Archive for: September 2011

جنبش های اجتماعی، مداخله نظامی و گفتمان «امپریالیسم»

Share Button

یاداشت زیر را به نوصیه یکی از دوستان خواندم. حیفم آمد این مطلبِ بسیار ظریف، پرمحتوا و ومناسبِ ضرورت روز را که خانم نوشین احمدی خراسانی نوشته است باز تکثیر نکینم. خواندن آنرا به
همه ی آنها که دل نگران جنبش دموکراسی خواه میهنمان بطور کل و جنبش فمینیستی آن بط.ر خاص هستند توصیه میکنم امید وارم دوستانی که می پسندند از باز پخش آن دریغ نکنند.
ح تبریزیان


Tue 6 09 2011
نوشین احمدی خراسانی
مدرسه فمینیستی: زمانی نه چندان دور، شعار ضدیت و دشمنی با امپریالیسم، ملت های منطقه و جوامع پیرامونی را در برابر نیروهای خارجی متحد می کرد، و انقلاب های ضداستعماری، انقلاب هایی «رهایی بخش» تلقی می شدند. اما تحولات جهانی و نیز تجربه های تلخ و پُر هزینه در برخی از این کشورها، که پس از کسب استقلال نصیب شان شد نسل های جوان این جوامع را نسبت به آن شعارهای کلاسیک ضدامپریالیستی و به اساس رهایی بخشی آن انقلاب ها، عمیقاَ دچار تردید کرده و رویکردی متفاوت را در برخی از این کشورها رقم زده است. غلیظ ترین نمونه این رویکرد، همکاری انقلابیون لیبی با کشورهای قدرتمند غربی برای رهایی از شرّ رژیم دیکتاتوری قذافی است و رقیق ترین نمونه آن نیز شعار «اوباما، یا با اونا، یا با ما» در جنبش سبز ایران بود.

واقعیتی انکارناپذیر است که همواره مردمانی که به دنبال خواسته ها و مطالبات مشروع شان هستند، اغلب از همه ظرفیت ها و پتانسیل های موجود بهره می برند تا بر ظرفیت و امکان تحقق خواسته های خود در برابر سرکوب دولت های مقتدرشان، بیفزایند و از این رهگذر، جنبش ها و حرکت های خود را نیز تقویت کنند. جنبش زنان نیز از این قاعدۀ ازلی، مستثناء نبوده و نیست. و در این میان «امکانات و فرصت های خارجی» هم یکی از این منابع و پتانسیل های موجود برای استفادۀ جنبش های اجتماعی بوده است.

به باور من هیچ دوره ای از تاریخ معاصر نبوده که جنبش های اجتماعی از «امکانات و فرصت های خارجی» برای تقویت خود بهره نبرده باشند. حتا در زمانی که کشورهای منطقه با خیز بلند «جنبش های استقلال طلبانه» روبرو شده بودند باز هم «امکانات خارجی» یکی از منابع قدرت آنان بوده است. در آن زمان و در بحبوحه جنگ سرد، بلوک شرق و در رأس آن «اتحادجماهیرشوروی»، یکی از «منابع مهم خارجی» برای جنبش های اجتماعی بود که این جنبش های ضد امپریالیستی سعی می کردند از امکانات آن بلوک، برای تقویت خود بهره ببرند. در حقیقت تضاد منافع دولت های گوناگون در سراسر جهان، (چه در زمان جنگ سرد و چه در حال حاضر)، همواره بستر بهره وری از «امکانات و فرصت های خارجی» را برای جنبش های اجتماعی، فراهم نموده است. اما آنچه که امروز را از دیروز متفاوت کرده آن است که منابع و امکانات و فرصت های خارجی برای جنبش های اجتماعی در کشورهای منطقه، بر خلاف دوران جنگ سرد متکثرتر از قبل شده است. در ثانی دیگر داشتن «آرمان های مشترک» با این بلوک یا آن بلوک نیست که تعیین کننده اصلی بهره بردن از «امکانات و فرصت های خارجی» است یعنی جنبش های اجتماعی لزوما برای بهره وری از فرصت ها و امکانات بین المللی، نیازمند پذیرش «آرمانی مشترک» یا «ایدئولوژی مشترک» با این بلوک یا آن بلوک نیستند.

اگر در زمان جنگ سرد، امکانات و فرصت های خارجی که شوروی و بلوک شرق در اختیار جنبش های اجتماعی قرار می داد، در سایه یک ایدئولوژی واحد تحت عنوان «امپریالیسم» و ضدیت با آمریکا و سرمایه داری صورت می گرفت ولی امروز به دلیل کثرت این منابع خارجی یاری دهنده به جنبش های اجتماعی و نیز به دلیل گسترش فناوری و کثرت کانال های دسترسی به منابع دانش و اطلاعات، به نوعی می توان گفت که از این امکانات و فرصت های خارجی، تاحدودی ایدئولوژی زدایی شده است. در حقیقت با فروپاشی شوروی، «ضدیت با امپریالیسم آمریکا» به عنوان یک چتر واحد ایدئولوژیک که می توانست برای جنبش های اجتماعی منبعی از امکانات و فرصت ها ایجاد کند، دیگر کارکردش را از دست داد. و از این رو امروزه جنبش های اجتماعی ، بیش از دوران جنگ سرد، از منابع متکثر خارجی ـ که حاصل تفاوت منافع کشورهای مختلف است ـ بهره می برند برای نمونه امروز از یک سو جنبش اعتراضی شیعیان بحرین و یا سازمان حماس در فلسطین، یا حزب الله لبنان، از امکانات دولت ایران (به عنوان یک منبع خارجی) بهره می برند و برای پیروزی جنبش خود با ایران همپیمان می شوند. و در آن سو، مردم لیبی هم با ناتو و دادگاه بین المللی جنایات جنگی همپیمان می شوند علیه حکومت ظالم و سرکوبگرشان و از سوی دیگر جنبش اعتراضی مردم سوریه از امکانات دولت ترکیه بهره می برد.

و شاید از همین روست که امروزه جنبش های اجتماعی تلاش می کنند در رقابت و تفاوت منافع میان کشورهای گوناگون، با هوشیاری از امکانات و فرصت های جهانی بهره ببرند. بر این اساس، به نظر می رسد قدرت مانور جنبش های اجتماعی نسبت به گذشته برای بهره بردن از فرصت ها و امکانات خارجی افزایش یافته است. هر چند امروز هم ـ به مانند دیروز ـ بهره بردن از امکانات خارجی، می تواند برای جنبش های اجتماعی گاه تهدیدآفرین باشد ولی شاید اگر این بهره وری، همراه با شناخت دقیق از سازوکار این امکانات، و به خصوص با «افسون زدایی» (و آرمان زدایی) از آنان، صورت گیرد می تواند به دستاوردهایی برای تقویت جنبش های اجتماعی تبدیل شود.

افسون زدایی از خلوص آرمانیِ جنبش ها

یکی از جنبش های موفقی که در عین شناخت از «منافع خود»، توانست بیشترین بهره را از «امکانات و فرصت های خارجی» نصیب خود سازد، جنش اسلام سیاسی در ایران قبل از انقلاب بود. در حقیقت پیروزی جنبش اسلام گرایی سیاسی در انقلاب ۵۷ ایران، بخشا حاصل حداکثر بهره وری اش از امکانات و فرصت های خارجی بود. در حقیقت فارغ از آن که «منافع مستقل» این جنبش چقدر با «استقلال منافع ملی» سازگار بود اما چگونگی بهره بردن این جنبش از امکانات و فرصت های خارجی، می تواند به ما زنان در شناخت و تنظیم دیپلماسی بین المللی جنبش های اجتماعی کمک کند. جنبش های سیاسی اسلامی در دهه هفتاد و هشتاد میلادی (بویژه در ایران) از «امکانات و فرصت های خارجی» موجود در منطقه (یعنی از تضاد منافع کشورهای شوروی و آمریکا) بیشترین استفاده را به منظور تقویت و پیروزی خود بردند. چرا که جنبش اسلام سیاسی در ایران، «مستقل» از هر دو بلوک، استراتژی خود را دنبال می کرد ولی تا قبل از پیروزی اش و کسب قدرت دولتی، به دلیل آن که می خواست «امکانات و فرصت های خارجی» هر دو بلوک (شرق و غرب) را به خدمت بگیرد، با هیچ یک از دو بلوک، «تضاد و دشمنی آشکار» نشان نداد. از این رو توانست با بهره گیری از نیروهای چپ (مثل حزب توده و فداییان) «حمایت ها و فرصت های» شوروی را به خدمت خود بگیرد، در عین حال با فاصله گرفتن آگاهانه از چتر گفتمان «ضدیت آشکار با ایالات متحده آمریکا، فرانسه، بریتانیا، و…»، توانست از امکانات و فرصت های کشورهای غربی (بویژه از بریتانیا و فرانسه) نیز بهره بگیرد. زیرا گفتمان ضدغربی در جنبش اسلام سیاسی ایران، مستقیماَ با موجودیت نظام سرمایه داری و با خود «کشورهای غربی» در تضاد نبود بلکه با مفاهیم فرهنگی و «ارزش های لیبرالیسم غرب» به عنوان آزادی های غربی، در تضاد بود، که این گفتمان نیز در آن دوره (دهه هفتاد میلادی که غرب با بلوک کمونیسم در جنگ بود) بی شک برای کشورهای غربی به خصوص از نظر آمریکاییان، «دشمن» تلقی نمی شد. ولی تسلط گفتمان ضدیت با امپریالیسم در نگاه چپ کمونیستی، دشمنی اش معطوف به کل موجودیت نظام سرمایه داری بود، و این، خشم آمریکا و بلوک غرب را بر می انگیخت.

