Archive for: September 2015

اتوپی دولت/ملتِ ایرانِ دموکراتیک

Share Button

 انتظار دارم هر آدمی هم که این یاداشت را میخواند شرافتمندانه به همین سئوال پاسخ دهد تا  پاسخ بسیاری از سئولات  سیاسی برای خودمان معلوم شود. شاید طرح این مسئله از این زاویه  و با این مفروضات در ظاهر و بادی امر مضحک باشد ولی با قطعیت میتوان گفت واکنش و پاسخ افراد بدان تا حدود زیادی تیرگی موجود در فضای سیاسی حاکم بر فعالیت منتقدین و مخالفان نظام را روشن خواهد ساخت.

ازجهان فانتزیک تا دنیای واقعی

فانتزی بافی اگر مبتنی بر؛ فرض گرفتن اتفاقات و پدیده هایی باشد که بودن و رخ دادن آنها در منطق تاریخ بعید نبوده و حدوث آنها میتوانسته یک احتمال واقعی باشد، میتواند به دریچه ایی بسوی خلاقیت، رفع اشتباهات، کشفیات و نتایج واقعی تبدیل شده و در یک کلام میتواند  روشی آسیب شناسانه تلقی گردد. لذا به این معنا بد نیست آدم گاهی خود را بعالم تخیل بکشاند و جهان  پیرامونی خود را در مسیری دیگری غیر از مسیر طی شده، آزاد از بند پیامدهای سنگین فرصتهای ازدست رفته، اجتناب از غفلتهای پرهزینه انجام یافته، بازسازی کند. این روش فانتزی بافی را میتوان نوعی نقد ( فرا گیر ودرهمه ابعاد) یا آسیب شناسی (عرصه های مختلف زندگی) تلقی کرد.

مثال ساده برای این امر بسیار است: اگر فلانی در فلان جلسه مصاحبه استخدامی اینرا گفته و آنرا نگفته بود، اگر او بجای فلان رشته تحصیلی این و یا آن رشته را انتخاب میکرد چه میشد! اگراو یا من نوعی جای لاجوردی، قصاب و فرمانروای بازداشتگاه اوین بودیم با  قربانیان خود که زیر چنگمانِ افتاده بودند چه میکردیم؟ اگر جای شاه بودیم با آنهایی که درپی سرنگونی نظام سلطنتی و استقرار یک جمهوری، نظیرهمین جمهوری اسلامی فعلی و یا ایجاد یک جمهوری دموکراتیک از نوع جمهوریهای جهان سومی یا بلوک شرق سابق و تبدیل ایران به اقمار یکی از کشورهای سوسیالیستی( روسیه، چین و یا آلبانی) با هم رقابت انقلابیگرانه و براندازنده داشتند چکار میکردم؟ اگر ارتش ایران در جریان انقلاب از هم نپاشیده بود سرنوشت سیاسی مملکت چه میشد؟ اگر اصلاً در مملکت انقلاب نشده بود چه میشد؟ و مملکت الان کجا بود؟ اگر کودتای ۲۸ مرداد رخ نمیداد و مصدق مانده بود، با آن زمینه اقتصادی و اجتماعی و با بازیگران سیاسی صحنه  سیاسی آنروز چه اتفاق میافتاد و مملکت به  کدام سوی میرفت؟ از طبقات زمیندار و فئودال، بازاریان و طبقه جان نگرفته متوسط، کدام یک و با اتکاء بکدام حزب یا سازمان سیاسی بر اساس کدام تئوری یا دکترین سیاسی قدرت را در دست میگرفتند؟ شانس اقشار زحمتکش جامعه که هنوزتا سطح یک طبقه هم رشد نیافته و بیشترینشان صاحبان و یا کارکنان کارگاهی بودند برای کسب قدرت سیاسی یا کمک به ایجاد یک موازنه سیاسی مقّوم زیر ساخت دموکراسی چقدر بود؟ اگر اعراب در ۱۴۰۰ سال پیش بجای پیروزشدن همزمان درعرصه های نظامی، سیاسی، تحمیل دین خود و فرهنگ سازی برای ما؛ از سرداران و ارتش ایران شکست میخوردند و بجای چیرگی دین اسلام در منطقه و بخش وسیعی از دنیا، دین زرتشی رواج میافت و امپرطوری ایران هم، با مرزهای آنروزیش  که از آنسو به آفریقا و از این سو به ماورای آسیای میانه  تا روسیه کنونی و از شرق به هند، تا امروز یا توسعه میافت و یا حد اقل دوام می آورد و….، چه میشد؟

بیشک با پاسخ درست به این اگر و مگرهای خیالبافانه میشد و میشود تا حد زیادی پاسخ مسائل امروز را نیز دریافت و حتی قوانین حاکم بر قدرت و مبارزه برای قدرت در عرصه سیاسی را درک کرد و جنگ قدرت در عرصه سیاست و در طول تاریخ را با روضه خوانیهای سیاسی که کمترین تفاوتی با روضه خوانیهای سید الشهدایی ندارند  اشتباه نگرفت  و بجای تحلیل سیاسی به هذیان گویی و مرثیه خوانی نیفتاد.

حقیقتش قصد نداشتم و هنوز هم ندارم تا مقطع انتخابات مطلبی بنویسم مگر درموارد خیلی ضرور. ولی دیدن خبری در رسانه های منطقه مرا قلقلک داد و نتوانستم خویشتنداری کنم. قضیه مربوط به پیشنهاد یک میلیارد مصری برای حل مسئله موج بی سابقه جاری پناهندگان است.

بد نیست ابتدا قدری این میلیارد مصری را معرفی کنم.  نام او نجیب سوایرز است. او فردی از یک خانواده قدیم ثروتمند مصری است. پدر خانواده، أنسی سوایرز است. که دارای سه پسر میباشد نجیب دارای دیپلم مهندسی مکانیک با کارشناسی ارشد در مدیریت فنی از موسسه فدرال سوئیس میباشد و آن دو برادر دیگرهم تحصیلاتی در همین حدود دارند. با اینکه میزان ثروت او درمقایسه با تازه میلیاردرهای وطنی ما  قابل ملاحظه نیست ولی بعلت نقش آوانگاردی و کارآفرینانه او و فعالیتهای فرامرزی اقتصادیش، نجیب از چهره های اقتصادی شناخته شده درخاورمیانه، آفریقا و حتی در دنیا است. پس از سرنگونی رژیم اسلامگرای محمد مرسی، در یک مصاحبه  او گفت؛ من برای بازسازی اقتصاد کشور آنقدر سرمایه بسوی مصر جذب میکنم که تصورش دشوار باشد و واقعاً هم در این کار موفق بوده است. فعالیت او درزمینه صنعتی، ساختمانی و مخابراتی است. برخلاف آن دو برادر دیگر،  نجیب اهل سیاست است و در مصر یک حزب ایجاد کرده است. در یک کلام اورا میتوان بیل گیت مصر یا دنیای عرب دانست. او فردی میهن پرست ومردم دوست با تفکری لیبرال است که ثروت برای او اهرمی برای اهداف سیاسی است و نه  قدرت و نفوذ سیاسی اهرم  ثروت اندوزی.  ثروت او قریب ۲٫۵ میلیارد دلار است که نیم میلیارد کمتراز اختلاس بزرگ در مملکت ما و درحد بخشی از ثروت بابک زنجانی تازه پولدار شده و پوست و روده فروش چند سال پیش است.

نجیب سوایریز پس از موج اخیر مهاجرت  پناهنگان و جنگ زدگان منطقه به غرب داوطلب شد تا در صورت موافقت یکی دولتهای یونان و ایتالیا، دو جزیره در دریای مدیترانه از آنها بخرد و آن جزایررا به منطقه آزاد برای مهاجران تبدیل کند. او وعده داد که دراین دو جزیره با سرمایه گذاری و ایجاد فرصتهای شغلی برای مهاجرین یک زندگی مرفه و درخورانسان  با استفاده از نیروی کار خود پناهجویان یرای آنها ایجاد کند.

وقتی من قریب چند هفته پیش این پیشنهاد را خواندم آنرا یک اتوپی تلقی کردم زیرا فکر نمیکردم که یونان با همه بدبختی مالی اش حاضر به فروش یکی از جزایر خود برای ایجاد یک سرزمین مهاجر نشین آسیایی /آفریقایی بشود و حقیقتش از جنبه های حقوقی و احتمال شدن و نشدن این معامله هم کمترین اطلاعی ندارم ولی امروز نهارنت لبنان به نقل از فرانس پرس خبر داد که نجیب سوایزی با مالک خصوصی یک جزیره(قیمت ۹۰ میلیون$) در دریای اژه  وارد  گفتگو شده است.

هدف ازاین نوشتار همانطور که گفتم فقط  طرح یک فانتزی بر مبنای یک اتفاق واقعی است. ولی بطور خلاصه  و درپرانتزبگویم اگر این معامله سربگیرد و بواقعیت بپیوندد دارای پیامدهای سیاسی مهمی خواهد بود که شرح و پرداختن بدانها خارج از بحث این یادداشت است.

 برمبنای خبر فوق فرض را براین این میگذارم که یک پولدارهم، مهم نیست اهل کجا باشد یک جزیره در همین دریای اژه یا مدیترانه بخرد تا ایرانیهای مهاجر و پناهجو را درآنجا گرد آورد.

با توجه به اینکه اکثر قریب بالاتفاق ایرانیهای مهاجرسیاسی و غالباً تحصیلکرده هستند و نه جنگ زده، اصل را براین میگیرم که آن انسان خَیّر و پولدار، مدیریت این جزیره را  به خودِ سیاسیون و جریانهای سیاسی ایرانی که ازستم استبداد گریخته و به غرب پناه آورده اند بسپارد تا پس از آبادی، این جزیره فرضی یک نظام میناتوری ازآنچه باشد که بدست این نیروهای سیاسی دموکرات و معتقد به حقوق بشر؛ باید و قرار است در فردای سرنگونی رژیم در سرزمین اصلی خودمان ایجاد و مستقر شود.

 همانطور که میدانیم؛ همه جریانهای سیاسی ایرانی بشمول ملیون مختلف، گروههای مختلف سلطنت طلب، کمونیستهای توده ایی و اکثریتی، ملی مذهبی ها و اصلاحطلبان خارج نشین شده، مجاهدین خلق، حزب(احزاب) کمونیست و کارگری، سازمان راه کارگر، اتحاد جمهوریخواهان، فدائیان خلق، گروههای متفرق و مختلف مصدق طلب و جبهه ملی و.. ، سازمانهای سیاسی قومی و علاوه بر اینها، فعالین دهها بنگاه سیاسی تازه تأسیس برونمرزی که علیرغم  تفاوت نامها و مرامهای متفاوتشان همگی مدعی صفات دموکراتیسم، میهن پرستی و پایبندی به موازنین حقوق بشر میباشد، همه و همه از استبداد دینی/ سیاسی به خارج پناه آورده اند.

فرض کنیم آن فرد خَیّرو میلیاردر، مدیریت آن جزیره فرضیِ خریداراری شده را با میلیاردها دلار سرمایه به این پیشروترین نمایندگان جامعه ایران که همگی خود را دموکرات و ومدافع حقوق بشر و از آن بالاتر برنامه دار میدانند بسپارد.

فرض کنیم دول مهماندار مهاجرین ایرانی، وقتی ببیند که یک جزیره در بهترین منطقه آب و هوایی دنیا به نخبگان سیاسی مهاجر، پناهجو و گریخته از استبداد دینی ایران سپرده شده تا خود طبق برنامه های خویش آنرا بسازند، بگویند بفرمائید مهمان نوازی ما تمام! این بلیط  یکطرفه هواپیما به این جزیرهِ ایرانیهای دموکرات ومترقی! و به ما ایرانیهای مهاجرت کرده و جا افتاده  درغرب هم  تکلیف کنند که بین بازگشت به همین ایران اسلامی و یا اقامت کردن دراین جزیره یکی را انتخاب کنید و گزینه دیگری وجود ندارد! برای کامل شدن سناریو فرض را هم بر این میگذارم که ایران هم هنوز تحت فرمانروایی احمدی نژاد است.

سئوال ساده اینست: چه خواهد شد؟ واکنش ما ایرانیهای گریخته از جهنم رژیم دربرابر زندگی دراین جزیره که در تطابق آن با آرزوهای سیاسی ماهم حرفی نیست چه خواهد بود؟ چند درصد ازآن ایرانیهای داخل کشور که از سخت گیریها و فساد جانشان به لب رسیده حاضر خواهند شد جمهوری اسلامی را ترک کرده و درآن جزیره فرضی رحل اقامت افکنند؟  وچند درصد از ما ایرانیان مهاجرت کرده فعلی حاضرند به آن جزیره انتقال یابند و چند درصد ترجیح میدهند به همین ایران تحت فرمانروایی احمدی نژاد و سید علی برگردند؟.

من نمیدانم بقیه مهاجران در صورت قرار گرفتن در برابر انتخاب یکی از این دو گزینه خوش یا نا خوش آیند چه خواهند کرد و یا میکردند ولی اگر مرا بعنوان یک مهاجر در برابرانتخاب اجباری یکی از این دو گزینه؛ ایران تحت فرمان احمدی و مقام عظما و این جزیره دموکراسی زده بعنوان زیستگاهم مخیر بگذارند یا مرا به انتخاب یکی از آن دو مجبور کنند با قطعیت میگویم من ایران احمدی نژاد را با همه جهنمی بودن زندگی در آن برزندگی دراین(مدینه افلاطونی)جزیره فاضله ترجیح خواهم داد.

اشتباه نشود هدف از طرح چنین سناریویی شنل انسانی پوشاندن به هیکل کریه استبدادی رژیم نیست بلکه عیار شناسی خودمان، باورهایمان و اصالت اعتقادمان  به آن باورهایی که برایشان هزینه داده، حنجره پاره کرده و میکنیم است؟

من از اینرو ایران احمدی نژاد را برمیگزینم که معتقدم:  احمدی نژاد و احمدی نژادها استبداد و خرافه پرستی خود را در قالب ادبیات استبدادی، خرافه با ادبیات خرافه آمیز مطرح میکنند و لذا پشت و روی گفتمان آنها یکی است و اگر شکل و محتوای حرف و پیام آنها را درک کنیم میتوانیم کم هزینه تر در باتلاق سیاست آنها دست و پا بزنیم در حالیکه معلوم نیست درچنته این دموکراسی خواهیها و حقوق بشر طلبیدنها چه نهفتته است زیرا کمترین تطابقی بین ماهیت و نمود، شکل و محتوا ی ادعا ها  درآنها نیست که در زیر، تحت عنوان اپیزودها وزیر نویسها این تناقضات را  بطورخیلی خلاصه توضیح میدهم.

 انتظار دارم هر آدمی هم که این یاداشت را میخواند شرافتمندانه به همین سئوال پاسخ دهد تا  پاسخ بسیاری ازسئولات  سیاسی برای  خودمان معلوم شود. شاید طرح این مسئله از این زاویه  و با این مفروضات درظاهر و بادی امر مضحک باشد ولی با قطعیت میتوان گفت واکنش و پاسخ افراد بدان تا حدود زیادی تیرگی موجود در فضای سیاسی حاکم بر فعالیت منتقدین و مخالفان نظام را روشن خواهد ساخت.

