Archive for: February 2013

انقلاب با ما چه کرد ؟

Share Button

تجربه زندگی طولانی سیاسی بمن آموخته است: آنها که با گذشته صادقانه برخورد نمیکنند با آینده نیز صادقانه برخورد نخواهند کرد! آنها که نهیب تجربه تاریخ را نمیشنوند و یا خود را به کری میزنند کمترین اطمینانی نسبت به رفتار آینده خود در آینده بما نمیدهند! آنها که کوشش میکنند با گلاب پاشی بر آن فاضلآبی که از خود بجا گذارده اند بوی گندکاری های گذشته را بزدایند در آینده نیز به گند آفرینی ادامه خواهند داد.
آنها که هنوز به انقلابی بودن گذشته خود، به سهامدار بودن خود در این انقلاب، در دولت و حکومت برآمده از این انقلاب مینازند و حتی بدتر و فراتر از آن، از نقش سیاسی گذشته خویش، برای امروز و یا فردای خود نیز سرمایه سیاسی ساخته اند، نه تنها سرمایه ایی برای تحول آتی مملکت نیستند بلکه سعی خواهند کرد آینده را در آن مسیر ورشکستگی سازی برانند که گذشته آنها را زیبا سازی کرده و زشتی آن گذشته را آرایش کند.
این حکم طبعاً شامل آنها یی که به حکم الزامات تاکتیکی مبارزه سیاسی و نه از روی مصلحت طلبی شخصی هنوز رویارویی تمام عیار خود با رژیم را به صلاح یک تحول نمیدانند و وضعیت انها قابل درک است نمیشوند و در این جای بحث نمیتواند باشد.

دیروز یا سالها ی پیش!
مادر خود را،
که مهربان،
در دهان کودکانه من،
چه شبها تا به صبح،
پستان نرم و گرم خویش را بی دریغ،
بدندان تیز کودکانه من سپرده،
بمن شیر داده بود،
ارزان چو ارزنی،
فروختم!
قیمت مهم نبود!
چون به روزخوان معتبر شهر فروختم!
ح تبریزیان

………………………………..

از میان اِ میل های رسیده!

kh11

۱۳۴۸
بامداد سرد بهمن ماه بدنیا می آیم.. پنج خواهر و یک برادر ۱۴ ساله،
در خانه منتظر و به گوش مانده اند و تا خبر تولدم را می شنوند، هلهله میکنند. برادرم قلک کوچکش را می شکند و همان شبانه پولهایش را بر می دارد و به امامزاده (معطوک) خرمشهر می برد و نذرش را در ضریح می اندازد. خدا به او یک «برادر» داده در آن روزها“برادری” هنوز قیمت داشت