تجربه جنبش اسلام گرای سیاسی در ایران، نمونه ای بومی و لمس پذیر از تجربه یک جنبش است که نشان داد می توان بهره گیری از امکانات خارجی را با گره زدن هویت و سرنوشت خود به این یا آن دولت همراه نکرد، اما جنبش های اجتماعی که خود را از ابتدا در تضاد با فلان کشور، و دنباله روی محض از بهمان کشور، قرار داده اند یا موفقیت شان اغلب با عدم استقلال همراه شده است و یا در نهایت نتوانسته اند موفق شوند.

بسیار شنیده ایم که می گویند: جنبش بنیادگرایی اسلامی در کل، و گروه «القاعده» به طور خاص، توسط کشورهای غربی و در رأس آنها ایالات متحده آمریکا به وجود آمدند تا در برابر بلوک شرق بایستند! ولی از دریچه و قضاوت دیگری هم می توان به گسترش جنبش های بنیادگرایی اسلامی، نگاه کرد و آن قضاوت این است که ببینیم چگونه گروه ها و نیروهای بنیادگرای مذهبی در دوران جنگ سرد، با هوشیاری از «امکانات و فرصت های خارجی» (حاصل تضاد میان دو بلوک شرق و غرب) بهره بردند تا به جنبش سیاسی مذهبی خود، قدرت و امکانات و توان مضاعف، ببخشند. در واقع بکارگیری دیپلماسی انعطاف پذیری که بر اساس شناخت عینی از «تفاوت ها و اشتراک منافع» است این امکان را بوجود می آورد که آن جنبش در تحلیل نهایی به استقلال برسد و نه لزوما دیپلماسی که بر محور «تضاد ذاتی منافع» شکل می گیرد. این مسئله، هم در رابطه با مناسبات بین دولت ها صدق می کند و هم در رابطه ی جنبش های اجتماعی با منابع بین المللی شان.

گفتمان «امپریالیسم»، گفتمانی است زایل کنندۀ قدرت جنبش ها

بازتولید گفتمان کلاسیک «امپریالیسم» که زاییدۀ گفتمان چپ در قرن ۱۹ و ۲۰ میلادی بود در دیپلماسی خارجی جنبش های اجتماعی آن هم در ایران امروز، به چند دلیل، ناکارآمد است. اول: به دلیل آن که جنبش های اجتماعی را در برابر «امکانات و فرصت های خارجی» خلع سلاح می کند و آنان را از بهره بردن از این امکانات دور نگه می دارد. دوم: به دلیل آن که این محرومیت باعث می گردد که جنبش ها هر روز منزوی تر و ضعیف تر شوند. منظور این است که بازتولید گفتمان «امپریالیسم» در جنبش های اجتماعی، نه تنها آنها را توانمند و قدرتمند نمی کند بلکه آنان را در مقابل دشمن های متعدد ناتوان ساخته و از بهره بردن از امکانات گوناگون محروم می کند. سوم: این که شرایط کنونی در منطقه نشان می دهد که در دوره های ضعف و خاموشی جنبش های اجتماعی است که باید انتظار جنگ و مداخله نظامی را داشت و به نظر نمی رسد که این پیامد پُر هزینه (بروز جنگ)، همان هدفی باشد که نیروهای چپ (که مخالف مداخله خارجی هستند) در پی آن باشند. در واقع بازتولید گفتمان «امپریالیسم» در جنبش های اجتماعی حداقل در شرایط کنونی منطقه می تواند پیامدهایی داشته باشد که اتفاقا درست برعکس آن هدفی است که مدافعان و مبلغان گفتمان امپریالیسم، مد نظر دارند.

از این رو در شرایط کنونی، گفتمان کلاسیک ضدیت با امپریالیسم و تمدن غرب، یکسره همۀ «فرصت ها و امکانات» بالقوه و بالفعل را در دیپلماسی بین المللی، از مردمی که به دموکراسی و عدالت و برابری چشم دوخته اند سلب می کند. اتفاقاَ ما امروز نیازمند گفتمان تازه ای هستیم که به جای آن که «تضاد برانگیز» و مبلغ نفرت و دشمنی با این یا آن کشور باشد بتواند در عین حال که «امکانات و فرصت های بالقوه» دیپلماسی بین المللی و افکار عمومی جهانی و دولت های غربی را رد نمی کند (و اتفاقا از آن به نحو احسن استفاده می برد)، اما مفهوم «تفاوت منافع» را با تیزبینی و آینده نگری ببیند و بتواند آن را به خوبی تبیین کند، و در ادامه، از تفاوت منافع، با هنرمندی دیپلماتیک، در جهت «منافع ملی» سود ببرد. متاسفانه امروز نیروهای سیاسی اجتماعی که حامل گفتمان چپ سنتی یا گفتمان ملی گرایی سنتی هستند گویی فاقد اینویژگی های انعطاف پذیر هستند، ولی بی شک اگر یک جنبش و نیروی قوی اجتماعی با چنین گفتمان غیرخصمانه با دیگر کشورها ــ اما هوشیار و متعهد به منافع ملی ــ به وجود آید، می توان امیدوار بود که جنبش های اجتماعی به ویژه جنبش زنان کشورمان، مسیری تازه و متفاوت را تجربه خواهد کرد.

ضرورت تبیین دیپلماسی بین المللی برای جنبش های اجتماعی

شاید امروز به جای بازتولید گفتمان هایی که سبب تضعیف جنبش های اجتماعی می شود و به جای نکوهش یا نادیده گرفتن «بهره بردن از امکانات و فرصت های خارجی» توسط جنبش های اجتماعی، باید آن را به عنوان واقعیت (که چه خوشمان بیاید و چه نیاید به هر حال وجود دارد)، بپذیریم. و در مورد چند و چون آن به منظور تبیین یک دیپلماسی بین المللی هماهنگ با «منافع ملی» پیش برویم. به ویژه امروز که اوضاع پیچیده منطقه و واقعیت ها و بن بست های آن، ما را نیازمند گفتمانی جدید کرده است، گفتمانی که بتواند بن بست بوجود آمده را بگشاید یعنی هم جلوی بهره بردن جنبش های اجتماعی از فرصت ها و امکانات جهانی در برابر دیکتاتورها را سد نکند (دیکتاتوری هایی که به برکت تکنولوژی و درآمدهای نفتی، قدرت سرکوب هرچه بیشتری یافته اند)، و در عین حال، حد و مرزهایی واقعی و مشخص، برای تأمین «منافع ملی» و استقلال، در آن تبلور یابد. که البته روندی است بسیار پیچیده و بغرنج، و نیازمند یک گفتگوی جمعی با لحاظ کردن فاکتورهای واقعی و عینی است.

هر جنبش اجتماعی، از جمله جنبش زنان، به مانند یک دولت مستقر، نیازمند یک «سیاست خارجی مستقل» است. استقلال این سیاست خارجی هم این نیست که به این کشور و آن کشور ناسزا بگوید و در برابر آنها، توطئه بینی و تضاد و دشمنی را دامن بزند، بلکه استقلال اش به معنی بکارگیری دیپلماسی خلاق برای پیشبرد «منافع» آن جنبش به دور از دنباله روی و سرسپردگی است. این که بعدها چقدر «منافع این جنبش» با منافع ملی کل کشور منطبق خواهد شد بستگی به عوامل مختلف دارد. اگر امروز در آغاز دومین دهه ی قرن ۲۱ به دلیل تغییر شرایط جهان و به بن بست رسیدن «آرمان شهرها»، دیگر سیاست و نگرشی «آرمانشهری» و کل گرا نمی تواند تقویت کننده جنبش های اجتماعی باشد، بی شک می توان به جای آن، «سیاست های واقع بین» و واقع نما را جایگزین کرد. منظورم سیاست هایی است که از نیازهای ملموس و واقعیت های اجتماعی سرچشمه می گیرد و می تواند در چهارچوب «قراردادهای اجتماعی» میان سازندگان و پیشبرندگان آن جنبش اجتماعی، به بار بنشیند.

اگر ما به جای آرمانشهرها و آرزوهای نوستالوژیک گذشته (آرمان هایی که هر کدام شان گاه مسبب سرخوردگی بیشتر مردم شدند)، به فکر آن باشیم که واقعاَ می توانیم برای پیشبرد «منافع مستقل جنبش های اجتماعی»، دیپلماسی بین المللی مناسب و مستقلی طراحی کنیم و در طراحی دقیق و مسئولانه ی این دیپلماسی بین المللی و سیاست خارجی برای جنبش اجتماعی مان، چگونگی بهره وری از «امکانات و فرصت های خارجی» را در عین حفظ استقلال، تبیین و تعریف کنیم، آن وقت شاید بتوان امیدوار بود که نه سر خود و مردم را با ایده آل های غیرقابل تحقق، کلاه می گذاریم و نه آن که دست گروه های فرصت را که به جای «منافع ملی» به دنبال «منافع شخصی و محفلی و گروهی» خود هستند باز می گذاریم. در عین حال، هرگز اجازه نخواهیم داد که منافع دیگران بر منافع ملی ما حاکم شود. به نظرم فضای امروز جهان، این امکان را فراهم آورده و چیز دور از دسترسی نیست.

