Archive for: February 2011

این رنگ پر صلابت سبز

Share Button

بشنو ای جلاد!

 

کین رنگ پرشکوه سبز،

 

هرچند زیبا چو زندگیست، لیک!

 

پر صلابت مغرور،

 

مرگ تورا،

 

زژرفنای حنجره خلق،

 

آواز میکند،

 

بشنو ای جلاد،

 

کین، فریادِ ازبیداد،

 

بسان زلزله ایی

 

یا که بهمنی،

 

انهدام کاخ ترا، فریاد میکند.

ح تبریزیان

معمای هویت جنبش سبز و انتظارات ما

Share Button

جنبش، جبهه یا حزب سیاسی؟

دامنه انتظارت یک فرد، یک جمع، ملت و .. ، از یک حرکت، نهاد یا ارگان  بستگی به درکی است که  از آن ارگان براساس هویتش  وجود داشته و، کارکردی است که برای آن نهاد یا ارگان قائل هستیم. همانطورکه ما از شهرداری محل انتظار نداریم مسئله بیمه ما را حل کند و برای خرید سبزیجات به دکان نانوایی مراجعه نمیکنیم نباید از یک جنبش توده ایی انتظار کاراکتر حزبی و یا کارکرد جبهه ای داشته باشیم.

تاریخ مدرن بشریت سه شکل آرایش سازمانی عمده را برای حرکت های اجتماعی و سیاسی؛  برای پیشرفت، آزادی، استقلال و یا سایر اهداف برنامه ای اجتماعی شاهد بوده است شکل حزبی، جبهه ای و یا جنبشی. در کنار این سه آرایش سیاسی، جنبش های مدنی دیگری نیز بوده اند که هدفشان اجتماعی، فرهنگی ، زیست محیطی،  دینی و.. ، بوده است. تدقیق و تعریف مورد اجماع از این مقولات ازاینرو بویژه برای ما ایرانیان، اهمیت دارد که حدود و ثقور کارکرد های آنها و در جنب آنها، نهادهای اجتماعی و صنفی،  برای بسیاری از ما  کاملاًدرک و تعریف شده نیستند.

بسیاری از ما، اتحادیه صنفی را با حزب یکسان گرفته خیلی میکوشیم چنین نهادهایی را به زائده حزب یا فرقه سیاسی خود تبدیل کنیم این یعنی: از عمومیت و جامعیت انداختن اتحادیه و سندیکا ویا هر ارگان و نهاد مشابه دیگراست. این تلاش حزب سازانه از اتحدیه و یا سندیکا و یا سایر نهاد های اجتماعی حاصلی جز تکیده کردن آنها از بدنه مردمی و تقلیل دادنشان تا حد زائده های سیاسی ندارد. نمونه بارز این رویکرد  انجمن اسلامی کارخانجات، شوراهایی اسلامی کار و..، بودند که از همان فردای انقلاب  جای سندیکاها و اتحادیه های نیم بند ولی با این حال مفید عصر شاه را گرفتند و از درون آنها، خانه کارگری بیرون آمد که به مسجد و تکیه و هیئت عزاداری بیشتر شبیه بود تا به یک ارگان صنفی کارگری.

در آغاز انقلاب بموازات تشکیل انجمن های اسلامی دانشجوئی، فرقه های سیاسی برای خود انجمن دانشجوئی خود را بنا نهادند و با این کار عملاً در تله انحصار گرایانی افتادند که قصد تجزیه جنبش واحد دانشجوئی ضد رژیم پهلوی را داشتند. جنبش دانشجوئی واحد؛ به دانشجویی مسلمان و غیر مسلمان تقسیم شد. خود مسلمانان به مسلمانان حکومتی، غیر حکومتی و ضد حکومتی تبدل شدند. بخش غیر مسلمان هم به دانشجویان دموکرات(وابسته به حزب توده)، پیشگام (سازمان فدائیان خلق) و چند انجمن کوچکتر دیگر  تقسیم گردیدند. اشتباه است اگر همه تقصیرها را هم به گردن انحصار طلبی نیروهای حکومتی بگذاریم. اگر هژمونیسم  و انحصار طلبی آنها هم نبود باز آش همین و کاسه همین بود و شاید هم بدتر و شاید خود این فرقه های متعارض بجان هم می افتادند.

امروزه ما با جنبش سبز، بعنوان یک جنبش ملی روبرو هستیم که طی بیانیه های ۱۷ گانه یکی از رهبران دزدیده شده خود، میر حسین، وظایفی حداقل، در خور و متناسب با ظرفیت جنبش که سطح آنرا آمادگی مردم تعین میکند، برای خود تعین کرده است. این جنبش از همان آغازاز سوی رهبری اش جنبش همه مردم با شعار رأی من کو؟  و رأی مرا پس دهید، آغاز شد و بموازات سرکوب حکومت و بیدار شدن بیش از بیش آگاهی مردم، ژرفا یافته به سطح مطالباتی بیشتر و بالاتر فراروئید. ولی این جنبش اعتراضی و مطالباتی هرگز نه یک حزب بود و یا میتوانست باشد و نه یک جبهه ای مرکب از سازمانها و احزابی که ائتلافی جبهه ایی کرده باشند. خودویژگی و تمایز یک جنبش با یک جبهه در این است که جنبش یک حرکتی است مردمی با شرکت آحاد مردم( اتمیزه) و اگر سازمان و یا حزبی هم در آن شرکت میکند از طریق تشویق اعضاء وهوادارانش به حضور فعال در چنین جنبشی شرکت میکند و نه از طرق اعمال مدیریت سیاسی و نعامل از بالا. هرچه میزان شرکت هواداران یک حزب در چنین جنبشی بیشتر، دامنه  اثر گذاری آن حزب هم تبعاً بیشتر خواهد بود.  حال اگر قرار است این جنبش به لحاظ سازمانی تا سطح یک جبهه فراروید، لازم است که نیروهای مشارکت کننده در آن،  کنار هم نشسته و تبعاً به نسبت نیرویی که در قاعده جنبش دارند در شورایی رهبری آن حضور یابند.

پس از جنگ ۶ روزه اعراب سازمانهای گوناگون رزمی/ سیاسی بسیاری از فلسطینیها تشکیل شد که همه زیر چتر «جبهه آزادیبخش فلسطین» متحد شدند. و چون سازمان الفتح از همه بزرگتر بود بیشترین کرسی رهبری در جبهه را در اختیار گرفت.

