Archive for: August 2017

بمناسبت چهلمین زادروز ستاره در خاک خفته، ستار بهشتی

Share Button

توضیح: این یادنامه ۳ سال پیش در دومین سالگرد شکنجه کُش شدن ستار نگاشته و تنظیم شده است که بمناسبت پنجمین سالگرد قتلِ آن زنده یاد به روز میگردد!

**********************

Sattar beheshti salgard.jpg

پنج سال از قتل ناجوانمردانه ستار بهشتی در یکی شکنجه گاههای رژیم میگذزد. امروز، او در گور سرد خویش خوابیده است و قاتلین او همچنان آزادند و میکوشند با چنین قتلهای دیگری، با اسید پاشی بروی زنان میهنمان، با اعدام و بگیر و ببنند از مردم  میهنمان، از فرزندان این سرزمین اهورایی زهر چشم بگیرند تا امکان طغیان آنها را از بین ببرند. اما چه ابلهانه، آنها در این باور خوش خیالانه خویش کبک وار مانده اند.

کلیپ ویدئویی زیر، سخنرانی نرگس محمدی را که در مراسم  دومین سالگرد کشتنش توسط دوستانش بر مزارش برگزار گردیده را نشان میدهد، این سخنرانی شجاعانه خانم نسرین محمدی بازتابی از آن خشم فروخورده سراسری  است که در زیر سطح آرامش قبرستانی میهنمان نیرو میگیرد و دیر یا زود  چون آتش فشانی میهیب خرمن  بیداد این رژیم  را خاکستر خواهد کرد .

********************************************************

سخنرانی افشاگرانه و شجاعانه نوریزاد در این مراسم نیز بسیار دیدنی و شنیدنی است

*****************************************

من نیز قطعه شعری را که بیاد ستار سروده ام در زیر درج میکنم. ستار، آنکه چون شهابی درخشید و سریع از آسمان میهن ما گذشت ومحو شد، آن چنان سریع که نتوانستیم آنرا بخوبی ببینیم و از فروغ صداقت و عشقش به میهنمان تجدید انرژی کنیم ولی خاطره او، چون اخگر همیشه تابنده ایی وجدان انسانی جامعه ما را بیدار نگاه خواهد داشت.

هردم ستاره ایی به زمین میشکند و باز

این آسمانِ غمزده غرق از ستاره هاست

سیاوش کسرایی

**************************

به ستار و ستاره های میهنم!

ستار! ای ستاره میهن من!

تو آن پر فروغ ستاره، بر آسمان زاد گاه منی

تو آن بیشمار آه برنکشیده، فرو خورده،

بغض  در گلو شکسته ی خلقهای سرزمین منی

تو پتک کاوه به سندان ظلم و نهیب خشم  اهورا به اهرمنی

تو بودی  آن شراره ز کوره خورشید

که فتادست به خرمن بیداد شیخ اهرمنی

تو ازتبار ایزد  و انسانخدای سرزمین منی

اگر که برنتافت، ترا خدای ستم

غمین مباش  چونکه فتادست شررت، به کاخ ظلم چنین اهرمنی

غریوِ زدردِ تو در زیر تازیانه های ستم

درهم شکست سکوت مرگ  را

چو تندری زخشم

به سرسرای قصرِ چنین اهرمنی.

آتش فشان خشم خلق، چو خون سیاوش به تشت میجوشد

تا که برکند ازبن، بساطِ بیدادِ چنین اهرمنی

اگر که مادر تو تا ابد سیه پوش است

تف به این سرنوشت تلخ،

که سپرد سرزمین اهورا به اهرمنی

ستار!

ای شهاب زود گذشته در آسمان این روزگار تیره و تلخ

غمگین مباش که حتی در آن گور تارک و سرد

توچون بیشمار هزاران هزارستارهِ برزمین کشیده دیگر،

چراغ پر فروغ  و  جاودانه، برفراز المپِ* سرزمین منی

حبیب تبریزیان

۲ نوامبر ۲۰۱۴

* کوه افسانه ایی مانند قاف ما در یونان باستان که انسانخدایانی چون پرومته در آنجا بوده اند. پرومته آتش و نور را از زئوس می رباید تا به انسانها در زمین رسانده زندگی تاریک آنها را روشن و گرم کند. زئوس او را بخاطر این خدمت به انسان، به کیفری ابدی محکوم میکند. او را در قله های قفقاز به صخره ای میبندد و به عقابی فرمان میدهد که هر روزه جگر اورا در آن صخره تفتان، نوک زده بخورد. 

شعر سروده شده با صدای خودم. تقدیم به مادر ستار!


…..

مقایسه رفتار روسیه با ایران و ترکیه

Share Button

برای سران نظامی ایران، روش تحقیر و خفت آمیز روسیه، اگر رفتارش را در این مورد مشابه با ترکیه مقایسه کنیم اهمیتی ندارد کما اینکه طول کشیدن ۳۰ سال برای تکمیل نیروگاه اتمی بوشهر هم معنایی نداشت.

سمی ایدیز(SEMİH İDİZ)، تحلیلگر نشریه حریت ترکیه، تحلیلی دارد پیرامون قرارداد فروش سامانه موشکی  S-400  از سوی روسیه  به ترکیه. موضوع تحلیل او درست بودن یا نبودن، سیاسی یا نظامی بودن ماهیت این معامله است و نه شرط و شروط فروش یا تحویل این سامانه به ترکیه. 

او مینویسد: چنین بنظر میرسد که روند معامله سامانه موشکی S-400 Triumf، که یک سیستم موشکی دور برد میباشد، بین ترکیه و روسیه در حال پیشرفت است. دیمیتری شوگایف، سرپرست شرکت توانمندیهای فنی دولتی روسیه، دیرزو ۲۸ اوت به حریت، گفت که که این سیستم آماده تحویل است و فقط بخاطر انجام برخی جزئیات فنی هنوز تحویل آن انجام نیافته است.

من ابداً وارد جنبه درست یا نادرست بودن خرید چنین سامانه هایی نمیشوم که نه تخصصش را دارم و نه موضوع این یادداشت است.

ماجرای کودتای نافرجام گولنیستها از یکسو  و حمایت آمریکا از جریان SDF( نیروهای دموکراتیک سوریه) که (YPG) کمیته های حمایت مردمی کردی در آن نقش عمده را دارند از سوی دیگر موجب چرخش ترکیه به روسیه و ایران گشت. این چرخش تند، واکنش ترکیه در برابر عدم برآوردن انتظاراتش از متحدین غربی اش در آن دو موضوع مورد اشاره بالا بود.

ترکیه در این رابطه نخست با روسیه و ایران برنامه کنفرانس آستانه را بعنوان بدیلی برای کنفرانس ژنو گذارد و به این اکتفاء نکرده قرارداد خرید این موشکها را با روسیه امضاء کرد.

زمینه ها و علل این قرار داد از هیچ نظر مورد نظر نیست فقط منظور اینست که گفته شود از روز امضای این قرارداد تا امروز که این تحلیلگر حریت از زبان آن ژنرال روسی خبر تحویل این سامانه موشکی را میدهد، فقط چند ماه گذشته است. و این سامانه موشکی هم S-400 است و نه نسل قبل که خط تولیدش در روسیه، بنوشته تسنیم نیوز سال قبل (دیگر تعطیل شده بوده است. و این، همه قضیه نیست. نکته مهمتر اینست که طبق قرارداد، روسیه موظف است، همزمان امکانات مونتاژ و تکنولوژی این سامانه را نیز به ترکیه بدهد و همه اینها ظرف فقط چند ماه انجام یافته است.

و حال مقایسه کنیم قرارداد فروش و زمان تحویل آن سامانه موشکی S300-PMU2 را که در ایران پس از ده سال تحویل برای آن سرو دست شکستند و جشن و سرور نظامی برایش بر پا کردند و نمایشش دادند.

ماجرای کودتای نافرجام گولنیستها از یکسو  و حمایت آمریکا از جریان SDF( نیروهای دموکراتیک سوریه) که (YPG) کمیته های حمایت مردمی کُرد در آن نقش عمده را دارند از سوی دیگر موجب چرخش ترکیه به روسیه و ایران گشت. این چرخش تند، واکنش ترکیه در برابر عدم برآوردِ انتظاراتش از متحدین غربی اش در آن دو موضوع مورد اشاره  بود.

ترکیه در این رابطه نخست با روسیه و ایران برنامه کنفرانس آستانه را بعنوان بدیلی برای کنفرانس ژنو گذارد و به این اکتفاء نکرده قرارداد خرید این موشکها را با روسیه امضاء کرد.

زمینه ها و علل این قرار داد از هیچ نظر مورد نظر نیست فقط منظور اینست که گفته شود از روز امضای این قرارداد تا امروز، که این تحلیلگر حریت از زبان آن ژنرال روسی خبر تحویل این سامانه موشکی را میدهد فقط چند ماه گذشته است.

و این سامانه موشکی هم S-400 است و نه نسل قبلی قدیمی که خط تولیدش بنوشته تسنیم نیوز سال قبل (دیگر تعطیل شده بود و ایران تنها مشتری آن بوده است. این، همه قضیه نیست مهمتر از آن اینست که طبق قرارداد، روسیه موظف است مونتاژ و تکنولوژی این سامانه را نیز به ترکیه بدهد و همه اینها ظرف فقط چند ماه.

و حال مقایسه کنیم قرارداد فروش و زمان تحویل آن سامانه موشکی S300-PMU2 را که در ایران پس از ده سال، برای آن سرو دست شکستند و جشن و سرور نظامی برایش بر پا کردند.

تسنیم نیوز مینویسد: “… ایران، در سال ۲۰۰۷ قرارداد خرید سامانه موشکی S300-PMU1 را با روس‌ها امضا کرده بود که با عدم تحویل آن به ایران و گذشت سالیان دراز، خط تولید این سامانه در روسیه، کلا متوقف شد و ایران هم دیگر خواهان آن مدل از اس ۳۰۰ نبود، لذا ایران و روسیه توافق کردند که قرارداد را به‌روز کنند که این اتفاق سال گذشته رخ داد و تهران – مسکو، قرارداد جدیدی برای فروش اس ۳۰۰ به ایران امضا کردند اما مدل سامانه‌ای که قرار بود به ایران تحویل داده شود، هیچ وقت اعلام نشد.

اما با ورود ادوات مربوط به اس ۳۰۰ و “موشک‌ها”، مشخص شد که ایران سامانه S300-PMU2 که یکی از بهترین سامانه‌های دفاعی و پدافندی حال حاضر جهان است را تحویل گرفته است.”

بنوشته تسنیم نیوز این سامانه موشکی که بنوشته خود این سایت، خط تولیدش فقط با نخریدن ایران تعطیل شده بود، اولاً بهترین و پیشرفته ترین مدل است و در ثانی عیبی ندارد اگر تحویل آن ۱۰ سال طول کشیده است. ده سال در دوران تغیرات فنی شتابان امروز!

برای سران نظامی ایران، روش تحقیر و خفت آمیز روسیه، اگر رفتارش را در این مورد مشابه با ترکیه مقایسه کنیم اهمیتی ندارد کما اینکه طول کشیدن ۳۰ سال برای تکمیل نیروگاه اتمی بوشهر هم معنایی نداشت.

اگر میشد بهای پرداختی ترکیه برای یک نسل مدرنتر این سامانه موشکی را بیابیم، قطعاً بیشتر معلوم میشد که روسیه با ایران نه بعنوان خاتون و زن عقدی خود بلکه بصورت کنیز صیغه ایی خود رفتار کرده و میکند. مثلی است که میگوید: گدایی کن تا محتاج خلق نشوی! اینها بخشی از هزینه های آمریکا ستیزی رژیم است.

 

 

 

Hezbollah: Iran’s Middle East Agent, Emissary and Hammer

Share Button

Supporting all those families is expensive, and there are now more on Hezbollah’s payroll than ever before. Running a war and other international operations also drives up costs at a time when the United States has targeted the group’s finances

Hezbollah’s leaders have acknowledged that most of the group’s budget comes as cash from Iran. But residents of Hezbollah communities say they have felt the pinch in recent months, with less money in the economy as the party cuts spending

The New York Times

BEIRUT, Lebanon — For three decades, Hezbollah maintained a singular focus as a Lebanese military group fighting Israel. It built a network of bunkers and tunnels near Lebanon’s southern border, trained thousands of committed fighters to battle Israel’s army and built up an arsenal of rockets capable of striking far across the Jewish state.

But as the Middle East has changed, with conflicts often having nothing to do with Israel flaring up around the region, Hezbollah has changed, too.

It has rapidly expanded its realm of operations. It has sent legions of fighters to Syria. It has sent trainers to Iraq. It has backed rebels in Yemen. And it has helped organize a battalion of militants from Afghanistan that can fight almost anywhere.

As a result, Hezbollah is not just a power unto itself, but is one of the most important instruments in the drive for regional supremacy by its sponsor: Iran.

Hezbollah is involved in nearly every fight that matters to Iran and, more significantly, has helped recruit, train and arm an array of new militant groups that are also advancing Iran’s agenda.

An Israeli Merkava tank with its cannon twisted like a pretzel is displayed at a war museum operated by Hezbollah near the village of Mleeta in southern Lebanon.CreditSergey Ponomarev for The New York Times

Founded with Iranian guidance in the 1980s as a resistance force against the Israeli occupation of southern Lebanon, Hezbollah became the prototype for the kind of militias Iran is now backing around the region. Hezbollah has evolved into a virtual arm of Iran’s Islamic Revolutionary Guards Corps, providing the connective tissue for the growing network of powerful militias.

Months of interviews with officials, fighters, commanders and analysts from nine countries, and with members of Hezbollah itself, bring to light an organization with new power and reach that has not been widely recognized. Increasingly, Iranian leaders rely on it to pursue their goals.

Iran and Hezbollah complement each other. Both are Shiite powers in a part of the world that is predominantly Sunni. For Iran, a Persian nation in a mostly Arab region, Hezbollah lends not just military prowess but also Arabic-speaking leaders and operatives who can work more easily in the Arab world. And for Hezbollah, the alliance means money for running an extensive social services network in Lebanon, with schools, hospitals and scout troops — as well as for weapons, technology and salaries for its tens of thousands of fighters.

The network Hezbollah helped build has changed conflicts across the region.

In Syria, the militias have played a major role in propping up President Bashar al-Assad, an important Iranian ally. In Iraq, they are battling the Islamic State and promoting Iranian interests. In Yemen, they have taken over the capital city and dragged Saudi Arabia, an Iranian foe, into a costly quagmire. In Lebanon, they broadcast pro-Iranian news and build forces to fight Israel.

The allied militias are increasingly collaborating across borders. In April, members of a Qatari royal hunting party kidnapped by militants in Iraq were released as part of a deal involving Hezbollah in Syria. In southern Syria, Iranian-backed forces are pushing to connect with their counterparts in Iraq. And in the battle for Aleppo last year — a turning point in the Syrian war — Iranian-supported militants hailed from so many countries their diversity amazed even those involved.

“On the front lines, there were lots of nationalities,” said Hamza Mohammed, an Iraqi militiaman who was trained by Hezbollah and fought in Aleppo. “Hezbollah was there, Afghans, Pakistanis, Iraqis – everyone was there, with Iranian participation to lead the battle.”

Mr. Nasrallah delivered a televised address during a June rally in Beirut. CreditSergey Ponomarev for The New York Times

The roots of that network go back to the American invasion of Iraq in 2003, when Iran called on Hezbollah to help organize Iraqi Shiite militias that in the coming years killed hundreds of American troops and many more Iraqis.

Recent wars have allowed Iran to revive and expand the web, and some of the groups Hezbollah trained in Iraq are now returning the favor by sending fighters to Syria.

More than just a political alliance, Hezbollah, whose name is Arabic for Party of God, and its allies have deep ideological ties to Iran. Most endorse vilayat-e-faqih, the concept that Iran’s supreme leader is both the highest political power in the country and the paramount religious authority. They also trumpet their goal of combating American and Israeli interests, while arguing that they fill gaps left by weak governments and fight Sunni jihadists like Al Qaeda and the Islamic State.

Many wonder what these tens of thousands of experienced fighters will do after the wars in Syria and Iraq wind down. Hezbollah leaders have said they could be deployed in future wars against Israel.

But Tehran’s rising influence has made both Iran and its allies a target, the focus of military and diplomatic action by Saudi Arabia, Israel and the United States, all of which consider Hezbollah a terrorist organization.

For Hezbollah, moreover, expansion has come with a cost. The grinding war in Syria has saddled it with heavy casualties and growing financial commitments.

In an interview, Sheikh Naim Qassem, Hezbollah’s deputy secretary general, proudly acknowledged his organization’s efforts to pass its rich militant experience to other Iranian-aligned forces.

“Every group anywhere in the world that works as we work, with our ideas, is a win for the party,” he said. “It is natural: All who are in accordance with us in any place in the world, that is a win for us because they are part of our axis and a win for everyone in our axis.”

The Lebanese and Hezbollah flags outside the mountainous bunker complex at the war museum operated by Hezbollah in southern Lebanon. CreditSergey Ponomarev for The New York Time

War Without Borders

Hezbollah has become active in so many places and against so many enemies that detractors have mocked it as “the Blackwater of Iran,” after the infamous American mercenary firm.

The consequences are clear far from Hezbollah’s home turf.

In an expanding graveyard in the Iraqi city of Najaf, a militia fighter, Hussein Allawi, pointed out the headstones of comrades killed abroad. Some of the graves were decorated with plastic flowers and photos of the dead.

“This one is from Syria, that one is from Syria — we have a lot from Syria,” Mr. Allawi said.

Many had begun their careers as he did. After joining a militia, he received military training in Iraq. His most experienced trainers were from Hezbollah.

In recent years, much of the world has focused on the Sunni jihadists who have traveled to Syria and Iraq to join the Islamic State. But less attention has been paid as Iran fired up its own operation, recruiting, training and deploying fighters from across the Shiite world.

At the heart of that effort, Hezbollah has taken on increasingly senior roles in ventures once reserved for Iran’s Islamic Revolutionary Guards Corps — the force that helped create Hezbollah itself.

In Iraq, Iran has redeployed militias originally formed to battle American troops to fight the Islamic State. It has also recruited Afghan refugees to fight for a militia called the Fatemiyoun Brigade. And it has organized a huge airlift of fighters to fight for Mr. Assad in Syria. The Islamic Revolutionary Guards Corps provides the infrastructure, while commanders from Iran and Hezbollah focus on training and logistics.

Militiamen interviewed in Iraq described how they had registered at recruitment offices for Iranian-backed militias to fight the Islamic State. Some were trained in Iraq, while others went to Iran for 15 days of drills before flying to Syria to fight. More experienced fighters took advanced courses with Iranian and Hezbollah commanders in Iran or Lebanon.

Iran rallied the combatants with cash and religious appeals, effectively pitting one international jihad against another.

For Ali Hussein, an Iraqi high school dropout, the battle began after the Islamic State stormed into northern Iraq in 2014 and he went to the recruitment office of an Iranian-backed militia to sign up to fight the jihadists.

But first, Mr. Hussein was told, he had to fight in neighboring Syria, against rebels seeking to topple the government. He agreed and was promptly launched into an extensive, Iranian-built network of loyal militants scattered across the Middle East.

He was bused to Iran with other recruits and airlifted to Syria, where he received military training and lectures about holy war. After a month on the front lines, he returned to Iraq with $1,000 and a newfound ideological fervor.

“I want to continue fighting jihad until victory or martyrdom,” he said.

Phillip Smyth, a University of Maryland researcher who studies militant groups, said more than 10,000 Iraqi fighters were in Syria during the battle for Aleppo last year, in addition to thousands from other countries.