 اپیزودها و زیرنویسی های این نوشتار:

 ۱ ـ هفته گذشته با چند دوست قدیمی نشسته و بحث میکردیم. بحث روی این بود که رضا پهلوی دموکرات است و یا مستبد؟ یکی دوتا از حاضرین، با حرارت از دموکرات بودن او داد سخن میدادند و رقبا در مستبد بودن او و استدلالشان هم این بود که اگر او دموکرات است چرا جنایات و خیانتها ی پدرش و کودتای ۲۸ مرداد را رسماً محکوم نمیکند و چرا رسماً از وراثت سلطنت که یک نظام ذاتاً استبدادی است اعلام برائت نمیکند؟ هرچه سعی کردم بمیان بحث آمده به این دوستان که جامه برسرایستادگی برادعای خود میدریدند آمده بگویم دوستان!… . مجالی نیافتم تا آنچه را میخواستم بگویم زیرا آن دوستان حوصله تئوری پردازی مرا که آنرا بحرطویل تکراری روی مسائل روشن و بدیهی شده تاریخی میدانستند نداشتند.

۲ ـ پیش نویس این یادداشت را دیروز نگاشتم و امروز در حال ویرایش آن بودم که یکی ازدوستان سابقاً سیاسی زنگ زد. طبق معمول پرسید چه خبر؟ گفتم یک خبری در یک رسانه ی لبنانی خوانده ام که باز نویسی و تعمیم بحث آن برای ما ایرانیها بعنوان روشی برای خود شناسی، تاریخ شناسی، سیاست شناسی خیلی مفید میتواند باشد. آنرا با تو مطرح میکنم.

قضیه را همانطور که در فوق نگاشتم برای او شرح دادم. و سپس از وی پرسیدم اگر تو مجبوربه انتخاب یکی ازاین دو وضعیت و گزینه ناخواسته و نا خوشایند پیش گفته شوی چه میکنی؟ اصرارم برای گرفتن پاسخ مشت کوبیدن بدیوار بتونی بود. آخرش گفت من از این بحث حالم بهم میخورد!

۳ ـ بنظر من:

الف ـ  احمدی نژاد و احمدی نژادها خرافه پرستی خود را در قالب خرافه با ادبیات خرافه آمیز مطرح میکنند و لذا اگر شکل و محتوای حرف و پیام آنها را درک کنیم البته اگر نخواهیم درگیر سیاست شویم، میتوانیم زیر سایه حکومت آنها کم هزینه تر در باتلاق سیاست آنها دست و پا بزنیم ولی زندگی را بگذرانیم.

 ب ـ سلطنت طلبان ما  توهمات و خرافه های سیاسی خود را درآخرین پاکتهای غربی و در درجه اول آمریکایی زرورق پیچ عرضه میکنند  در حالیکه خود تفاوت و تناقض بین محتوا و ظاهربسته بندی  خویش را درک نمیکنند. برای آنها نظام پادشاهی یعنی آن مواهبی که در آن نظام برای آنها وجود داشته و در این نظام از دست رفته و دیگر وجود ندارد. خود این بزرگواران نه درکی منطقی از سلطنت و کارکرد سیاسی آن بعنوان نوعی نظام سیاسی، مزایا و کاستی های آن دارند و نه جوهر و جنس آن پاکت مدرنی را که سلطنت را در آن بسته بندی میکنند میشناسند. بقول تالیران(وزیر خارجه فرانسه در دوران بوربونها، اورلئانها و ناپلئون) آنها نه گذشته را فراموش کرده اند و نه چیزی از گذشته آموخته اند.

 د ـ اصلاح طلب (واقعی) ایرانی؛ هم دموکراسی را نسبتاً میشناسد و هم بدان باور دارد ولی او بهمان اندازه به نرمش پذیری ظرف و قالب دینی اسلامی خویش برای این مظروف نیز ایمان دارد  و استبدادی شدن نظام  اسلامی ایران را ناشی از این یا ان انحراف از اسلام مردمی میداند. او فکر میکند که اگر اسلام طبق نظر او و درست پیاده شود، ما، هم به دموکراسی میرسیم و هم دین اسلام را بعنوان دکترین حاکم برای خود حفظ میکنیم!

ولی از آنجا که این نیات خیر اصلاحطلبانه در عمل مقهور دینامیسم و عوامل عینی اجتماعی میگردد، این اصلاحطلب بازهم،  یا سر از زندان اوین درمی آورد یا دموکراسی خواهی خود را فدای دین و قدرتی که با عَلَم کردن آن، بدان دست یافته و یا خواهد یافت میکند و به عافیت میرسد.

ج ـ چپ ایرانی، مهم نیست کدامیک. نه به دموکراسی اعتقاد دارد و نه دموکراسی را میشناسد . هر کمونیستی، درک شخصی خود و مرکزشدگی جریان سیاسی متبوع خویش را عین دموکراسی میداند. برخی خود به این نکته وقوف دارند و و آگانه رل بازی میکنند و برخی دیگر، هم خود و هم دیگران را فریب میدهند.

” چپ” خرفه ها و دیکتاتوری، و عوامگرایی خود را درچنان مفاهیم فیلسوف نمایانه  و مُدرنی میپیچد که تشخیص کهنگی و ماهیت و محتوای آن از لابلای آنهمه مفهومسازی و فلسفه بافی مدرن نما و توده نمایی کاذب دشوار میگردد. علاوه بر اینها چپ امروز نه تنها دوچار فقر فکری و تفکر کلیشه ایی بلکه از آن بالاتر دوچار فقر اخلاقی نیز گردیده است.

چ ـ ملی گرایان و ملی گرایی: اگر پهلوی پرست است در بالا توضیح داده شد و اگر مصدق طلب است، بر پهلوی ستیزی خود جامهِ ناسیونالیستی می پوشاند بدون اینکه بداند تاریخ ایران از سلسله پهلوی،  نه ناسیونالیست تر داشته است و نه مدرنتر. پادشاهی پهلوی چه پدروچه پسر نه تنها تداوم پیوند تاریخی و نمادینه ساز تاریخ  و وحدت ایران  بوده است بلکه از ناپلئون بناپارت بگذریم، دومین پادشاهی دردنیا است که از درون اقشار متوسط و شهری و نه از درون اشرافیت ایلی و یا زمین دار فئودال بیرون آمده است. بنا براین پادشاهی پهلوی هم تداوم تمدن کهن ایرانی و از اینرو هویت سازبود و هم بیانگر مدرنیته  یا تجدد طلبی.

مصدق طلب میتواند همه خصایص عالیه سیاسی و فردی را به پیشوای ناشناخته، آزموده نشده ولی کاریسماتیک شده خود  دکتر مصدق نسبت دهد ولی این مصدق طلب در پاسخ به این سئوال ساده که با توجه به اینکه مصدق کسی بود که از چپ کمونیستی گرفته تا راست مذهبی مورد احترام بود[و انهم بخاطر قراردادن و علم کردن شخصیت او در برابرنظام شاهنشاهی و شخص شاه که به مخرج مشترک و کُد ترقی خواهی تبدیل شده است]، چرا از گفتمان او و جبهه ملی اش چیزی باقی نماند؟ چرا اینهمه تعریف و تعارف سیاسی  برای او و الگو شدگی اش به رویش یک جبهه واقعی واحد ملی، یک اجماع سیاسی منتهی نشد؟ در حالیکه مصدق و جریان مصدق طلبی یک میلیاردیم آن حملاتی که متوجه پهلویسم  و لجن مالی شاه و پدرش شد را هم  هرگزتجربه نکرد!” مصدق طلب” حتی یک نوشتار چند خطی دایر بر اعتقاد مصدق به دموکراسی و درک او از دموکراسی بعنوان یک نظام سیاسی در اختیار ندارد ارائه کند بنا براین  از نظر”مصدق طلب” ضد شاه و پهلوی ستیز بودن خود بخود یعنی دموکرات بودن  و برای کسب شناسنامه دموکرات و مترقی بودن نیازی به داشتن صفاتی دیگر نیست.

د ـ قومگرای ایرانی نه دنبال دموکراسی است و نه دموکراسی را میشناسد. او در صادقانه ترین حالت، دنبال سهم خواهی از قدرت مرکزی است بدون اینکه بداند جهش اقتصادی و توسعه بدون طی کردن یک دوره تمرکز(توسعه محورانه) قدرت امکان ندارد. “قومگرا”  نمیداند در جامعه ایی که توسعه اقتصادی و صنعتی آنرا کاملاً بهم و درهم نبافته است تضعیف قدرت مرکزی یعنی واگرایی سیاسی/ جغرافیایی و یعنی سومالیائیزه شدن کشور و نه تجزیه مسالمت آمیز هم.

…….

Egypt Tycoon ‘in Talks to Buy Two Islands for Refugees’

W460

Egyptian billionaire Naguib Sawiris, who offered to buy a Mediterranean island to help hundreds of thousands of Syrians fleeing war, said Monday he was in talks to buy two private Greek islands.

by Naharnet Newsdesk ۱۲ hours ago

The businessman announced earlier this month he was looking to buy an island which would “host the migrants and provide jobs for them building their new country.”

More than 2,300 people have died at sea trying to reach Europe since January, many of them Syrians fleeing their country’s four-and-a-half year conflict.

A statement from Sawiris’ company on Monday said he had “identified two privately owned Greek islands that constitute a good opportunity for the project.

“We have corresponded with the owners and expressed our interest to go into negotiation with them,” it said.

The tycoon said he had been approached by the U.N.’s refugee agency UNHCR to cooperate on the project, which he estimates would require $100 million (90 million euros) to get off the ground.

Sawiris is the chief executive of Orascom TMT, which operates mobile telephone networks in a number of Middle Eastern and African countries plus Korea, as well as underwater communications networks.

He also owns an Egyptian television channel.

………..

اطلاعیه شخصی

Share Button

اطلاعیه شخصی:

نزدیک به بیش از۵ سال است از عمر این سایت بدنبال هک و تصرف سایت قبلی ” سبز در سوئد” میگذرد. برای آنها که از چند و چون گردش سایت اطلاع ندارند باید بگویم که این سایت، کاملاً شخصی اداره و مدیریت شده و هزینه آنهم کاملاً شخصی از محل حقوق مختصربازنشستگی ام تأمین میگردد. برای مطلب گذاری درآن بطور متوسط ۱۲ تا ۱۴ ساعت در ۷ روز هفته وقت صرف میکنم که هرچند زیاد است ولی با توجه به گذراندن دوران بازنشستگی و مسئولیتی که برای خود در این زمینه احساس میکنم برایم تحمل پذیر است.

برای یافتن، نگارش و تنظیم مطالب روزانه علاوه بر مطالعه بیشتر سایت های مطرح داخلی ۱۰ ـ ۱۵ نشریه انگلیسی، سوئدی و نروژی زبان را نیز میخوانم که منابع خام من هستند. سعی میکنم در ترجمه مطالب خارجی نهایت دقت و امانت داری را رعایت کنم.

هدف از راه اندازی این سایت بهیچ وجه نه تأسیس مغازه سیاسی بوده است و نه مطرح شدن یا  بازار یابی شخصی. عمده ترین انگیزه در این راه، احساس نیاز به اطلاع رسانی برای خنثی کردن سوء اطلاع رسانی ماشین جهنمی تبلیغات رژیم و سپس ضربه گیری شبه اطلاعت رسانی ایدئولوژیک، کاسبکارانه و قدرت طلبانه تحت پوشش اطلاع رسانی انتقادی از رژیم  بوده وهست. اگر میتوانستم جایی برای خود درسایتهای سیاسی موجود بیابم، قطعاً ترجیح میدادم مانند یک سرباز و پیاده نظام شبکه رسانه ایی وقت خود را بیشتر به نوشتن اختصاص دهم تا کرداندن یک سایت مستقل با هزینه شخصی.

کاردر ۱۳ مؤسسه صنعتی مدرن در سوئد و نروژ بعنوان کارگر فلزکار و در ۴ شرکت صنعتی بزرگ در ایران، قبل از مهاجرت بعنوان حسابدار صنعتی  و درک واقعبینانه نسبت به نظام مدرن اقتصادی؛ به من آموخته است که جاروکش یک مؤسسه صنعتی یا خدماتی بزرگ بودن بهتر از کدخدای یک ده بزرگ بودن است. آنچه در طول عمر فعالیت سیاسی خود تجربه کرده ام این بوده و هست که بیشتر فعالان سیاسی میهنمان صرفنظر از نوع تفکرشان، ترجیح میدهند صاحب یک بقالی یا کیوسک سوسیس یا بلال فروشی کنار خیابانی(سیاسی) باشند تا کارگر و یا کارمند ساده یک مؤسسه بزرگ.(سیاسی) و این عارضه خود بیان و بازتاب یک درک فئوالی یا پیشه وری دوران فئودالیسم از کار سیاسی و رسانه ای در آن جهت است حتی اگر اینکار در مدرنترین واژه های سیاسی هم بسته بندی شود.

البته این بیماری مختص جامعه ما نیست هرچند ما در این زمینه نقش پیشتازی داریم. امروز در اهرام آنلاین  مصرگزارشی بود بمناسبت نزدیک شدن موعد انتخابات پارلمانی آن کشور. در آزاد بودن انتخابات تردیدی نیست ولی برای این انتخابات  بیش از ۱۰۰ حزب سیاسی نام نویسی کرده اند. وجود این تعداد حزب سیاسی در جامعه ایی که مجموع طبقات و لایه های مختلف اجتماعی آن از ده تجاوز نمیکنند، حکایت از همان نظر پیش گفته دارد که سیاستورز جهان سومی وقتی به  آن ازادی  که حنجره خویش را برایش پاره کرده و هزینه های بسیار صرف دستیابی بدان کرده است میرسد، میخواهد کدخدای( سیاسی) یک دهکده چند ده یا جند صد نفری باشد تا فروشنده ساده یک فروشگاه مدرن و بزرگ یا کارگر ساده یک کارخانه صنعتی (حزب سیاسی یا شبکه رسانه ایی منظور است). بقال منشی، خلق و خوی سیاسی ما آدمهای تشنه آزادی در این جوامع نا رشدیافته جهان سومی است. مطمئناً اگر تعداد این احزاب از یکصد به یک یا چند هزار نرسیده فقدان امکانات افراد بوده است و نه روحیه کار جمعی داشتن در همین حد فقیرانه.

بهر حال، با توجه به همه این موارد، شوربختانه جایی نیافتم تا بعنوان یک سرباز رسانه ای فعالیت کنم  و شرایطم هم برای کارجمعی چندان سخت و سنگین نبوده است. اولین آن تأمین هزینه فعالیت از جیب شخصی و دوم انسجام  منطقی بین جزء و کل سایت و یا رسانه مورد نظر و اهداف کلی آن با ترتیبات اجرایی اش بنحوی که رسانه یا سایت مثل یک کنسرت از هماهنگی برخودار باشد صرفنظر از اینکه سنفونی عاشورایی بنوازد یا قیام مسلحانه خلقی. لذا این سایت را ساختم که قریب ۵سال از سن و آن میگذرد.