در مجموع می توان گفت اگر جنبش های اجتماعی، دیپلماسی بین المللی خود را بر اساس «آرمان های بزرگ انسانی و مشترک» با نیروهای «خارج از جامعه خود» تعریف کنند، یا محکوم به شکست هستند و یا در شناخت خردمندانۀ بهره وری از «امکانات و فرصت های خارجی» دنیای معاصر (یعنی شناخت از «تفاوت منافع» با «متحدین خود») در می مانند و در تحلیل نهایی، موفق به حفظ و حراست از «منافع مستقل جنبش خود» نخواهند شد. می خواهم بگویم فرقی نمی کند که مثلا در گذشته، جنبش های چپ در اتحادشان با اردوگاه شرق، دچار توهم «آرمان های مشترک و جهانشهری» بودند و اساس دیپلماسی بین المللی شان را بر پایه این «آرمان مشترک» با کشورهای خارجی بنا گذاشتند و در نتیجه، محکوم به شکست و عدم استقلال شدند، بلکه امروز هم اگر جنبش های اجتماعی، قرار باشد برای بهره بردن از «امکانات و فرصت های خارجی»، باز هم خود را تحت لوای «آرمانی مشترک» تعریف کنند و آن را پایه توافق و همکاری مشترکشان قرار دهند، امکان پیشبرد «استراتژی مستقل خود» (بر مبنای منافع ملی شان) را از دست داده و همین «توهم آرمان های کلان مشترک» می تواند آنان را دچار نابینایی دیپلماتیک و خطای سیاسی کند. چرا که از خطاهای پیش پا افتاده و تکراری ناشی از این کور رنگی دیپلماتیک، این است که عملا نمی توانند حرکت های آیندۀ «متحدین امروز» خود را پیش بینی کنند. و هنگامی که چرخش هایی در سیاست متحدین خود می بینند به طرز غیرمعمولی، آشفته و عصبانی و بعد هم که سرخورده می شوند. می خواهم بگویم اساساَ «آرمان» و ایدئولوژی، حتا اگر آرمان «حقوق بشر» (به مثابه ایدئولوژی کلان نگر) هم باشد عملا پایه استواری برای واقعیت سخت دیپلماسی بین المللی، نیست و شاید که صلاح نباشد مبنایی منحصربفرد و انحصاری برای پیشبرد دیپلماسی بین المللی جنبش های اجتماعی قرار بگیرد. بلکه «منفعت های عینی و مقطعی مشترک » است که معمولا می تواند پایه توافق و همکاری و بهره بردن از «امکانات و فرصت های خارجی» باشد.

«جبهه ضدجنگ» و «سیاست افشاگری محض»

با این بحث ها در مورد ضرورت تولید گفتمانی جدید برای پیشبرد استقلال در عرصۀ دیپلماسی بین المللی جنبش های اجتماعی است که اکنون می خواهم پرسش ها و دغدغه های خود را در رابطه با «پیشنهاد ایجاد جبهه ضدجنگ در جنبش زنان» مطرح کنم. چندی پیش، خانم شعله ایرانی، مطلبی را تحت عنوان «پیشنهادی برای جنبش زنان»(۱) منتشر و فعالان این جنبش را به ایجاد جبهه ای وسیع علیه جنگ و مداخله نظامی فراخواندند که به نظر می رسد این پیشنهاد، دارای تناقضات و بن بست هایی است که همه ما کنشگران جنبش زنان به نوعی در شرایط پیچیده امروز با آن مواجه ایم.

امروز بسیاری از فعالان جنبش زنان در داخل و خارج از کشور واقعاَ نگران خشونت ها و پیامدهایی هستند که مداخلات نظامی در کشورهای منطقه می تواند ایجاد کند. به هر صورت، همدستی بخشی از نیروهای انقلابی داخلی با نیروی نظامی خارجی، بی شک رویداد مهم و تأمل برانگیزی است و مثل هر موضوع مهم بین المللی، می تواند نقاط ضعف و قوت خود را نیز داشته باشد. از همین روست که در اینجا می خواهم ابتدا انگشت بگذارم بر روندی که سبب شده امروز دخالت های نظامی از سوی کشورهای غربی و ناتو، در میان بخشی از افکار عمومی مردم جهان مشروعیت پیدا کند، و نیز می خواهم بر این فرضیه اصرار ورزم که برخی از فعالان بین المللی جنبش زنان در روند مشروعیت بخشی به دخالت نظامی شریک بوده اند و سپس از پرتو اقامه ی این فرضیه، یادآور شوم که اگر امروز نگران مداخلات نظامی هستیم شاید به جای آن که پیگیر و مترصد به کار گرفتن گفتمان های سنتی مانند «امپریالیسم» باشیم و یا به گسترش تضاد با این یا آن کشور بپردازیم، راهگشاتر است که به سیاست های بین المللی اتخاذ شده توسط خودمان بپردازیم و نقاط ضعف و قوت آنان را بازشناسیم و از پرتو آن به جای آن که بخواهیم «سیاست دیگر کشورها» را تصحیح کنیم، سیاست های خودمان را که به نوعی جهت دهنده سیاست های دیگر کشورها بوده است، سمت و سویی متناسب بخشیم.

می دانیم که یکی از سیاست های رایج و عادت شده در میان فعالان جنبش زنان در خارج از کشور، پیگیری «سیاست افشاگری محض» بوده است. سیاست خارجی «افشاگری»، توسط فعالان بین المللی جنبش زنان، در واقع به منظور بهره بردن از «امکانات رسانه ای و فرصت های خارجی» برای حمایت از فعالان و کنشگران صدمه خوردۀ این جنبش ها بوده است. اما در اینجا می خواهم بر این نکتۀ اغلب پنهان مانده تأکید بگذارم که «سیاست افشاگری» که طی سه دهه در خارج از کشور از سوی اغلب فعالان جنبش زنان اتخاذ شده و عمدتاَ بدون وجود چهارچوب های مشخص (و توافق شده) میان پیشبرندگان جنبش های اجتماعی در ایران امروز، صورت گرفته آیا واقعاَ توانسته به تقویت جنبش های زنان در داخل کشور یاری برساند؟ شاید بهتر است برای روشن شدن بحث ام این پرسش ها را مطرح کنم که: تحت چه گفتمان توافق شده ای «سیاست افشاگری» از سوی نیروهای خارج از کشور می تواند به تقویت جنبش های اجتماعی درون کشور کمک کند؟ و در عین حال، بکارگیری سیاست افشاگری محض، چگونه و از چه مسیرهایی ممکن است ناخواسته به تضعیف و خاموشی این جنبش ها بیانجامد؟

بنا به دانسته های تاکنونی ام، در خارج از کشور، فعالان جنبش زنان معمولا دو رویکرد متفاوت از «سیاست افشاگری» را در برابر حوادثی که بر زنان و جامعه ایران می رود اتخاذ کرده اند: گروهی از آنها در مجموع سیاست حمایت از حرکت های مسالمت آمیز زنان در ایران را پی گرفته اند و افشاگری هایشان نیز حول تغییر و اصلاح رفتار حاکمیت در برابر جنبش های اجتماعی بوده است. و گروهی دیگر، سیاست افشاگری محض را پیشه کرده اند و این سیاست را تا بدان جا پیش برده اند که حتا تلاش می کنند هرگونه مبارزه بی خشونت و حرکت اصلاح گرایانه در داخل کشور را مذموم و حقیر جلوه دهند و گاه پیش آمده که سعی نموده اند جنبش های اجتماعی اصلاح گرا و غیرخشونت آمیز را نیز با انبوه برچسب ها و انگ های غیرواقعی ــ از جمله «مماشات با حاکمیت» ــ از مشروعیت بیاندازند. چرا که بنا به ماهیت، «سیاست افشاگری محض»، در صورتی مؤثر و نافذ واقع می شود که تصویری کاملا سیاه و سفید (ناتوانی ابدی زنان / قدر قدرتی دولت) و از جامعه ما نیز تصویری خونفشان و مملو از فلاکت و بدبختی، ارائه بدهند که امکان هیچ حرکت و جنبشی در آن نیست، و در نتیجه، هرگونه حرکت و جنبشی را با انگ مماشات با نظم موجود، نامشروع قلمداد می کنند. و از رهگذر بازنمایی این تصویر، زمینه هر گونه مبارزه بی خشونت را ناکارآمد و منتفی اعلام کنند.

از این روست که می خواهم در اینجا، این پرسش دشوار را مطرح سازم که: آیا وقتی سیاست افشاگری برخی از فعالان جنبش زنان در خارج از کشور را در کنار فعالیت شان علیه هر گونه حرکت های اصلاح گرایانه در داخل کشور قرار می دهیم، و این، درحالی صورت می گیرد که در داخل کشور هم عملا پتانسیل انقلابی برای تحقق «گفتمان انقلابی» مورد نظر آنان وجود ندارد پس شاید بتوان با احتیاط نتیجه گرفت که چنین رویکردی (سیاست افشاگری محض) در خارج از کشور، معنایی به جز «فشار بر دولت های غربی» برای براندازی قهرآمیز حاکمیت ها و دولت ها، به دست نمی دهد. و بنابراین برای من حداقل مشخص نیست که با وجود تسلط چنین رویکرد قوی در خارج از کشور، برخی از همین دوستان رابطه «جبهه پیشنهادی ضد جنگ علیه دخالت کشورهای قدرتمند» را با چنین سیاست هایی چگونه تبیین می کنند؟

باز هم تاکید می کنم که منظورم آن بخش از سیاست های افشاگرایانه در میان فعالان جنبش زنان نیست که در واقع این سیاست را به منظور تقویت جنبش زنان و دیگر جنبش های اجتماعی مدنی و اصلاح گرا در داخل کشور بکار می گیرند بلکه می خواهم انگشت بر رویکردی در سیاست افشاگری بگذارم که «قهر و خشونت» را راه حلی برای تحول اجتماعی (انقلاب) می داند اما راهی را که در پیش گرفته، ناخودآگاه و قصدناشده می تواند حتا به گسترش خشونت در قالب «حمله نظامی» دیگر کشورها نیز مشروعیت بخشد. حال اگر این نتیجه گیری اغراق آمیز، به حقیقت نزدیک باشد بلافاصله پرسش دیگری به میان کشیده می شود و آن این که به راستی چه رویکرد و سمت و سویی در «سیاست افشاگری» که توسط نیروهای خارج از کشور اتخاذ می شود می تواند نه تنها به جنبش های اجتماعی در داخل کشور کمک کند، بلکه «قهر و خشونت» را مشروعیت نبخشید؟ و آیا هنگامی که قهر و خشونت برای تغییر به سمت دموکراسی مشروعیت بیابد به نظر می رسد، دخالت نظامی هم نمی تواند به عنوان یکی از این راه های ممکن، مشروعیت بیابد؟