Officers from Iran coordinated the ground forces with the Syrian military and the Russian air force while Hezbollah provided Arabic-speaking field commanders, the fighters said.

Iraqi militia leaders defended their role in Syria, saying they went to protect holy sites and fight terrorists at the request of the Syrian government.

“If anyone asks why we went to Syria, ask them what allowed the Americans to occupy countries,” said Hashim al-Musawi, a spokesman for an Iraqi militia active in Syria. “We didn’t sneak in, we entered through the door.”

Hezbollah fighters from Lebanon have surfaced on Iraq’s battlefields, too.

Ali Kareem Mohammed, an Iraqi militia sniper, recalled a battle with the Islamic State in central Iraq when the jihadists kept sending armored cars filled with explosives that his comrades’ weapons could not stop. They called for help, and a group of Lebanese fighters brought advanced antitank missiles.

“Everyone knew they were Hezbollah,” Mr. Mohammed said. “If anyone came with a suicide car, they would hit it.”

Today, his group uses the same missiles without Hezbollah’s help, he said.Lebanese supporters of Hezbollah with portraits of Mr. Nasrallah at a June rally in a Beirut suburb. CreditSergey Ponomarev for The New York Times

Other Hezbollah relationships extend further afield, including with the Houthi rebels in Yemen who stormed the capital, Sana, in 2014, later toppling the government and prompting an air campaign by Saudi Arabia and its allies aimed at pushing the rebels back.

Although the Houthis follow a different sect of Islam, Iran and Hezbollah have adopted the Houthi cause in speeches by their leaders, raising the group’s profile. They have also provided some military and logistical support. Ali Alahmadi, a former Yemeni national security chief, said that Houthi fighters began receiving military training in Lebanon as early as 2010 and that two Hezbollah operatives were arrested in Yemen in 2012 and returned to Lebanon through Oman.

“We sent them to Oman with a verbal message to their bosses: Stop meddling in Yemen,” Mr. Alahmadi said.

After the American invasion that toppled Saddam Hussein in 2003, Hezbollah operatives went to Iraq to help organize militias to fight the Americans with roadside bombs and other insurgency tactics.

Some of those militiamen now lead forces that have made common cause with Hezbollah again, this time in Syria.

“Today, we have one project in the region,” said Jaafar al-Husseini, the military spokesman for another Iraqi militia that works with Hezbollah. “The threat in Syria, the threat to Hezbollah and the threat in Iraq have convinced us that we need to coordinate and work together more.”

A Hezbollah operations center, hidden deep within a mountainous bunker complex, at the war museum operated by Hezbollah in southern Lebanon. CreditSergey Ponomarev for The New York Times

Bleeding for Assad

While Hezbollah has extended its regional reach, it has made its greatest foreign investments — and paid the highest costs — in Syria, and its intervention there has reshaped the group.

Its leaders have portrayed the war as a conspiracy by Israel, the United States and Saudi Arabia to use extremists to destroy Syria and weaken the pro-Iranian axis in the region. This, in their view, makes their intervention an extension of the “resistance” against Israel.

That was the feeling for many in Madaya, a Syrian mountain town that had joined the uprising against Mr. Assad in 2011. Four years later, the government decided to squeeze the rebels out and imposed a siege. Snipers moved in, and the fighters unleashed religious battle cries, letting Madaya’s residents know they were under siege by the Party of God.

“It was a spiteful siege,” said Ebrahim Abbas, a computer technician who took a bullet in his gut during the operation, in 2015. Aid shipments were cut off, and malnutrition spread.

Hezbollah went to Syria aware that if Mr. Assad fell, it would lose its only Arab state sponsor and the weapons pipeline from Iran. So Hassan Nasrallah, Hezbollah’s secretary general, consulted with officials in Iran’s Islamic Revolutionary Guards Corps, and they made a commitment to back Mr. Assad, according to Iranian officials and analysts close to the group.

Since then, Hezbollah has deployed as many as 8,000 fighters to Syria at any one time, analysts say. Now, with the immediate threat to Mr. Assad gone, many suspect that Hezbollah will maintain a permanent presence in Syria. It has organized Hezbollah-style militias among Syrians, evacuated border communities it considered a threat to Lebanon and established a branch of its Mahdi Scouts, a long-term investment in the cultivation of fighters.

Syria has given a new generation of Hezbollah fighters extensive experience, including in offensive operations and in coordinating with the Syrian military and the Russian air force.

But many have also returned in coffins, and their faces are enshrined on martyr posters throughout Lebanon.

In May, hundreds of people wearing yellow Hezbollah sashes crowded into a community hall in Natabiya in southern Lebanon to pay their respects to the group’s wounded fighters — ۱۸ of them at this particular ceremony, many from battles in Syria. Five were in wheelchairs, one missing a leg, another missing two. Others leaned on canes and crutches.

When the Lebanese national anthem played, only six could stand up.

Some analysts say the group has lost 2,000 fighters or more in Syria and that more than twice that many have been wounded — a substantial toll for a force that analysts say can draw on a maximum of 50,000 fighters.

In an interview, Sheikh Qassem, Mr. Nasrallah’s deputy, denied that Hezbollah had long-term ambitions in Syria. He also declined to discuss any numbers related to fighters, other than calling reports of more than 2,000 dead “enlarged.”

“In the end, we consider the results that we reached in Syria much greater than the price, with our respect to the great sacrifices that the young men of the party put forward,” he said.

Hezbollah fighters led a tour for Lebanese and foreign journalists in July at the Lebanese-Syrian border. CreditSergey Ponomarev for The New York Times

Strained Resources

Hezbollah has long put great resources into supporting the families of its dead fighters. It also takes care of the wounded, although they pose a different challenge, returning to their communities as reminders of war’s cost.

Supporting all those families is expensive, and there are now more on Hezbollah’s payroll than ever before. Running a war and other international operations also drives up costs at a time when the United States has targeted the group’s finances.

Hezbollah’s leaders have acknowledged that most of the group’s budget comes as cash from Iran. But residents of Hezbollah communities say they have felt the pinch in recent months, with less money in the economy as the party cuts spending.

Hezbollah’s success has multiplied its enemies. The more it grows, the more they want to destroy it.

“If you wait for the Iranian project to mature and take hold, you will see that this ragtag militia has become a competent military with ideological leadership and with what I would call a social support system,” said Anwar Gargash, minister of state for foreign affairs in the United Arab Emirates, which is part of the coalition fighting Iranian-aligned rebels in Yemen. “The Iranians have done it before.”

Israel, too, has been worried about Iran’s expansionism in Syria, through Hezbollah.

One concern is that Hezbollah has been able to move missile batteries into Syria, giving it another potential platform for attacks on Israel besides Lebanon.

A cave once used by a Syrian militant group near the border between Lebanon and Syria. It was captured by Hezbollah. CreditSergey Ponomarev for The New York Times

Hezbollah forbids its fighters to speak with outsiders, but through an acquaintance I met two fighters in April who agreed to speak on the condition that I concealed their identities.

One, with a pistol in his belt and flecks of white in his black beard, showed me videos of himself fighting in Syria and said he had joined the party at age 15 to fight Israel.

I asked if fighting other Muslims in Syria was different from fighting Israel, and he said it was the same battle: “Nothing has changed for us; we are still the resistance.”

He denied sectarian motivations. But he held no sympathy for Syrians who opposed Mr. Assad, and he dehumanized the rebels.

“I get disgusted by the way they look, their long beards and shaved mustaches,” he said, referring to the grooming practices of some conservative Muslims.

“If it were not for Hezbollah,” he added, “Syria would have fallen a long time ago.”

Asked about the use of siege tactics in Syrian towns like Madaya, one fighter claimed that it had been the rebels who had caused the hunger, by hoarding food.

The other chalked it up to the cost of winning the war.

“Either you are strong or you are weak, and if you are weak you get eaten,” he said. “Now, Hezbollah is strong.”Hezbollah fighters escorted a convoy of journalists in July near the Syria-Lebanon border. CreditSergey Ponomarev for The New York Time

The Home Base

It is from Beirut that Hezbollah runs the wide-ranging political, social and military operations that give it power at home and increasing clout abroad. Hezbollah does not control the state as much as maintain the power it needs to block any effort to undermine its force, diplomats and Lebanese officials said.

The center of its operations is the southern suburbs of Beirut, which serve as the party’s headquarters and a virtual diplomatic district for its regional allies. Inside, Hezbollah bureaucrats run a private school system and social services network. Representatives of Iraqi militias and Yemen’s Houthi rebels maintain a presence. And a range of satellite television stations run by Hezbollah and its allies blanket the region with pro-Iranian news.

The party’s history has helped solidify its place in Lebanon.

After the Islamic Revolution in Iran in 1979, Iranian leaders sent officers from the Islamic Revolutionary Guards Corps to organize Shiite militias in the Lebanese civil war. The result was Hezbollah, which also began waging a guerrilla war against the Israeli occupation in southern Lebanon.

Israel’s withdrawal, in 2000, helped enshrine Hezbollah as the centerpiece of the resistance. Its reputation was further burnished in 2006, when it fought Israel to a standstill in a 34-day war that killed more than 1,000 Lebanese and dozens of Israelis.

Some suspected that the war’s destruction would be the beginning of the end for Hezbollah. But Iran flooded the country with money, underwriting an enormous reconstruction campaign and also helping the party expand its military.

While Hezbollah has extended its regional reach, it has made its greatest foreign investments – and paid the highest costs – in Syria, and its intervention there has reshaped the group.CreditSergey Ponomarev for The New York Times

Few checks remain on Hezbollah’s domestic power.

But the group’s activities abroad remain troubling to many Lebanese, while its strength poses risks for the country.

Hezbollah has more than 100,000 rockets and missiles pointed at Israel, in addition to 30,000 trained fighters and a smaller number of reservists, said Brig. Gen. Ram Yavne, the commander of the Israeli Army’s strategic division. Israel also says Hezbollah is so integrated into the Lebanese state that it may not differentiate between the two in a new war.

For now, Hezbollah appears to be avoiding escalation with Israel in order to focus elsewhere. And the party’s political clout in Lebanon has many political figures here finding ways to work with the group.

Alain Aoun, a Christian member of Parliament from the president’s party, said that Hezbollah kept its domestic and regional activities separate and that he considered it a valuable political partner.

But he said that calls for Lebanon to contain Hezbollah were unrealistic after decades of support from Iran and Syria, and that confrontation with the United States and Israel had helped it grow.“All these countries contributed for 30 years to creating this power, so now you say, ‘Go, Lebanese, and fix this problem,’ ” Mr. Aoun said. “It is bigger than us.”

………………………………………………………………………………………………..
Reuters logo
AUGUST 28, 2017 / 5:12 PM / 16 HOURS AGO

After Syria fall-out, Hamas ties with Iran restored: Hamas chief

استراتژی چشم اندازی رژیم: بحثی راهبردی

Share Button

اگر شیخ حسن روحانی به این آسانی توانست در این دو دوره انتخاباتی، مورد اجماع نیروهای اجتماعی مطالبه گر واقع شود دقیقاً به این علت بود که در پستی دور از نگاه مردم در این نظام خدمت کرده است ولی اگر برای یک لحظه تصور شود که او به لحاظ پتانسیل خود تفاوت و زاویه ای یا نظام دارد تصوری باطل است. روحانی همان هدفی را تعقیب میکند که رژیم میخواهد. سیاستهای موسوم به اعتدال و امید او نه از خود او بلکه از اقتضائات و ضروتهای وضعیتی است که جامعه در آن قرار دارد. بطور نمونه برجام نه پروژه شخصی روحانی و ظریف بلکه پروزه کلیت نظام بوده است. اغراق نیست اگرگفته شود چنانچه رئیسیِ قاتل هم رئیس جمهور میشد تفاوت جدی در مدیریت ریاست جمهوری کشور ایجاد نمیشد. تفاوت رفتار و سیاست ورزی روحانی با رئیسی نه  تفاوتی راهبردی در مواضع آنها بلکه در تفاوت جایگاهی و سابقه آنهاست. من فکر نمیکنم اگر رئیسی امروز بر مسند قضاء بنشیند همانطور عمل کند که در مقطع کشتار زندانیان سیاسی ۶۷ کرد زیرا آن فضا و آن شرایط از بیخ  بن تغیر یافته است. حالا رئیسی بخاطر آن سابقه نمیتواند از شر آن کرده که اراده رژیم بوده و او مجری آن اراده، آزاد شود ولی روحانی با تبسمی خندان و ملاطفت آمیز، از اجرای چنان وظایف شرم آوری آبرو نباخته رسته است.

پس از قریب ۳۹ سال از انقلاب اسلامی،با نگاهی به فضای سیاسی حاکم در جبهه مخالفین رژیم، میتوان دید که نیروهای مدعی رژیم درس چندانی از این دوران پرهزینه نگرفته اند و حتی  پسرفت هم داشته اند و اگر تغیری هم در آنها دیده میشود ناشی از الزامات گریزناپذیر و مطلقاً عینی (ابژکتیو) تحول دنیا طی این دوران بوده است نه خودبیداری.

تکرارگویی است اگر بگوئیم آیت لله خمینی و اسلامگرایی او در چنته سیاسی خود هیچ پیام آینده سازی برای مملکت و ملت نداشت. این مسئله چنان واضح است که دیگر با قطعیت کامل میتوان گفت آنرا خود حکام کنونی هم میدانند و اگر هنوز در حرف هنوز حرمت آن امامزاده را نگاه میدارند، نه بدلیل باور بدان انقلاب و رهبرش، بلکه بدلیل شوکت و مکنتی است که از برکت انقلاب بدان دست یافته اند. دفاع نیروهای حاکم از انقلاب دیگر نه دفاع از ارزشهای آن  بلکه دفاع از قدرت و ثروتی است که طبقه حاکم بدان دست یافته است و بهیچ قیمتی نمیخواهد از آن دست بکشد ولو ویرانسازی مملکت. بر این اساس تمام سیاستهای خُرد و کلان رژیم متوجه حفظ این قدرت آسان کسب شده و با کشتار و خونریزی تحکیم شده میباشد.

اما فاز ارزش زدائی از انقلاب و گفتمان آن بعنوان یک الزام تاریخی برای آزادکردن دست و پای رژیم از قید و بندهایی که با گذشت زمان دیگر برایش دست و پاگیر و توجیه ناپذیر میباشند، فازی آسان گذر نیست.

مرگ و میر رهبران و نسل دوران انقلاب البته شرایط را تا حدی آماده میکند ولی از آنجهت که رژیم طی این ۳۹ سال برای توجیه بلند پروازیهای برونمرزی و سرکوبهای درونمرزی، اجباراً  مجبور به تداوم  و تأکید بر گفتمان انقلاب و ارزش های آن  شده است، گذارِ عاری از تشنج در فرایند چنین استحاله مخاطره آمیزی تا مرحله تثبیت نظام  و پایگاه سازی اجتماعی مطابق با مرحله پسا انقلاب مستلزم رویکرد فرا استراتژیک تازه و مهره های رو نشده ای است که بتوانند برای دومین بار در یک بازی کلان تاریخی سرملت را کلاه بگذارند.

رژیم اسلامیستی ولایی با تکیه بر توده عقب افتاده، با اتکاء به خرافه پرستی آنها، آئین سازی از خرفه پرستی هایشان و ابزار سرکوب سازی از کینه ها و عقده های طبقاتی آنها، قدرت را بدست گرفت با تکیه برهمان اهرمها رقیبان خود را سرکوب و قلع و قمع کرد. ولی رژیم بهتر از منتقدینش میداند که با اتکاء به آن نیرویی که بکمک آن به قدرت رسید، تداوم حکومت در جهانی گلوبالیزه که بسرعت تغیر  کرده و در هم تنیده میشود، با جامعه ایی که برای پاسخگویی به نیاز مردمش حد اقل به نرخ رشدی ۵%ی نیاز دارد، نمیتواند دیگر؛ نه بر آن نیروهای کهنه تاریخی و نه بر آن خرافه های دینی اتکاء کند. زیرا آن نیرویی که آنرا بقدرت رساند نیروی تخریب و سرکوب بود ولی امروزه به نیروی سازنده و تثبیت کننده نیاز است. پس رژیم در آستانه یک گذار ضرور تاریخی قرار گرفته است که مضمون آن تغیر گفتمان انقلاب و تغیر پایگاه اجتماعی حکومت است.

روی کار آمدن دولت اصلاحات، پس از آن دولت احمدنژاد، سپس دولت روحانی در دور اول، بازتاب تقلای (بُرداری) رژیم برای عبور به این مرحله جدید بوده است که در عین حال کشمکش باندهای درون ساختار قدرت را بازتاب داده اند.

رژیم در سالهای پایانی عمر رهبرش خامنه ایی، دیگر فرصت زیادی برای میدان دادن بیشتر به این گونه نیروها و بازیهای آنان ندارد و باید قبل از اینکه رهبر بمیرد تکلیفش را یکسره کند. رژیم باید از خود چهره های جدیدی را بمیدان سیاست بفرستد که دستانشان از خونریزهای این چهار دهه پاک و از آلودگی به فسادهای کلان مبرا بوده  و از این شانس و توان برخودار هستند تا بکمک مانورهای های سیاسی پیچیده، بخشهایی از نیروهای متوسط جامعه را بعنوان نقطه اتکاء اجتماعی بسوی نظام کشیده و جذب کنند.

محور سازی یا محور شدن بحثهای مطالباتی بجای عقیدتی در دو انتخابات اخیر ریاست جمهوری، که بیشتر متوجه  نسل جوان، زنان و طبقه متوسط جامعه بود، گویای پیدا شدن و چیرگی نگاهی پراگماتیک، غیر آرمانی و غیر آئینی به عرصه سیاست در کشور بود. اینست آن نشانه ایی که مشخصه تحولات آینده سیاسی در مملکت میباشد و این ویژیگی با اتکاء به نیروهای سنتی و خرافه پرستان همخوانی ندارد. با این ویژگی اگر درست رفتار شود میتواند به عامل بقاء و اگر درست رفتار نشود به عامل زوال حکومت تبدیل گردد و رژیم اینرا میداند.

انتخابات ریاست جمهوری دوره ۱۱ که در آن سعید جلیلی بعنوان چهره نمادین اعتقادی رژیم کمی بیش از ۳ میلیون رأی آورد نشان داد که آرای رژیم و رهبرش از کُل ۵۵ میلیون آرای جامعه، همین ۳ میلیون است. در آن انتخابات آرای دیگر نامزدها، آرای مطالباتی، اقتصادی و اجتماعی و تبعاً سیال بود که رنگ و بوی ایدئولوژیک نداشت.

از جمع آرای ۱۶ میلیونی این دورۀ رئیسی(اگر تقلبی نشده باشد)، همان ۳ میلیون آرای جلیلی در دوره قبل، آرای اعتقادی جامعه و بقیه آرایی بودند که مردم و نسل جوان بخاطر وعده وعیدهای رئیسی به او دادند بدون اینکه به سابقه آمکشی های او نمره منفی بدهند که این خود نکته کم اهمیتی نیست.

معنای این تغیر و تحولات فرایندی برای رژیم اینست که دیگر روی حمایت توده های مردم از موضع خرافه هایشان، از موضع عقده  ها و کینه های کور اجتماعی و طبقاتی اشان نمیتواند حساب کند. رژیم دیگر بحثی از مستضعفین و مستکبرین نمیکند و این دو واژه توده رنگ کن از فرهنگ رژیم بطور کامل دیگر حذف شده است زیرا استکبار و استضعاف پیش از انقلاب دیگر بفراموشی رفته و امروزه، اقشار فرودست جامعه، مستضعف شدگان و پامال شدگان همین نظام هستند و مستکبرین هم،  تمام لایه های حکومتی.