بدون اینکه سعی خاصی در کار باشد، فکر میکنم نوشتارهای سایت درهماهنگی گفتمانی و دیسکورسیو هستند و عاری ازپراکنده نویسی و ناسخ و منسوخ نگاری. درلابلای سطور آنها راهبردهای تاکتیکی و استراتژیک، آموزشهای سازمانگری سیاسی و درس آموزی از تجربه های سیاسی دیگر جوامع منطقه  و ادامه کاری و پرهیز از تکرار گویی در یک انطباق و هماهنگی کنسرت وارانه نهفته است که البته اینها به معنای این نیستند که از خواننده مطالبم انتظار دارم  این راهبردها و آن درسهای تاکتیکی و استراتژیک و انتقادات سیاسی را براحتی پذیرفته و آنها را درست ترین تلقی کند،  بلکه آنچه ادعا دارم انسجام منطقی آنهاست حتی اگر بنظر خواننده، مطالب به اعتبار پیام و هدفِ برآیندی اشان اشتباه باشند. منظورم هم از انسجام و تطابق منطقی و همخوانی صغرا و کبراها  با استنتاجات با هم است. یعنی اکر مثلاَ در جایی گفته ام که هوا سرد است خود بلافاصله با کت و کاپشن زمستانی حاضر شده ام ولو اینکه درجه هوا ۴۰ درجه بالای صفر بوده است.

مراد ازاین اطلاعیه شخصی اینست که از شما بازدید کننده محترم همسوی فکری با سایت، برای بهینه کردن آن کمک بگیرم. بیشک همواره میتوان و باید بسوی اصلاح، اثر بخشی بهتر و کارایی بیشتر بود. در تلاش انسانی در هرعرصه ایی که باشد راضی بودن به دست آوردهای حاصله شروع مرگ ابتکارهاست.

قبلاً بخش کامنت ها آزاد بود و برخی علاقمندان با کامنتهای خود در بهینه سازی سایت کمک میدادند ولی بتدریج حجم فحاشی ها و تبلیغات ها در آن بر نقطه نظرهای انتقادی سازنده پیشی گرفت که مجبور به بستن آن شدم.  بنا بر این از دوستانی که مایلند با نظر اصلاحی و انتقادی خود کمکی در بهبود کار سایت بکنند خواهش میکنم با اِ میل زیر نظرات خود را برایم ارسال نمایند و پیشاپیش از زحمتشان برای امر مشترکمان که اطلاع رسانی است تشکر میکنم.

حبیب تبریزیان

omid@iranesabz.se

برابری حق رأی همگانی در چه شرایطی معیار دموکراسی است؟

Share Button

انگیزه نوشتن این یاداشت نه تنها عکس فوق و این زوار بیچاره جان باخته در جاده های ایران که روزگاری مادربزرگ خوب من و خودم یکی مانند آنها بودیم بلکه عکس دیگری در فیس بود که نام همه جریانات داعشی و القاعده دنیا را روی چند خوکچه نوشته بود که از پستان مادر خود که یک خوک ماده بزرگ بود شیر میخوردند. روی این خوک ماده هم نوشته بود عربستان سعودی. از جنبه های ابتذال تصویری و توصیفی این عکس بگذریم، معنی سیاسی آن خلاف درک من از نقش سیاسی عربستان درمنطقه است زیرا بگمان من، جمهوری اسلامی، حزب الله لبنان و رژیم سوریه بطورعمده، برنامه ریزی شده و یا غیر مستقیم، در بوجود آمدن داعش و القاعده سهم اصلی را داشته، دارند و هم اکنون هم آنهارا پنهانی پشتیبانی میکنند. وجود این جریانات تروریستی که برای دنیای غرب و دولتهای منطقه ایی متمایل به آن مسئله سازند و نه برای روسیه، ایران، چین و  یا حتی رژیم اسد،به عصای موسای این رژیمها تبدیل شده اند که غرب و نیروهای  آزادیخواه را میان تیغه گاز انبری قرار داده است که یکطرف آن؛ این جریانهای تروریستی هستند و طرف دیگرش رژیمهای ایران، سوریه و حزب الله لبنان که هر سه به کوره فرقه گرایی و تروریسم در منطقه سوخت رسانی میکنند. هدف از تقویت تروریسم اینست تا غرب درنهایت؛ برای خاموش کردن حریق آن بناچار دست بدامان این رژیمها شود و و نیروهای آزادیخواه هم سرانجام بهمان کفن دزدان سابق رضا دهند. اینست اصل مسئله و لاغیر!

همه آدمها در تعین سرنوشت یک جامعه  نمیتوانند باهم حق برابر داشته باشند مگر بشرط سازمایافتگی سیاسی و مدنی

قریب ۳۰ سال پیش، در یکی از اجتماعات سیاسی در سوئد که موضوع آن دموکراسی و آزادی، و ازجمله تساوی رأی همگانی و.. ، بود، بعنوان مستمع حضور داشتم. در فاصله سخنرانیها مردم با هم راجع به موضوع سخنرانی باهم حرف میزدند. پیرمردی درکنارم ایستاده بود، با صدایی محتاطانه بمن رو کرد و گفت:” آخه چطور میشه رأی یک مهندس تحصیلکرده با یک عمله بیسواد ارزش مساوی داشته باشند!؟ نتیجه اش میشود همین حکومت خمینی ساخته ایی که پوست مملکت را کنده است!”

بچند دلیل واضح و مبرهن در آنروزگار، من صحبتهای وی را باد و بخار معده تلقی کردم و برایم قابل درک نبودند. مهمترین دلیل آن این بود که اولاً او بگفته خودش از طرفدران مرحوم شاهپوربختیار بود که من هنوز نظر دوران انقلاب خود را نسبت بوی داشتم. دلیل دوم اینکه او پیربود و تاریخ گذشته و بیگانه با نظرات تند و انقلابی  امثال منِ. دلیل سوم اینکه او کراواتی بود و بنظر آنروز من کراواتی بودن یعنی نوکرغرب و لیبرال بودن بود. و همین ۳ دلیل کافی بود که حرفهای او هرچه بود از قبل برای چون منی بحرطویل تلقی شود.

امروز چشمم در سایت نهارنت لبنان به عکس زیر افتاد:

W460

خبر سیاسی نبود بلکه  راجع به تصادف اتوبوسی در راه برگشت از سفر زیارتی ایران به عراق بود که بعلت خارج شدن اتوبوس از جاده ۱۱ زوار عراقی جان خود را از دست داده بودند.

با دیدن این عکسها، یاد مادربزرگ پدریم افتادم که قریب ۵۵ سال پیش همراه او  به کربلا رفتم و با اتوبوسهای آنزمان. مادربزرگم البته به این اندازه محجب نبود و حتی زنان دیگر داخل اتوبوس هم همینطور ولی درهر حال همه چادری بودند. مادر بزرگ من تمام عمرش خانه دار بوده بود و تمام شعور او هم در اوراد و ادعیه و سرگذشت امامان و امامزادگان و جن، دیو، پری و ازمابهتران خلاصه میشد. اوهرگز بعنوان یک موجود اجتماعی نه تنها درهیچ مسئله اجتماعی یا سیاسی وارد نشده بود حتی بعنوان فرد مذهبی هم سواد اینکه همان دعاهایی را هم که میخواند از روی کتاب دعا بخواند نداشت تا آنها را درست تربخواند. همه معلومات او به فشار قبر و نکیر و منکر، رشادت امام حسین در کشتار یزدیان، داستان حر ریاحی، حمزه  و از همه مهمتر دلاوری بی نظیرحضرت عباس و بالاخره انواع عذابهای جهنم و مشخصات طبقات مختلف آن و.. ، خلاصه میشد که شفهاً در مجالس روضه فرا گرفته بود.

انقلاب اسلامی به رهبری خمینی میلیونها امثال این مادر بزرگ مرا بپای صندوقهای رأی کشاند تا  آنها با آرای خود سقوط و انقراض رژیم پهلوی را رسمیت داده و رژیم جمهوری اسلامی را بجای آن مستقر سازند.

اخوان المسلمین برهمین سیاق مردم مصر را بپای صندوقها کشاند تا بین حکومت اسلامی اخوان و یا سکولار لیبرال احمد شفیق یکی را برگزینند. رهبری شیعیان عراق با علم بر اینکه جمعیت شیعه عراق، اکثریت مطلق جمعیتی را دارند، پس از سقوط صدام عصای موسای شیعه/ سنی را بوسط میدان انتخابات و رفراندم قانون اساسی و انتخابات مجلس(که بنسبت فرقه های مذهبی سهمیه ایی شده وبد) و ریاست جمهوری پرتاب کردند، که نتیجه اش ۱۳ سال حکومت ابرفاسد شیعیان به رهبری اتتلاف شیعه عراق و در رأس آن جعفری، مالکی و شرکاء گردید که به ظهور دراکولای داعش در آن کشور انجامید که برخی نادانسته و برخی دانسته خلق انرا بگردن عربستان میگذارند.

امروزه از لبنان فرقه ایی شده ی مذهبی گرفته تا مراکش و بحرین فرقه زده … ، کلاهبرداران سیاسی/دینی،  طرفدار حق رأی همگانی و انتخابات آزاد شده اند و انتخابات آزاد در چنین جوامعی را عین و مصداق دموکراسی تعبیر میکنند زیرا توده دینی دراین جوامع حتی رهبران سیاسی خود را هم باعتیار  میزان تقُدس دینی آنها میپذیرد و نه به اعتبار برنامه سیاسی و یا صلاحیت مدیریتی اشان. در این جوامع اتمیزه که تقریباً کمتر حزب سیاسی و یا شبکه ای از نهاد های مدنی و فرهنگی سابقه دار درآنها وجود دارد، شخصیتها وارگانهای دینی جای خالی همه نهاد های دیگر را با وحضور خود یا پیام گفتمان مذهبی خویش بجای هر برنامه مشخص سیاسی و اجتماعی/ اقتصادی پر کرده و شعارهای دینی/سیاسی خویش را چایگزین شعور جمعی سیاسی و مدنی جامعه نشانده اند در حالیکه در بهترین و پاکیزه ترین حالت؛ آنها و پیامشان برآیند شعور مذهبی و اعتقادی جامعه هستند و نه  وجدان و شعور سیاسی/مدنی آنها و کمتز از همه هویت تاریخی سیاسی و اجتماعیشان زیرا شعور جمعی که نشان و تبلور دموکراسی واقعی درهر جامعه ایست، ضرورتاً محصول اجماع سازمان یافته اندیشه هاست و بسته به اینکه ما از شعور دینی یا مدنی یا سیاسی حرف میزنیم، کاتالیزاتور و مکانیسم شعور را نیز تعین میکینم. دین و نهادهای دینی بیان شعور و اندیشه دینی مردم است؛ کاتالیزاتور و مکانیسم شعور نوع دوم، NGO ها (نهاد های صنفی و مدنی) هستند و بالاخره کاتالیزاتور و مکانیسم شعور نوع سوم احزاب سیاسی برخاسته از منافع اجتماعی و طبقاتی هستند. هریک از این ۳ عرصه تبعاً ارگانهای اطلاع رسانی و قانونگذاری خود را دارند. ارگان قانون و مقررات گذاری اولی، مراجع و انجمن های مذهبی؛ ارگانهای قانونگذاری دومی؛ اتحادیه ها و سندیکاهای حرفه ایی میباشند که کنگره هایشان مجلس قانون گذاریشان میباشد. جنبش زنان و جوانان و دانشجویان و فعالین زیست محیطی نیز در همین کاته گوری قرار میگیرند.  و بالاخره ارگان قانون گذاری سومی هم  پارلمان یا مجلس نمایندگان میباشد که کاملاً سیاسی است و دولت بازوی اجرایی آنست.

کشورهای استبداد زده دینی که مملکت ما برجسته ترین نمونه آنست، گله اتمیزه شده مردم را بنابه مصلحت کاهی ملت و گاهی اُمت نهام نهاده و تک تک  احاد مردم را در فرایندهای انتخاباتی در مقابل ساختار قدرتِ” قدرقدرت” در مملکت قرار میدهد در حالیکه؛ نه تنها شرایط انتخابات را بدانها تحمیل میکند و حق انتخاب آزاد را از آنها از طریق فیلترنظارت استصوابی و سایر روشهای گزینشی دیگر محدود میکند بلکه موضوع رقابت و بحث انتخاباتی را هم به چنان عرصه هایی میشکاند که اولاً موضوعات مرکزی جامعه نیستند و درثانی پاسخگویی و تحلیل آنها نه وظیفه و در نه حد ظرفیت یک ذهن و ذهنیت فردی میباشد و تحلیل و ارزیابی درست آنها مستلزم قراردادنشان در ترازوی عقلانیت تخصصی، ذهنیت و ذهن سازمانیافته جمعی است. فقط در جوامع بسیار ساده عتیق بود که یک حکیم؛ میتوانست هم سیاستمدار هم طبیب هم شاعر هم تاریخ دان هم ستاره شناس وهم عالم علوم دینی و فیلسوف باشد.

برای پاسخگویی به مسائل پیش روی جوامع بسیار پیچیده معاصر، فقط ذهیت تخصصی و مبتنی بر تقسیم کار و تفکر سازمان یافته جمعی که درعرصه سیاسی، همان احزاب سیاسی برنامه و گفتمان دارِ جدی و ریشه دارهستند، میتوانند پاسخگوی مسائل مطروحه د راین عرصه باشند و نه  مجامع مذهبی یاکلوپهای ورزشی، انجمن های ادبی و … .

اگر قرار میبود که عرصه دین و مذهب در کشوری مانند مملکت ما سازماندهی دموکراتیک شود، بیشک جمهوری دینی اسلامی حاکم در میهن ما، نسبت به ساختار نهادهای دینی دیگر، بهترین و دموکراتیکترین نظام دینی در دنیا بود که هر اُمتی میتوانست آرزوی آنرا داشته باشد.  یک چنین نظامِ متولیگری دینی؛ هم از دستگاه واتیکان و هم از کلیسای کانتربوری و هم از کلیسای ارتودکس روسیه مترقی تر بود. ولی حتی لحظه ای تصور اینکه، چنین سازمان و نظام دینی و مذهبی به عرصه سیاسی و یا مدنی و مدیریت سیاسی جامعه تعمیم بیابد از ارتجاعی بودن بسی فراتر بلکه ویرانگرانه است که تجربه آنرا ما در ایران خودمان، افغانستان دوران طالبان، و عراق امروزی شاهد بوده و هستیم.

نباید تصور کرد که دین زدگی درعرصه مدنی و سیاسی فقط به معتقدان سرسخت مذهب محدود میشود. متأسفانه چنین عارضه ایی شاید بمراتب مخربتر در بخشهای باصطلاح روشنفکر که من ترجیحاً  آنرا فقط باسواد جامعه  میخوانم هم وجود دارد. فرد باسواد در جامعه غیرحزبی و ناسازمانیافته ما، فکر میکند بصرف اینکه در این رشته یا آن رشته و یا حتی در عرصه معلومات عمومی اطلاعاتی دارد، کافیست تا به او حق دهد، پاسخ مسائل کلان جامعه را بدهد و یا وارد چنین بحثهایی گردد که نیاز مند ذهنیت و  حاصل تفکر جمعی و تحزبی است. چنین افراد باسوادی بعلت اینکه از سازو کارها و مکانیسمهای شناخت جمعی و حتی فردی، مطلقاً بی اطلاع میباشند، و درعین حال در بحثهایی با ماهیت ضرورتاًجمعی که بر زیر بنایی اتمیزه و شن و ماسه ای قرار دارند، فعالانه شرکت کرده و از معلومات حرفه ایی خود سرمایه ای برای پیش راندن و القاء نظر خود میسازند، نه تنها به شعور جمعی، مدنی وسیاسی جامعه چیزی نمی افزایند بلکه فقط منشاء اغتشاش فکری بیشتری میگردند. این چنین افرادی بیان تکه پاره های نا منسجم تفکر سیاسی و تاریخی هستند و نه بیانگر توالی منطقی تاریخ سیاسی و سیاست ورزی طبقاتی.