چند وقت پیش، همه ما شاهد یک تجربه روشن در «سیاست افشاگری محض» نیروهای خارج از کشور در رابطه با «جلوگیری از ورود ایران به داشتن کرسی حقوق زنان در سازمان ملل» بودیم. این نمونۀ شاخص و قابل استنادی است که می تواند در فهم و تبیین سمت و سوی «سیاست افشاگری» به شناخت ما از پیامدهای این سیاست کمک کند، چرا که در همان زمان (تا آنجا که حافظه ام یاری می دهد) دو رویکرد متفاوت در مورد این مسئله در جنبش زنان مطرح بود ولی این دو رویکرد متاسفانه نتوانست به گفتگویی گسترده به منظور دستیابی به یک سیاست روشن و واحد دامن بزند. از همین روست که می خواهم امروز بار دیگر دلایل «رویکرد مغلوب در آن رابطه» را در اینجا مطرح کنم تا شاید بتوان از این طریق به تبیین سیاست بین المللی واحدی در جنبش زنان در برابر حوادث بین المللی دست یافت. از این زاویه است که می توان این پرسش را در جنبش زنان مطرح کرد که وقتی سیاست افشاگری به جای فشار به منظور تمکین دولت های اقتدارگرا به معاهدات بین المللی، سمت و سوی طرد و منزوی ساختن آنان از مجامع بین المللی به خود بگیرد، و به جای آن که تمرکز این فشار بر جوابگویی هر چه بیشتر و در جهت تغییر رفتار چنین دولت هایی باشد، بیاید و بر انزوای آنها در سطح بین المللی تأکید بگذارد، چه پیامدهای مثبت و منفی به نفع جنبش زنان ایران، در پی خواهد داشت؟

در واقع ابهام و پرسش خود من این است که سیاست افشاگری با جهت گیری «منزوی سازی»، کارآمدتر و به نفع استقرار دموکراسی و به سود جنبش های اجتماعی خواهد بود و یا سیاست افشاگری با جهت گیری «انتگره سازی» هرچه بیشتر در روابط و گفتمان بین مجامع بین المللی با دولت ها؟ و آیا سیاست افشاگری با جهت گیری «منزوی سازی»، در تحلیل نهایی به برخورد و مداخله نظامی بین المللی با چنین دولت هایی مشروعیت نمی بخشد؟ چرا که به نظر می رسد با این سیاست منزوی سازی، احتمالا چنین دولت هایی را به «تاثیرپذیری هر چه کمتر» از فشارهای بین المللی ترغیب می کند. در همین رابطه، پرسش کلی تری هم مطرح است و آن این که آیا تاثیرپذیری هر چه کمتر حکومت های اقتدارگرا از پروتکل های سازمان ملل متحد و روابط بین الملل به معنی آن نیست که خواه ناخواه خصومت و دشمنی میان دولت های غربی با این حکومت ها، هر چه شعله ور تر شود؟ و آیا هر چقدر این روابط خصمانه و تضادها گسترش یابد به نفع آن دسته از نیروهای افراطی نیست که در درون این حکومت های استبدادی (به مانند همتایانشان در جامعه جهانی)، به دنبال جنگ و مداخله نظامی هستند؟

بدون شک من نیز به شخصه پاسخ های سر راستی برای این پرسش ها ندارم و از آنجا که کمتر با فضا و مکانیزم های بین المللی سرو کار دارم، از شناخت دقیق آن ها عاجزم و طرح این پرسش ها صرفاَ برای آن است که فعالان جنبش زنان در خارج از کشور همچون خانم شعله ایرانی که نگران تبعات جنگ و مداخله نظامی هستند و در عین حال با این مکانیزم ها آشنایی دارند، با تبیین نسبت نگرش ضدجنگ خود با چنین سیاست هایی، بتوانند به جستجوی ما برای پاسخ یابی در برابر این پرسش ها نیز کمک کنند.

از سوی دیگر برای ایجاد یک جبهه وسیع ضد جنگ (البته اگر قرار باشد که فعالان داخل کشور هم در آن حضور داشته باشند) حاملان «سیاست افشاگری» ناگزیرند که رابطه شان را با حرکت های مطالبه محور، و جنبش های اجتماعی در داخل کشور که سمت و سویی اصلاح گرایانه و غیرخشونت آمیز دارند مشخص سازند؟ یعنی اگر برخی از رویکردها در سیاست افشاگری به تضعیف جنبش های مصلحانه و غیرخشونت آمیز می اندیشد، پس آن دسته از فعالان جنبش زنان که مخالف جنگ و مداخله نظامی هستند چگونه «سیاست های افشاگرایانه» خود را تبیین می کنند و از سیاست افشاگری در سطح بین المللی در چه جهت و به دنبال چه تغییری در ایران هستند؟

اگر عده ای از فعالان خارج کشور، هدف شان از اعمال «سیاست افشاگری محض»، برپایی «انقلاب» به کمک نیروهای داخلی ـ و نه حمله نظامی ناتو ـ است، پس چرا با وجود داشتن این «هدف کلاسیک» (انقلاب قهرآمیز) رفته اند در خارج نشسته اند و سیاست افشاگری محض را پیشه کرده اند؟ در حالی که تحقق انقلاب، نیازمند وجود برنامه و استراتژی دیگری است، برنامه و استراتژی که معطوف به «بسیج مردمی» است و نه «چانه زنی با قدرت های بزرگ در مجامع بین المللی». بنابراین اگر قرار باشد «انقلاب به هر قیمت و با هر خشونتی» جایز باشد آن گاه در نبود پتانسیل های لازم برای انقلابی مردمی و با وجود سرکوب های گسترده، آیا فکر نمی کنید که گسترش گفتمان «مشروعیت بخشی به خشونت» در سایه سیاست افشاگری محض (آن هم با جهت گیری منزوی سازی و گسترش تخاصم بین المللی)، سر آخر باعث گردد مردم جوامع استبدادزده منطقه به جای روی آوردن به «انقلاب»، به ناگزیر منفعل شده و راهی به جز پذیرش «مداخله نظامی» مقابل خود نبینند و نهایتاَ به آن تسلیم شوند؟

به هر صورت، نگارنده این مقاله به هیچ وجه مدعی نیست که برای این همه پرسش و پیچیدگی و بن بست، جواب قانع کننده ای دارد به همین دلیل، امیدش را به ایجاد گفتگویی جمعی برای رسیدن به این پاسخ ها بسته است. امروز بخشی از فعالان جنبش زنان در منطقه ی بحران زده و متحول خاورمیانه زندگی می کنند، بنابراین از منظر عواطف و وظایف خواهرانه مان هم که شده باید بتوانیم مسئولانه تر و با حساسیت بیشتری درباره این پرسش ها و بن بست ها، واکاوی و به دور از شعار و برچسب زنی به یکدیگر، به بحث و تعمق بنشینیم و بیش از گذشته در مورد پیامدهای مثبت و منفی عملکردهای امروزمان به طور جمعی به گفتگو بپردازیم تا این دوران گذار پُر هزینه را حداقل به صورتی آگاهانه تر و با هزینه های کمتر، طی کنیم تا در آینده باز هم نگوییم در هیجانات ناشی از تحولات، ما هم «قطره» ای بودیم که سیل ما را با خود برد.

پانوشت:

۱ . http://voiceofwomenafg.blogspot.com/2011/08/blog-post_19.html

ژنرالی که به جوخه آتش سپرده شد و سرجوخه ای که ژنرال شد

Share Button



از میان آمیل های رسیده
………..
مقایسه دو فرمانده
سپهبد نادر جهانبانی (۱۳۰۷-۱۳۵۷) .۱
مادر او از مهاجران روسی و پدرش تیمسار سپهبد امان‌الله جهانبانی بود
معروف به ژنرال چشم آبی
قد: ۱۹۰
بهترین خلبان ایران از آغاز تا کنون و از بهترین خلبانان جهان در زمان خود
معاون فرمانده نیروی هوایی ارتش و سرپرست تیم آکروجت تاج طلایی
مسئول تربیت بدنی و نفر اول سوارکاری ایران
در واقعه اروند رود بر خلاف دستور محمد رضا شاه بر روی کاخ های ریاست جمهوری عراق پرواز کرد
در زمان اختلافات مرزی ایران وعراق زمانی که توسط پنج جنگنده عراقی محاصره شده و مجبور به فرود در خاک عراق می شود در آخرین لحظه فرود با وارونه کردن ناگهانی جنگنده خود با سرعت سرسام آوری از محاصره عراقی ها گریخته و به خاک میهن باز میگردد
زمانی که جنگنده وی در آسمان شهر ساوه دچار نقص فنی شد حاضر به پرش با چتر نجات نشد و جنگنده را در جاده ساوه به زمین نشاند. پس از فرود، متخصصان نیروی هوایی و متخصصان امریکایی امکان پرواز هواپیما را یک درصد اعلام کردند و تصمیم گرفتند با جدا کردن بالها هواپیما را با تریلیر به مهرآباد انتقال دهند. وقتی ژنرال مطلع شد با حضور در محل اعلام کرد هواپیما را همین جا تعمیر و با آن به سوی تهران پرواز میکنم. به گفته شاهدان تیمسار هواپیما را به صورت میلیمتری از روی ساختمان مرگ پرواز داده و دقایقی بعد از باند مهرآباد اجازه فرود می گیرد
ژنرال را در ۲۲ اسفند ۱۳۵۷ در زندان قصر با حکم شیخ صادق خلخالی حاکم شرع تیرباران کردند. کمالی یکی از تفنگ چی های خلخالی بعدها گفت: تیمسار جهانبانی اجازه نداده بود چشمش را ببندند چون که می خواست شاهد پرواز گلوله ها باشد
زمانی که سپهبد جهانبانی را برای محاکمه آوردند، کاغذی بر گردنش انداختند تا جرمش را بنویسند، اما به نظر می رسید او جرمی نداشت، کسی هم پیدا نشد شهادت دهد او جرمی انجام داده. پس روی کاغذ سفید نوشتند: سپهبد نادر جهانبانی عامل فساد
در خاطرات سفیر اسرائیل آمده که ژنرال به احمد خمینی گفت: من از توی عرب ایرانی ترم