یک جبهه؛ بر محور و برنامه ای مورد توافق، از چند گروه یا حزب سیاسی تشکیل میشود و سازمانهای عضو جبهه هیچ الزامی در پذیرش ایدئولوژی سیاسی دیگری یا ترک ایدئولوژی خود ندارد ولی بهمین اندازه بحث آفرینی های ایدئولوژیکی نیز برای انسجام جبهه ایی زیانبار می باشد. در ایجاد یک جبهه، اهداف راهبردی و راهبرد استراتژیکی و تاکتیکی پیکار( شیوه مبارزه)، است که مورد توافق جبهه ای است و نه بیش. حال آنکه وضعیت اجماع در یک حزب سیاسی کاملاً متفاوت است.

برای تشکیل یک حزب سیاسی تنها اهداف مرحله ایی، راهبردی و شیوه مبارزاتی  کافی نیست بلکه وحدت ایدئولوژیک نیز لازمست، لیبرال، سوسیال دموکرات، دموکرات دینی و یا فقط احزاب دینی( مثل احزاب حکومتی خودمان) و یا مثل احزاب بعثی، کمونیستی در کشور های تک حزبی.

امروز ما جنبش سبز را داریم که نه جبهه و نه حزب است. این جنبش تقریباً مستقیماً و مستقلاً از بستر و قاعده جامعه، خود را با رهبریتی که در روند مبارزات انتخاباتی سرقت شده  شکل گرفته بود پیوند داد و از آن به بعد بود که بصورت جنبشی سیاسی/ اجتماعی هویت یافت. شرکت وسیع مردم در انتخابات بسود موسوی و کروبی را هم، تا آن هنگام و به معنی امروزش نمیتوان جنبش خواند هر چند بالقوه حامل آن بود.

اگر از جنبشهای دیگر بخواهیم نام ببریم جنبش زیست محیطی، جنبش کارگری و اتحادیه ای ، جنبش فمینیستی و.. است که در این گونه جنبشها هم تفاوت اعتقادات سیاسی بهیچ روی مانع وحدت جنبشی آنان نمیشود.

نتیجه ایی که میخواهم از این مقدمه طولانی بگیرم اینست که متآسفانه از همان آغاز جنبش سبز، برخی جریان ها و یاچهرهای منفرد سیاسی بجای مشارکت فعال در این جنبش بزرگ از طریق دعوت هواداران و مخاطبین خود در آن، یا آنرا تخطعه کردند یا فقط به نقد تخریبی آن پرداختند و تنها  انتظارات « حزب گونه و فراجنبشی» خود را از آن بعنوان کاستی هایش مطرح کرده و این انتظارات پاسخ نداده شده را به ضعف رهبری این جنبش نسبت دادند. برخی هم که سکوت را به اظهار نظر ترجیح دادند تا ببینند بعداً چه خواهد شد. بدتر از همه آن گروه هایی بودند که علیرغم ناچیزی  سهم سیاسی و حاشیه ای بودن کاملشان نسبت به حرکت مردم، تلاش داشتند شعار های زود هنگام و تند خود را به جنبش تحمیل و آنرا مصنوعاً بسمت رایکالیزه شدن سوق دهند. این گونه رویکرد ها برای کودتا چیان همان نعمت آسمانی ای بود که آنرا برای برخورد با جنبش طلب میکردند.

و باز متآسفانه اینجا و آنجا هنوز کوششهایی انجام میشود تا با شعار هایی موازی از قبیل جنبش انتخابات آزاد و یا شعارهایی التقاطی و گمراه کننده، از پیوستن  بخشی از مردم به این جنبش یا ایجاد تردید در آنها، ممانعت بعمل آید و شاید به این امید که جمع کردن این بخش از مردم زیر پلاتفرم مستقل دیگری، به کارتی برای مشارکت جبهه ای در جنبش تبدیل شود. البته این کوشش میتوانست تحت شرایطی مفید باشد «اگر و فقط اگر» جنبش سبز به مرحله کنونی خود پای نگذاشته بود. مرحله کنونی یعنی چه؟ بنظر من جنبش سبز درآغاز تولد خود بیشتر ازآنکه متکی به حرکت اجتماعی اعتراضی مردم باشد به سازو کار های حقوقی نظام متکی بود ولی با کودتایی انتخاباتی، جنبش اجتماعی سبز شکل گرفت که با نشیب و فراز هایی یکی از دو ستون آنرا تشکیل میدهد ستونی که میرود تا  هر روز نقش  بیشتری را بازی کند. امروزه با حصر رهبران جنبش، دیگر باید با تردید از اتکای جنبش سبز به دستگاه و ظرفیت قانونی و حقوقی نظام سخن گفت. امروز سرنوشت جنبش سبز بیشتر به همت  نیروی اعتراضی در تمامی سطوح جامعه بستگی دار زیرا که حکومت خود، ساختار حقوقی خود را درهم شکسته و آنرا اوراق کرده است.  لذا امروز لزومی به موازی سازی برای اینکه جناحی از جنبش و درحاشیه بدنه اصلی این جنبش مطالباتی و اعتراضی از آن استقلالی برخوردارباشد تا با دستی باز تر و از موضعی رادیکال تر با حکومت سخن بگوید زمینه خود را از دست داده است. انتشار«ویراست دوم منشورجنبش سبز» و اطلاعیه های چهار گانه ی« شورایی هماهنگی راه سبز امید»، و تأکید موسوی و کروبی بر منشور حقوق بشر و حق بی چون و چرای مردم در تعین سرنوشت خویش از طریق «انتخابات آزاد»، توجیهی و دلیلی برای موازی سازی جریاناتی بنام جنبش انتخابات آزاد یا جریاناتی مشابه باقی نگذارده و چنین جنبش سازیهایی فقط به تقسیم نیرو منجر و دست رژیم را برای مانور و تفرقه باز میگذارد. بنظر من چنین رویکردی در درجه نخست ناشی از انفعال  و موضع دفاعی است تا تهاجمی. رویکرد درست شرکت فعال،

اثر گذاری فعال و کشاندن هرچه بیشتر سایر لایه های « سیاسی» جامعه بدرون جنبش سبز است. فقط از این طریق است که میتوان تحقق مفاد مندرج در منشور و تعمیق آن مفاد را تضمین کرد. والی با رشد جنبش مردمی و چیرگی بلا منازع جنبش سبز و حاشیه نشینی نیروهای های غیر سبز و نیمه سبز، کفه دیگر ترازوی سیاسی یعنی کفه ی، (تعامل با کنسرواتیسم بمعنی عام آن و کنسرواتیسم حکومتی بمعنایی خاص آن)، این خطر بوجود می آید که نهال دموکراسی به رشد کامل خود نرسیده و حصول یک ساختار سیاسی دموکراتیک  تمام عیار، در فردای امروز به آن سطحی نروید که امروز انتظار میرود.*

در آنسوی این مبحث میتوان به سیاست گذاران« شورای هماهنگی راه سبز امید» نیز اینرا گفت که؛ اگرنمیخواهید شالوده یک نظام اتوکراتیک دیگری را به این یا آن شکل از امروز پایه گذارید،  نه تنها به نیروهای جوان بلکه دو چندان به اندیشه های جوان  بها دهید.