طبقه جدید به مال و مکنت و قدرت رسیده دیگر به رهبرانی از طراز دیگری نیاز دارد که نه بخاطر “پیش صحنه” بودنشان در این چند دهه، حساسیتی در جامعه ایجاد کنند و نه بخاطر سرکوبگریشان دستانشان خونین و نه بخاطر دزدیهایشان کیسه هایشان انباشته از بیت المال باشد. تنها کافی نیست که چنین چهره هایی از این چند ویژگی برخورد باشند بلکه آنها باید چنان در نظام مسنحیل شده باشند که هرگز شانسی برای گردنکشی تحت هیچ شرایطی نداشته باشند. آنها نباید در وضعی باشند که بتوانند پس از چندی برای خود پایگاه اجتماعی ثابت و مستقل ایجاد کنند مانند سید محمدخاتمی و از او برجسته تر موسوی و کروبی و برخی چهره های دیگر سبز.

هاشمی رفسنجانی از آنروی مورد کین و غضب خامنه ایی بود که از خود دارای پایگاه سیاسی و اجتماعی ثابت بود. ولی روحانی علیرغم این دو دوره ریاست جمهوریش نتوانسته و نمیتواند برای حود پایگاه ثابت اجتماعی ایجاد کند زیرا انتخاب او از یکطرف مرهون آرای استقراضی اصلاحطلبان و سبزها بوده است و از سوی دیگر مرهون تأئید او بعنوان یک مهره مورد وثوق نظام و رهبری. من در ادامه به این مسئله که بخشی از نتیجه گیری تحلیلی این یادداشت است بیشتر خواهم پرداخت.

هر گفتمان سیاسی بطور طبیعی از نظر جامعه شناختی یک خاستگاه اجتماعی و بستر طبقاتی دارد.مثلاً طبقه متوسط و اقشار پیرامونی اش خاستگاه احزاب سیاسی لیبرال هستند و دموکراسی و سکولاریسم، گفتمان طبقه متوسط مدرن است. حال اگر تصور کنیم که مثلاً یک جنبش دهقانی یا کارگری و احزاب راهبرنده آنها پرچمدار دموکراسی و لیبرالیسم شوند تصوری از بیخ و بن باطل است. جنبش انقلاب اسلامی در متن این حکم جامعه شناسانه قابل توضیح است.

بر همین مبنا انقلاب اسلامی فاقد مضمون و پیام اجتماعی مترقیانه بود. از این گزاره منظور این نیست که گروههای اجتماعی در این جنبش برنخاستند بلکه منظور اینست که این اقشار اجتماعی نه به اعتبار مطالبات اجتماعی اشان بلکه باعتبار اعتقادات مذهبی اشان که مخدوش کننده و زیر پا نهنده همه مرزهای اجتماعی اشان و نوعی خود انکاری اجتماعی بود بپا خاستند و از این موضع به انقلاب پیوستند.

جامعه بپا خواست تا دینداران را بر بیدینان و سُست دینان چیره کند و در بخش سُست مذهب جامعه؛ پهلوی ستیزان را بر پهلوی پرستان، غرب ستیزان را بر غربزدگان. و در اینجا پهلوی ستیزی، آمریکا ستیزی و غرب ستیزی خود به یک آئین اعتقادی تبدیل شده بود تا بیان یک برنامه اجتماعی سیاسی و مطالباتی و لذا ماهیتی مذهبی و اعتقادی و صورتی سیاسی و غیر آئینی داشت.

اگر در این انقلاب، مسئله عدالت اقتصادی و اقتصاد توحیدی مطرح شد، بمعنای عدالت امیر المومنینی و صِله رَحِمی و ضعیف نوازی مهترانه بود نه عدالت بمعنی وجود یک نظام اقتصادی اجتماعی مدرن مبتنی بر قدرت متوازن اجتماعی و سیاسی بین فرودستان و فرادستان که در آن ارزشهای مادی و فرهنگی(تقریباً) به نسبت سهمی که هر گروه و طبقه اجتماعی میباید توزیع شود و پشتوانه آنهم موازنه قدرت سیاسی و اجتماعی نه شفقت فرمانروایان.

عدالت امیر المومنیی یعنی عدالتی صدقه خوارانه و گداپرورانه. عدالت علی، برده داری را حرام نمیداند، ولی کمک به زنان شوهر مرده و مستمندان مسلمان را از محل کار غلامان روا میدارد. اگر همه ادعاها در این زمینه راست هم باشد، علی نمیگوید این کسیه های پر از آرد و برنج و خرمایی که او شبها بدوش میکشیده تا به بیوه زنان و مستمندان برساند از کجا می آمده است؟ مزخرفات در این زمینه ها زیاد است ولی در اینجا هدف نشان دادن تفاوت  ادعا های عدالت دینی با عدالت مبتنی بر توازن قدرت سیا سی و اجتماعی در جامعه است.

هیچ نباید تعجب کرد که سرنوشت آن عدالت اقتصادی امیر المومنینی در مملکت اسلامی شده ما، ظرف نزدیک به ۴ دهه، به نظام دزدسالاری کنونی بیانجامد و از تخمی که گفتمان انقلاب اسلامی گذاشت، اژدهای مردمخواری برون آید که سیرایی ندارد وبرای حرص افزون خواهی آن پایانی نیست. نباید تعجب کرد از درون آن گفتمان هزارسال تبلیغ شده، نسل و نسلهایی برون آید که هویت(تاریخی و اجتماعی) گذشته اشان سوخته و بر تل خاکستر آن؛ شبح سیال متغیر و بی رنگی عاری از هر هویتی شکل گرفته است.

نسل جوان ورزش دوست این مملکت در ورزشگاهها پرچمی را بعنوان پرچم ملی خود باهتزاز در می آورد که نام الله عربی وسط آن، از دو زاویه نافی هویت ملی ما است. در درجه اول عربی بودن آن و در درجه دوم آسمانی، فرا جغرافیایی و فرا زمانی/مکانی بودن آنست و نافی هرگونه مرزبندی در این کره خاکی. معنای نمادین این پرچم اینست که یک باورمند دینی ساکن ایران به یک تاتار در تاتارستان روسیه تا حد برادری نزدیکتر است تا (حتی) یک مسیحی که در سرزمین ایران زندگی میکند. این پرچم نافی ملیت و هویت تاریخی ماست بدون اینکه ما در این نکته بسیار مهم تا کنون اندیشه کرده باشیم. و حتی نافی دینیت ماست زیرا که سه رنگی آن بعنوان سمبل ملی، نافی پیام دینی آن الله آنست. پرچم واقعی اسلام همان پرچم یکسره سیاه القاعده است که فقط نماد الله میباشد. و پرچم ملی ما همان پرچم شیر خورشید نشان پیشا انقلاب ماست که در پس آن تاریخ پیش و پسا مشروطیتمان و شجره تاریخی ما نهفته است. در یک نظام مردمی و مدرن الله و قرائت از آن مسئله ای فردی و میهن مسئله ایی ملی و زادبومی است و این دو باید از هم جدا باشند.

در بحث از چالش تاریخی امروز رژیم و مسئله نوشوندگی و توان انطباقش با دنیای امروز، باید از این چالش( برآمدن از کهنه پرستی و نیاز به نو شوندگی ) بعنوان یک پدیده پارادوکسال تاریخی نام برد که این پاردوکس را باید شناخت تا به نقاط ضعف و قدرت آن پی برد. بزبان دیگر بتوان آنرا آسیب شناسی کرد.

بطور مثال، در عرض یک یا دو سال میتوان در یک کشور عقب مانده یک کارخانه نساجی یا تولید وسائل خانگی ساخت. در عرض همین مدت هم میتوان چند هزار نوجوان روستایی را تربیت فنی داد و در پشت دستگاههای آن کارخانه به کار گماشت. برای تربیت کادر های فنی بالاتر یا مدیرتی آنهم، این مدت ممکنست ۴ یا ۵ برابر باشد. ولی اگر فکر کنیم که این کارگران ظرف همان دو سال ذهنیت طبقاتی و اجتماعی کارگری و شهری بیابند و فرهنگ روستایی خود را فراموش کنند، از تغیرات اجتماعی چیزی نفهمیده ایم. مدرنیزاسیون دوران پهلوی ظرف قریب ۶۰ سال چهره اقتصادی و بافت فتودالی و ایلی/عشایری جامعه ایران را تغیر داد. ولی برای تغیرات فرهنگی و تغیرچهره سیاسی مملکت دهها برابر این زمان هم کوتاه بود و این فرایندی بود که در تمام دموکراسی های مدرن دنیا قبلاً طی شده است.

ایران سال ۵۷ از نظر اقتصادی نزدیک به ممالک درجه دو  اروپا بود ولی از نظر سیاسی از اروپای قرن ۱۸ هم عقب تر. چون همین فرایند صنعتی شدن که در ایران، ۴ دهه طول کشید در اروپا بیش از ۲ قرن طول کشیده بود. از سنن رونسانس اروپایی در اینجا میگذرم که بستر مناسب فرهنگی را برای استقرار دموکراسی در اروپا آماده ساخته بود.

این توده شتابان شهری و صنعتی شده ایران، تاب انطباق با این تغیرات سریع را نداشت. دانشجوی از شهرستان آمده اش دموکراسی اروپائی میخواست و خیل میلیونی مهاجرین روستائی و کارگر از دهات آمده اش فرهنگ مدرن شهری را تاب نمی آورد و نسبت به جامعه شهری بیگانه بود و آنرا ضلالت دینی میدانست. روشنفکرش با رژیم در ستیز بود زیرا به او اجازه براندازی نمیداد تا مُدلهای روشنفکرانه سیاسی خودش را در جامعه پیاده کند و بنا براین به دیکتاتوری متهم میشد که البته دیکتاتور هم بود. ولی دیکتاتوری علیه کی؟ و چی ؟ اینرا دیگر کسی به تحلیل نمیگذاشت. رضا شاه قلدر و دیکتاتور بود ولی علیه کی؟ و چه گروه اجتماعی؟ اینها دیگر مسئله روشنفکر ایرانی نبود. رژیم شاه نوکر غرب بود و این روشنفکر میخواست(عملاً)  تا مملکت نوکر شرق و روسیه شود. مصدق* خدا و رب النوع ترقی و آزادی، و شاه ابلیس بود زیرا اولی دموکراسی میخواست و این یک دیکتاتور بود. هیچیک از این روشنفکران از خود نمی پرسند اگر قریب ۲۵ سال پس از کودتا، و پس از آنهمه تغیرات فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی و شهری شدگی طی آن ۲۵ سال مردم دنبال خمینی افتادند، چه تضمینی بود که در آن دموکراسی مصدقی*؛ نیروهای مذهبی پس از چند مانور مذهبی با بسیج مساجد و حسینه ها در همان موقع؛ همین موتلفه و فدائیان اسلام نظیر نواب صفوی در آن جامعه فئودالی قدرت را نربایند و ایران فتودالی و ایلی آنروز را نه به سرنوشت امروز، بلکه به سرنوشت افغانستان طالبان دوچار نکنند؟ اگر خمینی ایران را طالبانی نکرد نه اینکه نمیخواست بلکه ظرف این ۲۵ سال پس از کودتای ۲۸ مرداد تغیرات ساختاری ناشی از اصلاحات شاه اجازه چنین عقب گردی و طالبانیزه کردن ایران را بله او نمیداد.*[در بحث از مصدق، هیچ مصدق طلبی تا کنون نوشته ایی از مصدق که تعریفی مشخص از دموکراسی مورد نظرش جز همان انتخابات آزاد؛ در آن جامعه ایی که آخوندها بر فرهنگش سیطره داشتند و ملاکین و سران ایلات، فرمانروایان روستاهایش بودند و آرای روستائیان  هزار هزار از سوی ملاکین خرید و فروش میشد چه نوع دموکراسی میتوانست پیاده شود که کودتای ۳۲ نگذاشت را ندارند تا ارئه کنند. بحر طویل سازان که اینها را میبافند نمیدانند که دموکراسی و انتخابات یک سازو کار جامعه صنعتی است و انتخابات و دموکراسی آئین بورژوازی نه طبقه فئودال و روحانیت بازار بنیاد]

در ملتقای تاریخی ۵۷، نیروهای مذهبی ضد مدرنیزاسیون شاه، از موضع فرا ارتجاعی در برابر رژیم او قرار گرفتند و دیگر نیروهای پیش گفته و روشنفکرنما و شهری شده از منظر سوپر مدرن. ولی  این دو نیرو، در یک نقطه سیاسی/تاریخی بهم رسیدند و آنهم براندازی رژیم شاه بود که در آن موفق شدند. نمونه چنین اتفاق حیرت انگیزی در تاریخ دنیا بی سابقه است که یک نیروی فوق ارتجایی بتواند نیروهای مدعی ترقیخواهی را نه با خود متحد و همسو، بلکه بدنبال خود مانندگله گوسفند به مسلخ تاریخی ترقیخواهی بکشاند و نخبگان آنرا هم بنام محارب و مفسد فی الارض ذبح شرعی کند.

در این انقلاب، آیت الله خمینی بخش عمده نیروهای میلیویی توده سنتی را پشت سر خود داشت که از موضع فرا ارتجاعی با رژیم شاه مخالف بودند و این نیروهای سوپر مدرن هم بخش عمده نیروی طبقه متوسط  را، که با نشناختن ظرفیت و توان اجتماعی خود و ارزیابی غلط از وزن خود در آن جنبش، کمر به سرنگونی رژیم بستند و بدنبال خمینی افتادند. گفتمان ماورای ارتجاعی خمینی آن توده عقب مانده را بسیج کرد و تئوری پردازیهای مدرن نمای این گروه دوم هم، میلیونها جوان تازه به صحنه آمده تشنه آزادی و شورشی شهری شده  را بمیدان کشید.

خمینی هرگز نمیتوانست حتی در یک مورد، برنامه یا طرحی مدرن و مقتضی با جهان امروز را مطرح و ارائه کند زیرا در آنصورت دیگر آن توده های میلیونی سنتی را نمیتوانست جلب کند. حزب سیاسی اسلامیستها به رهبری خمینی؛ مساجدشان، هیئت های عزاداری و تکایا و زورخانه هایشان، خیل دهها هزاری مداحان و روضه خوانانشان، مجالس روضه خوانی و قرائت قرآنشان بود.

تراژدی این بود که خمینی از برنامه ای ارتجاعی اش حتی در حرف عدول نکرد و هرگز به پذیرش مفاهیمی مانند دموکراسی و آزادی احزاب و زنان و.. ، تن نداد ولی این جماعت روشنفکر پهلوی ستیز به آسانی هویت مستقل  سیاسی و ایدئولوژیکی خود را به کمک تفاسیر سیاسی مصلحتی و انقلابی نما ترک کرد و تا مرحله مستقر سازی و تثبیت حکومت رژیم جدید که هنوز با آئین دولتمداری و نظم بوروکراتیک آشنا نبود دنبال او رفت و حتی در آن مراحلی که تیغ تیز جلادان رژیم بر گلوی فرزندان دگراندیش در مملکت نشسته بود نیز از کمک  بدان خود داری نکرد و کمک کرد تا مستقر شود.

در یک تقسیم کار تاریخی نانوشته، خمینی نیروی دوم و گفتمان آنرا به ذخیره سیاسی خود تبدیل کرد و این نیروی دوم دلخوش به حضور برخی چهره های ملی در دولت و دلخوش به وعده های خمینی، که مارکسیستها هم آزاد هستند، مست از حرکت دهها میلیونی توده ایی، گوسفندوار دنبال این قصاب تاریخی خود افتاد و تا سلاخ خانه پیش رفت.

خمینی و اعوان و انصارش که تجربه ایی در دولتمداری نداشتند، نه از روی باور به ارزشهای اعتقادی جبهه ملی و نهضت آزادی بلکه از روی ناتوانی در اداره مملکت این گروه از میلیون را بخدمت گرفتند تا مانند کاندوم از آنها استفاده کنند و نیروی خود را روی ماشین جنگی و سرکوب که مدیریت آن برایشان آسانتر بود متمرکز ساختتند.

طی ۳۹  سال گذشته، نه آن نیروی مدرن نمای دوم کاملاً از امیدهایش به این رژیم دست شسته است و نه نیاز این رژیم به جلب حد اقل بخشی از نیروهای مدرن و مصادره کامل گفتمان مدرن آنها برطرف شده و بخود کفایی فرهنگی و گفتمانی رسیده است. بدنه رژیم از درون یک فضا و بستر کپک زده تاریخی فرا روئیده است که در مقابل امروزی شدن بشدت و بطور طبیعی مقاوم میباشد. و اینست آن مسئله ای که دقیقاً چالش عمده تاریخی رژیم است. رفتار رژیم با مخالفینش پس از سرکوبهای دهه اول انقلاب که متوجه تسلیم ناشدگان به نظام و گفتمان خمینیستی بود، وارد مجرای هویج و شلاق نسبت به منتقدینی شده است که هنوز در حاشیه صحنه باقی مانده اند یا امید دارند تا باقی مانده و در آینده به بازی گرفته شوند.

رژیم بخوبی میداند که باید تغیر پایگاه اجتماعی و گفتمانی بدهد تا بتواند ماندگار بماند. ولی این امر جز با تسلیم نمودن کامل آن بخشی از روشنفکران طبقه متوسط که بنوعی متولی گفتمان مدرن در جامعه است و  مصادره بمطلوب سرمایه سیاسی و هویت تاریخی آن بسود رژیم غیر ممکنست.

با پیوستن تسلیم آمیز اصلاحطلبان، بخشی از این ترکیب شیمیایی سیاسی تأمین میشود ولی این کافی نیست. در صورت تسلیم سران و فعالین جنبش سبز بخش ضرور دیگر این ترکیب شیمی/سیاسی میبایستی تأمین میشد که نشده و کینه حیوانی خامنه ایی هم نسبت به رهبران جنبش سبز از همینجا برمیخیزد. رژیم فکر میکرد با جذب این دو نیرو خودبخود زیر پای بقیه نیروهای نا سازگار و مخالف خالی میشود و خطر سرنگونی اش در آینده برطرف میشود که تا کنون موفق نشده ولی هنوز مأیوس هم نشده است.

رژیم در برخورد با این چالش و رفع این کاستی، دو رویکرد متفاوت اتخاذ کرده است: اولی تطمیع و تسلیم آن بخش از نیروهای منتقد و مخالف که جذب آنها محتمل است و دیگری بدیل سازی برای آنهاست. بطور مثال رژیم از خودش اصلاحطلب سازی میکند که نمونه های مشخص آن افرادی نظیر عارف، کواکبی، محجوب و کمالی میباشند و در اردوی مخالفان که هنوز ساختن ذوحیاتین سیاسی از “ضد/موافق” رژیم ممکن نیست، به عملیات ستون پنجمی و مهره سازی و مهره کاری مشغول است که نمود آنرا در موضعگیریهای متناقض برخی فعالین سیاسی  سابقه دار میتوان یافت.

ولی بموازات این تلاش جذب کننده (یا اسیمیلاسیون سیاسی)، رژیم سعی دارد از درون خود نیز تا آنجا که ممکنست مهره مدرن نما بیرون بدهد. چنین مهره هایی را نمیتوان از میان لایه های و ارگانهای شناخته شده و بدنامی مانندبسیج، سپاه، وزارت اطلاعات، دستگاه قضایی و.. ، بیرون داد. انتخابات ریاست جمهوری گذشته و رفوزه شدن رئیسی در آن، به رژیم نشان داد که این امر ناممکن است. بنا بر این بهترین ارگانهایی که میتوان از درون آنها مهره های مدرن نما و بقول معروف تجدیدنظر طلب سرهم بندی و به بازار عرضه کرد، نهاد هایی است مستقیماً درگیر سرکوب مخالفان و آلوده به رسوائی های کلان مالی نبوده اند. شکست قالیباف در سمت شهردار تهران برای پست ریاست جمهوری نشانداد که مردم سابقه این شخص را در سمت فرمانده نیروی انتظامی، سرکوب دانشگاه و چپاول شهرداری را فراموش نکرده اند.

