Archive for: June 2011

آمریکا ستیزی، آنروی سکه استبداد قرون وسطایی

Share Button

آمریکا ستیزی، آنروی سکه استبداد قرون وسطایی

هنگامی که دو ارتش دو نیروی متحارب در برابر هم بقصد خُرد کردن همدیگر به صف ایستاده اند و هنگامیکه ذهنیت این دو ارتش و تمام روانشناسی رزمی آنان تابعی از یک هدف مقرر شده و غیر قابل پرسش، یعنی پیروز شدن بر حریف مقابل و با استفاده از تمام وسایل از جمله حیله های جنگی و عملیات گمراهسازانه، جنگ روانی برای تخریب روحیه و کمین گذاری و..  کوک شده و به چیز دیگری نمی اندیشند، تلاش برای بیدار کردن وجدانیات انسانی نسبت به زیاده روی و حرمت شکنی ارزشهای انسانی در عملیات رزمی،  درچنین فضائی آب در هاون کوبیدن است. نمونه زنده و بسیار تراژیک این وضعیت جنگ قذافی و اسد با مردم خویش است که در آن  کار از افشاگریِ  نقضِ موازین حقوق بشر گذشته است.

درجهان امروز ما، دولتهایی از درون جنگ سرد، دنیای دو قطبی و از درون جو و فضای سیطره گفتمانهای ایدئولوژیک ضد استعماری و یا ناسیونالیسم ارتجاعیِ؛ فرقه گرا، مذهبی، قومی و قبیله سالارانه سربرآورده اند که جز اطاعت و انقیاد محض از مردم تحت حاکمیت خود نمی پذیرند. و همین ناسیونالیسم ارتجاعی نیز برای آنان ابزار سلطه بر مردم تحت فرمانروایی خویش است و نه چیزی بیش. دیکتاتورها و دیسپوتهایی از این طراز خود را خداوندگارانِ  برده ـ ملت  خود  میدانند.

از دیکتاتوری؛ در نوشتارها و یا گفتار های سیاسی و ژورنالیستی زیاد نام برده میشود بدون اینکه سرشت متفاوت دیکتاتوریها ی معاصر بازشناسی و از هم متمایز شوند و همچنین کم نیستند ژورنالیستهایی که اتکیت دموکراسی خواهی را روی هر حرکت ضد دیکتاتوری می چسبانند بدون اینکه ماهیت اعتراض سیاسی مورد نظر را بشناسند و در وجه ایجابی اعتراض اندیشه کنند. در ادبیات سیاسی روشنفکر نما، سلطنت استبدادی نیز در تاریخ یکسان گرفته شده و جمهوریت تقدیس میشود. در ژورنالیسم جهان سومی معاصر دیکتاتوری عمر البشیر در سودان یا ایدی امین در اوگاندا دیکتاتوری است و دیکتاتوری مبارک در مصر و یا سلطان مراکش و ملک فهد در عربستان و شاه در ایران و پینوشه در شیلی نیز دیکتاتوری است. حال آنکه گروهی از این دیکتاتوری ها کاملاً دیکتاتوری های ملی، توسعه گرا و وابسته به دنیای روبگشایش و توسعه ی غرب هستند و بلنسبه مقید به قواعد مرسوم در عرف بین المللی و گروه دیگر؛ نه ملی هستند، نه توسعه گرا، نه مقید به چیزی و حیات سیاسی اشان فقط در گرو تنش سیاسی در مناسبات بین المللی است. این گروه دوم تا دیروز، برای فرار از شرط و شروط های سیاسی جهان مدرن و پرهیز از رعایت حد اقل هنجارهای حقوقی انسانی مرسوم در جهان در رابطه  مردم خود،  با غرب درمی افتادند و از مواهب حمایت بلوک شرق هم، که هیچ ضابطه و شرط و شروطی جزآمریکا و غرب ستیزی در ملاحظات و مناسبات بین المللی اش وجود نداشت، برخوردار میشدند و امروزه هم باز همین گروه  دیکتاتوریهای ماورای ارتجاعی  نانِ رقابت روسیه و چین با آمریکا و غرب را میخورند. جاه طلبی رقابت آمیز با غرب از یکسو و امتیاز گیری های مفت و مجانی از سوی دیگر پارسنگ (دنده کمکی)، چین و روسیه برای واماندگی اشان از غرب در همه عرصه ها بوده و است. در متن چنین نگرشی است که یکباره، ژنرال نورییگا؛ دیکتاتوربدنامِ  پاناما، جاسوس سابق سیا، و قاچاچی کوکائین ، به فتوای حزب توده و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی انقلابی میشود. چرا؟ چونکه او پس از یک عمر جاسوسی برای سیا و کوکائین فروشی به یکباره ضد امریکایی شده است. چرا ضد آمریکایی شده است؟ برای اینکه یک دادگاه فدرال آمریکا او را بخاطر قاچاق کوکائین به آمریکا، تحت تعقیب قرار داده است. بر همین منوال آیت الله خمینی از منظر و زاویه دیگری انقلابیِ دموکرات و ضد امپریالیست میشود  چونکه دوست آمریکای امپریالیست بودن  مستلزم احترام به هنجار هایی است که در قاموس ماورای ارتجاعی شریعت گرایی وی نمیگنجد.