*

یک گفتار نلسون ماندلا را در آستانه نخستین انتخابات مجلس افریقای جنوبی فراموش نمیکنم و صادقانه بگویم در آن زمان آنرا و یک نکته دیگر را درک نکردم.ماندلا در پاسخ به پرسش یک خبر نگار که پرسید: آیا نگران این نیستد که «کنگره ملی آفریقا» (تشکیلاتی که جبهه ای بود ولی بلحاظ رهبری مثل جنبش سبز) اکثریت آراء را در پارلمان نیاورد؟ ماندلا پاسخ داد:  نه برعکس!  من نگران این هستم که «کنگره» آن چنان اکثریتی بیاورد که دیگران حذف شوند و مشارکت دموکراتیک تأمین نشود.

اضافه کنم این در حالی بود که نیروهای حاکم در جمهور اسلامی ما در همان زمان از انواعی جرثقیل و درخت، جوخه های آتش و دانشکده اوین برای حذف فیزیکی دگر اندیشان استفاده میکردند. نمونه دیگری از برخورد ماندلا که مرا به شگفت واداشت، موضع گیری او در قبال «اینکاتا» حزب قبایل زولو بود که او از مشارکت پارلمانی آنان استقبال و دفاع کرد. حزب زولوها در طول چند ده ساله حکومت آپارتائید، بازوی سرکوب وحشیانه رژیم آپارتائید بود و سران آن رسماً به کشتار، ترور و قتل عام  و لینچ (قیمه کردن)هواداران کنگره ملی آفریقا متهم بودند و مدتها پس از آزادی هم افراد کنگره را میکشتند.    

**

  . رئیس منصوب شده و از فیلتر گذشته این باصطلاح خانه کارگر، آقای محجوب، بمدت بیش از سی سال رهبر مادام العمر آن شده و بموازات آن برکرسی وکالت مجلس شورای اسلامی( که بنا بر قاعده علم سیاست و مقدمات فوق باید مجلس شورا ملی باشد و نه شورائی از اسلام باوران با بزکی از چند نماینده از اقلیتهایی دینی) تکیه زد و بر خوان یغمای رانت حکومتی نشست و به ریش کار و کار گر خندید.

تبار شناسی«قائد اعظم » لیبی

Share Button

 

قریب ۴۲ سال پیش، در آن دوران شوق و شور بیداری احساسات ناسیونالیسم عربی  که آغازگرش جنبش افسران جوان مصر به رهبری سرهنگ نجیب و جمال عبدل ناصر بود، کشورهای  پادشاهی عربی منطقه همچون کارتهای دومینو یکی پس از دیگری بدست نیروهای انقلابی سرنگون و جمهوری های انقلابی برقرار شدند. این جمهوری های نوبنیاد انقلابی بر سکوی عربیت، اسلامیت ایستاده و داعیه مبارزه با استعمار، امپریالیسم و صهیونیسم داشتند واغلب بر سر خوان سخاوتمندانه دلارهای نفتی لمییده  مسئله هیچیک توسعه نبود بلکه دریک رقابت سیاسی هریک میخواست خود را  بیشتر از دیگری انقلابی نشان داده تا شانس بیشتر برای متولی گری «وطن عربی» داشته باشد. «ناصر» در مصر، «عبدل کریم قاسم» در عراق، «نمیری» در سودان، «زیاد باره» در سومالی، بعثی های «میشل افلقی» از جمله پدر همین بشار اسد« حافظ اسد» در سوریه، همین« قذافی» درلیبی و.. .

این دولتهای تازه به قدرت رسیده، بدون استثناء، مبارزه  انقلابی، ضد صهیونیستی و ضد امپریالیستی خود را با کشتار و قتل عام رقبای سیاسی خود و دگر اندیشان سیاسی آغاز و با تبدیل منابع اقتصادی کشورهایشان به تیول خانوادگی  خود ادامه دادند. انقلاب هایی که با عدالتخواهی و پان عریبت  و پان اسلامیت آغاز شده بود، سلسله  هایی  از قُدیسان را آفریدند که از قداست آنهاها فقط بتکده ها و بتهایی باقی ماندند که تشنه خون، گرسنه قدرت و دیوانه وار در ولع ثروت بودند.  یکی از آنها صدام حسین و دیگریشان، حافظ اسد، نمیری، همین معمر القذافی بودند. فهرست قتل عام ها و جنایات این قبیله انقلاب و جمهوریت های پان عربیستی طولانی تر از آنست که در ده هاجلد کتاب بگنجد ولی بطور خلاصه میتوان گفت مجموعه قربانیان دهه ها حکومتِ تمام رژیم های پیشینی که این جمهوریهای شبه خاقانی با سرنگونی آنان تأسیس یافتند، ازقربانیان یک شبانه روز این حکام ضد صهیونیست و ضد امپریالیست کمتر بود. جالب اینست بدانیم که الهام دهنده این پان عربیسم در آغاز، نازیسم هیتلری بود که میخواست احساسات ضد انگلیسی و ضد فرانسوی و یهود ستیزی را در منطقه بپروراند.  اتحاد شوروی سابق و روسیه امروز، در پیوند با دیکتاتور هایی محلی این رویکرد ابزاری را مصادره  و ازآن، علیه رقبای غربی خود در تمام طول تاریخ دوران بعد از جنگ جهانی دوم استفاده کرد.  هزینه این خیانت قدرت طلبانه نورسیگان به قدرت در منطقه وسوء استفاده ابزاری شرق و دردرجه اول روسیه از این رخداد منطقه ایی و تاریخی قربانی شدن ملل عرب منطقه و نهادینه شدن گقتمان «دشمن» « امپریالیسم»«امریکاستیزی کور» وبرافروختن کینه های سیاسی و منطقه ایی بود که راه همزیستی مسالمت امیز در منطقه مسدود و بستر تنش سیاسی داائمی در منطقه بوده است که برنده اصلی آن هم  امثال همین «قائد اعظم» سرزمین لیبی است.  قذافی خود را قائد اعظم میخواند.

هفته قبل یکی از تحلیلگران والاستریت ژورنال در ارزیابی قدرت نظامی قذافی و در رابطه با پیوستن نظامیان به مردم نوشت که ۹۰% نیروی نظامی لیبی شامل نیروهایی میشود که فقط برای دفاع از حکومت قذافی تربیت و تجهیز شده اند و ارتش فقط نقش دکوراتیو دارد. طبق گزارش خبر گزاریهای دنیا، «قائد اعظم» لیبی برای سرکوب مردم فتنه ساز  لیبی هزار نفر مزودر و آدمکش حرفه ایی را از کشور های مجاور نظیر چاد، صحرا، و نیجر بخدمت گرفته است.         

