Archive for: December 2016

پوتین برای ما رئیس جمهور تعین میکند!

Share Button

آنچه پوتین در برابر انتخاباتهای ریاست جمهوری ایران نشان میدهد فقط کف زدن، هورا کشیدن و نظاره کردن است. کرملین هرگز نمیتواند از خود نوکری وفاتر تر از رژیم خامنه ایی و گزینشهای او برای اجرای منویات خود  در ایران سر کار بیاورد تا به اندازه رژیم ولایی حاکم، کوک نکرده، مهمیز نحورده و پاداش نگرفته، با چنین استقامتی در سَمتِ منافع آن تاخت کند. مگر پوتین مریض است که با دخالت نابجای خود در این موهبت و ودیعه الهی پر منفعت بدون هزینه برای خود دستکاری کند.

روسیه در تمام طول حیات خود هیچ نوکری خوش خدمت تر از رژیم فعلی ایران نداشته است

سایت العربیه گزارشی را بنقل از سایت تابناک، سایت محسن رضایی درج کرده است که در آن گفته میشود که روسیه به ایران اطلاع داده است که یکی از بلند پایگان دستگاه دولت روحانی جاسوس آمریکا است. این گزارش در ادامه می افزاید؛ یک تحلیلگر روسی فردی از جناحی خاص را برای پست ریاست جمهوری پیشنهاد داده است.

سایت العربیه از دیدن این خبر در تابناک سرگیجه گرفته و بدون ذره ایی تعمق در جایگاه و پایگاه سیاسی محسن رضایی در نظام و  به تبعیت آن سایت تابناک، با شعف این خبر را بازتاب داده است.

اولاً اگر کسی با سبک کار KGB و  FSB آشنا باشد میداند که آنها  معمولاً نفوذیهای خود را نه در بین افراد معروف به غربگرایی و یا لیبرال بلکه در بین محافظه کارترین و افراطی ترین بخش و با غلط انداز ترین فیگورها جا میکنند تا هم بتوانند اطلاعات دست اول بهتری کسب کنند و هم با هیاهیوی آی جاسوس! آی جاسوس! در بین جناحهایی که کمترین وابستگی خارجی را دارند، شرافتمند ترین افراد هر رژیمی را زیر ضربه ببرند و جای خود را در سیستم بیشتر باز کنند.

در دوران جنگ سرد، تمام جاسوسهای KGB در افواه به عنوان کمونیست ستیز ترین افراد شناخته میشدند. بیاد دارم در دهه ۵۰ که یک رشته شبکه های KGB در اروپا کشف شد در سوئیس ژنرالی را گرفتنند که دخترش در یک مصاحبه گفت من تعجب میکنم پدرم در خانه همیشه از کمونیستها بد میگفت و یک نفرت باور نکردنی و تقریباً بیمار گونه از آنها داشت! آن ژنرال بجرم جاسوسی خود اعتراف کرد و به ۳۰ سال زندان محکوم شد.

ممکنست باشند کسانی در میهنمان که این خبر و گزارش را جدی بگیرند و فکر کنند جدیست ولی واقعیت قضیه اینست که هیج نیازی نیست که پوتین و دستگاه اطلاعاتی او FSB تلاش کنند که بر انتخابات ریاست جمهوری ایران اثر بگذارند زیرا حکومت ایران بشمول جایگاه ریاست جمهوری و دیگر دستگاههای دیوانی یا نظامی اش در سیاست ضد آمریکایی، از خود پوتین روسی ترند و علت اینهم اینست که بند ناف و مجاری دستگاه تنفسی رژیم ایران با سیاست آمریکا ستیزیِ گره خورده است و در مقایسه با کرملین بسیار در این عرصه زمینگیرتر است و این اتکاء  به آمریکاستیزی که بنیاد آئین رژیم بر آن نهاده شده است، اگر از آمریکا ستیزی دستگاه پوتین چند ده مرتبه جدی تر، عمیق تر و ریشه دارتر نباشد کمتر نیست.

سایت محسن رضایی از یک شگرد کهنه تبلیغاتی برای بازار گرمی خود از یکطرف و نشان دان نوعی تأثیر پذیر بودن انتخاباتهای ایران از سوی دیگر، این خبر را درج کرده است.که هم خود را غیر روس پرست معرفی کند و هم انتخاباتهای ریاست جمهوری ایران را چنان آزاد و تأثیر پذیر معرفی کند که میتواند از رفتار نیروهای خارجی تآثیر خاصی بپذیرد. و این روس پرستی محسن رضایی و منظومه قدرتی که او بدان وابسته است از این ناشی میشود که روسیه یگانه دولت بزرگی است که دربست از سیاست سرکوب و استبداد در ایران حمایت میکند همچنانکه دشمنی این رژیم با آمریکا فقط بخاطر سیاستهای لیبرالیستی و دفاع از حقوق بشر آن کشور است اگر آمریکا در برابر صدور تروریسم و استبداد ایران سکوت کند، بیشک رهبری ایران باسر به طرف او میدود و در برابر آن کرنش هم میکند.

نه پوتین میخواهد و اگر هم بخواهد میتواند  روی روند انتصاب رئیس جمهوری ایران اثر بگذارد و نه انتخابات ایران جز در چهارچوب محدود ادامه استبداد و حاکمیت ولایی و سیاست آمریکا ستیز آن قابل تأثیر پذیری است.

آنچه پوتین در برابر انتخاباتهای ریاست جمهوری ایران نشان میدهد فقط کف زدن، هورا کشیدن و نظاره کردن است. کرملین هرگز نمیتواند از خود نوکری وفاتر تر از رژیم خامنه ایی و گزینشهای او برای اجرای منویاتش در ایران بر سر کار بیاورد تا به اندازه رژیم ولایی حاکم، کوک نکرده، مهمیز نحورده و پاداش نگرفته، با چنین استقامتی در سَمتِ منافع آن کشور تاخت کند. مگر پوتین مریض است تا با دخالت نابجای خود در این موهبت و ودیعه الهی پر منفعت بدون هزینه برای خود دستکاری کند.

از فرصت استفاده کرده کامنت مختصری هم راجع به فرمان شیخ حسن روحانی رئیس جمهور ایران دایر بر اتمی کردن ناوگان تجاری و نفتی مینویسم:

شیخ حسن با ژستی رئیس جمهور مآبانه دستور دادتا ناوگان تجاری ایران اتمی شود.

شیخ حسن میداند که اولاً اتمی کردن سوخت کشتیها در چهار چوب برجام است  که آمریکا هم آنرا بلامانع دانست و بنا بر این شکستن شاخ قول نیست و لذا  او با ژست رئیس جمهور نمایانه خود در واکنش به تصمیم  کنگره آمریکا دایر بر تمدید ده ساله تحریمهای آمریکا میخواهد بگوید واقعاً صاحب تصمیم است.

این ژشت قلابی فقط احمق فرض کردن مردم و پاشیدن خاک بچشم آنهاست. اگر اتمی کردن سوخت کشتی های ایران حرکتی راهبردی و استراتژیک بود شیخ حسن فقط نقش ابلاغ کننده تصمیم بر آنرا داشت نه تصمیم گیرنده آنرا.

 

 

Russia’s Communist Party Turns to Orthodox Church

Share Button

 

 

 

 

 

 

 

 

 

The average age of a party member is now 56, and there are only about 155,000 members, compared to 19.5 million in 1989, although it is still the second largest political party in the country.


episcopalcafe_alt_horizontal

December 12, 2016 / 3 Comments

the Russian Communist Party, wrote in a letter, “We must pursue the removal of church property by any means necessary,” and that “The greater the number of representatives of the reactionary clergy… that we succeed in shooting on this occasion, the better.” However, recently, the Communist Party has turned to the Russian Orthodox church for support, as party members age and die. The average age of a party member is now 56, and there are only about 155,000 members, compared to 19.5 million in 1989, although it is still the second largest political party in the country. Many see the move of the Communist Party to join forces with the Church as a populist measure. Two thirds of the Russian population are part of the Orthodox Church, although not all are devout practitioners. “It is a holy duty of Communists and the Orthodox Church to unite,” Gennady Zyuganov, current chairman of the Communist Party, wrote in 2012, citing “common goals and enemies.” The goals included censorship of “debauchery and violence” in mass media, eradication of Western liberalism and “its conception of human rights,” and limiting sexual education in schools.

Overall, the Church has responded to the party’s overtures politely and positively. “All political forces should be together when it comes to the values of faith, morals, culture and our nation’s unity,” Russian Patriarch Kirill was quoted by the Interfax news agency as saying in 2014. At that time, he awarded Zyuganov the Medal of Honor and Glory, the highest award in the Orthodox Church.

The Communist Party has historically been extremely anti-religion (Marx famously called it the “opiate of the masses”). Under the reign of the party, priests were jailed and killed, and sacred sites and texts desecrated or destroyed. Priests were recruited to be KGB informants against other church members. In 1990, now-patriarch Kirill was accused of being one such informant; the priest responsible for the report was excommunicated and later mysteriously beaten. Nonetheless, as the Communist Party has sought to capitalize on the wave of nostalgia that is sweeping Russia, they have, out of necessity, changed their position on the church. Seeking to appeal to Russian nationalism and imperialism, the party has had to unite with the Church that is synonymous with these things in the perception of many.

ساختار شناسی نظام جمهوری اسلامی: نتیجه گیری راهبردی

Share Button

پس این دولت رسمی حذف شدنی نیست ولی این دولت، بلحاظ فُرمال و قانونی از سوی مردم انتخاب میشود. و با هر انتخاباتی مردم سعی میکنند بیشتر حق خود را از بابت رأیی که میدهند مطالبه کرده و آن مهره هایی را که به مرکز ثقل کل نظام دور تر و به دولت پنهان ناوابسته تر و از آن مستقل ترند را انتخاب کنند. درنتیجه هر انتخاباتی برای رژیم و دولت پنهان یک زورآزمایی با مردم است. در اینجاست که از تضاد بین دولت پنهان با دولت علنی به تضاد کُل نظام با نفس هرگونه انتخابات بهر شکلی حتی مهندسی شده ترینش میرسیم. بنا بر این ایستادن و مبارزه برای صحت و انجام انتخاباتها عمده ترین عرصه پیکار سیاسی در میهن ماست.

297_janus

فقط دقت و ژرفخوانی خواننده است که میتواند کاستی نوشتاری و ادبیاتی مرا جبران کند

از آغاز استقرار این نظام، بموازت رو شدن ماهیت و چهره استبدادی آن، مخالفت با آن به اشکال مختلف و از مواضع مختلف نیز آغاز گردید. در اینجا بحث روی درست یا نادرست بودن شیوه های مبارزه نیست، آنچه مطرح است اینست که تمام مدعیان نظام چه آنها که مانند مجاهدین و فرقان علیه رژیم دست به اسلحه بردند و چه آنها که به زیر زمین خزیدندو به افشاگری و انتقاد پرداختند و چه آنها که در داخل ساختار حکومت برای تغیر آن مبارزه کردند هیچکدام تحلیلی از دینامیسم، نیروهای محرکه و تضادهایی که تعین کننده این دینامیسم و نیروهای محرکه بودند نداشتند و هنوز هم ندارند. بطور مثال ده ها سازمان یا حزب مدافع دموکراسی با عناوین مختلف، طی این دوران تشکیل گردید و دموکراسی خواهی به مطالبه حامیان سابق و ریزش کردگان از نظام تبدیل گردید بدون اینکه حتی یکی از اینها توجهی به ارتباط بین این دموکراسی خواهی خود و فرایندهای عینی شکل دهنده به نیروهای دموکراسی خواه و  ضددموکراسی داشته باشند. انتخاباتها تحریم شد تا از رژیم سلب مشروعیت شود درحالیکه در همه انتخاباتهای انجام شده طی این ۳۸ سال میزان مشارکت  مردم حداقل بیش از ۶۰% بوده است که درصدی مشابه انتخاباتها در دموکراسی های دنیاست. هرگز کسی از خود نپرسید مگر برای دهها میلیون توده بیسواد، کم سواد سازمان نیافته، اسیر عادات روزمرگی زندگی و فاقد شعور طبقاتی و اجتماعی  اساساً بود و نبود دموکراسی یا اعدامهای فله ای و بستن فله ایی مطبوعات مسئله است؟ کسی از خود نپرسید اگر دموکراسی خواست مشترکِ همان طبقه متوسط جامعه است؛ چرا باید برای این دموکراسی خواهیِ یک طبقه اجتماعی یا یک ملت، صدها سازمان، گروه و انجمن سیاسی درست شود که علیرغم همپوشی همه اشان روی خواست دموکراسی، هیچکدام نه تنها همدیگر را قبول ندارند بلکه ضدیتشان بین خودشان بیش از ضدیت آنها با رژیم است.

بهر صورت عدم یک کارپایه راهبردی که ساختار رژیم را بطور عینی و اسلوبی و بدور از ذهنگراییهای احساساتی توضیح دهد عامل اساسی این نقصان و رشدنایافتگی سیاسی است که مانع شکلگیری یک گفتمان تحول دموکراتیک در میهن ما گردیده است. فقدان یک گفتمان راهبردی مورد اجماع که به وفاق نیروهای سیاسی همسو بیانجامد، به حرکتهای بُرداری متضاد از سوی مخالفین رژیم انجامیده که میدان را برای ستون پنجم  رژیم در درون منتقدین باز کرده است.

ستون پنجم رژیم با ایجاد اغتشاش و اخلال در فرایند شکلگیری یک گفتمان راهبردی تحول، در عین حال از شکلگیری ارگانی که مظهر و نماینده چنان گفتمانی بصورت رهبریت جنبش ملی (نه الزاماً رهبر) باشد جلوگیری کرده است. امری که پیش شرط ضرور هر تحولی در هر دوره و در هر جامعه ایی میباشد.

