Archive for: March 2012

کنفرانس امنیتی استراتژیک شیوخ خلیج با حضور هیلاری کلینتون

Share Button


خبر مربوط به برگزاری اجلاس شورای هماهنگی دولتهای خلیج:
آمریکا و شورای دول خلیج ازعنان خواستندطرح گامهای بعدی برای سوریه را تنظیم کند
نهار نت لبنان
شنبه ۳۰ مارس ۱۲ فروردین
ایالات متحده و دولتهای عربی خلیج که دیروز شنبه به عنان اصرار کردند تا یک «زمانبندی جهت اقدام بعدئ» برای طرح صلح خود آماده سازد تا چنانچه رئیس جمهور سوریه، بشار اسد نتوانست به خونریزی پایان دهد، بکار گرفته شود.
وزیر حارجه آمریکا هیلاری کلینتون همپایان خویش را از ،عربستان، کویت، قطر، امارات،. عمان در اجلاس ریاض ملاقات کرد در این دیدار او نگرانی آمریکا را از ادامه سرکوب مخالفین در سوریه اعلام کرد.
کلینتون همچنین، ایران را بخاطر حمایتش از سرکوب مردم سوریه مورد حمله قرار داد ولی از اظهار نظر راجع به نشست آتی گروه ۵ + ۱ با ایران که قرار است در ۱۳ آوریل (۱۳ روز دیگر) در استانبول برگزار شود خوداری کرد.
او در یک مصاحبه مطبوعاتی، تردید خود را نسبت موافقت سوریه با طرح ۶ ماده ایی عنان در باره خارج شدن نیروهای سوری از شهر های مورد محاصره و خاموش کردن تفنگها ابراز داشت.
در آستانه اجلاس استانبول که هدفش کمک به اپوزیسیون سوریه است کلینتون گفت: «و تا همین امروز رژیم به گلوله باران اهالی ادامه داده و محلات را محاصره کرده و نماز گزاران را هدف آتشباری قرار داده است.»
کلینتون گفت ده ها تن از سران عرب و دولتمردان غرب، یکشنبه ( ۱۳ فروردین) روی برداشتن گامهای دیگر برای وادار کردن اسد به تن در دادن به یک انتقال سیاسی« فراگیر و دموکراتیک» مذاکره خواهند کرد.
نخستین اجلاس همکاری استراتژیک ایالات متحده و ۶ کشور شورای همکاری خلیج ( GCC )
بیانیه مشترکی صادر کرد که د رآن مصراً از عنان خواسته میشود تا طرح گامهای بعدی را درصورت ادامه کشتار آماده کند.
طرح عنان؛ متعهد به متوقف کردن خشونت نظامی، آتش بس روزانه دو ساعته برای کمک به مصدومین و مجروحین، دستیابی آزاد رسانه ها به مناطق بحرانزده و جنگی، آغاز پروسه ای همه جانبه و فراگیر سیاسی سوری (طرحی که سوری و جامع الاطراف باشد ـم)، حق تظاهرات برای مردم و ازادی همه بازداشتی های که خود سرانه دستگیر شده اند، می باشد.

کلینتون در سخنرانی خود در این همایش تأکید کرد که واشینگتن «مصمم چون کوه، بی تزلزل» به تعهدات خود نسبت به پادشاهی های مسلمان سنی خلیج عرب* که نگران ایران اسلامی شیعه هستند پایبند است. کلینتون با شرکت خود در نخستین اجلاس همکاریهای استراتژیک بین واشینگتن و شورای همکاری دولتهای خلیج شالوده تبدیل پیوندهای دو جانبه بین کشورهای خلیج و واشنگتن را به پیمان جمعی پایه گذاری کرد.
مقامات آمریکایی میگویند:« او(کلینتون) در جستجوی « برداشتن گامهای مشخص عملی برای تقویت امنیت متقابل، مانند بهبود همکاری عملیاتی ـ نظامی، همکاری امنیت دریایی و دفاع موشکی و واکنش هماهنگ در برابر بحرانها است»
مقامات آمریکا گفته اند که کمک به GCC؛ در ایجاد« یک دفاع موشکی منطقه ایی » در برابر تهدیدهای موشکی بالستیک ایران، یک اولویت برای آنها بوده است.
سرپرست دیپلماسی آمریکا در کنفرانس مطبوعاتی خود، حمله خود به ایران را بسط داده گفت:« ایران به تهدید همسایگان خود ادامه داده و امنیت منطقه را ازجمله از طریق حمایت از عملیات مرگبار رژیم اسد در سوریه مختل کرده و آزادی رفت و آمد دریایی را در منطقه تهدید میکند. او ایران را متهم به دخالت در امور داخلی یمن متهم کرد.»
ایالات متحده آمریکا نسبت به ارسال اسلحه برای رژیم اسد توسط ایران و کمک به آن رژیم در سرکوب جنبش دموکراسی خواهی آنجا که از ماه مارس ۲۰۱۱ آغاز گردید و برابرداده های آماری سازمان ملل تا کنون به قیمت جان قریب بیش از ۹۰۰۰ نفر تمام شده است سوءظن جدی دارد.
ایران همچنین به بستن تنگه هرمز، گذرگاه کلیدی نفت جهانی درصورت پیگری اتحادیه اروپا و ایالات متحده در اجرای طرحشان مبنی بر اعمال تحریم نفتی ایران بخاطر برنامه هسته ایی مورد مشاجره ایران تهدید نموده است.
ژنرال جمیز ماتیس، رئیس ستاد مشترک فرماندهی آیالات متحده هشدار داد که ایران نه تنها پول بلکه کمکهای دیگر نظیر اسلحه برای حوثی های شورشی یمن فرستاده و کوشش دارد دیگر قبایل غیر حوثی را نیز تحریک کند.
*این نخستین بار است که یک مقام علیرتبه آمریکایی از خلیخ فارس بعنوان خلیج عبری یاد میکند. البته اگر در وسط این گزارش خبری غفلت یا عمدی ژورنالیستیک وجود نداشته بوده است.

پایان گزارش خبری نهار نت لبنان
http://www.naharnet.com/stories/en/35248-u-s-gulf-arabs-urge-annan-to-draw-up-syria-next-steps
………………………………………………………………
کامنت من:
اخبار اجلاس شورای همیاری های دول خلیج را اکثر رسانه های فارسی زبان خارجی از جمله؛ بی بی سی ، رادیو فردا، العربیه انعکاس دادند ولی نه با آن اهمیتی که داشت.
۱ ـ بنظر من شرکت وزیر خارجه آمریکا در این همایش، تأکید او بر حمایت بی تزلزیل و استوارِ صخره گونه ایالات متحده از دول حاشیه خلیج با تأکید بر: پادشاهی و سنی بودن آنها و در برابر ایران شیعه ی مسلمان یک رویکرد تازهِ فرا استراتژیک در سیاست خارجی ایالات متحده است. دولت انگلیس به خاطرسیاست «اختلاف بیانداز و حکومت کن» خود معروف است ولی بنظر میرسد ایالات متحده با تغیرات ویژه ایی در این راهبرد، درمقابله با خطر شیعه گرایی ایران، این راه را، برخلاف سنت سیاسی تاریخی خود مبنی برفاصله گیری از اختلافات مذهبی، برگزیده است.
«لولوی» خطر ایران شیعه به تشکیل محور: ترکیه، ایالات متحده شیوخ خلیج و عربستان با تکیه بر سنی بودن، ملاط چسبنده این محور سیاسی نظامی جدید خواهد بود که بنحوی عالی با اهداف تاریخی ـ استراتژیکِ ترکیه و عربستان در انطباق است. آمریکا از طریق حمایت و تقویت جریان سنی هم میتواند جریانهای سنی اسلامی را بطرف میانه روی و دموکراتیزاسیون سوق دهد و هم میتواند از آنها علیه ایران و شیعیان؛ از لبنان تا عراق و از آنجا تا پاکستان بهره بگیرد.
شکل گیری این بلوک سنی عربی با حمایت ایالات متحده نه تنها در قلع و قمع جریانهای افراطی ضد آمریکایی و ضد غربی اسلامی به ایالات متحده کمک خواهد کرد بلکه این جریان« آمریکائیزه» شده را به ابزاری جهانی ـ استراتژیک، برای از«هم پاشاندن» ایران و نه تنها «تغیر رژیم»، برای گرفتن امتیازاتی بمراتب بدتر از ترکمانچای معروف از ایران، فشار بر روسیه و چین تبدیل خواهد کرد. صدور بیانیه ایی که در آن بردفاع از سنی مذهبان در برابر ایرانی شیعی تأکید شده است را نباید سرسری گرفت.
۲ ـ با کشانده شدن ترکیه بعنوان یک طرف اصلی دعوا در ماجرای سوریه، تنش بالقوه دولت نوری المالکی درعراق با دولت ترکیه بر سر جریان طارق الهاشمی ـ معاون ریاست جمهوری تحت تعقیب سنی عراق ـ و فشار و تبعض سنی مذهبان در عراق، نیز بالا خوهد گرفت.
تبدیل پیمانهای همکاریهای دو جانبه شیوخ خلیج به پیمان امنیت دسته جمعی با شرکت ایالات متحده ، استقرار سامانه دفاع ضد موشکی در کشورهای حاشیه خلیج، انتقال بخشی از نیروهای نظامی آمریکایی خارج شده از عراق به عربستان، کویت و قطر و.. ، رخداد هایی کوچکی نیستند.
دیروز طارق الهاشمی نیز از اقلیم خود مختار کردستان عراق به قطر رفت. بی تردید با توجه به نقش بسیار فعال قطر در تحولات منطقه، طارق الهاشمی برای گردش توریستی به قطر نرفته است.
چند ماه پیش در بحبوحه دخالت نیروهای همیاری دول خلیج بحث پیوستن اردن و مراکش هم به این پیمان مطرح شد و اجتمال پیوستن این دو کشور قدرتمند عربی به این پیمان و کلاً گسترش این پیمان در اینده، دور از انتظار نیست. این «مینی ناتو» اگر شکل بگیرد خطوط امنیتی غرب و ترکیه را تا انسوی دریای اورال و تا مرزهای چین امتداد خواهد داد. ترکیه هرگز در تاریخ چند صد ساله اخیر خود چنین شانسی برای احیای اتومان عثمانی نداشته است.
از همان آغاز بهارعربی دولتهای محافظه کارعرب منطقه از اردن گرفته تا عربستان و بحرین و کویت، اجرای اصلاحات سیاسی و اجتماعی را سریعاً در دستور کار خود قراردادند. درعربستان اقدامات جدی برای کشاندن زنان به عرصه فعالیت اجتماعی و فرهنگی ( در آن میزان که سنت های آن جامعه اجازه میدهد)، آغاز شده است. در اردن اخوان المسلمینی کابینه را در دست گرفته است که ستیزی با حکومت پادشاهی ندارد و همچنین در مراکش.
لذا محدود گرفتن این پیمان جدید امنیتی به بعد نظامی آن وجغرافیای منطقه درست نیست بلکه آنرا باید در امتداد بهار عربی تلقی کرد.
نتیجه:
ایران ولایی ما بیش از پیش در برابر کشور های سنی مذهب منطقه بشمول ترکیه و عربستان، قرار خواهد گرفت. من فکر نمیکم در آینده فقط امتیاز دهی رژیم تهران روی مسئله هسته ایی، حتی دست برداشتن از تحریکات سیاسی و حمایت از حزب الله لبنان، این بلوک جدید (نظامی ـ سیاسی ــ مذهبی) را راضی کند زیرا دیگر ایالات متحده و غرب تنها طرف ایران نیستند. کشور های حاشیه خلیج ، ترکیه و عربستان نیز مطالبات خود را دارند.
نقش حفظ امنیت خلیج فارس تا قبل از انقلاب بعهده ایران شاهنشاهی و ارتش مقتدر و وابسته به غرب آن بود. با تحولات کنونی این نقش به دولت های حاشیه خلیج واگذار خواهد شد که در مورد آثار و پیامدهای های آن میتوان گمانه زنی های بسیار کرد. ولی یک امر مسلم است که «ایران ولایی» درهم شکسته در اٍثر تحریمهای اقتصادی و بحران مشروعیت داخلی در جایگاهی نخواهد بود که به آسانی بتواند در برابر قدرت اقتصادی ـ سیاسی ـ نظامی این بلوک جدید و دولتهایی مثل قطر بتواند کُرکُری بخواند. دیگر بحث از آمریکا تنها در میان نیست.
شیعه ستیزی در منطقه بالا خواهد گرفت و به هزینه آنها در منطقه، ائتلاف وسیع سنی، منطقه را اتومانیزه و آمریکائیزه خواهد کرد.
درکشانده شدن میهن ما به این ورطه نکبت تنها باند سید علی خامنه ایی مقصر نیست. تنها لومپن روحانیت حاکم به زعامت سید علی و جنتی و مصباح مقصر نیستند بلکه اصلاح طلبان، و آن اپوزیسیونی هم که از آغاز نتوانست قاطعانه در برابر ماجراجویها و بلند پراوازیهای رژیم بایستد و حتی باسکوت «گاهاً» تأئید آمیز خود در برابر این جاه طلبیها، آنها که به کوره آمریکا ستیزی رژیم هیزم رسانی کرده و آمریکا ستیزی را ایدئو لوژیزه کردند در ذلیلی و زبونی ایران فردای ما در برابر شیخک های خلیج فارس و اتومانیستهای ترک مقصرند.
این اشتباه است اگر آمریکا را بخاطر رویکرد جانبدارانه اخیرش درمنطقه سرزنش کنیم. آمریکا و غرب همواره آماده بوده اند تا منافع استراتژیک ایران را در منطقه و نقش منطقه ایی آنرا برسمیت بشناسند ولی سرسختی رژیم حاکم بر میهن ما و رخدادهای بهارعرب این فرصت را برای عربستان و شیوخ خلیج فراهم ساخت تا با همسویی با غرب و آمریکا علیه ایران نقش فرااستراتژیک کنونی را بیابند.
… ز که نالیم که از ماست که برماست.
به خبر طارق الهاشمی باید سفر مسعود بارزانی را به آمریکا برای دیدار با جو بایدن اضافه کنم که ذر ارتباط با رخداد های اخیر عراق و منطقه است و ضمناً دولت کرد مسعود بارزانی جریان نفت عراق را که از لوله ای از داخل کردستان عراق میگدرد به خاطر اختلاف با دولت مرکزی قطع کرد.
Balatarin
U.S., Gulf Arabs Urge Annan to Draw Up Syria ‘Next Steps’
by Naharnet Newsdesk 2 hours ago
The United States and Gulf Arab states on Saturday urged envoy Kofi Annan to produce a “timeline for next steps” in his peace plan for Syria if President Bashar Assad fails to stop the bloodshed.
U.S. Secretary of State Hillary Clinton, who met her counterparts from Saudi Arabia, Kuwait, Bahrain, Qatar, the United Arab Emirates and Oman at a meeting in Riyadh, voiced concern over Syria’s continued deadly crackdown on dissent.
She also slammed Iran for its alleged support for the crackdown and appeared cautious about talks between Tehran and the United States and five other powers that she confirmed would be held in Istanbul on April 13.
In a press conference, Clinton voiced renewed skepticism about Syria’s acceptance of Annan’s six-point peace plan, which calls on Syrian forces to withdraw from besieged cities and silence their guns.
“And as of today, regime forces continue to shell civilians, lay siege to neighborhoods, and even target places of worship,” Clinton said on the eve of international talks in Istanbul aimed at helping the Syrian opposition.
Clinton said dozens of top Arab and Western officials on Sunday would discuss further steps to pressure Assad, to provide humanitarian aid and promote “an inclusive, democratic” political transition.
The first U.S. strategic cooperation forum with the six Gulf Cooperation Council (GCC) countries issued a joint statement urging Annan “to determine a timeline for next steps if the killing continues.”
Annan’s plan calls for a commitment to stop all armed violence, a daily two-hour humanitarian ceasefire, media access to all areas affected by the fighting, an inclusive Syrian-led political process, a right to demonstrate, and release of arbitrarily detained people.
In a speech to the forum, Clinton stressed Washington’s “rock solid and unwavering” commitment to the security of the Sunni Muslim-led Gulf Arab monarchies, which are wary of non-Arab Shiite Muslim Iran.
Raising security ties from a bilateral to a multilateral level, Clinton was breaking new ground in taking part in the first strategic cooperation forum between Washington and the GCC.
She looked to taking “practical and specific steps to strengthen our mutual security, such as helping our militaries improve interoperability, cooperate on maritime security and missile defense, and coordinate responses to crises.”
U.S. officials have said it is a U.S. “priority” to help the GCC build ”regional missile defense architecture” against what they see as a looming ballistic missile threat from Iran.
Speaking at the press conference, the chief U.S. diplomat broadened her attack on Tehran.
Iran “continues to threaten its neighbors and undermine regional security, including through its support for the Assad regime’s murderous campaign in Syria, threats against the freedom of navigation in the region, and interference in Yemen,” she charged.
The United States suspects Iran is sending arms to Assad’s regime to help him crush a pro-democracy movement that U.N. officials estimate has cost more than 9,000 lives since it erupted in March 2011.
Iran has also threatened to close the Straits of Hormuz, a key world oil passageway, if the United States and European Union follow through on plans to impose an oil embargo over its controversial nuclear program.
U.S. Central Command chief General James Mattis has warned that Iran was sending support, including “weapons, not just money” to Huthi rebels in northern Yemen, and trying to “influence the non-Huthi tribes” as well
 

کامنتی کوتاه بر یادداشت جوابیه عبدی به کاظمیان

Share Button

یاداشت کوتاه زیر کامنتی است بر(با دقت نقد کنیم؛ پاسخی به انتقادهای آقای کاظمیان ۱)
در سایت جرس
تاریخ انتشار: ۱۱ فروردین ۱۳۹۱
عباس عبدی
………………………………
با سپاس از آقای عبدی و کاظمیان که این بحث را گشودند
و سپاس از جرس که آنرا منعکس میکند
من بحثهای راه افتاده پیرامون مصاحبه آقای عبدی را با دقت و وسواس دنبال میکنم بلحاظ اینکه نکات مطرح شده در این مصاحبه و نقدهای بر آن، در بنیاد خود، واجد آموزه های مهم تاکتیکی و استرتژیکی هستنند و به دانش فن مبارزات سیاسی ما می افزایند، صرفنظر از اینکه ایشان چقدر حق داشته باشند یا نداشته باشند.
بحث ایشان مطالب کتاب «چپ روی، بیماری دوران کودکی کمونیسم» لنین را در ذهن تداعی میکند. و بنظر من این اثر لنین یکی از آثار درخشان اوست که تا هنگامیکه استبداد و مبارزه در شرایط استبدادی در جهان وجود دارد این اثر کلاسیک نیز، بلحاظ آموزه های تاکتیکی اش، اعتبار خود را حفظ خواهد کرد.
در دو مقطع متفات تاریخی بلشویکها ، یکبار شعار تحریم انتخابات دو ما را می دهند و بار بعد شعار مشارکت. البته وضعیت ایران ما و روسیه آن هنگام کاملاً شبیه نیست ولی درسهای مبارزه بلشویکها میتواند آموزنده باشد.
قصد نقد اساسی مواضع بیان شده آقای عبدی در مصاحبه ایشان و منقدین را ندارم چون هردو طرف را در برخی موار محق و در برخی موارد در اشتباه میدانم. مثلاً:
آقای عبدی حق دارد وقتی میگوید به لحاظ دیوارکشی های مخاطباتی، پیام تحریم اصلاح طلبان فقط به گوشهای خودشان منعکس میشود و روی لایه های اجتماعی حریف اثربخش نبوده و نیست.
ایشان حق دارند وقتی میگویند تقلب جدی درمیان نبوده است. اگر البته بپذیریم کم کردن حدود ۱۰ میلیون از تعداد واجدین حق رأی، تقلب نبوده است.
واقعاً ساده اندیشی بیشتر این نمیشود که تحلیلگران جبهه تحریم [که بنظر من بسی بیش از اصلاح طلبان و سپس سبزها بودند] اینجا و آنجا با فانوس دنبال کشف تقلب بودند در حالیکه رژیم با یک مداد ۱۰ میلیون از واجدین حق رای را کاهش داده و چند میلیون هم به آرای باطله اضافه کرده و احتمالا ، چند میلیون رای هم به آرای تعداد بسیار معینی از کاندیداهای نورچشمی افزوده باشد.
تقلب بزرگ انتخابات که اقای عبدی هم به آن نپرداخته اند و مشروعیت« نیآفرینی» انتخابات قلابی هم، در هیچ یک از این موارد مورد اشاره نبوده و نیست، در نظارت استصوابی، رد صلاحیت هاست، در رقابتی نبودن و فاقد موضوعیت انتخابات و برنامه نداشتن کاندیداها بوده است. هیچ یک از کاندیداها، با برنامه انتخاباتی، با وعده وعید های مشخص انتخاباتی جلو نیامدند، وعلاوه بر همه اینها غیبت احزاب سیاسی و نهاد های مدنی و نظارت مطبوعاتی و.. ، اینها هستند که از این خیمه شب بازی، اعتبار زدایی کرده و شرکت ۹۰درصدی و صفهای چند کیلومتری رای دهندگان هم برای رژیم و انتخاباتش نمیتوانست مشروعیت زا باشد. شعارهای بیشتر نمایندگان همان شعارهای کلیِ کلیت نظام بود تو گویی این کاندیداهای نمایندگی، نه برای نمایندگی مردم و بخش جغرافیایی منطقه ایی معینی از آنان، بلکه برای نمایندگی کلیت نظام و در مرکز آن، مقام قُدسی مرتبت معظم رهبری به میدان آمده اند. و تازه همه این هزینه پرخرج برای مجلسی که گوش به فرمان و بی اختیار است. میزان اعتبار مجلس را آقای احمدی نژاد با رفتار و لحن تحقیر آمیزش در مجلس به همگان نشان داد. من بخاطر رفتار بحقش ، بحق و از صمیم قلب آقای احمدی نژاد را تحسین میکنم. اگر او یک کار بسیار خوب در این۶٫۵ سال ریاست جمهوری اش کرده باشد همین تحقیر مجلس است که به همه چیز شباهت دارد جز مجلس نمایندگی مردم. ای کاش نمایندگان مجلس ما از نمایندگان مجلس همان آل خلیفه بحرینی، که آنرا دایم به باد انتقاد میگیرند، یاد میگرفتند. از صمیم قلب به احمدی نژاد به خاطر رفتارش در مجلس درود میفرستم.
نظرات آقای عبدی جای نقد بسیار دارد همچنانکه نظرِ منتقدین نظر ایشان. که من بسهم خود در آینده نزدیک بهر دو خواهم پرداخت ولی نه بصورت کامنت در جرس بلکه در وبسایت خودم. شروع و گسترش این بحث بسیاری قفل ها و گره های تاکتیک مبارزه دموکراسی خواهی ما را میتواند بگشاید و ازهمین روی این بحث را باید بسیار جدی گرفت و تا آنجا امکاان دارد باید آنرا بسط داد.