نگاهی به متن بازنگری شده منشورجنبش سبز

Share Button

دیروز سه شنبه سوم اسفند ویراست جدید منشور جنبش سبز  با امضای موسوی و کروبی انتشار یافت. دردآوراست ولی باید گفت که گویی این ویراست دراین مقطع حساس کنونی تنها بیان اهداف راهبردی جنبش نیست بلکه شهادتنامه یا وصیت نامه سیاسی این دو گرُدِ جنبش سبزنیز هست. پیام این بیانیه بلحاظ موقعیت، اینست که آنها احساس کرده اند که تهدیدات اردوی استبداد دیگر از عربده های خشم فراتر رفته و میروند تا جامعه عمل بپوشند. موسوی و کروبی بدین وسیله آخرین پیام خود را به ملت داده اند و با این کار، هم  نهایت مسئولیت شناسی اخلاقی و سیاسی  خود را نشان داده اند و هم اینکه خود را برای خطر آماده کرده اند. اگر منشور بلحاظ مضمونی پاسخگوی جنبش سبز است ولی فرم تنظیم آن حکایت از همین پیش گفته ها دارد.

در اینجا هدف نقد تفصیلی این ویراست منشور نیست بلکه نگاهی سریع به محورهای عمده آن است و اینکه؛ خوب! حال که این منشور بیرون آمده و در حقیقت صرفاً ارائه یک رشته اهداف و برنامه های راهبردی است و دربخش راهکارها همه چیز تقریباً روی زمین مانده و بر خلاف تیتر ج«راهکار ها» راهکار عملیاتی روشن وسازمانگرانه ایی را ارائه نکرده است، وظیفه و تکلیف چیست؟ متاسفانه در این ویراست کاستی و تناقض کم نیست ولی آنچه در آن عمده است، این کاستیها و تناقضات و گاهاً ابهام گوئیها نیست بلکه وجوه اجماعی آنست. ویراست منشور،محورهایی که بخوبی اهداف یک جنبش ملی را که شایسته عنوان «ملی» باشد، ترسیم کرده است و این خود یک گام بزرگ بجلو میباشد. بسیاری از این خرده تناقضات در حقیقت باز تاب آن تناقضاتی هستند که بطور عینی از خود جامعه برمیخیزند و نه ذهنیت منشور نویسان و با دقت  وسواس آمیز دربرنامه نویسی هم نمیتوان آنها راحل کرد. حل چنین تناقضاتی جز با پیشرفت جنبش و بیداری ملت و آرایش مردم در نهاد های مدنی، انجمن های حرفه ای و صنفی، جمعیت های اعتقادی و یا قومی و احزاب سیاسی اشان و فعلیت یافتن موازنه واقعی نیروهای اجتماعی تا حد تبدیل شدن به عامل سیاسی ممکن نیست.

فرض کنیم شخصی یک مهمانی بزرگ میدهد که مهمانان شامل، یک زرتشتی، یک مسلمان  یک یهودی، یک کارگر، یک سرمایه دار، یک بی دین، یک روستائی فقیر،یک محجبه، یک بی حجاب و..، میشوند. اگر فرض کنیم مثلاً این مهمانی برای حصول یک اجماع روی ساختن یک مدرسه یا پلی بر روی دره ایی باشد، که بیان منافع مشترک آن جمع است، تنظیم سفره پذیرائی و زبان کاربردی با مهمانان بنحوی که همه را راضی کند آسان نیست. ویراست منشور نه بیان خواست «من ـ تو ـ او ـ آنها ـ ماها» بلکه بیان سطح متوسط جامعه یا ملت است. مخرج مشترک و بازتاب میانگین کمی و کیفی ملت ماست. نه میتوانست از این، چندان آنطرف باشد نه اینطرف. در فردای امروز، همپای رشد جنبش، این «ویراست»، آنچنانکه در آنهم اشاره شده است، بازنگری مجدد خواهد شد تا خود را با سطح واقعی مردم  متداوماً همگام کند.

تا هنگامیکه اختلاف سلیقه، برنامه، هدف، راه و روش های میارزه، موضوع بحث های  صرف نظری باشد که در دفاتر سیاسی تنظیم گشته اند و با عیار واقعیات عملی عرصه پیکار محک نخورده است، نمود و برآیندی گمراه کننده و نا متوازن می یابند. ولی در عرصه عمل هر ادعایی جای واقعی خود را می یابد و هرکس یا هر جریان فکری  درجای  واقعی خود قرار داده میشود.

تاهنگامیکه جنبش سبز مرکب از یک توده منظم نشده ای بیش نیست و تا هنگامیکه اجتماعات مقطعی و تصادفی معرف این توده بی شکل و سازمان؛ بعنوان جنبش است، این وجه آسیب شناختی هم وجود دارد که سهم سخنگوئی و هیاهوگری از سهم سرمایه گذاری عملی بیشتر شود. در چنین وضعیتی این خطر آسیب شناختی وجود دارد که اولویت ها جای واقعی خود را نیابند و فرضاً فلان بخش جنبش جدل آمیزانه سهم بیشتری را برای خویش در روند تصمیم گیری مطالبه کند.

«ویراست منشور»، که بنا بر توضیح در آن آخرین ویراست هم نیست، به بهترین نحوی که ممکن میبوده است توازن بین نیروها و گرایشهای گوناگون مورد خطاب سیاسی و اجتماعی را رعایت کرده است و درب ورد را بروی همه نیروهایی که دل نگران میهن و مردممان هستند گشاده است. با توجه به اینکه جنبش سبز ملی بر یک بستری از گفتمان دینی فراروئیده است، رعایت موازنه در این زمینه در رابطه با جنبه های مدنی و صرفاً ملی، سیاسی، اجتماعی فرهنگی و..، آسان نبوده است. و درست از اینروست که اینک که با انتشار نخستین ویراست منشور ترسیم راهبرد های عملیاتی در دستور کار قرار میگیرد باید سازو کار های عملی سازمانیابی جنبش راتنظیم کرد و فقط  یک سازمان یافتگی متناسب و پیکارگر میتواند به آن اهداف راهبردی، در عرصه واقعی پیکار جامعه عمل بپوشاند.