نبردی که امروز در بحرین و یمن بین دولتیان و حکومت وضد حکومت در جریان است درست عکس برگردان آن نبردی است که در سوریه  و کشور خودمان جریان دارد. در سوریه و ایران خودمان، نبرد، نبردِ  ملت با رژیم های است که با مردم خود به جنگ برخاسته اند. نبرد با رژیمهایی است که مبارزه با غرب و اسرائیل را بهانه کرده اند تا چیرگی و مالک الرقابی خود را بر مردم تحت آمریت خود توجیه کنند. مبارزه با غرب نه از موضع حتی ضد استعماری به معنای مرسوم آنست بلکه از موضع قدرت طلبی محض گروهی، مافیاگونه  و گانگستریستی است. انسان اگر با دولت و حکومت خود در ستیز است نمیتواند با همه دزدان، قاچاق فروشان، راهزنان و گردنه گیران و فاحشه خانه دارانی که بخاطر درآمد بی زحمت قانون شکنی میکنند و در برابر حکومت می ایستند همصدا شود. امروز نظم دنیا حد اقلی از حقوق انسانی را بعنوان قانون و عرف بین المللی پذیرفته است که دیکتاتوریهای غرب ستیز نمیخواهند این حد اقل را رعایت کنند زیرا ساختار نظامشان چنان متصلب است که با کمترین نرمشی در هم میریزد. و دقیقاً در اینجاست که اصلاح طلبی ویا رفرمیسم  باید معنی مشخص خود را  بیابد. رژیمهای غرب ستیز خود را موظف به رعایت کمترین حدی از این حد اقل ها هم نمیکنند  و نمیتوانند بکنند. از اینرو است که رژیمی مثل رژیم بشار اسد  بی پروا با تانک توپ به مردم حمله کرده و قذافی با بمب افکن های میراژی که بنام مبارزه با صهیونیسم و آمریکا خریده است مردم خود را بمباران میکند و مطمعنن رژیم ولایی ما، در شرایطی مشابه، اگر ازآندو رژیم در قصاوت ضد مردمی پیش تر نرود پس تر نخواهد رفت. با عطف به پیش نوشته بالا راجع به دو ارتش متحارب، باید گفت در شرایطی این چنین، جای زیادی برای تبلیغ و موعظه  روی موازین انسانی  باقی نمی ماند اگر البته طرف مخاطب رژیم و نیروهای آن باشند. زیرا طرف اقتدار گرا بقصد جان، برای بودن خود می ایستد و چاره ایی جز ایستادن و با مردم جنگیدن ندارد.  برای رژیم قذافی اگر پاره تخته ایی در این شط پر تلاطم هست همان ایستادن و جنگیدن با مردم است زیرا تسلیم شدن فقط عمر سیاسی او را کوتاه نمیکند بلکه محتملاً عمر فیزیکی او را نیز قیچی خواهد کرد!