kh5
۱۳۵۷
انقلاب است. کوچه ها را می دَوَم. وقتی به خانه می رسم، کسی نیست. همه رفته اند خانه «خدیجه خانم» پای تلویزیون نشسته اند:«هیس! بیا امام رو ببین! امام اومد!» زنها و بچه ها، یکی یکی «صورت امام» را بر صفحه تلویزیون می بوسند. آن روزها “ایمان” هنوزقیمت داشت
kh12
۱۳۶۳
بحبوحه جنگ است.مادرم چادربه سرازدورمی آید.نگاهش ناامیداما مهربان است. کتابهایم را به او میدهم تاپولش راازدستش بگیرم و بروم برای ناهار، نان بخرم. اما می بینم آن کاغذ، پول نیست! «کوپن» است.کوپن روغن یا قند یا برنج. دارد می رود آن را به «محمودآقای بقال» بفروشد و با پولش، نان وپنیر بخرد! پدرم ازیک وانت پیاده می شود،زیرلب به راننده غُر میزند که کرایه اضافه گرفته. راننده کرایه اش رابه پدرم پس می دهد و هردو می خندند . آنروز ها”همدلی”هنوز قیمت داشت.
kh14
۱۳۶۴
«پدر» ۴۰ تومان به مادر می دهد. مادرم می گوید: «با این که نمی شود چیزی خرید!» پدرم می گوید:«توکل برخدا!» فردا هم خدا کریمه در آن روزها “امید” هنوز قیمت داشت
kh7
۱۳۶۵
بمباران های دشمن بعثی به شیرازهم رسیده.. پدرم سالهاست «عزادار» شهر دوست داشتنی مان «خرمشهر» است. اینجا و آنجا مردم می گویند باید کاری برای وطن بکنیم آن روزها”وطن” هنوز قیمت داشت.
۱۳۶۶
یک شب تابستانی سرشام می گویم:«من با حسن میخواهم بریم جبهه!» زبان مادرم بند می آید!«حسن» همکلاسی ام به «شوخی و جدی» به من می گوید تصمیم گرفته «شهید» شود تا خانواده فقیرش «بیمه» شوند! جایی شنیده ام:«نگویید انقلاب برای من چه کرده؟ بگویید من برای انقلاب چه کرده ام؟» فکر می کنم. اما معنایش را نمی فهمم. من هم می خواهم همراه حسن به جبهه بروم تا وقتی کسی پرسید:«تو برای انقلاب چه کاری کرده ای؟» جوابی داشته باشم! چون هنوز انقلاب برای خانواده فقیرما کاری نکرده و نمی توانی این سئوال را بپرسی؛ مگر آنکه به سئوال دومی، جواب داده باشی ازطرفی به قول «حسن» درآن شرایط سخت، «یک نان خور» هم کمتر، بهتر! «حسن» را بعد از «شبیخون انبردستی» ستون پنجم در جزیره مجنون هرگز نمی بینم! مفقودالاثر شده و جز پلاکش چیزی از او باقی نمانده است! در برگشت، حجله اش را سر خیابان شان می بینم می شنوم خانواده اش، پول اهدایی «بنیاد شهید» را قبول نکرده و گفته اند:«حسن جانش را برای اسلام و وطنمان داده، نه برای پول!» هنوز هم وقتی فاتحه می خوانم، یاد«حسن» هستم و به یاد«مرام» خانواده فقیرشآن روزها “مرام” هنوز قیمت داشت
۱۳۶۸
یک سال بعد از جنگ، «کار» کم است. اما هنوز «امید» هست. پول نیست، اما هنوز «توکل» هست. «خوشبختی» نیست، ولی هنوز «خنده» در خانه ها هست. «پدر» چندماهی است «رفته»و بین ما نیست، ولی «وطن» همچنان هست.ما هرچه توانستیم برای انقلاب کرده ایم، ولی انقلاب هنوز کاری از دستش برنیامده! خانواده هنوز در فقر است.آن روزها هنوز «فقر» زینت مؤمنان است و مسابقه ثروت اندوزی شروع نشده پدرم درخاک سوخته خرمشهر «جان» داده و من از اینکه جنازه اش را از شهرش انتقال دادیم و در شیراز دفن کردیم، هنوز احساس گناه می کنم. می گویم خرمشهری که ما رفتیم و دیدیم، نه گورستان داشت.نه غسالخانه داشت و نه حتی «قبرکن»! چاره ای نداشتیم مادرم می گوید اینجا هم جزو خاک وطنشه خاک پاک» ایرانه. فرقی نداره آن روزها هنوز “خاک وطن”قیمت داشت
۱۳۶۹
درخرمشهر، آن قدر«بیکاری» هست که راننده ماشینی که کنُترات میکند تا ما و جنازه پدر را به شیراز ببرد، تا خود شیراز سرخوش است که مسافری گیر آورده و با صدای کم،ترانه های «آغاسی» را زمزمه می کند! بعد به خود می آید و آهی می کشد و زیرلب فاتحه ای می خواند. دست آخر «نصف» پولش را بابت شرمندگی یا همدردی نمی گیرد آن روزها هنوز “معرفت و همدردی” قیمت داشت
۱۳۷۱
می آیم تهران.روزنامه «سلام» وخبرنگاری می کنم و دراتاقی در طبقه آخرش، شبها می خوابم و روزها می نویسم. اما کم خوابی همیشگی را دارم. هنوز هم می نویسم و هنوز هم کم می خوابم. با خودم می گویم باید کاری بکنیم. هنوز می دانم باید کاری برای «ایران» بکنیم.تا روزی که ایران برای ما کاری« بکند! با این حال؛” ایران”هنوز قیمت داشت.
«تکه نانی» داشتیم. «خرده هوشی»، ایمانی، دینی،… و صدای اذان مرحوم مؤذن زاده، همیشه به یادمان می انداخت که هرچه نباشد، آن بالاها یک «خدایی»هست! خدایی که خیلی کارها برایمان کرده، بی آنکه پرسیده باشد:«تو برای خدای خود چه کرده ای؟»
… و ؛ خردادماه ۱۳۸۸
می نویسم: دردوره انقلاب وجنگ وبعد از آن، از بمباران و گرسنگی وسختی ها عبور کردیم و با «زردی فقر» ساختیم و زنده ماندیم. «امید»داشتیم. می دانستیم روزی ایران «ساخته» خواهد شد. حالا گویا سالهاست مُرده ایم و دیگر زندگی نمی کنیم. فقط زنده ایم. یکی آمده و زده به سیم آخر و می گوید همه آنها که در این سالها معتمدان ما و رهبران کشور بودند، مشتی «دزد» بوده اند. رهبران کشور می گفتند «مسئولان» دارند ما را به سمت «ارزشها» می برند! و کشور را به «بهشت» تبدیل خواهند کرد! اما حالا یکی آمده و می گوید از همه این سی سال، ۲۷ سالش را ماتوسط «منتخبین مردم» و «معتمدین امام ورهبری»، «چاپیده» شده ایم! «چپاول» شده ایم! او مسئولان قبل از خود را به «فساد و دزدی» متهّم می کند و ما را برای «حماقت» انتخاب مشتی دزد و فاسد! سرزنش می کند و رأی می خواهد! در مناظره تلویزیونی، روبروی نخست وزیر سالهای جنگ می نشیند و با تهدید می پرسد:«بگم؟ بگم؟» و عکس همسر او را نشان می دهد تا «پرده از تخلف تحصیلی!» او بردارد! ولی فراموش کرده تا همین چندماه قبل یک «دکتر جعلی» را وزیر کشور کرده بود و تا آخر از او حمایت کرد تا همین انتخابات را آن دکتر فریبکار برگزار کند! او به جز همین «اتهامات کلی» و افشای مافیاهای خیالی، چیزی ندارد که بگوید.اما ما را «بهت زده» می کند! به آن ۲۷ سال و ادعای دزدی های میلیاردی و صحت و سقم این افتراها کاری نداریم. اما به چیزهایی فکر می کنم که اکنون سالهاست مُرده اند. در همین چهارسال، ما چند فقره «تلفات ارزشی» داده باشیم کافی است؟ مایی که در آغوش بمباران و گرسنگی و فقر، «زندگی» می کردیم. در کنار «نفرت از دشمن» به وطن و خانواده و خدا عشق داشتیم وعاشقی می کردیم. در اوج مشکلات، «گذشت» را می شناختیم و فداکاری می کردیم. در بحبوحه بی نانی، ما دین داشتیم. مسجد و زیارتگاه و امامزاده می رفتیم. نذر می کردیم. اخلاق داشتیم.. برادری داشتیم.. مرام داشتیم. در تمام آن ۲۷ سال ما «دل» داشتیم.. در دل مان، عشق به «ایران» داشتیم.و در ایران مان، یک دنیا اخلاق و «ایمان» داشتیم! و حالا یکی آمده و در پایان چهارسال دولتش، سکوتش را شکسته تا به زعم خودش دوباره افشاگری کند! چون «ترس ازشکست» درانتخابات را به طورجدی تری لمس کرده است! حالااو،بعدازچهارسال، دوباره باجذابیت های «افشاگری» آمده و به ماخبرمی دهدکه ماملتی «دزد زده ایم».«چپاول شده ایم»
اما نمی گوید بزرگترین چیزهای ما را در دوره «خود او» دزدیده اند! نمی گوید در دوران خود او،«اعتماد» ما رادزدیدند. «ایمان» ما را ربودند. «اخلاق» ما را چاپیدند. «برادری» را در دل برادرانمان کشتند. «وطن پرستی» را به سُخره گرفتند! غرورملی ما را پایمال کردند!
ایثار را دردل ماکشتند! وعاشقی را،غارت کردند! دین و دنیا و آخرتمان را که از روز ازل «قیّم» بودند! بعدازاینهمه «تلفات» که داده ایم، با خود می اندیشم:«ما را به سخت جانی خود، این گمان نبود… هرکس در هرجا احساس مسئولیت می کند باید در حد خود در گسترش آگاهی های سیاسی، اجتماعی تلاش کند حتی با گفتن یک نکته در جمع کوچک
۱۳۹۰ سال
ازصد سال پیش تا کنون ۱۰۰۰ میلیارد دلار نفت فروخته ایم. ۱۱۴ میلیارد آن تا سال ۱۳۵۷ بود که حساب ۱۱۴ میلیارد دلارخرج آن معلوم است
۶۸-۱۳۵۸
فروش نفت۱۱۰میلیارد دلار بوده که حساب ۱۰۸میلیاردآن معلوم است
۱۳۷۶-۱۳۶۸
فروش نفت۱۳۸ میلیارد دلار بوده که حساب۱۳۲ میلیارد آن معلوم است
۱۳۸۴-۱۳۷۶
فروش نفت ۱۵۸میلیارد بوده که حساب ۱۵۰ میلیارد آن معلوم است
در این شش سال اخیر فروش نفت۵۲۰ میلیارد دلار بوده که ۴۵۸ میلیارد آن …مال شده وحساب ۸۲ میلیارد آنهم معلوم نیست پس پول نفت چگونه سرسفره ها رفت؟ چرا بیخودی سوال میکنید

 

 

 

 