تفکر درست سیاسی فقط از احزاب سیاسی و نه (ایدئولوژیک و اعتقادی)* برمیخیزد. و منظور از درست هم نه درست بمعنای واقعی و کامل کلمه بلکه بمعنای انطباق راه و هدف وهماهنگی دیسکورسیو راهبردی  است. به این معنا مثلاً یک حزب کمونیست یا حتی فاشیست باید؛ هم در راهبرد تاکتیکی و استراتژیک و هم طرح و برنامه سیاسی خود کمونیستی. یا فاشیستی باشد و یک حزب ناسیونالیست یا ملی گرا نیز بهمین صورت. باید دانست که اندیشه دموکراسی خواهی نه ربط چندانی به سواد آدمها دارد و نه به آزاد منشی آنها بلکه دموکراسی خواهی و دموکرات بودن یک پدیده جمعی است و از آن بالاتر پدیده ایی منحصر به دوران معاصر و اقشار و طبقات مدرن. [دموکراسی یونان و رم باستان بحث دیگری هستند که جای آنها اینجا نیست] * منظور از ایدئولوژیک  بودن دراینجا انکار ضرورتِ داشتن ایدئولوژی نیست بلکه ایدئولوژی سازی راهبردهای عملی و تاکتیکی و استراتژی مبارزاتی است.  در آمیختن عقلانیت نظری و عقلانیت عملی  اشتباه است والی هر حزب سیاسی باید برای خود ایدئولوژی سیاسی داشته باشد.

فقط احزابی که بر پایه “ایدئولوژی، دکترین یا فلسفه” سیاسی خود، در طول زمان، کارپایه سیاسی مستحکم طبقاتی، اجتماعی و تاریخی برای خود ساخته اند، میتوانند از تجربه و مرورِتکراری و روزانه کُل تاریخ، از بحث همه روزه روی اتفاقات تاریخی/ سیاسی  عاری از اهمیت  تاکتیکی واستراتژیک، اجتناب کرده و با اراده ایی واحد (در بنیاد کار خویش) و مبتنی بر تجربه تاریخی، هم وغم خود را متوجه مسائل روز و تاکتیکها و راهکارهای مقتضی در برخورد با آن مسائل مطرح کنند. زیرا بشرط وجود چنین زمینه ایی، سیاستورزی عملی جای تئوری و قضاوتهای تاریخی را گرفته  و پراگماتیکال مسائل ضرورتاًعملی را وارد عرصه  سیاست میکند زیرا که  پاسخ اکثر مسائل تاریخی و ایدئولوژیک را قبلاً به مخاطبان خود داده  و میدان بحث را دیگر آسان کرده است  زیرا دیگر مسائلی  را دردستور  روز قرار میدهد که در تیررس شعور فردی افراد قرار گرفته اند و پاسخگویی بدانها هم  آسان و هم ضروری است.

در جامعه باسواد زده ما این روند طبیعیِ عملی شدن سیاست و کاربست تجربه تاریخ بچنان مسیری افتاده است که انسان در وسط یک روز آفتابی تابستان باید به حریفان ثابت کند که باران و برفی نمیبارد تا اجازه یابد پنکه یا کولر را روشن کند! زیرا برای اجماع فکری این اشکال وجود دارد که بر حسب همه انباشته های ذهنی تاریخی، چنین روزی باید بارانی و حتی برفی باشد و هست.!

کمکی نمیکند که میتی از تابوت خود برخیزد و فریاد بزند ای مردم! من زنده ام و از شما هم زنده تر! این دکتر ابله بیخود گواهی مرگ برای من صادر کرده است! آنچه در این میان معتبر است فریاد فرد از تابوت برخاسته نیست بلکه فتوای طبیب مشهور و کار کشته شهر است که حکم فوت را امضاء کرده است.

من فکر میکنم اگر تاریخ همچنان در میهن ما که تا کنون طی شده و رد پای خود را بر مغزهای سوادزده و همه چیزدان ما گذارده است طی شود، ما در سده های آینده هم راجع به واقعه ۲۸ مرداد، اعدام دکتر فاطمی، حقانیت و نا حقاینت انقلاب اسلامی و پیش زمینه های آن، برحق بودن جنبش چریکی علیه رژیم شاه یا غیر آن، روشنفکر و آزاد اندیش بودن شریعتی و شریعتی ها همچنان بحث خواهیم داشت و نسلها خواهند آمد و رفت و قدمت این بحث میتواند با قدمت و کهن وارگی تورات فرمان حمورابی قابل مقایسه باشد. و باید در اینجا کفت: صد شهر عشق را عطار گشت … ما هنوز اندر خم یک کوچه ائیم

انگیزه نوشتن این یاداشت نه تنها عکس فوق و این زوار بیچاره جان باخته در جاده های ایران که روزگاری مادربزرگ خوب من و خودم یکی مانند آنها بودیم بلکه عکس دیگری در فیس بود که نام همه جریانات داعشی و القاعده دنیا را روی چند خوکچه نوشته بود که از پستان مادر خود که یک خوک ماده بزرگ بود شیر میخوردند. روی این خوک ماده هم نوشته بود عربستان سعودی. از جنبه های ابتذال تصویری و توصیفی این عکس بگذریم، معنی سیاسی آن خلاف درک من از نقش سیاسی عربستان درمنطقه است زیرا بگمان من، جمهوری اسلامی، حزب الله لبنان و رژیم سوریه بطورعمده، برنامه ریزی شده و یا غیر مستقیم، در بوجود آمدن داعش و القاعده سهم اصلی را داشته، دارند و هم اکنون هم آنهارا پنهانی پشتیبانی میکنند. وجود این جریانات تروریستی که برای دنیای غرب و دولتهای منطقه ایی متمایل به آن مسئله سازند و نه برای روسیه، ایران، چین و  یا حتی رژیم اسد،به عصای موسای این رژیمها تبدیل شده اند که غرب و نیروهای  آزادیخواه را میان تیغه گاز انبری قرار داده است که یکطرف آن؛ این جریانهای تروریستی هستند و طرف دیگرش رژیمهای ایران، سوریه و حزب الله لبنان که هر سه به کوره فرقه گرایی و تروریسم در منطقه سوخت رسانی میکنند. هدف از تقویت تروریسم اینست تا غرب درنهایت؛ برای خاموش کردن حریق آن بناچار دست بدامان این رژیمها شود و و نیروهای آزادیخواه هم سرانجام بهمان کفن دزدان سابق رضا دهند. اینست اصل مسئله و لاغیر!

درک این مسئله با تحلیل درست همه جوانب آن، از جمله اینکه چه کسی از آن سود میبرد، دشوار نیست ولی اگر برای حقیقت یابی بدنبال مدرک و مستند سازی باشیم بجایی نمیرسیم زیرا مدرک سازی، ادعا و تکذیب ادعا در دنیای اینفرماتیو و دیس انیفرماتیو امروز برای دولتها دشوار نیست.

خوک و عربستان

چنین کاریکاتوری فقط میتواند دستپخت غرب ستیزان دو آتشه یا قلم بمزدهای حرفه ایی باشد.

Europe’s policy did not kill Aylan Kurdi

Share Button

  To resolve this tragedy requires both short and long-term strategies. In the short term, there needs to be immediate relief to those who have already fled ISIL. Unprecedented levels .Until the West is serious about destroying ISIL, the refugees will keep coming, the human traffickers will ply their trade and the bodies will continue to wash up on Europe’s shore…. Of support needs to be provided to those countries like Jordan or Iraq’s Kurdistan Regional Government (KRG) that are hosting the majority of refugees + my coment

Welcoming more refugees to Europe will not solve the problem

09/05 Aljazeera

ABOUT THE AUTHOR

Crispian Cuss

Crispian Cuss is a former British Army officer who has worked and lived in the Middle East. He currently acts as a defence and security consultant

@crispiancuss

Occasionally an image encapsulates an entire tragedy. Kevin Carter’s photo of a vulture looming behind a prostrate starving child in Sudan, or that of Phan Thi Kim Phuc fleeing her village in South Vietnam after a napalm attack, have come to symbolise their respective horrors.

Now it seems the unsparing image of Aylan Kurdi’s lifeless body being washed ashore on a Turkish beach will do the same for the vast tragedy unfolding across the sea from Europe.

As well as representing a desperate hopelessness, this image, more so than of any other death, seems to have generated an urgency that until now was missing. Such is the clamour that “something be done” that governments across Europe undoubtedly will have to be seen to act. Yet, given the current political climate, it is unlikely that any measures taken will prevent further deaths let alone address the scale of the problem or its root cause, the Islamic State of Iraq and the Levant (ISIL).

First, it has to be remembered that Aylan’s death was not caused by Europe’s immigration policy. The fact is Aylan died trying to make the journey, not because the borders were closed.

Similarly, whether Europe’s borders were open or closed was immaterial to the estimated 2,500 people who, according to UNHCR, have drowned in the Mediterranean this year alone. They died simply because they entrusted their lives into the hands of human traffickers who promised them an escape and who placed them in overcrowded and unseaworthy vessels.

Impunity of human traffickers

Therefore, the idea that in response to this particular tragedy Europe should simply open its borders is irrelevant.

When it comes to preventing deaths at sea politicians posting photos of themselves with the hashtag “#refugeeswelcome” simply could not be doing less. To encourage more refugees to come to Europe without facilitating their transit across the Mediterranean is to push them into the arms of the human traffickers who operate with such impunity.

If Europe seriously wants to prevent more drownings then it either needs to tackle the scourge of human trafficking or conduct humanitarian evacuations itself. Given the lawless nature of certain states across the Mediterranean it cannot do the former, therefore the only option left is to deploy its own navies and expedite the evacuation of those refugees it is prepared to accept.

Yet, this is something Europe is not prepared to do. Simply put, Europe’s coastline acts as a fairly effective, if dangerous, deterrent to many would-be refugees, and Europe is simply not prepared to accept the number of people looking to cross its borders. While there may be plenty of talk about “needing to do more”, politically, there is no inclination to address a tragedy of this magnitude.

If Europe is to provide genuine assistance then there are some very difficult questions its politicians need to answer. Are those calling for Europe to open its borders willing to accept unlimited numbers of refugees or will there be a cap?

Similarly, will Europe only save those who are able to move quickest or will its borders be open in perpetuity or until regional stability returns – possibly one and the same?

Honest appraisal

Such an ostensibly humanitarian response requires an honest appraisal of the unintended, yet detrimental, consequences for those left behind. Accepting those young, fit, and wealthy enough to flee not only ignores the plight of the elderly, sick, and poor but exacerbates the original situation by removing those most capable of bringing peace and prosperity back to the region.

If there is not the political will to tackle a crisis of this scale then there is even less inclination to actually address the issues that led to it in the first place.

In fact, it is a solution that Europe and the West have studiously avoided since the region imploded on itself following the Arab Spring, ie, how to tackle regional instability and the rise of ISIL.

A Turkish police officer carries Aylan Kurdi’s dead body off the shores in Bodrum, southern Turkey [AFP]

To resolve this tragedy requires both short and long-term strategies. In the short term, there needs to be immediate relief to those who have already fled ISIL. Unprecedented levels of support needs to be provided to those countries like Jordan or Iraq’s Kurdistan Regional Government (KRG) that are hosting the majority of refugees.

Similarly, those threatened and contemplating fleeing need to be assured that ISIL’s days are numbered and that a better life exists and awaits them following its destruction. This can only be achieved by the immediate destruction of ISIL.

Yet, unless the humanitarian crisis starts to actually impinge on Europe’s stability there will never be the inclination to navigate a path through such tortuous and interlinked military, social, and political issues. For the moment, despite the occasional uncomfortable reminder, the problem remains too far removed.

While images can raise awareness and change public opinion, they cannot alert the course of events alone. Just as children continued to starve in Sudan and the fighting continued in Vietnam so this current tragedy will continue to unfold.

Until the West is serious about destroying ISIL, the refugees will keep coming, the human traffickers will ply their trade and the bodies will continue to wash up on Europe’s shore.

Crispian Cuss is a former British Army officer who has worked and lived in the Middle East. He currently acts as a defence and security consultant.

The views expressed in this article are the author’s own and do not necessarily reflect Al Jazeera’s editorial policy.

Source: Al Jazeera

 | War & ConflictHuman RightsPoliticsMiddle EastEurope

***************************************

My Coment

Crispian is correct in his points but at the same time he miss some more important points without them the picture is not complet.
Some months ago the Islamist parallel self named government in Libyan Tripoly threatened EU that if it not takes back recognition of the (Internationally recognised government in Tobruk) It will allow immigrants to flood over in europ.
Furthermore I think there must be some very well organised coordination, clandestine efforts to punish The west for its rejection of ASSAD regim in Syria and recognition of the Syrian oposition. The assad regim, Islamist Regim in Iran and Mr putin can be that hypothetical conspirator

H Tabrizian

چهره مرگ! میان پرده دیگری از زندگی من

Share Button

از تلخی سرنوشت، من یکی از آنهایی هستم که چنین لحظاتی را دیده ام. نه تنها قیافه مهیب مرگ بلکه زنده بگور شدن در دخمه ایی در سرمای زیر صفردرجه و بمدت ۱۴ ساعت متوالی؛ نه در کانتینری برای حمل کالاهای خشک بلکه دریک  محفظه کوچک جاسازی شده در یک تانکر نفتی، نه در جایی که میتوانست در آن دراز کشید یا نشست بلکه ۱۴ ساعت متوالی با حالت چمباتمه و خمیده پشت بدیوار بیضی شکل تانکر، در حالیکه با حرکت تانکر نفتی، ادراری که کرده بودیم، زیر پایمان اینور و انور جریان میافت و از زیر کفشهایمان به درون جورابها و پایمان نفوذ کرده بود. لحظاتی که همانند این سرگردان شدگان در دریای مواج بی ترحم،  دیگراز رویای رسیدن به سواحل آزادی اروپا کوتاه آمده و کاملاً دست شسته بودیم و به مرگی ناگهانی و سریع و راحت  که نمی آمد، برای رسیدن به آرامش و آزادی راضی شده بودیم. از مرز قانع شدن هم در این زمینه گذشته بودیم فقط مرگی سریع را آرزو میکردیم! یادم رفت بگویم ما دو نفر بودیم!