در پرتو چنین طبقه بندی از این دو گونه دیکتاتوری است که نه تنها اصلاح طلبی بلکه مبارزه حقوق بشری نیز مفهوم یافته و جایگاه خود را در پیکار روزمره می یابد.  امروز نقض حقوق بشر درکشور هایی نظیر مصر، عربستان، اردن ، مراکش و.. ، هم در افکار عمومی مردم  کشورهای غربی و هم  پارلمانهای آنان اثر میگذارد. افشای نقض حقوق بشر از سوی آن رژیمها، دولت های غربی را وامیدارد تا  رعایت حد اقل انتظارات خود را در زمینه حقوق بشر شرط رابطه قرار دهند. اگر این ملاحظات نبود، نه دیکتاتوری بنا شده بدست فرانکو در اسپانیا سقوط میکرد و نه دیکتاتوری شاه در ایرا ن  یا رژیم آپارتائید در افریقای جنوبی.  امروز هر تخلفی که از طرف دولت و ارتش اسرائیل در مناطق اشغالی رخ میدهد، هم موجب واکنش بخش هایی از خود جامعه اسرائیل و دستگاه قضایی آن میشود و هم واکنش غرب را برمی انگیزد و اگر غیر از این بود امروز تمام کشور های عربی مستملکات مستعمراتی اسرائیل بوند و حزب الله لبنان و یا حماس هم نمیتوانستند  بیمارستانها و کودکستانها و دبستانها را به سنگر دفاعی خود  در جنگشان با اسرائیل تبدیل کنند زیرا اسرائیل همان اماکن را به گور همیشگی همه آنان تبدیل میکرد. وابسته بودن به غرب در این رابطه یعنی پای بند شدن به رعایت آن حد اقل هایی از حقوق انسانی و بین المللی  که همزیستی و بودن در نظام جهانی مطالبه میکند و البته این نیز به سطح توسعه سیاسی هر کشوری دارد.

نبرد دیکتاتوریهای غرب ستیز با غرب و مردمِ خود، جنگی نا متعارف و نا متقارن* است که در آن، یک طرف جنگ، خود را ملزم به رعایت هیچ معیاری نمی بیند چون محل عقب نشینی ندارد. انسان به کسی که در لب پرتگاهی ایستاده است نمیتواند بگوید فقط یک سانتیمتر عقب برو. در چنین حالتی یک سانتیمتر با چند متر و بی نهایت متر مساوی و نتیجه درهر حالت،  نابودی عقب نشینی کننده است.

برچنین زمینه ای نه تنها جایگاه گفتمان اصلاح طلبی بلکه مبارزه حقوق بشری نیز باید تعین شود. باید از خود پرسید: در شرایط چنین نبرد نا متقارن و نا متعارفی کَکِ رژیمی مثل رژیم اسد یا ولایت فقیه ما چقدر میگزد اگر فریاد نقض حقوق بشرِ آنان در دنیا بیشتر از اینکه پیچیده است یپیچد؟ امروزه بخش بسیار زیادی از انرژی نیروهای سیاسی برای افشای کاستی های گونانون از جمله کاستی در زمینه رعایت حد اقل حقوق انسانی مصرف میشود. تلاشی که در شرایط جنگ نامتقارن پرهزینه و کم بازده است.

از سایتهای معتبرکلمه و سحام نیوز گرفته تا صدها ارگان رسانه ایی دیگر از بی بی سی تا رادیوهای دیروز و فردا، هر روز حجم زیادی را به افشای اخبار نقض حقوق بشر، کشتن، زندانی کردن ، ضرب و شتم و فشار به خانواده زندانیان سیاسی اختصاص میدهند. دنیا و آن بخش از مردم ایران نیز که افسون بوقهای رژیم نشده اند میدانند که رژیم جنایت میکند، میدانند که این جنایت را بنام دین و خدا میکند زیرا خود را یگانه نماینده خدا در روی زمین میداند. از فیس بوک تا توئیتر گرفته و اِ میل های افراد با اخبار این جنایات بمباران میشود و در حقیقت این توپخانه های  تبلیغاتی به هوا شلیک میکنند رژیم ولایی خامنه ای گوشش به این حرفها بدهکار نیست و قدرت سیاسی و موجودیت خود را حاضر نیست بخاطر مواضع انتقادی دنیا نسبت بخود بخطر بیاندازد. این رژیم امید اینرا از دست داده است تا با مردم خود به آشتی برسد. این رژیم  فقط و فقط زبان قدرت را میفهمد و متأسفانه این قدرت صرفاً با اتکاء به نیروی اعتراض داخلی برای تسلیم این رژیم کافی نیست همچنانکه مردم لیبی نمیتوانستند در خواب هم ببینند که قذافی نسبت بدانها کمترین گذشتی بکند.