1348
بامداد سرد بهمن ماه بدنیا می آیم.. پنج خواهر و یک برادر ۱۴ ساله،
در خانه منتظر و به گوش مانده اند و تا خبر تولدم را می شنوند، هلهله میکنند. برادرم قلک کوچکش را می شکند و همان شبانه پولهایش را بر می دارد و به امامزاده (معطوک) خرمشهر می برد و نذرش را در ضریح می اندازد. خدا به او یک «برادر» داده در آن روزها”برادری” هنوز قیمت داشت
۱۳۵۷
انقلاب است. کوچه ها را می دَوَم. وقتی به خانه می رسم، کسی نیست. همه رفته اند خانه «خدیجه خانم» پای تلویزیون نشسته اند:«هیس! بیا امام رو ببین! امام اومد!» زنها و بچه ها، یکی یکی «صورت امام» را بر صفحه تلویزیون می بوسند. آن روزها “ایمان” هنوزقیمت داشت
۱۳۶۳
بحبوحه جنگ است.مادرم چادربه سرازدورمی آید.نگاهش ناامیداما مهربان است. کتابهایم را به او میدهم تاپولش راازدستش بگیرم و بروم برای ناهار، نان بخرم. اما می بینم آن کاغذ، پول نیست! «کوپن» است.کوپن روغن یا قند یا برنج. دارد می رود آن را به «محمودآقای بقال» بفروشد و با پولش، نان وپنیر بخرد! پدرم ازیک وانت پیاده می شود،زیرلب به راننده غُر میزند که کرایه اضافه گرفته. راننده کرایه اش رابه پدرم پس می دهد و هردو می خندند . آنروز ها”همدلی”هنوز قیمت داشت.
۱۳۶۴
«پدر» ۴۰ تومان به مادر می دهد. مادرم می گوید: «با این که نمی شود چیزی خرید!» پدرم می گوید:«توکل برخدا!» فردا هم خدا کریمه در آن روزها “امید” هنوز قیمت داشت
۱۳۶۵
بمباران های دشمن بعثی به شیرازهم رسیده.. پدرم سالهاست «عزادار» شهر دوست داشتنی مان «خرمشهر» است. اینجا و آنجا مردم می گویند باید کاری برای وطن بکنیم آن روزها”وطن” هنوز قیمت داشت.
۱۳۶۶
یک شب تابستانی سرشام می گویم:«من با حسن میخواهم بریم جبهه!» زبان مادرم بند می آید!«حسن» همکلاسی ام به «شوخی و جدی» به من می گوید تصمیم گرفته «شهید» شود تا خانواده فقیرش «بیمه» شوند! جایی شنیده ام:«نگویید انقلاب برای من چه کرده؟ بگویید من برای انقلاب چه کرده ام؟» فکر می کنم. اما معنایش را نمی فهمم. من هم می خواهم همراه حسن به جبهه بروم تا وقتی کسی پرسید:«تو برای انقلاب چه کاری کرده ای؟» جوابی داشته باشم! چون هنوز انقلاب برای خانواده فقیرما کاری نکرده و نمی توانی این سئوال را بپرسی؛ مگر آنکه به سئوال دومی، جواب داده باشی ازطرفی به قول «حسن» درآن شرایط سخت، «یک نان خور» هم کمتر، بهتر! «حسن» را بعد از «شبیخون انبردستی» ستون پنجم در جزیره مجنون هرگز نمی بینم! مفقودالاثر شده و جز پلاکش چیزی از او باقی نمانده است! در برگشت، حجله اش را سر خیابان شان می بینم می شنوم خانواده اش، پول اهدایی «بنیاد شهید» را قبول نکرده و گفته اند:«حسن جانش را برای اسلام و وطنمان داده، نه برای پول!» هنوز هم وقتی فاتحه می خوانم، یاد«حسن» هستم و به یاد«مرام» خانواده فقیرشآن روزها “مرام” هنوز قیمت داشت
۱۳۶۸
یک سال بعد از جنگ، «کار» کم است. اما هنوز «امید» هست. پول نیست، اما هنوز «توکل» هست. «خوشبختی» نیست، ولی هنوز «خنده» در خانه ها هست. «پدر» چندماهی است «رفته»و بین ما نیست، ولی «وطن» همچنان هست.ما هرچه توانستیم برای انقلاب کرده ایم، ولی انقلاب هنوز کاری از دستش برنیامده! خانواده هنوز در فقر است.آن روزها هنوز «فقر» زینت مؤمنان است و مسابقه ثروت اندوزی شروع نشده پدرم درخاک سوخته خرمشهر «جان» داده و من از اینکه جنازه اش را از شهرش انتقال دادیم و در شیراز دفن کردیم، هنوز احساس گناه می کنم. می گویم خرمشهری که ما رفتیم و دیدیم، نه گورستان داشت.نه غسالخانه داشت و نه حتی «قبرکن»! چاره ای نداشتیم مادرم می گوید اینجا هم جزو خاک وطنشه خاک پاک» ایرانه. فرقی نداره آن روزها هنوز “خاک وطن”قیمت داشت
۱۳۶۹
درخرمشهر، آن قدر«بیکاری» هست که راننده ماشینی که کنُترات میکند تا ما و جنازه پدر را به شیراز ببرد، تا خود شیراز سرخوش است که مسافری گیر آورده و با صدای کم،ترانه های «آغاسی» را زمزمه می کند! بعد به خود می آید و آهی می کشد و زیرلب فاتحه ای می خواند. دست آخر «نصف» پولش را بابت شرمندگی یا همدردی نمی گیرد آن روزها هنوز “معرفت و همدردی” قیمت داشت
۱۳۷۱
می آیم تهران.روزنامه «سلام» وخبرنگاری می کنم و دراتاقی در طبقه آخرش، شبها می خوابم و روزها می نویسم. اما کم خوابی همیشگی را دارم. هنوز هم می نویسم و هنوز هم کم می خوابم. با خودم می گویم باید کاری بکنیم. هنوز می دانم باید کاری برای «ایران» بکنیم.تا روزی که ایران برای ما کاری« بکند! با این حال؛” ایران”هنوز قیمت داشت.
«تکه نانی» داشتیم. «خرده هوشی»، ایمانی، دینی،… و صدای اذان مرحوم مؤذن زاده، همیشه به یادمان می انداخت که هرچه نباشد، آن بالاها یک «خدایی»هست! خدایی که خیلی کارها برایمان کرده، بی آنکه پرسیده باشد:«تو برای خدای خود چه کرده ای؟»
… و ؛ خردادماه ۱۳۸۸
می نویسم: دردوره انقلاب وجنگ وبعد از آن، از بمباران و گرسنگی وسختی ها عبور کردیم و با «زردی فقر» ساختیم و زنده ماندیم. «امید»داشتیم. می دانستیم روزی ایران «ساخته» خواهد شد. حالا گویا سالهاست مُرده ایم و دیگر زندگی نمی کنیم. فقط زنده ایم. یکی آمده و زده به سیم آخر و می گوید همه آنها که در این سالها معتمدان ما و رهبران کشور بودند، مشتی «دزد» بوده اند. رهبران کشور می گفتند «مسئولان» دارند ما را به سمت «ارزشها» می برند! و کشور را به «بهشت» تبدیل خواهند کرد! اما حالا یکی آمده و می گوید از همه این سی سال، ۲۷ سالش را ماتوسط «منتخبین مردم» و «معتمدین امام ورهبری»، «چاپیده» شده ایم! «چپاول» شده ایم! او مسئولان قبل از خود را به «فساد و دزدی» متهّم می کند و ما را برای «حماقت» انتخاب مشتی دزد و فاسد! سرزنش می کند و رأی می خواهد! در مناظره تلویزیونی، روبروی نخست وزیر سالهای جنگ می نشیند و با تهدید می پرسد:«بگم؟ بگم؟» و عکس همسر او را نشان می دهد تا «پرده از تخلف تحصیلی!» او بردارد! ولی فراموش کرده تا همین چندماه قبل یک «دکتر جعلی» را وزیر کشور کرده بود و تا آخر از او حمایت کرد تا همین انتخابات را آن دکتر فریبکار برگزار کند! او به جز همین «اتهامات کلی» و افشای مافیاهای خیالی، چیزی ندارد که بگوید.اما ما را «بهت زده» می کند! به آن ۲۷ سال و ادعای دزدی های میلیاردی و صحت و سقم این افتراها کاری نداریم. اما به چیزهایی فکر می کنم که اکنون سالهاست مُرده اند. در همین چهارسال، ما چند فقره «تلفات ارزشی» داده باشیم کافی است؟ مایی که در آغوش بمباران و گرسنگی و فقر، «زندگی» می کردیم. در کنار «نفرت از دشمن» به وطن و خانواده و خدا عشق داشتیم وعاشقی می کردیم. در اوج مشکلات، «گذشت» را می شناختیم و فداکاری می کردیم. در بحبوحه بی نانی، ما دین داشتیم. مسجد و زیارتگاه و امامزاده می رفتیم. نذر می کردیم. اخلاق داشتیم.. برادری داشتیم.. مرام داشتیم. در تمام آن ۲۷ سال ما «دل» داشتیم.. در دل مان، عشق به «ایران» داشتیم.و در ایران مان، یک دنیا اخلاق و «ایمان» داشتیم! و حالا یکی آمده و در پایان چهارسال دولتش، سکوتش را شکسته تا به زعم خودش دوباره افشاگری کند! چون «ترس ازشکست» درانتخابات را به طورجدی تری لمس کرده است! حالااو،بعدازچهارسال، دوباره باجذابیت های «افشاگری» آمده و به ماخبرمی دهدکه ماملتی «دزد زده ایم».«چپاول شده ایم»
اما نمی گوید بزرگترین چیزهای ما را در دوره «خود او» دزدیده اند! نمی گوید در دوران خود او،«اعتماد» ما رادزدیدند. «ایمان» ما را ربودند. «اخلاق» ما را چاپیدند. «برادری» را در دل برادرانمان کشتند. «وطن پرستی» را به سُخره گرفتند! غرورملی ما را پایمال کردند!
ایثار را دردل ماکشتند! وعاشقی را،غارت کردند! دین و دنیا و آخرتمان را که از روز ازل «قیّم» بودند! بعدازاینهمه «تلفات» که داده ایم، با خود می اندیشم:«ما را به سخت جانی خود، این گمان نبود… هرکس در هرجا احساس مسئولیت می کند باید در حد خود در گسترش آگاهی های سیاسی، اجتماعی تلاش کند حتی با گفتن یک نکته در جمع کوچک
۱۳۹۰ سال
ازصد سال پیش تا کنون ۱۰۰۰ میلیارد دلار نفت فروخته ایم. ۱۱۴ میلیارد آن تا سال ۱۳۵۷ بود که حساب ۱۱۴ میلیارد دلارخرج آن معلوم است
۶۸-۱۳۵۸
فروش نفت۱۱۰میلیارد دلار بوده که حساب ۱۰۸میلیاردآن معلوم است
۱۳۷۶-۱۳۶۸
فروش نفت۱۳۸ میلیارد دلار بوده که حساب۱۳۲ میلیارد آن معلوم است
۱۳۸۴-۱۳۷۶
فروش نفت ۱۵۸میلیارد بوده که حساب ۱۵۰ میلیارد آن معلوم است
در این شش سال اخیر فروش نفت۵۲۰ میلیارد دلار بوده که ۴۵۸ میلیارد آن …مال شده وحساب ۸۲ میلیارد آنهم معلوم نیست
پس پول نفت چگونه سرسفره ها رفت؟ چرا بیخودی سوال میکنید ؟