اگر شیخ حسن روحانی به این آسانی توانست در این دو دوره انتخاباتی، مورد اجماع نیروهای اجتماعی مطالبه گر واقع شود دقیقاً به این علت بود که در پستی دور از نگاه مردم در این نظام خدمت کرده است ولی اگر برای یک لحظه تصور شود که او به لحاظ پتانسیل خود تفاوت و زاویه ای مردم گرا با نظام دارد تصوری باطل است. روحانی همان هدفی را تعقیب میکند که رژیم میخواهد. سیاستهای موسوم به اعتدال و امید او نه از خود او بلکه ناشی از مقتضیات و ضروتهای وضعیتی است که جامعه در آن قرار دارد. بطور نمونه برجام نه پروژه شخصی روحانی و ظریف بلکه پروزه کلیت نظام بوده است.

اغراق نیست اگرگفته شود چنانچه رئیسیِ قاتل هم رئیس جمهور میشد تفاوت جدی در مدیریت ریاست جمهوری کشور ایجاد نمیشد. تفاوت رفتار و سیاست ورزی روحانی با رئیسی نه  تفاوتی راهبردی و ماهوی بلکه تفاوت جایگاهی و سابقه آنهاست. من فکر نمیکنم اگر رئیسی امروز بر مسند قضاء بنشیند همانطور عمل کند که در مقطع کشتار زندانیان سیاسی ۶۷ کرد زیرا آن فضا و آن شرایط از بیخ  بن تغیر یافته است. حالا رئیسی بخاطر آن سابقه نمیتواند از شر آن کرده که اراده رژیم بوده و او مجری آن اراده، آزاد شود ولی روحانی با تبسمی خندان و رضایت مندانه، ناشی از رستن از اجرای چنان وظایف شرم آوری آبرو نباخته روسفید باقیمانده است.

خلاصه اینکه رژیم مانند کوهنوردی است که برای اجتناب از سقوط حتمی باید بالابرود ولی در این بالا رفتن بر جائی پا نهاده است که میداند سست و ریزش کردنی است. به حلقه ایی یا سنگی آویزان است که میداند قابل اطمینان است ولی برای بالا کشیدن خود توانش را ندارد. جذب بخشی از نیروهای متوسط جامعه، بخشی از روشنفکران سیاسی فرصت طلب و تکنوکراتهای عاری از هویت سیاسی و اعتقادی میتواند کمک کند تا این رژیم آن پایگاه زوال یابنده ای که از آن برآمده و با آن بقدرت رسیده است را ترک کند و برای خود موقعیتی جدید، بر پایه گفتمانی جدید و یک نیروی اجتماعی جدیدی دست و پا کند. همه اینها مستلزم مصادره آن سرمایه سیاسی است که هنوز در حال حاضر علیه اوست تصرف آن سرمایه برای رژیم چه با فریب یا تطمیع و حتی تهدید یک ضرورت است و شیخ حسن روحانیمیدان دار مرکزی و مهره اصلی این پروژه است و احتمالاً نامزد مناسب جانشینی رهبر.

این بحث ادامه دارد.

 

اطلاعیه سایت

Share Button

بعرض و اطلاع کاربران گرامِ سایت ایران سبز میرسانم که برای انتشار بیشتر موضوعات سایت و به اشتراک گذاری وسیعتر  نقطه نظر های تحلیلی منعکس در آن و باز نشر ساده تر مطالب جالب دیگران، صفحه تلگرام  سایت نیز راه اندازی شده است که با کلیک لینک زیر میتوان از آن بازدید کرد.

در توضیح نام لینکه فریدون تبریزیان، اضافه کنم که فریدون برادرکوچکتر سوم من بود با ذوق و قریحه ایی شاعرانه و ادبیاتی. او در سن ۳۰ سالگی جوانمرگ شد، داغی که آنرا هرگز فراموش نمیکنم.

با عضویت در صفحه تلگرام ایران سبز، مطالب جدید را میتوانید مرتب دریافت نمائید.
https://web.telegram.org/#/im?p=@Fereidontabrizian

حبیب تبریزیان

 

غلبه حاشیه بر متن: یادداشتی از عباس عبدی

Share Button

یادداشت زیر از عباس عبدی است در مورد وارد شدن روحانیت به حوزه هایی که خارج از قلمروی فعالیت سنتی و حرفه ایی آنان میباشد. عبدی در این یادداشت؛ مورد وارد شدن یک روحانی را به یک فضای ورزشی مطرح میکند و میگوید که این عرصه میدان طبیعیِ بازی روحانیت نیست و روحانیت با از دست دادن جای سنتی خود در آن عرصه ایی که منطقاً جای طبیعی اوست یعنی مساجد، میخواهد جای از دست رفته مساجد و خودش در بین مردم را باوارد شدن به فضاهایی عمومی دیگر جبران کند که او از این تلاش بعنوان غلبه حاشیه بر متن نام میبرد.

من بعنوان پیش کامنت ضمن تأئید این تحلیل و نتیجه گیری آن قدری صریحتر از آقای عبدی باید بگویم، روحانیت با انقلاب اسلامی، عرصه سیاسی را که جای طبیعی او نبود و نیست اشغال کرد. او با سیاسی کردن روحانیت و دین روحانیت و مذهب را به دم تیز شمشیر نگاه و نظر انتقادی و ایراد گیر یا پرسشگر مردم راند، نگاه و نظری که مردم در همه جای دنیا نسبت به سیاست و سیاستمدارجماعت دارند، یعنی عدم نگاه قُدسی، ربانی و روحانی به آن و این یعنی قداست زدایی از حریم دین و روحانیت، قداستی که جانمایه آنست. بی جهت نیست که پس از به قدرت رسیدن روحانیت در میهن ما، مردم رکیکترین ادبیات را نسبت به روحانیت حاکم بکار میبرند و زشت ترین جوک ها را برای مقدسات دینی و مذهبی میسازند.

و اما باید این پرسش را هم مطرح کرد که این روحانیتی که برای گرفتن مدارک تخصصی و دکترای تخصصی مرتبط با دستگاههای دیوانی، نظامی و امنیتی؛ از اقتصاد گرفته تا سیاست و مطالعات استراتژیک..، تشنه است و هَل هَل میزند، چرا  برای نمونه یک از آنها رشته پزشکی، مامایی و.. ، را انتخاب نکرد؟ چرا یکی اشان مهندس نشد، چرا یکی اشان آبشناس و دریا و زیست محیط شناس یا ادبیات فارسی شناس نشد.

یکی از بارزترین موارد کاهیدگی سطح دانش مدیران و دولتمردان حکومتی ما نا آشنائی آنان با زبانهای خارجی است حتی در سطح وزارت خارجه اش و پاراوکسال، این زیان نفهمی شامل زبان عربی هم میشود که دین و مذهب ما با آن زبان است. این درحالیست که تقریباً یکی از شرایط کشیش شدن در ممالک غربی دانستن زبان لاتین است که فقط زبانی کلیسائی است. چرا حتی یکی از این همه روحانیون دکتر، کارشناس و مدرس شده ما زبان عربی یا انگلیسی را حتی در حد متوسط آن نمیداند؟ و ما استاد یا دکتر زبان عربی، انگلیسی و فرانسه و.. نداریم که آخوند باشد.

روحانیت هدفش تسخیر فضای عمومی اجتماعی بود آن فضایی که به او امکان میداد و میدهد تا بر مردم سوار شود. این امکان با مهندس یا پزشک یا استاد ادبیات شدن حاصل نمیشود. حالا این روحانیتی که متن را از دست داده است به حاشیه ورزشی چشم دوخته تا آن عرصه را هم به سرنوشت عرصه سیاسی دوچار کند.

ح ت

………………………..

آینده (عباس عبدی):

غلبه حاشیه بر متن
تحلیلی از تعییر کارکرد نقش روحانیون منتشر شده در صدا ۴-۶-۱۳۹۶
در تقویم ما آخرین روز مرداد روز جهانی مسجد نامیده شده است. مسجد و روحانی دو عنصر مرتبط به یکدیگر هستند که پیش از انقلاب و پس از آن در تحولات اجتماعی نقش مهمی داشته‌اند. ولی نقش و کارکردها این دو عنصر در حال تغییر است و بد نیست که بصورت اجمالی به آن پرداخته شود شاید راهی برای بحث‌های جدی‌تر در این باره باز شود. پس از انقلاب به علل گوناگونی برخی از نقش‌های فردی و حتی نهادی دچار دگرگونی شده است. بخشی از این دگرگونی چون کم‌کم و به مرور زمان رخ داده، ابتدا چیز مهمی به نظر نمی‌رسید، ولی با گذشت زمان متوجه می‌شویم که این دگرگونی جزیی به استحاله نقش‌ها نیز انجامیده است. مثل یک مخزن بزرگ آب زلال که از مایعی رنگی به صورت قطره‌ای به آن اضافه می‌شود در ابتدا تغییر رنگی دیده نمی‌شود، ولی در یک مرحله متوجه می‌شویم که افزایش قطرات رنگی به حدی شده که تغییر رنگ ایجاد کرده است. نمونه مهم این تغییر را در نقش روحانیون و مسجد مشاهده می‌کنیم. اخیراً ویدیویی منتشر شده که دو روحانی با لباس شیک و زیبا و با همسرانشان که حجاب کامل دارند روی صحنه تلویزیون ظاهر شده‌اند و مجری از عشق و علاقه آنان به همسرانشان می‌پرسد و به نوعی اصرار دارد که بگویند همسرانشان را “دوست” دارند (هر دو طرف به همدیگر بگویند). از سوی دیگر یکی از روزنامه‌ها تصویری از یک روحانی را در ورزشگاه منتشر کرده که با مشت‌های گره کرده در حمایت از تیم فوتبال مورد نظرش شعار می‌دهد. این روزنامه گفتگویی را با این روحانی ترتیب داده که بهتر است بخشی از دلایل او در انجام این کار را با هم مرور کنیم::“هدف دیگر من آشتی بین روحانیت و مردم بود که به نظرم فاصله‌ای میان آنها در سال‌های اخیر افتاده و نباید بگذاریم این شکاف بیشتر شود… حرف من این است که تا چه زمانی باید روحانیون در مسجد و هیأت‌ها بنشینند و منتظر ملاقات با مردم باشند؟ این دفعه سعی کردم به‌عنوان یک روحانی من پاپیش بگذارم… تماشاگران مرا چند دقیقه تشویق کردند و شعار دادند؛ حاج آقا خوش آمدی… از روحانیون دیگر نیز دعوت می‌کنم که به ورزشگاه بیایند. مطمئن باشید که این اتفاق تأثیر مثبتی در جو ورزشگاه‌های ما دارد. در همین ٢ بازی جوان‌ها نزد من آمدند و سوال‌های دینی پرسیدند و باعث شد وقتشان صرف اتفاقات خوب شود. البته می‌خواهم به کانون هواداران باشگاه تراکتورسازی پیشنهاد دهم که یک بخش فرهنگی راه بیندازد تا بتوانیم این کار را ادامه دهیم… شاید برخی‌ها نسبت به این موضوع ایراد بگیرند و بگویند که این حرکات با این لباس درست نباشد. با این حال، اعتقاد من چیز دیگری است، چون در صفحه‌های اجتماعی که نگاه می‌کنم، ٩٠‌درصد کامنت‌ها مثبت است. اگر بخواهیم اینطور فکر کنیم، باید بگوییم نباید کسی با لباس روحانیت وارد ورزشگاه شود. شاید این کار تا چند ‌سال قبل خوب به نظر نمی‌رسید اما باید به اقتضای زمان پیشرفت کنیم. بار دیگر می‌گویم که تا چه زمانی باید در مسجد بنشینیم تا جوان‌ها نزد ما بیایند؟ اگر من با تماشاگران آنطور شادی و خوشحالی نمی‌کردم، می‌گفتند خودت را گرفته‌ای، پس ما هم مسجد نمی‌آییم.”سال‌های پیش نیز یک روحانی دیگر به کسوت کارگردانی سینما درآمده بود و از این نوع خرق عادت‌ها زیاد است. این نوع رفتارها در خصوص نهادهای مذهبی بویژه مسجد هم دیده می‌شود که کارکردهای غیرعبادی و مذهبی پیدا کرده‌اند. هرچند علل و توجیهاتی برای این کارها ذکر می‌شد، که مورد نظر این یادداشت نیست، ولی این تحول در نقش‌ها به هر علتی انجام شده باشد تبعات خاص خود را دارد و به نظر می‌رسد که به نفع روحانیت و مسجد نیست. چرا؟ابتدا توضیح دهم که روحانی بودن منافی با داشتن شغل مستقل نیست. آنان را از گذشته‌ها در کسوت استادی دانشگاه، آموزگاری مدارس، کشاورزی یا کارهایی مثل انتشارات، فعالیت مطبوعاتی و… دیده‌ایم. بجز شغل، حضور در برنامه‌ها و اماکن خاص نیز معمول و طبیعی است. ولی انجام برخی از کارها و حضور در برخی از برنامه‌ها می‌تواند نافی انتظارات جامعه از نقش‌هایی باشد که برای آنان در نظر گرفته است. البته این حق آنان است که به عنوان یک شهروند در هر برنامه شرکت و در هر شغل معمولی در جامعه را انتخاب کنند. بنابراین بحث درباره حقوق آنان نیست، بلکه بحث درباره معنا و اثرات رفتارهای آنان است.

برای شرح بهتر ماجرا مصداقی بحث کنیم. فرض کنیم که یک روحانی به هر دلیلی طرفدار یک تیم فوتبال است و می‌خواهد بازی تیم را از نزدیک ببیند و حتی آن را تشویق کند و از همه مهم‌تر ابراز احساسات هم بنماید. باز هم فرض کنیم که چنین رفتاری را بتواند به لحاظ مبانی فکری خود توجیه کند، هر چند بعید است که با معیارهای گذشته و سنتی بتوان برای این رفتار توجیهی شرعی آورد. در این صورت می‌تواند بدون لباس روحانیت به ورزشگاه برود و اعتراضی نیست ولی اگر با لباس روحانیت برود در اینجا هدف دیگری را پیگیری می‌کند. همان هدفی می‌شود که از زبان روحانی فوق گفته شده است. در واقع چون جوانان به سمت او نمی‌روند، او می‌خواهد به سمت آنان برود. چون مردم کمتر به مسجد و بیشتر به ورزشگاه می‌روند، پس او نزد مردم می‌آید. این همان نکته‌ای است که می‌تواند مورد نقد و اعتراض باشد. در حقیقت از یک سو با این کار خود صورت مسأله را پاک می‌کنند. صورت مسأله این است که چرا این افراد به سمت روحانیون نمی‌روند؟ با آمدن روحانیون به سمت این افراد مشکلی حل نمی‌شود، بلکه فقط صورت مسأله پاک می‌شود. از سوی دیگر بجای آنکه روحانیت در نقش هادی و راهنما قرار گیرد، در نقش تابع مردم ظاهر می‌شود و این خلاف ادعای اولیه آنان است.

در مورد اول ذکر این نکته کافی است که پیش از انقلاب جوانان و مردم خیلی جاها بودند، مثلاً سینما می‌رفتند، در ورزشگاه‌ها حاضر می‌شدند، ولی هیچ‌گاه روحانیون با این توجیه به نزد آنان نمی‌آمدند، بلکه رفتار و کارکردشان به گونه‌ای بود که مردم به مساجد و نزد آنان می‌آمدند. تقریباً بیشتر مساجد سه نوبت صبح و ظهر و مغرب نماز می‌خواندند و برنامه داشتند، در حالی که الآن بخشی از این موارد از برنامه‌های معمول مساجد حذف شده است. این امر معلول تغییر کارکرد این اماکن و متولیان آن در دوره‌ای از انقلاب بود ولی هنگامی که این کارکردها دوباره به نهادهای رسمی منتقل شد، این اماکن از جوش و خروش خود خالی شدند. روحانیون نیز کارکرد اصلی خود را که اشاعه معارف دینی، ارزش‌ها و رفتارهای اخلاقی و معنوی، کمک به مردمان ضعیف و فقیر و… است با کارکردها و نقش‌های دیگر جابجا کردند و طبیعی است که نقش‌های اصلی آنان در سایه نقش‌های جدید قرار گرفت و در نتیجه مردمی که به دلیل نقش‌های سنتی به آنان رجوع می‌کردند، اکنون دلیلی برای این مراجعه مشاهده نمی‌کنند. و به علل دیگری به آنان مراجعه می‌کنند که چندان با آن کارکردهای سنتی تطابق ندارد.

مورد دوم نیز به شکل دیگری آنان را از محل رجوع بودن خارج کرده است. ایفای نقش‌های جدید و حضور در ورزشگاه شاید برای تماشاگران جذاب باشد ولی این ربطی به جایگاه روحانی بودن و انتظاراتی که از یک روحانی می‌رود ندارد. فرض کنیم که یک روحانی خیلی خوب فوتبال بازی کند و یا حتی تحلیل ورزشی را خوب انجام دهد و بسیاری هم این وضع برایشان جذاب باشد. این جذابیت چه ربطی به انتظاراتی که از وی به عنوان یک روحانی می‌رود، دارد؟ هیچ. در واقع یک نقش اصیل قربانی یک مسأله فرعی شده است. علت اصلی نیز این است که به احتمال زیاد آنان نمی‌توانند نقش اصلی خود را درست بازی کنند، لذا متوسل به نقش‌های حاشیه‌ای می‌شوند. حاشیه‌ای که همسو با نقش متن نیست، و پس از مدتی نیز این حاشیه‌ها بر متن غلبه می‌کنند. اینکه یک روحانی جلوی دوربین به همسرش بگوید دستت دارم و همسرش نیز همین را تکرار کند، و حضار نیز کف بزنند! چه معنایی دارد؟ مگر مردم فکر می‌کنند که روحانیون همسرشان را دوست ندارند که حالا بخواهند این برداشت را اصلاح کنند؟ اگر در ذهن مردم روحانیون تافته‌های عجیب و غریبی هستند که مثلاً زنانشان را دوست ندارند و برعکس، باید ریشه این ذهنیت را پیدا کرد، و الا وارد بیان عشق و عاشقی شدن آنان جز اینکه باعث تغییر انتظارات از نقش می‌شود نتیجه دیگری ندارد.

یکی از خطراتی که نهاد روحانیت و نهادهای دینی را تهدید می‌کند از یک سو تعریف نقش‌های بی تناسب برای خودشان است و از سوی دیگر وارد شدن به نقش‌های حاشیه‌ای برای جبران ضعف نقش اصلی است. این راه نتیجه‌ای جز تشدید بحران نقش و کارکرد این دو نهاد ندارد.

@abdiabbas

وقتی هیولای دین خواب بود و شاهزاده بیدار!