معمای تحریم انتخاباتی و نگاه عباس عبدی

Share Button

بحثی که عباس عبدی پیرامون رویکرد تحریم در انتخابات مجلس نهم از سوی اصلاح طلبان و سبزها پیش کشیده است اهمیت جدی تاکتیکی واسترایکی در وضیعیت شناسی آرایش آینده نیروهای سیاسی دارد. این بحث در صورت گسترش در درون جامعه سیاسی ایران تکلیف اصلاح طلبان را با خودشان، با جنبش سبز و تکلیف هردوی اینها را با رژیم و تکلیف رژیم را با اینها یکسره خواهد کرد. این بحث در فرجام خود به تعریف دقیق از آنچه از اصلاح طلبی باقی مانده است، و مرزبندی آن با جنبش سبز منجر خواهد شد که عرصه سیاسی ایران را از گرد و غبار ابهامات تا حدود زیادی خواهد زدود.
تأسف آور کم توجهی بخش عمده ایی از اپوزیسیون برون مرزی است که با ساده کردن مسئله سیاست در ایران و مفروض دانستن جایگاه ویژه خود با نگاهی حاکی از بی اهمیتی و ناچیز انگارانه به تضاد ها، تناقضات و معادلات سیاسی در درون درون کشور مینگرد.
نگارنده این سطور جدی گرفتن این بحث و تعقیب آنرا به دوستان توصیه مینماید.
ح تبریزیان
…………………….


جرس
تاریخ انتشار: ۱۱ فروردین ۱۳۹۱, ساعت ۱۹:۰۷
با دقت نقد کنیم؛ پاسخی به انتقادهای آقای کاظمیان(۱)
عباس عبدی
از نظر من، شما و بسیاری از دوستانی که در جنبش سبز فعالیت می‌کنید، واجد انگیزه‌های انسانی و ملی هستید و در این شکی ندارم.

جناب آقای مرتضی کاظمیان

با احترام

نقد شما را نسبت به مطالب اخیرم در جرس خواندم، دوست داشتم که همان روز پاسخ آن را خدمتتان تقدیم کنم ولی به علت سفر پیش‌بینی نشده و بیماری سخت و سرماخوردگی این امر میسر نشد و اکنون با چند روز تأخیر مواردی را در بخش اول پاسخ به شما تقدیم می‌کنم.

۱. مرقوم فرموده‌اید که: « برخی مواضع آقای عبدی در این مصاحبه، چنان بود که نمی‌شد به سکوت رضایت داد ». معنای ضمنی این جمله آن است که پیش از این مطالبی از سوی من عنوان شده که به هر دلیلی در برابر آن‌ها به سکوت رضایت داده شده ولی این بار چنین رضایتی جایز نبوده است. با توجه به این که از نظر بنده، نقد آرای دیگران نه دشمنی، بلکه نوعی خیرخواهی و ابراز دوستی تلقی می‌شود، چه خوب بود در همان زمان به هر نحوی که مناسب می‌دانستید انتقادات خود را مطرح می‌کردید. شاید در این صورت حداقل یکی از طرفین یا حتی هر دو طرف نسبت به مواضع خود تعدیل می‌شدند و کار به این‌جا نمی‌کشید که سخنانی به زبان رانده شود که کاسه‌ی صبر را لبریز کرده و به ناچار سکوت شکسته شود. مشکل این‌ جاست که وقتی اختلاف نظرات تا این حد پیشرفت کند، عقب‌نشینی و تصحیح موضع نیز ممکن است حیثیتی تلقی شود و چه خوب بود که در همان اولین فرصت‌ها، انتقادات مطرح شود و اگر مطالب اخیر من اجازه نداده که دوستان بیش از این مهر سکوت بر لب بزنند، باید از آن استقبال کرد چون به طریق اولی اجازه نداده است که اختلاف نظرات و برداشت‌ها بیش از این عمیق گردد.

۲. نوشته‌اید که: « برخلاف برخی از منتقدان، مایل نیستم پا در حوزه‌ای بگذارم که به نقد «انگیزه» و مولف، یا سوابق سیاسی ایشان برمی‌گردد ». واقعیت این است که از شما جز این انتظاری نیست. ویژگی‌های اخلاقی آقای کاظمیان و سایر دوستانشان، نزد همه از جمله من شناخته شده است و به لحاظ رأی و نظر هم نباید نیازمند آن بودد که به جای نقد مطالب به انگیزه‌های ناشناخته و موهوم افراد پرداخت. متمایز بودن شما از کسانی که انگیزه‌شناسی، حرفه‌ی اولیه و آخرین و علم لدًنی و مادرزادی آنان است، افتخاری است که امیدوارم هیچ‌گاه آن را از دست ندهید و علت پاسخ‌گویی من به شما نیز همین ویژگی است و این پاسخ نیز فقط حق‌شناسی به شماست وگرنه کسانی که انگیزه‌شناسی می‌کنند و تهمت می‌زنند، ارزش پاسخ‌گویی ندارند. ولی درباره‌ی سوابق سیاسی قضیه فرق می‌کند. انگیزه امری کاملاً ذهنی و شخصی و غیرقابل سنجش است ولی سوابق سیاسی موضوعی عینی است. ولی پرداختن به این مسائل وقتی کاربرد دارد که هدف ما نقد فرد و نه نقد گزاره‌های تحلیلی‌اش باشد. به همین دلیل هم نقد سوابق سیاسی نیز جزئی از نقد سیاسی و لازم است. ولی در این‌جا خارج از موضوع بحث است.

۳. هرچند شما درباره‌ی انگیزه‌های من چیزی ننوشته‌اید، ولی من می‌خواهم به انگیزه‌های شما بپردازم!! از نظر من، شما و بسیاری از دوستانی که در جنبش سبز فعالیت می‌کنید، واجد انگیزه‌های انسانی و ملی هستید و در این شکی ندارم. افرادی که از زندگی شخصی‌شان می‌گذرند و در عمل هم ثابت کرده‌اند که حداقل تاکنون صادقانه به آرمان‌های خود متعهد بوده‌اند و هزینه‌های آن را نیز پرداخته‌اند، بنابراین من نه‌تنها در مقام نقد انگیزه‌‌های شما و سایر دوستانتان نیستم، بلکه آن‌ها را ارج می‌نهم و درجه‌ی خلوص آن را از انگیزه‌های خود بیشتر می‌دانم. نه‌تنها انگیزه‌ی شما را می‌شناسم، بلکه در خیرخواهانه بودن انگیزه‌ی بسیاری از افراد داخل حکومت هم شک ندارم و آنان هم با انگیزه‌های خیرخواهانه و مثبت دست به اقداماتی می‌زنند که از نظر من و شما پذیرفتنی نیست. به همین دلیل است که اگر بخواهیم درستی و نادرستی گفتار و رفتار را از انگیزه‌ها نتیجه بگیریم، با بن‌بست مواجه می‌شویم، و از روی رفتار و گفتار هم نمی‌توان با اطمینان به کنه انگیزه‌ها پی برد. از این رو در سیاست و نقد سیاسی، مسأله‌ی محوری نقد گفتار و رفتار است و در انگیزه‌ها نمی‌توان وارد شد. بدترین رفتارها ممکن است با خیرخواهانه‌ترین انگیزه‌ها انجام شود. پس تمرکز را باید بر رفتار داشت.

چند نکته‌ی دیگر را هم می‌خواستم در مقدمه بنویسم که بهتر دیدم در پایان به آن‌ها بپردازم.

۴. نوشته‌اید که: «، آقای عبدی در سخن مورد استناد، در درجه ی نخست، مهر تاکیدی زده بر تقلب فاحش در انتخابات ۱۲ اسفند. یعنی اگر مطابق اظهارنظر ایشان، میزان مشارکت در انتخابات مجلس نهم کمابیش درحد مجلس هشتم بوده، در آن انتخابات حدود ۵۱ درصد و در این انتخابات، حسب ادعای حاکمان بیش از ۶۴ درصد شهروندان پای صندوق‌های رای حاضر شده‌اند. چنین انتخاباتی با این کیفیت، خود مهر تاییدی است بر سیاست و تاکیدات کسانی که دلیلی برای شرکت در نمایش ۱۲ اسفند نمی دیدند ». این گزاره‌ها و نتیجه‌گیری‌های شما از یک اشتباه فاحش ناشی می‌شود. متأسفانه سایت عصر ایران بخشی از گفت‌و‌گوی مرا حذف کرد که اگر وجود می‌داشت شاید چنین اشتباهی هم برای شما رخ نمی‌داد هر چند بدون آن نیز نباید مرتکب چنین اشتباهی شد. تقلب در انتخابات با کم و زیاد اعلام کردن درصد مشارکت دو چیز گوناگون است. تقلب؛ زیاد یا کم کردن عمدی تعداد آرا و یا جابه‌جا کردن آرا را شامل می‌شود. ولی کم یا زیاد شدن درصد مشارکت می‌تواند ناشی از دو اتفاق باشد. یا از طریق کم و زیاد کردن تعداد آرا که این تقلب است و یا ناشی از کم اعلام کردن واجدین حق رأی که این را تقلب نمی‌گویند و این موضوع آشکاری است. همیشه (چه در گذشته و چه در حال) تعداد واجدین حق رأی به طور معمول حدود ۱۰ درصد کمتر از تعداد واجدین واقعی اعلام می‌شود تا از این طریق درصد مشارکت به شکل صوری افزایش یابد. در این انتخابات هم همین‌ طور است. تعداد واجدین حق رأی را رسماً ۴۸ میلیون نفر اعلام کردند ولی به نظر من و با استناد به نتایج سرشماری سال ۱۳۸۵، این تعداد حدود ۵۴ میلیون نفر است.

من نمی‌دانم که جناب آقای کاظمیان ۵۱ درصد شرکت‌کنندگان در انتخابات مجلس هشتم را از کجا آورده‌اند ولی جهت اطلاع ایشان عرض می‌کنم که مطابق اعلام وزارت کشور (موجود در سایت این وزارت‌خانه) رقم درصد مشارکت در آن انتخابات بر اساس ۴۳/۸ میلیون نفر واجد حق رأی، ۵۵/۴ درصد است. ولی اگر درصد واجدین حق رأی را از سرشماری سال ۸۵ استخراج کنیم، این تعداد ۴۷/۷ میلیون نفر می‌شود که همان ۵۱ درصد مشارکت گفته شده از سوی آقای کاظمیان می‌شود. این درصد در انتخابات اخیر اندکی بیشتر و به حدود ۵۴ درصد رسیده است. بنابراین اظهارات مرا در گفتگو نمی‌توان تأیید تقلب به معنای پیش‌گفته دانست ولی اگر تغییر تعداد واجدین حق رأی و اعلام کمتر آن را تقلب بدانیم، در این صورت همه‌ی انتخابات قبلی واجد چنین مشخصه‌ای بوده‌اند و آقای کاظمیان نمی‌توانند از این حیث میان انتخابات اخیر و قبلی‌ها تمایزی قائل شوند و اگر این امر مهر تأییدی است بر سیاست و تأکیدات کسانی که دلیلی برای شرکت در انتخابات ۱۲ اسفند نمی‌دیدند، باید گفت که این مهر تأیید در انتخابات قبلی هم وجود داشته و نباید در آنها هم شرکت می‌کردند. حتی در مورد انتخابات سال ۸۸ هم به طور رسمی۴۶/۲ میلیون نفر واجد حق رأی اعلام شده است، در حالی که رقم اصلی نزدیک به ۵۰ میلیون نفر بوده و معلوم نیست با توجه به این که این رقم از مدت‌ها پیش از انتخابات اعلام شده بود، چرا برخی که آن را تقلب می‌دانند در آن انتخابات شرکت کردند؟!

۵. جناب کاظمیان مرقوم فرموده‌اند که: «آقای عبدی توضیح نمی‌دهد که دلیل او برای این‌که «درصد شرکت کنندگان در این انتخابات، کمابیش در حد مجلس هشتم بود»، چیست. یا باید به ادعای وزارت کشور احمدی نژاد و شورای نگهبان آیت الله خامنه‌ای اعتماد کرد، و یا به برآوردهای ناظران. کدام ناظر، تراز برآورد آقای عبدی است؟ برخی ناظران در داخل کشور، که آقای عبدی به‌خوبی آنان را می‌شناسد و به روابط و تخصص آنان اشراف دارد، بر این باورند که میزان مشارکت در انتخابات به ۴۰ درصد نمی‌رسد. در این صورت، آیا باز وضع همان است که آقای عبدی می‌گوید؟ از کسی چون آقای عبدی که دست توانمندی در پیمایش‌های میدانی دارد، این شکل از ادعا و ارزیابی، بعید است». خب چون بخشی از مصاحبه حذف شده، به همین دلیل ضمیر ارجاع مشخص نبوده است. ولی استناد من به وزارت کشور احمدی‌نژاد، و شورای نگهبان آیت‌الله خامنه‌ای است! و من ناظری را نمی شناسم (چه رسد به آن که به خوبی او را بشناسم) که حکم به میزان انتخابات زیر ۴۰ درصد داده باشد و یقین بدانید که چنین ناظر معتبری هم وجود خارجی ندارد و اگر ادعای صلاحیت کند، نمره‌ی لازم را برای کسب صلاحیت به دست نخواهد آورد. ایمیل مرا در اختیار دارید، به این ناظر محترم بدهید تا از مستندات ایشان مطلع شوم. یقیناً اگر قانع‌کننده بود (نه از سوی من، از سوی ۵ نفر فرد معتبر دیگر)، به شما اطمینان خواهم داد که نظرات او را پذیرفته و رسماً اعلام می‌کنم، هر تبعاتی هم که می‌خواهد داشته باشد. ولی یقین بدانید که این‌ها اظهارات غیررسمی و حدس و گمانی در گعده‌های سیاسی است و هیچ ناظری وجود ندارد که بتواند چنین ادعای علمی را مطرح کند. برای طرح چنین ادعایی مقدمات زیادی لازم است، می‌توانید از آقای دکتر قاضیان که فعلا در دسترس شما هستند جویا شوید تا راهنمایی‌های لازم صورت گیرد.

ولی چرا به آمار رسمی استناد می‌کنم؟ اول این که من در مقابل آمار رسمی منفعل نیستم. بسیاری و البته نه همه‌ی موارد از تقلب آمار را می‌توانم از طریق تجزیه و تحلیل جزئیات آمار رسمی برملا کنم، که پیش از این هم انجام داده‌ام. ولی اجازه دهید که بپرسم اگر این دو مرجع برای استناد به آمار معتبر نیستند، خب شما چگونه و بر اساس چه ملاکی به انتخابات مجلس هشتم استناد می‌کنید؟ آمارهای انتخابات‌های قبلی را چگونه توجیه می‌کنید؟ و اساساً دیگر بحث از آمار و ارقام چه جایگاهی دارد؟ برای این که بدانید چرا من به این آمار استناد کرده‌ام، بخش‌های منتشر نشده‌ی مصاحبه با عصر ایران را در زیر تقدیم می‌کنم.


در این انتخاباتی که از نظر شما غیررقابتی بود، طبق رقم اعلام شده، ۶۴ درصد واجدین حق رای شرکت کردند …

این رقم درست نیست.

رقم درست به نظر شما چقدر است؟

فکر می کنم در آینده نزدیک کسانی پیدا شوند که بتوانند بر اساس همین امار موجود، رقم دقیق مشارکت در انتخابات را اعلام کنند. در تحلیل میزان مشارکت در این انتخابات، باید به دو نکته توجه کنیم. تعداد و درصد رای دهندگان را باید از هم تفکیک کرد. تعداد رای دهندگان به هر حال رقم مشخصی است. اما درصد رای دهندگان بستگی به کم و زیاد کردن مخرج کسر واجدین حق رای است. اگر مخرج کسر کوچک شود، بدون اینکه نیازی به افزایش تعداد آرا باشد، درصد مشارکت بصورت صوری افزایش می یابد.

کوچک کردن مخرج کسر یعنی چه؟

یعنی واجدین حق رای را به جای اینکه ۵۴ میلیون نفر اعلام کنیم، ۴۸ میلیون نفر اعلام می کنیم. این کار موجب تفاوتی حدود ده درصدی در میزان رای دهندگان می شود بدون اینکه تعداد رای دهندگان را بیش از حد واقعی اعلام کنیم.

به نظر شما، واجدین حق رای بیش از ۴۸ میلیون نفرند؟

بله، تعداد آنها خیلی بیش از ۴۸ میلیون نفر است. اما کار دیگری هم می توان کرد. می توان صورت کسر یعنی تعداد آرا را افزایش داد. در این صورت شما باید آرای همه را به یک نسبت بالا ببرید که کسی از نامزدها اعتراض نکند. اما این امر تقریباً اگر نگوییم غیر ممکن خیلی مشکل‌زاست. راه دیگر این است که آرای برخی از کاندیداها را بالا ببرید که این هم مساله ساز می شود. بنابراین می توانید ارای باطله را بالا ببرید. آرای باطله جزو شمارش کل مشارکت کنندگان محسوب می شود اما تاثیری در نتیجه انتخابات ندارد. بنابراین من معتقدم تغییر جدی در نتایج این انتخابات حاصل نشده است.(مساله رد صلاحیت‌ها بحث دیگری است) انچه که ممکن است رخ داده باشد، افزایش رقم آرای باطله است. البته من مطمئن نیستم آرای باطله بیش از حد واقعی اعلام شده باشد اما مقایسه بین آرای باطله این دوره و دوره قبل انتخابات مجلس، می تواند در تحلیل این موضوع راهگشا باشد. یعنی باید دید که آیا درصد آرای باطله این دوره، از دوره قبل خیلی بیشتر است یا نه؟ همیشه درصدی از آرای باطله وجود دارد ولی اگر این رقم و درصد خیلی زیاد باشد، این امر مساله ساز می شود. بنابراین من فکر می کنم میزان مشارکت در انتخابات مجلس نهم، حول و حوش پنجاه درصد بود. ..”

بنابراین یقین بدانید که درباره‌ی آمار و ارقام و میزان مشارکت حتماً دقیق سخن می‌گویم و هیچ‌گاه اجازه نمی‌دهم که اعتبار و صلاحیت پژوهشی من قربانی اهداف کوتاه مدت سیاسی شود. درباره‌ی انتخابات سال ۸۸ هم نظرات متفاوتی از دوستان دارم و متأسفانه حتی همان کارشناسان و ناظران معتبر (نمی‌دانم همان‌ها هستند یا افراد دیگر) نظرات رسانه‌ای جنبش سبز را تأیید نمی‌کنند، ولی بنا بر ملاحظاتی انگیزه‌ی کافی برای بیان آن ندارند.

