌شوند و از امکانات همه جانبه «بیگانگان» استفاده می‌کنند، ولی دست از تهمت زدن علیه دیگران نمی‌کشند. زیرا یکی دیگر از ویژگی‌های فرهنگی ما تزویز و تنزه‌طلبی است. این ویژگی‌ها نمی‌گذارد ما از استبداد گذر کنیم و به دمکراسی برسیم. باید راهی یافت که به همه جنایت‌ها پایان داد.

آیا کسی شنیده و یا خوانده است که کشورهایی مانند روسیه و چین برای ایجاد دمکراسی به کشوری فشار آورده باشند؟ یا مثلا ایرانیان ضدآمریکا علاقمند باشند به جای آمریکا و اروپا به روسیه و چین مهاجرت کنند؟ البته کمی خنده‌دار است که کسی از دیکتاتوری چین و روسیه توقع داشته باشد به فکر دمکراسی کشورهای دیگر باشند. یا ایرانیان بخواهند از استبداد ولایت فقیه بگریزند و به خفقان چینی و روسی پناه ببرند. برعکس هر کجا دیکتاتوری است این دو کشور پشتیبان آنند. قربانیان دیکتاتوری‌ها از تمام جهان، از جمله ایران به کشورهای آزاد غرب، یا به قول آنان «بیگانگان» پناه می‌برند. نمی‌توان و نباید این واقعیت‌ها را نادیده گرفت و دلایل آنرا نشناخت.

به نظر من معیار درست حقوق بشر است. حقوق بشر نه شرقی است و نه غربی، جهانشمول است. نقض حقوق بشر جرم و جنایت است. جنایت نیز چه شرقی و چه غربی، چه خارجی و چه داخلی، جنایت است و محکوم و باید در برابر آن ایستاد. شکنجه، شکنجه است. داخلی و خارجی ندارد. ایرانی و آمریکایی ندارد. مذهبی و غیرمذهبی ندارد. دزدی و غارت ثروت ملی داخلی و خارجی ندارد. درهرحال نباید مانند وزیر امور خارجه آمریکا در دهه شصت عمل کرد که گفته بود جنایات رافائل تروحیو، دیکتاتور بی‌رحم سی ساله جمهوری دومنیکن توسط «ولد الزنای» خودمان انجام گرفته است و باید آن را نایده گرفت. همانگونه که خامنه‌ای گفته است کشتار مردم در سوریه با کشورهای دیگر فرق می‌کند و به پشتیبانی همه جانبه‌اش به اسد ادامه می‌دهد. اوهم از «ولد الزنای» خودش دفاع می‌کند. متأسفانه برخی نوشته‌ها در میان روشنفکران نیز حاوی پنهان کاری در باره «ولد الزنا»‌های خودی است و نمی‌بینند که رژیم ایران با سیاست‌های داخلی و خارجی خود مسبب جنگ خواهد شد. آیا کسی شک دارد اگر رژیم ایران به دمکراسی و حاکیمت مردم تن دهد، مانند ترکیه، جنگی رخ نخواهد داد؟ چرا برخی می‌خواهند به جای تلاش در این راه در جبهه مسببین جنگ قرار بگیرند؟

چکیده:
با توجه به آنچه نوشته‌ام، احتمال حمله نظامی اسرائیل به ایران ربطی به «مداخله بشردوستانه» سازمان ملل متحد ندارد. امروز شرایط مداخله بشردوستانه در ایران وجود ندارد و ممکن است هیچ زمان بوجود نیاید. حمله نظامی اسرائیل اگر رخ دهد غیر قانونی و جنایت است. فرضیه لیبیایی کردن ایران ناشی از اشتباه عمدی یا سهوی یکی نمایاندن این دو پدیده است. «ناشایست» خواندن استفاده از امکانات به اصطلاح «بیگانگان» ناشی از دوگانگی گفتار و کردار و رقابت‌های ناسالم فردی و گروهی است. غرب‌ستیزان نیز بیشترین استفاده از امکانات «بیگانگان» را برای زندگی شخصی و اجتماعی خود برده و می‌برند. معیار باید رعایت حقوق بشرباشد، نه خارجی و ایرانی بودن.

| بازگشت به صفحه اول | این متن را با ایمیل بفرستید | نسخه قابل چاپ |

نظر شما درباره این نوشته:

موضوع:

پست الکترونیک شما:

نظر شما:

Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©۱۹۹۸-۲۰۱۰
editor@iran-emrooz.net ایران امروز (نشریه خبری سیاسی الکترونیک)
«ایران امروز» از انتشار مقالاتی که به دیگر سایت‌ها و نشریات نیز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ایران امروز» تنها با ذکر منبع و نام نویسنده یا مترجم مجاز است.