سرلشکر بسیجی دکتر حسن فیروز آبادی
معروف به گروهبان گارسیا
وزن: تخمین زده شده بیش از ۱۵۰ کیلوگرم
فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح
رتبه: سرلشکر بسیجی
رسته نظامی: بسیجی فاقد رسته نظامیست


مدال ها و نشانها: نشان عالی استقلال
سابقه شرکت در جنگ: ندارد
سالهای جوانی: شرکت در کمک به زلزله زدگان طبس
تحصیلات: دکترای دامپزشکی از دانشگاه مشهد، شرکت در کلاسهای درس آیت الله خامنه ای در مسجد امام حسن و مسجد کرامت مشهد
وی تاکنون هیچ یک از این پست ها را ترک نکرده: رییس ستاد کل نیروهای مسلح – خادم آستان قدس رضوی – عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام – عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی بقیه الله – عضو هیئت تحریریه‌ی مجله‌ی علمی کوثر – عضو شورای عالی امنیت ملی از بدو تأسیس تاکنون – رییس هیات امنا ی دانشگاه عالی دفاع ملی – مسوول امور پناهگاهها و دفاع غیر عامل و پدافند
وی دارای تالیفات متعدد شامل کتاب و مقاله است که بعضی از انها به شرح زیرند: رنجنامه‌ی سرلشگر
فیروزآبادی به محضر آقا امام زمان – اصالت روحانیت و حوزه علمیه در قرآن و مکتب امام عصر – انتظار امام عصر – گنجینه‌ی دل

منطق کُشتار

Share Button

کشتار ملت برای رژیم بعثی بشار اسد به یک فریضه روزانه مبدل شده است همچنانکه برای قذافی شده بود. این کشتار ها هیچ توجیه عقلی به هیچ معنایی ندارند. بلحاظ سیاسی قدرت یا مشروعیت از دست رفته را باز نمیگردانند و به لحاظ نظامی کمترین دستآوردی نمی توانند داشته باشند و بلحاظ انسانی هم جایی برای بحث در باره آن با چنین رژیم هایی نیست.
توپخانه سنگین ارتش بشار اسد امروز هم خیابان اصلی حُمص را که معمولاً در آنجا اجتماعات عمده برگزار میشود هدف قرار داده و ۱۴ نفر دیگررا به خاک افکند. کشتاراین چنینی مردم، تنها قصاوت رژیم بعثی اسد را نشان نمی دهد بلکه بدتر از آن جنون ناشی از استیصال و عصبیت خارج از کنترول آنرا نیز به نمایش میگذارند. تجربه این ۶ ماه نشان داده است که قتل عام مردم نه تنها جواب نمیدهد بلکه منجر به جّری شدن بیشتر ملت و اجماع جهانی بی سابقه در سطح جهان علیه رژیم بشاراسد شده است.
اینک تنها دلارها و سایر کمک های حکومت ماست که رژیم اسد را سرپای نگاه داشته است. ولی نگاه داشتنی که هر کودکی که قدری به اخبار روزانه گوش دهد یا هر سرجوخه ای که الفبای معادلات نظامی را بداند درمی یابد که این بارِ بسیار کج، به هیچ منزلی جزمنزلِ دادگاه خلق و یا دادگاه بین المللی جنایت علیه بشریت به جای دیگری نمیرسد.
سئوال اینست که چه توجیهی در پس این سماجت کورِ بشار اسد و تا دیروز قذافی در کشتارمردم خوابیده است. تا آنجا که به قذافی و ولیعهدش مربوط میشود میتوان گفت در کنار همه محاسبات غلطِ سیاسی و نظامی یک احساس انتقامگیری کور و هیستریک نسبت به مردمی که به یکباره از خود چهره ایی ورای آنچه «رهبر» تصور میکرد نشان داده اند نیز قرار داشت. ولی این امربخود خود برای بحرکت درآوردن ارتش علیه ملت، تا بمباران هوایی بی هدف آنها و به توپ بستن وکُشت و کُشتارشان کافی نبود.
بنظر من که قبلاً هم آنرا بیان کرده ام قذافی این رویکرد خود را بر مبنای دو پارامترِ امنیتی و سیاسی بنا و اتخاذ کرده بود. پارامتر امنیتی مورد محاسبه او نفوذ ستون پنجم او در عمق تشکیلات مخالفین که تا روز سقوط طرابلس و بیرون آمدن اسنادِ «استخبارات» آن ادامه داشت که بی گمان تا ریشه کن شدن آن هنوز خیلی باقی مانده است. این رخنه عمیق و فلج کننده در درون اپوزیسیون به قذافی این امید را میداد تا با فلج کردن تشکیلاتی و نا کارآمد کردن آنها، دنیا را نسبت به آنها مأیوس کرده و راضی به تحمل رژیم خود او کند. امری که چندین بار درجریان عملیات نظامی در حال وقوع بود. پارامتر سیاسی این بود که او روی ترساندن جامعه جهانی، ازقدرت گیری بنیاد گرایان اسلامی وایجاد خلاء سیاسی پس ازخود و سومالیائیزه شدن کشور (منظوروضعیتی مشابه سومالی کنونی است) حساب کرده بود. آنچه او کمتر روی آن تأمل نموده بود، بیدار شدن ملتی بود که بهیچ قیمتی دیگرحاضر نبودند رژیم او را تحمل کنند حتی به قیمت کمک گرفتن از ناتو و نیروی هوائیش برای درهم کوبیدن از جمله زیر ساختار های کشورخودشان.
نکته دیگری که او متوجه نشده بود و بسیاری دیگر نیز، چه از اینطرف و چه از آنطرف، هنوزهم متوجه نشده اند؛ چرخش موازانه در جنگ با تروریسم و القاعده در سطح جهانی بنفع ائتلاف جهانی ضد تروریسم است که با کشتن بن لادن و نفر دوم القاعده به فاصله کمی پس از او و دستگیری یکی از سرانشان در پاکستان آغاز گردید و هفته ای نیست که خبری از کشته شدن یا دستگیری افرادی از رده های بالای آن نرسد.
رویداهای چند ماهه گذشته نشان میدهد که سرویسهای اطلاعاتی غرب، عربستان، پاکستان و مصر در نقب زدن بدرون این جریانهای افراطی بنیادگرا موفق بوده اند. و از سوی دیگر با جنایاتی که این افراطیون مرتکب شده و میشوند یارگیری برایشان روز بروز دشوار تر میشود. قحطی سومالی نیز این فرصت را به سرویسهای اطلاعاتی غرب میدهد تا از فرصت کمک رسانی به مردم قحطی زده منطقه سود جسته زیر پای «الشباب» را در سومالی بعنوان یکی از استحکامات استراتژیک و ژئوپولیتیکی بنیاد گرایان خالی کنند.
و اما اگر در مورد قذافی میتوان اورا به جنون و هیستری انتقامجویانه متهم کرد از این یک نظر، در مورد بشار اسد چنین نیست. کشتار بشار اسد هر چه هم با انتقامجویی و عصبیت توأم باشد ولی حساب شده است. اما او هم در محاسبات خود دوچار همان اشتباهی است که قذافی بود و رژیم حاکم بر میهن ما نیزهست.
تا قبل از برآمدن جنبش سبز رهبری ایران نیز فکر میکرد که با حذف همه مخالفین ـ تقریباً مثل مدل کره شمالی ـ برای غرب گزینه ایی جز «خود» بعنوان طرف معامله و تعامل با جهان باقی نمیگذارد که ظهور جنبش سبز این محاسبه را بهم ریخت. رژیم دیگر نمیتواند دنیا را با شبحِ القاعده و یا خلآأ قدرت در صورت سرنگون شدنش بترساند. آن تاکتیکی که رژیم اسد در کاربردش همچنان مصمم است.
لذا آنچه هم حکومت بعثی اسد و هم رهبری سیاسی ایران بدان امید بسته اند همان شبکه ستون پنجم اشان است که شاید بکمک آن از درون، اپوزیسیون را فلج کنند.
چندی پیش دو همایش ازمخالفین اسد تشکیل شد همایش نخست در استانبول بود و دوم دانسته نیست در کجا. در همایش اول که از نظم مناسبی برخوردار بود، رویکرد بنیاد گرایانه آنچنانکه رژیم اسد آرزو میکند بر نشست مخالفین غالب بود. این نشست از نیروهای اسلامی تشکیل شده بود و در همایش دوم قریب یکصد حزب و سازمان بی شناسنامه یا تاریخ گذشته سیاسی و البته در کنار و با حضور نمایندگانی هم از نیروهای معتبر درون و برون مرزی تشکیل شد که طی دو روز بحث های سیاسی برای ایجاد یک شورای انتقالی، آنها بجایی نرسیدند و متفرق تر از قبل متفرق شدند. بی تردید اگر از ذهنیت هماهنگ گریزی سیاسی خاور میانه ایی این جماعت بگذریم نمیتوانیم نقش ستون پنجم اخلالگر و تفرقه آفرین رژیم بشار اسد و احتمالاً کمک فعال دستگاه های اطلاعاتی کشور ما را در این عرصه و این عدم حصول اجماع سیاسی بین اپوزیسیون اسد نادیده بگیریم بویژه اینکه در روزهای اخیر اخباری به رسانه درز کرده است که رژیم تهران با اپوزیسیون اسد تماس گرفته است. بنظر من این تماس گیری دستگاه های اطلاعتی و ارگانهای دیپلماتیک کشور ما با اپوزیسیون اسد که بسیار گمراه کننده است نه برای کنار آمدن با آنها در فردای سقوط اسد بلکه دقیقاً در هماهنگی با رژیم اسد برای متفرق کردن و متلاشی کردنشان و با هردرجه از انسجامی است که بین آنهاحاصل شده باشد.
از بخت بد رژیم اسد و رژیم حاکم بر کشورما، امروز این؛ توئیتر، فیس بوک و شبکه های مجازی و جوانان گرداننده آنها هستند که به کمک یک سری شبکه کوچک واقعی و نسبتاً غیر قابل نفوذ جنبش اعتراضی ضد استبدادی را سازماندهی میکنند. چیره شدن بر این شبکه های مجازی برای رژیمهای اقتدارگرا آسان نیست و اینست راز اینکه چرا قذافی علیرغم ستون پنجم وسیع و مخوفش موفق نشد وبشاراسد و رژیم ما هم موفق نخواهند شد.
تشکیل ارتش سایبری سازماندهی شده از طرف وزارت اطلاعات در ایران و احتمالاً کپی سوری آن درسوریه هم، نه کمکی به رژیم تهران خواهد کرد و نه به رژیم دمشق زیرا که دینامیسم تحول در منطقه چنان پرقدرت است که تلاش برای مهار کردن آن مثل خفه کردن یک آتش فشان فعال با چند ماشین آتش نشانی قراضه است.
آینده ی که چندان دور نخواهد بود اینرا هم به بشار اسد نشان خواهد داد و هم به رهبری سیاسی کشور ما و مقام معظم رهبری!