۶. فرموده‌اید که: « در وجه سلبی، اما می‌توان به‌گونه‌ای دیگر سئوال کرد، اگر گروه‌هایی که انتخابات را تحریم کردند بر ضرورت مشارکت در آن پامی‌فشردند، آیا هیچ اتفاقی در میزان مشارکت مردم رخ نمی‌داد؟ اگر رهبران جنبش سبز، زندانیان سیاسی، خانواده شهدای جنبش سبز، آقای خاتمی و دیگر احزاب و گروه‌ها (از مشارکت و نهضت آزادی تا دیگر لایه‌های اپوزیسیون) لزوم حضور پای صندوق‌ها را مورد تاکید قرار می‌دادند، آیا سقف مشارکت، دچار تکان نمی‌شد؟ پس چگونه و با کدام منطق، آقای عبدی به راحتی اثرگذاری اجتماعی و سیاسی قهرکنندگان با انتخابات ۱۲ اسفند را نفی کرده است؟ بعید است که پژوهشگر اجتماعی و تحلیلگری چون ایشان، بخواهد پشتوانه اجتماعی معنادار تحریم کنندگان را نفی و رد کند.
».از آقای کاظمیان عزیز بعید است که تا این حد بر اساس مفروضات و پایه‌های غیرمنطقی به نقد دیگران بنشینند. لطفاً خوب توجه کنید تا بعد از این دچار این‌گونه سوءتفاهم‌ها نشویم. اگر به مصاحبه‌ی من توجه می‌کردید در آن آمده است که تحریم‌کنندگان نتوانسته‌اند یا نمی‌توانند مردمی را که در پی مشارکت هستند، مخاطب خود قرار دهند و آن‌ها را به عدم مشارکت مجاب کنند. بنابراین روشن است که آنان اگر دلایل کافی برای شرکت داشته باشند، مخاطبان خود را می‌توانستند به شرکت ترغیب کنند، ولی برای عدم مشارکت مخاطبان خودشان نیازی به تحریم نداشتند، می‌توانستند سکوت کنند یا توپ را به زمین حکومت بیاندازند، هم‌چنان که در مجلس هشتم هم سخنی از تحریم نبود، و مخاطبان امروزی تحریم‌کنندگان قانع به شرکت نشدند و شرکت هم نکردند. بنابراین اثبات یک امر، نفی سایر ادعا‌ها نیست. اما اجازه دهید که یک فرض دیگری را هم اضافه کنم، در این انتخابات حتی اگر اصلاح‌طلبان و تحریم‌کنندگان هم مردم را به مشارکت دعوت می‌کردند، باز هم گمان نمی‌کنم که در آرا تأثیر چندانی می‌داشت، زیرا مسأله‌ دعوت به شرکت یا تحریم نیست، بلکه زمینه‌های عینی انتخابات از حیث رقابت و … است که مردم را به حضور ترغیب یا از آن دور می‌کند. انتقاد من هم به تحریم‌کنندگان همین بود که برای تحریم باید مخاطبانی بیشتر از مخاطبان موجود خود را؛ که اگر از آنان دعوت هم می‌کردید پای صندوق نمی‌رفتند، را بتوانید به تحریم جلب کنید. ولی تحریم‌کنندگان به علت ضعف رسانه و ضعف مفهوم که مورد پسند و مسأله‌ی این طبقات باشد در تحریم شکست خوردند.

۷. نوشته‌اید که: « هیچ‌کدام از شخصیت‌های حقوقی و حقیقی‌ که بر عدم شرکت خود در انتخابات تاکید کردند، معتقد نبودند که انتخابات مشارکتی ۷۰-۸۰ درصدی خواهد داشت. اساسا بحث اصلی همه‌ی آنان، فقدان لوازم مورد نیاز برای یک انتخابات آزاد و سالم و منصفانه بود. وقتی چنین شرایط و لوازمی موجود نیست، طبیعتا نتایج انتخابات هم ناسالم ارزیابی خواهد شد و غیرقابل اعتنا».

جناب کاظمیان در کدام انتخابات گذشته، لوازم مورد نیاز برای انتخابات آزاد و سالم و منصفانه وجود داشته است که می‌خواهید در این انتخابات باشد؟ به علاوه این چه ربطی به تحریم دارد؟ تحریم یک کنش ایجابی در جهت ترغیب دیگران به عدم حضور در انتخابات است، در حالی که اگر گفته می‌شد که ما قصد شرکت داریم ولی لازمه‌ی آن ایجاد شرایط اولیه به اندازه‌ی پیش‌زمینه‌ی مجلس هشتم است، در این صورت جای پرسشی باقی نمی‌ماند و توپ در زمین حکومت بود. در ادامه نوشته‌اید که: «اما این مهم بود که مستقل از کسانی که مصمم به عدم شرکت در انتخابات بودند، لایه‌های اجتماعی مردد نیز همراه جنبش اعتراضی شوند. یعنی بجای حضور پای صندوق‌های رای (تحت تاثیر بمباران تبلیغاتی رسانه‌های عریض و طویل حکومت یا جو روانی جامعه یا برخی ملاحظات سیاسی و حتی اقتصادی) توجیه شوند که صحنه انتخابات را خالی‌تر سازند. اتفاقی که رخ داد؛ وضعی که به شکلی محسوس در بسیاری نقاط ایران برای شهروندان ملموس بود». با این حساب باید دست‌ها را بالا ببریم و سخن جناب کاظمیان را بپذیریم که بله چنین شد و البته نیازی هم به ارائه‌ی دلایل و مستندات نیست. این سخن را برای دوستانی که در پی تحریم بودند و علاقه‌مندند که خود را پیروز بدانند، باید زد، نه برای من که بر اساس مستندات فوق ثابت کرده‌ام که تحریم در کاهش آرا به طرز معناداری موفق نبوده است.
آقای کاظمیان یک بار دیگر این اظهارنظر خود را مرور کنید تا ببینید که برای بیان آن بر اساس منطق علمی چه مسیری را باید طی کرد.‌« اتفاقی که رخ داد؛ وضعی که به شکلی محسوس در بسیاری نقاط ایران برای شهروندان ملموس بود.

اگر رهبر جمهوری اسلامی تاکید می‌کند بحرانی وجود ندارد (و ازجمله نظام با «بحران مشروعیت» و «بحران مشارکت سیاسی» روبرو نیست)، و در پی نواختن «سیلی» به گوش مخالفان است، آن هم به لطف «صف‌های طویل»، برای دموکراسی خواهان ایران، مهم به تصویر کشیدن دوباره عمق شکاف ملت – دولت و بحران مشروعیت نظام سیاسی در ایران بود. چیزی که به قدر لازم به‌وقوع پیوست. اگر جز این بود، چه نیازی به دستکاری نتایج انتخابات»

اجازه دهید که ریشه‌ی خطای تحلیلی دوستان تحریمی را بیان کنم. همان خطایی که در سال ۸۸ هم به آن عارض شدند. من این نکته را در موارد دیگر هم توضیح داده‌ام. مشکل این‌جاست که توزیع اجتماعی رای منتقدین و حکومت(حکومت متکی به منابع نفتی)، نسبتاً دو قطبی است. اگر مشارکت انتخابات اخیر حدود ۵۴ درصد بوده، مشارکت در استان تهران حدود ۳۰ درصد است و مشارکت در حوزه‌ی انتخابیه‌ی تهران (شامل تهران، شهرری، اسلام‌شهر و شمیرانات) حدود ۲۷ درصد است و مشارکت در مناطق ۱ تا ۶ (بالاتر از خیابان انقلاب) به احتمال فراوان به حدود ۲۰ درصد و شاید هم کمتر می‌رسد. وقتی که انتخابات شبیه سال ۸۸ یا ۸۰ یا ۷۶ و یا مجلس ششم می‌شود، حضور طبقات متوسط و بالای جامعه یک‌باره ۳ و حتی ۴ برابر می‌شود و کل مشارکت مردم ایران به ۸۰ درصد هم می‌رسد. در نتیجه وقتی ناظران مورد نظر آقای کاظمیان عزیز در انتخاباتی مثل ۱۲ اسفند به مراکز رأی‌گیری نگاه می‌کنند، مشارکت را تا حدود یک چهارم و یا یک سوم برآورد می‌کنند، در حالی که این امر غلط است، زیرا در بسیاری از مناطق دیگر کشور چنین تغییری وجود نداشته و یا در این حد نبوده. حتماً می‌دانید که استان‌هایی مثل کهگیلویه و بویراحمد، ایلام و خراسان جنوبی که از استان‌های فقیر جامعه‌ی ایران هستند، بیشترین درصد مشارکت را داشته‌اند و تردید نباید داشت که آن ناظران محترم کمتر گذارشان به این استان‌ها می‌افتد. این اشتباهی بود که در جریان انتخابات سال ۸۸ هم از سوی دوستان دیده شد. تفاوت دیگر در فعال (اکتیو) بودن رأی‌دهندگان یا رأی‌ندهندگان در برابر منفعل (پاسیو) بودن آرای موجود در صندوق است. اگر صد نفر واجد حق رأی در ایران به دو گروه مساوی ۵۰ – ۵۰ تقسیم شوند و یک گروه تحریمی باشد و گروه دیگر رأی‌دهنده، در این صورت در منظر عمومی صدای تحریمی‌ها بیش از ده‌ برابر مشارکت‌کنندگان است. (دلایل این وضع روشن است که به آن نمی‌پردازم). ولی این بدان معنا نیست که در صندوق رأی هم باید همین وضع باشد، زیرا در آن‌جا رأی یک پیرزن روستایی در ایلام، به اندازه‌ی رأی یک سیاست‌مدار فعال در تهران شمرده می‌شود. به عبارت دیگر اگر ۱۰۰۰ پیرمرد و پیرزن روستایی از رأی دادن امتناع کنند، در شمارش آرا به اندازه‌ی آن است که ۱۰۰۰ روزنامه‌نگار، استاد، دانشجو، پزشک و … انتخابات را تحریم کنند، ولی در واقعیت و کیفیت امر میان این دو واقعه تفاوت از زمین تا آسمان است. به همین دلیل هم بارها متذکر شده‌ام که حکومت نباید نسبت به تعداد آرا دلخوش باشد، کیفیت آرا نیز بسیار مهم است و زنگ خطر آن مدت‌هاست که شنیده می‌شود.

از آن‌جا که ممکن است مطلب طولانی شود و من هم به علت سرماخوردگی قادر به نوشتن پی‌درپی نیستم، فعلاً تا همین‌‌جا را به عنوان پاسخ بخش یک منتشر نمایید تا طی دو یا سه روز آینده بخش بعدی تقدیم حضورتان گردد.

با احترام عباس عبدی

آینده احمدی نژاد از نگاه صادق زیبا کلام

Share Button

مصاحبه ایی خواندنی است.
ح تبریزیان
*****************
تاریخ انتشار: ۰۶ فروردین ۱۳۹۱, ساعت ۱۵:۳۱
آینده‌ی سیاسی احمدی‌نژاد
در گفت‌و‌گو با صادق زیباکلام
صادق زیباکلام معتقد است عمر سیاسی محمود احمدی نژاد در نظام جمهوری اسلامی ایران پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۹۲ به پایان می‌رسد. او در تحلیل آینده سیاسی احمدی نژاد، احتمال شکل‌گیری ائتلاف احمدی نژاد و هاشمی را به شدت رد می کند و امکان تأسیس حزب از سوی احمدی نژاد و یا ریاست وی بر مجلس دهم را نیز منتفی می داند. او معتقد است: «احمدی نژاد پس از پایان ریاست جمهوری اش حتی ممکن است از عضویت در دانشگاه علم و صنعت هم کنار گذاشته شود! و یا اجباراً بازنشسته شود! در این گفت‌وگو، آینده‌ی سیاسی احمدی نژاد از زوایای گوناگون بررسی شده است. این مصاحبه را هومان دور‌اندیش سامان داده است و در تاریخ ششم فروردین‌ماه ۱۳۹۰در تارنمای عصر ایران منتشر شده است.

در سال ۱۳۹۰ حوادثی رخ داد که به خروج محمود احمدی نژاد از کانون قدرت نظام سیاسی ایران منجر شد. به نظر شما، این امر چه تاثیری در آینده سیاسی احمدی نژاد خواهد داشت؟

حوادثی که در اردیبهشت ماه سال ۹۰ رخ داد، یعنی عزل و نصب وزیر اطلاعات و قهر یازده روزه احمدی نژاد، هنوز برای من معماست. من نمی دانم احمدی نژاد با چه فکری به آن خانه نشینی یازده روزه رفت. او در آن یازده روز به نحو محسوسی جایگاهش را از دست داد و هیچ نفعی نصیبش نشد.

اگر احمدی نژاد بی دردسر می پذیرفت که مصلحی وزیر اطلاعات بماند، او هم اکنون نیز قدرت زیادی داشت. ما نباید فراموش کنیم که احمدی نژاد تا پیش از آن ماجرا، قدرت بسیار زیادی داشت. آن قهر یازده روزه، نتایجی فاجعه بار برای احمدی نژاد داشت.

بنابراین جا دارد که این سوال را از احمدی نژاد بپرسیم که چرا آن کار را انجام دادی؟! شاید احمدی نژاد فکر می کرد که اگر قهر کند، خیلی ها به طرفداری او به خیابان ها می ریزند و همان حوادث پس از ۲۲ خرداد ۸۸ رخ می داد. شاید فکر می کرد اقشار و لایه های حزب اللهی و محروم جامعه از او حمایت می کنند.

البته موقعیت احمدی نژاد پیش از اردیبهشت ماه سال ۹۰ تا حدی متزلزل شده بود. یعنی شاید احمدی نژاد برای جلوگیری از ادامه روند تزلزل موقعیتش خواست حرکتی کرده باشد.

نه، من اصلاً با شما هم عقیده نیستم. مشکل رحیم مشایی همیشه وجود داشت. اگر یادمان باشد، مدتی پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸، احمدی نژاد محسنی اژه ای را از کار برکنار کرد و آب هم از آب تکان نخورد. محسنی اژه ای سال ها مستقیماً با حکم ولی فقیه قاضی شرع بود. برکناری او قدرت زیادی می خواست و احمدی نژاد این کار را انجام داد.

ولی روند حوادث از اواخر سال ۸۹ به گونه ای بود که احمدی نژاد خودش در آغاز سال ۹۰ فهمیده بود که به تدریج آن جایگاه قبلی را از دست می دهد.

این حرف از یک جهت درست است. یعنی به واسطه حضور رحیم مشایی و بعضی از موضع گیری های خود احمدی نژاد، اصطکاک هایی بین احمدی نژاد و کانون های قدرت وجود داشت ولی احمدی نژاد در اردیبهشت پارسال هنوز ۹۰ درصد قدرتش را در اختیار داشت.

بالاخره نفرمودید که خروج احمدی نژاد از کانون قدرت، چه پیامدهایی برای خود او می تواند داشته باشد.

در آن یازده روز، به نظر من، قدرت احمدی نژاد به سی چهل درصد افت کرد. بعد از آن هم این روند نزولی ادامه داشت. یعنی این طور نبوده که آب رفته به جوی بازگردد. حالا سوال اساسی این است که آینده احمدی نژاد چه می شود؟ آیا نظام در برابر احمدی نژاد می ایستد و قصه بنی صدر تکرار می شود یا اینکه احمدی نژاد می پذیرد که دیگر جایگاهی ندارد و باید قدرت و موقعیت سابقش را واگذار کند؟

احمدی نژاد قطعاً می داند که اگر اوضاع به همین منوال پیش برود، قدرت و نفوذش در این نظام حتی از خاتمی هم کمتر می شود. برای اینکه نظام تصمیم گرفت که خاتمی را به کل کنار نگذارد و حتی عضویت در مجمع تشخیص مصلحت نظام به خاتمی پیشنهاد شد؛ اگر چه خاتمی آن سمت را نپذیرفت.

اما با این روندی که ما شاهدش هستیم، من فکر می کنم که احمدی نژاد پس از پایان ریاست جمهوری اش حتی ممکن است از عضویت در دانشگاه علم و صنعت هم کنار گذاشته شود! و یا اجباراً بازنشسته شود!

به نظر شما ممکن است احمدی نژاد در یک سال و نیم آینده عزل شود؟

مشکل فقط این نیست که احمدی نژاد از تیر ماه ۹۲ دیگر هیچ سمتی نخواهد داشت. مشکل عمیق تر از این حرفهاست. ظاهراً بسیاری از نزدیکان و اطرافیان احمدی نژاد پرونده های جدی ای در قوه قضاییه دارند.

یعنی با تیم سیاسی او تسویه حساب می شود؟

بله. من فکر می کنم چنین روندی آغاز خواهد شد.

اگر احمدی نژاد یک سال و نیم آینده را بدون مشکل تراشی سپری کند، فکر نمی کنید چنین تسویه حسابی هم منتفی شود؟

نظام با خود احمدی نژاد کاری نخواهد داشت ولی قطعاً به سراغ اطرافیان احمدی نژاد می رود تا به همه نشان دهد با کسی تعارف ندارد و در پی اجرای عدالت است.

نفرمودید در چه صورت ممکن است خود احمدی نژاد عزل شود؟

اگر با همین وضع پیش برویم، بعد از انتخابات ریاست جمهوری آینده، برای خود احمدی نژاد مشکلی پیش نمی آید. حداکثر ممکن است در دانشگاه علم و صنعت اجباراً بازنشسته شود. اما احمدی نژاد کمابیش این چیزها را حدس می زند.

بنابراین سوال این است که آیا او تسلیم شده و چنین آینده ای را قبول کرده یا اینکه در پی تمهید شرایطی است که بتواند وارد یک معامله شود. من فکر می کنم احمدی نژاد به دنبال چنین فرمولی خواهد رفت.

معامله بر سر چه چیزی؟

معامله بر سر مصونیت اطرافیانش و حفظ جایگاهی برای خودش. یعنی اینکه همه چیز را از دست ندهد.

یعنی احمدی نژاد قید مطالبات حداکثری اش را می زند و به حداقل ها رضایت می دهد؟ یعنی مثل هاشمی که با تیمش در مجمع تشخیص مصلحت نظام است، او هم با تیمش به گوشه ای از نظام برود؟

بله، تقریباً. و من فکر می کنم احمدی نژاد کارت هایی هم برای بازی کردن دارد. ظاهراً بزرگترین کارتش هم این است که در یک سال و نیم جنجال آفرینی هزینه دار نکند. یعنی نظام از احمدی نژاد انتظار دارد که این زمان باقی مانده را هم به آرامی سپری کند تا کار به استیضاح و برکناری احمدی نژاد نکشد.

به هر حال مشخص است که نظام نمی خواهد احمدی نژاد به سرنوشت بنی صدر دچار شود. هر چند که در رویارویی همه جانبه نظام و احمدی نژاد، نظام برنده می شود و احمدی نژاد در این نزاع قدرتی ندارد، اما اصولگرایان نمی خواهند چنین تقابلی شکل بگیرد. بنابراین سقوط احمدی نژاد، سقوط سیاسی و اخلاقی اصولگرایان است.

اصولگرایان تا اردیبهشت امسال درد و بلای احمدی نژاد را می کوبیدند بر سر خاتمی و هاشمی و اصلاح طلبان و ملی مذهبی ها. حالا اگر احمدی نژاد یکباره عزل شود و اصولگرایان رای به بی کفایتی سیاسی او بدهند، این برای اصولگرایان خیلی گران تمام می شود.

اما اینکه چنین اتفاقی می افتد یا نه، تا حد زیادی در گرو عملکرد خود احمدی نژاد است. این احمدی نژاد است که می تواند کار را به رویارویی همه جانبه بکشاند و یا دم فروبندد و اجازه دهد این یک سال و اندی هم بگذرد.

اگر احمدی نژاد با همین رویه ای که در آخرین جلسه سوال از رئیس جمهور در پیش گرفت، پیش برود، اصولگرایان او را تحمل می کنند؟

احمدی نژاد در جلسه سوال از رئیس جمهور ، مجلس را به سخره گرفت ولی این کارها به نظر من، برای اصولگرایان قابل تحمل است.

یعنی اصولگرایان این ضرر حداقلی را می پذیرند؟

بله. به هر حال احمدی نژاد از این ضرر و زیان ها وارد خواهد کرد. اما اگر احمدی نژاد کار را به رویارویی با نظام نرساند، این یک امتیاز برای او خواهد بود.

به نظر شما ، سناریوی پوتین – مدودف دیگر منتفی شده است؟

بله، آن سناریو الان دیگر منتفی است. این سناریو قبلاً به صورت جدی مطرح بود ولی واقعه اردیبهشت ۹۰ این سناریو را منتفی کرد. یعنی اصولگرایان دیگر به هیچ وجه اجازه اجرای چنین سناریویی را نخواهند داد.

ولی به هر حال خود احمدی نژاد احتمالاً کاندیدایی برای انتخابات ریاست جمهوری آتی دارد. آیا خود او هم دیگر به اجرای این سناریو فکر نمی کند؟

خود احمدی نژاد قطعاً این سناریو را در سر می پروراند ولی الان دیگر خود او هم می داند که این سناریو قابل اجرا نیست.

احتمال دارد احمدی نژاد در یک سال آینده، به سمت ائتلاف با هاشمی رفسنجانی و اصلاح طلبان برود؟

نه، این ائلاف غیرممکن است.

چرا؟

برای اینکه نه هاشمی احمدی نژاد را قبول می کند ، نه اصلاح طلبان.

ولی انگار احمدی نژاد مستقیم و غیرمستقیم پیغام هایی برای هاشمی فرستاده است.

احمدی نژاد دو هزار پیغام و پسغام هم برای هاشمی فرستد بی فایده است. احمدی نژاد حاضر نشد حکم ریاست فرهاد دانشجو بر دانشگاه آزاد را امضا کند. خیلی ها معتقدند که این کار او، در واقع پیامی بود برای هاشمی. برخی هم معتقدند که معرفی جاسبی از سوی احمدی نژاد برای عضویت در شورای عالی انقلاب فرهنگی، پیام دیگری برای هاشمی بود.

ولی هاشمی نشان داده که اهل سازش و ائتلاف است. هاشمی در انتخابات مجلس ششم در برابر اصلاح طلبان بود و در انتخابات سال ۸۸ در کنار آنها.

برای اینکه اصلاح طلبان پایگاه اجتماعی گسترده دارند که بخشی از آن پایگاه با پایگاه اجتماعی هاشمی مشترک است.

الان هم احمدی نژاد در تلاش است تا اقشار و طبقات مدرن جامعه ایران را با شعارهای ملی گرایانه اش جذب کند؟

این کار نشدنی است. هاشمی رفسنجانی می توانست با اصلاح طلبان بر روی یک پلت فرم سیاسی به توافق برسد زیرا پایگاه اجتماعی مشترک داشتند.

بهترین گواه این مدعا، همان ده میلیون رای هاشمی در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴ است. اما اصلاح طلبان و هاشمی، به هیچ وجه پایگاه اجتماعی مشترک با احمدی نژاد ندارند. پایگاه اجتماعی عمده احمدی نژاد، اقشار و لایه های روستایی و کم در آمد است که به دلیل هزینه های مالی ای که احمدی نژاد صرف آنها کرده است، حامی او هستند.