رژیم و سرویسهای ستون پنجمی و اطلاعی آن با استفاده حداکثر از عدم شفافیت دنیای مجازی و فضای اینترنتی، اپوزیسیون را اتمیزه، منفعل، بی خاصیت کرده است و حتی در مواقعی بخشهایی از آنرا به ذخیره میدانی خود تبدیل کرده و آنها را علیه اپوزیسیون عقلانی بخدمت خود گرفته است. مجموعه اپوزیسیون سیاسی رژیم از هزاران ژنرال ستادی تشکیل گردیده که هیچ یک حتی یک پیاده نظام  و سرباز جنگی در میدان پیکار ندارند.

بنظر من در درجه اول همه این کاستیهای پیش گفته شده و بسیاری ناگفته را باید در عدم شناخت یا شناخت ناقض ساختار قدرت در کشور دانست. البته این بدین معنا نیست که اگر ساختار رژیم و ماهیت دوگانه آن شناخته شود مسئله فرایافتی یک گفتمان تحول دموکراتیک ملی (جامع و مانع)، دیگر حل شده است. حل شدن این مسئله بطور درهم بافته در فرایندی واحد به شکل گیری ارگانها یا ایجنت هایی منجر میشود که چنین گفتمانی را مطرح کرده و برای ترویج و تعمیق آن میارزه میکنند. در چنین فرایندی نه تنها گفتمان تحول دموکراتیک ملی شکل میگیرد بلکه ایجنت یا کارگزار آنهم بصورت رهبریت سیاسی جنبش تحوول طلبی قوام میگیرد.

از نظر من ماهیت دوگانه ساختار قدرت سیاسی، گرانیگاه یا نقطه کانونی تضاد درونی نظام است، که سوخت رسان موتور اصلی مبارزه مردم برای مطالباتشان میباشد و دیگر تضادها و انگیزشهای مبارزاتی مختلف در جامعه از درون آن برمیخیزند.

تحول آینده سیاسی در میهن ما، هر زمان و بهر شکلی که رخ دهد، نه از عرصه فراساختاری مخالفت خوانیهای گروهها و جریانات اپوزیسیونی، نه مستقیماً  بعلت یک بحران اقتصادی عمیق، و نه از ماجراجوئیهای منطقه ایی رژیم که ممکنست فریاد مردم را درآورد بلکه از درون این دوگانگی قدرت بروز میکند.دولت قانونی و انتخابی و دیگر نهاد های انتخابی؛ کانالِ خروجی نیروی بالقوه انفجاری جامعه ما میباشد.

فرضاً اگر قرار باشد ماجراجوئیهای خطر ناک و پر هزینه فرامرزی رژیم یا مبازره اقلیت های قومی برای جدا سری و یا اتفاقات تکان دهنده دیگر موجب بروز یک بحرانی شوند که مردم را علیه رژیم به میدان بکشانند، این بمیدان آمدن مردم، خود را از درون این قدرت دوگانه و بسترهای زیر سازی شده آن بروز خواهد داد. دوگانگی انفجاری ساختار قدرت را میتوان به مرکز مختصات(epicenter) یک آتشفشان تلقی کرد که شکاف ژئومتریک و دهانه آتش فشان بعلت ساخت ژئو متریک منطقه، معبر طبیعی خروجی و بروز آن است. با هیج دستگاه حفاری نمیتوان مسیر خروجی آتش فشان را تعین کرد. دولت، مجلس و دیگر ارگانهای انتخابی کانالهای طبیعی خروجی آن آتش فشانی هستندکه در میهن ما درحال نیرو گرفتن میباشند.

در دو شماره قبلی بطور مفصل به توضیح این دوگانگی ساختار قدرت پرداختم. و نوشتم که این مسئله چندان ناشناخته نیست ولی عیب کار اینست که آن منتقدینی که این مسئله را مطرح میکنند فقط تا همینجا میآیند و انتقاد خود را متوجه نفس همین دوگانگی میکنند. انتقاد آنها اینست که ارگانهای انتسابی و غیر انتخابی، قدرتی بمراتب بیش از ارگانهای انتخابی دارند و نمی گذارند ارگانهای انتخابی حتی در همان سطح محدود که در قانون اساسی بدانها حق داده شده است، بموازات مسئولیتی که برعهده آنهاست از اختیارات قانونی متناسب برخوردار باشند.

ایراد آنها اینست که مثلاً شورای نگهبان چنین کرد و چنان، سپاه در کار دولت دخالت میکند و … . این منتقدان از این فرا تر نمیروند تا بگویند بالاخره این طناب کشی که دینامیک هم هست، نمیتواند تا ابد ادامه یابد، پس در فرایند تکامل و رشد خود، بکجا خواهد آنجامید؟

واقعیت اینست که تضاد بین دولت پنهان، نهادهای انتسابی یا غیر انتخابی، و دولت قانونی و رسمی یک تضاد رشد یابنده و انفجاری شونده است. رشدِ این تضاد از آنجا ناشی میشود که جنگ این دو دولت بر سر منابعی است که محدود و حتی بدلیل انباشت مسائل مملکتی، کاهنده است، با نیازهایی که هر روزه از هردو سو برای هر دو طرف افزایش میابد.

در نظر بگیریم که نظام به دولت رسمی؛ برای تابلوی بین المللی خود برای حضور در مجامع بین المللی، برای مدیریت روابط خارجی از دیپلماتیک گرفته تا تجاری و حتی نظامی نیاز دارد. این؛ همین دولت انتخابی است که مالیات میگیرد و آن مالیات و دیگر درآمدها را در کشور هزینه میکند تا به مردم خدمات مورد نیازشان را بدهد، از جاده سازی تا بیمارستان و دبیرستان سازی و…  این وظائف، وظائفی نیستند که دولت پنهان بخواهد یا بتواند برای ارائه آنها خود به صحنه بیاید چون در آنصورت، خود به دولت رسمی و مسئول تبدیل میشود، آن دولت پنهان نمیتواند دولت قانونی و برآمده از انتخابات را(ولو انتخابات قلابی) کاملاً و برای همیشه منحل کند و مانند سلاطین هزار سال پیش با امریه همه امور را مدیریت کند.

پس این دولت رسمی حذف شدنی نیست از طرفی این دولت، بلحاظ فرمال و قانونی از سوی مردم انتخاب میشود. و با هر انتخاباتی مردم سعی میکنند بیشتر حق خود را از بابت رأیی که میدهند مطالبه کرده و آن مهره هایی را که به مرکز ثقل کل نظام دور تر و به دولت پنهان ناوابسته تر و از آن مستقل ترند را انتخاب کنند. درنتیجه هر انتخاباتی برای رژیم و دولت پنهان یک زورآزمایی با مردم است. در اینجاست که از تضاد بین دولت پنهان با دولت علنی به تضاد کُل نظام با نفس هرگونه انتخابات بهر شکلی حتی مهندسی شده ترینش میرسیم. بنا بر این ایستادن و مبارزه برای صحت و انجام انتخاباتها و نهادینه کردن انتخابات عمده ترین عرصه پیکار سیاسی در میهن ماست.

باستثنای موارد معددی مانند انتخابات ۸۸، رژیم تا کنون توانسته است با مهندسی و مدیریت انتخاباتها یک جوری از این تضاد عبور کند بدون اینکه کاملاً با صاحبان اصلی آراء یعنی ملت سرشاخ شود. ولی این مدیریتها و مهندسی گریها تا ابد نمیتوانند ادامه یابند.

نظام و دولت پنهان در حالی که برای ارائه سرویس و خدمات به مردم و مدیریت سیاسی مملکت به دولت رسمی و فرمال نیاز دارند ولی بعلت پروار شدن دائمی دولت پنهان و افزایش اشتهای قدرت طلبی اش، سران نظام مجبورند و میخواهند امکانات و اختیارات این دولت علنی را که به مردم پاسخگو است بیشترو بیشتر به آن دولت پنهان منتقل کنند و فقط مسئولیتها را بر گرده این دولت رسمی بجا بگذارند.

فرضاً هزینه های مداخلات سپاه در خارج از کشور زیاد میشوند، این هزینه ها بطور مستقیم و غیر مستقیم باید از منابعی تأمین شوند که آن منابع صندوق مشترک نظام و بیت المال ملت است. در حقیقت در زیر پوست این نظام، یک هیولای سیری ناپذیری قرار گرفته است که چون کمترین مسئولیت مستقیمی برای اداره کشور ندارد بی مهابا  هم چپاول و هم هزینه سازی میکند و بر حجم بدنه خود می افزاید. بسیج را از ۲۰ به ۲۵ میلیون میرساند و هزینه آنرا از منابع دولتی طلب میکند و بسیجیان تمام وقت را در بیمه کارگران بحساب ذخیره بیمه آنها شریک میکند. وقتی بیمه کارگری با تنگنا روبرو میشود، بیمه گذاران دولت را میشناسند نه شورای نگهبان، رهبر و یا سپاه و قوه قضائیه را. اگر تأخیر پرداختهای حقوقی و مستمریها پیش آید مردم دولت را میشناسند، اگر مدرسه یا حتی مسجد میخواهنداز دولت انتظار آنرا دارند و… .

بر چنین زمینه ای اگر درآمد و منابع کشور نامحدود بود اشکال عمده اجتماعی یا سیاسی، جز نارضایتی طبقه متوسط سیاسی فرهنگی و متوسط دموکراسی خواه جامعه از آن هیولای پنهان در نظام، بوجود نمی آمد ولی واقعیت اینست که جامعه ما مانند دیگر جوامع دنیا رو به رُشد است (اگر چه نه از نظر اقتصادی) و شتاب رشد و توسعه جهان هم این رشد را به کشور تحمیل میکند و بموازات آن رشد، انتظار ایجاد میگردد. ولی تقسیم نظام به دولتی بی اختیار ودر عین حال مسئول و پاسخگو در برابر هیولای سیری ناپذیر دولت پنهان و غیر مسئول در سوی دیگر، فرایندی نیست که سرانجام آن به تصادم جدی بین این دو شریک متخاصم قدرت نیانجامد.

زمان و شکل این تصادم به مبارزه مردم، فشار آنان به دولت و مجلسی که خود انتخاب کرده اند برای ایستادگی در برابر ارگانهای دولت فراقانونی پنهان بستگی دارد.

تضاد بین دولت پنهان و دولت رسمی از طریق انتصابات انتخاباتی نما و غلبه کامل دولت پنهان بر دولت رسمی هم ابداً  قابل حل نیست ولو اینکه رهبر بجای کسی مثل روحانی یا احمدی، آقازاده خود، مجتبی را به پست ریاست جمهوری برگمارد. این تضاد ساختاری است که بنوبه خود منجر به تضاد بین آیجنت ها(کارگزاران)ی دو بخش حاکمیت میشود.

رئیس جمهور هرکس باشد بعنوان کارگزار بخش رسمی حاکمیت سرانجام مجبور خواهد شد در برابر بخش فراقانونی حاکمیت و در رأس آن خود رهبر و دیگر ارگانهای غیر انتخابی و فرقانونی بایستد. تضاد عینی و رشد یابنده بین این دو بخش قانونی و فراقانونی نظام با قوم خویش بازی و مغازله و حتی همخوابگی سیاسی آنها با هم حل نمی شود.

دریکسو، در پایه بنیادین این تضاد، مردمی قرار دارند که با گذشت زمان مطالباتشان بیشتر میشود و از دولت انتظار دارند تا نماینده و مدافع آنان باشد و در سوی دیگر میلیونها نفری هستند که سر در سفره رنگین رانت حکومتی دارند و مدافع دولت پنهان میباشند. این دو بستر و نیروی پایه ایی، در همزیستی ستیز آفرین خود، دینامیسمی ایجاد میکنند که مستقل از آیجنت های آنهاست. نه این بخش را رئیس جمهور بعنوان دولت مردم و رسمی میتواند مهار کند و نه آن بخش را رهبر و شورای نگهبان و.. بعنوان کارگزاران عمده دولت پنهان.

بر زمینه تضاد بین نیازهای رشد یابنده مردم و جامعه که با وضع بحرانی مملکت سرانجام در نقطه ایی انفجاری خواهد شد، تضاد بین دولت قانونی، صرفنظر از اینکه چه کسی عهده دار آن باشد، و دولت پنهان تشدید خواهد شد و بمرحله آشتی ناپذیر و تصادم خواهد رسید. و تبعاً در فرایند رشد این تضاد که در یکسوی آن مردم قراردارند که، از مجرای دولت و فشار مطالباتی بدان؛  به مجلس، به انجمن شهرها و ایالات و به همین انجمنهای کنترل شده صنفی موجود، میخواهند به مطالبات خود برسند.

در چنین فرایندی آن چهره ها و سازمانهایی به صحنه خواهند آمد و قدرت مردمی خواهند یافت که در این میدان و در این فرایند در صحنه های مبارزات انتخاباتی با مردم بوده باشند و هستند.

این تصور که مبارزه مردم ایران برای دموکراسی و تحولات دموکراتیک سیاسی، غیر از مجرای ارگانهای انتخاباتی پیش گفته مجرای دیگری بیابد، تصوری از پایه باطل است. البته ممکنست تحت شرایطی، بحران بین اقلیت های قومی و رژیم مرکزی به بحران اصلی مملکت تبدیل شود ولی از درون چنان بحرانی بجز یک ویرانگری مهیب که مملکت را نابود خواهد ساخت چیز دیگری بوجود نخواهد آمد.

در متن این تضاد اصلی توضیح داده شده نظام، وظیفه اصلی دلسوزان مملکت دفاع از حقوق مردم  از مجرای نهاد ها و ارگانهای انتخابی و تحکیم و تقویت آن نهادها در برابر ارگانهای انتسابی و فرا قانونی است.