Share Button

پیش کامنت من: یادداشت زیر در مورد امان الله خان، شاهزاده  و سپس پادشاه افغانستان است. موضوع یادداشت عروسی اوست و اینکه چگونه او در همان آغاز جوانی بفکر توسعه و ترقی کشور، مدرنیزه کردن آن و رهانیدن زنان از چنگال سنتهای های مذهبی قبیله ایی بوده است. او همان بلندپروازیهایی را برای مدرنیزاسیون افغانستان داشت که رضا شاه برای ایران و اتاتورک برای ترکیه. او از پدرش خواست تا هزینه پیش بینی شده برای عروسی اش صرف ساختن یک مدرسه دخترانه و یک بیمارستان کند. در ۱۹۱۹ رسماً به پادشاهی رسید ولی در ۱۹۲۹ در یک کودتای درباری خلع شد و به هند مهاجرت و سپس به اروپا نقل  مکان کرد و در سوئیس مقیم شد که در آنجا بسال ۱۹۶۰ درگذشت.

در حالیکه اریستوکراسی درباری ممالک خاور میانه از مصر تا ایران و سپس شرق آسیا بفکر انتقال مدرنیته و مدرنیزه کردن ممالک این منطقه بودند، روشنفکران چپ شده، انرژیک راه حکومتهای اسلامی داعش و القاعده را به انگیزه مبارزه با امپریالیسم دانسته یا نادانسته هموار میکردند.

Bildresultat för ‫زن افغانی صیغه‬‎

قبل از اسید، بعد از اسید

سایت حزب همبستگی افغانستان

نویسنده: فرزاد

مراسم عروسی امان‌الله خان باید الهامبخش جوانان امروز گردد

مراسم عروسی امان‌الله خان باید الهامبخش جوانان امروز گردد

شاه امان‌الله خان نه تنها استقلال کشور را کسب کرد، بلکه برای قانونمند ساختن جامعه و ارتقاع آن به مدارج بلند انسانی کارهای ماندگاری نمود. او هرچند بنابر عطش فراوان در آوردن تغییرات فوری در وطن دربدرش دچار اشتباهاتی شد، اما در یک مقطع مهم تاریخ ما ارزش‌های بزرگی را بنیان نهاد که با گذشت صد سال هنوز در مواردی بصورت تمام و کمال به آنها دست نیافته‌ایم.

امان‌الله خان مثل حکام خاین امروزی، فقط در سطح حرف و نمایشی عاشق مردم و وطنش نبود بلکه در عمل در زندگی خودش کوشید به مردم الگویی ارایه نماید. تلاش‌های پیگیر او برای دفاع از حقوق زنان و رهانیدن آنان از زیر بار جهل و ستم و مردسالاری ستودنی بود. او در دورانی که شهزاده دربار و جوان بی‌تجربه بود، در مراسم عروسی خود در عمل درسی به مردم داد که حتی برای جوانان امروزی کشور ما باید الهامبخش باشد. مراسم عروسی امان‌الله خان با ثریا طرزی می‌توانست در دربار پدر عیاش و مستبدش حبیب‌الله خان شاهانه و با مصارف گزاف برگزار گردد، اما او از پدرش درخواست نمود تا پولی را که به این منظور در نظر دارد صرف ساخت یک مکتب یا شفاخانه‌ زنانه کرده به مراسم ساده‌ای اکتفا کند که چنین شد.

گزارش مراسم عروسی امان‌الله خان در «سراج‌الاخبار افغانیه» (سال چهارم، شماره ۷، ۱۲ قوس ۱۲۹۳) تحت عنوان «یک عروسی ابدی ثمر» به نشر رسیده که بخش‌هایی از آن را در ذیل نقل می‌کنم:

«مراسم عروسی شهزادهٔ بلند اقبال مکرم عین‌الدوله سردار (امان‌الله) خان دام اقباله بیک کیفیتی اجرا گردید که ثمرهٔ نیکویی آن در صحایف تاریخ افغانستان یک یادگار ابدی باقی گذاشت. از مدتی همه‌گان را خیال این بود که آیا این عروسی بچه دبدبه‌ها و سازها و سامانها و طنطنه‌های فوق‌العاده، و مخارجهای بی‌اندازهٔ بوقوع خواهد آمد. بواقعیکه تدارکات و تهیات عظیمهٔ نیز در انباب دیده می‌شد.

حال آنکه آنهمه انتظارهایی که برای اسرافهای بی‌سود کشیده میشد بیک طرز بسیار مستحسن و پرسودی جلوه‌گر ظهور گردید: تفصیل این کیفیت چنین است که شهزادهٔ مکرم‌مشارالیه با یک عریضهٔ مخصوصهٔ از حضور میمنت موفور والدکثیر‌المحامد شان ذات اعلیحضرت “سراج‌الملة و‌الدین” استرحام و استدعا نمودند که اگر ارادهٔ مراحم عادهٔ اعلیحضرت همایونی شرفتعلق پذیرد که همین مبالغ مخصصهٔ مراسم عروسی برای تاسیس یافتن یک باب “مکتب اناثیه” یا یک باب “شفاخانهٔ اناثیه” بخرج برسد، و ملک و ملت از آن مستفید شده یک تذکار ابدی و یادگار دایمی برای این مراسم بماند و از اسرافات بیهوده و بی‌ثمر صرفنظر شود عین مرحمت خواهد بود.

ذات شوکتسمات اعلیحضرت همایونی …. این رای و خیال خیراندیشانهٔ فرزند ارجمند شاهانهٔ شانرا به افکار قدسیت آثار همایونی موافق و مطابق یافته و شهزادهٔ مکرم بلنداقبال را مظهر تحسین و نوازشات پرآفرین همایونی فرموده مبلغ جسیمی را که برای مراسم عروسی تخصیص شده بود برای آن مؤسسات فواید اثر ابدی‌ثمرتعیین فرمودند. و اجرای مراسم شادمانیٔ عروسی را بیک ترتیب دلنشین ساده سنگینی اراده و فرمان فرمودند.

همین گزاف‌خرجیهای اینگونه رسومات عروسیها، ختنه‌سوریها کابینهاست که بر مردمان ممالک اسلامیهٔ شرقیه مانند بلای مبرمی نازل شده اگر چه بظاهر آنرا خانه‌آبادی و شادمانی نام نهاده‌اند، ولی موجب بسی خانه‌خرابیها و ناکامیها گردیده است…. عموما از روی این‌گونه گزاف‌خرجیهای اینچنین مراسم‌ها دایما مبتلای فلاکتها و قرض‌ها، افلاس‌ها شده اند.

مراسم این عروسیٔ ابدی‌ثمر در یوم چارشنبه ۲۲ ماه ذی‌الحجۃ الحرام مطابق ۱۹ عقرب سنهٔ ۱۳۳۲ و ۱۱ نوامبر سنهٔ ۱۹۱۴ بوقوع پیوسته است.»

صفحه‌ای از سراج‌الاخبار افغانیه در مورد عروسی امان‌الله خان
صفحه‌ای از سراج‌الاخبار افغانیه در مورد مراسم عروسی امان‌الله خان

هرچند در گزارش بالا ذکری از آن نرفته، اما شکی نیست که ثریا طرزی که خود زن تابوشکن، پیشرو و علم‌پرور بود، در این تصمیم امان‌الله خان نقشی داشته باشد.

امان‌الله خان و ثریا ۱۰۳ سال قبل به این آگاهی دست یافته بودند که باد کردن پول در مراسم بی‌ارزش عروسی برای جامعه‌ای که غرق فقر و بدبختی است، شرم است و باید آنرا برای پخش علم و دانش بین مردم صرف کرد، اما متاسفانه امروز شاهدیم که تنها در پایتخت دهها سالون عروسی پر زرق و برق به چشم می‌خورند که در آنها روزانه میلیونها افغانی به هدر داده می‌شوند.

از جنگسالاران و مافیازادگانی که میلیونها دالر حرام را در اینگونه مراسم شان به گفته مردم به شاخی باد می‌کنند، گله‌ای نباید کرد چون این دشمنان مردم حامی ارتجاعی‌ترین و عقب‌مانده‌ترین رسم و رواج‌ها اند تا ملت را افسون کرده به خواب عمیق ناآگاهی و جهالت فروبرند. اما برای زوج های جوان و تحصیل‌کرده و متعهد لازم است که درین زمینه شاگردان امان‌الله خان گردیده از ننگ و حماقت خرج پول برای هیچ و پوچ اجتناب ورزند. البته طی چند سال گذشته ما شاهد بعضی نمونه‌های مثبت سنت‌شکنی درین زمینه بوده‌ایم از جمله زوجی که اخیرا در هرات پول مصارف عروسی شان را برای ساختن یک پل در قریه شان اختصاص داند که قابل قدر است، اما نیاز است که این نمونه عالی را تعمیم داده همگانی سازیم.

امان‌الله خان، محمود طرزی، حبیب‌الله خان و دیگران در سال ۱۲۹۲
امان‌الله خان، محمود طرزی، حبیب‌الله خان و دیگران در سال ۱۲۹۲

با رسیدن امان‌الله خان به قدرت، او عمیقا به این درک رسیده بود که بدون کسب استقلال، رفاه و پیشرفت افغانستان میسر نیست، بنا ابتدا علیه سلطه بیگانگان شمشیر از نیام برکشید و وقتی از آزادی کشورش مطمئن شد کوشید نظام‌نامه‌هایی برای غرس ارزش‌های انسانی در اجتماع قبیلوی تصویب و عملی سازد. «نظامنامه‌ٔ نکاح، عروسی و ختنه‌سوری» یکی از آنها بود که گفته می‌شود شخصا توسط امان‌الله خان در ۲۴ ماده نگاشته شده در سال ۱۳۰۰ مرعی‌الاجرا گردید که هدف اصلی آن دفاع از حقوق زنان بود. این نظامنامه گواه افکار مترقی و دیدگاه والای شاه امان‌الله است که اکنون نیز در بسا موارد نیاز است که برای عملی ساختن آنها علیه زن‌ستیزان جهادی، طالبی، داعشی و یا عناصر نکتایی‌پوش اما ضدزن به مبارزه ادامه داد.

نظامنامه نکاح، عروسی و ختنه‌سوری
نخستین نظامنامه «نکاح، عروسی و ختنه‌سوری» که از جانب شاه‌ امان‌الله خان در سال ۱۳۰۰ نافذ شد. این نظامنامه در سنبله ۱۳۰۳ با تغییرات اندکی تجدید چاپ و در ثور ۱۳۰۶ ترجمه پشتوی آن نیز منتشر گردید.

ویژگی بزرگ امان‌الله خان که او را به قهرمان بی‌بدیل مردم ما بدل نمود در همین نکته نهفته بود که عاشق مردم و میهنش بود و با افکار پیشرو که داشت برای تعالی کشورش دست به اقدامات شجاعانه زد و برعکس شاهان گذشته دل به تخت و ثروت نبسته برای تغییر چهره افغانستان با تابوشکنی‌های پرریسک پیش رفت که هرچند تخت و تاج را باخت، اما در میهنش ارزش‌هایی خلق کرد که شاهان مستبد بعدی نتوانستند آنرا از مردم بگیرند.

امروز اشرف غنی بصورت کرکننده‌ای سخن از «کارهای پایه‌ای» برای افغانستان می‌زند، اما در عمل افغانستان را به ماتمکده‌ای خونین مبدل ساخته است چون سوار بر سرپنجه بیگانگان ناممکن است که بتوان کاری برای وطن کرد، رییس جمهوری که توسط جان‌کیری نصب شده باشد، نمی‌تواند مدافع مردم و پرچمدار عدالت و پیشرفت گردد.

شیخ حسن روحانی و جایگاه او در آرایش سیاسی و ساختار قدرت

Share Button

در باره توسعه طلبی های آمریکا و امپریالیست بودن آن زیاد گفته شده و میشود ولی برخلاف تصور عمومی این توسعه طلبی نه نظامی و ارضی بلکه اقتصادی است که ناشی از برتری اقتصادی آن کشور است. و این چنین توسعه طلبی از طبیعت اقتصاد ناشی میشود و نه از طبیعت مردم یا رژیم یک کشور. اگر آمریکا در این یا آن گوشه دنیا مداخلات نظامی میکند به انگیزه توسعه طلبانه نیست، توسعه طلبی آمریکا در تکنولوژی اَپِل، مایکرو سافت، بوئینگ، مک دونالد، کوکاکولا و… ، قرار دارد. هرکشوری که واقعاً مخالف توسعه طلبی آمریکاست میتواند این شرکتهای فرا ملتی آمریکا را تحریم کند نه اینکه برای رابطه با آنها سر و دست بشکند!

آنچه بعنوان مداخله گری آمریکا در دنیا معرفی میشود، به این علت است که آمریکا قدرتی جهانی است و بزرگترین قدرتی است که میتواند جلوی تروریسم، توسعه طلبیهای ممالکی چون روسیه را بگیرد. اگر قدرت آمریکا نبود بلوک ورشو تمام اروپا و حتی دنیا را بلعیده بود و بلایی بر سر دنیا می آورد که بر سر خود ممالک کمونیستی آورد. اگر آمریکا نبود ویتنام و کامبوج و لائوس و فلیپین و کره جنوبی یک لقمه چپ چین شده بودند. اگر آمریکا نبود صدام حسین تمام دولتهای کوچک حاشیه خلیج را بلعیده بود و اگر قدرت آمریکا نباشد رژیم ایران با صدور تروریسم شیعی تمام منطقه را به یک کنفدراسیونی از دولتچه های حکومتهای اسلامی مدل حکومت اسلامی خودمان تبدیل میکند.

شیخ حسن روحانی محلل دوره گذار رژیم از مرحله گفتمان انقلاب و استبدادِ سختِ ولائی به نظامی تثبیت شده، ماندگار و سازگار با جهان است 

وقتی از ساختار قدرت سیاسی بطور تئوریک صحبت میکنیم، دستگاه دولت، ماشین نظامی و انتظامی، دستگاه قضائیه و مقننه مورد نظر است. در تمام نظامهای مدرن دنیا با هر درجه ایی از دموکراسی فقط به ِصرف چرخش مداوم و منظم انتخاباتی، این ساختار قدرت متجانس و یکپارچه است. در این چنین نظامهائی قدرت فراقانونی و ناپیدا یا موازی وجود ندارد.

ولی در ایران ما، ساختار قدرت سیاسی که آنرا در مجموعه اش حکومت میخوانیم، نه تنها ارتش، دستگاههای اطلاعاتی، نیروی انتظامی، و دستگاه قضائی (به اعتبار بورکراسی اش نه اقتدار قضائی اش،)، تابع دولت نیستند بلکه بر بالای سر این دولت علنی که منطقاً  باید مسئول و پاسخگو باشد؛ شخص رهبر، شبکه امامان جمعه، بسیج، شورای خبرگان رهبری، شورای امینت ملی، شورای نگهبان، تشخیص مصلحت نظام و سازمانهای شبه نظامی متعددی را داریم که قدرت و اختیاراتشان، هم از دولت بیشتر است و هم دولت کمترین نظارت و نفوذی بر آنها و عملکردشان ندارند.

میتوان تصور کرد که در پس این ساختار دو گانه قدرت، ستادی مرکزی زیر نظر رهبر هم وجود دارد که همه این سازمانهای مختلف حکومتی را هماهنگ میکند. من از وجود چنین سازمان مفروض ولی ناشناخته ایی میگذرم و فقط به اعتبار ارگانهای پیش گفته از دولت پنهان و دولت رسمی نام میبرم.

دولت پنهان یا لایه سیاسی نظامی طبقه حاکم، بعنوان مجموعه سران حکومتی، به این دولت اسمی نیاز دارد تا امور جاری و خدماتی مملکتی را بچرخاند، از گرفتن مالیات تا جاده و راه سازی و امور شهری نظم عمومی ثبت احوال و .. ، گرفته تا نمایندگی کردن مملکت در مناسبات خارجی. این دولت پنهان و موازی نه تنها در قلمروی قدرت بالامنازع خود اقتدار کامل دارد و از دولت اسمی بطور کامل مستقل و منتزع میباشد بلکه نفوذ و کنترل خود را بر ارگانهای دولت اسمی هم تا آنجا که آن ارگانها با حوزه اقتدار او همپوشی می یابند اِعمال میکند. فرضاً بانک مرکزی مجبور است؛ سیاستهای پولی خود را، وزات اقتصاد و دارایی سیاست های مالی و گمرکی خود را، وزارت ارتباطات و فنآوری اطلاعات نظارت شنودی واینترنتی خود را، وزارت کشور نظارت انتخاباتی  و نظم شهری خود را و وزارت اطلاعات کنترل امنینی خودرا و.. ، با دولت پنهان هماهنگ سازند.

در دموکراسی های مدرن دنیا نه تنها چنین دوگانگی در ساختار قدرت وجود ندارد بلکه ساختار قدرت بطور کامل یکپارچه بازتاب آن نظم عمومی است که از منافع ملی برخاسته است چه در روابط خارجی و چه داخلی، دولت در این ممالک نماد و نمود آن نظمی است که منافع ملی در پشت آن قرار دارد.

در رژیمهای دیکتاتوری بر حسب اینکه چه نوع دیکتاتوری منظور نظر باشد ممکنست همین نوع حکومت دوگانه وجود داشته باشد و یا نه ساختار دولت،  مدرن  و واحد باشد. [خیلی از دیکتاتوریها صرفنظر از میزان خشونتشان، میتوانند مدرن و ملی باشند مانند دیکتاتوریهای نظامیِ ترکیه، شیلی، برمه، تایوان (چیانکای چک)، ویتنام، نظامیان برزیل، سوهارتو (اندونزی)، شاه و رضا شاه در ایران، حسنی مبارک و سادات در مصر، حکومت های سلطنتی های اردن و مراکش و تقریباً تمام حکومتهای سلطنتی حاشیه خلیج فارس.(  با این توضیح که خصوصیت ملی بودن این حکومتها مطلق و یکسان نبوده و نیست)].

غرض از توضیح تفکیکی دیکتاتوریهای اینست که اینگونه حکومتها را نباید بر اساسی میزان اعمال قهر و خشونتشان که برآمده از تهدیدات امنیتی داخلی و خارجی است، بلکه بر اساس جهتگیری سیاسی فرا استراتژیک و پایگاه اجتماعی اشان تعین هویت کرد. با چنین اسلوبی دیگر نمیتوان فرضاً بین دیکتاتوری توسعه طلب و ملی گرای حسنی مبارک در مصر با دیکتاتوری خانوادگی بشار اسد در سوریه، عمر البشیر در سودان و  استبداد فرقه ایی/مافیایی ولایی ایران علامت تساوی نهاد و از همه آنها تحت عنوان دیکتاتوری نام برد.

نه در رژیم شاه دولت پنهانی وجود داشت و نه در دیکتاتوریی حسنی مبارک و سادات در مصر. منافع ملی در این دیکتاتوریها بطور عمده تعین کننده سیاستهای کلان آنها بود.

بهر صورت دولت روحانی بر متن چنین ساختار دو گانه ای سرپرستی دولت رسمی را بعهده دارد که در سیاست خارجی هم، تابلوی علنی نظام و دولت پنهان است. اما حسن روحانی یک تکنوکرات ساده حکومتی نیست که از سوی رهبری نظام به یک پست دیوانی برگمارده شده باشد. او بمدت ۱۸ سال دبیر یا عضو شورای امنیت ملی بوده است که یکی از ارگانهای ناظم و ناظر بر اِعمال دیکتاتوری دولت پنهان بوده و میباشد. هیچ معلوم نیست که اگر او بجای عضویت شورای امنیت ملی، در سال ۶۷ توسط خمینی به سمت عضو هیئت مرگ منسوب میگردید، کاری جز آن میکرد که رئیسی، پورمحمدی، نیری و اژه ایی کردند.