حالا اگر سید حسن خمینی کاندیدای مورد حمایت هاشمی و اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۲ باشد. هاشمی و اصلاح طلبان نیروهای اجتماعی شان را به نفع سید حسن بسیج کنند و احمدی نژاد هم به آنها بگوید روستاییان و طبقات محروم شهری را به نفع سید حسن خمینی بسیج می کند. آیا در این صورت ائتلاف با احمدی نژاد به نفع هاشمی نیست؟

نه، نه! چنین ائتلافی نه از سوی هاشمی صورت می گیرد و نه از سوی اصلاح طلبان. به نظر من، احمدی نژاد همین امروز هم اگر کاندیدای ریاست جمهوری شود، بین ده تا پانزده میلیون رای خواهد داشت. یعنی همین طبقات و اقشار محروم و روستایی، به او رای می دهند. اما هاشمی رفسنجانی به چنین ائتلافی تن نخواهد داد زیرا این ائتلاف، در حقیقت هاشمی را مستقیماً در برابر رهبری قرار می دهد.

هاشمی هیچ اعتقادی به تقابل با رهبری ندارد. او در گذشته این کار را نکرده و در آینده هم چنین نخواهد کرد. هاشمی معتقد است رهبری به عنوان ولی فقیه و عمود خیمه نظام باید حفظ و تقویت شود. بنابراین هاشمی به چنین ائتلافی که در برابر کاندیدای مد نظر رهبری قرار می گیرد، روی خوش نشان نمی دهد.

مگر سال ۸۸ هاشمی از میرحسین موسوی حمایت نکرد؟

حمایت از کاندیدای مد نظر احمدی نژاد با حمایت از میرحسین موسوی فرق دارد. برای اینکه ائتلاف با احمدی نژاد، معنایش ائتلاف نیروهای اجتماعی هاشمی و اصلاح طلبان با نیروهای اجتماعی احمدی نژاد است و این معنایی جز تقابل آشکار با رهبری ندارد. هاشمی چنین کاری نخواهد کرد. اصلاح طلبان هم چنین نمی کنند زیرا آنها اساساً هیچ وجه اشتراک سیاسی و فکری ای با احمدی نژاد ندارند.

احتمال دارد احمدی نژاد پس از پایان دوران ریاست جمهوری اش از کشور خارج شود؟

فکر نمی کنم احمدی نژاد چنین کاری بکند.

ممکن است احمدی نژاد پس از اتمام ریاست جمهوری اش حزب تاسیس کند؟

احمدی نژاد رویه کار تشکیلاتی و حزبی و سازمان یافته را ندارد. او در این هفت سال نشان داده است که فقط می تواند فعالیت سیاسی توده انگیزانه داشته باشد.

نمی توان یک حزب فراگیر توده ای بزند؟

تاسیس حزب فراگیر توده ای با جلب حمایت توده ها فرق می کند. حزب به هر حال مستلزم کار تشکیلاتی است که این کار اصلاً با سلول های بدن احمدی نژاد سنخیت ندارد! احمدی نژاد عادت دارد بگوید و دیگران در برابرش انقیاد و حرف شنوی داشته باشند.

چقدر محتمل می دانید احمدی نژاد در انتخابات مجلس دهم شرکت کند؟

ممکن است احمدی نژاد چنین کاری بکند و اگر کاندیدای نمایندگی مجلس شود، قطعاً رای هم خواهد آورد.

یعنی ممکن است احمدی نژاد در اواسط دهه ۱۳۹۰ رئیس مجلس ایران باشد؟

نه، برای اینکه کار کردن در مجلس، شما باید اهل بده بستان و فراکسیون باشید. یعنی باید کار تشکیلاتی بکنید و احمدی نژاد نمی تواند چنین کاری بکند.

حالا فارغ از اینکه او می تواند یا نمی تواند چنین کاری کند، اصلاً اجازه داده می شود که او رئیس مجلس شود؟

به فرض که چنین اجازه ای هم داده شود و نمایندگان مجلس دهم احمدی نژاد را به عنوان رئیس مجلس انتخاب کنند، باز هم احمدی نژاد نمی تواند رئیس مجلس باشد؛ چرا که شیوه کار احمدی نژاد این است که من می گویم و شما گوش کنید! احمدی نژاد نه می تواند کار حزبی بکند و نه می تواند رئیس مجلس باشد؛ زیرا همه این ها لازمه اش کار توانایی کاز سازمانی است.

با این حساب به نظر شما، عمر سیاسی احمدی نژاد در جمهوری اسلامی تمام شده است؟

بله، عمر سیاسی احمدی نژاد را باید تمام شده دانست. اگر در این یک سال و اندی، اتفاق خاصی نیفتد، احمدی نژاد تا یکی دو سال پس از ریاست جمهوری اش، به عنوان چهره ای محبوب که برای توده های محروم و پابرهنه ها و روستاییان کار کرد و به دهاتشان رفت و برای آنها لوله کشی آب کرد و به آنها یارانه داد، در خاطره آنها باقی می ماند.

شما احمدی نژاد را یک سیاستمدار باهوش می دانید؟

احمدی نژاد آدم باهوشی است اما لازمه کار سیاسی، فقط هوش بالا نیست بلکه شما باید ویژگی های دیگری هم داشته باشید که به نظر من احمدی نژاد آن ویژگی ها را ندارد.

آیا احمدی نژاد که با این هوشش از استانداری اردبیل به ریاست جمهوری رسیده است، نمی تواند راهی برای برون رفت از شرایط نامطلوب کنونی اش پیدا کند تا عمر سیاسی اش به پایان نرسد؟

اینکه احمدی نژاد از استانداری اردبیل به ریاست جمهوری رسید، تا حدی محصول توانایی و استعداد و هوش ذاتی این آدم بوده است. اما علاوه بر این، روند تحولات سیاسی و اجتماعی جامعه و بویژه ظهور احمدی نژاد در زمان مناسب نیز در این برآمدن نقش موثر داشت.

اصولگرایان در سال ۸۴ برای زدن هاشمی و اصلاح طلبان به کسی چون احمدی نژاد نیاز داشتند. اصولگرایان به توده انگیزی احمدی نژاد نیاز داشتند و همین نیازاصولگرایان به ابزاری برای کوبیدن هاشمی و اصلاح طلبان، موجب شد که احمدی نژاد بشود احمدی نژاد.

ممکن ست پس از مرداد ماه ۹۲ عضویت در مجمع تشخیص مصلحت نظام به احمدی نژاد پیشنهاد شود ؟

به نظر من حوصله رفتن به مجمع و بحث کردن با دیگران را ندارد؛ چون احمدی نژاد روشش این است که بگوید و دیگران اجرا کنند.

بحرین

Share Button

۱۲۰۳۲۹_l95_bahrain_iv_vid.shtml

عباس عبدی و انتخابات

Share Button


یکی از بزرگترین بیماریهای سیاست و سیاست ورزی در ممکت ما غیرتی ، حیثیتی و یا ایئولوژیزه کردن سیاست ورزی عملی بعنوان فن مبارزه است. بزرگترین آثر مخرب این نگاه ناموسی به سیاست ورزی، کشتن یا تختطعه جسارت سیاسی برای طرح و بررسی تاکتیک و استراتژی درعرصه سیاست و مبارزه سیاسی است زیرا چماق سنگین غیرتمندی سیاسی دیگر مجالی برای نگاه تاکتیکی و استراتژیک به سیاست به قصد رهیافت درست مبارزاتی باقی نمیگذارد.
البته تردیدی نیست که بین نگاه رهیافتی سیاسی با رفتار و رویکرد اپورتونیستی به سیاست تفاوت از زمن تا آسمان است. در بحث های مشارکت یا تحریم انتخابات، من حاضر نبوده و نیستم که مثلاً روی درست یا غلط بودن کار آقای علیرضا محجوب دبیر خانه کار گر و مصطفی کواکبیان رهبر جبهه مردم سالاری که هردو از موضع اپورتونیستی محض با عنوان اصلاح طلبی وارد انتخابات شدند، بحث کنم.
ولی رفتار انتخاباتی آقای عباس عبدی در انتخابات اخیر مجلس و علنی کردن رأی دادنشان از سوی خود وی و دفاع از این رأی دادن، قضیه را بطور جدی، از منظر درستی و یا نادرستی تاکتیکی برای من مطرح کرد که همچنان ذهنم را بخود مشغول داشته است.
من خود قبل از انتخابات ضمن تبلیغ تحریم شرکت تا مدتها بطور جدی بر این فکر بودم که تمام انرژیم را بگذارم و در مراحل نزدیک به انتخابات بطور جدی از شرکت در انتخابات بنفع باند احمدی نژاد تبلیغ کنم. من خود تبعاً نمبتوانم رأی بدهم چون اسااساً مدارک کافی برای این کار ندارم ولی درستی یا نادرستی مسئله از منظر تاکتیکی برایم فوق العاده مهم است و در این زمینه هرگز نگاه غیرت گرایانه به سیاست ازجمله انتخابات ندارم. بحث درستی شرکت و یا تحریم انتخابات که عبدی پیش کشیده است بحثی بغایت مهم بلحاظ آموزه تاکتیکی آنست که باید خیلی جدی گرفته شود و تا هنگامیکه ما با این نگاه به ارزیابی مسائل نپردازیم، فن مبارزه را نخواهیم آموخت و در تله هایی خواهیم افتاد که پارادوکسال، در ظاهر ضد رژیم ولی به لحاظ نتیجه عملی خود بنفع رژیم است یا میتواند باشد.
تکرار میکنم بحثی که اقای عبدی در این زمینه آغاز نموده است اهمیت آموزشی تا کتیکی بسیاری دارد و من به همین خاطر بحث های مربوطه را از جمله این مصاحبه را در اینجا درج میکنم و نقد مواضع ایشان را به بعد وا میگذارم.
ح تبریزیان
گزارش
پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۱
گفت و گوی ملیحه محمدی با عباس عبدی
سیاست تحریم سیاست پشت میزی نیست

من مانند بسیاری دیگر به نظرات عباس عبدی، پیرامون انتخابات اخیر مجلس، انتقاد داشته و دارم. معتقدم که برآورد او از ارزش تصمیمِ تحریم انتخابات نادرست است و همچنین تعبیر او از حرکت خاتمی در این انتخابات. انتقادات من به نظریات او طبعاً از نگاه یک فعال سیاسی ی اصلاح طلب است که حداقل پس از دوم خرداد ۷۶ تا امروز همواره مخالف تحریم بوده ام. تصمیم گرفتم مقاله ای در پاسخ به اظهار نظرهای او بنویسم. اما دیدم دلایل من در نقد دیدگاه عبدی، با پرسش هایی توام است که خوب است با خود او در میان بگذارم. با عباس عبدی طرح کردم و او هم استقبال کرد. حاصل عملی ، با توجه به اینکه مکالمه ی تلفنی نسبتاً طولانی و محاوره ای ما باید مکتوب می شد، مطلب زیر است که چاپ آن را به سایت روز آنلاین سپرده ام.
آقای عبدی، بگذارید در باره مصاحبه‏ی پرحاشیه‏ای که شما با عصر ایران، از جایی که موجب بیشترین انتقادات به شما شد، آغاز کنم. از این تعبیر دو وجهی شما که اولاً تحریم انتخابات اخیر نادرست بوده و وجهه دیگر، که این تحریم شکست خورده است. من هم با این نتیجه گیری شما مخالفم. آیا واقعاً همین تعبیر از نظر شما درست است و به همین شکل از آن دفاع می‏کنید ؟
بله؛ این دو نکته را باید از هم متمایز کنیم. یکی اینکه تحریم درست بوده یا نه. دوم اینکه این تحریم موفق بوده است یا نه؟ولی اول لازم است که من بگویم تحریم در هر انتخاباتی حق مسلم همه‏ی مخالفان است و بحثی در این باره وجود ندارد و چه خوب بود اگر در ایران منتقدینی، اپوزیسیونی وجود داشتند که در شرایط لازم می توانستند این کار را به نحو درستی انجام بدهند و آثار و تبعات آن و قدرت خود را به حکومت‌ها نشان بدهند تا بتوانند نتیجه‏ی مطلوب را برای دمکراتیک شدن جامعه بگیرند. اما اگر کسانی (به هر دلیلی) نمی‏توانند این کار را انجام بدهند، در این صورت دادن شعار تحریم جز آنکه آن را از معنا تهی کرده و از حیض انتفاع خارج کند، نتیجه ای ندارد. در شرایط کنونی ایران با توجه به وضعیت منتقدین پیشبرد شعار تحریم کار غیرممکنی بود.
شما هیچ ویژگی‏ یا تفاوتی در تحریمی که این بار طرح شد، با تحریم‏های قبلی نمی بینید. آیا همین‏طور است؟
صددرصد تفاوت وجود داشته است. ولی آیا شرکت در انتخابات مجلس هشتم را کسی تحریم کرد؟ نه؛ اما شرکت پایین بود. چون به هر حال همیشه عده‏ای بر حسب چگونگی میزان رقابت موجود، شرکت نمی کنند.
منظورم این نبود، من نه از منظر گروه‏هایی از اپوزیسیون که اساساً و در جمهوری اسلامی اصل را بر تحریم گذاشته‏اند، بلکه از سوی بخشی که علیرغم همه‏ی محدودیت‏ها هر بار بر اساس سطحی از تعامل و یافتن نکات مشترکی با تعدادی از کاندیداها، شرکت در انتخابات را توصیه می‏کردند و این‏بار تحریم کرده‏اند، می گویم که شرایط در این انتخابات با همیشه متفاوت و مبتنی بر تخریب همه‏ی حداقل‏ها بود؛ به نوعی که عدم شرکت تنها طریق امکان حضور بود. پیش از این، ما این‏چنین مورد حمله قرار نگرفته بودیم، به نوعی که کاندیداهای ما که باز هم با تعامل و بر پایه‏ی مدارا انتخاب کرده بودیم، دستگیر و تا زمان برگزاری انتخابات بعدی نیز در زندان باشند؛ در این فاصله‏ی انتخابات احکام زندان ده‏ها ساله برای روشنفکران و حتی دانشجویان در رابطه با فعالیت انتخاباتی صادر کنند، و احزاب و سازمان‏های میانه نظیر مشارکت، مجاهدین انقلاب اسلامی، کارگزاران که احزاب درون سیستم محسوب می شوند و سطح بسیار پایین تحمل حکومت را بیان می کردند نیز به تعطیلی کشانده شدند. با توجه به مجموعه این شرایطی که تنها حکومت در پیدایش آن مقصر است، تنها امکان اعلام حضور ما، عدم شرکت در انتخابات بود.
همانطور که در بخش اول گفتم، من هیچ مشکلی با این ندارم که در هر جامعه‌ای کسانی بتوانند تحریم کنند و حکومت‌ها هم بدانند که با چه قدرتی روبرو هستند و آنها هم هزینه عدم تعامل‏شان را بپردازند. تمام این تفاوت‏ها هم که گفتید واضح و روشن است، اما بحث من این‏ها نیست. بحث من این است که، آنکه عنوان تحریم را به کار می گیرد، باید ملتزم به تبعاتش باشد، نه اینکه شعار تحریم بدهی و هیچ کار دیگری هم نکنی. یک کسی که ده‌هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر شعار تحریم می دهد، وقتی می بیند که شرکت بیش از دفعه قبل بوده است، حالا چه جوابی باید بدهد؟ باید بگوید شکست خوردم یا چه جوابی بدهد؟ پرسش من این است که وقتی شعار تحریم می دهیم ولی نمی توانیم با آن کسانی که قصد دارند به سمت صندوق بروند، ارتباط برقرار کنیم (ارتباط فیزیکی یا مفهومی) چرا باید این شعار را بدهیم؟ اگر یک نیروی اپوزیسیون قدرت و توان این را دارد که انتخابات را به شکلی معنادار تحریم کند و مشارکت را پایین بیاورد، این کار را بکند. اما من قبل از انتخابات هم معتقد بودم که اپوزیسیون نمی‏تواند این کار را بکند و الان هم معتقدم که موفق نشدند.
مشکل من این است که شما دلایل تحریم اپوزیسیون را نه از دید آنها که از نگاه خودتان تحلیل می کنید. استدلال اپوزیسیون یا لااقل بخشی از اپوزیسیون که من خودم را در آن میان تعریف می کنم، نه با این گمان بوده است که در نتیجه‏ی انتخابات تأثیر مشخصی بگذارد، بلکه مسئله این بود که هیچ نیرویی در میان نامزدهای نمایندگی که بتواند اندکی از تغییرات مورد نظر ما را نمایندگی کند، وجود نداشت. از طرف دیگر همواره و در مقطع هر انتخاباتی، مسئله‏ی شرکت یا تحریم، پرسش بخش‏های وسیعی از اپوزیسیون است. اپوزیسیونی که من از آن صحبت می‏کنم، همیشه بر اساس حداقل‏هایی به این پرسش پاسخ مثبت داده و این بار پاسخ منفی. این پاسخ، یا جمع‏بندی گرایشات درون گروه‏های مختلف ناراضیان را، جریان اصلاح طلب خطاب به بدنه‏ی خودش اعلام کرد. طبیعی این است که هر جریان سیاسی بدنه‏ی خود و مخاطبان خودش را دارد و آن‏ها را خطاب قرار می‏دهد. ولی شما توقع داشته‏اید که ما با حامیان حکومت، یا به قول شما آنها که قصد داشته اند رأی بدهند، تماس برقرار کنیم. ولی این در توان اپوزیسیون، حداقل در توازن قوای فعلی نیست.
اصلاً شما از کجا می‌گویید که من موافق شرکت هستم؟