باید دانست که ویژگی نیروی سرکوب دیکتاتوریهای غرب ستیز از موگابه در زیمبابو گرفته تا عمر البشیر در سودان و جنگ سالاران سومالیایی، طالبان،  سوریه و کره شمالی  و صد البته رژیم ولایی حاکم بر میهن خودمان، به لحاظ ناباوبستگی اشان به غرب و بی خیالی اشان نسبت به هنجارهای سیاسی و حقوق بشری غربی و بلحاظ بافت و ساخت آپاراتائید سیاسی و ایدئولوژیکی اشان، خیلی کم از مبارزه مردم متأثر میشوند. نیروهای نظامی و انتظامی و شبه نظامی این رژیم ها با هزار یک رشته مادی و عقیدتی و خانوادگی  درساختار قدرت تنیده اند که انتظار ریزش وسیع آنان دور از انتظار است. البته این پرانتز را میتوان باز کرد که در شرایط یک بحران بسیار عمیق اقتصادی که رژیم حتی قادر به سیر کردن گزمه های خود نیز نباشد ممکن است اوضاع دگرگون شود ولی حتی این هم بدان معنا نیست که این نیروها در آنهنگام هم الزاماً بطرف مردم کشیده شوند، شاید برعکس ، بسوی از هم پاشاندن مملکت بگرایند.

اگر سوارکارانِ یکی پس از دیگری بر زمین افتاده در قافله خونین  و پر تلفات جمهوری اسلامی، از جریان سیاسی چپ و مجاهدین گرفته تا دولتِ  بازرگان، بنی صدر، رجائی  به بعد و خود سران جنبش سبز، از همان آغاز و فردای انقلاب تنور طاغوت ستیزی و غرب ستیزی را با هیمه مجانی و ارزان تاریخ نویسی یکسویه ی  سیاسی و تحلیلهای ایدئولوژیکی و تعاریف سیاسی  خود خواسته و خود ساخته، گرم نمی کردند و ایران پس از انقلاب را به مدارا و تعامل با غرب و هنجارهای مرسوم و بر آمده از آن فرامیخوانند و اگر از آمریکا ستیزی بتکده ایی قدوسی نمیساختند،  برای حضرت آیت الله خمینی هم مقدور و ممکن نبود تا با یک دستنوشته فرمان کشتار هزاران  نفر زندانی در بند را در چند روز صادر کند. تجاوزات جنسی در کهریزک، قتل های زنجیره ایی ، تروریسم دولتی، سرکوب و کشتار مردم در خیابانها بخاطر اعتراض مسالمت آمیزشان به دزدی انتخاباتی، چیزی جز ادامه  کشتار زندانیان سیاسی و اعدامهای فله ایی و جر ثقیل های اسلامی در آغاز انقلاب و دوران امام راحل نبوده اند و همه اینها خود بخشی جدا ناپذیر از گفتمان آمریکا و غرب ستیزی بوده است و مقدم برآن پهلوی ستیزی کور. تأسف در این اینست که بخش نه چندان کوچکی از آنها که خود را مبارز جنبش سبز  یا مخالف رژیم میدانند هنوز هم  از این ارثیه شومی که آنروی سکه اش تأئید مشروعیت رژیم برآمده از انقلاب است دست برنمیدارند و این اصرار بر وراثت و ارث بری ناشی از این توهم است که گویا در چنته تاریخی این گفتمان و رخداد تاریخی انقلاب  چیزِ حیثیت و یا سرمایه سازی برای به ارث بردن مانده است. به چه زبانی میتوان گفت: آقایان! اسفندیار رحیم مشاعی و شرکاء هم فهمیدند که این مرده، از خود ریگی نه تنها بجا نگذارده است بلکه همه دنیا از او طلبکارند.