شانس روحانی در این بوده است که بجای سرپرستی ارگان کین و غضب کور حاکمیت، به سرپرستی ارگانی گمارده شده بوده است که وظیفه اش راهبرد عقلانی نظام در پیچ و خمهای سیاسی دنیا و منطقه و داخل کشور بوده است. قرار گرفتن در این سمت او را به مسیری رانده است که بیش از پبش از منظر سیاستهای راهبُردی چشم اندازی رژیم، که در آنها سرکوب و کشتار مستقیم نقش نخست را ندارد، به مسائل حکومتی بنگرد و سر گرم باشد.

سمت او در شورای امنیت ملی بعنوان یک ارگان پشت صحنه قدرت، نه تنها به او این شانس را داده بوده است که پاکدست از کوران سرکوبهای خونین این چند دهه حکومت بیرون آید و از مسئولیت شرکت مستقیم بگیر و ببند و گردانندگی ماشین اعدام رژیم برکنار بماند بلکه به او این فرصت را نیز داده است که از زاویه عقلانی تر و ستادی نه عملیاتی، در سیستم حکومتی ایفای نقش کند و بدون هزینه شهرت خود، از تجربه آدمکشیهای دیگر عوامل رژیم بیاموزد و تجربه کسب کند.

برکنار بودن از عملیات میدانی و نقش ستادی داشتن در تقسیم وظیفه بین مهره های نظام، به او این فرصت را هم داده است که درک کند خشونت و قهر برای تثبیت نظام اثری موقتی دارند و باید سرانجام جای خود را به سیاست های سنجیده تر مبتنی بر تغیرات و تحولات نظام مند و تجربه شده بدهند. در یک کلام نقش او نقشی ستادی برای همان سیاستی بوده است که رئیسی و لاجوردی مردان میدانی آن بوده اند.

ترکیب کابینه دوازدهم و پشت گوش انداختن وعده های انتخاباتی از سوی روحانی کمترین شباهتی با آنچه میباست باشد و انتظارش میرفت، یعنی انعکاس دهنده حداقلی از انتظارات آن رائ دهندگان ۲۴ میلیونی ندارد. برخلاف ژست های دوره تبلیغات انتخاباتی، روحانی قصد ندارد جاده صاف کن اصلاحطلبان به ساختار قدرت شود که در صورت وارد شدن، تمام قدرت را، در بلند مدت، از چنگ طبقه حاکم در خواهند آورد. او نماینده عقلانیت استبدادی رژیم است. عقلانیتی که معنای آن اینست که رژیم  به چه راهی برود تا روابط خود را با جامعه ترمیم کند، تا پایگاه اجتماعی خود را برای روزیکه دیگر سرکوب مستقیم و بگیرو ببند جواب ندهد، گسترش دهد، تا سیاست خارجیِ از ریل خارج شده با دول منطقه و غرب را ترمیم کند، تا اپوزیسیون را از اصلاح طلبش گرفته تا براندازش خلع سلاح، خلع شعار و خلع برنامه کند.

خیلی ساده، روحانی بصورت مستقیم از زیر بار آن مطالباتی که انجامشان، تحت شرایط کنونی در پایانه خود، دینامیسمی ساختار شکنانه ایجاد میکنند، مانند رفع حصر، گشایش فضای سیاسی، میدان دادن به زنان و جوانان و جنبش مدنی، نزدیکی به غرب و آمریکا شانه خالی میکند و وانمود میسازد که باز کردن این گره ها در دست او نیست بدون اینکه به این مسئولیت اخلاقی فکر کند که اگر قدرت رئیس جمهوری ندارد بیخود کرد نامزد شد و از مردم خواست تا به او رأی بدهند. او تقصیر را متوجه نهادها و ارگانهایی میکند که آدرس سیاسی معینی ندارند. سیاست زیرکانه روحانی این توهم را در جامعه ایجاد میکند که او میخواهد، ولی نمیگذارند! این سیاست در بدترین حالت برای روحانی، دولت او را دولتی بیعرضه و ضعیف معرفی میکند نه دولتی که کاملاً اگاهانه خود را با رهبری و دولت پنهان هماهنگ میکند.

دولت روحانی در هفته قبل یک اعتبار ۸۰۰ میلیون دلاری یعنی ۳ هزار میلیارد تومانی برای توسعه موشکی بدون کمترین بحثی در رسانه ها یا مجلس از تصویب مجلس گذراند، درحالیکه، محمد باقر نوبخت رئیس سازمان برنامه و بودجه او، در همان روزها از کسر بودجه نجومی ۳۸ هزار میلیارد تومانی دولت پرده برداشته بود.

روحانی و وزیر خارجه اش ظریف در ابراز حمایتشان از سیاسیتهای جاه طلبانه موشکی و دخالت در سوریه بنفع اسد و مداخله نظامی در عراق و یمن کمترین زاویه ایی با تندروترین محافل نظامی حاکم ندارند. این عرصه ها نه عرصه های تاکتیکی و حتی استراتژیک بلکه از محوری ترین اجزاء دکترین امنیتی حکومت میباشند که از عمق هویت ساز وجود آن برمیخیزد. تمام سیاستهای دیگر رژیم بشمول میدان دادن یا ندادن به آزادیهای مدنی یا دیگر سیاستها از این عمق راهبردی سرچشمه میگیرند. اگر کسی یا جریانی در این عرصه با شاکله حاکمیت زاویه ندارد یعنی زاویه اش در عرصه های دیگر با آن صوری، نمایشی یا در حد اعلای خود تاکتیکی است.

یکی از فریبکارانه ترین انتخابهای کابینه جدید روحانی، انتخاب سرتیپ امیر حاتمی به وزارت دفاع است. بر طبق یک ذهنیت ساده گرایانه، بیشتر مردم چه برحسب سابقه تاریخی چه بر حسب تجربه عملی، بین نیروهای سپاه و ارتش در نزدیکی یا دوری آنها به خود و حاکمیت تفاوت قائل شده و نگاه بهتری نسبت به ارتش داشته و بدان بچشم نیروی سرکوبگر نگاه نمیکنند. علت عمده آن اینست که برای ارتش در این حکومت، در چهار چوب تقیسم وظائف، بیشتر وظیفه دفاع از مرزها در برابر تجاوز خارجی تعریف شده و نه شرکت در سرکوب نارضاتی های داخلی که سپاه و نیروهای وابسته بدان آنرا بعهده گرفته و تا کنون انجام داده اند.

در تأئید این نکته میتوان یادآور شد که بطور مثال برخلاف سپاه، ارتش هیچ مانور درون شهری که هدف از آنها تمرین سرکوب شورشهای داخلی میباشد نداشته یا کمتر داشته است. سابقه و مقایسه ارتش شاه هم بعنوان یک ارتش ملی به این ذهنیت کمک کرده است.

ولی صرفنظر از این ذهنیت جامعه، واقعیت اینست که وقتی یک نیروی مسلح برای مقابله با نیروی خارجی تربیت میشود، در فرایند این تربیت نظامی، از نظر روانی و اخلاقی هم برای چنان مأموریتی آمادگی می یابد و نه غیر از آن. ولی این بهیچ وجه بخودی خود بمعنای ملی و مردمی بودن ارتش نمیشود زیرا نکته مهم اینست که آن ارتش چه درکی از قدرت و حاکمیت ملی، حاکمیت و جغرافی سیاسی ملی دارد؟ آیا ارتش دفاع از رژیم حاکم را با دفاع از مملکت مساوی میگیرد؟ ولایتمدار میشود یا ایران مدار؟

امروزه یک نظامی انگلیسی براحتی برای مملکتش از جان خود میگذرد و جامعه هم جز این از او انتظار ندارد. ولی فرض کنیم(هرچند فرضی نامحتمل)، یک رژیم کمونیستی از نوع رژیم شوروی در همان انگلیس با یک کودتا یا انقلاب قدرت را در دست گیرد و در نتیجه این تغیر قدرت، دیگر دول اروپایی به انگلیس حمله کنند تا وضع را در آنکشور به حالت سابق برگردانند. در چنین شرایظ مفروضی ارتش فعلی انگلیس(در بیشترین حجم خود) نه تنها در برابر آن ارتشهای مهاجم اروپایی نخواهد ایستاد بلکه بکمک آنها علیه دولت کمونیستی روی کار آمده وارد نبرد هم خواهد شد. این تغیر رفتار ارتش در چنین شرایط فرضی، کاملاً طبیعی است زیرا ارتش کنونی انگلیس، ارتش حکومت سلطنتی مشروطه و مورد تأئید مردم است که با منافع ملی در هم تنیده و یگانگی یافته است و نه هر حکومتی که بهر ترتیب در انگلیس و کاخ بوکینگهام مستقر گردد.

اگر در مصر، دو باره اخوان المسلمین به قدرت برسند و بر مبنای فرض پیشین، در همان حال اسرائیل به مصر حمله کند، بیشک بسیاری از نظامیان مصری در کنار اسرائیل قرار خواهند گرفت و با اخوان المسلمین خواهند جنگید زیرا اخوان المسلمین را خطری جدی تر و برطرف نشدنی تر برای مملکت میدانند تا اسرائیل را که پس از یک مصالحه مصر را ترک خواهد کرد.

پس پایبندی نیروهای مسلح (ملی) هرکشور تا حدود بسیار زیادی از درک و دریافت آنها از مرزهای جغرافی سیاسی کشور و ماهیت قدرت سیاسی منبعث میگردد. بعبارت ساده تر، دکترین نظامی یک ارتش شامل ایدئولوژی سیاسی آن ارتش که واقعاً ملی باشد یا فرقه ای، ایدئولوژیک و.. ، تعین میگردد.

سپاه پاسداران همچنانکه از اسمش برمی آید “سپاه پاسداران انقلاب اسلامی“، خدمتگذار حکومت اسلامی و ولی فقیهِ رهبر آنست نه هر کس و هر رژیمی که در این سرزمین بر سر کار باشد. و علامت تساوی نهادن بین رژیم ولایی و مملکت و از آن بدتر، علامت تساوی نهادن بین شخص خامنه ایی و مملکت، در واقع برسمت شناختن دزد بعنوان ساحبخانه و اشغالگر خارجی بعنوان حکومت و دولت ملی است.

ولی مطلق گرفتن ضد ملی بودن سپاه و ارتش نیز البته اشتباه است. بطور مثال، هرچقدر هم که نیرویی مانند سپاه در ایران یا گارد ریاست جمهوری بشار اسد در سوریه، با ایدئولوژی همساز شده با حاکمیت خانوادگی/ مسلگی/ فرقه ایی و قومی تربیت شده و با آن ایدئولوژی مغز شوئی شده باشند، باز تأثیرات محیطی، پیوندهای اجتماعی و خانوادگی تأثیرات خود را کم یا بیش بر آنها میگذارند و مانع از یکدست شدگی کامل چنین ارتش های قومی، طایفه ایی یا ایدئولوژیکی میشوند.

در تفاوت ارتش و سپاه در ایران میتوان گفت، ذهنیت و تربیت روحی و روانی سپاه بیشتر برای دفع خطر داخلی، نا آرامیهای اجتماعی ساخته ساخته شده است، این نیرو در مقابل نارضایتی های عمومی مصونتر و در برابر تأثیرات واگرایانه بسیار مقاومتر است تا ارتش که بیشتر برای دفع خطر خارجی تربیت گردیده و چنانچه روشن شود که خطر خارجی یا آشوب اجتماعی نه متوجه امنیت ملی و مردم بلکه فقط علیه امنیت رژیم است بسوی واگرایی گرایش خواهد یافت.

در اینجا باید به این نکته مهم و ماهیت آفرین اشاره کرد که برای هر ارتشی، اگر خطر و تهدیدخارجی، واقعی و متوجه منافع و امنیت ملی باشد و نه فقط برای طبقه حاکمه، همپوشی آرمانی و سیاسی آن ارتش با ملت به کاملترین شکلی خود را نشان میدهد و حماسه ساز میشود مانند خطر آلمان برای انگلیس و فرانسه و هلند و.. در جنگ دوم جهانی.

اما وقتی خطر خارجی نه متوجه منافع ملی و ملت یک کشور، بلکه برای حاکمیت و طبقه حاکمه یک کشور است، ارتش فقط تا آن حد از خود ایستادگی نشان میدهد که تربیت و آمادگی روانی آن درجهت منافع طبقه حاکمه است. ارتش تربیت شده برای دفاع از طبقه حاکم بهنگام احساس خطر  بین خود و حاکمیت فاصله ایی نمی بیند در اینجا ارتش نه ارتش ملی بلکه ارتش طبقه حاکمه است مثل ارتش کنونی رژیم ایران و ارتش بشار اسد.

جنگ امروز ارتش اسد علیه اپوزیسیون حتی اپوزیسیون جهادی، نه در دفاع از منافع و امنیت ملی بلکه دردفاع از رژیم بشار اسد است و صحبت از ارتش سوریه در این رابطه مطلقاً بیربط میباشد. تمام آن نظامیانی که با روحیه ملی در ارتش سوریه بودند همان دو سال اول قیام مردم، ارتش را رها کرده و به اپوزیسیون پیوستند و خودشان سازمان نظامی اپوزیسیون را بنام ارتش آزاد سوریه تشکیل دادند و آنچه از ارتش سوریه باقی ماند گارد ریاست جمهروی بود که فرماندهی آن با ماهر اسد برادر بشار است و بکشتار مردم مشغول است.

به اصل مطلب برگردم، این درک عمومی در میهن ما که ارتش بالقوه داری گرایشات ملی است و نه صرفاً ارتش رژیم، اگر آنرا در مقایسه با نیروی سپاه قرار دهیم درست است. ولی این ابداً بمعنی ملی بودن ارتش در شرایط کنونی و در تمامیتش نیست و  ملی و مردمی در نظر گرفتن این ارتش یک توهم است زیرا تربیت ارتش مانند سپاه نه بر اساس آماده سازی آن برای تهدیدات واقعی ضد امنیت ملی ما بلکه بر اساس تهدیدهائی ساختگی است که اگر عملی شوند، متوجه رژیم است و ناشی از ماجراجوئی های رژیم میباشند مثل تهدید آمریکا یا اسرائیل. در اثبات این ادعا کافیست گفته شود، که نه در گذشته و نه در حال حاضر اسرائیل نه تنها هیچ خطر امنیتی برای منافع ملی و مردم ما نداشته است و نه تنها، برخلاف اعراب دعاوی ارضی نسبت بما نداشته و ندارد بلکه تا قبل از انقلاب هم به ایران، بعنوان کشوری که در برابر اعراب و بویژه رژیمهای بعثی عراق و سوریه متحد رسمی و غیر رسمی ما بود مینگریست. با هیچ تعریف شارلاتان منشانه از امنیت ملی نمیتوان اسرائیل یا آمریکا را دشمن مملکت و ملت ما تعریف کرد تا ارتشی  که با این دشمن سازی دوپینگ روانی میشود نام خود را ارتش ملی ایران بگذارد.

در باره توسعه طلبی های آمریکا و امپریالیست بودن آن زیاد گفته شده و میشود ولی برخلاف تصور عمومی این توسعه طلبی نه نظامی و ارضی بلکه اقتصادی است که ناشی از برتری اقتصادی آن کشور است. و این چنین توسعه طلبی از طبیعت اقتصاد ناشی میشود و نه از طبیعت مردم یا رژیم یک کشور. اگر آمریکا در این یا آن گوشه دنیا مداخلات نظامی میکند به انگیزه توسعه طلبانه نیست، توسعه طلبی آمریکا در تکنولوژی اَپِل، مایکرو سافت، بوئینگ، مک دونالد، کوکاکولا و… ، قرار دارد که جهان را گرفته اند. هرکشوری که واقعاً مخالف توسعه طلبی آمریکاست، میتواند این شرکتهای فرا ملتی آمریکا را تحریم کند نه اینکه برای رابطه با آنها سر و دست بشکند!

آنچه بعنوان مداخله گری آمریکا در دنیا معرفی میشود، به این علت است که آمریکا قدرتی جهانی است و بزرگترین قدرتی است که میتواند جلوی تروریسم، توسعه طلبیهای ممالکی چون روسیه را بگیرد. اگر قدرت آمریکا نبود بلوک ورشو تمام اروپا و حتی دنیا را بلعیده بود و بلایی بر سر دنیا می آورد که بر سر خود ممالک کمونیستی آورد. اگر آمریکا نبود ویتنام و کامبوج و لائوس و فلیپین و کره جنوبی یک لقمه چپ چین شده بودند. اگر آمریکا نبود صدام حسین تمام دولتهای کوچک حاشیه خلیج را بلعیده بود و اگر قدرت آمریکا نباشد رژیم ایران با صدور تروریسم شیعی تمام منطقه را به یک کنفدراسیونی از دولتچه های حکومتهای اسلامی مطابق با مدل حکومت اسلامی خودمان تبدیل میکند.

دنیا نظمی دارد که بزرگترین حافظ این نظم همین ژاندارم آمریکاست. البته ملتها میخواهند که ژاندرمی در دنیا نباشد ولی تا گردنه گیران و راهزنان هستند چاره ایی  جز تحمل وجود ژاندرم هم نیست. و این تصور که با تضعیف این ژاندارم دنیا، کشوری مانند قطر ۳۰۰ هزار نفری یا جزیره کمور ۲۰۰ هزار نفری یا کویت و… ، امنیت داشته باشند تصوری خطرناک و خودویرانگر است.

صد البته نیروهای گریز از مرکز  و نظم گریز در دنیا که میتوانند از آنارشی در جهان سود ببرند و ترکتازی کنند از این نقش ژاندارمی آمریکا ناراضی هستند و باید هم باشند. در این رابطه صحبت زیاد است که موضوع این یادداشت نیست.

در بحث عام از پتانسیل مردمی شدن ارتش رژیم در مقایسه با سپاه، داشتن نگاه مثبت به ارتش بی پایه نیست ولی از این حکم کلی به این نتیجه نمیتوان رسید که همه ارتشیان از همه سپاهی ها آمادگی بیشتری برای قرار گرفتن درکنار مردم را دارند. و همین تصور غلط عامه است که شیخ حسن روحانی را واداشته است تا در کابینه جدید خود، وزیر دفاع را از میان امیران رده متوسط ارتش برگزیند تا خاک بچشم مردم بپاشد. مثلی است که میگوید در جهنم عقربهایی وجود دارند که آدم از ترس آنها به افعی پناه میبرد.

سرتیب امیر حاتمی از همین عقربهاست که روحانی با سپردن پست وزارت دفاعی به او خواسته است نشان دهد که راهی بینابینی و سنت شکنانه نسبت به دولتهای گذشته دارد. ولی ای کاش او یک سردار از قماش همان فیروز آبادی یا نقدی را برمیگزید تا با مردم ریاکاری نکرده باشد. این سرتیپ ارتش، جز سرکوب حرکتهای اعتراضی مردم در غرب و جنوب کشور و خدمت در حساس ترین پست های امنیتی و اطلاعاتی و رابط بودن با روسیه درخارج و با سپاه در داخل کارنامه دیگری ندارد. این سرتیپ ارتش تقویت قاسم سلیمانی و سپاه قدس، تقویت بنیه موشکی و صنایع نظامی را در صدر برنامه های خود قرار داده است. این سرتیپ چهره تمام عیار بلند پروازیهای نظامی رژیم است.

تعلق سازمانی این امیر ارتشی ضد مردمی به ارتش، و غیر سپاهی بودنش نه تنها لطافت مردمی در کابینه روحانی ایجاد نمیکند بلکه گویای اینست که روحانی ریاکارانه با انتخاب برخی چهره های متفاوت در کسوت های صوری جدید و متفاوت، اما در اصل مطابق با پروفیل واقعی حلقه مرکزی نظام ، فقط قصد فریب مردم را دارد.