بازداشت زهرا و نرگس، دختران رهنورد و میرحسین

Share Button

از کامنت:
یکبار دیگر تکرار میکنم با خرده کاری سیاسی در دنیای مجازی ما هرگز داری رهبری سیاسی نخواهیم شد و بدون رهبری سیاسی وحدتی بوجود نخواهد آمد و بدون وحدت عمل سیاسی، آزادی برای همیشه برای ما بعنوان یک رویای دست نایافتنی باقی خواهد ماند.

مــــــــــــــــــــیر

کلمه:
تفتیش چند ساعته منازل دختران موسوی
زهرا و نرگس دختران میرحسین موسوی و زهرا رهنورد، همراهان محصور جنبش سبز مردم ایران بازداشت شدند.
به گزارش کلمه، در آستانه ی ۲۵ بهمن و آغاز سومین سال حصر میرحسین و رهنورد و کروبی، ماموران امنیتی صبح امروز با حمله به منزل دو دختر میرحسین به تفتیش چند ساعته ی منزل پرداخته و دختران وی را بازداشت کردند.
نزدیک به سه ماه است که دختران میرحسین و رهنورد با پدر و مادر خود تماس و ملاقات نداشته اند.
آن ها پیش از این بارها مورد تهدید ماموران امنیتی قرار گرفته بودند و برای اطلاع رسانی نکردن درباره ی پدر و مادر خود تحت فشار بودند.
زهرا موسوی از محل کار خود اخراج شد و نرگس موسوی نیز در تصادف ها و دزدی های ساختگی از سوی نیروهای امنیتی تحت فشار قرار داشتند تا از حق طبیعی خود برای اطلاع رسانی از وضعیت پدر و مادر خود دست بردارند.
فرزندان کروبی، موسوی و رهنورد چندی پیش در بیانیه ای خطاب به ملت ایران با بیان مظالمی که بر والدینشان می رود از حاکمیت خواسته بودند تا به والدین آنها فرصتی داده شود تا بتوانند از ظلم رفته بر آنها و حجم انبوه اتهام ها، دستگیری بی مورد و خشونت رفته برخود، خانواده و تمام دوستدارانشان به پیشگاه مردم شریف و دلیر ایران شکایت کنند.
زهرا موسوی، دختر نخست وزیر هشت سال دفاع مقدس ماه گذشته در گفت و گو با کلمه گفته بود: این وضعیت ناراحت کننده است، نه فقط در مورد پدر و مادر ما، بلکه همه ی آنهایی که دلسوز این کشور هستند. وقتی ما حصل تجربه یک انقلاب و سه دهه زحمت دلسوزانه و متعهدانه در زندان ها باشند، چه کسانی می خواهند در بحران ها به داد این وضعیتی که وجود دارد برسند؟
نرگس موسوی نیز در گفت و گویی با کلمه تاکید کرده بود: ما به این وضعیت معترضیم و به جز آزادی بی قید و شرط والدینمان قانع نخواهیم شد. ما هیچ دلیل و برهان عقلی و قانونی برای این زندان که نزدیک به دو سال است پدر و مادر ما و آقای کروبی اسیر آن هستند، نمی بینیم.
پایان گزارش کلمه
……………………….
کامنت من:
مطرح کردن شخصیتهای آزادیخواهی که به هر نسبتی جنبش آزادیخواهانه مردم را نمادینه میکنند بخشی از مبارزه ای ایست که فارغ از زمان و مکان همیشه معتبر بوده و خواهد بود. بدون مطرح کردن چنین چهره هایی هرگز هرم رهبری جنبش آزادیخواهانه در هیچ کشوری شکل نخواهد گرفت زیرا عنصر رهبری در جنبش های اجتماعی و سیاسی یکی از مؤلفه های اصلی شکل گیری خود چنین جنبشهایی و یکی از پیش شرطهای پیروزی آنها است.
بزرگ کردن یک شخصیت سیاسی نمادین آزادیخواه نیز مغایر با مطرح کردن دیگری و دیگران نیست. و وقتی هم از چهره های نمادین جنبش آزادیخواهی سخن میگوئیم الزاماً شاخصترینها نیستند بلکه پروسه عمومی شخصیت و چهره آفرینی سیاسی مطرح است. چهره سیاسی میتواند یک دانشجوئی باشد که یک اعتصاب دانشجویی کوچک را سازماندهی کرده باشد، میتواند کسی مثل موسوی باشد که با الهام دادن به مبارزه مردم در یک انتخابات سرقت شده بزرگترین اعتراض اجتماعی این ۳۴ سال پس از انقلاب را برانگیخت، باشد .
شوربختانه در میهن ما طی این سالهای پس از انقلاب و دوران تاخت و تاز اقتدارگرایان، در بین اپوزیسیون نه تنها روند مطرح سازی چنین چهره هایی روند سازنده ای نداشته است بلکه کوچک سازی و لجن مالی به یک بدعت زشت و جنبش سوز در جامعه ما تبدیل گردیده است. حال میخواهد این شخصیت سوزانی فلان چهره اپوزیسیونی برون مرزی باشد که از مایه ایی برخوردار است یا شخصیت های برجسته جنبش سبز.
امروز میر حسین موسی به خار کورکننده ای درچشم رژیم مستبد ولایی تبدیل گردیده است که رژیم نه قادر است آنرا از چشم خود بیرون بکشد و نه میتواند بگذارد تا بماند. میر حسین موسی در در زندان و حصر هم برای رژیم استبداد ولایی خطر ناک است زیرا نام و خاطره فعالیت انتخاباتی او در انتخابات ۸۸ ریاست جمهوری او بر نا مشرعیتی این رژیم و دولت برگمارده او دلالت دارد. بزرگداشت نام موسوی و تلاش برای تبدیل این نام به نماد پیکار ملی در گستره ایی هرچه وسیعتر، بخشی از مبارزه با رژیم است. رهبری سیاسی در فرایند پیکار برای دموکراسی از درون خُرده کاریهای سیاسی برون مرزی تأمین نمیشود بلکه باید آنرا از آنجایی آغاز کرد که مردم پایه ریزی کرده اند و زمینه طبیعی اجتماعی و سیاسی آن وجود دارد. از آنجا آغاز کرد که رژیم با بگیر و ببند های خود چهره های خصم خود را به ملت معرفی و بر سرمایه سیاسی و مردمی آنها می افزاید.
برای رژیم به حصر کشیدن میرحسین و کروبی کافی نبود لذا فرمان دستگیری دو دختر موسوی را نیز صادر کرد. دستگیری نرگس و زهرا موسوی اگر از یکطرف برای زیر فشار قرار دادن موسوی و دکتر رهنورد است از سوی دیگر پیام ناخواسته آن به مبارزین سیاسی اینست که فعالین آزادیخواه از هر فرقه و سنخ سیاسی اگر کمترین صداقتی در ادعای آزادی خواهی خود دارند، باید روی مطرح کردن هر بیشتر موسوی بعنوان شاخصترین چهره ضد رژیم خامنه ایی کار توده ایی در مقیاس کشور و تبلیغات سیاسی در سطح جهانی انجام دهند. این بخشی از مهمترین وظیفه سیاسی هر مبارز راه آزادی در مرحله کنونی است.
موسوی و رهنورد به یکی از گرهگاههای اصلی بحرانساز برای رژیم تبدیل شده اند. از این نقطه ضعف رژیم نباید بخاطر حب و بغض سیاسی به آسانی گذشت. ما برای مطرح سازی موسوی باید همانقدر بکوشیم که مبارزان میانمار برای تبدیل سان سوچی و سیاهان آفریقای جنوبی برای ماندلا و کارگران لهستان برای لخ والسا کوشیدند.
یکبار دیگر تکرار میکنم با خرده کاری سیاسی در دنیای مجازی ما هرگز داری رهبری سیاسی نخواهیم شد و بدون رهبری سیاسی وحدتی بوجود نخواهد آمد و بدون وحدت عمل سیاسی آزادی برای همیشه برای ما بعنوان یک رویای دست نایافتنی باقی خواهد ماند.