A young migrant, who drowned in a failed attempt to sail to the Greek island of Kos, lies on the shore in the Turkish coastal town of Bodrum

ساحل مرگ

آری مرگ دردناک است ولی دردناکتراز آن، نوع مردن است

دربالای این سایت سرفصلی هست بنام: “درباره من”. درآغاز با شروع فعالیت سایت، هدف از این صفحه معرفی کوتاهی بود از خودم تا بیننده سایت بداند، کیستم و انگیزه نوشتنم برای چیست تا ارزیابی واضحتر عیار نوشته ها برایش آسانتر باشد. دوسال پیش به پیشنهاد دوستی بفکر نگارش اتوبیوگرافی یا زندگی نامه خویش افتادم و ۴ بخش هم نوشتم که دو بخش بطور سلسله متواتر بود که میباست ادامه یابد و دو بخش دیگر تداعی ناگهانی خاطراتی  بودند که نمیخواستم آنها را بکنار زده ادامه دهم بنا براین با عنوان اینترمزو یا میان پرده ها، آنها را در وسط خاطره نویسی ام آوردم.  خوب یا بد، اولویت یابی مسائل سیاسی اجازه نداد تا به نوشتن سرگذشت خویش که فکر میکنم میتواند سهمی هر چند ناچیز از تجربه انسانی برای آیندگان باشد، را ادامه دهم و انگیزه اینکار هم به خاموشی گرائیده بود.

دیروز وامروز با دیدن عکسهای کودکان معصومی که در معیت پدرو مادرشان عزم فرار از جهنمِ سوریه، یا هر کوره سوزان استبدادی یا هرج و مرج و جنگ دیگری کرده، تا به ساحل امنِ صلح و آزادی برسند ولی آزادی و آرامش خود را نه در آن دیار رویایی صلح و آزادی در میان زندگان، بلکه در قلمرو اموات بر روی شنهای سرد سواحل مرگ مدیدترانه یافتند و برخی دیگر در درون کانتینرهایی که بجای سفینه یا کاروانی بسوی زندگی، به دخمه های سرد و تاریک مرگ و  تابوت آن جستجوگران آرامش و آزادی تبدیل گشته بودند، از سوی عفریت مرگ  با عبوسترین و خشنترین چهره اش استقبال شدند.

این مناظر رقت انگیز، گردونه افکارم را بهر سو گرداند، صحنه ها را از زوایای مختلف و چند بعدی اشان در برابر ذهن تحلیلی وتصویر سازی تجسمی ام  قرار داد، در درجه اول بعنوان یک تراژدی انسانی احساس و روانم را منقلب ساخت تا حدی که نتوانستم از ترکیدن بغضم و جاری شدن اشکم خود داری کنم. در درجه دوم بعنوان یک فاجعه سیاسی بدان نگریستم که ناشی از تجاوز بعنف یک رژیم سفاک به ملت خویش است که برای سرکوب ملت تحت فرمانروائیش از هیچ جنایتی درهیچ ابعادی رویگردان نیست. در درجه سوم بعنوان یک پرژه  احتمالاًمهندسی شده از سوی رژیمهایی مانند رژیم سوریه با کمک متحتدینش بدان اندیشه کردم که هدف احتمالی چنین پروژه یا پاتک سیاسی، اینست تا هزینه جنگ داخلی آن کشور را بصورت سرازیر کردن ناگهانی هزاران هزار مهاجر جنگی و درلابلای آنها صدها و شاید هزاران عامل نفوذی، که پذیرش آنها از هر نظر خارج از توان بوده و از لحاظ امنیتی هم نیز خارج از ظرفیت سیستم کنترول مجهز ترین دول اروپایی است، بگذارند.

رژیم اسد درجریان سرکوب مردم سوریه، برای رسوخ دادن نفوذی های خویش بداخل اردوی مخالفانش، در آنجا که نیروهایش قادر به حفظ منطقه ایی نبود، به موج فرار و مهاجرت دامن میزد تا هم برای مخالفین داخلی خود  و کشورهای همسایه مسئله آفرینی کند و هم عوامل خود را با پناهجویان درآمیخته به اردوی مخالفین نفوذ دهد.

آری تراژدی این پناهجویان را با واژگانی متعارف چون دردناک، غم انگیز و.. ، نمیتوان توصیف کرد. فقط آنهایی که چنین شرایطی را خود از نزدیک تجربه کرده اند میتوانند آنرا تصور و تصویرکنند که اینهم لزوماً بمعنی قادر بودن فرد به توصیف دقیق چنان وضعیتی نیست. آری! توصیف لحظات دیدارمستقیم و نزدیک با عفریت مرگ، آنهم با زشتترین و مهیب ترین چهره اش، قدرتِ کلامی شکسپیری میخواهد تا شخص دیدار کننده بتواند دراماتیک قدرتمند و وحشت آفرینی که درآن دیدار نهفته و با آن ممزوج است را به بیان آورده توصیف کند و فضای احساسی و روانی آن لحظات را، احساس ترسِ مرگی زجر آور و بهمراه جگر گوشگان و عزیزان به شنونده یا خواننده انتقال دهد.  فقط در این صورت است که درک جان دادن و جان کندگی از پس روزها یا ساعتهای متمادی در چنان وضعیتی تا حدودی قابل درک میشود.

از تلخی سرنوشت، من یکی از آنهایی هستم که چنین لحظاتی را دیده ام. نه تنها قیافه مهیب مرگ بلکه زنده بگور شدن در دخمه ایی در سرمای زیر صفردرجه و بمدت ۱۴ ساعت متوالی؛ نه در کانتینری برای حمل کالاهای خشک بلکه دریک  محفظه کوچک جاسازی شده در یک تانکر نفتی، نه در جایی که میتوانست در آن دراز کشید یا نشست بلکه ۱۴ ساعت متوالی با حالت چمباتمه و خمیده پشت بدیوار بیضی شکل تانکر، در حالیکه با حرکت تانکر نفتی، ادراری که کرده بودیم، زیر پایامان اینور و انور جریان میافت و از زیر کفشهایمان به درون جورابها و پایمان نفوذ کرده بود. لحظاتی که همانند این سرگردان شدگان در دریای مواج بی ترحم،  دیگراز رویای رسیدن به سواحل آزادی اروپا کوتاه آمده و کاملاً دست شسته بودیم و به مرگی ناگهانی و سریع و راحت  که نمی آمد، برای رسیدن به آرامش و آزادی راضی شده بودیم. از مرز قانع شدن هم در این زمینه گذشته بودیم فقط مرگی سریع را آرزو میکردیم! یادم رفت بگویم ما دو نفر بودیم!

سعی میکنم ماجرای گذشتنم از مرز آذربایجان و ترکیه، در سرمای پایانی  اسفند ماه را دربخش بعدی این میان پرده شرح دهم.  با این توضیح که سال، سال ۱۹۸۴ فرنگی یا ۱۳۶۳ خودمان بود.

معمای بغرنجِ هاشمی ستیزی

Share Button

هاشمی رفسخنانی اگر فقط  بعنوان مدعی قدرت مانند دیگر مدعیان وارد صحنه شده بود و نه مدعی حقوق مردم، بسیاری از همین آستانبوسان حکومتی امروز در رکابش از سینه زنی گذشته شمشیر میزدند و بجای ولایتمدار بودن، امروز هاشمی مدار بودند. ولی در کنار مردم ایستادن و با آنها همصدا شدن از دید مدعیان، گناه نابخشودنی هاشمی است و تا آنجا نابخشودنی که به مدعیان او حق میدهد درانظار عمومی عمامه  او را با توهین و تحقیر از سرش بکشند و دخترش را در خیابان با صدای بلند و بکّرار جنده  خظاب کنند!

هاشمی درکنار ملت قرار گرفت و قرارگرفتن در کنار او درکنار ملت ایستادن است

از آنجائیکه جامعه سیاسی ما در برخورد با رویدادهای سیاسی اسیرِ این متُد یا اسلوب کهنه تحلیلی است که  در بررسی آنها، مرزهای؛ نظرو سابقه شخصی، موضوعیت تاریخی، نقش سیاسی بالفعل و بالقوه، جنبه حقوقی مسائل و از همه بالاتر ارزشهای ایدئولوژیک و پدر کشتگی های  تاریخی و سیاسی را چنان با هم مخلوط میکند و نهایتاً هم زمینگیر شده در این میدان مغشوش، با قطب نمای معیوب اسلوب تحلیلی خود سرگردان، بجایی غیراز مقصد واقعی میرسد.

برای روشن ساختن مسئله، قبل از پرداختن به اصل موضوع خود را برای آن دسته ازکاربرانی که نویسنده این سطور را نمیشناسند معرفی میکنم تا شائبه های احتمالی برطرف شود: یک مهاجر سیاسی هستم که ۳۲ سال است نه رنگ میهنش را دیده است و نه حتی توانسته بر بالین مرگ نزدیکان و عزیزانش حاضر باشد. کمترین شیفتگی که به این نظام نداشته ام هیچ، در این سالهای مهاجرات بزرگترن مشغله فکریم، ستمی بوده و هست که این رژیم بر مردم اعمال کرده و میکند. آنقدر در سوگ آن خیل عزیزان بدار کشیده و یا به رگبار جوخه اتش بسته شده و یا به حبسهای طولانی محکوم گشته نشسته ام که نه آهی دیگر در سینه ام مانده است تا برکشم و نه اشکی تا برای فرزند حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی بخاطر ظلمی که بر وی و خانواده اش رفته و میرود بریزم.

اما با این وجود، بعنوان یک فعال سیاسی آزادیخواه و میهن دوست، در دفاع از هاشمیِ  پدر و پسر تا آنجا که توان دارم ایستاده ام  زیرا بنظرمن، صرفنظر ازآمرانه و بیدادگرانه بودن حکمی که به  مهدی هاشمی داده اند، صرفنظر از بی اعتباری مستندات  حقوقی و قضایی این حکم، صرفنظر از اینکه مهدی هاشمی بپای خود، از دیار امنی مانند انگلیس که میتوانسته مانند بسیاری دیگر از ایرانیان، در آنجا یا هرجای دیگر روپا  که میخواسته بماند و خوش باشد، به ایرانی که در آن، زندان و تضعیقات سفارشی ویژه  در انتظارش بوده برگشته است، محکومیت او نه محکومیت یک فرد حقیقی بلکه محکومیت او بخاطر جرمی سیاسی است که پدرش مرتکب شده است. از آنجا که  جرم پدرش در هیچ محکمه ایی یا شبه محکمه ایی قابل طرح نبوده و نیست، در حقیقت  او بگروگان گرفته شده تا؛ اولاً از پدراو بخاطر سخنرانی اش در نماز جمعه پس ازاعتراضات خیابانی ۸۸ که در آن  در کنار مردم قرار گرفت و با آنها همصدا شد، و اظهار نظرات بعدیش نسبت به ماجرای پس از همان انتخابات و دیگر مواضع زاویه دارش با هرم استبدادی و تک صدایی قدرت، انتقام گرفته شود.

ولی اگر فکر کنیم فقط هدف انتقام گیری ساده از هاشمی است به بیراهه رفته ایم. هدف عمده تر اینست تا با این گروگان گیری و دیگر تضیقاتی که مشهود نیست ولی اعمال میشود، او را مجبور کنند از نامزدی خود برای مجلس خبرگان آینده، و یا از موضع گیری بنفع دیگر نامزدهایی که چون خود او نه خریدنی هستند و نه به آستان قدرت کُرنش میکنند، جلو گیری کنند.

محبوبیتی که هاشمی بعنوان یک چهره مطرح دهها میلیونی و در سطح ملی، بخاطر مواضع پیش گفته، در بین اقشار مختلف مردم یافته است رقیبان و دشمنان او را سرا سیمه کرده است. هاشمی امروز به نماد اعتراض دهها میلیونی مردمی تبدیل گشته است که نه براندازند نه میخواهند از رژیم انتقام بگیرند، نه میخواهند چرخ و فلک سیاسی کشور را زیرو رو کنند. هاشمی به زبان مطالبات، اعتراض و انتقاد توده عادی مردمی تبدیل گردیده است که برای این انقلاب هزینه داده اند و اینست راز و معمای فشار بر او و خانواده او. و از این منظر و جایگاه است که منِِ مهاجر تبعیدی ۳۲ سال قربت زده هم از او و پسرش، مهدی، بحکم وظیفه ملی و میهنی ام و نه فقط بحکم ملاحظات حقوق بشری، عاطفی یا انسانی دفاع میکنم. دفاع من از آیت الله هاشمی و مهدی پسرش، دفاع از آن مواضعی است که ایشان نسبت به اوضاع مملکت گرفته است. دفاع از حق انتقاد؛ ازحق اندیشدن آزادانه، حق اعتراض به فساد، دروغ و مردمفریبی؛ دفاع از حق داشتن موضعی غیر از آنچه نان بروز خوران و کرنشگران به آستان قدرت  وشاکله نظام دارند!

هاشمی رفسخنانی اگر فقط  بعنوان مدعی قدرت مانند دیگر مدعیان وارد صحنه شده بود و نه مدعی حقوق مردم، بسیاری ازهمین آستانبوسان حکومتی امروز در رکابش از سینه زنی گذشته شمشیر میزدند و بجای ولایتمدار بودن، امروز هاشمی مدار  بودند. ولی در کنار مردم ایستادن و با آنها همصدا شدن از دید مدعیان، گناه نابخشودنی هاشمی است و تا آنجا نابخشودنی که به مدعیان او حق میدهد درانظار عمومی عمامه  او را با توهین و تحقیر از سرش بکشند و دخترش را در خیابان با صدای بلند  و بکّرار جنده  خظاب کنند!

آیت الله هاشمی، امروزه نه بعنوان یکی از معماران و ستون های این نا جمهوری ضد اسلامی، بلکه بعنوان فریاد مشترک توده عادی مردم این مملکت و بانگ دهها میلیونی عدلتخواهی آنان زیر ضربه قرار گرفته است.  شرف میهن پرستانه، حتی حسابگری تاکتیکی سیاستگرانه و دفاع از حقوق مدنی و قضایی عادلانه حکم میکند در کنار او بایستم و هجمه به او را فعالانه افشاء کنیم.

ماشین تبلیغات دیس اینفرماسیون، ذهنیت ساز و اغتشاش فکری آفرین هاشمی ستیزان  سعی دارد، با برجسته کردن نقش نخست هاشمی بعنوان یکی از معماران و ستونهای نظام و شریک جرم جرایم انجام شده این ۳ه دهه؛ هتک حیثیت او را مباح یا حتی واجب شرعی و یا مترقیانه نشان دهد ولی خِردِ  مدنی و سیاسی حکم میکند که انسان نه تنها در دام این طرفند نیفتد بلکه بانگ اعتراض خود را  نسبت به محکومیت سیاسی، غیرعادلانه، انتقام جویانه و تضیعقات متعاقب آن در زندان علیه  مهدی هاشمی، خانواده اش و تخریب آیت الله هاشمی، بلند کند.

هاشمی ستیزیان حیله گرتر ازآنند که ندانند بی آبرویی خود آنها در میان مردم، از هجمه اشان به هاشمی برای او جاذبه مردمی و کاریسماتیک بیشتری میسازد از اینرو سعی میکنند، دست های آلوده و شناخته شده خود را در دستکشهای گمراه کننده چپ و راست یا ملی گرایی ناسیونالیستی بچاپانند و استتار گرانه عمل کنند.