Balatarin

سرنوشت فرخ رو پارسا اولین زن وزیر ایرانی

Share Button

بر پوست کلفتی وجدان خویش حیرت میکنم. درهمان زمان که این زن فرهیخته ایرانی را اعدام میکردند، ما در خیابانهای تهران حجت الاسلام والمسلمین صادق خلخالی را به درجه آیت الله العظمی رسانیدم در حالیکه تنها رساله اجتهاد او قصاوت نمونه وارش در اعدام های سریع و فله ایی بود. دکتر فرخ رو پارسا و سرنوشتش بیان آن مرزبندی نمادینی بود که عیار گوهر انسانی و مدرن اندیشی مارا بعنوان مخالفین رژیم پهلوی که وی ازآن برآمده بود را بخوبی نشان میداد. انقلاب اسلامی و ما بعنوان پیاده نظامش هویداها را تیر باران کردیم تا احمدی نژاد ها را که از جنس خودمان بود به قدرت رسانیم. سرمایه های صنعتی را از صنعت آفرینان ایرانی عصر پهلوی گرفتیم و به نخود لوبیا فروشان بازاری واگذارکردیم تا گامی به عدالت اجتماعی و سوسیالیسم نزدیکتر شده باشیم.
parsa


توضیح عکسها: سمت راست هویدا و دکتر فرخ رو پارسا و سمت چپ پری بلنده(سکینه قاسمی)
از میان اِ میل های رسیده
و کامنت کوتاه من بر ان در زیر:
در باره دکتر فرخ رو پارسا وزیر اموزش و پرورش عصر هویدا
داستان غم انگیز اعدام اولین وزیر زن ایران به همراه پری بلنده
روز پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۵۹ روزنامه کیهان نوشت: “ساعت یک و نیم بامداد امروز فرخ‌رو پارسای تیرباران ‏شد”. مرده‌شوی‌ها از شستن جسد وی خودداری کردند زیرا وی به نام “مفسد فی‌الارض” اعدام شده بود. زنان خانواده ‏بودند که پیکر وی را شستند و دیدند که سه تیر به زیر سینه‌اش اصابت کرده و از پشت بدنش خارج شده است.
.وی در اسفند سال ۱۳۰۱در شهر قم به دنیا آمد.مادر وی فخرآفاق پارسا از فعالان حقوق زنان و مدیر مجله«جهان زنان» بوده و پدرش فرخ‌دین پارسا کارمند وزارت بازرگانی و مدیر مجله‌های «اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران» و «عصر جدید» بود.وی از آن رو در شهر قم زاده شد که مادرش به دلیل نشر مقاله‌ای با عنوان «لزوم تعلیم و تربیت مساوی برای دختر و پسر» در تبعید به سر می‌برد. این مقاله اعتراضات گسترده‌ای را در بین روحانیون آن دوران برانگیخت و موجب تبعید مادر وی گشت. فرخ‌رو پارسا تحصیلات ابتدایی خویش رادر تهران سپری و برای ادامه تحصیل در دوره متوسطه به دانشسرای مقدماتی رفت. وی توانست دوره متوسطه را با کسب رتبه اول به پایان رسانده و به دانشسرای عالی و بعد به دانشگاه تهران راه یافت. وی تحصیلات دانشگاهی خویش را در رشته پزشکی ادامه داد و با اخذ درجه دکترااز دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل گردد.فرخ‌رو پارسا در سال ۱۳۲۱ با احمد شیرین‌سخن ازدواج کرد و از همان سال پس از اخذ مدرک لیسانس از دانشسرای عالی به تدریس در دبیرستان‌های تهران پرداخت. او پس از پایان تحصیلات دانشگاهی تا مقطع دکترا، علیرغم اینکه در رشته پزشکی دانش‌آموخته شده بود کار طبابت را رها کرد و ترجیح داد که به کار فرهنگی بپردازد؛ بدین ترتیب او در وزارت فرهنگ آن دوران مشغول به کار شد.وی در سال ۱۳۳۳ به همراه تنی چند از همکارانش «انجمن بانوان فرهنگی» را برای دبیرستان‌های دخترانه آن دوران تأسیس نمود و در سال ۱۳۳۵ به عنوان یکی از اعضای هیات رئیسه «شورای همکاری جمعیت‌های بانوان ایرانی» انتخاب شد.فرخ‌رو پارسا همچنین نخستین مدیر کل زن در ایران بود. در سال ۱۳۳۹ با آغاز به کار دانشگاه ملی ایران، وی عهده‌دار سِمَت مدیر کلی دبیرخانه دانشگاه ملی ایران شد.او در سال ۱۹۶۸ به عنوان وزیر آموزش و پرورش ایران انتخاب شد.
اواخر بهمن ۱۳۵۸ فرخ‌رو پارسای، که گفته می‌شود برادرزاده‌اش سعید پارسای محل اقامت او را لو داد، دستگیر شد. وی با اتهاماتی چون: «حیف و میل اموال بیت المال و ایجاد فساد در وزارت آموزش و پرورش و کمک به نشو و نمای فحشا در آموزش و پرورش و همکاری موثر با ساواک و اخراج فرهنگیان انقلابی از وزارت فرهنگ ایران و غیره…» در دادگاه انقلاب اسلامی شعبه تهران به ریاست صادق خلخالی محاکمه شد و به عنوان «مفسد فی الارض» به اعدام محکوم شد.
پارسا را به همراه دو تن دیگر به سوی جوخه ی اعدام بردند ، زنی بنام فاطمه صادقی معروف به پری بلنده که جرمش فریب دختران جوان و فروختن نوامیس مردم اعلام شده است و دیگر مردی به نام علی شجاعی به جرم خرید و اختفای هروئین و تریاک . منصوره پیرنیا آخرین دقایق زندگی او را
که حکومت به خیال خود برای تحقیر همراه با یک روسپی به اعدام سپرد
چنین تصویر می کند:
پری بلنده اندامی کشیده و بلند و موزون داشت و یک سر و گردن از مأمورین اجرای اعدام و میرغضب‌های خود بلندتر می‌نمود. پری چادرنمازی بر سر داشت… گونی کهنه‌ای را آوردند و بر سر و روی او انداختند. گونی کوتاه بود و قسمتی از ساق و مچ پای موزون پری از زیر چادر و گونی بیرون افتاده بود. گونی دیگری را آوردند و به بلندای پاهای او کشیدند و با طناب دور آن را بستند و به سرعت طناب پیچ‌اش کردند و طنابی بر گردن او انداختند و سر طناب را به درخت بستند و چون گوسفندی که بر درخت آویزان می‌کنند تا آن را سلاخی و قربانی کنند، طناب دار را بالا کشیدند…
گونی کهنه و کثیف و چرک‌آلود دیگری را آوردند و این بار معلم و پزشک، نخستین زن مدیر کل، نخستین زن وکیل مجلس شورای ملی، نخستین بانوی معاون وزیر و نخستین زن وزیر و مبارز راستین راه آزادی و تساوی حقوق زنان را به زور در گونی کردند و برای آن که دست و پایی نزند، طنابی را بر پاهای او بستند و طناب دیگری را از روی گونی به دور گردن او پیچیدند و او را به درخت اعدام آویزان کردند. طناب دار را که بالا کشیدند، طناب پاره شد و فرخ‌رو پارسای، در فاصله یک متری به زمین افتاد. حالا دیگر به کلی از حال رفته و بی‌هوش شده بود. طناب را از سر و رو و بدن او باز کردند و او را به داخل حیاط بردند و در کنار حوض کثیف و آب خزه گرفته‌ای مشتی آب بر سر و روی او زدند و مجددا او را به هوش آوردند.
خانم پارسای که به هوش آمد نفسی به راحتی کشید و تصور می‌کرد… با پاره شدن طناب بی‌گناهی او نیز به اثبات رسیده و مورد لطف خداوندی قرار گرفته است. کمی آرام گرفته بود و دیگر گریه و زاری و ناله هم نمی‌کرد. پس از گذشت نزدیک به یک ربع ساعت مجددا او را به محل قتلگاه بردند. کارش به جنگ تن به تن کشیده بود. این بار سیم قطور و مقاوم بکسل آوردند و به بالای درخت بستند و سپس سیم دار را بر گردن فرخ‌رو پارسای انداختند و چند جعبه خالی پپسی را زیر پای او گذاردند و دقایقی بعد یکی از دژخیمان مرگ لگد محکمی به جعبه‌ها زد و جعبه‌ها را از زیر پای خانم پارسای به گوشه‌ای پرتاب کرد…»
ساعت یک و نیم صبح روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۵۹ بود. سه تیر خلاص بر پیکر بی‌جان وی شلیک شد. فرخ‌رو پارسای حتی در وصیت‌نامه بس کوتاه خود حقوق زنان را فراموش نکرد و نوشت: «دادگاه بین زنان و مردان تفاوت زیادی می‌گذارد و امیدوارم آتیه برای زنان بهتر از این باشد». وی خطاب به دادگاه انقلاب اسلامی و در دفاعیه‌اش بود که خواند:
یارب نظر تو بر نگردد
برگشتن روزگار سهل است
………………………………………..
کامنت من:

تقدیم به آن دوزن که ندانستند؛ چرا به فرمانِ فاحشه صفتی،بجرم فاحشگی
اعدام میشوند.

نمی دانم ،

چگونه !

میتوان به ساحل وجدان نشست و شط خون را نظاره کرد؟

نمی دانم،

چگونه!

از روی تن های بخاک فتاده  زدشنه های ستم میتوان گذشت،

بر قُله شرف ایستاد،

و در ثنای میر غضب ترانه سرود؟

نمی دانم،

چگونه چشم برانبوهی از جنایت  توانست بست،

و در آنسوی دیوار آن نشست،

و ترانه، برای حق بشر بسرود؟

بر پوست کلفتی وجدان خویش حیرت میکنم. درهمان زمان که این زن فرهیخته ایرانی را اعدام میکردند، ما در خیابانهای تهران حجت الاسلام والمسلمین صادق خلخالی را به درجه آیت الله العظمی رسانیدم در حالیکه تنها رساله اجتهاد او قصاوت نمونه وارش در اعدام های سریع و فله ایی بود. دکتر فرخ رو پارسا و سرنوشتش بیان آن مرزبندی نمادینی بود که عیار گوهر انسانی و مدرن اندیشی مارا بعنوان مخالفین رژیم پهلوی که وی ازآن برآمده بود را بخوبی نشان میداد. انقلاب اسلامی و ما بعنوان پیاده نظامش هویداها را تیر باران کردیم تا احمدی نژاد ها را که از جنس خودمان بود به قدرت رسانیم. سرمایه های صنعتی را از صنعت آفرینان ایرانی عصر پهلوی گرفتیم و به نخود لوبیا فروشان بازاری واگذارکردیم تا گامی به عدالت اجتماعی و سوسیالیسم نزدیک شده باشیم. بانکهای مملکت را به حکومت برآمده از قصابان، سلاخان، تعزیه گردانان، معرکه گیران، هیئت چی های به فراز آمده از انقلاب سپردیم تا هم مهربانی آنان را خریده باشیم و هم دست نزول پول خوران عصر قاجار را باز گذارده باشیم. دانشگاه ها را به مدارس حوزه علمیه و طلبه خانه ها را به دانشگاه تبدیل کردیم تا تفاوت ها را از جامعه بر افکنده باشیم. اگر خود مستقیماً این کار را نکریدم بی شک در بستر سازی آن شرکت کردیم. تصور اینکه روزی زنی از تبار و طراز فرخ رو پارساها در این نظام عرض اندام کند تصوری باطل و ارزومندانه است ولی اگر شانس اینرا داشته باشیم که این رژیم اقلاً زنانی از همان طراز سکینه قاسمی معرف به پری بلنده را هم در صفوف خود بپذیرد باز وضع ما بهتر از آن خواهد شد که امروز هست زیرا آن روسپی معروف حد اقل حائز یک وجدان و شرافت روسپی وارانه بود که در باند کنونی حاکم و در رأس آن مقام معظم رهبری وجود ندارد.
هنوز مُباهی هستیم که پیکار گر سیاسی و مبارز راه آزادی بوده ائیم! هنوز مثل ژنرالهای عصر استالین و برژنف سینه خویش را با مدالهای جوراجور افتخارات عصر استالینی تزئین میکنیم و چاره ای هم نداریم زیرا از گنجینه حرکت ارزش آفرین تاریخ جز این مدالهای مفرقی و زنگار گرفته توشه ی دیگری نداریم!
صادقانه ترین کاری که در برابر این گناه بزرگ تاریخی خود میتوانستیم انجام دهیم یا برائت از آن گذشته بود یا خداحافظی با دنیای سیاست. ولی هیهات!
ح تبریزیان

Balatarin

پس از سوریه نوبت لبنان است

Share Button


تحلیلی جمع و جور شده
در ماهای پیش روی، دو بمب نیرومند ساعتی و سیاسی صحنه خاورمیانه را بطور جدی به لرزه خواهد انداخت. بمب نخست سقوط حکومت بعثی بشار اسد است که همه انتظار آنرا دارند ولی کمتر کسی متوجه آن بمب دیگر است که تحت تأثیر رویدادهای سوریه صدای تیک تاکش شنیده نمیشود.
بحران لبنان از نوع بحران سوریه نیست که مردم به خیابان بیایند و تظاهرات کنند زیرا مردم لبنان دراثر ده ها سال تقسیم بندی فرقه ایی و قومی، در برابرحکومتی علناً دیکتاتوری قرار ندارند. دولت لبنان را نه میتوان دولت دموکراتیک نامید نه دیکتاتوری بلکه دولتی است محصول تعامل فرقه های مختلف قومی و مذهبی. از اینرو خصلت دموکراتیک یا دیکتاتوری آن به درون خود گروهبندیهای فرقه ایی و قومی تشکیل دهنده آن برمیگردد که خود این جبهه بندی فرقه ای تناقضات درونی این ِفرَق را تحت الشعاع تضاد های بیرونی آن قرارداده است ومنجر به اتحادی فرقه ایی و قومی گشته که مجال طرح دموکراسی درون فرقه ای را از مردم دردرون این گروه ها گرفته است.
حزب الله، امل ، المستقبل، مسیحیان مارونی، دروزیها، و…؛ مناسبات درونی این گروه ها تا چه حد بر پایه دموکراسی است تعین کننده عیار دموکراسی حکومتی است. ولی با کمی دقت در بافت هیرارشیک و مورثی رهبری این گروه بندیها میتوان گفت که دولت به ظاهر دموکرات لبنان حاصل تعامل طوایفی سیاسی است که در درون خود تحت مناسبات خان سالارانه و نوعی فتودالیته سیاسی قرار دارند.
حکومت برآمده از چنین نظمی تبعاً بشدت تحت تآثیر وزش های موسمی سیاسی که تعین کننده توازن نیرو هستند قرار دارند.
امروز طوفان سیاسی منطقه، رابطه قدرت را در درون گروهبندیهای سیاسی لبنان بهم ریخته است. بازنده اصلی این قضیه حزب الله لبنان است. حدود ۵ ماه پیش با آوازه گری بسیار، دولت میقاتی بعنوان دولت تحت نفوذ حزب الله تشکیل شد. حزب الله دانسته یا ندانسته وارد کابینه ایی شد که مأموریت اصلی آن ذبح حقوقی، سیاسی و حیثیتیی آن بود. دولت میقاتی در بدو تشکیل بر تعهد خود نسبت به اجرای مفاد قطعنامه ۱۷۰۱ شورای امینت که مهمترین مواد آن خلع سلاح حزب الله وتفویض تمام قدرت به دولت مرکزی بود یعنی تقلیل حزب الله تا سطح یک حزب سیاسی معمولی مثل بقیه تأکید کرد.
دولت میقاتی خود را ملزم به همکاری و تأمین مالی دادگاه ویژه بین المللی ترور رفیق حریری کرد که معنای آن دستگیری و تحویل تروریستهایی بود که در رده بالای فرماندهی حزب الله بودند حزب اللهی که خود در این دولت شرکت داشته و نقش اصلی در آن دارد.
اتفاقات بعدی:
پس از تشکیل کابینه ی بزور ایران سرهم بندی شده «میقاتی»، اولین چالش آن لایحه تأمین مالی یک نیروگاه با هزینه ۲٫۱ میلیارد دلاری بود که ۴ ماه است کابینه را فلج کرده است. حزب الله که تشکیل کابینه را برای خود یک پیروزی بزرگ حیثیتی نشان داده است از سقوط دولت در هراس است و سعی دارد بین فراکسیونهای مختلف بهر قیمت تفاهم ایجاد کرده مانع سقوط دولت شود ولی نه خود میقاتی، نه جمبلات رهبر دروزیها، نه جع جع رهبر «نیروهای لبنان » حاضر به گذشت نیستند. دولت لبنان حاضر شده است برای چنین نیروگاهی تا ۶۰۰ میلیون تأمین بودجه کند بشرطی که دیگر سرمایه گذاران بقیه را تأمین کنند. از این دیگر سرمایه گزاران بعنوان بخش خصوصی و امارات نامبرده میشود که در شرایط بحرانی کنونی بسیار بعید است امارات تن به تأمین چنین بودجه ایی بدهد که توسط حزب الله مدیریت میشود.
به باور من(نویسنده این سطور) این بازی میتواند برای سرکیسه کردن ایران برای نجات کابینه ایی باشد که با آوازه گری بنام حزب الله درست شده است و وظیفه اصلی آن پیشگیری از بمیان کشیده شدن نام جمهوری اسلامی در ترور رفیق حریری نخست وزیر سابق لبنان و ۲۲ بیگناه دیگر است. ضمناً باید اضافه کنم که دادستان اسپانیایی دادگاه ویژه «انتونیو کاسیسی» اعلام کرده است که لیست جدیدی از متهمین و ترورهای دیگر را در هفته های آینده انتشار خواهد داد.
ترافیک دیپلماتیک این روزها در اطراف لبنان سنگین شده و رفت آمد بین بیروت و پاریس نیز زیاد شده است. به بهانه انتقاد یکی از اعضای بلوک ۱۴ مارس از موضع گیری جانبدارانه ارتش در کشمکشهای سیاسی داخلی، مسابقه بین احزاب سیاسی در ستایش از نقش ارتش بعنوان مهمترین ارگان حفظ امنیت ملی در گرفته است که چنان غیر عادی است که آنرا جز مقدمه ایی برای خلع سلاح حزب الله نمیتوان تعبیر کرد. تقریباً هیچ رسانه ،حزب وسایت لبنانی نیست (حتی مقامات حزب الله) که شروع به قصیده سرایی در اطراف نقش میهنی ارتش نکرده باشد هیچ کس در این مسابقه نمیخواهد از دیگری عقب بیفتد و نتیجه اینهمه ستایش از ارتش ایجاد چنان حرمت و اتوریته میهنی در اطراف آن است که به آن امکان خواهد داد در صورت لزوم هم در برابر جزب الله بایستد و هم در صورت فلج شدن دولت لبنان در اثر بحران کنونی قدرت را بدست بگیرد.
اسقف اعظم مارونی با سارکوزی ملاقات کرد و دو طرف طی این دیدار تقویت دولت مرکزی و حذف نیروهای گریزنده از مرکز را مورد تأکید قرار دادند که این را هم میتوان در راستای توافق برای خلع سلاح حزب الله تلقی کرد.
مفتی اعظم لبنان نیز سفری به پاریس داشت که در آنجا با دولتمردان فرانسه ملاقات کرده وطی این ملاقاتها او هم بر تقویت دولت مرکزی لبنان و الغای فرقه گرائی تأکید کرده است.
سندی از ویکی لیکس انتشار یافته است که بر مبنای آن «نبی بری» رهبر جریان شیعه «امل» از سرکوب حزب الله در جریان حمله اسرائیل ابراز خوشحالی کرده است.
هم «میقاتی» نخست وزیر و هم « سمیرجع جع» هم »جمبلات» رهبران فراکسیونهای دولتی گفته اند که دولت لبنان باید بر تعهدش نسبت به دادگاه بین المللی عمل کند معنی این حرف یعنی تحویل ۴ نفر از بلند پایگان حزب الله به آن دادگاه است امری که حزب الله صراحتاً رد کرده است.
مدت مأموریت نیروهای حافظ امنیت سازمان ملل که بیشتر آنها فرانسوی هستند، هم تمدید میشود وهم تعداد آنها تا ۱۵۰۰۰ افزایش می یابد.
میشل اون رهبر یک جناح مسیحی که در کابینه ۴ عضو دارد التیماتوم داده است که اگر دولت به طرح لایحه برق تا فردا جواب مثبت ندهد از دولت خارج خواهد شد و به احتمال زیاد خروج او از دولت به سقوط کابینه منجر خواهد گردید. ولی این اولین بار هم نیست که او این تهدید را کرده است.
خلاصه؛ لبنان آبستن بحران است و بموازات توسعه بحران در سوریه قدرت انفجاری سیاسی هم در این کشور متراکم تر میشود. قربانی این بحران حزب الله است که از آن جان سالم نخواهد جست.