پیشنهاد مشخص نگارنده این سطور اینست که، رهبری عملیاتی جنبش سبز، راهبرد سازمانگری جنش را تنظیم کند تا از پراکنده کاری و خرده کاری انرژی سوز اجتناب و راه اخلال عوامل رژیم هم مسدود شود. نلسون  ماندلا ۳۰ سال زندان بود و نماد مبارزه ضد آپارتائید ولی کمترین نقش در سازماندهی جنبش نداشت. فعالین جنبش سبز باید بپذیرند که میرحسین موسوی و آقای کروبی وظیفه خود را در روشن کردن مشعل پیکار بازی کرده اند و در شرایط حصر کنونی انتظار بیشتری از آنان نمیتوان داشت. آنها با ایستادگی و مقاومتشان آن درسی را که لازم بود به مردم دادند.

بنظر من تآکید ویراست منشور بر فاصله گیری از جریاناتی که یا بخارج وابسته اند و یا انگیزه های انتقام کشی دارند  و… ، اگر برای آرامش دادن به بخشهای محتاط و متزلزل جنبش است عیبی ندارد ولی در غیر اینصورت زاید است زیرا تنظیم راهبرد عملیاتی، سازمانی وتاکتیک مبارزاتی  متناسب با اهداف و رویکردهای راهبردی منشور، خود بخود و در عمل، راه  رخنه این گونه جریانهای بی پشتوانه را بدرون جنبش می بندد. مثلاً اگر نهادی واحد بنام سازمان حقوق بشر جنبش سبز بقصد وحدت مساعی فعالین حقوق بشری درست شود فلان جریان که ازجنگ مسلحانه کوتاه تر نمی آید در چنین نهادی چه میخواهد بکند؟ اگر سازمان کارگری جنبش سبز درست شود که هدفش احقاق حقوق کارگران از راه مبارزه مدنی و مقاومت منفی باشد زمینه ایی برای ماجراجویی به کسی نمیدهد. این فقط در درون حرکت های توده وار اتمیزه است که چنین جریانهایی در کنار جریانهای حکومتی و لباس شخصی ها میدان می یابند و مبارزه مسالمت آمیز و بدور از خشونت مردم را مخدوش میکنند. اگر مثلاً نهادی مرکب نمایندگان روحانیون از ادیان مختلف سرزمین ما درست شود که در راستای اهداف جنبش سبز، در جبهه اعتقادی مروج مداراگری دینی و افشاگر ابزار گرایی دینی حاکمیت باشد، یک سازمان منحرف سیاسی در درون آن چه میتواند یا چه دارد بکند.  بهمین ترتیب سازمان های کارگری، جوانان، دانشجویان، زنان، حقوق بشری، رفع تبعیض قومی و…«سبز»، با آئین نامه های راهبردی سبز خود و بر اساس مشارکت جمعی که در بلند یا میان مدت به شناخت افراد در سطوح مختلف از همدیگر منجر شده و راندمان فعالیت مبارزاتی معرف آنان میشود  راه را بر رخنه گران اخلال گر می بندد و اگر عوامل اطلاعاتی هم بتوانند رخنه کنند حد اکثر ضررشان دیگر راپورت دهی است نه خط دهی و پروواکاسیون.

یک چنین سازمان یابی ای، ساختار های مزاحم و سخت فرقه گرایی سیاسی را شکسته و به مدرسه تمرین دموکراسی تبدیل میشود. زیرا در چهار چوب چنین سازمان یافتگی ای، جایی برای ادعاهای واهی سیاسی و تاریخی نبوده و موفقیت عملی درجهت منشور سبز است که برای کنشگر سیاسی امتیاز میسازد نه شجره نویسی تاریخی.            

موسوی و کروبی چگونه چنین شدند؟

Share Button

یک درس سیاسی تاریخی

امروز موسوی و کروبی، به چهره های نمادین جنبش سبز تبدیل شده اند. چهره هائی که بی هیچ تردیدی ثقلِ کل جنبش آزادیخوانه و ملی ما را در کاریسمای خود متبلور و منعکس میکنند. آنها به مظهر اراده واحد ملی ما تبدیل گشته و حتی اگر رژیم، همین فردا، آنها را از چوبه های دار و یا جرثقیل ولائی خود هم بیاویزد و یا آنها را با روش های تواب سازی شناخته شده خود به شوی تلویزیونی هم بکشاند ذره ائی از عظمت کاریسماتیک آنها نمیتواند بکاهد و تهدید قاضی القضات خامنه ائی هم که: «ما نمیگذاریم سران فتنه  قهرمان شوند» از فلاکات و افلاس عقلی وی ناشی میشود. موسوی و کروبی به مفصلگاه مرکزی اراده ملی مردم ما تبدیل گشته اند و با این رویداد میمون، مردم ما برای تحقق اراده خود به مهمترین شرط ضرور برای یک تحول تاریخی یعنی رهبری واحدی که بیان گفتمان راهبردی واحدی باشد، هم اکنون رسیده اند. هیچ جنبش ملی و اجتماعی رخ نمی دهد مگر با حرکت همسو و متحد ملی، و هرگز چنین فرایندی محقق نمیشود مگر با شکل گیری رهبریتی که مظهر چنین اراده واحدی باشد. این یک ادعای احساساتی سیاسی نیست بلکه مبنای جامعه شناختی سیاسی دارد و قریب یکصد سال پیش در کوران تحول سیاسی در اروپای امروز از طرف «ماکس وبر»، بخوبی فورموله شد و بعداً «هانا آرنت» تا آنجا که نگارنده این سطور میداند، آنرا بسط داده فورموله کرد *