این یک تمایل و آرزو نیست بلکه یک فرایند عینی است که در سیر تکاملی خود به جدایی بیشتر، تصادم بیشتر  و سرانجام رویارویی حذفی بین دولت قانونی و دولت پنهان منجر خواهد شد. دولت پنهان نمیتواند دولت رسمی را حذف کند چونکه بصورت نمای ساختمانی نظام بدان نیاز دارد همانطور که بدن یک موجود زنده یا گیاه به پوست و ارگانهای خارجی نیاز دارند.

ولی این دولت رسمی و قانونی میتواند در صورت بسیج مردم و حمایت آنان دولت پنهان را حذف کند بدون اینکه از جراحی و حذف این غده سرطان سیاسی و ساختاری عارضه ایی منفی ایجاد گردد.

وقتی از تشدید تضاد بین دولت رسمی و پنهان صحبت میکنیم باید به سرشت دینامیک و تأثیرات متقابل درونی(interactions) این ساختار دوگانه توجه داشته باشم. ساده ترین نکته در این زمینه ریزش قاعده اجتماعی و سیاسی دولت پنهان بعلت تشدید بحران در کشور، بیداری نسلهای جدید و تحولات منطقه ایی و جهانی است.

چند روز پیش روحانی گفت ما در مذاکرات منتهی به برجام قدمی بدون تأئید رهبر برنداشتیم و در تمام مراحل با رهبر مشورت داشتیم و تأئید میگرفتیم. اگر این حرفهای روحانی را با مخالفت خوانیهای ضمنی و علنی خامنه ایی و با موضعگیریهای ضد برجامی ارگانهای گوش بفرمان و نمایندگان دولت پنهان در نظر بگیریم فقط به این نتیجه میرسیم که تضاد بین دولت پنهان و رسمی، نمودی از یک تضاد بنیادی و ذاتی تر است که از درون بافت عامل ارثی رژیم برمیخیزد و یک مرزبندی هندسی یا مکانیکی بین این ارگان و آن ارگان نیست. شخصیت متضاد رهبر و برخورد دوگانه او با مسائل نیز بازتاب این تضاد درونی نظام است که نهایتاً ببارآورنده آن نیروی سیاسی و اجتماعی خواهد بود که کل سپهر قدرت را در کشور زیرو رو کند.

در رابطه با ذاتیت این تضاد باید دوگانگی دورنی هر دو دولت رسمی و پنهان را نیز در نظر بگیریم. بدنه اصلی دولت علنی عمدتاً از آن بخش از نیروی انسانی جامعه تشکیل شده است که کمترین وابستگی را به رژیم و بدنه پنهان آن دارند و از این رو، بالقوه نیروئی هستند در برابر رژیم  هرچند در داخل آن.

بخش کمی از هرم قدرت دولت رسمی مهره گوش بفرمان طرف مقابل میباشد. وظیفه این بخش تحمیل شده به دولت رسمی  اعمال نفوذ و دیکته کردن سیاستهای دولت پنهان به دولت رسمی است. از اینرو در تعین ماهیت رژیم، تمرکز روی این بخش وابسته به دولت پنهان در دولت رسمی و بزرگنمایی آن درست نیست زیرا این بخش کوچک یک زائده حذف شدنی است که برای حذف آن باید و کم تأثیر شدنش کوشید. هدف از این کوشش به قدرت رساندن دولتمردانی است که تعهد نخست آنها به انتخاب کنندگانشان است نه قدرتهای فوق قانونی.

در مقابل، در آن دولت پنهان هم بعلت نیازهای علمی، فنی و فرهنگی اش، نیروهایی هستند که طبیعاً بالقوه همجنس دولت پنهان نیستند و نمیتوانند باشند و برای دولت غیررسمی حذف آنها به آسانی ممکن نیست زیرا که این دولت پنهان بدلیل سترون بودنش مجبور به عاریه گیری نیروهای ناهمجنس خویش میباشد و هرگز نمیتواند احتیاجات علمی و فنی خود را با اتکاء به نیروهای همجنس خود برطرف کند.

یک نکته ظریف در این رابطه اینست که اتکای دولت پنهان با گذشت زمان به نیروهای تکنوکرات و مستقلی که با آن همجنس نیستند بیشتر میشود در حالیکه با ارتقاء معیارهای فن سالارانه در دولت رسمی امکان حضور مهره های سیاسی عقیدتی وابسته به دولت پنهان در آن دشوار تر میگردد. یعنی دو روند معکوس در این دو دولت. پس نتیجه این میشود که دوگانگی تنها در کل ساختار نظام نیست بلکه در درون زیر مجموعه های آنهم این دو گانگی هست.

یک نکته مهم دیگر اینکه، دو گانگی درونی این دو دولت سیال است و با گذشت زمان و رشد بحران مشرعیت رژیم، مرزهای آن تغیر یافته و موازنه آن دو از نظر عینی بسود دولت رسمی دائماً تغیر میابد.

فقط در بستر  تضادهای پیش گفته است که موج نارضایتی مردم  بروز کزده به جنبش اعتراضی تبدیل میشود و در چنین موجی گفتمان تحول دموکراتیک و کارگزاران و عاملان آن بصورت رهبریت سیاسی شکل میگرند. خارج از چنین بستری، هر تلاشی بیهوده است.

منتقدین رژیم با شناخت این ساختار و تضادهای نیرو آفرین آن، باید انرژی خود را روی تقویت دولت برآمده از انتخابات در برابر دولت فراقانونی و مجلس در برابر شورای نگهبان که بیشترین آژانسهای آنان: سپاه، دستگاه قضائی، بیت رهبری و رهبر، بنیادهای مختلفِ خارج از نظارت دولت، ستاد نماز جمعه و امامان جماعت، شورای نگهبان، تشخیص مصلحت (که البته فقط مترسک است)، بسیج و.. بگذارند.

این حرف به هیچوجه بمعنای حمایت کور و مطلق از دولت و مجلس نیست بلکه باید دانست که این دولت تحت شرایط ضعف سازمانی و انفعال پایگاه اجتماعیش بیشتر مطیع رهبر و دولت پنهان است و ملاحظه آنها را دارد تا آنها که آنرا انتخاب کرده اند. ولی این بهیچوجه بمعنی این نیست که این وضع همیشه این چنین خواهد ماند. تغیر رابطه این معادله و بیدار کردن اینرسی و نیروی جنبشی مقاومت مردم در برابر دولت پنهان وظیفه نیروهای سیاسی تحول طلب است.

این بیدار سازی نیروهای سازنده اجتماعی از طریق حمایت مشروط و انتقادی از دولت قانونی ممکنست و راه آن مشارکت فعال در انتخاباتها و موازی با آن، انتقاد از ضعف و کوتاهی ارگانهای انتخاباتی است.

اینست وظیفه اصلی سیاسی نیروهای تحول طلب. مشارکتی انتقادی که بیش از پیش مردم را بیدار تر میکند تا به ازای مشارکتشان خواستهایشان را مطالبه کنند.

در  این فرایند پیشروی گام بگام است که مردم به آن درجه از آگاهی، سازمانیافتگی و جسارت میرسند که کلیت نظام و دولت پنهان آنرا بزیر کشند. ترسیم خطوط دقیق مسیر پیش روی در این فرایند غیر ممکنست ولی حرکت در این راه گام بگام بما خواهد گفت در هر مرحله چه باید بکنیم. مهم اینست که ما از این استراتژی راهبردی منحرف نشویم!

 

Arab backers seen as not yet ready to give up on Syrian rebels

Share Button

But while the rebels no longer appear to have any path to victory, analysts in the region say the wealthy Gulf monarchies are not ready to give up on them. They could continue to fund and arm a guerrilla insurgency based in rural areas, even if the rebels no longer administer major cities and towns.

Reuters

Fri Dec 9, 2016 | 9:37am EST

Gulf Arab states that have funded and armed the rebels fighting against Syrian President Bashar al-Assad are not yet ready to give up on aiding the insurgency, even as the rebels seem headed for defeat.

The past two weeks have seen rebels driven from most of the territory they held in Aleppo, once Syria’s largest city, the eastern half of which had been in their hands since 2012. Defeat there would cost them their last major urban bastion.

The insurgents have also lost important territory in the suburbs of Damascus and elsewhere in recent months, with Assad now appearing closer to victory than at any point since protests against him evolved into an armed uprising five years ago.

That has plunged the Sunni Muslim Arab rulers into doubt and introspection, after years of calling for Assad’s overthrow and backing the rebels against him in a war that has killed hundreds of thousands of people.

For much of the conflict, countries like Saudi Arabia and Qatar have been providing arms and funds to insurgents vetted as “moderate” by Western intelligence agencies, through a coordination center in Turkey.

They have also offered diplomatic support to opposition groups that consider themselves an alternative government in waiting, and encouraged them to refuse any final settlement that fails to remove Assad from power.

But while the rebels no longer appear to have any path to victory, analysts in the region say the wealthy Gulf monarchies are not ready to give up on them. They could continue to fund and arm a guerrilla insurgency based in rural areas, even if the rebels no longer administer major cities and towns.

“I believe the Gulf states will continue to support the opposition. They will not stop now,” said writer and researcher Khaled al-Dakheel.

The Gulf states consider Assad’s sponsor Iran to be their arch enemy, are also fighting a war in Yemen against a Shi’ite movement they say is backed by Tehran, and have an interest in perpetuating the Syrian war even if victory is beyond reach.

According to Dakheel, the Gulf rulers are hoping for a boost from Washington with the looming change in U.S. presidential administration. They believe outgoing President Barack Obama was too reluctant to commit military force to confronting Assad and too soft on Iran more generally, and hope for a tougher line from Donald Trump.

So far, Trump has given mixed signals about his plans for the Middle East, promising on the one hand to take a harder line against Iran, but on the other hand suggesting he favors Russia’s support for Iran’s ally Assad.

Gulf states “will look at the position of the new administration. That position is still vague and presented a confused picture. How can you take a hardline stance and do not mind Assad staying (in power)?” Dakheel said.

WAITING ON TRUMP

Saud Humaid Assubayii, security affairs committee chairman at Saudi Arabia’s Shura Council, an appointed advisory body, told Reuters he too expected Gulf Arab officials would wait to see what stance Trump will take on Syria.

Gulf states believe that a stronger line from Obama would have produced a different outcome, he said. Obama threatened to take military action against Assad’s government to punish it for using chemical weapons in 2013, but then canceled the strikes at the last minute after a Russian-brokered deal under which Assad agreed to give up his poison gas arsenal.

“The U.S. has its own weight…. America is an important factor,” Assubayii said, speaking in a personal capacity. “Of course, if Obama had stood up to his promises, things would have been changed and worked out differently.”

A Gulf diplomat based in Qatar, who spoke on condition he not be identified, said the Arab states were setting their policy first and foremost in response to Tehran.

“Iran’s behavior is dictating Gulf actions and plans. If Iran is more cooperative that will ease worries and slow military escalation in the Gulf,” he said. “But if Iran continues to intervene then Arab countries will speed up military efforts to block Iran.”

The likelihood of defeat means Arab governments will be casting around for blame. Some analysts say division among the Arab states has helped reduce the effectiveness of the rebel fighters.

Saudi Arabia and Qatar at times supported rival rebel groups. Egypt, the most populous Arab country, has even appeared to switch sides in recent months, providing public support for Assad, to the outrage of Riyadh which has provided billions of dollars in aid to Cairo.

“There wasn’t a unified international position. Each country had its own interests and they supported different groups,” said Ebtesam Al Ketbi, head of the Emirates Policy Center think tank.

“The lack of a unified vision weakened the Gulf role. This, of course in addition to the procrastination of the Obama administration,” she added.

(Additional reporting by Nick Tattersall, Tom Finn, Maha El Dahan and Tulay Karadeniz, Editing by William Maclean and Peter Graff)

در خیانتِ روشنفکران (۲)

Share Button

شناخته‌شده‌ترین روشنفکر ایرانی متأثر از سارتر و فانون فرانسوی، علی شریعتی است، روشنفکری انقلابی و اسلامی که با شکل‌گیری نهضت آزادی در ۱۳۴۱ به فرانسه می‌رود و به نظریه‌پردازیِ انقلاب و چگونگیِ تربیت کادرهایِ آن می‌پردازد. +کامنت من در زیر

تایمز اسرائیل

یکشنبه ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۶

روشنفکر یا intellectuel، از دیدگاه واژگانی، تاریخی و جامعه‌شناختی، مفهومی است که از تاریخ اندیشه‌ اجتماعیِ فرانسه به دیگر فرهنگ‌ها و نیز به ایران آمده است. خاستگاه اجتماعی آن به اواخر قرن نوزده میلادی و ماجرای دریفوس بازمی‌گردد. دریفوس یک افسر یهودی‌الاصل ارتش فرانسه بود که در ۱۸۹۴ و در پی یکی از تأثیرگذارترین موارد تاریخیِ توطئه قضایی، به اتهام ناروایِ جاسوسی برای امپراتوریِ آلمان بازداشت و محکوم شد. ماجرای دریفوس در تاریخ مدرن نه تنها به پارادآیم یا لگویِ بارز raison d’État معروف شده است، که با دیگر عناصر تشکیل‌دهنده بستر اجتماعیِ مفهوم روشنفکر نیز در ارتباطی تنگاتنگ قرار دارد، به صورتی که به نمونه مثال‌زدنی این مفاهیم تبدیل شده‌ است: افکار عمومی، دوقطبی شدن افکار، تأثیر شگرف رسانه‌ها در شکل‌گیری این افکار و درنتیجه نقش روشنفکران در شکل دادن به آن

در فضایی آکنده از ناسیونالیزم و یهودستیزی در پی شکست فرانسه در ۱۸۷۱ و جدا شدن دو استان شرقی این کشور و الحاق آن به امپراتوریِ نوپای آلمان، جامعه فرانسوی و افکار عمومیِ آن در له یا علیه دریفوس کاملاً دوقطبی می‌شود. در جریان محاکمه دریفوس، مطبوعاتِ ضدّدریفوسیِ فرانسه از “توطئه یهودیان” علیه جمهوری فرانسه نوشته و خواستار اعدام “افسر خائن” می‌شوند. در این میان، اِمیل زولآ، نویسنده و روشنفکر شهیر فرانسوی، در دفاع از دریفوس مقاله‌ای می‌نویسد تحت عنوان “من محکوم می‌کنم”. بدین ترتیب، ماجرایِ دریفوس تبدیل می‌شود به یک درآم اجتماعی و سیاسی ملتهب‌کننده افکار، با یک پس‌زمینه قوی “توطئه”، که تمامی عوامل شکل‌گیری مفهوم مدرن “روشنفکر” و روشنفکری را می‌توان در آن پیدا کرد. جالب اینجاست که همین ماجرا می‌رفت تا پس‌زمینه شکل‌گیریِ یک جریانِ روشنفکریِ مهم تاریخیِ دیگر را نیز فراهم آورد.