هشدار به بانک ها درباره ۵۰ بدهکار بزرگ

Share Button

در حالیکه مردم عادی از دریافت چند میلیون وام مسکن یا مصرفی باید از این در به آن در بزنند و نظام رباخواری پوست نیازمندان را می کَند، یک مدیر دون پایه بانک میتواند زیر وامی هزاران میلیاردی را امضاء بیاندازد.
امروزه مکانیسم مافیا مدیریت شده بانکی در کنار مکانیسم سلیقه ایی نرخ گذاری ارزی به بزرگترین وسیله جابجایی ارزش: اندوختگی، درآمد و ثروت در جامعه بنفع اقشار حاکم و آن بخشهایی که دستشان در دست صاحبان قدرت است تبدیل گریده است.

dolar
رئیس سازمان حسابرسی کشور، در یک نشست خبری از نابسامانی سیستم بانکی کشور پرده برداشت. از جمله او دراشاره به کلاه برداری ۳ هزار میلیاردی بانک صادارت میگوید که شخصی که حق امضاء برای اعطای وامی تا حد اکثر ۵۰ میلیون داشته زیر وام سه هزار میلیاردی را امضاء کرده است. او اضافه میکند که بانکها به وامدارانی که بدهیهای آنان با عنوان «معوقات» طبقه بندی شده است تا دو برابر ارزش وثیقه های آنها وام داده اند.
البته میتوان گفت که اینها که رئیس حسابرسی کشور میگوید فقط اشاره به نوک کوه یخ فسادی است که سر تا پای سیستم بانکی را فرا گرفته است. قبل از انقلاب سیستم بانکی کشور یکی از سالم ترین دستگاه های کشور بود که درآن مو از ماست کشیده میشد. با انقلاب و دولتی شدن بانکها عملاً دارایی مالی کشور و از خود آن دارایی گذشته، مدیریت کل نقدینگی کشور بدست کلان دزدان حاکم افتاد که مثل لاشه قربانی بجان منابع مالی کشور و کنترل مکانیسم بسیج نقدینگی افتادند.
در حالیکه مردم عادی از دریافت چند میلیون وام مسکن یا مصرفی باید از این در به آن در بزنند و نظام رباخواری پوست نیازمندان را می کَند، یک مدیر دون پایه بانک میتواند زیر وامی هزاران میلیاردی را امضاء بیاندازد.
امروزه مکانیسم مافیا مدیریت شده بانکی در کنار مکانیسم سلیقه ایی نرخ گذاری ارزی به بزرگترین وسیله جابجایی ارزش: اندوختگی، درآمد و ثروت در جامعه بنفع اقشار حاکم و آن بخشهایی که دستشان در دست صاحبان قدرت است تبدیل گریده است.
به برکت این دو مکانیسم کوک شده بنفع کلان مالداران، چاپیدن بی رحمانه ثروت ملی و درآمد اقشار زحمتکش جامعه با شتابی بی سابقه به لحاظ تاریخی همچنان ادامه دارد و از آنجایی که این روند چپاولگری در خدمت چرخه تولید هم قرار نمیگیرد، باید انتظار داشت که اقتصاد کشور و استاندارد زندگی مردم و فضای کسب و کار جامعه روز بروز وخیمتر و بسوی ویرانی و از هم پاشیدگی بیشتری پیش رود تا انجا که کارد بحران از گوشت مردم گذشته به استخوان اقتصاد مملکت برسد.
گزارش زیر در سایت بانک و بیمه فقط گوشه ایی از این فرایند فروپاشی نظام بانکی را نشان میدهد.
نکته جالب اینست که که نام بردن از آن گروههای مالی یا اشخاص حقیقی که پول بانکها را بالا کشیده اند خط قرمزی است که هیچ یک از گزارش کنندگان هرگز نخواسته است از آن عبور کند. ناگفته نماند که برابر شاخص رشد این معوقات که از حدود ۲۰ میلیارد دلار در ۴ سال پیش که علنی و رسانه ایی شد تا چندی پیش، که تا حدود ۶۰ هزار میلیارد تخمین زده میشد، میتوان گفت حجم واقعی این معوقات اکنون نباید از ۸۰ تا یکصد هزار میلیارد کمتر باشد. نکته ایی که ممکن است در این رابطه از نگاه دور ماند اینست که ۴ سال پیش که بحث این معوقات برای اولین بار در مجلس مطرح و بعد رسانه ایی شد، رقم آن به دلار بیان میشد ولی تدریجاً این رقم دیگر به تومان یا ریال بیان میضود تا شنونده و یا خواننده گزارش یا خبر متوجه نشود که این وامهای ملا خور شده در دوران دلار ۸۰۰ تا ۱۰۰۰ تومان وام داده شده اند؛ یعنی میزان واقعی و دلاری آن بر حسب نرخ دلار در روزی که وام داده شده اند قریب یکصد میلیارد دلار است و نه یکصد هزار میلیادر تومان. چون دلار ظرف این مدات ۴ برابر شده است.
پایان کامنت
…………………………………………………………………………….
هشدار به بانک ها درباره ۵۰ بدهکار بزرگ
سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۵۸
بینا- رئیس سازمان حسابرسی با اعلام هشدار به مدیران بانک‌ها درباره ۵۰ گروه بدهکار بزرگ، گفت: در این باره به مدیریت بانکها هشدارهای لازم داده شده است.
اکبر سهیلی پور امروز در یک نشست خبری با اشاره به اینکه در پرونده فساد مالی سه هزار میلیارد تومانی سازمان حسابرسی مدارک اقدامات خود را پیشتر ارائه کرده بود، گفت: ما از دو سال قبل از این جریان به صراحت درباره گروه آریا و حدود ۵۰ گروه دیگر بدهکار گزارشاتی را ارائه کرده بودیم و در آن درباره میزان وثایق این گروه ها هشدارهای لازم داده بودیم.
وی ادامه داد: همچنین درباره وثایق ملکی گروه های یاد شده که تقریبا ۵۰ درصد میزان تسهیلات دریافت شده از بانکها است، موارد عنوان شد و به بانکها اعلام کردیم ریسک معاملات با این گروه ها بالا است و اعدادی که درباره بدهی این گروه ها به بانک ملی اعلام شد، بزرگ بود.
رئیس سازمان حسابرسی ادامه داد: درباره بانک صادرات نیز اعلام کردیم به دلیل ضعف کنترل‌های داخلی این اتفاق افتاد که اگر این گونه کنترل‌ها اعمال می شد تقریبا امکان وقوع این فساد مالی به صفر می رسید.
سهیلی پور خاطر نشان کرد: سه هزار میلیارد تومانی که در بانکها منجر به فساد مالی شد، یک جعل بود به نحوی که فردی دارای اختیار ۵۰ میلیون تومان سند سه هزار میلیاردی صادر کرد. به صورت کلی درباره ۵۰ گروه دیگر به مدیریت بانکها هشدار دادیم که ریسک معامله با آنها بالا است و وثایق باید مورد توجه قرار گیرد.
وی با بیان اینکه متاسفانه با وجود هشدارهای داده شده بعضا مباحث جدی گرفته نمی شود، از انعقاد ۵۰ قرارداد مستقل با بانکها برای ارزیابی عملکرد شعب خبر داد و گفت: تخلفات پیچیده تر شده و نیازمند نرم افزارهای قوی تری هستیم.
به گفته رئیس سازمان حسابرسی، بخشی از گزارشات بانک مرکزی درباره هشدارهای بانکی مربوط به اطلاعات خودشان است و ما نیز مواردی را به آنها اعلام می کنیم.
وی درباره پرونده معوقات بانکی نیز گفت: یک لیست ۱۵۰ تا ۳۰۰ نفره در دادستانی بررسی شد و در نهایت آنها با ۶ بدهکار صحبت کردند، چون مشکلی که برای معوقات سایر گروه ها پیش آمده بود، به دلایل اقتصادی بود.
سهیلی پور تاکید کرد: یک گرفتاری این است که بدهکاران مالیاتی و بانکی می آیند در واگذاری‌های اصل ۴۴ شرکت می کنند در حالی که دارای بدهی هستند.
رئیس سازمان حسابرسی با بیان اینکه کمیسیون اصل ۹۰ و دیوان محاسبات معتقدند سازمان حسابرسی باید بانک مرکزی را حسابرسی کند، گفت: در حال حاضر این کار از سوی سازمان انجام نمی‌شود.
وی با بیان اینکه گزارشها به صورت مقبول ، مشروط، مردود و عدم اظهارنظر ارائه می شود، ۴۲٫۵ درصد گزارشهای سال ۹۰ را مقبول، ۵۴٫۵ درصد را مشروط و ۳ درصد را مردود اعلام کرد و گفت: ۹۴۷ شرکت در سال ۹۰ مورد بررسی قرار گرفت.
سهیلی پور همچنین از به کارگیری استانداردهای بین المللی گزارشگری مالی از سازمان حسابرسی خبر داد و افزود: معیار بررسی عملکرد حسابرسان در بورس نیز استانداردهای سازمان حسابرسی است.
وی با اشاره به اینکه کمیته های مختلفی در سازمان فعالیت می کنند، تصریح کرد: کنترل کیفیت ، تدوین استانداردهای حسابداری و حسابرسی، کمیته آموزش و تدوین استانداردها از جمله کمیته هایی هستند که در این سازمان فعالیت می کنند
…………….
.

عباس عبدی: نمای دور و نمای نزدیک احمد

Share Button

ولی جناب عبدی! اخلاق و سجایای خوب و بد انسانی که واقعاً هم به نوعی طبقاتی ـ فرهنگی«ژن بنیاد» هستنتد، زهدان و تخمک های تاریخی و اجتماعی خود را دارند. منشاء تراوش و پیدایش بی اخلاقی در جامعه حضور اقشار و طبقاتی است که بنیاد هستی و زیست آنها بر دروغ، فریب و ناجوانمردی و بی اخلاقی است و مرجعیت یافتن چنان اقشاری یعنی مرجعیت یافتن نامردی و بی اخلاقی. آن طبقات اجتماعی که با کار فکری و یدی و یا به همت ابتکارات و خلاقیت های خود زندگی میکنند و در جامعه هم ارزش آفرین هستند نه احتیاجی به ناجوانمردی دارند و نه دروغ تزویر.

عبدی

پیش کامنت من:

با سلام جناب عبدی!
درکنار وجه آگاهگرانه تحلیلهای شما، تأکید و اشاره های گاه و بیگاه شما؛ روی مردی و جوانمردی و اخلاق مداری جنبه دیگری از کار نوشتاری شماست که در این وانفسا و غریب وارگی انسانیت، مردانگی و غرور وشرافت … مرا بسوی خواندن یاداشتهای شما میکشاند. این یاداشت شما هم راجع به شادروان بورقانی که اولین هم در این زمینه نیست و شما هرسال بمناسبت سالروز درگذشت وی مینویسید، بی اختیار مرا بیاد عنوان و محتوای فیلم بسیار جالب «آخرین سامورایی» می اندازد که در آن نشانداده میشود چگونه ارزشهای کهنی که در ژاپن آغاز قرن نوزده ملاط پیوند روحی و الگوی رفتاری جامعه بوده اند در برابر هجوم تمدن صنعتی و سرمایه و زرق و برق زندگی ماشینی رنگ باخته به حاشیه میروند. این تداعی آدم را به افسردگی دوچار میکند.
اگر تهاجم صنعت و ماشین و انقلاب صنعتی و سلطه سرمایه صنعتی و فرهنگ کارخانه ایی، آن فرهنگ کهنی را که همه اش را هم نمیتوان بطور ساده و کلیشه ایی «فتودالی» و یا سنتی اتیکت گذاری کرد بلکه بخشی از گنجینه «روحی و روانشناختی» بشریت بود را به حاشیه راند بجای آن ارزشهایی را در جوامع صنعتی نهادینه کرد که ضرورت آن «جوانمردیها» را در زندگی مدرن تا حدود زیادی نیز بلا موضوع کردند. اما در جوامعی نظیرجامعه ما، که من آنها را نظام های «سرمایه خواری» و نه «سرمایه داری» مینامم، «پول» بعنوان عریانترین، مجرد ترین، خشک و بیرنگ ترین شکل ثروت که از هرگونه هویت اجتماعی نیز عاری است به عرش اقتدار می نشنیند و معیار و موتور رفتار آدمها میشود. در جوامع سرمایه خوار کمیت پول است که مهم است و نه کیفت کسب و گردش آن. در اروپا، آمریکا وژاپن، این؛ مناسبات مدرن سرمایه داری بود که اخلاقیات سنتی را از صحنه خارج کرد و در ایران ما فقط پول و پول. پول بعنوان تیزاب اخلاق و خصوصیات انسانی!
ولی جناب عبدی! اخلاق و سجایای خوب و بد انسانی که واقعاً هم به نوعی طبقاتی ـ فرهنگی«ژن بنیاد» هستند، زهدان و تخمک های تاریخی و اجتماعی خود را دارند. منشاء تراوش و پیدایش بی اخلاقی در جامعه حضور اقشار و طبقاتی در رأس جامعه است که بنیاد هستی و زیست آنها بر دروغ، فریب و ناجوانمردی و بی اخلاقی است و مرجعیت یافتن چنان اقشاری در جامعه یعنی مرجعیت یافتن نامردی و بی اخلاقی. آن طبقات اجتماعی که با کار فکری و یدی و یا به همت ابتکارات و خلاقیت های خود زندگی میکنند و در جامعه هم ارزش آفرین هستند نه احتیاجی به ناجوانمردی دارند و نه دروغ تزویر.

منتشر شده در آسمان ۱۴-۱۱-۱۳۹۱
۵ سال از درگذشت نابهنگام و غیرمنتظره احمد بورقانی گذشت. وقتی که از یک شخص یا پدیده فاصله بگیریم، خطوط اصلی آن نمایان‌تر، و جزئیات آن، کم‌رنگ‌تر و محو می‌شود. گذشت ۵ سال از درگذشت احمد نشان می‌دهد که برخی از خطوط اصلی رفتار و شخصیت وی، برجسته‌تر و نمایان‌تر از سایر خطوط است. شاید این خطوط بنا به اقتضای زمان کنونی برای ما مشهودتر باشد، ولی در هر حال گمان می‌کنم که درباره بیشتر این خطوط نوعی اتفاق نظر وجود داشته باشد. و من می‌کوشم که اصلی‌ترین این خطوط را از منظر دید خود تقدیم کنم، شاید برای امروز ما هم مفید فایده باشد.
۱ـ بامرامی
وقتی نگاهی به بازار مکاره سیاست در ایران می‌اندازیم، آن قدر افراد بی‌مرام و ناجوانمرد می‌بینیم که تعجب می‌کنیم در چنین جامعه‌ای، چگونه می‌توان به رشد فضایل اخلاقی و بهبود و افزایش سرمایه و اعتماد اجتماعی امید داشت؟ نمونه روشن آن را این روزها تجربه کردیم که چگونه جنگ در بالا، به واسطه ناجوانمردی و بی‌مرامی موجب قربانی شدن افراد و همکاران ما در پایین می‌شود. یاد تبلیغ شرکت گاز افتادم که پدر خانواده، متوجه باز بودن شیر گاز نمی‌شود و گمان می‌کند اشکال از کار فرزندش است و او را تنبیه می‌کند. این پدر ناجوانمرد نیست، بلکه ناآگاه است. پدر ناجوانمرد آن کسی است که می‌داند مشکل از کجاست ولی به هر دلیلی نمی‌خواهد به آن اذعان کند و با توسری زدن به کودک، صورت مسأله را تغییر می‌دهد، و چه بسیارند این پدرنماهای ناجوانمرد در روزگار ما. به گمان من یک معیار مهم و اصلی برای تمیز دادن افراد در ایران، وجود یا فقدان ژن جوانمردی در آنان است و این موضوع را باید فراتر از جناح‌بندی‌های سیاسی و فکری مورد توجه قرار داد. احمد بورقانی از جمله کسانی بود که ژن جوانمردی در وجودش یافت می‌شد. همیشه در رفتار و گفتار کنار ضعیف و علیه قوی بود. او رابطه‌ی، قدرت برابر حق را، قبول نداشت. بر خلاف روال مرسوم که بر افتادگان لگدی نثار می‌کنند، او نه‌تنها چنین نمی‌کرد که در دست‌گیری از افتادگان تردیدی نداشت. کمک‌هایش به افراد فقیر بازتابی از این خصلت او در سیاست بود ، شاید هم برعکس، رفتارش در سیاست بازتاب این مردم‌گرایی‌اش بود.