غرض از این یاداشت دو نکته است: ۱ ـ بدانیم دوران نگرش قُدسی و پرستش آمیز به انقلاب و امام و این نظام پایان یافته است و پایبندی به آن فقط کور کننده، بدهکارکننده است و نه شفاده و دارایی دهنده.  ۲ ـ  در رابطه با نکته پیش، این رژیم مثل همه رژیمهای غرب ستیز، غرب ستیزی و آمریکا ستیزی خود را توجیه و دلیلی بر عدم رعایت حد اقل هنجارهای سیاسی و حقوق بشری مرسوم در غرب میکند این غرب انکاری به تازگی تا حد تخطئه کثرات گرائی و نظام پارلمانی غربی هم  فرا رفته است.  تا هنگامی که مخالفین رژیم در برابر این غرب ستیزیِ چیره شده بر فضای سیاسی میهنمان انفعالی برخورد میکنند و تا هنگامیکه هنوز با جادوی شعار مرگ برآمریکا طلسم میشوند و تا هنگامیکه حاضر نشده اند این بت  و هیولای بادکنکی را به باد ضربه بگیرند،  رژیم هم از این پتانسیل انفعال مخالفین خود سود میبرد و سعی میکند با حفظ و تحمیل این گفتمان به جامعه، فاصله مصنوعی بین غرب و مخالفین خود را پایدار نگاه دارد تا امکان پل زنی بین خود و غرب را برای خود و در آینده ای مناسب نگاه دارد . باید گفت بعلت سلطه فضای تابوی آمریکا ستیزی در داخل، که حکومت به جامعه تحمیل کرده است انتظار شکستن این تابو از طرف مبارزان داخلی، در حال حاضر، زیاده است ولی ما خارج نشینان میتوانیم قدری از اضافه آتشبار توپخانه خود در جبهه  مبارزه حقوق بشری کاسته و مردم را نسبت به ابزاروارگی محور های گفتمانی رژیم بیاگاهانیم.

با توجه به تحولات شمال افریقا و موضع امریکا در مقابل جنبش های منطقه، زمان آنست که شفاف و بصراحت بگوئیم که آمریکا و مخصوصاً سیاست های اوباما، موافق منافع ملی و جنبش دموکراسی خواهی مردم ماست. هنگام آنست که رژیم را در زمین سحرآمیزِ مواضع ضد امریکائیش چنان زمینگیر و طلسم کنیم که امید هیچ سازش و ساخت و پاخت پنهانی را برای آن با غرب  در غیاب مردم باقی نگذاریم و هنگام انست که با این تغیر نگاه بسوی آمریکا، هر گونه مصالحه احتمالی دولت امریکا را را نیز با رژیم بزیان مردم  ناممکن کنیم.

بعنوان سخن پایانی ازذکر دو نکته نمیتوانم در گذرم دو نکته ایی که غیر مستقیم با همین بحث مربوط میشوند.  نکته نخست، مسئله اعتصابات غذای ادواری است که مبارزان دربند هر از گاهی بدان دست میزنند  که معمولاً با توصیه  فرهیختگان جنبش و یا روحانیون مردمی شکسته میشود. با رعایت توضیحات این یاداشت پیرامون سرشت این رژیم، من فکر نمیکنم این اعتصابات  کمترین تأثری  در اراده سرکوبگری رژیم بگذارد. این اعتصابات نمایش قدرت نیستند و به آگاهی و یا روحیه رزمی مردم هم، در شرایط کنونی، چیزی نمی افزاید و نشان از واکنشی یأس آمیز دارد مگر اینکه تا سرحد مرگ، برای شوک اجتماعی و یا بین المللی،  ادامه یابند که این انتظار، بسی غیر انسانی است. پس جا دارد از ترویج این روش اعتراضی و هورا کشی برای آن امتناء کنیم و اما نکته دوم؛ مرثیه بر سوگ قربانان رژیم خوب است ولی زیاده خوانی آن فقط به کلفت شدن پوست عاطفی ما و ترس آفرینی منجر میشود بدون اینکه در اردویی حکومتی واکنش قابل انتظاری را برانگیزد.