داستان از این قرار است که دادگاه دریفوس چنان پژواکی در سطح اروپا پیدا کرد که روزنامه‌نگران از چهار گوشه قاره برای پوشش دادن به آن راهیِ پاریس می‌شدند. یکی از این مخبران مطبوعاتی، تئودور هرتسل، روزنامه‌نگار یهودی‌الاصل و گزارشگر نشریه اتریشی Neue freie Press در پاریس بود. شدّتِ احساساتِ یهودستیزی در جریان این دادگاه چنان تأثیری بر هرتسل گذاشت که وی را بر آن داشت تا در راستایِ واقعیت بخشیدن به آرزوی دیرینه یهودیان دست‌به‌کار شود. نتیجه تلاش وی کتابی شد تحت عنوان “کشور یهود”، رساله‌ای که می‌رفت تا از دل نوزایشِ فرهنگی و زبانیِ یهود، به شکل‌گیریِ جنبشِ صیونیزم سیاسی در عصر جدید بیانجامد.

بنابراین روشنفکر مفهومی است معاصر که از دل یک بحران اجتماعی برخاسته و معادل کلاسیک آن الگوی یونانی فیلسوف است در اعصار گذشته. و چون بستر تاریخی آن در عصر جدید، جامعه فرانسوی است، تعجبی نیز ندارد که برجسته‌ترین و تأثیرگذارترین روشنفکران در قرن بیستم از دل همین جامعه برآمده باشند. در میان اینها می‌توان به چهره‌هایی چون ریمون آرون، ژان‌پُل سارتر و آلبر کامو، برای نمونه اشاره کرد. از میان این سه، تأثیرگذارترین روشنفکر فرانسوی در میان روشنفکران ایرانیِ نسل انقلاب، بدون تردید سارتر می‌باشد. در گرماگرم جنگ الجزایر، سارتر در پیشگفتاری که بر “دوزخیانِ زمین”، کتاب معروف فرانتس فانون، روشنفکر ضدّاستعماری، می‌نگارد، فرازی می‌آورد که از آن روز تا بحال بارها از وی نقل و تفسیر شده است: “باید کُشت! ازپادرآوردن یک اروپایی مثل این است که با یک سنگ دو نشان بزنیم [و همزمان] هم یک ظالم و هم یک مظلوم را از میان ببریم: می‌ماند یک جسد و یک آزاده، یا همان بازمآنده!”

شناخته‌شده‌ترین روشنفکر ایرانی متأثر از سارتر و فانون فرانسوی، علی شریعتی است، روشنفکری انقلابی و اسلامی که با شکل‌گیری نهضت آزادی در ۱۳۴۱ به فرانسه می‌رود و به نظریه‌پردازیِ انقلاب و چگونگیِ تربیت کادرهایِ آن می‌پردازد. نهضت آزادی که پابه‌پای خمینی با اصلاحات شاه مخالفت کرد و در جریان ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ به حمایت تمام‌قد از رهبر آینده انقلاب اسلامی برخاست، دربرگیرنده تأثیرگذارترین جریان روشنفکریِ مذهبی در ایران معاصر بشمار می‌رود: مهدی بازرگان، یدالله سحابی و سیدمحمود طالقانی، مؤسسین داخلی آن و چهره هایی چون احمد صدر حاج سید جوادی، و عزت‌الله سحابی از نخستین اعضای آن، و علی شریعتی، مصطفی چمران، ابراهیم یزدی و صادق قطب‌زاده، پایه‌گذاران آن در خارج از کشور بودند. مهدی بازرگان در میهمانی تاسیس نهضت و در معرفی مرامنامه آن می‌گوید:

“ما مسلمان، ایرانی، تابع قانون اساسی و مصدقی هستیم… دین را از سیاست جدا نمی‌دانیم… آزادی را به عنوان موهبت اولیه الهی و کسب و حفظ آن‌ را از سنن اسلامی و امتیازات تشیّع می‌شناسیم. مسلمانیم باین معنی که به اصول عدالت و مساوات و صمیمیت و سایر وظایف اجتماعی و انسانی، قبل از آنکه انقلاب کبیر فرانسه و منشور ملل متحد اعلام نماید، معتقد بوده‌ایم.”

به عبارت دیگر، بازرگان و همفکران‌اش، پیش از آنکه ایرانی باشند، مسلمان‌ اند. مذهب‌شان سیاسی است. از دیدگاه فلسفی، آزادی را نه ویژگیِ اُنتولوژیک و وجودیِ انسان و برآمده (در شکل و محتوایِ نوین‌اش) از تکوینِ علوم انسانی در عصر مدرن و تجاربِ تاریخیِ آن، که همان حُریّتِ اسلامی و “موهبتی الهی” و پیشامدرن دانسته که ربطی به انقلاب فرانسه و عصر روشنگری و منشور ملل متحد نداشته و از “سنن اسلامی و از امتیازات تشیّع” محسوب می‌شود!

و البته، بازرگان و همفکران‌اش مصدقی اند! در این رابطه، پیام شریعتی از پاریس بتاریخ ۵ ژانویه ۱۹۶۲ به “سردار پیر” خواندنی است. در فرازی از این پیام، “معلم شهید ما” در مدّاحی “سردار پیر” چنین می‌گوید:

“ای سردار پیر… کاش می‌توانستی دیوارهای قلعه‌ای را که در آن زنجیرت کشیده‌اند، بشکافی و بیرون آیی تا به چشم خویش ببینی از بذری که در مزرعه اندیشه‌ها افشانده‌ای، نسلی روئیده است که جز به جهاد نمی‌اندیشد… هر کجا که می‌گذریم، سخن از تو است و پیکار مقدس تو… ما به تو اعلام می‌کنیم بنائی را که پی ریختی می‌سازیم، جهادی را که آغاز کردی به پایان می‌بریم و دیواره‌های استبدادی را که شکافتی فرو می‌ریزیم… به‌پا‌خاسته‌ایم تا … استعماری را که تو مجروح کردی، بمیرانیم…”

ناگفته پیدا ست که در ملغمه بی‌قائده مطلق‌هایِ متنافیِ شریعتی، از دعویِ حقوقیِ دولت ایران علیه یک شرکتِ خصوصیِ نفتی و جهاد برای بمیراندن استعمار مجروح، ترکیبِ بی‌سروته و ناهمگونی پدید می‌آید که معلوم نیست هدفِ آن تعدیل امتیاز نفت است یا درافتادن با یک قولِ صنعتی و نظامیِ غربی که از جنگی مهیب پیروز درآمده و درگیر جنگی نه‌چندان سرد با قول استبداد شرقی است! سردرگمیِ مفهومی در خطابه‌هایِ شریعتی در حسینیه ارشاد و به‌طور کلی در افاضاتِ روشنفکرانِ مذهبی در اینجا و آنجا، از قاطی کردن آزادی به معنایِ مدرن کلمه گرفته با حریّت تا مخلوط کردن دادرسیِ حقوقی برای بازبینیِ یک قرارداد از یک سو و جهاد برای به قتل رساندن استعمار از سوی دیگر، نوعی روان‌نژندی به معنای دقیق روان‌شناختی آن است: اختلال شخصیت نوروتیک و هیستریِ ناشی از آن بیانگر انفصال بیمار از دنیایِ پیرامونی است، انفصالی که در حادترین شکل‌اش به انقطاع کامل میان ذهنیّتِ وی و عینیّتِ بیرونی منتهی می‌گردد.

تنها دو سال پس از آنکه بازرگان خود و دیگر روشنفکرانِ اسلامیِ گردآمده در نهضت را “تابع قانون اساسی” مشروطه اعلام می‌کند، نهضت آزادی شاخه‌ای مسلح تحت عنوان گروه سماع (مخفف “سازمان مخصوص اتحاد و عمل”) را پایه‌‌گذاری می‌کند. موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران در رابطه با شکل‌گیریِ این سازمان مخفی و چریکی می‌نویسد:

“پس از سرکوب قیام پانزده خرداد ۱۳۴۲ توسط رژیم پهلوی، فعالان نهضت آزادی در خارج از کشور شیوه مبارزه علیه رژیم را تغییر دادند… بدین ترتیب، تربیت نیروهای نظامی مورد نیاز نهضت در کشورهای الجزایر و مصر مورد بررسی قرار گرفت و پس از مذاکره نمایندگان نهضت آزادی با مقامات این دو کشور، گروهی از داوطلبان، از جمله دکتر چمران در سال ۱۳۴۲، برای طی دوره‌های ویژه نظامی راهی مصر شدند و در اولین جلسه آشنایی آنان موافقتنامه‌ای جهت طی دوره‌های چریکی و نظامی توسط اعضای سماع و دیگر افرادی که این سازمان معرفی می‌نمود به امضا رسید. سماع اولین سازمان مخفی ایرانی بود که برای انجام مبارزه مسلحانه با رژیم پهلوی در صدد فراگیری شیوه جنگ چریکی برآمد و دکتر چمران با نام مستعار جمال در این دوره‌ها شرکت نمود.”

در سال‌های ۵۰ و ۶۰ میلادی، منطقه خاورمیانه مانند دنیا تحت تأثیر اوج‌گیری خطرناک جنگ سرد است و تمامیّت ارضی ایران عمدتاً از دو سو شدیداً تهدید می‌شود: یکی از سوی روسیه شوروی در شمال، و دیگری از سوی اعراب و به ویژه پان‌عربیزم ناصری. پان‌عربیزمی که با قدرت‌یابی افسران کودتاچی و ناسیونال‌سوسیالیستِ عرب در دهه ۵۰ میلادی در مصر، سوریه و عراق به نوک پیکان سیاست عرب تبدیل شده بود. سیاستی که عمدتاً سه هدف را دنبال می‌کرد: “نابودی اسرائیل”؛ ستیز با دولت‌هایِ استعماریِ پیشینِ غربی؛ مبارزه با منافع ایران در منطقه. برای مقابله با این تهدید، شاه ایران سیاستی را در پیش می‌گیرد تحت عنوان ملی‌گرایی مثبت و مبتنی بر دو محور: رشد اقتصادی و رفاه اجتماعی در داخل؛ و مقابله با تهدیدهای خارجی فوق‌الذکر در خارج از مرزهای ایران در چارچوب همکاری راهبردی با ایالات متحده آمریکا. همزمان، دستگاه‌های اطلاعاتی ایران و اسرائیل همکاری‌های خود را در قالب مبارزه با تهدیدهای مشترک آغاز می‌کنند.

عبدالناصر در آن زمان سرسخت‌ترین “رئیس” عرب در ستیز با منافع ملی ایران بود، تا جایی که بخش بزرگی از تلاش‌هایِ دستگاه‌هایِ اطلاعاتیِ ایران در شام و در لبنان به خنثی کردن اقداماتِ ایران‌ستیزانه وی اختصاص داشت. در همین چارچوب مبارزه با ناصریزم بود که اداره خاورمیانه دستگاه اطلاعاتی و امنیتیِ ایران در دهه ۶۰ میلادی برنامه‌ای را تحت عنوان “طرح سبز” طراحی کرده و به مرحله اجرا می‌گذارد. مجتبی پاشایی، طراح این برنامه و مدیر اداره فوق در ساواک، هدف “طرح سبز” را این گونه خلاصه کرده بود:

“ما باید تهدید ناصر را در سواحل مدیترانه خنثی کنیم تا مجبور نباشیم روزی این کار را در خاک ایران انجام دهیم.”