۲ـ تواضع و غرور را هم‌زمان می‌توانستی در وجودش حس کنی. غرور او در برابر کسی یا کسانی بود که خود را برتر می‌دانستند و تواضع او نسبت به سایرین و به ویژه کسانی بود که خودشان نیز متواضع بودند. ترکیب تواضع و غرور در وجود افراد زیادی دیده می‌شود، با این فرق که تواضع آنان در برابر افراد بالادست است که انعکاسی از کرنش و ضعف و زبونی آنهاست و غرور آنها در برابر افراد زیردست و عادی است که انعکاسی از نخوت و خودپسندی چنین افرادی است. آنچه که در احمد اهمیت داشت، معکوس این وضعیت در وجودِ همزمانِ تواضع و غرور بود. این تواضع و غرور مثبت، در میان مردم منطقه‌ای که احمد از آنجاست، یعنی فراهان و اطراف آنجا تا حدود زیادی یک ویژگی فرهنگی شناخته شده است.
۳ـ احمد از جمله افرادی بود که برای خود ضوابط و اصول و به اصطلاح خط قرمز داشت. در عین حال که می‌توانست با دیگران تعامل کند، به واسطه همان عزت نفسی که برای خود قائل بود، این تعامل را در حد و حدود شناخته‌شده‌ای انجام می‌داد. از این رو وقتی متوجه شد وجودش در معاونت مطبوعاتی متضمن پذیرش عبور از این حداقل‌هاست، رفتن را به ماندن ترجیح داد و با همان آرامشی که آمده بود، رفت. در بند پست و مقام نبود، نه فقط به این دلیل که درویش‌مسلک بود، بلکه به یک معنا برای خودش اعتباری قائل بود که با حضور در پست سیاسی و دولتی، بر این اعتبار افزوده نمی‌شد و با بیرون رفتنش نیز از آن کاسته نمی‌شد. در نتیجه اگر با اشتیاق اندک وارد پستی می‌شد، با اشتیاق فراوان آن را ترک می‌کرد. بر خلاف کسانی که با اشتیاق فراوان بر صندلی معینی تکیه می‌زنند و با اندوه فراوان‌تر آن را ترک می‌کنند! به همین دلیل است که احمد در مقام معاونت وزارت یا وکالت مجلس یا کارمند متوسط یا شهروند عادی، تفاوت چهره نداشت زیرا قبل از این که این پست‌ها معرف او باشند او خودش بود و خودش.
خط قرمز داشتن او به معنای عدم تعامل نبود که برعکس بسیار هم خوش‌مشرب و با سعه صدر و اهل تعامل بود. در مجلس ششم که روابط میان برخی از دوستان اصلاح‌طلب با آقای کروبی شکرآب شده بود، احمد نزدیک‌ترین رابطه را با ایشان داشت و همچنان هم حفظ کرد و به گمان من، نقش مهمی در کاهش تعارض‌های آن دوره داشت.
۴ـ احمد بورقانی، در عین روزنامه‌نگاری و سیاست‌ورزی خردمندانه، اهل عرفان هم بود و بیش از همه از عرفای نامدار نقل قول می کرد و به این گفتارها متعهد هم بود. اگرچه اهل مطالعه و کتاب بود و همیشه نکات جدیدی از خوانده‌هایش منتقل می‌کرد، ولی همواره آموزه‌های عرفانی را در جای جای اظهارات و نگاهش می‌شد دید. احمد رفاقت و رفقایش را مهم می‌دانست، ولی این بدان معنا نبود که در برخورد با دیگران از جاده انصاف خارج شود. نمونه روشن آن، نحوه رفتار احمد بورقانی در معاونت مطبوعاتی بود که همه نشریات و روزنامه‌ها را به یک چشم می‌دید، هرچد با دست‌اندرکاران برخی از آنها رفیق بود و دست‌اندرکاران برخی دیگر از نشریات با او دشمن می‌نمودند. او در مقام اجرا و انجام وظیفه بی‌طرفی را حفظ می‌کرد و البته با کسانی رفاقت می‌ورزید که چنین توقعات عیرمنصفانه‌ای هم از او نداشته باشند و اگر هم در دل توقع داشتند، می‌دانستند که بر زبان نباید اظهار کنند.
۵ـ افراد و اشخاص از حیث نمای نزدیک و نمای دور (کلوزآپ و لانگ شات) با یکدیگر فرق دارند. برخی نه نمای نزدیک خوبی دارند و نه نمای دورشان قابل تحمل است. برخی دیگر فقط از نمای نزدیک و یا از نمای دور جذاب هستند و در نمای دیگر جذابیتی ندارند و البته افرادی هم هستند که از این نظر در موقعیت بهتری قرار دارند. هم از نمای نزدیک و هم از نمای دور دوست‌داشتنی و جذاب هستند. احمد بورقانی از جمله افرادی بود که نمای دور و نزدیکش کمابیش یکسان و دوست‌داشتنی بود.
طبع شوخ احمد، خط خوش او، ادبیات تأثیرگذار و قوی او، خصلت جوان‌مردی و اخلاق مردمی‌اش، چهره خندان و شادابش و غنای مطالعاتی‌اش، هرکدام می‌تواند یک ویژگی فردی برجسته باشد، چه رسد به این که همه آنها در یک فرد جمع شوند. ولی در این میان چیزی که هنوز برای کسی حل نشده، این است که چرا احمد با این ویژگی‌ها زودتر از آنچه که انتظار می‌رفت چهره بر خاک کشید؟ پاسخ ابتدایی، دست تقدیر است، ولی آیا می‌توان با کاویدن زوایای دیگری از زندگی‌ و جامعه، پاسخی نه تا این حد کلی به دست آورد؟
منتشر شده در آسمان ۱۴-۱۱-۱۳۹۱