بیت آیت الله هاشمی: ماه ها پیش، پیش‌نویس حکم مهدی را دریافت کردیم/ قبل از دادگاه تصمیم ها گرفته شده بود

Share Button

چکیده :بیت آیت الله هاشمی همچنین در نامه ی خود خبر داده اند که چند ماه قبل از اعلان حکم نهایی، پیش‌نویس حکمی به دستشان رسید که ادعا می‌شد حکم نهایی مهدی است و می‌گفتند که تصمیم از قبل گرفته شده است. و حکم صادره، عیناً بخشی از آن متن بود!… + کامنت من در پایان

» قاضی در جواب اعتراضات با “مأمور و معذور” خود را تبرئه می‌کند

چهارشنبه, ۱۱ شهریور, ۱۳۹۴

کلمه – گروه خبر: همسر و بیت آیت الله هاشمی در نامه های جداگانه به محسنی اژه ای، سخنگوی قوه قضائیه به سخنان اخیر وی درباره مهدی هاشمی پاسخ داده و به تشریح دلایل خود برای تاکید بر محاکمه ی ناعادلانه و سیاسی بودن پرونده مهدی هاشمی پرداختند.

خانواده رییس مجمع تشخیص نظام در نامه ی خود با بیان این جمله که در روند پیگیری پرونده آنقدر بی‌قانونی دیدیم که باور نمی‌کردیم. با تکرار دوباره ی خواسته ی خود مبنی بر علنی شدن مراحل دادرسی و دادگاه می نویسند: معتقدیم که اگر قوه قضاییه به سلامت این دادرسی اعتقاد دارد، لازم است که فیلم تمامی جلسات دادگاه را بدون سانسور پخش نماید. در این پرونده، از همان ابتدا موارد فراوانی از آنچه گذشت، بی‌عدالتی آشکار بود و نقض مکرر قانون. ما به احترام کسی که اوامرش برایمان محترم است، در آن ابتدا بر تخلف آشکار تغییر قاضی و تغییر شعبه سکوت کردیم و برای تخلفات متعدد، مانند جعل متون فقهیه و تحریف و دستکاری اقاریر و اسناد و تغییر اسامی و زمان‌ها و وقایع، تنها، توسط وکلا مکررا در دادگاه اعلام جرم شد.

بیت آیت الله هاشمی همچنین در نامه ی خود خبر داده اند که چند ماه قبل از اعلان حکم نهایی، پیش‌نویس حکمی به دستشان رسید که ادعا می‌شد حکم نهایی مهدی است و می‌گفتند که تصمیم از قبل گرفته شده است. و حکم صادره، عیناً بخشی از آن متن بود! و مهم‌تر از همه اینها این است که قاضی در جواب اعتراضات با “مأمور و معذور” خود را تبرئه می‌کند.

در ادامه ی این نامه با اعلام این موضوع که به خواسته ی خانواده مبنی بر علنی شدن دادگاه ها توجهی نشد شرح مفصلی از تخلفات و موارد عیرقانونی اعمال شده توسط مقامات قضایی و امنیتی منتشر شده است.

به گزارش تابناک متن کامل این نامه بدین شرح است:

بسم‌‌الله الرحمن الرحیم

جناب محسنی اژه‌ای گویا عذاب وجدان به خاطر ستمی که بر مهدی رفته شما را راحت نمی‌گذارد که با جواب سوال‌های معلوم‌الحال خودتان را تسکین می‌فرمایید. گوشه‌ای سؤالات فراوان از جریان به اصطلاح دادگاه مهدی را برایتان می‌فرستم اگر جواب دادید، سؤالات مهمتر را می‌فرستم شاید شفای دردتان باشد.

عفت مرعشی ۱۰/۶/۹۴

بنا به همین گزارش، متن کامل نامه بیت آیت الله هاشمی هم بدین شرح است:

بسم‌الله العالم العادل

پس از شدت گرفتن تهمت‌ها و دروغ‌ها در سالیان اخیر، مهدی تصمیم به بازگشت گرفت. او معتقد بود که تیر کینه‌توزی‌های سیاسی دیر یا زود بر او خواهد نشست و ما می‌دانستیم که مهدی، مدت‌هاست به بزرگترین هدف برای ضربه به پدر تبدیل شده است. او مدت‌ها قبل از این که به ایران بیاید، تصمیم به بازگشت داشت. اما بسیاری از رجال سیاسی، حتی در بالاترین سطح در قوه قضاییه، پیغام می‌دادند که به ایران باز نگردد.

در مقابل، مهدی مصرانه عنوان می‌نمود که تنها راه پایان دادن به اتهامات و دروغ‌ها، حضور در برابر قانون است. در هر صورت، او به عنوان یک شهروند مقید به قانون، خود را موظف به پاسخگویی در برابر ابهامات مطروحه پیرامون خود دانست، لذا در برابر قانون تمکین کرد و به ایران آمد تا قانون بر پرونده وی حکم نماید. او با میل خود و با وجود مخالفت‌ بسیاری از رجال، به احترام قانون خود را به قانون و دستگاهی سپرد که محل تحقق عدالت باید باشد.

اما مهدی علاوه بر اتهاماتی که شکل قضایی یافته بود، با یک هجمه و فضای پیرامونی نیز مواجه بود. معطوف به یک تخریب سیاسی و دروغ‌پراکنی طولانی، هنوز دادرسی آغاز نشده بود که آن‌چنان بی‌رحمانه بر مهدی تاختند که عامه مردم، بدون آن که مستندی باشد، به بسیاری از موضوعات ذهنیت پیدا کرده بودند و هیاهو و تبلیغات فراوان رسانه‌ای، مقدمه‌ای بود که دورنمای پرونده را کدر و تیره می‌نمایاند. در ابتدا، قبل و سرانجام، در حین رسیدگی به پرونده، روزنامه‌ها، سایت‌ها و برخی از رجال سیاسی بی‌پروا در خصوص مجرمیت وی سخن می‌گفتند، اما هر چه گذشت، و هر چه اطلاعات بیشتری از پرونده به دست آمد، بی‌گناهی وی در نظر ناظرین و به ویژه کسانی که بر جریان دادرسی نظارت داشتند، تقویت گردید.

و در مقابل ما که اطلاعات و جریان مرتبط با پرونده را به دقت پی‌گیری می‌‌نمودیم، آنقدر بی‌قانونی دیدیم که باور نمی‌کردیم. پرونده‌سازان و برخی سیاسیون، برای متهم کردن مهدی به هر اقدام خلاف قانون و حتی غیراخلاقی دست می‌زدند. پیش‌بینی همین امر بود که موجب شد اولین خواسته ما از دادگاه، علنی بودن دادرسی باشد. این امر موجب می‌شد که جلوی بسیاری از تخلفات و نقض‌های آشکار قانون گرفته شود، اما هرگز چنین نشد.

هنوز هم معتقدیم که اگر قوه قضاییه به سلامت این دادرسی اعتقاد دارد، لازم است که فیلم تمامی جلسات دادگاه را بدون سانسور پخش نماید. در این پرونده، از همان ابتدا موارد فراوانی از آنچه گذشت، بی‌عدالتی آشکار بود و نقض مکرر قانون. ما به احترام کسی که اوامرش برایمان محترم است، در آن ابتدا بر تخلف آشکار تغییر قاضی و تغییر شعبه سکوت کردیم و برای تخلفات متعدد، مانند جعل متون فقهیه و تحریف و دستکاری اقاریر و اسناد و تغییر اسامی و زمان‌ها و وقایع، تنها، توسط وکلا مکررا در دادگاه اعلام جرم شد.

اما حال که وظیفه تمکین در برابر قانون به سرمنزل رسانیده شد، لازم است که اندکی از ناگفته‌ها بیان شود. به زودی و با انتشار جریان دادگاه، آشکار خواهد شد که آنچه رخ داد، مجموعه‌ای از تخلفات قضایی در یک پرونده بود. اما خواهیم گفت که متعاقب اعلام مکرر و متعدد جرم و تخلف از سوی وکلا به دادستان و به قاضی، هرگز هیچ اتفاقی رخ نداد به جز آن که پرونده‌هایی علیه وکلای مهدی تشکیل شود!

در ذیل، بخش کوچکی از تخلفات آشکار قضایی و کوچکی از دلایل بطلان رأی صادر آمده است:

۱ـ در پرونده، هیچ سند و دلیلی برای اینکه مهدی وجهی گرفته وجود نداشت و دادستان و قاضی، هیچ کدام ادعای این را که مهدی هاشمی وجهی را گرفته باشد، نداشتند. نماینده دادستان (در جلسه دادگاه، مورخ ۱۵/۶/۹۳) در جواب قاضی که می‌پرسد: «آیا شما در این ۳۰ هزار صفحه در مورد پورسانت (پول گرفتن مهدی) به سرنخی رسیده‌اید؟» جواب می‌دهد: «ما مدعی دریافت پول توسط مهدی نبوده‌ایم.» این امر، در دادگاه صورتجلسه شد و البته تمامی اسناد پرونده و اسناد رسمی کشور و احکام و اسناد خارجی هم این مسأله را اثبات می‌کنند که هیچ پولی به مهدی نرسیده است. همه این اسناد که اسناد رسمی کشور هم هستند، از جمله ردیابی‌های مالی عباس یزدی و شرکت‌هایش تا سه رده در یک بازه زمانی هشت ساله در پرونده موجود است. به تعبیر ساده‌تر، سرنوشت ریال به ریال آن قرارداد کذایی در ردیابی‌های وزارت اطلاعات مشخص و حتی معلوم است که چه کسانی از عباس یزدی در ایران باج‌‌خواهی کرده‌اند. واقعیت این است که این نخستین پرونده در تاریخ قضای ایران است، که شخصی بدون این که ریالی پول گرفته باشد و حتی قاضی پرونده بگوید که علم دارد متهم پول نگرفته است، اما به گرفتن پول متهم شود و حکم بگیرد!

۲ـ در زمان اتفاقات هم در کیفرخواست و هم در دادنامه بدوی دست برده شده و در خصوص تاریخ رخدادها، جعل صورت گرفته است، تا بتوان بلکه به هر طریق ممکنه، تأثیر و نقشی را در یک اتهام برای مهدی تراشید!

۳ـ اقاریر افراد جعل و مورد تحریف قرار گرفته است. در دادنامه از قول افراد که اصل اظهاراتشان در پرونده موجود است، دست برده شده و جعل صورت گرفته است.

۴ـ اسامی اشخاص در اظهارات عوض شده و به مهدی هاشمی تغییر پیدا کرده است! در حالی که اصل اظهارات در پرونده موجود است!

۵ـ اظهارات مهدی نیز جعل و مورد تحریف قرار گرفته است. جالب این است که در اینجا نیز اصل اظهارات در پرونده موجود است!

۶ـ مدارک به نفع مهدی که در سازمان‌ها و نهادهای مختلف بود، با وجود درخواست فراوان و با وجودی که اسناد رسمی دال بر برائت بودند، خواسته نشد. مسخره‌تر این بود که در دادگاه و دادنامه به این مستندات استناد می‌شد ولی خواسته نمی‌شد!

۷ـ با وجود این که قاضی سراج و بازپرس ویژه پرونده دستور ارجاع امر به کارشناسی را دادند، پرونده به کارشناسی داده نشد.

۸ـ حتی یک شاهد به دادگاه خواسته نشد. وکلای مهدی، شهود متعددی را به دادگاه فراخواندند، اما قاضی مقیسه حاضر به احضار رسمی آنها به جلسه دادگاه نشد و حق سوال و جرح آنها از ما گرفته شد. اینها دلایل اصلی و کلیدی ما در دعوا بودند.

۹ـ به اظهارات کسانی استناد شد که به جلسه دادگاه خوانده نشدند و حتی خود، متهم در این پرونده بودند. این در حالی بود که صریح قانون و فتوای علما اجازه این کار را نمی‌داد.

۱۰ـ اسناد رسمی کشور به کنار گذاشته شد و به اسناد کپی، بدون امضا و بدون هویت استناد شد.

۱۱ـ با وجود این که اصرار بر این بود که پرونده مهدی اقتصادی است، پرونده را به قضاتی در بدوی و تجدیدنظر ارجاع دادند که تخصصی در این امر نداشتند و بیش از هر چیز، پرونده‌های امنیتی و یا مواد مخدر به آنها ارجاع می‌شد. این در حالی بود که این قضات، حتی با وجود عدم تخصص، حتی در یک مورد هم حاضر نشدند که پرونده به کارشناسی ارجاع شود!

۱۲ـ بعد از برگزاری جلسه دفاع آخر و اعلام رسمی ختم مذاکرات، نماینده‌ی دادستانی ده‌ها ساعت بر خلاف قانون با قاضی جلسه برگزار نمود که به معنی نیاز به دفاع آخر مجدد و تفهیم اتهام ادله و مستنداتی بود که نماینده دادستان ارائه کرده بود. اما علیرغم درخواست ما برای دفاع، قاضی اجازه دفاع در برابر آن ادعاها و مطالب مطروحه نداد. در واقع، با توجه به این که براساس قانون، آخرین حرف را در دادگاه، تنها و تنها این متهم است که باید در دادگاه ایراد کند و هیچ سخن و اقدامی بعد از آن مسموع یا جایز نیست. حتی وفق قانون دادگاه بدوی نیز براساس قانون هنوز تمام نشده است و باید فرصت دفاع به ساعات مطلبی که نماینده دادستان در جلسات با قاضی مقیسه گفته داده شود!

۱۳ـ مسئولیت اعمال افراد دیگر بر دوش مهدی گذاشته شده است. در واقع، رأی بدوی که صادر شد، تنها چند روز پس از تعیین قضات خاص که رویارویی آنان در مقابل خانواده آیت‌الله هاشمی مشخص و زبانزد بود، وضعیت و مفاد رأی دادگاه تجدیدنظر قابل پیش‌بینی شد. هدایت پرونده را به کسی سپردند که از وی به عالی‌ترین شخص این کشور، حتی قبل از ارجاع پرونده به وی، شکایت و اعلام جرم نموده بودیم، لذا انتظار داشتیم که وفق قانون، رئیس دادگاه انقلاب که تصدی پرونده در مرحله تجدیدنظر را برعهده گرفته بود، قرار امتناع از رسیدگی صادر نماید. رئیس دادگاه انقلاب که در مرحله بدوی، رئیس قاضی مقیسه بود و بر دادگاه نظارت و هدایت داشت، با رد اعتراض، با وجود قابل تجدیدنظر بودن این نظر، آن را قطعی اعلام کردند و اعتراض به صلاحیت خود را قابل تجدیدنظر ندانستند!!