در قالبِ همکاری‌هایِ اطلاعاتی و امنیتیِ ایران و اسرائیل، اسرائیلی‌ها همواره توجه مخاطبین ایرانی خود را به این نکته جلب می‌کردند که تهدید اصلی از “عمق عرب به پهنای ۱۵۰ کیلومتر در آن سوی مرز” می‌باشد و این نوار ۱۵۰ کیلومتری را باید مدام تحت نظر داشت [جالب اینجاست که خمینی از عتبات و از دل همین “عمق عربی به پهنای ۱۵۰ کیلومتر” آمد و با قدرت گرفتن او و روشنفکران مذهبی‌اش، اعراب به سرکردگی بعثیون عراقی به ایران یورش آورده و چهار دهه بعد هم مهمترین پایگاه هوایی ایران در اختیار روس‌ها گذارده می‌شود!].
همزمان با اصلاحات شاه و مخالفت خمینی و روشنفکران مذهبی با آن، نهضتِ آزادی و شاخه برون‌مرزیِ آن مسئولیّتِ تعمیقِ شبکه عربیِ تهدید علیه منافع ملی ایران را به‌دوش می‌گیرد. ویدا معزی‌نیا از مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، در راتباط با نقش روشنفکران مذهبی و مصطفی چمران، با اشاره به “هجرت بزرگ” (!) وی از آمریکا به لبنان می‌گوید:

“سماع اولین سازمان مخفی ایرانی بود که برای انجام مبارزه مسلحانه با رژیم پهلوی در صدد فراگیری شیوه جنگ چریکی برآمد و دکتر چمران با نام مستعار جمال در این دوره‌ها شرکت نمود. او اوایل سال ۱۳۴۵ به لبنان رفت و پس از مدتی کوتاه به آمریکا بازگشت و مقدمات هجرت بزرگ خود به لبنان را فراهم آورد. در سال ۱۳۴۹ بنا به دعوت امام موسی صدر رهبر شیعیان لبنان برای بار دوم وارد لبنان شد و پس از استقرار در شهر صور مدیریّت مدرسه فنی جبل‌العامل را که در هشت کیلومتری این شهر قرار داشت بر عهده گرفت. با حضور دکتر چمران در لبنان و در کنار امام موسی صدر، فعالیت شیعیان لبنان ابعاد تازه‌ای یافت و مدرسه فنی جبل‌العامل به صورت محلی برای آموزش سیاسی، ایدئولوژیک و نظامی شیعیان درآمد و به دلیل نزدیکی شهر صور با اردوگاههای فلسطینی روابط با آنان گسترش یافت و دکتر چمران به موازات تعمیق این روابط به عنوان یکی از حامیان اصلی مقاومت فلسطین علیه اسرائیل تمام تلاش خود را برای همکاری سازمان آزادیبخش فلسطین به کار گرفت.”

……………………………………………..

کامنت من:

راجع به اصل مطلب جز تأئید آن نظری ندارم. ولی من در یادداشت چند روز قبل با عنوان “دشمن یا رژیم دنبال تجزیه ایران هستند” اشارتی به این کردم که روشنفکران مذهبی و حتی غیر مذهبی ایران نه تنها در آن روزگار بلکه همین امروز هم با چشم بستن به توطئه های جمال عبدالناصر علیه تمامیت ارضی کشورمان به او همچنان بعنوان یک  قهرمان مینگرند. شاید و فقط شاید او قهرمان بود همانطور که چنگیز قهرمان بود. ولی چنگیز قهرمان مغولها و ویران کننده ایران بود و اگر ناصر قهرمان بود بخشی از قهرمانیش برآمده از دشمنی اش با ایران بود و نه فقط با رژیم شاه. او دعاوی ارضی علیه ایران داشت.

و اما نکته دیگر راجع به افسانه شریعی: در سال ۵۳ همزمان به شریعتی منهم در کمیته ساواک زیر بازجوئی بودم. سلول من مجاور سلول شریعتی بود. من فقط ار روی اینکه نگهبانان گاهاً او را آقای دکتر و گاه آقای شریعی مینامیدند فهمیدم او شریعتی است. کمترین آشنایی نظرات او نداشتم چون غیر مذهبی بودم. فقط میدانستم آزادانه در حسینه ارشاد سخنرانی میکند و همین آزادانه سخنرانی کردن او در آن موقع این تصور را در من ایجاد کرده بود که او عامل رژیم است.

تا اینکه دو سه بار هم او را در اطاق بازجویی (نه اطاق شکنجه)، در کنار رسولی دیدم که رسولی(بازجو) هم خیلی دوستانه او را دکتر صدا میکرد و من و یکی دو نفر دیگر هم طبق معمول رو به دیوار مشغول نوشتن برگه بازجوئی امان بودیم.

از روی سر و صداها و حرف زدنها معلوم بود که برای دکتر بجای غذای زندان از بیرون چلو کباب می آوردند. یکبار هم از بشکه زباله ایی که در درگاه توالت بود، من و دو تای دیگر از هم سلولیهایم پوست بسیار کلفت بریده خربزه مشهدی دکتر را برداشتیم و پس از شستن خوردیم این درحالی بود که چایی که صبحها بما میداند مقدار بسیار کمی شیرین بود و از ملاقات و چیزی غیر از جیره بازداشتگاه هم خبری نبود. این توضیح را بدهم که در آن بازداشتگاه بعلت نخورردن مواد قندی پس از چند وقت میل شدید به خوردن قند یا مواد شیرین در آدم ایجاد میشد. اینها را که نوشتم اغلب بازداشتیهای آندوره میدانند.

پس از انتقال به یک اطاق عمومی و بزرگتر، بیشتر فهمیدم که دکتر شریعتی کیست و بحث از زندانی شدنش بود. وقتی از کمیته به زندان قصر منتقل شدم که در انجا روزنامه بود، دیدم جناب دکتر در این ایام بازداشت در کمیته مشغول نگارش سلسله مقالاتی در  کیهان در رد مارکسیسیم بوده اند. و فهمیدم انهمه عزت و احترام بازجویان و نگهبانان برای دکتر بی مواجب نبوده است.

اندرحکایت فیدل پرستی احمدی!

Share Button

در یادداشت گذشته با عنوان”غمنامه رفیق احمدی نژاد در سوگ مرگ رفیق کاسترو” وعده دادم که تحلیلی از  اصل مسئله بدهم. هرچند این یادداشت در خوب یا بد فیدل کاسترو نیست ولی این نکته را تکرار میکنم که تنها هنر سیاسی کاسترو که آوازه او را جهانی ساخت بطور عمده سرسختی سماجت آمیز او با آمریکا بود که بمرحله پدر کشتگی شخصی رسیده بود. ولی علوم سیاسی و آئین مملکت داری مدرن بما میگوید؛ امر سیاست مسئله ناموسی نیست بلکه حرکت در جهت منافع ملی است. کوندولیزا رایس وزیر خارجه بوش (پسر) زمانی گفت ما دشمن یا دوست دائمی نداریم. از این بهتر نمیتوان توصیف سیاست مدرن را کرد.

Bildresultat för ‫هاله نور‬‎

و اما اندر حکایت فیدل پرست شدن احمدی خودمان

در نیمه های دوره دبیرستانی، در پی یافتن هویتی اعتقادی جذب مذهب شدم. در دبیرستان تازه با مفاهیم اتم، الکترون و پروتون؛ خیلی سطحی در همان حد دبیرستانی آشنا شده بودم. روزی برادر کوچکترم که مانند من مسجد برو شده بود(فقط در ایام رمضان و محرم) گفت؛ فلانی(پیشنماز یکی از دو مسجد معتیر شهرمان) خیلی با سواد است و همه اش از فیزیک و اتم حرف میزند. ایام ققدر بود و برای شنیدن حرفهای آقا پای وعظ او رفتم. در صف اول نماز جماعت همه کراواتی ها و اداره ایی ها(عنوانی که آنزمان برای طبقه تحصیکرده بکار برده میشد.) نشسته و کاه نمدیها در صفوف بعدی. آقا به منبر رفت و شروع کرد از شب قدر سخنرانی کردن و آنرا وصل کرد به نسبیت انشتین و روانشناسی فورید(فروید)، مارکِس و اَنگلِس(مارکس و انگلس) و داروین و.. . واقعاً من که در همان کلاس درس فیزیک از دبیر فیزیکمان هم چیزی راجع به اتم و الکترون یاد نگرفته بودم مجذوب معلومات آقا گشتم و تا سالها بعد که با مطالعه خصوصی کمی با این مفاهیم آشنا شدم، فهمیدم آن  واعظ شیاد با علم بر اینکه هیچ یک از مخاطبین او حتی همان کراواتیها درکی از فیزیک و اتم و ذرات بنیادی و مارکس و انگلس و فروید ندارند با این قلمبه گویی های خود همه را میگیرد.

سالها گذشت و در سازمان جنگلبانی پس از دیدن یک دوره آموزشی جنگلبان شدم. با دین و مذهب خداحافظی کرده بودم. در آن شهر ساحلی خزر که کار میکردم دوستی یافتم که رئیس یک بانک بود و معلوماتش از من بیشتر و بمن بیدینی اسلوبی را(ماتریالیستی) کم کم آموخت. بر عکس من، او سیاسی نبود ولی بطور جدی و آگاهانه بی دین (آته ئیست) و ضد آخوند بود.

با این دوست اغلب عصرها به یک بار ساحلی میرفتیم و می میزدیم و بحث های مختلف میکردیم. در آن منطقه نیمه روستایی برای آدمهای مثل ما جوان و تنها، تعطیلات محرم و رمضان عذاب بود، نمیدانستیم چگونه وقت را بگذرانیم. یکی از سرگرمیهایمان مسجد رفتن و پای وعظ نشستن بود و جالب اینکه اغلب هم مست به مسجد میرفتیم. یادم هست برای اولین بار که در آن شهرک/روستایی پای وعظ یکی از وعاظ که او بعداً معروف هم شد رفتیم تا دید که دو نفر کراواتی آمده اند مسجد پای وعظ او، از بحث شق القمر (دو نیمه کردن ماه توسط محمد بعنوان یکی از اعجازهای او)، مطلب را عوض کرد و به مارکس و انگلس پرداخت. و از جمله در رد نظر ماتریالیتسی آنان به گوستاولوبن و ویرژیل گیور گیو فرانسوی  استناد کرد که در توصیف دین اسلام و نقش بزرگ دینی محمد زیاد نوشته بودند.

مانند امروز، در فضای آنروز هم هرکس دنبال این بود که دلیل تازه ای برای آنچه بضرس قاطع بدان معتقد بود بیابد، کسی بفکر گوش دادن به حرفهای کسانی که مخالف عقیده آدم حرف میزدند نبود. چه بهتر که این همداستانی از سوی یک فرنگی باشد. در آنروزها گوستاو لوبن و ویرژیل گیور گیو فرانسوی ترجیح بند سخنرانی های همه وعاظ بود. این استناد به دو محقق یا شبه محقق فرنگی برای اثبات حقانیت دینی اسلام یک چیز را نشان میداد و آن عدم اعتماد بنفس آخوندها و وعاظ دینی بود. اگر آنها ذره ایی به اسلام اطمینان داشتند باید به همان مراجع و منابعی استناد میکردند که آبشخور دیانت و آئین مذهبی آنان بود.

برای آخوندهایی که مخاطبین آنها یک عمر، عوام الناس و کلاه نمدیها بوده اند، حضور دو یا چند اداره ایی کراواتی، ولو مست و لامذهب هم در پای منبرشان مهم بود و جهشی بسوی یافتن یک پایگاه جدید اجتماعی بین اقشار تحصیل کرده و مدرن جامعه بود که نمره منبر آنها را بالا میبرد. آنها بایستی بنا به مقتضیات زبان وعظ خود را طبق سلیقه این مخاطبین جدید تغیر میدادند.

با ظهور وعاظ مکلائی چون مهندس بازرگان و دکتر شریعتی این معادله بهم خورد. آخوند سنتی میخواست خود طراح دیننیت مدرن باشد نه اینکه از بین اصحاب دانش کسانی علمدار دین بشوند. از این رو بود که روحانیت سنتی هرگز شرعیتی و بازرگان را برسمیت نشناخت. (این بحث بسیار بیش از ظرفیت این یادداشت است).

توسل روحانیت شیعی و اسلامگرایان مکلا برای اثبات حقانیت خود به مراجع خارجی و استفاده خیلی باسمه ایی از علوم مدرن یک سابقه سابقه طولانی دارد. رژیم کنونی که میراثدار یک استبداد پنهان دینی هزار چهارصد ساله بوده است، پس از انقلاب اسلامی که آنرا به سریر قدرت رساند فکر میکرد که با سرکوب و قلع و قمع مخالفین خود، اعم از نوگرایان دینی و سکولارهای چپ و ملی، بدنه سیاسی و قاعده اجتماعی آنها به رژیم خواهند پیوست و جذب خواهند شد. ولی برخلاف این توهم رژیم، سرکوب جریانهای مخالف موجب پیوستن آن پایگاههای سیاسی و اجتماعی به رژیم نشد.

رژیم گمان میبرد که با عربده کشی ضد آمریکایی همه آن آمریکا ستیزیان چپ سابق  زیر علم او جمع میشوند که نشدند بلکه بیشتر آنها از آمریکا ستیزی خود تبری جستند و به راست سیاسی گرایش یافتند.

در چنین شرایطی که رژیم همه کارتهای مذهبی و سیاسی خود را برای جذب اقشار مدرن از دست داده است، این ایده در برخی جریانات هوشیارتر درون نظام پیدا شده تا به مصادره آنچه از ملیون و چپ سرکوب شده بجا مانده است بپردازند.

سال گذشته یکی از سایتهای مرتبط به سپاه با آب و تاب جریان ۱۶ آذر و شهید شدن ۵ دانشجو را چنان بقلم کشیده بود که اگر کسی به تابلوی سایت نظر نمی انداخت فکر میکرد مقاله ایی از یک سازمان فدایی خلق را میخواند. نمونه همین داستان در مورد سالگرد اعدام فاطمی انجام شد. برای صفر قهرماتی، ترتیب هفتادمین سالگرد تولدش با صفت جشن تولد اسلامی صفر قهرمانی” در مجلس شورای اسلامی داده شد که آن پیرمرد از حضور در آن عذر خواست.

اگر آدم بطور دقیق خط سیر رسانه های نزدیک به سپاه و محافل حاکمه را دنبال کند متوجه این مصادره به مطلوب نمادهای مبارزاتی تاریخ میهنمان از سوی دستگاه پلیسی نظامی حاکم و دولتمردان میشود.

و در کنار چنین رهیافت مزورانه و شارلاتان مآبانه ایست که احمدی نژاد فیدل پرست شده است. احمدی نژاد و دستگاههای حاکمه ای که او از میان آن برامده است، طرفداران واقعی همین کوبا و فیدل کاسترو را دسته دسته اعدام کردندو هنوز هم میکنند و از سوی دیگر چنان خود را برای مردمی که از تاریخ بی خبرند فیدلیست جا میزند که گوئی آنها بخشی از جریان عمومی ضد امپریالیستی جهانی بوده اند.