از آنجا که شرکت کردید.
آن شرکت فردی است. اگر من موافق شرکت بودم، همه‏ی این صحبت‏هایم را قبل از انتخابات می‏زدم. آن یک بحث شخصی است که می‏توانیم در جای خود به آن بپردازیم. ولی ایده‏ی سیاسی من اصلاً این نبوده است. ایده‏ی ما را تعدادی از دوستان می‏دانند که چه بوده است هر چند و قطعاً مخالف این تحریم بود. اما ایده‏ی من روشن بود و در برخی از گفتگوها هم طرح شد.ایده این بو که مثلاً شما اعلام می‏کنید ما می‏خواهیم در این انتخابات شرکت کنیم، آزادی زندانیان سیاسی شرط نیست (چون آن مسئله دیگری است) شرط شرکت، حداقلی از آزادی بیان، آزادی اجتماعات و تأیید صلاحیت‏هاست. نمی‏خواهیم بگوییم یک انتخابات صددرصد دموکراتیک مورد نظر ماست -چون این هدف عالی یک فعال سیاسی است و نه مقدمه و شرط فعالیت او- یک انتخابات حتی اگر در حد انتخابات مجلس هشتم هم که باشد. با این نحوه‏ی بیان، اگر دولت چنین مقدماتی را فراهم می‌کرد مثل و در حد همان مجلس پیش، در انتخابات شرکت می‌کردند و اگر چنین نمی‌کرد بدان مفهوم بود که حکومت آنان را از شرکت(به معنای حضور سیاسی فعال) بازداشته است. طبعا در ارتباط با حضور در پای صندوق هم حرفی از تحریم نمی‌زدند . حالا اگر کسی خواست شرکت می کند و رأی هم می دهد اگر نخواست، نخواسته است. چون در سطح سیاسی، این جریان رأی دادن اهمیت ثانوی دارد. شرکت فعال کردن اهمیت دارد!
اگر چنین گفته بودند، اول اینکه توپ عدم مشارکت فعال در زمین دولت بود، دوم اینکه این همه اختلاف بی‌خود به وجود نمی‌آمد و رای دادن آقای خاتمی هم چنین بحرانی ایجاد نمی‌کرد و سوم اینکه به احتمال فراوان تعداد رای دهندگان هم تا این حد نمی‌شد. زیرا رقابت داخلی حکومتی‌ها از ترس حضور اصلاح‌طلبان کمتر می‌شد (البته این بخش فقط یک احتمال و برداشت است). به هر حال این نحوه‏ی طرح مسئله بود. اما از روز اول آمدند و گفتند انتخابات فرمایشی است و تحریم… بعد هم نتیجه این می شود.
البته آنهایی که بخواهند حرف شما را بزنند، باشد. من با آنها همراهی می کنم که بگویند ما کاری نداشتیم که نتیجه چه می شود فقط دوست داشتیم لفظ تحریم را بگوییم. در این صورت دیگر بحث سیاسی نمی‌توان کرد، این یک بحث ایدئولوژیک و تکلیف‌مدار است.
آقای عبدی؛ من هرگز چنین نظری ندارم. بلکه سعی کردم این را بگویم که در شرایط کنونی و موقعیتی که حاکمیت همه روزنه‏های مشارکت را بسته و بر سر این‏کار پافشاری هم می‏کند، شرکت اپوزیسیون در انتخابات به عنوان یک جریان سیاسی، نقض غرض مبارزه‏ی دمکراتیک است. اما اعلام تحریم این انتخابات، صدای اعتراض ما بود که در جهان شنیده شد و حاکمیت هم آن را شنید؛ والبته برای مخاطبان اپوزیسیون سبز نیز مشاهده‏ی انعکاس خواست و نظر آنها اهمیت داشت. مخاطبانی که بدنه‏ی جنبش سبز در داخل و خارج از کشور هستند و نه البته آن نیرویی که بقول شما قصد شرکت داشت. چون نیرویی که پس از این‏همه اتفاقات، شرکت در انتخابات را قصد کرده است، نیروی کیفی حاکمیت است و طبعاً مخاطب سازمان‏های اپوزیسیون نیست.
از شما یک سئوالی می‏پرسم؛ لطفاً جواب بدهید ولی نه به شیوه آقای احمدی نژاد!
بفرمایید
این فرض را در نظر بگیرید که هیچ‏کس تحریم نمی‏کرد. یعنی می‏گفتند خُب! ما که نماینده‏ای نداریم که به او رأی بدهیم ( چنان‏که من خودم در انتخابات مجلس هشتم که تحریم نکرده بودند رأی ندادم. انتخابات ریاست جمهوری دوره هشتم هم رأی ندادم؛ اما هیچ کوششی هم برای اینکه کسی رأی ندهد، انجام ندادم.)؛ حالا سئوال من این است که اگر هیچ‏کدام نگفته بودند تحریم می‏کنیم، چه اتفاقی در نتیجه‏ی آرا می‏افتاد؟ من ادعا می کنم ( و البته اثباتش هم سخت است ولی از شق مخالفش منطقی‌تر است) که تغییر معناداری در نتیجهی آرا به وجود نمی‏آمد. حالا ناظر بیرونی می گوید خُب! وقتی این‏ها تحریم بکنند، با وقتی که تحریم نمی کنند تغییری پیدا نمی شود این فقط نشان دهنده نیرویی است که قدرتش در حد صفر است. اگر نیرویی قدرت دارد باید بتواند تأثیر بگذارد. خوب وقتی آن دسته از مردمی که مخاطب شما هستند، به شکل عادی هم نمی رفتند رأی بدهند، برای چه این شعار را سر می‏دهید؟
به نظر من پرسش این نباید باشد. من با این مسئله که نتیجه‏ی آرا بعد از اعلام تحریم تغییر فاحشی نمی‏کند، مشکلی نداشته و ندارم. در میزگردی در رادیو فردا هم گفتم که به نظر من ۴۰ تا ۵۰ درصد مردم در انتخابات شرکت می کنند، البته در سطح کشور، چون کاهش چشم‏گیر آرا در تهران اتفاق می افتد.
آنکه زیر ۳۰درصد است
مسئله این است که شما تفاوتی بین رویکرد و نحوه برخورد فرد و سازمان سیاسی قائل نمی‏شوید. وقتی از رأی دادن خودتان حرف می‏زنید از یک امر فردی صحبت می‏کنید، حق هم دارید. زیرا به درستی در حوزه‏ی فردی، حقوق و وظایف از حوزه گروهی جداست. اما وقتی به سازمان‏های اپوزیسیون می رسید، فکر می کنید آنها باید از رفتار شخصی شما الگو بگیرند. اپوزیسیون نمی‏تواند در امور مهم مملکتی ساکت بماند و بسیاری از اوقات وقتی مسائل خیلی مشخص و روشن هستند، نظر بدنه های اجتماعی یک جریان سیاسی با رهبران آن یکی می شود و سازمان ها در واقع جمع‏بست نظرات بدنه را منعکس می کنند؛ و در برخی شرایط حاد سیاسی که امکان مانور کم است، نظیر آنچه امروز در ایران می گذرد، ممکن است این تنها امکان باشد. اپوزیسیون جمع‏بست نظر ات بدنه‏ی خود را اعلام و به جامعه جهانی و حکومت ابلاغ کرد. اساساً وظیفه داشت این کار را بکند.
برای سازمان سیاسی هم پیشنهاد داشتم (درست یا غلطی آن بحث دیگری است) و اصلا رفتار فردی جداگانه است. ولی اینکه رهبری آنچه را در پایین می گذرد، می‏بیند و تئوریزه می کند، این دقیق نیست. زیرا همان پایینی‌ها فردای شکست، همه را می‏اندازند گردن رهبری. وظیفه‏ی رهبری این‏هم هست که راه‏هایی را باز کند که دیگران اظهار نظر کنند. البته من قبول ندارم که این جنبش در سال گذشته رهبری داشته است، اما نمی‏خواهم وارد این بحث بشوم… حالا فرض می‏کنیم که داشته است؛ یک رهبری دموکراتیک اولین وظیفه‏اش در چنین شرایطی این است که بیاید یک کمپین اظهارنظر راه بیندازد، و استقبال کند از اینکه همه اظهارنظر کنند و دلایلی را که دارند مطرح کنند و سپس به یک نتیجه برسند. نه اینکه از همان اول اسم انتخابات را بگذارند نمایش و تحریم کنند! یک جمع‌بندی مکتوب معتبر در این مورد وجود دارد. مدافعانش را همه می‏شناسید؛ اما آن را منتشر نکردند چون فوری به آنها انگ زدند. ولی باید خود تحریمی‌ها این کار را می‏کردند. یک کمپین اظهار نظر راه می‏انداختند، تا همه‏ی افراد نظرات خود را بدن ترس و انگ خوردن بگویند. البته به کسانی هم که متفاوت از آنان فکر می‌کردند، ولی نظرات خود را نمی‌گویند از ترس اینکه انگ بخورند این ایراد وارد است که در برابر انگ زدن تسلیم می‌شوند و در نتیجه آن را تقویت می‌کنند.
ولی این کارها در درون احزاب اپوزیسیون، حداقل در خارج از کشور شده است.
چرا در درون؟ باید در بیرون برای هر کسی که بیرون از سازمان‏های سیاسی هست امکان نظر دادن فراهم شود. چون قرار است که آنان هم در این کار مشارکت کنند، نه اینکه فقط اعضای گروه تحریمی باشند. مسئله‏ی تحریم غیر از یک سیاست درون حزبی است که خاص اعضا است…

آقای عبدی شما خوب می دانید برای شما که در داخل کشور هستید، تریبونی برای بحث‏های عمومی وجود ندارد. چگونه اپوزیسیون خارج می‏تواند چنین بحثی راه بیندازد؟
خُب اگر همه چیز را در این محدودیت ها خلاصه کنیم که باید درِ همه فعالیت ها را ببندیم دیگر. من که در داخل هستم، ممکن است بعضی چیزها را ننویسم، ولی اگر ببینیم مسئله‏ای اهمیت دارد ممکن است با یک اسم مستعار بنویسم و بفرستم که منتشر شود. البته من سعی می‏کنم که در همین چهارچوب حرف‏هایم را بزنم.
بله چنین امکانی واقعاً فراهم نشده و من الان نمی‏توانم بگویم که در حوزه‏ی فعالیت سیاسی خودم چرا چنین کاری ممکن نبوده یا نشده است. ولی می‏توانم به عنوان مطلع مستقیم بگویم که در سازمان‏های سیاسی در خارج از کشور، قبل از رسیدن به تصمیم تحریم، جلسات بسیار تا بسیار برای بحث پیرامون این انتخابات وجود داشت. واقعاً جمع‏بندی نظرات و بر پایه تحلیل شرایط، به تصمیم تحریم منجر شد.
خُب این برای خودشان خوب است و نه برای کسانی که باید آن را انجام دهند. به همین دلیل است که مخاطبان این تصمیم با آن احساس بیگانگی خواهند کرد. اصلاً من فرض می کنم جمع‏بندی نظرات بوده، ولی مگر نمی‏توان در باره‏ی نظرات جمع‏بندی شده گفت که اشتباه بود؟ فرض می‏کنم جمع‏بندی شده ، آقای موسوی و کروبی و حتی خاتمی هم زیرش را امضا کرده اند. مگر نمی شود گفت که این تصمیم اشتباه بوده.
حتماً می شود ولی من در پاسخ پیشنهاد راهبردی شما می‏گویم که این راهبرد تا حد امکان ایجاد شده است. شما می‏گویید اشتباه بوده است. اما اپوزیسیون به این نتیجه نرسیده که تصمیم‏اش اشتباه بوده است. اولاً به این علت که انتظار تغییر جدی در نتیجه‏ی این انتخابات را نداشت. دوم اینکه تنها امکان اعتراض بود و سوم و مهم‏تر آن موردی است که در آن مورد انتقادات به شما خیلی زیاد است. یعنی آمار شرکت کنندگان. اپوزیسیون به آمار حکومتی اعتماد ندارد و استنباطش بر این نیست که این آمار واقعی هستند اما شما با اطمینان از آمار حکومتی صحبت می کنید. در حالیکه خود شما در پی یک تحقیق آماری، به جرم جعل آمار به زندان رفتید. آیا این اعتماد یک طرفه است؟
خواهش می کنم به این پاسخ خوب توجه کنید. من سه سال و اندی پیش نامه‏ای برای آقای دکتر میردامادی نوشتم و گفتم شما در انتخاباتی شرکت می کنید که اگر مدعی تقلب هم شوید نمی توانید اثبات کنید که تقلب شده است یا نه، برای اینکه هیچ ابزاری در دست شما نیست. بنابراین حرف شما در حدی درست است و این از مشکلات حکومت است که اگر آمار درست هم بدهد کسی نمی‏تواند به آن استناد کند. ولی سئوال من این است که اگر بنا بر عدم اعتماد است، اصلاً ما به هیچ چیز اعتماد نکنیم. ما که آمار دیگری نداریم.شما باید با شواهد و قرائنی نشان بدهید که آن آمار درست هست یا نیست. من بر حسب تجربه‏ی خودم و بر اساس قرائن و مطالعه‏ای که روی این آمار کردم، با تأکید می‏گویم که این آمار اگر انحرافی هم از واقعیت داشته باشد، انحرافش در حد انتخابات مجالس قبلی است، نه یک امر سیستماتیک و نظام‏مند جدید. اگر حکومت می‏خواست درصد رأی‏دهندگان را زیاد کند، مخرج کسر را که هر کسی می فهمد ۵۴ میلیون است نه ۴۸ میلیون، کم نمی کرد بلکه صورت رأی را زیاد می‏کرد. همانطور که می‌دانید برای بالا نشان دادن درصد مشارکت گفتند که واجدین حق رأی حدود ۴۸ میلیون نفر است. در حالی که بر اساس سرشماری سال ۸۵ این رقم حدود ۵۴ میلیون نفر است. در انتخابات مجلس به دلایل متعددی این کار (افزایش صورت کسر) شدنی نیست و همبستگی بین آمار مجلس هشتم و مجلس نهم این را می گوید که از الگوی کاملاً یکسانی تبعیت می کنند.
نکته‏ی دیگری که به نظرم جای طرح دارد این است که خبرنگار “عصر ایران” از شما پرسیده بود که آیا اگر مشارکت پایین اتفاق می افتاد، تأثیر معینی داشت؟ و شما پاسخ داده بودید که خیلی مؤثر بود و اشاره کرده بودید به تضعیف روحیه‏ی داخلی و تقویت روحیه خارجی. این پرسش برای من هست که تضعیف روحیه داخلی، از جمله می توانست موجب آسان‏تر گرفتن حکومت بر منتقدان خود و به زبانی گشایش سیاسی بیشتری در فضای بسته امروز بشود؟ و اگر چنین باشد، چرا شما نخواستید به آن فضا کمک کنید و با شرکت خود در انتخابات، بر وجه مقابل افزودید؟ یعنی نخواستید در جهت گشایش فضای سیاسی به نفع اپوزیسیون عمل کنید یا معتقدید که چنین امکانی وجود نداشت؟
اینکه اوضاع حکومت بد بشود و عقب‏نشینی بکند، ممکن است این اتفاق بیافتد. اما مهم این است که نیروی اپوزیسیون چه مسیری را در مقابل این عقب نشینی قرار می دهد. اگر منتقدین بتوانند مسیری معقول و تعاملی متناسب با موازنه‏ی قوا را در مقابل آنها بگذارند، من معتقدم دیریا زود شرایط برای چنین اتفاقی فراهم می‌شود. ولی اگر این بی‏سیاستی مفرط و شعار مرگ بر فلان و بهمان ادامه یابد، چنین اتفاقی نه امروز و نه هیچ روز دیگری رخ نخواهد داد. مشکل این است که اگر مشارکت هم پایین می‏آمد باز هم عقب‏نشینی صورت نمی‏گرفت. چون منتقدین سیاست تعاملی معقولی ندارند. ضمن اینکه درباره‏ی چه چیزی صحبت می‌کنیم؟ چیزی که وجود خارجی ندارد و برای من مثل روز روشن بود که تحریم اثری ندارد. سیاست تحریم سیاست پشت میزی نیست که از آنجا دستور تحریم داده شود و همه گوش به‏فرمان برای اجرای آن باشند. تحریم نیرویی بیش از مشارکت فعال را طلب می‌کند که دوستان تحریمی فاقد آن هستند و فقط دوست داشتند با یک کلیک فرمان تحریم دهند و انفعال و بی‌برنامگی خود را با آوانگارد نشان دادن خود درز بگیرند.
به نظر شما پیشنهادات آقای خاتمی معقول و قابل اجرا نبود؟
مشکل این است که از نظر طرف مقابل، آقای خاتمی اراده‏ی استوار و روشنی ندارد. همین رأی دادنش نشانه‏ی آن است. او نمی تواند به ایده‏اش، اراده‏ی روشنی را ضمیمه کند.
آقای عبدی، اینکه آقای خاتمی اراده‏ی روشنی ندارد و یا هر فرض دیگری را در جای دیگری بحث می‏کنیم، ولی آیا پیشنهادات او قبل از انتخابات می‏توانست مبنای یک عقب نشینیِ منطقی و معقول باشد یا خیر؟
بله می توانست.
ولی حاکمیت به آن توجه نکرد.
حاکمیت توجه نکرد، شاید هم هیچگاه نمی‌کرد. ولی نیروی مطمئنی را هم در طرف مقابل نمی‌دید که مثلا با او به تفاهم نسبی برسد. اگر یک گام جلو می‌گذاشت این آقایان تحریمی فریاد می‌زدند که رژیم ترسید، حالا باید اول از همه برکنار شوند و بعد دادگاه و کذا و کذا. بسیاری گفتند انتخابات بعد از خرداد ۸۸ و تا سرنگونی نمایشی است و تحریم راه ماست.
برسیم به رفتار خاتمی که مورد انتقاد شماست و رفتار بخشی از اپوزیسیون که انتخابات را تحریم کرد و سپس از رأی دادن خاتمی دفاع کرد. من خودم را جزیی از این نیرو می‏دانم و در مقاله‏ای هم این بیان مورد انتقاد شما را داشتم. زیرا خاتمی ر ا نه یک رهبر اکتیویست که یک نیروی میانجی میان حکومت و منتقدین می‏دانم، با توجه ویژه بر خواسته‏های منتقدین و نگاه منتقد به سیاست‏های حکومتی. به نظر من هم وجود او در درون حاکمیت به عنوان میانجی میان آنها و مردم، مفیدتر از یک سو ایستادن است.
عالی است؛ من با این تعریف مشکلی ندارم. شما تعریفی که از آقای خاتمی می‏کنید، این است و مطابق این‏هم از او انتظار و توقع دارید. من اعتراض‏ام به دوستانی است که این تعریف را از خاتمی می‏دهند و در عمل با فشاری که به او می‏آورند، می خواهند او را به آن‌سوی جریان بیاندازند. اما شما اگر این تعریف را بپذیرید با مواضع سه سال گذشته‏ی ایشان نباید موافق باشید. زیرا آن مواضع از این تعریف عدول کرده است و من آن را قبول ندارم.
چه چیز را قبول نداشتید؟ دفاع ایشان را از جنبش سبز قبول نداشتید؟ چرا آن حمایت را با این شرکت مغایر می بینید؟
خیلی روشن است که مغایر است. همه نزدیکان ایشان کپ کرده‏اند از این حرکت. معنای آن این است که بین رفتار و نظرات گذشته‏ی ایشان با این حرکت انطباقی وجود ندارد. معنای رفتار سیاسی ذاتی نیست، بلکه به نوعی بین‌الاذهانی است. اگر عموم طرفداران ایشان چنین برداشتی داشته‌اند و او هم تکذیب نکرده، پس همین معنا را داشته است.
ولی شما گفته‏اید که انتظار رأی دادن او را داشته‏اید و مشخصاً اگر از عصر نو نقل کنم، گفته‏اید که: “خاتمی با این خصوصیات و ذهنیات‏اش اصلاً نمی تواند که رأی ندهد”.
کاملاً درست است.
ولی اگر درست باشد، معنی‏اش این نیست که آن رفتار سه سال گذشته هم در چارچوب همین خصوصیات بوده است؟
خیر؛ من معتقدم که آن سه سال با این خصوصیات و ذهنیات نمی‏خوانده است.

ولی من فکر می‏کنم رأی دادن و در نظام باقی ماندن آقای خاتمی، به این دلیل ارزش می‏آفریند که از مردم و از منتقدین دفاع کرده است. وگرنه کسی که در این‏همه حوادث تأسف‏بار سکوت کرده باشد، طبیعی است که رأی هم می دهد ودلیلی هم ندارد که جنبش به حضور او امیدی داشته باشد. ارزش ماندن خاتمی در درون سیستم، دقیقاً در این سه سالی است که از خواسته های منتقدین دفاع کرده است.
اگر شما عدم تطابقی میان آن مواضع سه ساله و این حرکت نمی‏بینید، لطفاً به این سئوال پاسخ بدهید که چگونه این‏همه نیروها این عدم تطابق را دیده‏اند و شما نه؟
به نظر من این نیروها برخورد هیجانی و نادقیق کرده‏اند و این عجیب هم نیست. جمعیت دلیل صحت نیست و برخورد اکثریت در هر شرایطی نمی‏تواند دقیق باشد.
بسیار خوب؛ الان اینجا سه گروه شدیم ما. یک گروه که این عدم تطابق را می‏بینند و حق را می‏دهند به سه سال گذشته. دوم گروهی که مانند من این عدم تطابق را می‏بیند و حق را می دهد به رفتار اخیر و سوم گروهی که مثل شما اصلاً این عدم تطابق را نمی‏بیند. خوب این‏هم یک نظری است.
و من فکر می کنم این ارزش تازه‏ای است که به آن نیاز داشتیم و جایش خالی بود در فضای سیاسی ما، که آن نیرویی که در سمت مبارزه، در سمت انتقاد است، در حاکمیت هم باقی بماند. چون حقیقت این است که مبارزه‏ی مسالمت‏آمیز را بدون تأکید بر این دو وجه نمی توان پیش برد.
من صددرصد این حرف را قبول دارم. ولی شما بگویید که اگر کسی دو روز قبل از انتخابات از شما درباره‏ی شرکت یا عدم شرکت خاتمی می‏پرسید، شما چه پاسخی می‏دادید؟
اگر از من می‏پرسیدند، من می‏گفتم شک دارم، این را در جمع‏های دوستانه گفته‏ام.
آفرین! یعنی متناسب با رفتار گذشته‏اش شما چنین درکی را از خاتمی نداشتید. ایرادی که دیگران می‏گیرند همین است. ایشان می‏توانست همین کاری را که کرد انجام دهد، مشروط بر اینکه در طول زمان این را نشان می‏داد.
ولی شما هم گفتید که اگر شرکت را قبول داشتید، قبل از انتخابات ان را بیان می کردید. آقای خاتمی هم مثل شما رفتار کرد. او هم (مانند شما) نمی توانست و نخواست قبل از انتخابات در باره‏ی رأی دادن خود اظهاری بکند، برای اینکه به زعم من اعتراض اپوزیسیون را به رسمیت می‏شناخت و نمی‏خواست در تصمیم آن‏ها دخالتی بکند. اما او خود را درون سیستم می‏داند و با این رأی دادن رابطه‏ی خود را با حکومت، بازهم به نظر من برای امکان دفاع از منافع مردم، حفظ کرد.
با این تفاوت که از اظهارات و نوشته‌های من هیچ‏کس چنین برداشتی را نداشت که من بر عدم شرکت اصرار دارم. من البته پاسخ های مفصل‏تر و مکتوبی در باره انتقاداتی که شده است را نوشته و می‏نویسم.