آنچه در عرصه سیاستهای کلان رژیم محوری و ماهیت ساز  و تعین کننده است نه این تغیرات آرایشی بلکه نزدیکی به روسیه و کره شمالی، دمیدن در شیپور جنگ و مسابقه نظامی با آمریکا، دخالت نظامی در سوریه، عراق، یمن و لبنان؛ صدور تروریسم شیعی به عربستان بحرین و کل منطقه، اختصاص روزافزون منابع مملکتی برای صنایع نظامی و کلاً نظامیگری رژیم است.

تا هنگامیکه رژیم روی این ریل و براین محور حرکت میکند اگر الهه صلح آزادی را هم به سمت رئیس جمهوری خود برگزیند علیه منافع مردم است و هیچ مانوری این ماهیت آنرا تغیر نمیدهد. شیخ حسن روحانی دقیقاً روی همین ریل و محور حرکت میکند

مأموریت حسن روحانی فقط تطبیق نرمِ نظام  با تحولات منطقه و خود جامعه است بنحوی که ضمن انطباق یابی تدریجی با مقتضیات دنیا، منطقه و خود جامعه خدشه ایی به منافع طبقه حاکم وار نشود و خطری نه در امروز و نه در آینده متوجه ساختار قدرت آن نشود.

حسن روحانی میتواند در درون ساختار قدرت مبلغ آزادی زنان، گشایش دیسکوتکها و فاحشه خانه های علنی و کازینوها شود ولی فقط بشرط اینکه این عقب نشینیها به ضربه گیر رژیم در برابر مخالفین عمل کند همین!

رژیم با برداشتن هیچکدام از این گامها در شرایط مقتضی مخالف نیست بشرطی که مخالفین را از شعارهایشان محروم و آنها را خلع سلاح کند.

شیخ حسن روحانی در کسوت رئیس جمهور و سردار سپاه قدس قاسم سلیمانی در کسوت سردار ملی، مأموریت دارند تا گذارِ جمهوری اسلامی با تمام عقبه های پوسیده و کپک زده و چندش آورش  آنرا به مرحله مردم پسندتر و باب روزتر، بدون ایجاد خطر تنش و آشوب اجتماعی به انجام رسانند.

اپوزیسیون رژیم چه اصلاحطلب، چه سبز چه برون مرزی در برابر برنامه های بلند مدت رژیم بی برنامه، بسیار متشتت و پراکنده است.

این بحث ادامه خواهد داشت. ح ت

آرایش استراتژیک سیاسی: بحثی راهبردی

Share Button

سخن کوتاه اینکه اگر قرار باشد؛ که در صورت روشن شدن شکست قطعی کامل استراتژی اصلاح طلبی، بی اعتبار شدن نمایشات انتخاباتی؛ که رژیم در آینده، بر اساس تجربه این سه دوره انتخابات اخیر، آنها را بهتر مهندسی خواهد کرد، و با به بن بست رسیدن علنی و کامل رابطه مردم و رژیم، میهن ما آمادگی اینرا بیابد تا از غلطیدن به ورطه فروپاشی اجتناب کند، لازمست اپوزیسیون رژیم، چه برونمرزی آن و چه درون مرزی اش، نه تنها در درون خود به یک استراتژی راهبُردی مبتنی بر واقعیت نیروهای اجتماعی و سیاسی برسد، بلکه این دو جریان باید برای یک ائتلاف راهبردی در آینده آماده باشند. باید اجزاء ضرورِ یک گفتمان ملی تحول را درک کرد و بنظر من، بعنوان نتیجه گیری راهبردی نهایی باید اکیداً در نظر گرفت که در این گفتمان ملی تحول، نه طیف جنبش سبز عبور کردنی است و نه طیف بالقوه و بالفعل طرفدران شاهزاده رضا پهلوی و دیگر سکولاریستهای ایران.

منظور از آرایش استراتژیک سیاسی، آن نیروهای سیاسی میباشند که در دایره مرکزی صحنه سیاسی یا در حاشیه صحنه آن حضور دارند و علاوه بر آنها، این تیتر در برگیرنده آن نیروهایی نیز میشود که بالقوه در آینده شانس حضور یابی در صحنه سیاسی را خواهند داشت و پتانسیلهای آنها در هر محاسبه استراتژیک نیرو باید منظور شود تا آرایش صحنه بدرستی تعریف شده و نتایج لازم از آن گرفته شود. بدون ترسیم آرایش نیروهای سیاسی؛ چه بطور بالفعل و چه بالقوه، آنچه جامعه ما در زهدان سیاسی خود برای آینده دارد، رسیدن و استنتاج یک برنامه عمل راهبردی که رهنمود عملی برای تاکتیکهای مبارزاتی روزانه باشد و چشم انداز(استراتژیک) سیاسی را نیز نشان دهد، جنبش خود جوش مردم مورد سوء استفاده آن نیروهایی قرار خواهد گرفت که مردم امروز علیه آنها هستند.

حتی نباید برای لحظه ایی از نظر دور داشت که سپاه و تمام باندهای مافیایی آن برای ایرانِ پسا خامنه ایی برنامه دارند تا سوء استفاده گرانه بر موج نارضایتی مردم، با پشت و رو کردن قبای سیاسی خود سوار بر توسن قدرت شوند.

آنچه  امروز بعنوان اپوزیسیون رژیم خوانده میشود مانند گنجشکی در برابر قرقیهای یونیفرم پوش سپاه است که همه گونه امکانات سازمانی، مالی و اطلاعاتی دارند. اگر خمینی توانست به کمک شبکه مساجد و حسینه ها در سال ۵۷ بر رأس جنبش دموکراسی خواهی مردم قرار گیرد، شانس چیره شدن سرداران ملی ساختگی بر فوران نارضایتی سیاسی پسا رهبر با استفاده از امکانات سپاه بسیار بیشتر است مضافاً که شوربختانه خیلی از عناصر معروف به اپوزیسیون هم دانسته یا نادانسته به این سردار ملی سازیها با ظاهرصلاحی غلط انداز کمک میکنند.**

نیروهای درصحنه:

۱ ـ تمام طیف مختلف موسوم به اصولگرا که در مجموع، صرفنظر از عناوین جوراجوشان، درحقیقت نمای بیرونیِ Front Organization متکثرِ دولت پنهان هستند، به رهبری خود خامنه ایی و در اطراف او تمام باندهای امنیتی و نظامی ساختار هرمی این نیرو را تشکیل میدهند:

اگر سیر تحولات سیاسی پسا انتخاباتی اخیر، در همان ریل دوران رقابتها و مناظره ها جریان میافت و اگر روحانی روی وعده های انتخاباتی خود می ایستاد و اگر او برای ایستادن روی آن وعده ها، حضور مردم را در صحنه تداوم میداد و حفظ میکرد و اگر این تداوم فضای انتخاباتی تا انتخابات آینده مجلس و ریاست جمهوری دوره ۱۳هم ادامه میافت، این شانس بود که آن جنبش مردمی که روحانی را با ۲۴ میلیون رأی خود، در سمت ریاست جمهوری تثبیت کرد، در انتخابات ریاست جمهوری آینده و مجلس با یک آرای سونامیک و شکننده ایی این اصول گرایان بظاهر ۷ رنگ و در باطن یک رنگ را یک خاکریز عقب رانده و به جایگاه ریاست جمهوری قدرت و اختیاراتی را بدهد که منطقاً  انتظارش میرود و همزمان آرایش تهاجمی خود را نیز علیه سنگرهای استبداد حفظ کند.

ولی رفتار شیخ حسن روحانی پس از انتخابات، لیست کابینه او و سکوتش در مورد مسائلی چون حصر نشان از آن دارد که روحانی به هدف خود که انتخاب دوباره اش میبوده رسیده است. روحانی و خامنه ایی دریافته اند که او شانسی ندارذ تا آرای استقراضی اصلاحطلبان، سبزها و ناراضیان از رژیم را، یا حد اقل بخشی از آنرا مصادره و به آرای ثابت خود تبدیل کند هدفی که بنظر من مورد نظر نظام بود. روحانی و رهبرش دریافته اند که آن آرائی که او را به سمت ریاست جمهوری رساند هرگز به آرای ثابت او، و ایجاد یک پایگاه اجتماعی ثابت و مستقل برای او، بصورت رقیب موازی در برابر اصلاح طلبان تبدیل نخواهد شد و سرنوشت او پس از این دوره ریاست جمهوری خزیدن به حاشیه ساختار قدرت است. جائی که شیمی سیاسی او با دولت پنهان و رهبرش، میل ترکیبی طبیعی دارد. روحانی میداند که جای او باید در کنار رهبر باشد و نه نشسته بر یک سکوی موقتی در کنار اصلاحطلبان و سبزها.

۲ ـ  اصولگرایان اصلاح طلبِ درونی حلقه قدرت:

در اینکه در درون حلقه مرکزی قدرت یک جریان اصلاح طلبی وجود دارد که دور از پوپولیسم احمدی نژادی، با کارکرد سیاسی نظام و امورات مملکتی رفتاری مسئولانه تر دارد و نمیخواهد که نظام به بن بست برسد شکی نیست. نمونه این تیپ اصلاحطلبان؛ خود روحانی، لاریجانی رئیس مجلس و مطهری نایب رئیس مجلس است. این طیف تا زمانی در صحنه وجود دارد که جامعه در اثر تشدید بحران سیاسی هنوز بطور کامل دو قطبی(پولاریزه) نشده است، تا زمانی که سازو کارهای انتخاباتی بطور نیمبند هنوز نقش تنظیم کننده مکانیسم تعامل رژیم و مردم را بازی میکند، تا زمانی که مردم بطور کامل از نتایج فرایندهای انتخاباتی کاملاً قطع امید نکرده اند.

۳ ـ اصلاحطلبان به رهبری سید محمد خاتمی و چهرهای همراه او مانند تاجزاده، سید حسن خمینی و خانواده هاشمی:

جریان اصلاحطلبی در این نظام همان نقشی را بازی میکند که جبهه ملی در دوران شاه بازی میکرد. تا هنگامیکه سازو کارهای انتخاباتی بنحوی میتواند مردم را در بیم و امید نگاه دارد و منفذی برای بهبود شرایط باشد، جنبش اصلاحطلبی هم هست و میتواند در عرصه های انتخاباتی نقش آفرین باشد. ولی در اینکه پس از این دوره ریاست جمهوری، رژیم همینقدر تن به ایجاد فضای رقابتی در موسم انتخاباتی بدهد که در مردم انتظار آفرینی میکند و تا حدودی موجب شکل گیری نوعی مقاومت اجتماعی سازمان یافته و چهره آفرینی سیاسی علیه نظام میشود، جای بحث و سئوال جدیست که در ادامه بدان خواهم پرداخت.

۴ ـ جنبش سبز:

این جنبش را میتوان عمده ترین اپوزیسیون بالفعل و بالقوه رژیم تلقی کرد. این جنبش بعلت شرایط امنیتی در کشور، تقریباً بطور کامل فاقد سازمان است و بیشتر بعنوان یک گفتمان تحول طلبانه در میان پیشروترین بخشهای جامعه وجود دارد. مقاومت رهیران بنام این جنبش، میر حسین، کروبی و زهرا رهنورد باز تاب آن تقابلی است که بین بخشهای مدرن و متوسط جامعه و کلیت نظام وجود دارد.

با رانده شدن جامعه در جاده قطبی شدن سیاسی، گفتمان تحول طلبانه جنبش سبز بیش از پیش در بین اقشار متوسط و از آنجا تا درون اقشار فرودست جامعه تا مرحله دگرگون شدن کامل اوضاع سیاسی در کشور وسعت خواهد گرفت. این جنبش برخلاف جنبش اصلاحات که خود را به سازوکارهای انتخاباتی محدود کرده است، از پتانسیل انقلابی و تحول آفرین برخوردار است و قادر است خود را با آهنگ حرکت مردم دمساز کند.

مواضع رهبران بنام آن در جریان اعتراضات میلیونی پسا کودتای* انتخاباتی و اینکه آنها، هم مردم را بخیابانها کشاندند و هم به پای آن حرکت میلیونی تا به آخر ایستاده اند جای آنها را بعنوان رهبران جنبش دموکراسی خواهانه مردم تثبیت کرده است. رفتار رهبران جنبش سبز در ماهیت خود انقلابی بوده است و جنبشی که تحت چنین رهبریتی شکل گرفته است، خود را محبوس و اسیر نمایشات عاری از محتوا و مضمون انتخاباتی نخواهد کرد در عین حال که به همین مبارزات انتخاباتی نیز به مثابه یک میدان مبارزه مینگرد که میلونها مردم در آن حضور میابند و به نتایج آن دل می بندند.

جنبش سبز، این پتانسیل را دارد که نقش پیشتازی مردم را، چه در آنجا که تعرض سیاسی انقلابی تاکتیک درست مبارزاتی است و چه آنجا که تاکتیک مشارکت انتخاباتی بی دستآورد نیست، حفظ کرده و با مردم، نه از چپ و نه از راست فاصله نگیرد.

کاستی بزرگ جنبش سبز در ترکیب گفتمان دینی آن با گفتمان ملی آنست. این کاستی بزرگترین مانع همسوئی لازم علنی نیروهای سکولار با آن میباشد. جنبش سبز بی تردید تا امروز نقش رهبری سیاسی خود را در جنبش اعتراضی و مبارزاتی مردم نشان داده است ولی این بمعنای این نیست که میلیونها نیروی سکولار جامعه به انگیزه مبارزه تحول طلبانه، حاضرند زیر علم “وحدت کلمه ای” قرار گیرند که که یکبار با آن گزیده شده و نافی هویت حقوق تاریخی و سیاسی آنانست.

اگر جنبش سبز میخواهد به رهبر یک جنبش واقعاً ملی تبدیل شود، باید بین گفتمان مذهبی اسلامی  و گفتمان ملی خود یک تمایز سکولاریستی قائل شود و این به جسارت سیاسی و در عین حال واقع بینی میدانی و سیاسی نیاز دارد مخضوصاً که گفتمان اسلام سیاسی دیگر در مردم شوری ایجاد نمیکند و حتی بار منفی هم دیگر دارد.

۵/۱ ـ اپوزیسیون برون مرزی:۱

معنای اپوزیسیون برون مرزی بهیچوجه این نیست که این اپوزیسیون در داخل کشور هیچ پایگاه اجتماعی ندارد بلکه بمعنای اینست که رهبران آن، البته اگر بتوان برای آن به وجود رهبرانی قائل بود، در داخل کشور حضور ندارند. این اوپوزیسیون هم از نظر گفتمان سیاسی خود و هم از نظر سازمانی بسیار سردرگم و پراکنده و فاقد استراتژی مبارزاتی است.

برخلاف جنبش اصلاحات که پایبند استراتژی اصلاح طلبانه (انتخاباتی) است و برخلاف جنبش(.Amphibious .Hybrid) سبز که هم برای مبارزه در صحنه انتخاباتی و هم مبارزات خیابانی، هم در فضای علنی و هم نیمه علنی با سازماندهی نیمه مخفی آماده است، اپوزیسیون برون مرزی عمدتاً بخاطر خارج بودنش از صحنه علنی سیاسی کشور غایب است.

این اپوزیسیون صرفنظر از اینکه چه ادعایی برای شکل مبارزه داشته باشد در عمل به اعتبار نوع فعالیتش سرنگونی طلب است. بخشی از این نیرو طرفدار نوعی جنبش مدنی (خارج از موازین قانونی حاکم)  برای تحول جامعه است بدون اینکه استراتژی روشنی برای این هدف خود داشته باشد که در مرکز آن استراتژی، نوع رابطه و برخورد با دیگر نیروهای تحول طلب جامعه باید تعریف گردد.

این نیرو نمیتواند در صحنه علنی سیاسی حضور یابد و بالاجبار طرفدران آن، بهنگام اعتراضات نیمه قانونی و یا علنی مردم در پشت سر دیگر جریانات پنهان میشوند که نیمه علنی یا قانونی هستند که این نوع حضور اگر با رعایت مسئولیت نسبت به برگزار کنندگان یک حرکت اعتراضی نباشد، مانند مورد اعتراضات سبز برای آن جنبش نیمه علنی، هزینه سازی مخرب میکنند.

در تقسیم این اپوزیسیون، ۳ جریان را میتوان نام برد:

الف ـ مجاهدین خلق که رویکردی کاملاً فرقه گرایانه و غیر دموکراتیک دارد و دامنه نفوذ آنهم در داخل کشور از هواداران ایدئولوژیک خود سازمان فراتر نمیرود. البته این سازمان تبحر زیادی در لابی گری برون مرزی و راه اندازی اجتماعات سیاسی دارد که عمدتاً سیاهی لشگری است زیرا اغلب شرکت کنندگان در همایشهای مجاهدین سور و سات خورانی هستند که به انگیزه مسافرتی و گردشگری مجانی به این همایشها کشانده میشوند حتی در برخی موارد، بدون اینکه بدانند موضوع چیست.

ب ـ سازمانهای اقلیتهای قومی. این جریانها؛ صرفنظر از اینکه در تئوری چه بگویند در عمل روی انقلابی شدن خشونت آمیز فضای مبارزه و احتمالاً مداخله نظامی خارجی حساب باز کرده اند. آنها تحت چنان شرایط مفروضی و از هم پاشیدن شیرازه قدرت مرکزی میتوانند شانس نقش آفرینی داشته باشند. این جریانها چون میدانند در داخل نیروهای سیاسی با گرایش ملی توافقی با نظریات فدرالیستی یا تجزیه طلبانه آنها وجود ندارد، تلاش چندانی هم برای نزدیک شدن به نیروهای ملی نمیکنند[ در این یادداشت، بحث من روی این گونه گروهها نیست]

۵/۲ ـ اپوزیسیون لیبرال دموکرات:

این اپوزیسیون بسیار پراکنده و همانطور که گفتم فاقد کمترین همپوشی سازمانی در درون خود است ولی اگر بخواهیم مخرج مشترکی از آنها بگیریم و منطقه همپوشی گفتمانی آنها را بیابیم، همه آنها حد اقل در حرف به لیبرالیسم، دموکراسی و سکولاریسم باور دارند که بر حسب ظاهر یک همپوشی بسیار وسیعی میباشد. ولی متأسفانه این باور چندان پشتوانه واقعی در بین آنها ندارد زیرا اولین شرط آئین لیبرال دموکراسی مداراگری است که بین آنها بچشم نمیخورد. اگر کمترین حدی از مداراگری بین این جریانها وجود میداشت آنها نمی بایستی این چنین پراکنده و هزاران پارچه باشند. اگر بخواهیم برای این مجموعه (عمدتاً روشنفکران خارج نشین)، یک چهره (بالقوه)، همپوش کنندهِ راهبُردی بیابیم و معرفی کنیم، این شخص جز رضا پهلوی، نه در نقش وارث سلطنت، بلکه بعنوان یک چهره ملی، لیبرال دموکرات نیست.

خودِ عنوان شاهزادگی، از منظر جامعه شناسی سیاسی و تاریخی جاذبه آفرینی کاریسماتیک دارد که اگر از ان درست بهره برداری شود یک سرمایه سیاسی بزرگ است. و این کاریسما آفرینی فقط به درون اقشار سنتی یا نیمه سنتی جامعه هم محدود نمیشود بلکه در بخشی از اقشار مدرن هم، عنوان شاهزاده بودن حرمت و احترام آفرین است مانند عنوان اسقف اعظم، آیت الله و فیلد مارشال و… . این بار کاریسماتیک انتخابی نیست و به آسانی زدودنی هم نمیباشد. جاذبه کاریسماتیک تحت شرایط معینی نیروآفرین و بسیجگرانه است. ساختن چنین کاریسماتیسمی اگر همه شرایط هم فراهم باشد برای یک رهبر حزبی یا یک جریان سیاسی سالها زمان میبرد، آسان نیست و مصنوعی نمیتواند باشد.