اگر امروز، قاتل روانپریشی مانند احمدی نژاد خود را هم سنخ و هم کسوت با رهبران کوبای انقلابی و ضد امپریالیست جا میزند این تنها خرمرد رندی او نیست بلکه در آنسوی قضیه هم دولت ضد امپریالیست کوبا ورژیم پوتین که تفاله  و استحاله یافته همان نظام ورشکست شده کمونیستی هستند، در غرقاب ورشکستگی خود، همه آن معیار ها و اصول سیاسی و ایدئولوژیک کمونیستی و لنینی معطوف به مبارزه با امپریالیسم را  زیر پا نهاده و در یار گیریهای خود از هر راهزن سیاسی، هر تروریست، مجرم و تبه کار حرفه ایی که در معرض تعقیب آمریکا یا ضد آنست حمایت میکنند. در این مبارزه با آمریکا، رژیم کوبا نه روی اصول مشخص ایدئولوژیک بلکه روی خصومت قبیله ایی و خصوصی شده با آمریکا ایستاده است و از همین روی است که در این مبارزه ضد آمریکایی کارلوس تروریست، سید حسن نصرالله، موگابه دیکتاتور فاسد ۹۱ ساله زیمبابو، احمدی نژاد و تمام باند مافیایی/آخوندی حاکم بر ایران و دولتهای مافیایی آسیای میانه؛ سلطان رجب اول در ترکیه، بشار اسد و.. ، همه و همه صرفنظر از بنیاد فکری و اجتماعیشان در این جبهه واحد جهانی قرار میگیرند. و آمریکا ستیزی آنها، نمودی از ستیز آنها با لیبرالیسم و دموکراسی آمریکائیست نه چیز دیگری. آنها هیچ مشکلی با سرمایه مهاجم آمریکا و سیاستهای افراطی نئوکنسرواتیتستهای آمریکا ندارند آنها با آمریکا مخالفند چون آمریکا از دموکراسی و حقوق بشر دفاع میکند، آمریکادیگر آن آمریکای دهه ای نخست پس از جنگ نیست و فیدل کاسترو هم آن قهرمان جنگاور ضد امپریالیست دهه ۶۰ نمی باشد.

خبرگزاری فارس: فیدل کاسترو: ایران آمادگی دارد به متجاوزان درسی فراموش‌نشدنی بدهد

صر فنظر از اینکه واژه های  امپریالیسم، مبارزه با امپریالیسم و مصادیق آمریکایی اروپایی آنها  امروزه چقدر اعتبار داشته باشند، این جبهه جدید و جهانی ضد آمریکا  و ضد غربی هیچ غرابت و شباهتی با آنچه در تاریخ مبارزات ضد امپریالیستی بشمول جریان چپ یا ملی دموکرات و جنبشهای ضد استعماری ندارد.

این جبهه جدید؛ جبهه ای مرکب از تبه کاران سیاسی است که تنها وجه مشترک آنها خصومت آنها با غرب و آمریکا؛ نه از موضع مترقی بلکه از مواضع فرا ارتجاعی، فاشیستی، قانون شکنانه و نظم شکنی در مقیاس جهانی است. کاستروی سال ۲۰۱۶، آن کاسترو انقلابی ضد امپریالیست ۱۹۵۶ نیست بلکه پوستر، تابلو و پلاکارد رنگ باخته ایست که باندهای فوق ارتجاعی سراسر جهان آنرا نصاحب کرده اند، تابلوی نیروهایی که از موضع فوق ارتجاعی با آمریکا مخالف هستند  نه از موضع ملی گرایانه، آزادی خوهانه و عدالت گرایانه.

کاسترو مرد در حالیکه میراث به ناروا ارزشیافته او به تبه کارانی مانند احمدی نژاد و سید حسن نصرالله به ارث رسید.

خلاصه کلام: رژیم ایران چنته اش از یک پیام جدید جذاب برای نسلهای پس از انقلاب کاملاً تهی گشته است. این رژیم با توده های عقب مانده و سنتی هنوز با همان زبان قدیمی آخوندی و حوزه ایی خود صحبت میکند ولی میداند زیر پایش بین نسل جوانی که ترّه برای مزخرفات مذهبی بوقهای او خُرد نمیکند یا حتی مذهب را هم از دست آخوندها میگیرد و طبق سلیقه خود آنرا  بازسازی میکند کاملاً خالی شده است. از این رو اگر در گذشته شیادان مذهبی برای تأئیدیه و حقانیت مذهبی خود به محققین فرنگی متوسل میشد امروزه برای اثبات حقانیت خود به عاریه گیری آن نمادهای سیاسی پرداخته اند که طی چند دهه گذشته (به ناروا هم) به مدل و الگوی آرمانی نسل تحول طلب قرن معاصر تبدیل گردیده بودند متوصل میگردد تا  از آنها برای خود شناسنامه مترقیانه، انقلابی و مدرن نما ایجاد کنند و نمیدانند که از بخت بدشان تاریخ آن الگوها هم سپری شده است. انقلابیون و تحول طلبان قرن گذشته بر زمینه تضادهای شدید اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در همه ممالک جهان، با یک باور آرمانی ناخود آگاه و غیر عمد یک شناسنامه و سابقه  تاریخی جذاب برای خود ساختند که  رژیمهایی مانند رژیم ایران و بشار اسد و پوتین کلاه بردارانه با کلاشی، بدون کمترین باوری به آن آرمانها  و بدون پرداختِ هزینه ایی میخواهند آن ارثیه تاریخی را که اگر در راستای مسیر تاریخ نبود اقلاً نمودی از آرمانهای انسان زجر در طول قرون بود مصادره کنند.

آرمانها و آرزوهای طبقات، اقوام و ملل ستمدیده جهان در طول تاریخ خیلی بندرت با فرایند عینی و پیشرونده جهان مطابقت دارد. کافیست برای یک لحظه تصودر کنیم استثمار در طول تاریخ انچنان که آرزو میشد وجود نمیداشت و جنبش بردگان رُم پیروز میشد و فتوحات مستعمراتی وجود نمیداشت! البته فقط میتوانیم فرض کنیم. در چنین صورتی بشر امروز باید برای تامین حد اقل خورد و خوراک خود هفته ایی هفت روز و هر روز ۱۴ تا ۱۶ ساعت جان بکند. توسعه و رفاه امروز جهان؛ محو امراضی مانند وبا،طاعون، جذام و مالاریا همزاد آن ستمهای هستند که بر انسان زحمت کش در طول تاریخ رفته است. رنج و استثمار و حتی غارت مستعمرات در طول تاریخ، در واقع امر، پس انداز اجباری بشریت است که سختی و محرومیت کشیده است که نتیجه آن عاید نسلهای بعدی میشود.

احمدی نژداها و کاستروی ۲۰۱۶ نه نماینده آن توده ستمزده و پرچمدار آن آرمانهای جاودانی بشر برای راحت زیستی، بلکه میراث خواران آنها هستند، درست مانند گداهایی که بر مزار تازه بگور سپرده ها جمع میشوند تا دیس خرما و حلوا را یکضرب بقاپند.

بر همین سیاق توصیف شده، بطور قطع رژیم حاکم بر میهنمان دست از چنگ اندازی بر میراثهای ارزشمند سیاسی و تاریخی میهن ما برنخواهد داشت. ایرانگرائی شارلاتانی مانند ابراهیم رحیم مشاعی در دولت هاله نور پدیده ای زودرس ولی غیر منتظره نبود. اگر این رژیم بماند، مجسمه مصدق که هیچ مجسمه رضا شاه و خسرو روزبه را هم نصب خواهد کرد و برای کوروش و داریوش هم جشن دهه و صده خواهد گرفت. نگاهی به سخنرانیهای مقامات مملکتی نشان میدهد که این شارلاتانها چگونه از فراموشکاری مردم سوء استفاده کرده و از تمدن کهن ایرانی و نماد های آن سخن میگویند این درحالیست که از طرف دیگر، مانع برگزاری واقعی مراسم نوروز میشوند. استفاده از نمادهای افتخار آمیز تاریخی میهن ما از طرف کلاشهای سیاسی حاکم فقط یک رویکرد شارلاتان مآبانه است که ذره ایی از اعتقاد و باورمندی در آن نیست.

غمنامه رفیق احمدی نژاد در سوگ مرگ رفیق کاسترو

Share Button

موضوع غمنامه احمدی نژاد در سوگ فیدل کاسترو را در سایت ره آورد دیدم. در گوگل جستجو کردم  تا آنرا دستمایه این یادشات کنم گیر نیاوردم به سایت عصر ایران رسیدم. راجع به این نامه ۷ صفحه ایی که من برای آن یک معنای تاریخی قائلم در اینجا چیزی نمی گویم و آنرا به یادداشتی مستقل که در روزهای آتی خواهم نوشت حواله میدهم ولی در اینجا به چند نکته کم اهمیت تری که به مضمون، نحوه نگارش، موضع و نگاه نویسنده این یادداشت انتقادی مربوط میگردد میپردازم که نمیتوانم از آنها بدون نقد بگذرم. ولی قبل از ادامه نگارش نظرم، خواننده را به مطالعه اصل یاداشت انتقادی عصر ایران در زیر دعوت میکنم. ضمناً های لایتهای رنگی شده زیر از من است نه از منبع مطلب. 

به بهانه یادداشت ۵ صفحه ای در دفتر یادبود

احمدی نژاد از کی به فیدل کاسترو علاقه‌مند شد؟

 عصر ایران؛ مهرداد خدیر- در پی مرگ فیدل کاسترو رهبر فقید کوبا سفارت این کشور در تهران دفتر یادبودی به او اختصاص داده و چهره های مختلف و غالبا سیاسی با حضور در محل و ادای احترام ، یادداشت‌هایی را درباره این چهره کاریزماتیک در آن می نویسند.

این سنت از پیش وجود داشته و برخی از این یادبودنویسی‌ها در حافظه تاریخ مانده است. مانند حضور زنده یاد آیت الله طالقانی در سفارت الجزایر و پس از درگذشت هواری بومدین رییس جمهوری فقید این کشور. یا بحثی که در زندان درباره مراسم یادبود جمال عبدالناصر رهبر فقید مصر درمی گیرد و برخی به خاطر اعدام سید قطب منتقد او بودند و بعضی می گفتند برای تقویت جبهه ضد اسراییل یاد ناصر را باید گرامی دارند.(۱) 
در تهران و در روزهای اخیر و پس از درگذشت فیدل کاسترو شماری از شخصیت های مختلف یادداشت هایی نوشته اند و از این میان مطلب طولانی محمود احمدی نژاد که بالغ بر ۵ صفحه شده متفاوت به نظر می رسد.

نکته جالب اول در این نوشته حجم آن است که غیر متعارف است و شاید می خواسته یادآور نطق های چند ساعته فیدل کاسترو باشد و چند صفحه نوشته که بیش از حد متعارف است یا چون شخصیت های دیگر به نیم صفحه بسنده کرده اند او می خواسته بیشتر بنویسد.

وجه جالب تر قضیه اما اشارات احمدی نژاد به سفر فیدل کاسترو به تهران است به گونه ای که انگار خود او در مقام رییس جمهوری میزبان رهبر کوبا بوده است.

حال آن که کاسترو در نیمه اردیبهشت ۱۳۸۰ خورشیدی و در پایان دوره اول ریاست جمهوری سید محمد خاتمی به تهران آمد در حالی که احمدی نژاد در آن زمان سمتی نداشت.

او دو سال قبل از آن کاندیدای مجلس ششم شده و رتبه بالای ۶۰ را به دست آورده بود و معلوم نیست تعبیر « شادی زاید الوصف از پیروزی ملت ایران» مربوط به چه زمانی است. چون کاسترو ۲۲سال بعد از پیروزی انقلاب به تهران آمد و قبل و بعد از آن به ایران نیامده بود و در آن سفر هم طبعا دیداری بین احمدی نژاد و او رخ نداده چون مسوولیتی نداشته است.

آقای احمدی نژاد به تماس تلفنی «برای احیای جنبش عدم تعهد» در سال ۲۰۰۶ نیز اشاره می کند هر چند که مشخص نمی کند پس از کناره گیری به نفع برادرش رائول بوده یا قبل از آن.

احمدی نژاد می نویسد: « اولین بار در دوره دانشجویی با نام فیدل کاسترو و چه گوارا آشنا شدم و در پی گیری تحولات جهان، همواره تحولات کوبا را دنبال می کردم.»

این اشارات در حالی است که شواهدی وجود دارد که نشان می دهد احمدی نژاد در سال ۱۳۵۸ نه تنها هیچ تمایلی به چپ نداشته که به شدت گرایش های ضد سوسیالیستی داشته است.

حتی وقتی از طرف انجمن اسلامی دانشگاه علم و صنعت در جلسه مربوط به اشغال سفارت آمریکا شرکت می کند پیشنهاد می دهد هم زمان سفارت اتحاد شوروی را نیز اشغال کنند تا مورد بهره برداری گروه های چپ ( کمونیستی و سوسیالیستی) قرار نگیرد.

بعد تر او را به خاطر همین عقاید کنار می گذارند و در جلسات علم و صنعت پی گیر موضوع انقلاب فرهنگی می شود.

در سال ۵۸ احمدی نژاد در تنظیم مطالب یک نشریه طنز سیاسی به نام «جیغ و داد» هم مشارکت داشت. نوک تیز حملات این نشریه حتی بیش از مجاهدین خلق متوجه حزب توده و فداییان خلق بود تا جایی که کاریکاتوری از لئونید برژنف را در صفحه اول ترسیم کرده بودند که او را در حال دفع گروه های کمونیستی نشان می داد.(۲)

با این شواهد پیداست که در این مقطع احمدی نژاد نمی توانسته کمترین تعلق خاطری به فیدل کاسترو و ارنستو چه گوارا و دیگر نمادهای چپ داشته باشد و می توان حدس زد بعد از ریاست جمهوری و آشنایی با هوگو چاوز رییس جمهوری فقید این علایق در او ایجاد شده کما این که در همین متن هم از هوگو چاوز به عنوان «انسانی مؤمن و رهبری بزرگ و شجاع و آزادی خواه و آزاده و مردمی» یاد می کند.