در سوریه چه خبر است؟

Share Button

نگاهی به اوضاع سوریه!
«در دنیا و منطقه هر کس از ظن خود طرفدار طرح ۶ ماده ایی عنان است»

سوریه را میتوان مهمترین خاکریز امنیتی برون مرزی حکومت اسلامی و آخرین خاکریز دفاعی برای روسیه بعنوان یک قدرت جهانی بحساب آورد. مهمترین خاکریز امنیت ملی برای حکومت ما از این نظر که با سقوط آن رژیم، و پیامد های منطقه ایی اش؛ که تغیر وضعیت رادیکال حزب الله لبنان، حماس، اوضاع لبنان و سرانجام عراق را در پی خواهد داشت، بادکنک دایعه قدرت منطقه ایی بودن ایران چون حباب خواهد ترکید و امید دولت ما برای اینکه با استفاده از این کارتهای برنده از غرب امتیازات امنیتی بگیرد برای همیشه برباد خواهد رفت.
نتیجه سقوط اسد به اینجا ختم نشده بلکه محورترکیه، عربستان و قطر که با خطی کمرنگ یا نامرعی اسرائیل را نیز میتوان بر آن افزود جای فلک سیاسی کنونی، یا چندی پیش را در منطقه خواهد گرفت. ارزیابی پیامد شکل گیری چنان منظومه فلکی قدرت منطقه ایی برای ایران اسلامی در شرایط موجود چندان دشوار نیست.
و اما برای روسیه:
تاریخ دنیا بطورعمده تاریخ تعاملات و ستیزه های سیاسی نظامی بوده است. در این تاریخ، جنگها و تعاملات مذهبی و ایدئولوژیکی در بین دولتها، میان پرده هایی کوتاه مدت بوده اند، جنگهای ضد استعماری ملل مستعمرات علیه متروپولها و دو جنگ بزرگ جهانی از جمله جنگهایی با مضمون و اهداف غیر ایدئولوژیکی هستند.
از منطقه خاورمیانه عربی که بخاطر ورود اسلام به عرصه سیاسی در آن، ایدئولوژیزه شدن پان عربیسم و درهم تنیدن آن با پان اسلامیسم وایدئولوژیزه شدن اسرائیل و امریکا ستیزی که بگذریم، کشکمکهای بین دولتها و ملتهای دنیا، روی دعاوی سیاسی، ارضی و یا اقتصادی بوده است.
قریب ۳۵ سال از جنگ خونین طولانی هندو چین با آمریکا و فرانسه میگذرد و امروز روابط سه کشورِ ویتنام، کامبوج و لائوس با آمریکا و فرانسه و مستملکات مستعمراتی سابق در این منطقه: فیلیپین، اندونزی، مالزی و سنگاپور و تایلند با غرب نمونه وار و عاری از رسوبات ایدئولوژیکی است.
در عرصه سیاست بین المللی میدان مانور چندانی نه برای چین و نه روسیه بعنوان بزرگترین حامیان این سه کشور هندوچین بعنوان حامی آنها در جنگشان علیه امریکا باقی نمانده است. امروزه این سه کشور هندو چین با آمریکا و فرانسه رابطه ایی بمراتب بهتر از رابطه با پشتیبانان قدیم خود روسیه و چین دارند.
تنها در خاور میانه عربی و تا حدودی افعانستان، پاکستان و ایران است که بعلت ایدئولوژیزه شدن سیاست در آنها، رسوب غرب ستیزی ایدئولوژیک، برای روسیه قرقگاه و میدان مانور سیاسی ایجاد کرده است تا این کشور خود را دوست ملل عرب و مسلمان منطقه در مبارزاتشان علیه آمریکا و اسرائیل جا انداخته و بعنوان قدرتی جهانی به لحاظ دیپلماتیک و سیاسی در برابر غرب ظاهر شود.
از این روی، سقوط رژیم بشار اسد برای روسیه فقط به معنای از دست دادن یک پایگاه و بندرگاه نظامی یا یک متحد دیگر نیست بلکه بمعنی سقوط جایگاه آن از یک قدرت جهانی به یک قدرت محلی و ملی خواهد بود که میزان قدرتش را در آینده قدرت اقتصادی آن تعین خواهد کرد و نه حتی زراد خانه هسته ای اش. لذا رمز جانسختی روسیه در دفاع از رژیم محتضر اسد در این حیثیتی بودن مسئله و قدرت جهانی بودن است تا از دست دادن یک پایگاه بندری در سوریه و یا یک مشتری اسلحه. با سقوط بشار اسد خاور میانه عربی به خاور میانه غربی و اتومانی عثمانی تبدیل خواهد شد که پیامد آنرا میتوان برای ایران و روسیه محاسبه کرد.
سفر عنان به منطقه برای سرهم بندی کردن نوعی صلح یا اطفای حریق موقتی جنگ داخلی در سوریه، درحقیقت نه با پیش فرضِ ماندن رژیم بشار اسد بر سر قدرت، بلکه با هدف تعین جایگاه و محدوده نقش آفرینی روسیه در سوریه ی پس از اسد انجام میشود.
یک دیپلمات روسیه بطور خصوصی به یکی از رسانه غربی، نظر کرملین را چنین ابراز میکند: «رژیم اسد پس از این همه کشتار نمیتواند بر راس قدرت بماند.» معنی این حرف اینست که رژیم اسد همچنان به کشتار ادامه میدهد تا معامله با روسیه روی نقش و محدوده نفوذ آن در منطقه و سوریه پس از اسد مورد توافق قرار گیرد.
این سیاستی است که کرملین در رابطه با مسئله دفاع از ایران نیز که در پیش دارد. ساده اندیشی بیشتر از این نیست اگر نفهمیم که روسیه از ایران در برابر غرب حمایت میکند تا از تنش بین دولت ایران و آمریکا برای امتیازگیری و معامله با آن دولت برسد و بمجرد جوش خوردن معامله و گرفتن امتیازات کافی رژیم ایران را نیز به امان خدا در برابر آمریکا، اسرائیل[ و افزون برآنها : جبهه وسیع عربی پس از بهارش با محوریت عربستان، قطر و امارات و ترکیه] رها خواهد کرد.
در دنیا و منطقه هر کس از ظن خود طرفدار طرح ۶ ماده ایی عنان است. اروپا، آمریکا، ترکیه و اتحادیه عرب به مأموریت عنان بعنوان ترتیب دهنده انتقال مسالمت آمیز قدرت در سوریه مینگرند و اپوزیسیون رژیم اسد، به آن بعنوان فرصتی برای بسیج و به خیابان آوردن مردم برای سرنگونی بشار اسد. روسیه بعنوان طرحی که برای آن و متحدین سوری و منطقه ایی اش جای پایی و امکانی برای نقش آفرینی در آینده پس از اسد باقی خواهد گذارد مینگرد.
پس بحث کلاً بر سر شکست یا موفقیت طرح عنان نیست بلکه بر سر این میتواند باشد که عنان بسود کدامیک از طرفین دعوا مسئله را حل کند چون این طرح نمیتواند به راه حل مرضی الطرفین برسد. تا لحظه ایی که همه از ظن خود فکر میکنند این مأموریت بسود آنها تمام خواهد شد، همه از آن دفاع میکنند: اپوزیسیون، اتحادیه عرب، بشار اسد، غرب و روسیه هرکدام فکر میکنند که حرکت عنان بنفع آن تمام خواهد شد. ولی نتیجه هرچه باشد از هم اکنون میتوان برخی تأثیرات روانشناختی سیاسی این طرح را روی رژیم اسد به حساب آورد.
اعلام آمادگی اسد برای مذاکره با اپوزیسون ـ اپوزیسیونی که اسد آنرا فتنه اسرائیل و آمریکا و باندهای تروریستی القاعده نام گذارده بود ـ پذیرش آتش بس دوساعته در روز برای رسیدگی به مجروحان، اجازه به اعتراضات مسالمت آمیز به مردم، آزادی زندانیان سیاسی و صدور بدون تبعیض ویزا برای خبرنگاران خارجی موادی نیستند که بمورد اجرا گذارده شوند بدون اینکه زلزله ۱۰ ریشتری در دستگاه قدرت بشار اسد و جامعه سوریه و پایگاه اجتماعی رژیم ایجاد کنند.
لذا نتیجه گیری من اینست که طرح عنان به چه صورت موفق شود و به چه صورت نشود، رژیم اسد فرو پاشیدنی است و بعید است اپوزیسیون رژیم، کشور های عربی ضد اسد و غرب امتیازی هم به روسیه هم بدهند.
از اینکه در این رابطه تنها کشوری که به بازی گرفته نشده است حکومت مدعی قدرت منطقه ای ماست که سوریه را بعنوان متحد استراتژیک منطقه ایی خود جا زده و با آن فخر سیاسی فروخته است چیزی نمی گویم.
پی نوشت ۱ ـ لازم به یاد آوریست که قرار است در شنبه و یکشنبه پیش روی، اجلاس ادواری اتحادیه عرب در بغداد تشکیل شود. الاعرابی بعنوان دبیر اتحادیه از طرح عنان حمایت کرده است و دولت سوریه که از این سازمان کنار نهاده شده دخالت اتحادیه را در مأموریت عنان و امور داخلی سوریه رد کرده است.
تصور من اینست عربستان و کشورهای محافظه کار عرب بدون گرفتن امتیاز از عراق با تشکیل اجلاس در این کشور موافقت نکرده اند و این امتیاز هم جز فاصله گرفتن عراق از ایران و پیوستن به جامعه عرب چیزی نمیتواند بوده باشد.
انداختن چفیه عربی به گردن و شانه از سوی مقام معظم رهبری ماهم، به سیاق جیگرکی های جمشید سابق، کمکی به جبهه گیری کشور های عربی در برابر ایران نمیکند. ایران اگر هم بخواهد با دشمن صهیونیستی در آینده بجنگد این جنگ را فقط در صفحه تلویزونی ضرغامی و کیهان شریعتمداری میتواند ادامه دهد چون دسترسی زمینی به اسرائیل نخواهد داشت و راه هوایی آن هم توسط اعراب بسته خواهد شد.
پی نوشت ۲ ـ شنبه و یکشنبه گذشته اجلاس« شورای ملی سوریه»* در استانبول تشکیل جلسه داد. بنا به گزارش الشرق الاوسط این اجلاس تقریباً فرا گیر بوده و توانسته است، ۳۰۰ حزب و شخصیت سیاسی مطرح را دور شورای ملی سوریه جمع کرده و برای این شورا اعتبار نامه سیاسی بگیرد. این اجلاس مبرا از اخلال و حرکت های ضد ائتلافی نبوده است. در همان آغاز جلسه، هیتم الماله از مخالفین قدیمی و زندان کشیده سیاسی عصر اسدها، بخاطر اینکه ریاست جلسه، بخاطر سن و سال، حق وی بوده که از او دریغ شده است ، پس از سخنرانی نماینده قطر و ترکیه جلسه را ترک میکند.
« شورای هماهنگی ملی» نیز که یک جریان درونمرزی مرکب از چپها، ناصریستها، ناسیونالیستها و جریانی از کردهاست، به بهانه دیگری که گزارشگر الشرق الاوسط آنرا عحیب مینامد نیز جلسه را بعنوان عدم تأئید ترک میکند. علاوه بر ایندو «شورای ملی کردها» نیز به بهانه اینکه بیانیه تنظیم شده اجلاس که حقوق «ملی» ملت کرد را طبق منشور سازمان ملل متحد نادیده گرفته است نیز از پیوستن به «شورای ملی سوریه»* خود داری می کند.
نشست استانبول برغم کاستی هایش در متحد کردن عمده نیروی اپوزیسوین ضد اسد موفق بوده است. بنا به تصمیم این اجلاس باید آئینامه جدیدی برای شورا نوشته شود و نماینده ترکیه صریحاً از«ارتش آزاد سوریه» میخواهد تا بجای پراکندگی آنارشیک و «دسته جاتی» خود سر، خود را تحت نظارت شورای ملی سوریه، بعنوان عالیترین ارگان سیاسی که باید جای رژیم کنونی را تا مرحله انتخابات و در مرحله انتقالی بگیرد قرار دهد.
سند نهای اجلاس تآکید میکند که نظام سیاسی سوریه ی پس از اسد: فراگیر، دموکراتیک، عرفی و مدنی، آزاد، کثراتگرا و عاری از تبعیض خواهد بود. این سند وظیفه «شورا» میداند که بلافاصله پس از سقوط بشار اسد، تدارک برای تنظیم فانون اساسی جدید، انتخابات آزاد و با حق رأی همگانی با شرکت همه جریانهای سیاسی را آغاز کند.
پی نوشت۳ ـ در همین دو هفته گذشته بسیاری کشورهای عربی، ترکیه و اروپایی سفارتخانه خود را در دمشق بستند. یک دیپلمات ترک به الشرق الاوسط میگوید علت تردید ترکیه در برسمیت شناختن شورای ملی سوریه بعنوان نماینده مردم سوریه فقط اختلافات داخلی در این شوراست نه ملاحظه رژیم اسد.
به گمان من بعنوان نگارنده این سطور، اختلافات راهبردی، سیاسی در اپوزیسیون سوریه نه بطور مطلق ولی بطور عمده از جنس همان اختلافاتی است که در شورای ملی لیبی وجود داشت و از جنس همان اختلافاتی است که در درون ما ایرانیان چه منتقدین رژیم چه اپوزیسیون برانداز آن وجود دارد. این جنس، جز نفوذ ستون پنجم کهنه ریشه کرده دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی در درون ما بعنوان مخالفین و منتقدین رژیم نیست. و آنچه این ستون پنجم را استتار کرده و حتی گاهی به آن وجاهت و منطقیت استدلالی میدهد، ایدئو لوژیکی کردن سیاست است و تزریق آمریکا ستیزی، غرب ستیزی، تفرقه گرایی قومی تحت عنوان ملت سازی قومیتی و پهلوی ستیزی هیستریک است.
در کشور ما رد پای این سیاست گری ایدئو لوژیزه شده را حتی در نوشتار ها و سایتهای مدعی سبز میتوان دید. برای مشاهده نمونه ایی از چنین رد پای شُبه انگیزی به لینک زیر از سایت جرس مراجعه کنید. نوشتاری است در لجن مالی رضا پهلوی.
من نه طرفدار سلطنت هستم و نه پهلوی پرستی و پهلوی ستیزی را ایدئو لوژیزه میکنم ولی خواننده مقاله حق دارد از نویسنده این مقاله بپرسد: سایت جرس، در شرایط کنونی با دروغِ نسبت دادن دزدیدن ۳۱ میلیادر دلار به شاه که از شاخداری آن، بر سر انسانی که با اعداد و ارقام آشناست، بجای علف چمن و بوته زار سبز میشود، بکجا میخواهد برسد. چه من نوعی بپسندم و یا نپسندم، رضا پهلوی بخاطر مخالفتش با رژیم استبداد دینی و ولایی از موضع مردمگرایانه و مترقی، امروزه طرفدارانی در میهن ما دارد که هیچ معلوم نیست میزان آنها از میزان طرفداران آقای هاشمی یا خاتمی و سایت جرس، کمتر باشند اگر البته یک انتخابات کاملاً آزاد در مملکت ما برگزار شود که سایت جرس هم مدعی آنست! من تصمیم داشتم بنام «دفاع از حقیقت»، دروغ بافی این نوشتار در سایت جرس را به نقد بکشم ولی با خود گفتم این وظیفه من نیست. لذا به اشاره ایی کوتاه به آن در این پی نوشت بسنده میکنم.
*
SNC (Syrian Ntional Counsil)

**
http://www.rahesabz.net/story/51133/

چتر تحقیر بر سر وزیر خارجه ایران

Share Button


العربیه
به همراه چند مقام سیاسی و امنیتی
اردوغان برای بررسی بحران سوریه و پرونده اتمی وارد تهران شد
******************
دقیقاً به این عکس و نحوه چتر گرفتن اردوغان نگاه کنید.
جز ژست ارباب منشانه و اقتدارمنشانه، بی اعتنایی و تحقیر نسبت به صالحی در این عکس چه میتوان دید؟

چتر تحقیر بر سر

مصاحبه عباس عبدی در مورد انتخابات و نقد من بر آن مصاحبه

Share Button

آقای عباس عبدی مصاحبه ایی با «عصر ایران» دارد که خواندن آن از سوی یکی از دوستان بمن توصیه شد. عنوان این مصاحبه «عدول از دموکراسی مهم ترین اشکال اصلاح طلبان است» است. آقای عبدی در این مصاحبه میگوید که در انتخابات شرکت نموده و به مطهری هم رأی داده است و از شرکت خود و حتی آقای خاتمی در انتخابات دفاع میکند. دلیل عمده شرکت خود در انتخابات را این میدادند که سطح مشارکت بالای انتخاباتی مانع حمله به ایران میشود. من نتوانستم از نگاشتن نقدی بر مطالب ایشان در این مصاحبه خود داری کنم. خواندن یادداشت ایشان را نیز که لینکش را در زیر درج میکنم توصیه مینمایم چون در اینصورت است که عیار استدلال من بعنوان منتقد و ایشان بعنوان صاحبنظر تشخیص داده میشود.
با سلام جناب عبدی!
در یاداشت شما حد اقل دو نکته درست وجود دارد؛ یکی توضیح موضع آقای خاتمی است که رای دادن ایشان اشکالی نداشت بلکه آن شعارهای قبل از انتخاباتی و شرط گذاریهای ایشان بود، که بسیاری را در مورد ایشان به اشتباه انداخت و اشتباه بود. ایشان نشان داده اند که تحت هرشرایطی از بسیاری اصولگراها به نظام وفادارترند.
و اما دومین نکته؛ سیاسی کردن مفاهیم «بی معرفتی و با معرفتی، مردی و نامردی» در یاداشت شما بود.
آقایی بنام اشراقی در کامنت خود ذیل یاداشت شما مینویسند که؛ بی معرفتی و با معرفتی ادبیات احمدی نژادی است! البته بلحاظ صوری دقیقاً این چنین است که ایشان میگویند ولی من میخواهم سعی کنم این سیاسی کردن مفاهیم عامیانه را که در موارد بکار برده شده کاملاً درست میدانم، تئوریزه یا «کانسپتچوآلیزه*» کنم. چون کاربرد آنها را بویژه در کشور خودمان تحت شرایط کنونی عین دقت ادبیات سیاسی میدانم و کاری هم با این ندارم که احمدی نژاد با چاله میدونی کردن ادبیات سیاسی بدعت گذاری کرده است.
معرفت داشت و مرد بودن در زبان عوام یعنی اصول داشتن و به آن اصول پایبند بودن. یعنی سر حرف خود ایستادن و جا نزدن. یعنی به قول و پیمان خود عمل کردن. یعنی پای آنچه را که درست تلقی شده و ادعا میشود ایستادن و از هزینه آن ایستادگی نهراسیدن.
در کشور های نوع دموکراسی اروپایی کار برد این گونه ادبیات در بحثهای سیاسی، مبتذل و بی معنی است چون احزاب سیاسی ایی وجود دارند که «مردند، با معرفتند» یعنی اساسنامه، برنامه و ایدئو لوژی سیاسی دارند و رنگ عوض نمیکنند و بوقلون صفت نیستند و نمیتوانند باشند. اگر یک نماینده حزبی هم خلاف آن اساسنامه، مرامنامه و برنامه حزبی عمل کند از حزب اخراج میشود و اگر کل حزب هم قبای خود را پشت و رو کند و رنگ عوض کند خودکشی سیاسی کرده است . پس در دموکراسیهای نوع اروپایی هیچ احتیاجی نیست که آدم بداند یک نماینده یا کاندیدای کرسی پارلمانی مرد است یا نامرد، بی معرفت است یا با معرفت. این؛ احزاب سیاسی هستند که باید هورمون مردانگی داشته باشند و نه الزاماً افراد و نمایندگان حزبی پارلمان.
احزاب سیاسی در این گونه کشورها نشان داده اند که حول محور برنامه انتخاباتی خود، مرامنامه و اساسنامه سازمانی و برنامه سیاسی اعلام شده خود حرکت میکنند و مانور های تاکتیکی آنها هم از خطوط تنظیم شده خارج نمیشود.
اما در مملکت ما که با یک فتوای حکومتی ممکن است همین فردا براساس مصلحت رژیم با یک فتوای رهبری گوشت سگ و گربه حلال اعلام شده و شیطان بزرگ به یکی از فرشتگان مقرب درگاه الهی تبدیل شود بهیچ وعده و وعید سیاسی و هیچ مرامنامه و اساسنامه ایی نمیتوان اطمینان کرد درست مثل شرط گذاری خود آقای خاتمی و شرط شکنی ایشان.
پس معرفت داشتن و مرد بودن در مملکت ما یعنی: مرامنامه ائی ، یرنامه ایی، و اساسنامه ایی رفتار کردن. هیچ چاله میدان منشی ایی هم در کار برد این مفاهیم نیست.
امید که ما هم روزی احزابی داشته باشیم که مرد بوده و با معرفت باشند تا ما را از قید وسواس داشتن در پایبندی افراد به مردی و مردانگی سیاسی آزاد کنند و خود مسئولیت رفتار نمایندگان و کاندیداهای خود را بعهده بگیرند.
و اما نکاتی را که من در یاداشت شما نادرست تشخیص دادم و مثل یکی از دوستان کامنت گذار باید بگویم شباهتی به خط و ربط سیاسی شما نداشت بشرح زیر است:
از این شروع میکنم که شما میگوئید بخاطر برطرف کردن خطر حمله خارجی رأی دادید!
جناب عبدی! در انتخابات عراق پیش از صدام ۹۰% مردم در انتخابات شرکت کردند و از قضا همین پیروی ملت از صدام و نشان ندادن نارضایتی اشان از رژیم او، او را به ماجراجویی کشاند تا آنجا که خود گول اقتدار و محبوبیت مهندسی شده حکومتی خویش را خورد و این شرکت ۹۰ درصدی مانع حمله امریکا و نیروهای ائتلاف هم نشد.
جناب عبدی! رژیم حاکم ما نشان داده است که اگر خیالش از پشتیبانی مردم گرم باشد از هیچ ماجراجویی ای پروا ندارد و تخته گاز را فشار میدهد و بیشتر با دنیا در می افتد.
اگر رژیم بداند سیاست های ماجراجویانه او خریدار واقعی ندارد ممکن است از ماجرا جویی دست برداشته و با دنیا به تعامل بپردازد و کمتر برای مملکت هزینه سازی کند والی خیر.
جناب عبدی! آمریکا و غرب چه میگویند؟ غیر از اینکه از ایران میخواهند از تحریکات سیاسی و مذهبی سکتاریانیستی و آشوب آفرینی در منطقه دست بردارد؟ از تحریک شیعیان حوثی در شمال یمن و جنوب عربستان، از تحریک شیعیان بحرین ، عراق و حزبالله و حماس دست بردارد؟ حقوق بشر را در کشور خودمان رعایت کند؟ قصد نابودی اسرائیل را نداشته باشد و به بهائیان سخت نگیرد ، روزنامه نویسان را زندان نکند و بی حساب و کتاب هر صدای منتقدی را خفه نکند، ایران را به زندان روزنامه نگاران تبدیل نکند، کهریزک نسازد و.. .؟
جناب عبدی این توقع زیادی است که غرب از دولت ما میخواهد در پروژه هسته ای اش شفاف باشد؟ آیا پروسه غنی سازی اگر برای مقاصد نظامی و جاه طلبی های هژمونیک نیست ارزش این را دارد که این همه هزینه های تحریمها و انزاوای سیاسی را تاکنون، و احتمالاً خطر ویران و زمینه سوخته شدن میهن مانرا در صورت یک رویارویی نظامی در آینده برای ما ایجاد کند؟
جناب عبدی! قذافی دقیقاً نیز گول آن هوراکشان ده ها هزاران نفری برای خود را خورد که در میادین طرابلس برای او و پسرش هورا میکشیدند، همان جمعیتی که بسیاری از آنان چند روز پس از سقوط بی افتخارش استقبالی تاریخی از سارکوزی و دیوید کامرون در تریپولی کردند. زنده باد قذافی به زنده باد سارکوزی و کامرون تبدیل شد. ای کاش شما ویدئو کلیپ استقبال مردم تریپولی را از دیوید کامرون و سارکوزی می دیدید تا در باره ۶۰% شرکت کننده انتخاباتی حکومتی خودمان بعنوان ضربه گیر خطر حمله خارجی یاداشت نویسی نمی نمودید.
جناب عبدی! من همواره گفته ام و باز هم میگویم که اقشار متوسط و فرهنگی جامعه میزان سنجش درجه مشروعیت حکومت هستند لذا درهر انتخاباتی، ترکیب دموگرافیک «جمعیت شناختی» شرکت کنندگان مهم است و نه درصد مطلق مردمی که در هر انتخاباتی عادت گونه و انجام وظیفه ایی شرکت میکنند. همه دیکتاتوریهای عالم، تا هنگامی که بر سر کار هستند انتخاباتهایی دشمن کور کن دارند ولی بمجرد سقوط اشان، آرائی نیم درصدی هم نمیتوانند بیاورند و داشته باشند. به دستاورد حزب حسنی مبارک در انتخابات اخیر مصر نگاه کنید. اعضای آن حزب با نامی جدید ویا منفرداً اجازه شرکت در انتخابات پارلمانی را یافتند و ماشین دولتی و شورای نظامی حاکم هم، همان ماشین ساخته مبارک بود و غیر مستقیم حامی همان نیروهای سرنگون شده او. اما این حزب حتی ۵% هم رآی نیاورد. با اینکه، خوشنام ترین چهره های حکومت او هم، کاندید شده بودند و با اینکه نه فساد دستگاه مبارک و نه دیکتاتوریش، ابداً و اصلاً با استبداد دینی حاکم در میهن ما قابل مقایسه نیست.
جناب عبدی! رای دادن شما به قضاوت خود شما مربوط است و من در بدترین حالت آنرا ناشی از یک خطای داوری سیاسی تلقی میکنم که هرکس میتواند بدان دوچار شود. بگذریم از اینکه من با میزان مردانگی آقای مطهری هم آشنا نیستم ولی میدانم که مکانیسم گزینشی مجلس شورای اسلامی ما، وکلا را از فیلتر مرد بودگی عبور میدهد و وسایل مجهزی هم برای اخته کردن مردها دارد.
اما با یک اشاره به فلسفه اخلاق ارسطو که پایه اخلاق مدرن امروزی ماست قضاوت خودم را می گویم.
ارسطو بر این عقیده بود که برای تشخیص خوب و یا بدِ فعلی که انسان انجام میدهد؛ آدم باید در نظر بگیرد که همه مردم هم همان فعل را بدان صورت انجام دهند. اگر همه آن فعل را به همان صورت بکنند آدم می پسندد، خوب! پس انجام آن فعل بدانصورت جایز است. مثلاً؛ اگر منِ نوعی، باطری های استفاده شده حاوی جیوه را به سطل آشغال میریزم که در طبیعت آزاد شده و محیط زیست را مسموم و آلوده میکند، من نباید فکر کنم که با این دو تا باطری کوچک زمین و منابع آب زیر زمینی و رودخانه ایی آن خراب نمیشوند باید فکر کنم که اگرهمه مردم باطری های مصرف شده اشان را مثل من بیرون بیاندازند و اگر همه این کار رابکنند ظرف چند ده سال در دنیا آب خوردن گیر نخواهد آمد؛ همه آبزیان هم مسموم خواهند بود و.. .
در چنان انتخاباتی که در مملکت ما بر گزار شد، انسان باید فکر کند اگر همه حتی موسوی و کروبی و تاجزاده و زید ابادی و.. ، آرایشان را به آدمهای «مردی» مثل مطهری بدهند یا میدادند نتیجه این میشد که هزینه و فلیترینگ مردانگ شرایط انتخاباتی چنان تنگ میشد که با نشان داده شدن حتی یک تک هورمون مردانگی سیاسی و اخلاقی، میتوانست باعث شود تا آدم به عنوان محارب بدادگاه کشانده پس از محاکمه ایی ضربتی به چوبه اعدام سپرده شود تا چه رسد به اینکه بتواند کاندید شده و یا رای دهد.
جناب عبدی! واقعاً تصور میکنید اگر همه این منتقدین آمده بودند و در انتخابات شرکت می کردند کمکی به گشایش فضای سیاسی میشد؟ یا نه برعکس! انتظارات حکومت از اطاعت پذیری مردم بالا میرفت و موتوریک هژمونیسم و ما جراجویی آن شتاب میگرفت و عربده های مستانه اش تهدید آمیز تر و گوش خراش تر میشد؟
در پایان جناب عبدی! من چند روز پیش یک یاداشت در سایت شخصی خود با عنوان «آمریکا ستیزی بعنوان یک ایدئو لوژی» نوشتم که در آن برای منش و رفتار ایدئو لوژیک افراد و حکومتها سه مرحله گذاردم: ۱ ـ مرحله کودکی ایدئولوژیک. ۲ ـ مرحاله میانسالی یا بلوغ ایدئولوژیک. ۳ ـ مرحله پیری ایدئولوژیک.
در مرحله کودکی ایدئولوژیکی؛ فرد و حکومت جوان، صادقانه و فنافی الله وارانه سعی دارند خود را طبق مدل و الگوی ایدئولوژیک خویش بسازند. در محله دوم، آدم و حکومت جا افتاده ایدئولوژیک قدری مصلحت اندیشانه و اپورتونیستی برخی احکام ایدئولوژیک رعایت میکنند و برخی را زیر سبیلی در میکند. در مرحاله سوم، ایدئولوژی برای فرد و یا حکومت به یک ابزار محضِ خود محورانه و سوء استفاده گرانه ابزاری کامل که مثل خمیر میتوان آنرا شکل داد و بدلخواه و متناسب منفعت خود درآورد تبدیل میشود. حکومت اسلامی ما در مرحله پایانی فاز سوم قرار دارد. چه ۶۰% چه ۹۰% مشارکت انتخاباتی آنرا جوان نمیکند. برای حکومت ما دیگر اسلام و مملکت و ملت به ابزار برای اقتدار و اقتداری که مثل چاه آرتزین از آن ثروت و شوکت فوران میکند تبدیل شده است. ذره ایی اصالت در ایرانیت و اسلامیت این رژیم وجود ندارد تا چه رسد انسانیت. با مملکت و ملت ما، این رژیم بیشتر از سلطان قابوس عمانی محرم تر و خویشاوند تر نیست.در آرامش و امنیت خواهی و صلح طلبی هم نباید راه افراط پیمود. باید به هزینه صلح و آرامش در چشم انداز تاریخی آنهم برای مملکت وملت فکر کرد.