*

Asymmetrical  war

جنگ نا متقارن جنگی است در آن موازین اخلاق و مقرارات جنگی از حمله مقررارت کنوانسیونهای ژنو رعایت نمیشود از جمله مقررات این کنوانسیونها رعایت اکید حقوق غیر نظامیان در جنگ است و عدم استفاده از غیر نظامیان برای سنگر سازی و سپر انسانی، رعایت اماکنی مثل بیمارستانها، مدارس مراکز مذهبی و ..  .

حزب الله لبنان در جنگ ۳۳ روزه و حماس با عدم رعایت این مقرارات بود که توانستند دست و پای اسرائیل را در پوست گردو بگذارند و نه داشتن شجاعت رزمی.            :

 

پی نوشت :نقل از سایت «فرارو« فرمایشات رهبر بمناسبت مرگ امام

‫اگر به نام انقلابی‌گری، امنیت بخشی از جامعه‬ ‫ را‬ سلب کنیم، از مکتب امام منحرف شده‌ایم

 

گر به نام انقلابی‌گری، امنیت بخشی از جامعه‬ ‫ را‬ صرفا بدلیل اختلاف سیاسی‫ سلب کنیم، از مکتب امام منحرف شده‌ایم.‬. هر حرکتی که مردمی، اسلامی و ضدآمریکایی باشد، ایران از آن حمایت میکند‬. هرجا حرکت به تحریک آمریکا انجام شود از آن حمایت نمیکنیم‬.

 

 

پشیمانی سیاستمداران عراق از فرقه ایی(مذهبی) کردن سیاست

Share Button

 

 

Iraqi politicians curse sectarian power-sharing officially but they stick to it in practiceMon, 30 May 2011

Hamid Alkifaey

Everyone in Iraq curses the sectarian/political power-sharing quota system, slugs away at it day and night, and attributes corruption and deterioration in security and services and all other problems to it. Till now, not a single politician has come out in the open and supported sectarian quotas, even those who came through it and wouldn’t stand up to scratch without it. But all, even those who are so vociferous in its condemnation, and those moaning (officially) about it, are committed to it, pursuing it with vigour, and protesting on non-implementation of its fine details in all areas of the state, and demanding their full share of the cake, no matter how small this share might be. All this is done not in public, but away from the eyes of the electorate. Sectarian quota is like onion: it’s eaten and cursed at the same time! But how long can this game continue?

The sectarian-political quota system that is being applied in Iraq since the days of the Governing Council was manifested clearly during the process of the formation of the current government, which lasted 9 months. Although the Iraqia List won most seats, it was deprived of the right to form the government according to article 76-first of the constitution. The reason is that its political majority was not from the sectarian majority in the country. Most weapons – political, judicial, religious, sectarian and regional – were recruited in that shameful battle which was fought in the name of democracy. Most sensitivities, be they sectarian, regional or tribal, were provoked. All types of manoeuvres and pressures, be they legitimate or illegitimate, were used until an inflated, limping government was formed from all political blocs (except one). But this government, for reasons manifest to all, represents only one group, and this is the State of Law bloc led by Prime Minister Noori Al Maliki. Everyone outside this bloc complains of marginalization.