Balatarin

پی نوشت:
برابر آخرین خبر از دیلی استار لبنان بین طرفهای درگیر کابینه لبنان توافق شد که دولت در مرحله اول ۶۰۰ میلیون دلار از بودجه را تأمین کند و بقیه رابعداً. من همچنان بر این گمانه هستم که ممکن است حزب الله با توجه به اهمیت حفظ کابینه کنونی برای ایران از ایران بخواهد که قسمتی یا همه باقیمانده این اعتبار را تأمین کند یعنی ۶۰۰ میلیون بقیه را.

BEIRUT: A compromise has been secured over the controversial electricity bill proposed by Energy Minister Jibran Bassil, ministerial source told The Daily Star Wednesday, ahead of a planned meeting to discuss the draft law that has put the future of Prime Minister Najib Mikati’s Cabinet into question.
“The Cabinet is expected to endorse the disputed bill after a compromise was reached between members of various elements in the government,” the source said.
The deal stipulates that the government secure the first half of the sum required for the electricity plan, worth $600,000, while also pledging in front of Parliament to fund the other half, the source said.
The breakthrough came after intensive talks to resolve the weeks-long dispute, particularly after a meeting held between Mikati, Bassil and Hezbollah MP Mohammad Fneish, the source added.
Officials are currently discussing the details of the compromise deal before heading to Cabinet session at 4.30 p.m. with expectations that the Cabinet endorse the proposed solution, the source said.

Read more: http://www.dailystar.com.lb/2011/Sep-07/148174-compromise-deal-secured-over-controversial-electricity-bill-sources.ashx#ixzz1XH8M67zF
(The Daily Star :: Lebanon News :: http://www.dailystar.com.lb)
 

در این سرزمین شرافت جرم است!

Share Button

. در این سرای شرف سوز و بیشرف پرور حکومت ولایی جرمی بالاتر از شرافت داشتن نیست در این دیار ولایی جرم شرف داشتن از هروئین و تریاک داشتن بسی بیشتر است
رژیم ولایی شرافت را برنمی تابد چون خود از آن، در کمترین حدش بی بهره است. با عناد به آن میگرد زیرا خود را تهی دست و در فقر مطلق در آن عرصه میداند
از میان اِ میلهای رسیده:
آنچه بر سر دانشجویان افشاگر معاونت رئیس فاسد دانشکده رفته است
******

دوباره ارسال کنید تا این ننگ بر پیشانی او بماند
شاید تکراری باشد ولی لازم است لطفا شما هم دوباره ارسال کنید تا این ننگ بر پیشانی
او بماند

حتما به همه اطلاع رسانی کنید تا این خبر در میان جنجالهای اخیر گم نشود
حکم زندان، مجازات افشای قصد سوءاستفاده جنسی معاون دانشگاه

شش نفر از دانشجویان دانشگاه زنجان که معترض و افشا‌کننده ‌ی قصد سوء استفاده‌ی جنسی حسن مددی، معاون
دانشگاه زنجان، از
یک دانشجوی دختربودند، مجازات می‌گردند. اتهام این دانشجویان “تشویش اذهان عمومی و تحریک به تجمع غیرقانونی به قصد برهم زدن امنیت کشور” است.
در این رابطه بهرام واحدی، سورنا هاشمی، آرش رایجی، پیام شکیبا و محمد حسن جنیدی، به یک سال زندان و علیرضا فیروزی به یک سال و چهار ماه زندان محکوم گردیدند.
حسن مددی هم‌اکنون در سمتی دیگر در وزارت علوم به کار مشغول است

جای خالی ایران در کنفرانس پاریس!

Share Button

همانطور که در یاداشت قبلی با عنوان «خوکی که میخواست ژامبون شود» نوشتم، مقام معظم رهبری، با شروع انقلابات شمال آفریقا و بهار عرب، مرتب اصرار داشتند که این انقلابات را ملهم از انقلاب اسلامی بنامند و الگوی مورد نظر آنها را نیز انقلاب اسلامی و نظام سیاسی مورد نظر را ان مردم بپا خواسته را نیز جمهوری اسلامی به مخاطبین خود معرفی نمایند.
دیروز کنفرانس کمک به لیبی در پاریس با حضور بیش از ۶۰ کشور دنیا تشکیل شد که متأسفانه چیز کاملاً وارونه ایی در مقایسه با آن نظر مقام رهبری را منعکس میکرد.
در عکس تاریخی سران این ۶۰ کشور که در جریان این اجلاس گرفته اند باضافه بانکی مون، دبیر کال سازمان ملل، متحد، سلطان قطر را می بینیم که در میان سارکوزی و مرکل ایستاده است. قرار گرفتن سلطان این کشور جزیره ایی ۴۰۰ هزار نفری خلیج فارس در وسط این شخصیها جنبه تصادفی ندارد. معنای نمادین آن اینست که نه ایران، بلکه این قطر است که ابر قدرت واقعی منطقه است. نا گفته نماند که قطر با اعزام دوفروند از جنگنده بمب افکنهای خود برای مأموریت در لیبی، از همان آغاز عملیات نظامی در آن کشور در کنار سایر نیروهای اتتلاف از طراز ناتو و فرانسه قرار گرفت.
در این اجلاس تاریخی که برای آن انقلاب اسلامی فرض شده از طرف مقام رهبری برگزار شد، هیچ چهره ایی از ایران اسلامی ما دیده نمی شود.
«آندرش فوخ راسموسون»، دبیر کل دانمارکی ناتو گفت: این ائتلاف (ناتو و فرانسه و قطر ـ م)، تا روزیکه مردم غیر نظامی لیبی درخطر هستند به عملیات ۶ ماهه خود ادامه خواهند داد. قدرت مسلم اینست که این نیروهای ائتلاف برای پیاده کرده اسلام مورد نظر مقام رهبری ما در آنجا به مأموریت خود همچنان ادامه نخواهند داد!
نقل از نهارنت لبنان:

At the Paris conference, NATO Secretary-General Anders Fogh Rasmussen said the alliance would continue its six-month operation in Libya for as long as the civilian population was in danger.

Balatarin