فکر نمیکنم بیشتر از این لازم بود بنویسم. ولی جناب عبدی این یاداشت همانطور که دوست کامنت گذاری یاد آوری کرده بود با پروفیل فکری و شخصیتی شما نا همخوان بود! می بخشید که چنین با صراحت میگویم!
لینک یاداشت آقای عبدی در سایت آینده
http://www.ayande.ir/1391/01/post_1037.html
UFHS

*cnoceptualise

آمریکا ستیزی همچون یک ایدئولوژی.

Share Button

آمریکا ستیزی همچون یک ایدئولوژی.
نخست باید منظورخود را از ایدئولوژی توضیح دهم چون فکر میکنم اجماع مفهوم شناسانه روی این مفهوم وجود ندارد.
فرض کنیم در یک محل چند فروشگاه وجود دارد. صاحبان آنها بترتیب؛ یکی ارمنی، یکی ترک ، یکی بهایی، یکی حزب الهی ، یکی بی دین ، یکی دارای مالکیت کئوپراتیوی و یکی دولتی است و الی آخر. یک آدم متعارف و عاقل وقتی میخواهد خرید کند از آن فروشگاهی که ارزانتر و بهتر میدهد خرید خود را انجام میدهد و کاری به مرام و مذهب و ملیت صاحبان و یا نوع مالکیت فروشگاه ها ندارد برای چنین مشتری ای ارزانی و کیفیت کالاها مهم هستند.
اگربجای این مشتری دراین رابطه، دولت یک کشور را قرار دهیم و اگر نفع ضرر این فرد را هم موقع خرید و معامله رابطه بین المللی آن دولت بگذاریم، درتطبیق این مثال برای شناختن ایدئو لوژی آن دولت میتوانیم بگوئیم سیاست آن دولت؛ «ملت محورانه» و رویکرد آن ناسیونالیستی است. برایش نفع و ضرر خودش مهم است و مدعی دین و مذهب و ملیت حق و ناحق فروشنده نیست و حتی برایش مهم نیست که این اجناس را که او میفروشد قاچاقی وارد کرده یا دزدیده است.
روایت است که از عقیل برادر حضرت علی پرسیدند که بنظر تو حق با علی است یا معاویه، پاسخ داد که حق با علی است ولی پلوی معاویه چرب تراست. تنگ شیاپینگ رهبر حزب کمونیست چین پس از مائو، میگوید گربه باید موش بگیرد و رنگ آن مهم نیست. باید به این سخن پر مغز او افزود که این گربه، باید برای «ما» موش بگیرد و نه کس دیگری. در نقل این گفته معروف تنگ شیائو پینگ اکثر نقل قول کنندگان آنرا حکمی پراگماتیستی میدانند که کاملاً درست است ولی باید گفت پراگماتیسمی چین محور یا ناسیونالیستی.
تاریخ بشر بدین معنا سرشار از دوستیها و دشمنی های دول مختلف بوده است*. ایالات متحده در جنگ دوم، کمر آلمان هیتلری را شکست و در ژاپن بمب هسته ایی استفاده کرد ولی امروز این کشورها از ثابت قدم ترین دوستان و متحدین آمریکا هستند. این دو دولت، ازشکست خود در جنگ دوم عاشورای تاریخی و ایدئو لوژیک نساختند بلکه بخاطر توسعه اقتصادی و منافع مشتر ک به همکاری با هم پرداختند و آمریکا طی طرح مارشال، پس از جنگ، میلیاردها دلار به آنها کمک کرد تا ویرانیهای جنگ را ترمیم کنند و به اقتصاد خود رونق دهند.
ناسیونالیسم در وجه ایدئولوژیک خود یک فلسفه سیاسی است، فقط مدعی منافع ملی و ملت است ونه یک نظام فکری جامع و مانع، ازلی و ابدی و با احکام مطلق و بلاتغیر و نظام ارزشی مقدس مثل دین و قصد توضیح منشاء هستی و مبداء آن را هم ندارد.
سال پیش هیلاری کلینتون در یک مصاحبه در اشاره به رابطه آمریکا با ایران گفت:« آمریکا دوست و دشمن همیشگی ندارد.». این گفته هیلاری کلینتون، تنها سیاست آمریکا نیست بلکه همه دولتهای مدرن دنیای امروز که تبعاً از زاویه منافع ملی خود به روابط بین المللی نگاه میکنند چنین نگاهی دارند از مالزی گرفته تا مالتا و برزیل و سوئد و.. .
پس، داشتن ایدئولوژی «ملت محورانه» عیبی ندارد ولی در اینجا منظور و موضوع بحث نیست. البته کسی ممکن است با ناسیونالیسم هم موافق نباشد و بطور مطلق لیبرالی جهانگرا و هومانیست باشد که این مسئله ایی دیگر است. لیبرالیسم نیز خود یک ایدئو لوژی است منتها محوریت آن نه منافع ملی بلکه آزادی فردی است. در ترکیب خود، لیبرال ناسیونالیسم یعنی ناسیونالیسمی که به ارزشهای لیبرال باور دارد؛ فاشیستی، شوینیتسی و یا نولیبرالیستی نیست. هردو این ایدئو لوژیها ایدئولوژیهای سیاسی براساس فلسفه سیاسی هستند و نه ایدئولوژی های دینی و آئینی با بنیان فلسفی «انتولوژیک»** یعنی هستی شناسانه و قلمروی آنها، عرصه سیاسی است و کاری با دنیا و آخرت و منشاء و مبدأ و مقصد هستی هم ندارند.
در برابرایدئولوژی به معانی فوق، ایدئولوژیهای جهان شمولِ کمونیستی و دینی را داریم که بر مبانی اُنتولوژیک قرار دارند و هریک از خود نظام فکری جامع و مانعی دارند که داوری و احکامی قطعی و ثابت روی همه امور اصلی زندگیِ ملت، جامعه و فرد را داشته و الگو و قالبی ابدی و تقدس گونه برای همه چیز دارند. ایدئو لوژی دینی از دنیای کهن با انبانی از باورهای ماوراء طبیعه ایی و احکام سنتی برای همه زمانها و مکانها آمده است و از نظر ایدئولوژیک آخرت گراست یعنی اصل برای آن [حد اقل در ادعا] نه این دنیای فانی و خاکی بلکه دنیای باقی آن جهانی است و عمده ترین ویژگی آن سرشت تعَبُد آمیز بودن؛ ناپرسشگری، نقد ناپذیری و عقل گریزی آنست.
دین تاهنگامیکه فقط خود را به حوزه الهیات [تئولوژی] محدود میکند، فقط دین است و نه ایدئولوژی و در این نقش کارکردی، حوزه آن ارتباط بین فرد( و نه جمع یا گروه) با نیروئی ماورای هستی بنام خداست. وجدان و شعور جمعی نمیتواند تئولوژیک، قُدسی و دینی باشد چون فقط روح، روان و اعتقاد فردی است که انسان را با خدا پیوند میدهد. در فلسفه دینی، جمع یا گروه روح و روان ندارد. این فقط «فرد» است که میتواند با خدا راز و نیاز کند و تحت شرایطی مثل پیامبران با خدا ارتباط هم بگیرد.
یک جامعه تماماً میتواند دینی باشد ولی دینداری جمعی آن در خصلتِ« فردیت ارتباطی» دینی اشان تغیری نمی دهد. حتی مراسم و فرائض جمعی دینی مثل نماز جماعت یا عشای ربانی هم در این خصلت فردی اعتقادی تغیری نمی دهد. انسان حتی در صف نماز جماعت هم خود را با خدای خود تنها میبیند و نه بصورت اُمت و جمع. و ازهمین روست که زُهّاد وعرفا بر این تکیه دارند، که خارج شدن از قالب مادی و کنده شدن از زمین خاکی و غلبه بر نفسانیات شرط خدا جویی واقعی و رستگاری است. بنا براین سیاسی کردن دین یعنی ایدئو لوژیک کردن آن، و بمعنای تعریف دوم، از ایدئو لوژی است وگرنه دین درجایگاه و کارکرد طبیعی و تاریخی خود ربطی به ایدئولوژی سیاسی ندارد.