نهایتاً به اعتراض ما رسیدگی نشد و در واقع حق قانونی مهدی در رسیدگی به صلاحیت قاضی تعمداً ضایع شد و این در حالی است که اگر کسی، دیگری را از حقوق مندرج در قانون اساسی مانند حق تظلم و شکایت به مراجع صالح محروم نماید، مجرم است و باید منفصل از خدمت شود. اما راستی قانون چه جایگاهی دارد؟ چرا تقابل سیاسی و حب و بغض‌های سیاسی این‌طور می‌تواند مؤثر باشد؟ چرا دستگاه قضا و دادستانی به تظلمات واصله در مورد خود واکنشی نشان نمی‌دهد؟

لذا مجدداً از دستگاه قضا می‌خواهیم که جلسات دفاعیه مهدی را به طور کامل و بدون سانسور، در اختیار مردم قرار دهد. ما از ابتدای رسیدگی درخواست کردیم که این دادگاه علنی باشد. در دادگاه تجدیدنظر درخواست را تکرار کردیم، اما حتی یک جلسه غیرعلنی نیز تشکیل نشد. اگر حقیقتاً تخلفات مهدی محرز و مستند بود، چرا به قضاوت مردم واگذار نشد؟ مگر در قانون اساسی، اصل علنی بودن دادرسی‌ها، مقرره و تدبیری برای نظارت مردم بر عملکرد دستگاه قضا نیست؟

تلخ‌تر و غم‌انگیزتر از تمامی این وقایع، این است که چند ماهی قبل از اعلان حکم نهایی، پیش‌نویس حکمی به دست ما رسید که ادعا می‌شد حکم نهایی مهدی است و می‌گفتند که تصمیم از قبل گرفته شده است. متأسفانه باید گفت که حکم صادره، عیناً بخشی از آن متن بود! ما آن حکم را جدی نگرفته بودیم و تصور می‌کردیم که آن متن ارسالی تنها یک شوخی برای ایجاد واهمه در مهدی و وکلایش است. اما حکم نهایی که صادر شد، حقیقت تلخ موضوعی که بازگفتنی نیست، بر ما آشکار گردید و مهم‌تر از همه اینها این است که قاضی در جواب اعتراضات با “مأمور و معذور” خود را تبرئه می‌کند. و گیریم که بتوان چند صباحی عدالت را از مردم پنهان نگاه داشت، آیا خداوند از آنچه کرده‌اند بی‌اطلاع و غافل است؟ آیا نمی‌دانند که خداوند چه وعده‌ای به این افراد داده است؟

بیت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

*********************************

 کامنت من: 

مطلب بقدر کافی طولانی هست تا بتوان  با کامنتی طولانی چیزی بر آن افزود. از اینرو من طی یادداشتی جداگانه  در روزهای آینده، کامنت خود را بر کُل ماجرا که مسئله صرف خانواده هاشمی نیست بلکه مسئله ایست با ابعادی سیاسی واکیداً ملی مینویسم. آری مسئله، مسئله ای سیاسی است که شخصی بنام مهدی هاشمی فقط موضوع و بهانه ساختن آن است تا یک سیاست، یعنی زاویه گیری یکی از مقامات بالای مملکتی با جریان حاکم  به محاکمه کشیده شود. زاویه ایی که منحصر به  شخص هاشمی رفسنجانی هم  نیست بلکه زاویه گیری او خود انعکاس رویگردانی دهها ملیونی مردم از جریان ورشکست شده حاکم است.

متأسفانه این تنها دادگاه بلخ رژیم نیست که سیاسی حکم میدهد و مهدی هاشمی را بخاطرجرم سیاسی پدرش محکوم میکند بلکه جامعه سیاسی کرخت شده ولی همچنان مدعی روحیه انتقادی ما هم، از درک عمق و عرض مسئله یا بی اطلاع است و یا خود را به بی اطلاعی زده بزبان ساده، اپورتونیستی از کنار مسئله میگذرد. این جامعه سیاسی جّو زده است و تسلیم انچه رایج است تا وفادار به حق و حقیقت و فرهنگ نقد و مصالح سیاسی میهنمان. این جامعه از شاخ زدن گربه میترسد زیرا عافیت خویش را در آسه رفتن و آسه آمدن میبیند. این جامعه از رژیم و مجازاتهای آن کمتر از ایستادگی در برابر ذهنیتهای جاافتاده در عوام و عوام زدگان روشنفکر نما میترسد، هر چند و به هر میزان هم که این ذهنیات باطلِ باشند زیرا چالش با اولی اعتبار آفزین و قهرمان ساز است و دفاع از دومی اعتبارسوز و ضد قهرمان ساز هرچند موقتی و گذرا! و این رویکرد و رفتار را جز ضعف اخلاق مدنی و سیاسی نمیتوان نام نهاد

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

ح تبریزیان

 

عباس عبدی: گفتگوی سیاسی بدون پیش‌شرطهای آن شکل نمی گیرد

Share Button

در مجموع می‌توانم بگویم آنچه که تحت عنوان گفتگوهای ایران و ۱+۵ انجام شد، اگرچه در قالب گفتگو خود را نشان داد، ولی پیش از آغاز رسمی این گفتگوها اتفاقات مهم دیگری رخ داده بود که بدون آنها، نه گفتگویی شکل می‌گرفت، و اگر شکل هم می‌گرفت، مفید فایده نبود. ما نمی‌توانیم در حوزه سیاست داخلی، دل خود را به گفتگو خوش کنیم. پیش از آغاز هر گفتگویی باید به آن پیش‌زمینه‌ها توجه کنیم. ضمن آنکه گفتگو را نباید فقط دور میز تعریف کرد. گفتگو در عرصه عمومی و بدون آنکه طرفین با یکدیگر ملاقات حضوری داشته باشند، هم قابل انجام است. به نظر بنده، جامعه ایران در مرحله پیشاگفتگوست. ابتدا باید آن شرط و پیش‌شرط‌های لازم را محقق کنیم و تحقق آنها نیز نیازی به گفتگو با طرف مقابل ندارد بلکه نیازمند گفتگوی درونی نیروهاست.+کامنت من  در پایان

s65_abbas.abdi

برگرفته از شبکه آکادمیا

مذاکرات ۱+۵ و توافق وین چه دستاوردی برای ما به عنوان یک کنشگر سیاسی داخلی می‌تواند داشته باشد؟ آنچه که این روزها بیش از هر چیزی بر آن به عنوان یک دستاورد و شیوه سیاسی تأکید می‌شود، گفتگوست. و اینکه باید باب گفتگو را در داخل کشور گشود. گفتگو را کلید طلایی حل مشکلات سیاسی داخلی معرفی می‌کنند. در این یادداشت می‌کوشم نشان دهم که اگرچه بدون گفتگو و پذیرش آن نمی‌توان به توافقی یا سازشی رسید، ولی گفتگو به تنهایی کافی نیست، و اگر شرایط مهم‌تر دیگری فراهم نشود، گفتگو زیان‌بار نیز هست. مگر نه اینکه گروه ایرانی مذاکره کننده در دولت دهم نیز هرچند ماه یک بار در استانبول یا بغداد و قزاقستان یا شهرهای بی‌ربط و باربط دیگر با ۱+۵ مذاکره و گفتگو می‌کرد؟ پس چرا هیچ کس آن ها را گفتگو به معنای دقیق و دیپلماتیک نمی‌دانست؟ پاسخ این است که ضرورت وجود شرط‌های لازم دیگر نادیده گرفته می‌شد.

۱ـ اولین درس مذاکرات و توافق اخیر این است که اینگونه توافق‌ها با پذیرش اصل وجودی یکدیگر و احترام به حداقلی از موجودیت و حقوق طرفین به دست می‌آید. ایالات متحده اگرچه رسماً اعلام نکرده بود، ولی در دوره بوش سیاست تغییر نظام را داشت، و طبیعی است که در ذیل چنین راهبردی گفتگو با هذف تفاهم معنا ندارد، بلکه تسلیم باید نتیجه گفتگو! شد نتیجه ای که ربطی به شیوه انتخاب شده ندارد. این راهبرد در دوره اوباما تغییر کرد، ادبیات و اظهارات اوباما به بهترین شکل معرّف این تغییر راهبرد است. هر چند برای رسیدن به حدی از اعتماد و نادیده گرفتن بی اعتمادی های گذشته زمان لازم بود. البته در طرف ایرانی هم این تغییر به نحو دیگری دیده می‌شود. برای عبور از ذهنیتی که قطعنامه‌های سازمان ملل را کاغذپاره بداند و اینکه ۲۰۰۰ قطعنامه بدهند تا قطعنامه دانشان پاره شود تا رسیدن به اینکه طی یک توافق با قدرت‌های جهانی محدودیت‌های قابل توجهی پذیرفته شود، زمان لازم بود و این تحول قطعاً معرف یک تغییر راهبردی و پذیرش نسبی سازوکارهای موجود در نظام بین‌الملل است.

۲ـ درس بعدی، این است که گفتگو معطوف به حال و آینده است و نه به گذشته. ما درباره گذشته نمی‌توانیم گفتگو کنیم، چرا که گذشته تمام شده و دیگر قادر به سازش درباره واقعیت تحقق یافته آن نیستیم. در مورد گذشته می‌توان گفتگویی برمبنای حقیقت‌یابی انجام داد، در حالی که گفتگو درباره حال و آینده برای شکل دادن یک واقعیت جدید است. واقعیتی برآمده از تفاهم و سازشی که ناشی از گفتگو است. گفتگو درباره گذشته منطبق بر قدرت نیست، من و شما هم می‌توانیم به عنوان یک فرد حقیقی درباره گذشته با هر فرد حقیقی دیگری بحث کنیم. در حالی که گفتگو درباره حال و آینده بیش از‌ آنکه میان افراد حقیقی باشد، میان نهادهای حقوقی است.

۳ـ‌ گفتگوی سیاسی دارای یک ماهیت ویژه، یعنی قدرت است. گفتگوی سیاسی واجد منطق خودش است. هنگامی که اخبار مذاکرات ۱+۵ را پیگیری می‌کردم دختر ۱۵ ساله من پرسید، چرا آنان خودشان بمب دارند، و اسراییل هم دارد، ولی با ایران این طور برخورد می‌کنند؟ این سوال ناشی از آن است که پرسش‌کننده در ذیل منطق معمول و عادلانه و اخلاقی فکر می‌کند، در حالی که در نظام بین‌الملل و سیاست، باید در ذیل قدرت سخن گفت. پاسخ از نظر من روشن بود، چون قدرت دارند! ولی چگونه می‌توانستم به او توضیح دهم؟ در سیاست داخلی هم همین قاعده (البته نه به آن شدت) جاری و ساری است. گفتگو باید برمبنای قدرت طرف‌های گفتگوکننده شکل بگیرد و نه برمبنای منطق صوری یا ارسطویی یا منطق اخلاقی یا فازی یا…! همچنان که گفتگوهای مشابه اقتصادی (و نه درباره علم اقتصاد) براساس اعتبار مالی طرفین شکل می‌گیرد. البته هنگام گفتگو، از منطق زبانی و اخلاقی نیز استفاده می‌شود، ولی کاربرد آن در کلیت سازش و تفاهم محدود است و بنیان هر توافقی ابتدا برمبنای قدرت، سپس برمبنای سایر عوامل از جمله منطق و اخلاق و فنون مذاکره و… شکل خواهد گرفت.

۴ـ یک درس بسیار مهم این مذاکرات این است که لزومی ندارد هر دو طرف هم‌زمان به ضرورت توافق و سازش پی برده و بر سر میز مذاکره بنشینند. احتمال وقوع چنین رویدادی به طور معمول زیاد نیست. بلکه ابتدا یک طرف ماجرا تصمیم خود را می‌گیرد. طرفی که راهبرد مشخصی دارد و به احتمال بیشتر خود را مسئول‌تر نیز تلقی می‌کند. حداقل از زاویه منافع ملی خودش. سپس این تصمیم را به صورت مکرر و در مقاطع زمانی مناسب، اعلام و ابزارهای لازم را برای پیش‌برد آن به کار می‌گیرد و بر این خط‌مشی خود پافشاری می‌کند، تا طرف دیگر را در برابر یک دوراهی قرار دهد. یا پذیرش راهبرد پیشنهادی یا ادامه راهبرد پیشین. ولی این دوراهی را به گونه‌ای طراحی می‌کند که هزینه‌های ادامه راهبرد پیشین قطعی‌تر و بیشتر و منافع آن کمتر و با احتمال کمتری ارزیابی شود تا در نهایت طرف مقابل نیز تغییر راهبرد را به نفع و صلاح خود بداند و آن را انتخاب کند. پیگیری این راهبرد جدیت می خواهد و چنین نیست که تا اولین گام را برداشتیم انتظار داشته باشیم طرف مقابل هم به آن گام پاسخ مثبت دهد و اگر پاسخ مثبت نداد راهبرد خود را تغییر دهیم. گرفتن این درس برای همه کسانی که خود را در مقام بالاتری از مسئولیت‌پذیری و یا اثرگذاری می‌دانند، ضروری است. کسانی که راهبرد ایجابی ندارند و منتظرند که طرف مقابل آنان گشایشی فراهم کند، هیچگاه به هدف‌های مطلوب خود نخواهند رسید. هر راهبردی که بخواهد برای سازش انتخاب شود، نیازمند وجود منافع و هزینه‌هایی است که طرف مقابل را ترغیب به انتخاب این راهبرد کند، این اتفاق وقتی رخ می‌دهد که منافع و هزینه‌ها براساس معیارهای طرف مقابل تعریف و در نهایت موازنه میان آنها نیز با سنگینی کفه منافع همراه باشد. پیشنهاددهنده نمی‌تواند با معیارها و ترازوی خودش هزینه‌ها و منافع را تعیین و سنجش کند و انتظار داشته باشد که طرف مقابل هم بر اساس این سنجه ها ارزیابی و قضاوت و در نهایت رفتار کند.

در مجموع می‌توانم بگویم آنچه که تحت عنوان گفتگوهای ایران و ۱+۵ انجام شد، اگرچه در قالب گفتگو خود را نشان داد، ولی پیش از آغاز رسمی این گفتگوها اتفاقات مهم دیگری رخ داده بود که بدون آنها، نه گفتگویی شکل می‌گرفت، و اگر شکل هم می‌گرفت، مفید فایده نبود. ما نمی‌توانیم در حوزه سیاست داخلی، دل خود را به گفتگو خوش کنیم. پیش از آغاز هر گفتگویی باید به آن پیش‌زمینه‌ها توجه کنیم. ضمن آنکه گفتگو را نباید فقط دور میز تعریف کرد. گفتگو در عرصه عمومی و بدون آنکه طرفین با یکدیگر ملاقات حضوری داشته باشند، هم قابل انجام است. به نظر بنده، جامعه ایران در مرحله پیشاگفتگوست. ابتدا باید آن شرط و پیش‌شرط‌های لازم را محقق کنیم و تحقق آنها نیز نیازی به گفتگو با طرف مقابل ندارد بلکه نیازمند گفتگوی درونی نیروهاست.

پایان یاداشت

***********************************

کامنت من:

 بر پیش شرطهایی دکر شده ای که آقای عبدی برای شروع یک مذاکره  (در اینجا سیاسی) برشمرده اند، نمیتوان ایراد جدی گرفت. ولی آنچه یک سیاستورز یا تیم مذاکره کننده باید بداند، ارزیابی قدرت و میزان موازنه است تا سطح انتظارات و مطالبات خود را براساس آن تعین کند. بنظر من نظر ایشان مبنی آماده شدن پیش زمینه و فضای سیاسی برای گفتگوی با حاکمیت در حال فراهم شدن است در اساس درست میآید.

 و در توضیح موازنه  نیرو بعنوان پیش شرط عمده  آمادگی برای مذاکره باید بگویم؛ این؛ قدرت ۵+۱  و فشار خُرد کننده تحریمها بود که ایران را بپای میز مذاکره جدی کشاند واین؛ درک طرف مقابل بود که بخاطر مصلحت خود و جامعه بین المللی راهکار دیپلماتیک را (همچنانکه اوباما از روز اول رئیس جمهور شدنش بارها آنرا اعلام کرده بود) راهکار ترجیحی خود گذارده بود با هم زمینه را برای مذاکراتی که تاکنون موفق عمل کرده است فراهم ساخت.