آقای احمدی نژاد چنان مدهوش شخصیت فیدل کاسترو شده که به دیداری طولانی دریک شب بارانی در سال ۲۰۱۲ اشاره می کند که « مشغول مطالعه برای نجات اقتصاد کشورش» بوده است.

فکرش را بکنید! آقای کاسترو از سال ۱۹۵۹ قدرت را در اختیار داشته و در سال ۲۰۰۶ و بعد از ۴۷ سال کنترل کامل اقتصاد و سیاست قدرت را تحویل برادرش داده و ۶ سال بعد در ۸۶ سالگی تازه داشته کتابی می خوانده تا اقتصاد کشورش را از تک محصولی نجات دهد!

آیدین آغداشلو نقاش و هنرمند سرشناس معاصر در کتاب خاطرات خود که با عنوان « آتش و برف» منتشر شده درباره روزنامه نگار و نویسنده ای پر آوازه به طعنه می پرسد: نفهمیدیم از کی مصدقی شد! حالا شاید بتوانیم درباره آقای احمدی نژاد بپرسیم: از کی طرفدار فیدل و چه گوارا  شد که کسی چندان باخبر نشد؟! پایان یادداشت عصر نو

……………………………………………………………………….
کامنت من:
khalije-arabi
۱ ـ نگار نده کاملاً حق دارد. بحث آنروزها در ارتباط با جمال عبدالناصر از سوی مذهبی ها انتقادشان به اعدام پدرخوانده اخوان المسلمین از طرف ناصر بود که در آنروز ار امروز بمراتب ارتجاعی تر بودند. چپ ایران هم نه آنموقع و نه بعد نه تنها انتقادی به ناصر نداشت بلکه او را بعنوان یک قهرمان منطقه و دموکرات ملی که به محور شوروی نزدیک شده بود مینگریست و او را چون تهمتن سیاسی دروان تحسین میکرد. در توضیح این موضعگیریها در این یاداشت، فقط جای دو نکته در این بحث و فحثها خالی بود و آنهم اول،  طرح ادعای الخلیج العربیه و المحمره و الاحواز و عربستان جنوبی یعنی همین خوزستان بیچاره خودمان از سوی جمال عبدلناصر بود.
اگر آنروزهای رواج و رونق تب تند ضد اسرائیلی، مذهبیون ما ایرادی به ادعاهای ناصر نداشتند معلوم نیست چرا این یادداشت نویس خوش قلم عصر ایران  این نکته ها را نادیده گرفته است؟ و نکته دوم اینکه عبدالناصر فقط سیدقطب را نکشت بلکه همزمان با امضای قرار دادی استراتژیک و مودت ۱۵ ساله با اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوری، هزاران کمونیست را در کنار ملی گرایان هوادار سرهنگ نجیب و رژیم فاروغ اعدام کرد.*
۲ ـ نویسنده محض ادب، که من از آن بی بهره ام، نشستن برژنف روی سکوی مستراح و دفع محتویات شکمش بصورت تولید گروه و حزب کمونیستی، نوشته برژنف گروههای کمونیستی را دفع کرد گویا آنها به او حمله کرده بوده اند که او آنها را دفع کرده است.
۳ ـ نویسنده کمترین نقدی بر اصل قضیه که ستایش و تحسین سلطان مطلقه کوبا، که کشورش را به ویرانی کشید ندارد. گفتنی است که اگر کمکهای بسیار سخاوتمندانه همان اتحاد شوروی نبود که شکر آنکشور را گران میخرید و نفت مجانی، تسلیحات مجانی و کمک خدماتی، داروئی و نقدی بدان کشور میکرد، کوبا امروز برتری چتدانی به سومالی نداشت. اتحاد شوری به این کشور که در آنروزها نزدیک به ده میلیون جمعیت داشت سالیانه ۱٫۵ میلیارد دلار کمک میکرد. و در آن سالها ۱٫۵ میلیارددلار خیلی پول بود(مقاسیه کنیم با کمکهایی که رژیم ایران به لبنان، و غزه و دیگر کشورهای میکند تا تصویر فریبنده و موفقیت آمیزی از نظام جمهوری اسلامی بدست دهد). اگر کوبا امروزه، آنهم فقط از نظر کمی، سرویس درمانی بالایی دارد نه از خدمات سلطان کاستروی اول بلکه از برکت همان کمکهای بلاعوض شوروی بود که در ازای موضع ضد غربی و ضد آمریکایی کوبا بدان کشور میداد در حالیکه مردم شوری آنروز  خود از یکصدم آن خدمات برخوردار نبودند. اتحاد شوروی به تابلوی سیاسی نیاز داشت و هزینه انرا میپرداخت.
۳ ـ نویسنده یادداشت چنان خواننده را به فضای گرودنه رقابت و کلاشی سیاسی احمدی نژاد در مصادره کردن افتخار رابطه با فیدل کاسترو از دیگران میکند که خواننده ناخود آگاه شایستگی آن رژیم توتالیتر و استبدادی مملکت سوز را مفروض و بدیهی میگیرد.
مصادره نمادهای تاریخیمورد احترام مردم، نمادهای چپ و ملی و عاریه گیری تکه پاره های گزینشی گفتمان آنها از سوی اسلامگرایان برای بزک کردن و امروزی نشان دادن خود موضوعی است که من در یاداشت بعد به آن خواهم پرداخت و کم اهیمت هم نیست.
۴- تنها هنری که فیدل کاسترو بعنوان یک رهبر سیاسی در زندگی از خود نشان داد، حفظ موضع تزلزل ناپذیر و لجاجت آمیز آمریکا ستیزانه او بود.
حتی بعنوان یک رزمنده جنگ پارتیزانی هم صرفنظر از مضمون و ماهیت پیام مبارزاتی او، پیروزی او قبل از اینکه ناشی از جسارت یا شجاعت یا هنر نظامی او باشد، ناشی از ضعف حکومتهای آمریکای مر کزی آنزمان در کنار فساد رژیمهایشان بود که زمینه پیروزی آسان گروه پارتیزانی کاسترو شد.
تجربه منتهی به شکست تلاشهای مشابه در دیگر کشورها، بعداً توسط چگوارا در بلیوی، و دهها جنبش پارتیزیانی دیگر در سراسر آمریکای مرکزی و جنوبی؛ از مکزیک تا شیلی و آرژانتتین و پاراگوئه نشان داد که پیروزی کاسترو قبل از اینکه ناشی از هنر رزمی انها باشد ضعف طرف مقابل بوده است.
فیدل کاسترو از آنجهت در ایران پاس داشته میشود که او هم مانند رهبر ولایی ایران در سنگر تحمیل شده سیاسی آمریکا ستیزی زمینگیر شده خود میخکوب شده بود. نه راه پس داشت و نه راه پیش.
افسانه کاسترو افسانه ایست ابزاری ساخته شده و فاقد محتوای جدی و واقعی تاریخی است. ولی این آمریکا ستیزی کاسترو است که بین آئین او و آئین حکومت ایران همپوشی ایجاد کرده است و هزینه این آمریکا ستیزی را مردمهای کوبا و ایران پرداخت کرده و میکنند.

دشمن یا رژیم دنبال تجزیه ایران هستند؟

Share Button

زمینه ایی که این رژیم برای از هم پاشیدگی ایران فراهم کرده است اگر از زمینه آفرینی رژیم مالکی در عراق برای از هم پاشی آنکشور بیشتر نباشد کمتر نیست. این رژیم همه شرایط تجزیه کشور را فراهم کرده است. رژیم تنها با سفت کردن بیشتر تسمه استبداد و تشدید سرکوب تا کنون توانسته است و میتواند بطور موقت مانع تجزیه کشور شود. هیچ احتیاجی به دشمن نیست تا ایران تجزیه گردد زیراکه همین نظام ولایتمدار(حکومت عظما) برای راندن آن به ورطه تجزیه کفایت میکند.

رژیم ایران را بسوی تجزیه میراند هیچ نیازی به تلاش دشمن نیست!

سایت خبری تایمز اسرائیل* گفته های رسول سنایی، معاون سیاسی سپاه را درج کرده که او در سخنرانی خود در:” .. همایشی ویژه روحانیون مرکز استان و شرق مازندران ” گفته است که دشمن بدنبال تجریه ایران است.

تجزیه و از هم پاشی دولتها و امپراطوریها امر تازه ایی در جهان و تاریخ آن نیست. تجزیه امپراطوری عثمانی در یکصد سال پیش و امپراطوری کمونیستی اتحاد جماهیر شوروی، یوگوسلاوی سابق و چکسلواکی سابق  نمونه های معاصر از هم پاشیدگی و تجزیه کشورها هستند.

همین امروز اگر تسمه دیکتاتوری پنهان پوتین روی مردم روسیه شُل شود، خود فدراتیو روسیه هم تکه پاره خواهد شد و برای واگرایی مجموعه سرزمینهای آن هیچ نیازی به دشمن و دسیسه های آنهم نیست چون زمانی که یک شیر پیر و بیمار هم به لنگ لنگان می افتد کفتارها تشجیع میشوند تا او را پاره پاره کرده بخورند. بگذریم از اینکه روسیه شوری در اوج خود هم شیر نبود زیرا قدرتش فاقد اصالت و برآمده از یک آئینی بود که به زحمتکشان خسته از استثمار دنیا وعده مدینه فاضله ای را میداد که تحت آن نظام بهیچوجه تحقق پذیر نبود. آئینی آرمانی ولی دروغ بنیاد.

نظام کمونیستی فقط در اتحاد شوروی و یوگوسلاوی فرو نپاشید، رومانی، لهستان و بلغارستان هم سوسیالیستی بودند. چرا آنها دوچار تجزیه نشدند؟ پاسخ این سئوال اینست که لهستان، بلغارستان و رومانی و به تازگی اوکرائین پس از فروپاشی حکومت های کمونیستی اشان راه دموکراسی و نزدیکی به غرب را پیش گرفتند و برعکس در یوگوسلاوی و روسیه، همان باندهای حکومتی سابق که دستگاههای پلیس و ارتش و شبکه های مخفی جاسوسی داخلی را (بنام امنیت) در اختیار داشتند یونیفرمهایشان را پشت و رو کرده بنام دموکراسی قدرت را برای خود حفظ کردند. این باندها که از قبل هم با بازار سیاه و مافیای کشور در تماس بودند در یک ائتلاف نانوشته سیاسی در روسیه قدرت را بدست گرفتند.

این دشمن نبود که اتحاد شوروی را تکه پاره کرد، این فساد دستگاه بورکراتیک و از بن علیل حزبی در امر مدیریت نظام نا کارآمد کشور بود که زمینه تجریه شوروی را فراهم کرد.

همان حکم فوق در مورد میهن ما ایران هم صدق میکند. در این مورد هم دشمن فقط میتواند از زمینه ایی که رژیم فاسد و ناکار آمد کنونی ایجاد میکند بهره برداری کند. بگذریم از اینکه بسیاری از همان دشمنان(دشمنان رژیم و نه مردم ایران) در درجه اول ترجیح میدهند در منطقه ثبات برقرار باشد و از هرج و مرج وحشت دارند. مثلاً برای عربستان سعودی بعنوان بدترین دشمن رژیم ولایی در منطقه، بسیار بهتر است که یک حکومت قوی، ثبات آفرین ولی دوست، بمعنای تعاملگر در ایران بر سر کار باشد تا ایران به ورطه یک هرج و مرج بیفتد و زلزله ژئوپولتیک در منطقه ایجاد کند.

قانونمندی حاکم بر فرایند تجزیه کشورها چنین است که هنگامی که حکومت مرکزی قادر نیست آن امینت، رفاه، توسعه، خدمات و .. که مردم ایالات و حواشی کشور انتظار دارند را تأمین کند؛ هنگامی که این عدم توانایی حکومت مرکزی در پاسخگویی به نیازهای مردم بخشهای مختلف کشور، با تفاوتهای قومی همراه میشود، و هنگامی که این تفاوتهای قومی به مرحله تبعضات قومی میرسد و آن قوم فکر میکند اگر جدا شود زندگیش بهتر میشود، آماده شنیدن حرفهای آن تجزیه طلبانی میشود که انگیزه های ناسیونالیستی قومی دارند. تحت چنین شرایطی نیروی گریز از مرکز بر نیروی گرانشی یا مرگزگرا فزونی گرفته و به فروپاشی منجر میگردد.

هنگامی که آن تبعضات قومی با تبعضات مذهبی توام شود دیگر زمینه برای جدا شدن یک بخش از یک کشور به نهایت آمادگی میرسد. و هنگامی که یک بخش از یک مملکت در افق سیاسی مملکت هیچ کورسوی امیدی نبیند در عزم خود برای جدا شدن مصمم میشود. و هنگامی که حکومت مرکزی بعلت ورشکستگی اقتصادی، تنشهای سیاسی درگیریهای فرا مرزی، به ضعف بیفتد و این ضعف در کشور احساس شود نه تنها آن قوم از مرحله تصمیم به مرحله اقدام و عمل میرسد بلکه از همدردی و همسویی دیگر هموطنان غیر هم قوم خود نیز که از فساد و استبداد حکومت مرکزی به ستوه آمده اند برخوردار میشوند.