غرض از توضیح فوق بهیچ روی قصیده سرایی در رسای موسوی و کروبی نیست بلکه استخراج یک آموزه و درس سیاسی از آن فرایندی است که طی آن، آنها « این شده اند که هستند». «این ی» که، متأسفانه درک آن برای ذهن فرقه ای  و خود محوربین برخی از جماعات سیاسی ما و صد چندان برای رژیم  قدری دشواراست. قدری سنتیمنتال بخواهم آنرا بیان کنم باید بگویم فقط عشقی بی غل غش به یک آرمان ملی، به خلق و ملت خود، تا حد یک عرفان سیاسی میتواند باروی زمخت این  مَنّیت یا «خودِ» کلیت ستیز را بشکند و راهِ پرواز را به سپهر امتزاج دریک  وحدت ملی برای نیل به آزادی، دموکراسی و کرامت انسانی بگشاید. موسوی و کروبی، تنها در پیکار با رژیم ضد مردمی حاکم بدینجا نرسیدند بلکه در  پیکاری همزمان در جبهه ی دیگری، بدون اینکه خود بخواهند، در تقابل با آن گروه از موج سوارانی، که خود قادر به موج سازی  نبوده و نیستند بلکه فقط منتظرند تا سوارموجی که از جای دیگری با انگیزه دیگری بر خاسته است شوند، به جایگاه مردمی امروز  خود رسیدند.  چرائی این طرح شدن و فراز گرفتن موسوی و کروبی در این نیست که آنها چیزی را گفته و یا میگویند که تا کنون کسی نگفته بوده است بلکه پاسخ این چرائی در این است که آنها در یک فرایندسیاسی و اجتماعی ویژه، به اهرمی سیاسی برای تکان دادن ملت تبدیل شدند شرایط ویژه ایی که تکرار ارادی و مصنوعی آن، مثل هر رخداد تاریخی دیگری ناممکن است. عدم درک این قانونمندی تاریخی موجب شد که در آغازجنبش سبز برخی از مدعیان کوشیدند تا بر گرده حوادث سوار شوند و  تلاش داشتند  تا نقش این دو اهرم های تکاندهنده جنبش را تقلیل داده تا بلکه جایی برای خود در این جنبشی که ارتباطی مستقیم و حتی غیر مستقیم با وجود سیاسی آنان نداشت برای خود بیابند.  انتخابات دهم ریاست جمهوری، بر بستری از یأس و استیصال سیاسی مردم با رقابتی شدن واقعی آن، که از اعتماد بنفس «بی پشتوانه» رژیم و در درجه اول شخص خامنه ایی ناشی میشد،  شرایطی را پدید آورد که موسوی و کروبی بعنوان دو کاندیدای جدی در این انتخابات، با طرح  و بیان کردن حد اقل ترین خواست ملت، خواست گشایش فضای سیاسی و فساد زدایی از ساختار کپک زده قدرت، در معرض نگاه مردم قرار گرفته و به امید آنها برای یک زندگی بهتر تبدیل شوند. موسوی و کروبی در حقیقت هیچ چیز تازه ایی که دیگران قبلاً نگفته باشند نگفتند ولی آنان این امتیاز را داشتند که هریک در جایگاه های قبلی خود، یکی بعنوان نخست وزیر دوران جنگ و دیگری بعنوان رئیس مجلس از شهرت ملی برخوردار بوده و مخاطبین میلیونی داشتند و نه تنها این، آنها افرادی از درون این نظام بودند که از آلودگی مبرا بوده و با بحث های انتخاباتی  خود توانستند مردم را به صداقت و پایمردی خود متقاعد کنند. آنها گام بگام نشان دادند که از آنچه ادعا کرده بودند نه تنها عدول نکرده و نمی کنند بلکه با ایستادگی شگفت انگیز خود حتی باورمندان بخود را نیز به شگفت واداشتند. آنها بسی بیشتر از آنچه در آغاز از آنها انتظار میرفت بر سرپیمان خود با مردم ایستادند. مجموعه این شرایط  موسوی را از فرزندی امام و نخست وزیر جنگ، به قلب جنبش ملی سبز تبدیل کرد موسوی  به موتور نا ایستادنی جنبشی تبدیل شد که تا پیروزی کامل آن و دستیابی مردم ما به آزادی ایستادنی نیست. همین شرایط  مهدی کروبی را از شیخ اصلاحات به شیخ ملت و جنبش ملی تبدیل کرد. باز نویسی این سناریوی تاریخی با نقش آفرینی های دیگری جز توهمی ناشی از عدم درک الف بای سیاسی نمیتواند باشد. و تا آنجا که به رژیم و عمله استبداد مربوط میشود باید گفت: آنکه ناموخت از گذشت روزگارـ هیچ ناموزد زهیچ آموزگار. ولی در فردای امروز، کیفر خواست سیاسی ملت دردادگاه خلق به این نا آموختگان از گذشت روزگار، خواهد آموخت آنچه را که آنان امروزه بعلت کوربینی سیاسی نمیتوانند بیاموزند. در آنروز، البته و دیگر این موسوی و کروبی نیستند که کیفرخواست را برای این تبه کاران قرائت خواهند کرد بلکه همه ملت ایران است که در تنظیم و قرائت آن شرکت خواهد کرد.

درسهایی که از فرایند توضیح داده شد فوق میتوان گرفت چیست؟

خوشبختانه امروز دیگر بیشترمدعیانی که داعیه ربودن یاگرفتن درفش نهضت سبز را از دست پیشگامان آن داشتند، یا به این کاروان بزرگ پیوسته اند و یا حد اقل دیگر عقب نشسته اند. جنبش تعمیق یافته است و رهبری آن نشان داده است با گامهایی پر صلابت در پیشاپیش این جنبش همچنان در حرکت است، تعمیق و شتاب یابی آن هم، آنها را به نفس نفس نیانداخته است.

نخستین درسی که در اینجا میتوان گرفت اینست که بدانیم موسوی و کروبی به نماد وحدت این جنبش، وحدتی که قدرت آفرین است تبدیل گشته اند  وحدتی که میلیونها مشت گره گرده را به پتک واحد ده ها میلیونی برای درهم کوبیدن باروی استبداد دینی تبدیل کرده است. این نقش نمادین  و وحدت بخش را باید درک و آنرا تقویت کرد.

دومین درسی که میتوان گرفت و شاید مهمترین درس نیز، برای ما پیاده نظام این ارتش بزرگ سبز است این است که؛ اگر موسوی و کروبی در جایگاه خود، سرشت ملی بودن، فراگروهی بودن، فرافرقه ائی بودن این جنبش بزرگ را نمادینه میکنند و اگر این بسیط وارگی و یکرنگی جنبش سبز، درذات خود، رنگارنگی اجتماعی، سیاسی، قومی، اعتقادی و فرهنگی مارا درنمود سبزینگی خود بطور ارگانیک و نه مکانیکی و موزائیکی ملحوظ کرده و راز قدرت لایزال آن است، ما باید این همبستگی ارگانیک را در قاعده جنبش در آنجا که پیام جنبش را بدرون مردم میبریم، در آنجا که نخستین واحدهای کاروان بزرگ سبز را آرایش رزمی میدهیم پیاده کرده در عمل بکار بندیم. این نخستین واحدهای جنبش باید نمونه ایی از آن ترکیب ارگانیکی باشند که جنبش سبز در کلیت خود و به اعتبار رهبریت و گفتمان راهبردی یگانه خود آنرا بیان میکند باشد و نه بیان گرایش کهنه واگرایانه ای که تا کنون برجنبش آزادی خواهانه ما چیره بوده است. رهبری و سازماندهی جنبش در یک واحد کوچک محلی نمیتواند فرقه گرایانه، مصادره گرانه و خود محورانه باشد بلکه باید بیان و منعکس کننده ترکیب ملی در کلیت ارگانیک آن باشد در غیر این صورت فعالیتی مخرب و واگرایانه خواهد بود.