کمونیسم
ایدئو لوژی کمونیستی برخاسته از دنیای مدرن است و داعیه یکسان سازی وضعیت اقتصادی بشریت را دارد، دشمن مطلقِ استثمار انسان از انسان [حد اقل درحرف]، و تقسیمات و تمایزات طبقاتی اجتماعی ـ اقتصادی است. تقسیم بشر به ملت ها را پدیده ایی کاپیتالیستی و بوژوایی میداند که باید جای خود را به جامعه غیرطبقاتی و انترناسیونالیستی بدهد.
هردو این ایدئو لوژیها دارای شالوده فلسفی هستی شناسانه یا انتولوژیک هستند. آن یک احکام آسمانی را مطق گرفته است و این یک قوانین خاکی را یعنی بسی فراتر از قلمرو سیاست. آنها با کل عالم وجود کار داشته و هر دو برای آن توضیح فلسفی، اعتقادی و آئینی دارند و جهانبینی هستند.
اگر با عنایت به مثال فروشگاهها و مشتری در بالا، فردی بخواهد خرید هفتگی و یا روزانه اش را از همان فروشگاهای فوق الذکر انجام دهد برایش منافع مادی تعین کننده نیست بلکه دین، اعتقاد سیاسی، نوع ملیت و نژاد فروشندها و صاحب فروشگاها و نوع مالکیت آنها مهمتر از کیفیت سرویسی است که آنها میدهند برایش تعین کننده است.
یکی از آثارزیانبار تفکر ایدئو لوژیک و پارادکسیکال آن، چه دینی و چه کمونیستی نا همخوانی هنجارهای موعظه شده از سوی آنها با زندگی واقعی و جاری است که منجر به دو گانگی اخلاقی و رفتاری میشود چه در سطح رفتار فردی و چه دولتی***. در یکسو تساهل و در سوی دیگر دگم اندیشی. تساهل، تعامل و دگم اندیشی در آنجا که منافع شخصی و یا دولتی ایجاب میکند جای نگاه و رفتار واقعاً ایدئو لوژیک را میگرد. انسان ایدئو لوژیک درکودکی ایدئولوژیک خود با اصولگرایی شروع کرده خود را با ایدئو لوژی وفق میدهد ولی تدریجاً و در مرحله بلوغ ایدئولوژیک خود، هم خود را تا حدی با ایدئو لوژی خود تطبیق میدهد و هم ایئو لوژی را برای خود آسان کرده و با نیازهای خود دمساز میکند. در مرحله سوم انسان ایدئولوژیک به ایدئو لوژی خویش بصورت پارچه دست نخورده ایی نگاه میکند که از آن میتوان همه نوع پوشش و با هر اندازه مثل کت و شلوارمتناسب قد و قامت خود دوخت. در اینجاست که ایدئو لوژی ازیک باور واقعی به یک ابزار واقعی تبدیل میشود که در شرایط متفاوت قرائت متفاوت می یابد. آقای جنتی، خامنه ایی و.. ،خود را با احکام دینی تطبیق نمی دهند بلکه دین را بطور کامل با نیات و اهداف خود تطبیق میدهند و هر قرائتی هم که لازم و مناسب باشد از آن استخراج میکنند. دولت برژنف و شخص او کمونیست نبودند بلکه برای آنان این کمونیسم و حتی احزاب کمونیست دنیا بودند که می باید روسی میشدند.
تاریخ سی و ساله حکومت اسلامی ما و تاریخ هفتاد ساله حکومت کمونیستی شوروی این سه فاز تحول ایدئو لوژیک را نشان داده اند. آرمانخواهی ـ پراگمانتیسم فرصت طلبانه ـ فرصت طلبی و ابزار سازی ایدئو لوژیک محض.
در دوران کمونیسم، کمتر نوکمونیست واقعی وجود داشت که مثلاً مرسدس بنز را بر«لادا»ی روسی یا لهسانی ترجیح دهد. این ارتدوکس اندیشی برای کمونیستهایی بود که زندگی واقعی را در کشورهای کمونیستی تجربه نکرده بودند و همچنان صادقانه به آرمان ایدئولوژیک خود نگاهی ایده آلی و آرمانی داشتند مثل بسیاری از مسلمانان ساده اندیشی که به رژیم حاکم بر میهن ما نگاه قُدسی دارند. ولی خود روسها و شرقیهایی که دوران کودکی و بلوغ ایدئولوژی زدگی را پشت سر نهاده بودند رفتار دیگری داشتند چه فردی و چه حکومتی.***
ایدئو لوژیک کردن سیاست و دیپلماسی.
انقلاب اکتبر را میتوان سر آغاز ایدئولوژیکی و نه اوج ایدئولوژیکی شدن مناسبات بین الملل دانست. دوران استالین را میتوان، هرچند نه بطور مطق، اوج ایدئولوژیک شدن مناسبات سیاسی در دنیا بحساب آورد. البته در مواردی هم، از همان فردای انقلاب اکتبر ملاحظات استراتژیک و تاکتیکی در مناسبات بین المللی دولت جوان شوروی خود را نیز نشان میداد. استالین با هیتلر پیمان عدم تجاوز امضاء کرده و لهستان را بین روسیه و المان تقسیم میکند و سپس با چرچیل و روزولت در کنفرانس تهران پیمان ضد آلمان هیتلری را امضاء میکند.
در دوران خروشچف تز همزیستی مسالمت آمیز که بمعنای تعامل با غرب است تئوریزیزه میشود و در زمان برژنف همه تئوریهای و احکام ایدئو لوژیک کمونیستی به ابزاری در دست روسیه برای حفظ امپراطوری بورکراتیک حزبی خود تبدیل میشود.
مارکس در زمان خود سرمایه را نقد کرد و استالینیسم سرمایه را بعنوان یک رابطه و نظام تاریخی فراموش کرده و یخه سرمایه داران را چسبید و با این شخصی کردنِ نقد سرمایه و سرمایه داری مارکسیسم هم مسخ شد.
کمونیستهای استالین پرستی از قماش حزب توده، نقد سرمایه و سرمایه داری را تا حد انگلیس و آمریکا ستیزی در سطح جهانی و پهلوی ستیزی درسطح داخلی ایدئولوژیزه کردند. نفی دیالکتیکال سرمایه و مناسبات سرمایه داری جای خود را به راهبرد جنگ مسلحانه توده ایی، توطعه چینی و کودتا سازی داد و آنهم در جهت تقویت جبهه امپراطوری نوپای روسیه. با قدرت گرفتن ایالات متحده و افزونی بیش از پیش نقش آن در جهان، مخصوصاً در بازدارندگی جریانهای کمونیستی، که برای جهان و بویژه نظامهای دموکراسی نوع غربی بحق خطری به اندازه القاعده و طالبانیسم امروز بود، ایالات متحده، از یک دشمن سیاسی برای نظام کمونیستی به یک دشمن درجه یک ایدئولوژیک تبدیل شد. این یعنی هیولا سازی از ایالات متحده. هیولایی زشت، که از تمامی جهات و با تمامی ایزارها و اشکال ممکن بایستی با آن مبارزه میشد. آمریکا بعنوان گرانیگاه و عمده نیروی ضد کمونیسم جهان، در تقابل با ایدئو لوژی کمونیستی، ایدئو لوژیزه میشد. این ایدئو لوژیک شدن آمریکا ستیزی چندان هم برنامه ریزی شده نبود بلکه عکس العمل طبیعی جنبش کمونیستی دنیا در برابر آمریکای ضد کمونیستی بود که «کمونیسم ستیزی» را برای خود به یک ایدئو لوژی و رسالتی تاریخی و جهانی تبدیل کرده بود. کشورهای عمده کمونیستی میتوانستند با کشورهای درجه دو سرمایه داری در تعامل سیاسی و همزیستی مسالمت آمیز قرار گیرند ولی با آمریکا بعنوان برج و بارو، و دژ عمده ضد کمونیسم نه.
بنا براین کمونیسم که در نگاه کمونیستها از همه جهات؛ باوری زیبا، انسانی، متعالی، مترقی، دورانساز و انسان ساز بود، در برابر هیولا یا شیطانی قرار میگرفت که راه سیادت و چیرگی آنرا بعنوان همای سعادت بشری بر دنیا سد کرده بود.
بجز آمریکا در دنیا دولتی دیگری در اردوگاه غرب وجود نداشت که قادر باشد پیشرفت کمونیسم را سد کند. لذا همه دولتهای دیگر سرمایه داری در درجه نخست حریفانی سیاسی بودند و تنها این ایالات متحده آمریکا بودکه خاکریز عمده سرمایه داری جهانی بود و لذا دشمن شماره یک ایدئولوژیک و نه صرفاً دشمن سیاسی دنیای کمونیسم که جهت حمله اصلی باید متوجه آن میشد.
جنگ دوم جهانی، پیدایش و رشد نهضت های ضد استعماری برای امپراطوری کمونیسم آن فرصت طلایی بود تا با حمایت از جنبشهای استقلال طلبانه، آن جنبش ها را که تقریباً تمام جهان سوم را شامل میشد در مقابل دول استعماری که طبعاً سرمایه داری هم بودند قراردهد.
درکشور ما که ظاهراً مستقل بودیم این جنبش استقلال طلبی بشکل جنبش ملی شدن نفت بروز کرد. در مصر بشکل جنبش ملی کردن کانال سوئز که به مسئله پیدایش دولت اسرائیل نیز گره خورد و روند ایدئولوژیزه شدن آمریکا ستیزی را به یک مسئله «ناموسی ـ ایدئولوژیک»ی برای اعراب و شاید دو چندان برای ما ایرانیان تبدیل کرد زیرا ما هم مسلمان بودیم و هم از آمریکا ضربه خورده بودیم. در میهن ما جنبش ملی شدن نفت و پس از آن کودتای ۲۸ مرداد موجب شد تا نقش هیولاییِ آمریکا بعنوان یک عنصرایدئولوژیک در فرهنگ سیاسی و ذهنیت جامعه ما بعنوان یک مسئلهِ جدیِ ناموسی در سطح سیاسی ثبت شود، مسئله ایی که گذشت و فراموش کردنی نبود. اگر شهادت امام حسین و هفتاد و دو تن، عاشورای ما را آفرید و بما هویت مذهبی امان را داد، تیرباران افسران توده ای و درکنار آن ساقط کردن مصدق و اعدام فاطمی نیز عاشورای فراموش ناشدنی سیاسی، ملی و تاریخی مارا ساخت و هویت جامعه سیاسی ما را پی ریزی کرد. اگر زیارتگاهی به همان عظمت و قداست کربلا، کاظمین ونجف اشرف برای شهدای عاشورای سیاسی ۲۸ مرداد ما درست نشد علت این بود که در پشت سرِ عاشورای حسینی منافع مادی و تاریخی شبکه ایی نیم میلیونی از روحانیون و نیمه روحانیونی قرار داشت که متولی آن امامزاده ها و زیارتگاه ها بودند و از محل آن، هم نان میخوردند و هم از مردم سواری میگرفتند. ولی حزب توده و جبهه ملی نه در حد روحانیت، از آن نیرو و سازمانی که روحانیت شیعه داشت برخوردار بودند و نه قدرت و توان برگزاری مراسم سالیانه روضه خوانی سیاسی را در آن مقیاس داشتند، و نه آن زبان آخوندی را برای مردم داشتند. ولی با این حال حزب توده و تا حدی جبهه ملی این توان را داشتند که در درون بخشهایی از جامعه سیاسی و روشنفکری ایران، آمریکا ستیزی بر پایه عاشورای ۲۸ مرداد را ایدئولوژیزه کنند.
این موفقیت ایدئولوژیزه کردن آمریکا ستیزی و در پیوند با آن پهلوی ستیزی بهیچ وجه تصادفی نبود. همانطورکه طی این چهار دهه جاری، اسلامگرایی بخشهای عمده ایی از جامعه جهانی و بویژه خاورمیانه ما را افسون کرده است، جنبش کمونیستی و جاذبه کمونیسم هم طی قرن بیستم، همچون کفاره گناهکاریهای سرمایه داری و بعنوان آلترناتیوی رویایی در برابر جهنم سرمایه داری بهترین روشنفکران آرمانخواه دنیا را با جاذبه مواعید آزمون نشده اش بسوی خود جلب کرد درست مثل گفتمانِ انقلاب اسلامی ما، منتها درمقیاسی جهانی و نه منشاء گرفته از باورهای خرافه آمیز دینی بلکه با سرهمبندی کردن این بدیل آرمانی، بعنوان یک جامعه بی بدیل از علوم سیاسی و اجتماعی معاصر و مدرن. اسلامگرایی و کمونیسم در حقیقت فرار از دشواریهای سرمایه داری بسوی برهوتی بود که در آن شانسی برای زنده ماندن نبود.
کار کمونیسم به نکبت و افتضاح تاریخی کشید و سرمایه داری از مراحل دردهای دوران بارداری و زایمان خود گذشت و توانست جوامع رفاح ملی و همگانی را ایجاد کند که هرچند از بحران های موسمی و کاستی های بسیار مبرا نیست ولی کمونیسم و اسلام هم نشان دادند که بدترین و بی فرجامترین بدیل برای این نظام هستند. بقول یکی (یا بیل گیت و یا ژورژ سوروز)، سرمایه داری نظامی کامل و بی عیبی نیست ولی هنوز برای آن بدیل بهتری هم یافت نشده است. معنی این حرف اینست که اصلاح کاپیتالیسم، از درون خود آن زاده خواهد شد و نه با بدیل سازی برای آن.
آری! کار کمونیسم به مافیاکراسی روسی و اسلامیسم به طالبانیسم افغانی و لومپنکراسی ایرانی کشید ولی امامزاده آمریکا ستیزی متولیانی یافته است که بندناف وجود آنان به زنده نگاه داشتن آمریکا ستیزی بعنوان یک ایدئو لوژی بند شده است. با شکستن بُت
واره آمریکا ستیزی تمام جادوی اقتدار و مشروعیت آمریکا ستیزان نیز چون قلعه ی پرعظمت فولاد زره دیو در هم فروخواهد ریخت.
تراژدی قضیه در اینست که سی سال پس فرو پاشی اردوی کمونیسم و ورشکستگی این گفتمان، مافیا کراسی روسی، پنهان و آشکار سعی دارد نگذارد تا شراره های ایدئولوژیک آمریکا ستیزی خاموشی گیرد زیرا خود را هنوز میراث دار و متولی این گفتمانی میداند که از آن در معادلات جهانی بنفع خود استفاده کرده و هنوز هم بکمک گ گ ب از جریانهای متلاشی شده کمونیستی و چپ در سراسر جهان برای پیشبرد سیاست های ضد آمریکایی و ضد غربی خود سود می جوید.
رژیم اسلامی لومپنکراتیک ایران نیز که بنوعی دیگر، مدعی متولیگری این امامزاده پربرکت، مشروعیت ساز و اعتبار آفرین بوده است بهیچ عنوان حاضر نیست از شاداب نگاه داشتن و شاداب نمایی این عجوزه ایدئولوژیک ـ سیاسی دست بردارد.امام با « شیطان بزرگ خواندن آمریکا» چنان شالوده ای برای آمریکا ستیزی گذارد که به ناندانی همیشگی ولی فقیه کنونی تبدیل شد تا با علمدار شدن آن و علم کردنش، برای خود، علت وجودی بیابد. درک کُفروارگی آمریکا دیگر احتیاج به استدلال ندارد و مستلزم داشتن هیچ آشنایی سیاسی هم نیست چون یک فتوای جاودانی است. آنچه را(آمریکا ستیزی)، که من امروز آنرا عجوزه سیاسی ـ ایدئو لوژیک می نامم، تا چند دهه پیش ستاره جذاب و افسونگر دنیای سیاسی بود. نه تنها کمونیستها بلکه در رقابت با کمونیستها، ملیون و مسلمانان سیاسی جهان سومی نیز با موضعگیری ضد آمریکایی و غرب ستیزانه خویش، ورود خود را به کلوپ جهانی «نیروهای مترقی، دموکرات و ضد امپریالیسم! » اعلام میکردند.
تراژدی قضیه در این است که روشنفکر سیاسی تربیت شده در آن فضاهای سیاسی پیش گفته هنوز به هوش و بخود نیامده است تا خود را از میدان مغناطیسی و طلسم فکری این گفتمان فاجعه آفرین آزاد کند و در بسیار ی موارد جسارت این کار را هم ندارد.****
آمریکا ستیزی در منطقه ما امروز با اسرائیل ستیزی پیوند خورده و به یک مشرب و آئین اعتقادی تبدیل شده است که بطور کامل منافع ملی ما را تحت الشعاء قرار داده و به کنار رانده است و موتور محرکه آنهم هیچ چیز جز منافع هیئت حاکمه ای که مدعی اسلام هستند ولی اسلام هم برای آنها جز ابزار تحمیق مردم نیست، نیست.
در طوفان جاری بهارعربی هم، جریان های اسلامی تا آنجا که توانستند برای رونق دادن به قداست و الوهیت سیاسی رسالت سیاسی خود سعی کردند وزن و وجه اسلام سیاسی جنبش را سنگین کرده ومورد بهره برداری قرار دهند. فرصت طلبی سیاسی با سوء استفاده از اعتقادات مذهبی و غرب ستیزی بعنوان جزء جدا ناپذیر آن، چون بادی نیرومند در بادبان سفاین سیاسی جریان های اسلامی از اخوان المسلمین گرفته تا سلفیستها و حتی القاعده ایی ها افتاد. در برابر آنها جریانهای لیبرالیستی و سکولار مجبور بودند بر زمینه ی شرایطی نامساوی جو سیاسی، درخلاف مسیر جریان آمریکا ستیزی و اسرائیل ستیزی ایدئو لوژیک شده عرق بریزند و پارو زنند. اما اسلامیستها و کهنه کمونیستها به تنها چیزی که در این مسیر موفق خواهند شد، کُند کردن روند تحول در این منطقه است و نه بیش.
جمهوری اسلامی با تمام امکانات خود و با هزینه زیاد کوشش دارد تا تیزاب آمریکا و اسرائیلی ستیزی ایدئو لوژیک را هرچه بیشتر درعروق جنبشهای جاری مردمی منطقه تزریق کند تا با در انداختن آنها با اسرائیل و آمریکا بجای مسائل واقعی خود، انرژیِ غرب را برای رویارویی با ایران از آن بگیرد بنحوی که نقش ضربه گیر ایران را در برابر غرب بازی کنند. و هدف نهایی این راهبرد در سیاست منطقه ایی و بین المللی رژیم، در پایان خود چیزی نیست جز تضمین امنیتی از غرب گرفتن برای ماندن در قدرت. یعنی همه این بامبولها برای تضمین ادامه بی دردسرِ سواری گرفتن از مردم خودمان است و نه حتی بطور جدی با غرب هم در افتادن. ولی هزینه این سیاست، برای میهن ما نکبت، انزوای بیشتر و عقب مادگی مزمن تر است.
گفتمان آمریکا ستیزی همچون یک ایدئولوژی، بحثی نیست که روی آن کار جدی شده باشد و بسط بیشترمطلب در این مقاله هم حوصله بر خواهد بود. برخی پی نوشتها برای توضیح بیشتر موضوع در زیر آمده است که علاقمندان میتوانند آنها را هم بخوانند. امید که دیگرانی که در محتوا و موضوع این بحث صاحبنظر هستند کمک کنند و بنویسند تا این طلسم فکری و سیاسی ما شکسته شود.

*اکثر درگیرها و جنگهای تاریخ بر سر مال و منال و قدرت بوده است و در آنجا هم که مثل جنگهای اسلام، جنگهای صلیبی وشیعه ـ سُنی دولتهای عثمانی و صفوی و جنگهای سی ساله اروپا کاتولیک و پروتستان رنگ مذهبی بخود گرفته اولاً پرانتزهایی در تاریخ بوده اند وضمناً انگیزه مادی پشت سر خود را نتوانسته اند پنهان کنند. از اینرو، دنیا برغم هزاران هزار جنگ کوچک بزرگ در تاریخی خود هم.اره کینه بین مردمان و ملل مختلف را زدوده است. کینه زمانی ریشه دار شده است که درگیریها یا براستی دینی بوده است و یا ایدئو لوژیک.
** تفاوت یک ایدئو لوژی سیاسی با مبانی فلسفیِ اجتماعی و سیاسی با ایدئو لوژی بر مبنای هستی شناسانه دراین است که اولی فقط با این دنیا و عالم سیاست و جامعه کار دارد و دومی کل هستی را میکاود و چون این کاوش نمیتواند عملی و تجربی باشد لذا اولاً از طریق اندیشه محض حاصل میشود مثل همه فلسفه های قدیم و پیش پوزیتیویسم (فلسفه علوم، اثباتی و مبتنی بر تجربه). و دوماً این تفکر هستی شناسانه، یا سر از فلسفه وحت وجودی و الهی در میآورد و یا به ماتریالیسم دیالکتیک که آنهم وحدت وجودی است منتها وحدت وجودی نوع نخست وحدتی خدایگانه است و وحدت وجود دومی مادیگرایانه.
نتیجه اینکه این نوع فلسفه در تعمیم نهایی خود به جامعه، پاسخ اول و آخر را برای همه چیز دارد و مدعی حقیقت مطلق است و رقابت را بر نمی تابد و مهمتراز آن اینکه انسان محور نیست.

*** در فضای اغتشاش فکری و روشنفکری سیاسی در میهن ما، مثل بقیه خاورمیانه، متأسفانه موازین و هنجارهای اخلاقی فردی که ریشه در دین، سنتهای تاریخی و فرهنگِ عام انسانی دارند و موضوع آنها رفتار «فرد» انسانی است با اخلاق، در گستره سیاسی و مخصوصاً سیاست ملی و بین المللی که محور آن، نه ارزشهای اخلاق فردی بلکه منافع ملی و ملت میباشد با هم، همسنخ انگاشته میشوند.
در اخلاق بمعنای فردی آن، ابن الوقت بودن و پلوی چرب معاویه را بر حقانیت علی ترجیح دادن، زشت است و در این تردیدی نیست ولی در سیاست بشرط آنکه محور آن نه فرصت طلبی و نفع شخصی بلکه منافع ملی باشد؛ دروغ، حیله و دوز و کلک بشرط نتیجه بخش بودن جایز است و به یک معنا سیاست یعنی همین، چون همه دولتها همینطورند. ودقیقاً این یکی از دلایلی است که حکم میکند دین و سیاست نباید درهم آمیخته شوند.
درهنگام انتخابات در یک کشور بر خوردار از پارلمان واقعی، مردم به آن حزبی رأی میدهند که بیشتر از همه برای آنها رفاه و امنیت ایجاد میکند و نه آن دولتی که از همه راستگوتر و شریف تر است. درست مثل کمپانیهای بزرگ در روابط رقابت آمیزشان باهم.
اخلاق درست به این معنا یعنی یعنی اخلاق ملت و ملی محور، یعنی مدیریت ثروت و درآمد ملی به بهینه ترین شکل آن. در بحث از حیثیت و شرافت و مردانگی هر کس مسئول خویش است. و اگر کسانی میخواهند خیلی اخلاقی باشند؛ نهاد های خیریه ای و مدنی بسیارند و آنها میتوانند در آن گونه نهادها به تلاشهای اخلاقی خود حتی در اعتراض به دولت خود فعالیت کنند چه، بنفع صلح جهانی و چه برای حفظ محیط زیست چه بنفع غزه و حماس، چه به جانبداری از اسرائیل.
اخلاق سیاسی و سیاست، ماکیاولیستی است. ماکیاولیسم در مناسبات فردی ناشایست ولی در روابط بین المللی کاملاً درست و «مبنایی» است چه ما بپسندیم و چه نپسندیم.
**** جنبش سبز تا حدودی و جریان اصلاحطلبی بطور کامل اگر هم کوشیده اند میدان گفتمان انقلاب اسلامی را به نوعی ترک کرده و گفتمان انقلاب را نوسازی کنند، متأسفانه در دو تا از کانون های مغناطیسی پر قدرت آن همچنان در میدان آن گفتمان زمینگیر مانده اند. آمریکا ستیزی و اسرائیل ستیزی، و تا زمانی که خود را از قید این دو میدان آزاد نکنند همچنان در اسارت گفتمانی هستند که دستگاه تنظیم کننده آن در دست رژیمی است که آنها عملاً جایی در آن ندارند و و رژیم قاعده و مقررات و میدان بازی را بدانها تحمیل میکند. وارد شدن به این میدان در درجه اول یعنی ضد امریکایی و ضد اسرائیلی بودن.

در آغاز انقلاب که هنوز تب نگاه ایدئو لوژیک جای خود را به نگاه ابزاری و فرصت طلبانه نداده بود گسترش روابط اقتصادی با ملل و دول مسلمان برای دولت اسلامی ما رجحان زیادی بر سودمندی روابط یافته بود. در دوران کمونیسم، کمتر کمونیست واقعی وجود داشت که مرسدس بنز را بر «لادا»ی روسی یا لهسانی ترجیح دهد البته فقط آن کمونیستهایی مثل ما که زندگی واقعی را در کشورهای کمونیستی تجربه نکرده بودند و همچنان صادقانه به آن ایدئو لوژی نگاهی ایده آلی و آرمانی داشتند و الی خود روسها و شرقیها برای یک شلوار جین آمریکایی حاضر به بسیاری کارهای خلاف اخلاق هم بودند تا چه رسد به داشتن مرسدس بنز.
دولتهای بلکوک شرق هم در تجارت خارجی خود اولویت ایدئولوژیک برای خود قائل بودند.
پارادکس بسیار ظریف و پیچیده این رفتار ایدئولوژیک در این بوده و همچنان هست که نگاه و رفتار ایدئو لوژیک، چه دینی و چه کمونیستی بعلت ناهمخوانی اشان با روح زندگی واقعی در بیشتر زمینه ها تسلیم الزامات زندگی واقعی شده، جای خود را بمرور مصلحت جویی میدهد که بستر دوگانگی اخلاقی و رفتاری در جامعه میشود. این مصلحت جویی هر چه مستقیمتر روی زندگی افراد تأثیر میگذارد هنجار شکنی ایدئولوژیک بیشتر تظاهر و دوگانگی شخصیتی بیشتر شده و بقول حافظ: زاهدان چون به خلوت میروند آن کار کمتر میکنند. این دوگانی اخلاقی و رفتاری چه در بعد رفتار شخصی و چه رفتار حکومتی وقتی اهمیت سرنوت ساز می یابد، به تساهل افراطی در یکسو و دگماتیسم در جهت دیگر منجر میشود. به این منجر میشود.
وقتی منافع برخی از گروههای صاحب قدرت با احکام ایدئو لوژیک در تطبیق کامل قرار میگیرد، دگماتیسم ایدئو لوژیک جای زیر سبیلی در کردن ایدئولوژیک را میگیرد. دوستی تساهل آمیز با روسیه و چینی که مسلمانان خود را سرکوب میکنند نادیده گرفته شده و در عوض «شیطان بزرگ» همچنان بعنوان دشمن جاودانی خدا و بشریت و «همیشه دشمن» تعین هویت میشوند زیرا هیئت حاکمه و نظام سیاسی حاکم ما از جنس نظام غربی نیست و میل ترکیبی و نوع ساختار قدرت سیاسی در آن با نوع روسی، چینی و کره ایی(شمالی) خوانایی دارد و نمیتواند در نظام دموکراسی نوع غربی جای گرفته برای خود احساس امنیت کند.
وقتی منافع سیاسی امپراطوری نظامی شوروی تساهل دیپلماتیک تا انجا پیش میرود که دولت اتحاد جماهیر شوروی کمونیستی چشم بر روی کمونیست کشیهای وسیع جمال عبدلناصر در مصر، صدام و البکر در عراق، حافظ اسد در سوریه، نمیری در سودان و قذافی در لیبی می بندد و درست در بحبوحه راه افتادن حمام خون کمونیست کشی در این کشورها با این دیکتاتور ها پیمانهای دوستی و مودت ۱۵ ساله و استراتزیک می بندد.