در مناسبات داخلی هم همانطور که نویسنده، البته با زبانی دیگر، توضیح داده است، موازنه نیروهای داخلی کشور بسویی میرود که پیش زمینه گفتگو در حال شکل گرفتن است. اگربطورخلاصه بخواهم ناگفته های آقای عبدی در یادداشت فوق را، در چند جمله بیان کنم این میشود که مسئولین نظام، در همه زمینه ها به بن بست رسیده اند. سوء مدیریت و ناکارآمدی دستگاه، گسترش فساد، رقم وحشتناک بیکاری که در روزهای گذشته مشاور رئیس جمهور آقای نیلی اعلام کرد، گرفتار شدن در باتلاق هلاکتبار جنگ داخلی یمن، سوریه، عراق و بحران جاری لبنان؛ تشدید بحران در روابط خارجی با تقریباً همه همسایگان حتی در چشم انداز نزدیک با عراق؛ سقوط بهای نفت و چشم انداز تیره قیمت در آینده، خزانه خالی از ارز دولت و بانک مرکزی، ایجاد ناتوعربی خلیج فارس، بنام نیروی واکنش سریع اتحادیه عرب، و هزاران مشکل اجتماعی و اقتصادی دیگر که میتوان فهرست کرد آن عواملی هستند که هیئت حاکمه را بسوی آشتی با مردم میراند.

در چنین شرایطی دو انتخابات مهم پیش روی است در حالیکه رهبری نظام بشدت نگرانست تا چگونه آنهارا جمع و جور کند که به بحرانی بدتر از بحران انتخابات ۸۸ منجر نشود. برهمه اینها؛ آشکار شدن شکافها در ساختار قدرت بصورت از هم پاشیدگی اردوی اقتدار گرایان (که اصولگرا نامیده میشوند)، زیر ضربه قرار دادن دومین شخصیت (حد اقل اسماً) نظام آیت الله هاشمی با گروگان گیری پسرش مهدی هاشمی، و اعلام غیر مستقیم جنگ علنی سیاسی علیه وی و خط و نشان کشیدن برای ایشان بقصد مرعوب کردنش، و براینها باید مسئله حصر  رهبران جنبش سبز را که به لقمه ایی کشنده در گلوی طرف مقابل تبدیل شده که نه قورت دادنی است و نه بیرون انداختنی باید افزود.

  ۷۰ سال پیش ماتسه تونگ گفت:” قدرت سیاسی از لوله تفنگ در می آید” . و از زمانهای پیش که من نمیدانم، این ضربالمثل عربی را ما داشتیم که میگوید” الحَق لِمَن غَلبه”. جالب است که مائو نگفت قدرت سیاسی از پیکان موشک بالستیک درمی آید. قطعاً او میدانست که عامل انسانی در تحلیل نهایی تعین کننده  سرنوشت هرجنگ است و نظام حاکم ما، علیرغم اُلدرم بُلدرم های نظامیان نظامیگرش، خود میداند که در این زمینه از هر دو پایش، بسختی میلنگد.

بنا براین میتوان با مراعات و نظر داشت همه اینها از مذاکره  سخن گفت. اگر جبهه آزادیبخش ویتنام با آمریکا، جبهه آزادیبخش الجزایر با فرانسه، آپارتائید آفریقای جنوبی با کنگره ملی آفریقا، و همین حالا دولت جنوب سودان با شورشیان آنجا و دولت ترکیه با پ ک ک و.. ، برای کاستن از هزینه جنگ و تنش مذاکره میکنند، پس، بی هیچ تردیدی در میهن ما هم دیر یا زود زمینه برای مذاکره سیاسی فراهم خواهد شد و همانطور که آقای عبدی بدرستی نوشته اند، پیش زمینه های آن در حال فراهم شدن است.

با تجمع قدرت، تبدیل نیروهای بالقوه به فعل، آگاهی رسانی و روشنگری، سازماندهی صحیح نیرو میتوان موضوع مذاکره را تعین حدود کرد و برای برقراری چنین مذاکره ای با حاکمیت هم ابتکار بخرج داد بدون اینکه چنین ابتکاری جنبه حیثیتی بیابد. نتیجه مذاکره برآیندی از موازنه قدرت است و نه از برآیند حق و حقوق.  

 میگویند

محاکمه پسر، محکومیت پدر | صادق زیباکلام

Share Button

خود این ملاحظه نشان می‌دهد که اصرار آن‌ها برای محکومیت مهدی هاشمی چقدر به‌واسطه انگیزه اجرای عدالت می‌بود و چقدر به‌واسطه حب و بغض‌های سیاسی که با پدر وی داشتند. محکومیت ۱۰ ساله مهدی هاشمی و روند دادرسی پرونده وی و محاکمه‌اش پرسش‌های دیگری را هم به وجود می‌آورد. پرسش‌هایی در خصوص اتهامات ایشان. همان اتهاماتی که دادگاه به‌واسطه آن مهدی را به ۱۰سال حبس محکوم کرده است. ازآنجاکه دادگاه غیرعلنی بود، هیچ‌کس به‌درستی از کم و کیف آن اتهامات اطلاعی ندارد. غیرعلنی بودن دادگاه در حالی بوده که مهدی و وکلایش همواره خواهان علنی بودن دادگاه یا دست‌کم اعلام کلیاتی از اتهامات و مدافعات مهدی در دادگاه بوده است.

برگرفته از صفحه فیس بوک نویسنده
روزنامه قانون | ۷ شهریور ۱۳۹۴
هر طور که به ماجرای به زندان رفتن مهدی هاشمی نگاه کنیم، از این واقعیت نمی‌توان گریخت که تأثیر پدر از صدر تا ذیل پرونده مهدی سایه افکنده است. بیاییم فرض بگیریم که آقای هاشمی رفسنجانی همچنان هاشمی رفسنجانی دهه ۱۳۶۰ و دهه ۱۳۷۰ مانده بود! بیاییم فرض بگیریم که آقای هاشمی رفسنجانی در انتخابات معروف دوم خرداد ۷۶ به‌گونه‌ای عمل می‌کردند که دلخوری و عداوت اصولگرایان از ایشان بیشتر نمی‌شد، فرض بگیریم که رویارویی میان آقای هاشمی رفسنجانی با اصولگرایان در جریان انتخابات تیر۸۴ بدل به یک پیکار تمام‌عیار نشده بود و بالاخره و بالاتر از همه بیایید فرض بگیریم که حوادث تلخ بعد از اعلام نتایج انتخابات سال ۸۸ اتفاق نمی‌افتادند؛ و یا موضع‌گیری‌های آقای هاشمی رفسنجانی در آن جریانات به‌گونه‌ای دیگر می‌شد؛ یعنی به‌گونه‌ای می‌شد که ایشان به‌جای کشیده شدن به سمت معترضین به نتایج به آن انتخابات و اصلاح‌طلبان، به سمت مقابل سوق پیدا می‌کردند. یا دست‌کم اگر به اصولگرایان هم نمی‌پیوستند و در کنار آنان قرار نمی‌گرفتند، حداقل سکوت می‌کردند. سایه اختلاف میان آقای هاشمی رفسنجانی با اصولگرایان عملاً همه پرونده مهدی هاشمی را پوشانده است. به‌عنوان‌مثال، جالب است بیشترین کسانی که ظرف دو سه سال گذشته که پرونده مهدی مطرح می‌بوده است، هم از یک‌سو اصرار می‌ورزیدند که وی مجرم است (درحالی‌که نه‌چندان علم و اطلاعی از اتهامات مهدی داشتند و نه محتویات پرونده را خوانده بودند)، هم خواهان آن بودند که وی به اشد مجازات برسد و هم درعین‌حال آقای هاشمی رفسنجانی را مرتب متهم می‌کردند که درصدد اعمال‌نفوذ در پرونده مهدی است، تماماً اصولگرایانی بودند که سابقه اختلافات و دلخوری‌های آن‌ها از آقای هاشمی رفسنجانی به اواخر دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰ بازمی‌گردد. خیلی جالب است تمام کسانی که ظرف دو سه سال اخیر بدون آنکه علم و اطلاعی از پرونده مهدی داشته باشند، مرتب در روزنامه‌هایشان، سایت‌هایشان و در سخنرانی‌هایشان به قوه قضاییه هشدار و زنهار می‌دادند که مهدی را باید محکوم کرده و به اشد مجازات رساند، تماماً و بدون استثنا کسانی بودند که همواره مخالف سیاسی آقای هاشمی رفسنجانی بوده‌اند.خود این ملاحظه نشان می‌دهد که اصرار آن‌ها برای محکومیت مهدی هاشمی چقدر به‌واسطه انگیزه اجرای عدالت می‌بود و چقدر به‌واسطه حب و بغض‌های سیاسی که با پدر وی داشتند. محکومیت ۱۰ ساله مهدی هاشمی و روند دادرسی پرونده وی و محاکمه‌اش پرسش‌های دیگری را هم به وجود می‌آورد. پرسش‌هایی در خصوص اتهامات ایشان. همان اتهاماتی که دادگاه به‌واسطه آن مهدی را به ۱۰سال حبس محکوم کرده است. ازآنجاکه دادگاه غیرعلنی بود، هیچ‌کس به‌درستی از کم و کیف آن اتهامات اطلاعی ندارد. غیرعلنی بودن دادگاه در حالی بوده که مهدی و وکلایش همواره خواهان علنی بودن دادگاه یا دست‌کم اعلام کلیاتی از اتهامات و مدافعات مهدی در دادگاه بوده است.در ایران رسم است که می‌گویند «علنی بودن دادگاه بر عهده قاضی است» اما در عمل همه دادگاه‌های سیاسی را غیرعلنی برگزار می‌کنند. نفس اینکه بسیاری از متهمین سیاسی اصرار دارند که محاکماتشان علنی برگزار شود اما این خواسته آن‌ها برآورده نمی‌شود که ابهامات و سؤالاتی را در خصوص این دست محاکمات و اتهاماتی که به متهمین این قبیل دادگاه‌ها نسبت داده‌شده به وجود می‌آورد. در مورد مهدی هاشمی، یکی از اتهامات، جاسوسی بوده است. اگر مهدی واقعاً جاسوسی می‌کرده، خودش که حداقل می‌دانسته جاسوسی می‌کرده، در آن صورت چگونه بوده که اصرار داشته تا با وجود مخالفت پدر و سایر اعضای خانواده به کشور بازگردد؟ آیا منطقی است کسی که جاسوسی می‌کرده و توانسته از کشور خارج شود، آن‌وقت اصرار کند که به کشور بازگردد؟ ایضاً سایر اتهامات دیگر وی. گفته‌شده که پرونده مهدی هاشمی بالغ‌بر «هزاران صفحه» است. آیا همه آن «هزاران صفحه» مسائل و مطالب امنیتی هستند؟ حتی باندها و فعالان حرفه‌ای جاسوسی هم علی‌القاعده «هزاران صفحه» پرونده یا صدها صفحه پرونده نمی‌توانند داشته باشند. معلوم نیست جاسوسی‌های مهدی چگونه بوده که بالغ‌بر صدها صفحه می‌شود؟ درعین‌حال، اگر صرفاً بخشی از اتهامات و آن چندین هزار صفحه، اطلاعاتی و امنیتی هستند و نمی‌شده در آن بخش‌ها دادگاه علنی باشد، در آن صورت چرا بخش‌های دیگر اتهامات وی باید همچنان غیرعلنی و محرمانه می‌ماندند. اگر گفته می‌شود که مهدی هاشمی حیف‌ومیل و سوءاستفاده مالی کرده، رشوه داده و یا رشوه گرفته و یا هر مفسده مالی دیگری که مرتکب شده است، چرا رسیدگی به این اتهامات نمی‌توانسته به‌صورت علنی باشد؟ این‌ها که دیگر جاسوسی و مسائل اطلاعاتی و امنیتی نبوده است. مهدی یقیناً اتهامات و جرائم سنگین مالی داشته که دادگاه نهایتاً او را به ۱۰ سال زندان محکوم کرده است. این کمترین نتیجه‌گیری منطقی است که می‌توانیم از دادگاه مهدی هاشمی داشته باشیم. در آن صورت چه اشکالی می‌داشت که در یک دادگاه علنی، ادله، مستندات و مدارک علیه مهدی که بر اساس آن‌ها کیفرخواست تنظیم شده بود قرائت می‌شد؟ مردم هم بالطبع از اتهامات و مفاسدی که مهدی مرتکب شده بوده مطلع می‌شدند و می‌دیدند که به‌واسطه ارتکاب آن جرائم و مفاسد بوده که دادگاه او را به ۱۰ سال زندان محکوم کرده است. مفاسد اقتصادی و جرائم مالی که دیگر مسائل امنیتی یا اخلاقی نیست که بگوییم صلاح نیست مطرح شوند. می‌رسیم به مدافعات مهدی در قبال اتهامات وارده.

فرض بگیریم او همه آن اتهامات را در دادگاه انکار می‌کرد و در یک محاکمه علنی اعلام می‌کرد که کاملاً بی‌گناه است. آیا مگر دادستان کیفرخواستی را که علیه مهدی هاشمی تنظیم کرده بر اساس یک سری ادله، شواهد، مستندات، اقاریر متهم، اظهارات شهود و… نبوده است؟ اساساً و در ابتدایی‌ترین شکلش، محاکمه و دادرسی یعنی همین؛ یعنی اینکه دادستان بگوید مهدی این جرائم و مفاسد را مرتکب شده و مهدی هم بگوید خیر مرتکب نشده‌ام و گناهی ندارد. این وظیفه دادستان است یا مدعی‌العموم است که ادله، مستندات و شواهدی را که دال بر ارتکاب آن جرائم توسط مهدی بوده را مطرح نماید. مهدی هم در قبال آن اتهامات از خود دفاع نماید. هیئت‌منصفه و افکار عمومی هم مستندات دادستان را می‌شنوند و هم مدافعات مهدی و وکیلش را. همه این‌ها می‌شود دادرسی که در همه جای دنیا معمول است. یک‌جور هم که در کشور ما معمول است که کل دادگاه می‌شود غیرعلنی؛ یعنی نه معلوم است که اتهامات مهدی کدام بوده و نه معلوم است که مستندات دادستان برای اثبات مدعیاتش علیه مهدی کدام بوده و نه مشخص است که مهدی در قبال آن اتهامات چه پاسخی داده و کدام دفاع را کرده است؟ تنها چیزی که از دادگاه مهدی می‌دانیم آن است که به‌واسطه رعایت عدالت، در طول محاکمه از او به‌عنوان «م. ه» یاد می‌شده. تنها چیزی که از دادگاه وی می‌دانیم آن است که اتهاماتش هم ظاهراً جاسوسی بوده، هم اقدام علیه امنیت ملی بوده، هم تشویش اذهان عمومی ‌بوده، هم جرائم و مفاسد مالی بوده، هم تلاش برای براندازی نظام بوده وقس‌علی‌هذا. نه اساساً معلوم است که اتهامات مهدی کدام بوده است؛ نه معلوم است که آن اتهامات به استناد کدام شواهد، مستندات، اعترافات متهم، شهادت شهود و سایر ادله محکمه‌پسند بوده است و نه هیچ‌چیز دیگر. همچنین این‌که آیا مهدی این اتهامات را قبول داشته یا نه؛ اساساً چه دفاعی از خود در برابر آن اتهامات کرده است، وکیل وی چه اظهاراتی کرده و چه مدافعاتی ارائه داده است و نه هیچ‌چیز دیگر نیز معلوم نیستبخشی از یادداشت روزنامه قانون ۷ شهریور ۱۳۹۴