اگر مسئله رهبری واحد و نمادین جنبش ملی در کلیت خود و بنا بر توضیحات فوق حل شده است این مسئله، متأسفانه، در سطح پائین این جنبش از حل شدن خود فاصله بسیار دارد. نگاه بسیاری از آنها که خود را مستقیم و غیر مستقیم، از سازمانگران نخستین این جنبش میدانند  و شاید بدین دلیل برای خود حق ویژه و متولیگری قائلند از این نمونه است. و همین کاستی است که در حقیقت انگیزه اصلی نگارش این یاداشت تحلیلی است.

درج فراخوان ۹  سازمان سیاسی برای اعتراض به سرکوبی مردم در ۲۵ بهمن  در سایت «جرس» نمونه ایی از این رویکرد نادرست است. هرچند درنگاه نخست، این کاستی نه نتها دیده نمی شود بلکه خیلی هم مثبت مینماید. با این کاری ندارم که به وزن و ظرفیت فراخوان دهنده گان هم هیچ توجهی نشده است. به اینهم کاری ندارم که تعدادی از این همین  گروههای فراخوان دهنده هنوزتکلیف خود را با جنبش سبز نه تنها روشن نکرده اند و هنوزهم خط  طایفه گرایانه «کلانتالیستی» خود را دارند؛ بلکه این حرکت را یک رقابت آفرینی مخرب از طراز همان فرقه بازی ای میدانم که ۳۲ سال است ما را زمینگیر کرده است. فکر نمیکنم در این باره بیش ازین نوشتن و خاطر نشان کردن ضرور باشد. اگر سایت جرس میخواهد بیان همپیوندی ارگانیک جنبش سبز باشد باید میدان بازی همه آنهائی باشد که از این جنبش دفاع کرده و در پشت سر آن ایستاده اند و از تقسیم کردن این میدان بنا بر سلیقه و مصلحت، خود داری کند. ادامه فرقه ای شدن در قاعده جنبش با وحدت گفتمان راهبردی آن در تناقضی مخرب است که فقط از طرف رژیم مورد بهره برداری قرار خواهد گرفت.

گر در شهر کس است

یک حرف بس است

*

ماکس وبر:«اقتصاد و جامعه» بزبان سوئدی از صفحه ۱۴۴ تا ۲۰۸ تحت عنوان انواع اتورییته.

Ekonomi och Samhälle

Auktoritetstyper

**

هانا آرنت:«اتوریته چیست؟»   از صفحه ۱۰۱ تا ۱۵۷

Mellan det förflutna och framtiden

Vad är  aiktoritet?

 

به شاهزاداه رضا پهلوی

Share Button

نامه ایی سرگشاده

 

شاهزاده گرامی رضا پهلوی!

 امروز، صبحگاه بیست سوم  بهمن هنگامی که در بین اِ میلهای خود پیام فوروارد شده شما را در مورد ۲۵ بهمن با آرام همه گیر شده سبز دیدم، هیجانی وصف نا پذیر بمن دست داد آنچنانکه بسختی توانستم جلو اشکهای خود را بگیرم. این پیام با آن رنگ نمادین سبزش که به «کُد» خیزش ملی ما تبدیل گردیده و معنای غرور آفرینش «ما همه با هم هستیم!» است، نشان از آن دارد که میهن و مردم ما وارد فاز جدید و دورانسازی از تاریخ خویش گردیده اند. ملت و میهن ما وارد دورانی میشود که آرزوی تاریخی ما بوده است ، دورانی که نوید بخش اینست که  خانواده بزرگ و تمدن ساز ما ایرانیان سرانجام  به آستانه آشتی و دوستی ملی و آشتی تاریخی  رسیده  است.  این پیام خود حامل، آن دعوتی است که مادر داغدیده شما بمناسبت بخاکسپاری برادرتان شاهزاده علیرضا به مردم ایران دادند و به آشتی ملی دعوت نمودند.

پیام شادی آورشما ، مزین به نشان نمادین سبز ۲۵ بهمن، نمیتواند قلوب مردم ما را به طپش احساس با همبودگی نیاندازد. آری همانطور که شما خاطر نشان نموده ائید، ما نیروی ده ها میلیونی سبز بجای مسلح بودن با اسلحه، به نیروی لایزال اراده ای واحد برای به کرسی و دیهیم نشاندن  آزادی  مسلح هستیم  و بهمین دلیل ما شکست ناپذیریم حتی اگر تما ارتشهای فرعونی جهان را در برابر خود داشته باشیم.

شاهزاده عزیز!

نمیتوانم در کنار این ابراز هیجان انگیز خوشحالی خود از پیام سبز شما، از گفتن این نکته بسیار ضرور در آستانه این روز تاریخی خود داری کنم که متأسفانه در جریان فرارویی جنبش عظیم سبز و نمایش پر شکوه خیابانی آن، بسیاری بنام سلطنت و شاه آرمانی با منش و روشی غیر سبز در این حرکت بزرگ شرکت نمودند که شخصاً تردید ندارم رفتارشان مورد تأئید شما نبود و شاید هم عمداً، برای تخریب شما و خودِ ایده شاه آرمانی دست به  آن گونه حرکات غیر سبز زدند. برخی به نفی و تخریب رهبری و راهبرد جنبش سبزمبادرت کردند که باز با تأکید میگویم، تردید ندارم این جماعت با شما بیگانه بودند ولی انتظار میرفت،  شما این منش ها و روشهای ناسبز را  محکوم میکردید تا با نشاندادن فاصله خود از این افراطیون، هرچند برخی از آنها هموطنانی آرمانخواه و وطن دوست بوده و هستند، رژیم و ماشین تبلیغاتی آن نتواند بهره برداری کرده و در جنبش واحد سبز مردم ما با چسباندن اتیکت سلطنت طلبی خلل وارد کند. متأسفانه چنین توقعی از آنان که نه از منظر احساس مسئولیت بلکه فقط با زبان کینه با رژِیم برخورد میکنند و یا آن استالینستهای هزار پارچه  و رنگا رنگی که بعضاً، از پشت پرده، از سوی دستگاه های اطلاعاتی خود رژیم برای اخلال در جنبش حمایت شده و فاقد چهره ای شاخص  و قابل خطاب در راهبردهای گفتمان خود نیستند، بیهوده است.

شاهزاده عزیز!

در پایان، من بعنوان یک ایرانی، که دلواپس امروز و فردای میهنش میباشد، از این پیام سبز شما تشکر میکنم.

پاینده ایران

زنده باد مردم ایران!

پیروز باد جنبش سبز

 

حبیب تبریزیان  

کامنتی بر یک نظر در یک سایت

Share Button

تحلیل اسلاوی ژیژاک( پروفسور دانشگاه اسلونیا) از انقلاب مصر.