در چنین شرایطی و در اینجاست که اگر دشمنی هم وجود داشته باشد، وارد عمل میشود و به آن واحد قومی یا اقلیت مذهبی/ قومیِ تجزیه طلب کمک میکند. این کمک میتواند ناکتیکی باشد مانند کمکهای رژیم فعلی ایران به پ ک ک (ترکیه) یا کمک شاه به کردهای عراق و ملامصطفی و یا میتواند استراتژیک و راهبردی باشد مانندکمک غرب به جدائی اوکرائین از محور روسیه. [این توضیح را بدهم که اوکرائین قبل از انقلاب اخیر خود هم مستقل شده بود ولی همچنان در محور مسکو قرار داشت]

در عراق با روی کار آمدن دولت شیعه به رهبری جعفری و سپس نوری المالکی، هم فساد گسترش یافت و هم دیکتاتوری و قلدر مآبی فرا گیر گشته جای قانون نشست. این درحالی بود که این رژیم هنوز تثبیت  هم نشده بود.

فساد رژیم شیعی مالکی که در ردیف بالای ۱۶۰ از ممالک فاسد دنیا(در لیست فساد در جهان) قرار دارد موجب شد که ارتش پوشالی ۹۰۰ هزار نفری این رژیم در مقابل قریب یکهزار دویست بنیادگرای سبک اسلحه داعشی فرار کنند. فراری که در تمام طول تاریخ بشر بدیلی ندارد. این فرار را با واژه افتضاح  هم نمیتوان توصیف کرد. ارتش فرار کرده از برابر داعش هر آنچه از اسلحه قابل فروش داشت فروخت و آنچه که نتوانست بفروشد را بجا نهاد و گریخت و در این گریختن از غارت آنچه هم که ممکن بود دریغ نکرد.

پس از این پیشروی داعش، ارتش پیشمرگه اقلیم خود مختار که نه از نظر کمی بپای ارتش رژیم میرسید و نه از نظر ساز و برگ جنگی توانست پیشروی داعش را سد کند و بخشهای زیادی از مناطق تحت تصرف آنرا نیز از دستش خارج کند. این دولت محلی که پس سقوط صدام با میل پذیرفت که در مجموعه عراق یکپارچه و فدرال بماند، امروزه حاکم بر سرزمین های جدیدی هم گشته است که نه از چنگ رژیم بلکه از چنگ داعش درآورده است.

این حکومت محلی که از فساد و استبداد حکومت مرکزی شیعی جانش بستوه آمده است بر سر آنست تا امر جدایی را به رفراندم بگذارد. حال باید پرسید چرا؟ با چه انگیزه این اقلیت قومی یا ملی که میتواند با اتکاء به خود و بدون تبعیت از حکومت فرقه ایی، فاسد و استبدادی مرکزی امور خود را اداره کند در این مجموعه جغرافیای سیاسی بنام عراق شیعی شده بماند.؟

پس این دشمن استکباری یا صهیونیستی نبودند و مسعود بارزانی نیست که کردستان عراق را بسوی جدایی رانده یا کشانده است بلکه این رژیم ائتلاف شیعی عراق است که؛ هم انگیزه جدایی و هم زمینه جدایی کردستان را فراهم ساخته است.

رفتار ستمگرانه ایی که رژیم استبداد لومپنکراتیک دینی ایران نسبت به اقلیت های قومی و دینی کرده است، علاوه بر استبداد عمومی و همگانی، اگر از رفتار دولت باصطلاح سوسیالیتسی اتحاد شوری در حق اقلیت های خود بدتر نباشد بهتر نیست.

زمینه ایی که این رژیم برای از هم پاشیدگی ایران فراهم کرده است اگر از زمینه آفرینی رژیم مالکی در عراق برای از هم پاشاندن آنکشور بیشتر نباشد کمتر نیست. این رژیم همه شرایط تجزیه کشور را فراهم کرده است. رژیم تنها با سفت کردن بیشتر تسمه استبداد و تشدید سرکوب تا کنون توانسته است و میتواند بطور موقت مانع تجزیه کشور شود. هیچ احتیاجی به دشمن نیست تا ایران تجزیه گردد زیراکه همین نظام ولایتمدار(حکومت عظما) برای راندن آن به ورطه تجزیه کفایت میکند.

و تصوری بسیار خطاست اگر که تشدید سرکوب و انسداد سیاسی را مانع پایداری در برابر تجزیه کشور بدانیم. هرچه وحدت سیاسی اجزای این مملکت، با زور بیشتری و طولانی تری، ادامه یابد قدرت انفجار مخرب نهایی آن بیشتر خواهد شد و فروپاشی سیاسی به فروپاشی اجتماعی هم منجر خواهد گردید.

رژیم ایران را بسوی تجزیه میراند هیچ نیازی به تلاش دشمن نیست!

…….

*

مقام ارشد سپاه پاسداران مدعی شد: دشمن بدنبال تجزیه ایران است

رسول سنایی ‌راد٬ معاون سیاسی سپاه پاسداران مدعی شده است که “دشمن بدنبال تجزیه ایران و برخی از کشورهای منطقه است”.

دوشنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۱۶ ۲

منطقه

رسول سنایی ‌راد٬ معاون سیاسی سپاه پاسداران مدعی شده است که “دشمن بدنبال تجزیه ایران و برخی از کشورهای منطقه است”.

اخبار روزانه تایمز اسرائیل به فارسی را می توانید روزانه در ایمیل خود دریافت کنید   اشتراک

معاون سیاسی سپاه پاسداران جمهوری اسلامی طی شرکت در همایشی ویژه روحانیون مرکز استان و شرق مازندران، گفته است: «مردم و مسئولان مراقب باشند با گسترش شایعات در پازل دشمن قرار نگیرند، چراکه دشمن می ‌خواهد ایران اسلامی و برخی از کشورهای منطقه را تجزیه کند».

بنابر گزارش فارس، وی در این خصوص به مردم و مقامات مسئول هشدار داده است که “آمریکا می‌ خواهد با مذاکرات فرسایشی، قدرت جمهوری اسلامی را فرسایش دهد”.

معاون سیاسی سپاه پاسداران جمهوری اسلامی همچنین با بیان اینکه “از وقتی ترامپ رای آورده است بعضی‌ ها در کشور تب کرده ‌اند، و با نقل قول از علی خامنه ای تاکید کرده است: «رهبری گفته ‌است ما از آمریکا و ترامپ و غیرترامپ هراسی نداریم و آنها دشمنان ما هستند».

وی در ادامه موکدا آورده است که “ما نمی ‌توانیم به دشمن دلخوش کنیم، چراکه در برجام قرار بود تحریم‌ ها یکباره لغو شوند اما اکنون چنین چیزی را شاهد نیستیم”.

سنایی‌ راد در پایان گفته های خود و با بیان اینکه “سپاه اجازه نمی ‌دهد دشمنان ایران حتی به مرزهای کشور هم نزدیک شوند”٬ گفته است: «سرنخ‌ های دفاعی در کشور براساس دستورات رهبری انجام می ‌شود و منتظر گفت ‌و گوها نمی‌ مانیم».

 

Protest outside Russia Consulate in Istanbul over Syria

Share Button

A similar demonstration against Russia’s backing of Assad took place on Friday, outside Istanbul University in which demonstrators called for “imperialist Russia to leave Syria.”

W460

by Naharnet Newsdesk 40 minutes ago

04/12/2016

Turkish students protested on Sunday outside the Russian consulate in Istanbul over Moscow’s military support for President Bashar Assad’s regime in Syria.

“Russia murderer, go away from Syria!” chanted several dozen students who called for an end to the siege on Syria’s second city, Aleppo.

The protest came as Moscow and Damascus denied claims by Ankara that the regime was responsible for an air strike that killed four Turkish soldiers last month.

A similar demonstration against Russia’s backing of Assad took place on Friday, outside Istanbul University in which demonstrators called for “imperialist Russia to leave Syria.”

Russia is the chief ally of the Syrian president in the conflict that has claimed more than 300,000 lives since 2011.

Since September 2015, it has provided Assad with military support that Western observers say has killed civilians, not just jihadists and rebels.

“Thousands of people are losing their lives,” said Mehmet Akif Olgun, vice president of the National Turkish Students’ Association which organized the protest, denouncing the “daily attacks” on his Muslim brothers.

In recent days, Assad’s troops have pressed a fierce assault aimed at retaking the whole of Aleppo which is currently divided between regime forces in the west and rebels in the east.

But Moscow says it is not involved in the current assault on Aleppo.

Ankara is also engaged in an unprecedented operation inside Syria in support of opposition rebels against the Islamic State group but it has made no secret of the fact it wants to see Assad removed leaving it at odds with Moscow.

Turkey and Russia have been working hard to improve ties after ending a bitter seven-month standoff after Turkish forces shot down a Russian jet over the Syrian border in November last year.

اعدام خواهد گردید!

Share Button

نظام و مقام معظم رهبری اجازه نخواهند داد تا کسی که جزئی از حلقه مرگزی آن غارت صدها میلیارد دلار در آمد نفتی در دوران ریاست جمهوری هاله نور و شخص با بصیرت مورد وثوق “آقا” بوده است، چون جعبه سیاه اطلاعات بچابچاپ درآمد نفتی دو دوره ریاست جمهوری احمدی، سالم و زنده بماند. اعدام بابک زنجانی ها و مه آفرید امیر خسرویها دلسوختن ندارد. آنها کارچاق کن استبدادی بوده اند که کارنامه اش سراسر خونین است ولی اعدام این کارچاق کن رژیم باید التیماتوم و زنگ خطری برای دیگر کار چاق کن های نظام مقدس دزدسالار و لومپنکراتیک حاکم باشد.

Iranian businessman Babak Zanjani appears during a court session in Tehran in this November 17, 2015 handout photo courtesy of Mizan Online News Agency. REUTERS/www.mizanonline.ir/Handout

Iranian businessman Babak Zanjani appears during a court session in Tehran in this November 17, 2015 handout photo courtesy of Mizan Online News Agency. REUTERS/www.mizanonline.ir/Handout

شعار تظاهر کنندگان روزهای انقلاب علیه کارگزاران کشوری و لشکری رژیم شاه”اعدام باید گردد!” بود و حال دیگر تصمیم به اعدام شدن یا نشدن قربانیان این رژیم ربطی به مردم  و شعار های خیابانی آنها ندارد. بنا به مصلحت نظام، مجرمینی که گند کارشان بهر دلیلی درآمده است، یا اعدام شدنی هستند و یا مخفی کردنی. اگر این مجرمین از حلقه اصلی و درونی ساختار قدرت و نزدیک به بیت مقام خیلی معظم رهبری باشند از روی تابلو  و معرض نگاه مردم کنار گذارده میشوند تا در پستوی شبستان قدرت در سمتی دیگر و نه جندان کم اهمیت تر از پست سابقشان، خدمتشان را به نظام بکنند ولی اگر، این متخلفان یا مجرمان از طراز کارچاق کن های اقتصادی و سیاسی مصرفی باشند از نوع بابک زنجانی ومه آفرید امیر خسروی ها باشند، براحتی حکم یا شعار “اعدام خواهد گردید” در مورد آنها صدق کرده و براحتی اجرا هم میشوند. آنها اعدام میشوند تا کارگردانان اصلی کلان دزدیها در تاریکخانه قدرتِ دولت پنهان، در امان بمانند، تا مجرمین اصلی که این کارچاق کن های نگون بخت و بد سرنوشت را برای خود تابلو کرده اند، از تیر اتهامات به راحتی برهند و چهره و جان سالم بدربرند.

روئترز امروز مینویسد که حکم اعدام بابک زنجانی در دادگاه تجدید نظر تأئید شده است. و اضافه میکنم که بی هیچ تردیدی او اعدام خواهد شد و اگر بفرض محال اعدام هم نشود یا واجبی کُش میشود یا مانند سید احمد شیاف کُش.

نظام و مقام معظم رهبری اجازه نخواهند داد تا کسی که جزئی از حلقه مرگزی آن غارت صدها میلیارد دلار در آمد نفتی در دوران ریاست جمهوری هاله نور و شخص با بصیرت مورد وثوق “آقا” بوده است، چون جعبه سیاه اطلاعات بچابچاپ درآمد نفتی دو دوره ریاست جمهوری احمدی، سالم و زنده بماند. اعدام بابک زنجانی ها و مه آفرید امیر خسروی ها دلسوختن ندارد. آنها کارچاق کن استبدادی بوده اند که کارنامه اش سراسر خونین است ولی اعدام این کارچاق کن رژیم باید التیماتوم و زنگ خطری برای دیگر کار چاق کن های نظام مقدسِ دزدسالار و لومپنکراتیک حاکم باشد.

Reuters
Sat Dec 3, 2016

Iran’s supreme court has upheld the death penalty against Iranian businessman Babak Zanjani for corruption, the judiciary said on Saturday, a sentence critics say will mask the identity of senior officials who supported him.

By his own account, Zanjani had for years helped circumvent sanctions by arranging billions of dollars of oil deals through a network of companies stretching from Turkey to Malaysia and the United Arab Emirates.

Prosecutors accused Zanjani of owing the government more than $2.7 billion for oil sold on behalf of the oil ministry. He was sentenced in March.

Critics of the sentence, including President Hassan Rouhani, said Zanjani’s execution might make it impossible to recover the funds and uncover the identity of officials who supported him.

Judiciary deputy head Gholamreza Ansari, quoted by the body’s official news website Mizan, said the court affirmed the death sentence against Zanjani, while death sentences against two co-defendants were revoked.

Zanjani amassed a fortune of $10 billion, along with debts of a similar scale, the tycoon once told an Iranian magazine.

At the time of his arrest in Dec. 2013, a judicial spokesman said: “He received funds from certain bodies … and received oil and other shipments and now has not returned the funds”.

Iran emerged from years of economic isolation in January when world powers led by the United States and the European Union lifted crippling sanctions against Tehran in return for curbs on Iran’s nuclear ambitions.

(Reporting by Dubai newsroom; Editing by Janet Lawrence)