In the ‘battle’ for the Vice-Presidency, which lasted six months, sectarianism and ethnicity were used alternately. Political blocs fought hard for this ceremonial post. The Turcoman, the women, the Christians, the Sunnis and the Shia, all wanted it for themselves. The contest reached a point where five vice-presidents were proposed in order to satisfy all factions. Most of the objections were centred on naming the former cleric and education minister, Mr Khudair Al Khuzaei, for Vice President. Reasons for the objection were numerous. Many, including senior Shia clerics, rejected his approach in managing the education ministry. They say his management style deepened sectarianism in the country, while others thought he was too close to Iran or religiously and doctrinally very extreme for this post. Mr Khuzaei didn’t spare any effort in employing every available weapon to remove obstacles in his way. The first and easiest of these weapons was sectarianism. He declared that the Shia were the ‘majority’ in Iraq. The aim is of course to appeal to the feelings of simple people who have suffered marginalization in the past. He wanted to employ these innocent feelings in his personal battle for the Vice-Presidency. Otherwise, what will the Shia ‘majority’ benefit form from Mr Khuzaei becoming Vice-President, which is a ceremonial post that has no benefit to anyone except the incumbent? In fact the ‘majority’, together with all other ‘minorities’, will be harmed by such an appointment because it costs the state millions of dollars in expenses, and the ‘majority’, more than others, will have to foot most of the bill. Also, what did the ‘majority’ get when Mr Khuzaei was education minister for five years, apart from harm, sectarian tension and more violence and terrorism? As for Mr Adel Abdul Mahdi, he was respected by all when he said he didn’t want another term as Vice- President. But, he went back on his word and sought the post. He proved that his public ‘asceticism’ was for political consumption and that he, just like others, was pursuing political office for personal reasons. As for Mr Tariq Al Hashimi, who got over 200,000 votes in Baghdad, he wasted all these votes in taking a ceremonial post that won’t enable him to serve his constituents. This will cost him dearly in the future. The three Vice-Presidents have done much harm to themselves and their electorate when they insisted on taking the post, and I don’t see that they can rise out of this fall; it has damaged their political future, and will continue to haunt them for many years to come.

If the battle for Vice-President was settled and the ceremonial President has now three vice-presidents to ‘help’ him perform his presidential duties, the battle for the three security portfolios is still flaring. Sectarian quota is clearly manifested in this battle. If no-one has publicly supported the sectarian quota, Mr Noori Al Maliki achieved the honour of precedence a few days ago when he publicly announced, in a clear and frank way (which are both to his credit) that he is committed to sectarian quotas in particular. He said that the post of defence minister belongs to the Sunni ‘component’ of Iraqi society and is therefore not necessarily part of the Iraqia List’s share of ministerial portfolios. He said he could choose a Sunni candidate to fill the vacuum even if his political partners didn’t approve of him, as he regards the post as sectarian and not part of the political power-sharing. He proposes the current minister of culture, Saadoon Al Dilaimi, who became defence minister for a few months in 2005, to fill the defence vacancy. Although the Iraqia bloc did propose many (Sunnis) for the post, it seems that the Prime Minister doesn’t trust any candidate proposed by his partners. This means he has plans for the defence ministry and he fears that these plans may not go ahead if he appointed a minister not loyal to him.

Thus, politicians are holding on to sectarian quotas despite their admission that it’s harmful to the interests of the country and the fact that it establishes a society where discrimination prevails rather than democracy, and infighting rather than harmony. But they are indifferent to this damage, it seems, as long as it brings financial and moral benefit to some and serves the interests of others. All the talk that condemns sectarian quotas lacks credibility, and this is no longer ambiguous. Most Iraqis have lost trust in a political class which practices cheating publicly in order to stay in power. The bigger problem is that religious parties resort to the protection of religion and its leaders whenever they feel serious popular pressure, as happened last February when millions of Iraqis decided to protest over corruption and deterioration of services, but found themselves faced with calls from clerics to be patient. Therefore, clerics and religious leaders must bear this huge responsibility; people’s confidence in them is beginning to shake, especially when politicians are claiming they are close to them and following their guidance. If current religious cover for ruling parties continues, the religious establishment risks pushing its own followers to rebel against it. It must make its position clear and publicly announce that the religious establishment has no relation with the political authority. It must also prevent the use of its name or any allusion to it in political matters. Sectarian quota has harmed the Iraqi state and society spectacularly, and it has brought the inefficient and incapable to positions of leadership. It also allows corruption and despotism and justifies them on sectarian grounds, and protects them politically. The time has come for sectarian quota to end once and for all so that Iraqis can turn to building their country on a sound basis.

Source URL (retrieved on 06/02/2011 – 20:28): http://www.daralhayat.com/portalarticlendah/272495copyright © daralhayat.com