تحت عنوان:

ترس از روحیه انقلاب‌خواهی اعراب

……………

اولاً عرض کنم تحلیل آقای ژیژک  بنظرم بسیار سطحی  آمد ولی نه فرصت نقد آن  برای من هست و نه  فرصت خواندن آن  برای خوانندگان ولی فقط اینرا میگویم که قسم و آیه خوردن رهبران، چه سیاسی و چه مذهبی و وعده وعید های آنان هیچ تضمینی برای تحقق آن وعده ـ وعیدها، در فردای پیروزیشان نیست بلکه دینامیسم خودِ گفتمانی که آنها و جنبششان می آفریند برآمدها و نتایج عملی و عینی خود را مستقل از نیت پاک و یا ناپاک گفتمان مطروحه بجای میگذارد.

روزی که مارکس وانگلس مانیفست کمونیست را انتشار دادند تصوراینرا هم نمیتوانستند در ذهن داشته باشاند که استالین نامی در دیار روس یا گرجستان بنام مکتب آنان میلیونها تن از خودِ مردم روس را بشمول بسیاری کمونیست های واقعی روسیه را میکشد و سیبری را به زنده بگورخانه میلیونهای دیگر تبدیل میکند. آنها نمیدانستند که  «پول پوت» ی در کامبوج ظهور خواهد کرد که بنام مکتب معصومانه آنان یک سوم مردم خود را کشتار میکند. روزی که مردم نوار غزه به حماس رأی دادند نمیدانستند در فردای آنروزدر نوار غزه حق تنفس سیاسی از همه از جمله از اعضای الفتح گرفته خواهد شد. راجع به ایران خودمان هم زیره به کرمان نمیبرم و حدیثی است همگان دانند.

موج   توده ی میلیونی به  خیابان آمده امروز در میدان التحریر قاهره، اراده خود را، هم  به صورت وهم به سیرتِ (هم شکل و هم محتوای) ساختارحکومتی پس از مبارک تحمیل خواهد کرد. بخش وسیعی از این توده  با «ذهنیت اعتقادی و ایدئولوژیک و نه ذهنیت اجتماعی» بمیدان آمده است این بدین معناست که این بحش از  توده که بعلت عقب ماندگی مصر  متاسفانه مثل اکثر جمعیت خاور میانه و یا  کل جهان سوم اکثریت هم دارند،  مطالبات اقتصادی ـ اجتماعی خود را در آینده ، از مجرای نهاد های «اعتقادی و نه اجتماعی»، مطالبه خواهند کرد، کانالی که به در کنترول بنیاد گرایان دینی است. و استفاده از این نهاد ها و تکیه بر آنان برای طرح مطالبات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و.. این نهادها را چنان به مرکز ثقل قدرت توده ای تبدیل خواهد کرد که در فردای روزگار هیچ تهمتن سیاسی  ای قادر به مقابله با آنها نیست و قدرت انها علیه ساخت مدنی مناسبات اجتماعی عمل خواهد کرد. در انقلاب خودمان اینرا بوضح دیدیم مسجد و سقاخانه و هیت سینه زنی و مسجد ستاد سازمانیابی توده ایی شدند  و همان سندیکا ها ، تحادیه های کارگری و خانه کار هم توسط فرصت طلبان حکومتی و در رأس آنان سر شارلاتان سی سال وکیل شده ؛… محجوب، به هیت سینه زنی و مسجد تبدیل شد و انجمان های اسلامی کارگری جای سندیکا های قدیم را گرفتند.

من در کامنتهای دیگری نوشته ام و تکرار نمیکنم که وضع کنونی ایران بعلت وجود اجماع ملی روی: گفتمان سبز، رهبری آن و شبکه های اجتماعی و اگاهی توده ایی اش مبتنی بر درس های انقلاب اسلامی ۲۲ بهمن و سی و دو سال پیکار با استبداد دینی، با وضع مصر از اساس متفاوت است. مردم مصر در وضعیتی قر ار دارند که ما در دوران حکومت بختیار قرار داشتیم و شاید هم عقب تر و بدتر چون ایران آنروز ما از همه لحاظ از مصر امروز پیشرفته تر بود.

درپس رخدادهای انقلاب گونه امروز مصر پیامی تاریخی برای اکثر ملل خاور میانه وجود دارد که در نگاه اول دیده نمیشود و توضیح آنهم آسان نیست.

در ۱۹۵۲ جمعیت افسران آزاد با یک انقلاب (و یا کودتا ـ انقلاب) قدرت را درمصر از خاندان سلطنتی فاروق گرفتند. ناسیونالیسم عربی، پان عربیسم شعار آنان بود. حسنی مبارک، سلف او انور سادات و رهبر آنها جمال عبدل ناصر برآمده از خانواده سلطنتی یا اشرافی ساقط شده نیستند، آنها از تبار انقلابند. آنها که مصر را به نکبت امروز آن کشانده اند، از درون همان انقلابی برآمدند که سطنت کهنسال خاندان فاروق را برانداختند. حدود ۶۰ سال پس از آن انقلاب مردم برخاسته اند تا آن انقلاب نکبت آفرین را با انقلابی در انقلاب برافکنند و عوارض شوم آنرا برانداخته به زباله دان تاریخ بریزند. مردم  مصر برآنند تا آثار انقلابی را که که حاصل آن؛ جز ۶۰ سال تنش با دنیا، ۳ جنگی که هریک بیشتر از دیگری بزیان مصر، بی افتخار پایان یافتند و استقرار استبدادی به مراتب خشن تر و عقب ماندگی همه جانبه چیز دیگری بدانان نداد از زندگی خود بروبند.

لذا، تعین اینکه رخدادهای امروز در مصر یک انقلاب است یا انقلابی علیه انقلاب  یا خیزش بحقِ ضد انقلابی توده های مردم قدری دشوار است. انقلاب۱۹۵۲ مصر، « هیچیک از کمبودها ی جامعه مصر عصر سلطنت فاروق را  به مردم مصر نداد   ولی بسیاری چیزها را که درهمان رژیم داشتند از آنها گرفت. لذا بهتر است انقلاب کنونی مردم مصر را انقلاب بر علیه انقلاب نامید.انقلابشان مبارک باد!

در دوران جمال عبدلناصر آنقدر از دگر اندیشان به جوخه های اعدام سپرده شدند  در تمام دوران چند صد ساله خاندان فاروق و حتی سلطه عثمانی کشته نشده بودند. تنها چیزی که دراین دوران ۶۰ ساله  ناصریست ها در مصر توسعه یافت، دستگاه های امنیتی و سرکوب بود.