اطلاعیه: تایم اوت

Share Button

متآسفانه بعلت ابتلاء به سرماخوردگی یا آنفلوآنزا تا هفته آینده فکر نمیکنم بتوانم سایت را با مطالب تازه شارژ کنم و بعد از آنهم ممکن است ۲ ـ ۳ هفته استراحت گرفته از نوشتن فاصله بگیرم.
ولی چون قول داده بودم راجع به توافقنانه سلفیستها با جبهه نجات ملی کامنتی بنویسم این چند خط را مینویسم.
بطور خلاصه باید بگویم که آن خوشبینی اولیه زمینه ایی نداشت و چنین بنظر میرسد که هم سلفیستها و بیشتر ازآنها مُرسی و اخوان المسلمین فقط برای فریب افکار عمومی مانور های تو خالی میدهند.
پس از شکست اعلام حالت فوق العاده در سه شهر سوئز مُرسی از موضعی مصالحه جویانه اعلام کرد که کمیته ایی را مسئول بررسی مواد مورد اختلاف قانون اساسی کرده است. او همزمان عملاً بنحوی زیرکانه که نخواست بیشتر بی اعتبار شود اجرای حالت فوق العاده شبانه در سه شهر ساحلی سوئز و تصمیم روی آنرا تا حد لغو کامل آن فرمان به استانداران این سه شهر واگذار کرد. این اعلام حالت فوق العاده عملاً بعلت بی اعتنایی علنی مردم و برگزاری تظاهرات شبانگاهی هزاران نفری مخالفین رژیم در عکس العمل به آن هرگز اجرایی نشد. این ژستهای مُرسی این تصور را طبیعتاً پیش آورد که او خطیری و حساسیت وضعیت را درک کرده و واقعاً آماده مصالحه است. ولی حرکات بعدی وی نشان داد که متأسفانه جاذبه قدرت انحصاری بیشتر از آن کور کننده است که جایی برای عقلانیت بگذارد. بلا فاصله پس از این ژستهای مصالحه جویانه مُرسی؛ البرادعی، یکی از شاخص ترین جهره های اپوزیسون که مجموع احزاب زیر پوشش آن اینک به ۱۶ رسیده است، تقاضای دیدار فوری با مُرسی داد تا با وی برای حل بحران گفتگو کند. ولی تا جائیکه من تعقیب کرده ام مُرسی حتی پاسخ البرادعی را هم نداد. در اجلاسی هم که از سوی جامعه الاحضر ترتیب داده شده بود رئیس جمهور حضور نداشت حال آنکه خود او و سیاستهایش عامل پیدایش بحران سیاسی کنونی هستند و بعنوان یک طرف اصلی بحران باید در این اجلاس شرکت میکرد.
هم حرکت رهبرسلفیستها و هم جامعه الحضر برای به گفتگو و توافق کشاندن اپوزیسیون را میتوان امضای یک طرفه قرارداد تعهد آفرینی دانست که طرف قرارداد اصلی در آن غایب است و لذا معنایی جز محدود کردن آزادی عمل اپوزیسیون ندارد.
ولی اپوزیسیون نه به آن نشست الاحضر دل خوش کرد و نه به آن توافق ۸ ماده ایی با رهبر سلفیستها و همچنان بر دعوت خود از مردم برای برگزاری تظاهرات دیروز (جمعه) ایستاد. تظاهرات دیروز وسیعتر از همیشه برگذار شد که متأ سفانه بی تلفات نبود. در این تظاهرات یک نفر کشته و دهها نفر زخمی شدند. ویدئو کلیپهای انتشار یافته صحنه هایی از رفتار وحشیانه نیروهای انتظامی را نشان داده اند. ارتش در یک بیانیه خیلی دیپلماتیک پشتیبانی خود از نیروهای انتظامی علیه خشونت و خشونت آفرینان را اعلام کرد. و این به هیچ وجه بمعنای مخالفت ارتش با اعتراضات مسالمت آمیز مردم نیست بویژه اینکه جبهه نجات بین خود و خشونت گرایان مرزبندی کرده است و حتی هیچ معلوم نیست این خشونت آفرینی ها کار خود شبکه ملیشیایی اخوان به قصد بی اعتبار کردن اپوزیسیون نباشد.