در داستان شاهنامه هم میبینیم که این کاوه حداد است که پرچم مبارزه با ضحاک را برمیدارد ولی سرانجام فریدون است که با نام او مردم آشنا هستند و با دعوت او بپا میخیزند. از این مثال نباید نتیجه غلط گرفت، چون جاذبه کاریسماتیک یک مبحث جامعه شناسی تاریخی و سیاسی است که ماکس وبر هم با همان معنایی که من در اینجا بکار بردم آنرا توضیح میدهد. اما از شور بختی روزگار، ما اپوزیسیون روشنفکر، نخبه کُش و کاریسما کُش هستیم نه چهره ساز و کاریسما آفرین. [ این توضیح را هم به نقل ماکس وبر بدهم که او میگوید کاریسما اگر قلابی باشد بعداً میسوزد و محو میشود و از این نوع کاریسما سازی قلابی میتوان به کاریسمای خمینی  اشاره کرد یا بسیاری از چهره های چپگرای ضد شاه]

بطور مثال موسوی در جریان اعتراضات سیاسی انتخابات ۸۸ با شجاعتی که نشان و با به خیابان کشاندن میلیونها تن و با وفادار ماندن به آن میلیونها و ایستادگی بر سر پیمان خود، به یک چهره کاریسماتیک مردمی تبدیل گشت. این تصور که کسانی دیگر هم از همین راه به آن جاذبه کاریسماتیک برسند فقط نشانه عدم درک این مفهوم است.

شاهزاده رضا پهلوی نیز؛ هم بدلیل موضع فعال سیاسی خود بعنوان یک چهره لیبرال دموکرات مخالف رژیم و هم بخاطر حضور در عرصه سیاسی جهان از همین موضع لیبرال دموکراسی و هم بعنوان وارث سلطنت و فعالترین عضو خاندان سلطنتی علیه رژیم که همه  جامعه ایران او را میشناسد، جایگاهی داشته و یافته است که رسیدن به هموزن آن برای هر کس دیگری ولو بهتر و زبده تر از او بهیچوجه آسان نیست.

در جریان مبارزات مردم کامبوج علیه آمریکا و دولت نظامی دست نشانده اش، پرنس سیهانوک پادشاه آنکشور با حمایت ویتنام(شمالی)، چین و پذیرش کمونیستهای کامبوج در رأس مبارزه مردم علیه حکومت نظامی لون نول قرا گرفت، شاهزاده رضا پهلوی چه چیزی از سیهانوک کمتر دارد که مانع او میشود تا بعنوان یک رهبر سیاسی با اشتهار داخلی و خارجی نقش رهبری جنبش ملی ما را بازی کند.

رژیم و دستگاههای اطلاعاتی و ستون پنجم آن طی این ۴۰ ساله پس از انقلاب کوشیده اند تا آن رهبرانی را که میتوانسته اند یا میتوانند بعنوان شخصیت های رهبری کننده و چهره های مرکزی به متحد کننده جنبش ملی مردم تبدیل شوند را، فیزیکی یا شخصیتی بُکشند. رژیم اگر نتوانسته است رضا پهلوی را بکشد با بمباران حیثیتی خاندان سلطنتی او را در موضع دفاعی قرار داده و از این راه شعاع عمل او را محدود و از اثر بخشی فعالیتش کاسته است.

تا آنجا که به نقش استثنایی شاهزاده رضا پهلوی مربوط میشده و میشود، در جهت حذف او از معادلات سیاسی کشور، به هرگروه چند ده نفره اپوزیسیونی این فکر القاء شده است که آن گروه خودش نیروئی رهبری کننده است و میتواند و حق دارد خود را رهبر مبارزه مردم بداند. عمده ترین علت پراکندگی اپوزیسیون هم همین احساس خدائی کدخداهائی است که قلمرو واقعی آنها از دهکده سیاسی/ ایدئو لوژیک خودشان فرا تر نمیرود.

بسیاری از این گروههای مدعی رهبری جنبش ملی، معنای یک رهبری واحد جنبش ملی را درک نمیکنند وجاهطلبی اشتیاق آمیز آنها هم مانع روانی در پیوستنشان به یک ائتلاف بزرگتر است.

سخن کوتاه اینکه اگر قرار باشد؛ که در صورت روشن شدن شکست قطعی کامل استراتژی اصلاح طلبی، بی اعتبار شدن نمایشات انتخاباتی؛ که رژیم در آینده، بر اساس تجربه این سه دوره انتخابات اخیر، آنها را بهتر مهندسی خواهد کرد، و با به بن بست رسیدن علنی و کامل رابطه مردم و رژیم، میهن ما آمادگی اینرا بیابد تا از غلطیدن به ورطه فروپاشی اجتناب کند، لازمست اپوزیسیون رژیم، چه برونمرزی آن و چه درون مرزی اش، نه تنها در درون خود به یک استراتژی راهبُردی مبتنی بر واقعیت نیروهای اجتماعی و سیاسی برسد، بلکه این دو جریان باید برای یک ائتلاف راهبردی در آینده آماده باشند. باید اجزاء ضرورِ یک گفتمان ملی تحول را درک کرد و بنظر من، بعنوان نتیجه گیری راهبردی نهایی باید اکیداً در نظر گرفت که در این گفتمان ملی تحول، نه طیف جنبش سبز عبور کردنی است و نه طیف بالقوه و بالفعل طرفدران شاهزاده رضا پهلوی و دیگر سکولاریستهای ایران.

گروهای اپوزیسیون برونمرزی باید بدانند شخصیتی بهتر و مورد اجماع تر از رضا پهلوی برای گرد آمدن پشت سر او ندارند، چون اگر داشتند باید طی این ۴۰ سال او را َعَلم میکردند. شتر سواری دولا دولا نمیشود. شاهزاده رضا پهلوی در حالی توانسته است بعنوان یک چهره مطرح در صحنه سیاسی خود را حفظ کند که طی این ۴۰ سال توپخانه لجن پاش چپ و راست، او و خانواده اش را توپ باران کرده اند.

به طرفدران خجالت زده شاهزاده رضا پهلوی هم باید گفت که؛ در محفل خانوادگی یا دوستانه در رثای رژیم سابق و دموکرات بودن شخص رضا پهلوی سخنان زیبا گفتن کافی نیست بلکه لازم است با جسازت به نقد انقلاب پرداخت و دوران پهلوی را نیز میهن دوستانه و ابژکتیو نقد کرد. مشروعیت زدایی از رژیم از این گذرگاه میگذرد نه از تحریم انتخاباتی که کمترین بازدهی سیاسی ندارد.

بخش دوم این یادداشت، به بن بست دولت شیخ حسن روحانی و پایان احتمالی  سازو کار انتخاباتی در کشور اختصاص خواهد داشت که نگارش آنرا برای روزهای آینده میگذارم.

ولی اینرا در اینجا بگوم که در صحت تحلیل فوق اصراری نداشته و همه گزاره های آنرا قابل بحث میدانم ولی در اسلوبی (متدولوژیک)بودن آن اصرار دارم. این تحلیل میتواند در صورت به بحث گذاردن و نقد، به استنتاج یک راهبرد استراتژیک و رهیافتی برای نیروهای سیاسی مختلف بسوی اتحاد عمل سیاسی و مبارزاتی منجر گردد.

*

 پس ابَرَ تقلب انتخاباتی ۸۸ که در جامعه از آن با عنوان کودتای انتخاباتی فرهنگ سازی شد و وجدان پاک جامعه آگاه ایران پشت سر این فرهنگ سازی سیاسی قرار داشت، بسیاری اساتید ادبیات فارسی و  علوم سیاسی و اپیستمیلوژی با ایرادات اپیستمیک سعی کردن تا بگویند و به نفهمان بفهمانند که حرکت مهندسی انتخاباتی رژیم در آن انتخابات مصداق کودتا نیست. گویی آنها که این عنوان را بکار بردند و آن میلیونهایی که آنرا پذیرفته و تکرار کردند نمیدانستند کودتا چیست؟

**

پس از نگارش این یادداشت، در المنیتور امروز به گزارشی پیرامون سخنرانی قاسم سلیمانی برخوردم که خواندنی بود. بنا به نوشته المنیتور، سردار پاسدار قاسم سلیمانی در نماز جمعه گذشته حرفهایی زده است که در مملکت ما، آنهم از زبان یک جلاد سپاهی کاملاً  تازگی دارد البته من انتظار چنین سخنان نمایشی را  از مدتها قبل داشتم. سلیمانی در این سخنرانی از دو خطر برای کشور نام میبرد که امنیت ملی را تهدید میکند، ۱ ـ خطر حمله خارجی و ۲ ـ خطر داخلی بصورت تشتت ملی.

او به انسجام ملی دعوت میکند و به انها که به بی حجابها و بدحجاب ها فشار میآورندد ایراد میگیرد و از خود ژستی بسیار مداگرانه نسبت به این مسئله نشان میدهد. او میگوید بچه های یک پدر همه مثل هم نیستند ولی پدرشان، به همه آنها بچشم فرزندان خود نگاه میکند. پس از بی حجابها و بد حجابها و سست دینان هم فرزند پدر مملکت هستند. اگر آنها به نماز جمعه جلب نمیشوند تقصیر آنها نیست و نباید بدانها سخت گرفت این تقصر پیشکسوتان دینی است که نمیتوانند انها را جلب کنند. او همچنین در مورد مدارگری مذهبی موعظه میکند که نباید سختگیری باشد. و… .

نباید از این تعجب کرد که رژیم میخواهدو میکوشد از هم اکنون برای فردای خود که این گونه سختگیریهای مذهبی دیگر جواب نمیدهند و بیش از پیش به دستآویز مخالفان هم تبدیل میشوند برای خود مهره سازی کند.

مدتهاست که هم خود رژیم و هم عوامل ستون پنجمی ان در درون اپوزیسیون، روی این ششلول بند مقام ولایی سرمایه گذاری کرده اند. مأموریت سپاه قدس که برونمرزی است و این بخش از سپاه را در برابر مردم قرار نداده  است تا آنها مزه سرکوب آنرا بچشند تا بدانند بین انصار حزب الله و فلان گردان سرکوب سپاه کمترین تفاوتی و اختلاف نظری روی سرکوب مردم نیست، مأموریتهای برون مرزی سپاه قدس این بخش از سپاه را تافته ایی جدا بافته از دیگر واحد های سپاه به مردم القاء کرده است که بسیار گمراه کننده میباشد و این تصور را ایجاد میکند که ممکنست این بخش از سپاه و فرمانده آن غیر از آن هفت تیر کشانی باشند که جنبش های اعتراضی دانشجویان را در ۱۸ تیر، جنبش اعتراضی به کودتای انتخاباتی را  در ۸۸ سرکوب کردند.  بنظر من، سر پاسدار قاسم سلیمانی، میخواهد در نقش منتقد به سیاستهای سختگیرانه کنونی و گذشته برای خود محبوبیت مردمی کسب کند ولی نباید فراموش کرد که این جنایت کار پاسدار هیچ تفاوتی با دیگران ندارد و هدف نهایی او و شرکای نظامیش چیره کرده کامل سپاه بر مملکت و پاکستانیزه کردن آنست تا مردم بقیمت بدست آوردن برخی آزادیهای سلب شده مدنی خود، سرنوشت میهنشان را بدست این گزمگان قدرت پرست بسپارند!

در افشای این افعی سر از تخم برنیاورده نباید کوتاهی کرد!

بمناسبت سالروز فاجعه آتش زدن سینمای رکس آبادان

Share Button

پیش کامنت: پهلوی ستیزان آنروز، آتش زدن سینما رکس آبادان را که به سوختن جانخراش صدها تماچی انجامید را به رژیم شاه نسبت دادند ولی بعد معلوم شد که این جنایت کار  اسلامگرایان طرفدران آنروز خمینی بوده است. و دروغ نمایی فاجعه سینما رکس تنها موردی نبود که مخالفین رژیم شاه علیه آن ساختند و بخورد ملت دادند بلکه در این زمینه دروغ پردازی بسیار در بسیار است. آیا آن نسلی که امروز خود چوب تاریخی آن دروغها را میخورد، اینقدر شهامت و شرافت دارد تا برای بیدار سازی ملت، و کم کردن هزینه تاریخی انقلاب ساخته شده بر اساس آن دروغها به صحنه بیاید و بگوید در کجا ادعاهایش درست نبود.

در آنجا که ادعاها درست بودند ایرادی نیست. رژیم شاه دیکتاتور بود و ساواک شکنجه میداد در اینها شکی نیست ولی اپوزیسیون رژیم شاه در این زمینه چقدر صادق بود! و چقدر افسانه سازی و دروغپردازی کرد؟ 

ح تبریزیان

گوشه‌هایی از اعترافات حسین تکبعلی‌زاده متهم ردیف اول فاجعه سینما رکس آبادان در دادگاه

– «با وجودی که مردم پس از حادثه می‌گفتند رزمی و شاه این جنایت را انجام داده‌اند و من که خودم از مجریان این فاجعه بودم فکر نمی‌کردم هیچ گونه وابستگی به کسی داشته باشم ولی در این مدت فکر می کنم مسایلی برایم روشن شده که مرا در ارتباط با مسایل مهمی قرار داده است و من از بهمن ۵۶ تا امروز هر اتفاقی افتاده در حضور مردم می‌گویم و قضاوت با خود مردم است.»
– «من در میان مردم از زندان بیرون آمدم و همان شب به اتفاق سایر بچه‌های محل در خیابان‌های شهر به پاسداری مشغول شدیم و همان شب عده‌ای از بچه‌های محل ما با یک اتومبیل که نمره آن را گِل زده بودند و قصد سرقت داشتند با دیدن من از من خواستند که راه را برای آنها باز کنم.»
– حسین تکبعلی زاده در نامه‌ای به مادرش می‌نویسد: «این رژیم می‌خواهد مرا به رژیم سابق ربط دهد و از عوامل آن بداند».

[بازنشر از کیهان لندن ۲۸ مرداد ۱۳۹۴]

تکبعلی‌زاده: دو روز بعد از فاجعه بود که عبدالله آمد به دیدن من. رفتیم داخل خانه نشستیم و پرسید جریان چه بوده و من گفتم: من و فرج و فلاح سینما را آتش زدیم…

حسین تکبعلی زاده در دادگاه
حسین تکبعلی زاده در دادگاه: این رژیم می‌خواهد مرا به رژیم سابق ربط دهد

…عبدالله رفت و فردا آمد خانه ما گفت یک نفر بیرون با تو کار دارد. من آمدم به سر کوچه یک نفر را دیدم با من سلام علیک کرد و خودش را دوست پسردایی فلاح معرفی کرد و گفت که عضو کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در آمریکاست و گفت که قرار است یک خبرنگار خارجی را دعوت کنیم تا بیاید ایران و راجع به این واقعه تحقیق کند و ما می‌خواهیم کسانی که در صحنه بوده‌اند جریان را تعریف کنند تا به این وسیله جنایات شاه را برای خارج از کشو رنشان دهیم. من گفتم من تو را نمی‌شناسم و از کجا می‌دانی که من داخل سینما بودم؟ گفت پسردایی فلاح گفته است که شما با فلاح بودید و رفتید سینما و بعد فرار کرده‌اید. و من قبول کردم بعد قرار شد که تلگرامی به خارج بزنند تا خبرنگار بیاید و با حضور مترجم من برایش صحبت کنم.

قضیه گذشت. روز سوم و چهارم بود که ماموران شهربانی و ارتش سوار ریوی ارتشی شدند و در شهر می‌گشتند و می‌گفتند: ‌پلیس شهر شما شریک غم شماست. و من وقتی این وضع را دیدم مقداری سنگ جلوی منزل ما بود آمدم سر کوچه و به اتفاق بچه‌های محل شروع کردیم به شعار دادن و به طرف مأموران پرت کردن!

رییس دادگاه: شما با فرج صحبت نکردید که چرا سینما را آتش می‌زنید؟

متهم: فکر می‌کردم که کاری در جهت انقلاب و اینهاست.

رییس: آیا فرج توضیح داد؟

متهم: برایش فرقی نمی‌کرد و موافق جنگ فرسایشی بود که اعصاب رژیم توسط آنها خورد می‌شود.

رییس: شما فکر نکردید بعد از آتش‌سوزی ممکن است حتی یک نفر بسوزد؟

متهم: نه و آن هم علت‌اش مسایل خانوادگی است و اصولا قبل از انجام هر کاری به عاقبت آن فکر نمی‌کردم.

رییس: یعنی هر کاری برایت پیشنهاد کنند انجام می‌دادی؟

متهم: نه هر کاری، در کارهایی شرکت می‌کردم که در همه ایران اتفاق می‌افتاد.

رییس: در کتاب‌فروشی جواهری چه می‌کردید؟

متهم: گفتم که فرج اعلامیه‌ها را با صاحب آن مغازه که دوست او بود در آنجا کپی می‌کرد و تکثیر می‌کرد و با هم با موتور پخش می‌کردیم.

رییس:‌ مطالب آن اعلامیه‌ها چه بود؟

متهم: اعلامیه‌ای بود از امام در مورد تاکید وحدت همه مردم و همه گروه‌ها و خودداری از اختلافات و فکر می‌کنم همین تأکیدات بود.

رییس: چه موقع بود؟

متهم: فکر می‌کنیم اردیبهشت ۵۷.

متهم: با وجودی که مردم پس از حادثه می‌گفتند رزمی و شاه این جنایت را انجام داده‌اند و من که خودم از مجریان این فاجعه بودم فکر نمی‌کردم هیچ گونه وابستگی به کسی داشته باشم ولی در این مدت فکر می کنم مسایلی برایم روشن شده که مرا در ارتباط با مسایل مهمی قرار داده است و من از بهمن ۵۶ تا امروز هر اتفاقی افتاده در حضور مردم می‌گویم و قضاوت با خود مردم است.

[در این فاصله تکبعلی زاده به گفته خودش به دلیل سرقت و سنگ زدن به مأموران شهربانی دستگیر و زندانی می‌شود و البته در بازجویی‌ها از جنایتی که همراه با دوستانش انجام داده چیزی نمی‌گوید تا اینکه انقلاب می‌شود]

متهم: من در میان مردم از زندان بیرون آمدم و همان شب به اتفاق سایر بچه‌های محل در خیابان‌های شهر به پاسداری مشغول شدیم و همان شب عده‌ای از بچه‌های محل ما با یک اتومبیل که نمره آن را گِل زده بودند و قصد سرقت داشتند با دیدن من از من خواستند که راه را برای آنها باز کنم و فردای آن روز رفتم اصفهان و بعد رفتم تهران و آن موقع امام در مدرسه علوی بودند و رفتم که خودم را معرفی کنم. شلوغ بود. نتوانستم و رفتم اصفهان و بعد تصمیم گرفتم برگردم آبادان.

[در راه آبادان حسین تکبعلی زاده بر خلاف تصورش که فکر می‌کرد در راه انقلاب مبارزه کرده است چنین می‌بیند:]

متهم: …مشغول چای خوردن بودم که چشمم افتاد به مجله جوانان که عکس مرا داخل آن چاپ کرده بودند و زیر آن نوشته بودند: «جنایتکار ساواک از زندان گریخت» و از مردم خواسته بودند در صورت مشاهده صاحب عکس فورا او را معرفی کنند. ولی کسی متوجه من و عکس مجله نشد ولی دو نفر از مسافران که بچه‌های آشنا بودند گفتند: مواظب باش متهم شبیه تو است، البته عکس قدیمی بود با آن روز من فرق داشت…

… همان روز رفتم در خانه آقای رشیدیان که اکنون نماینده مجلس است و آن موقع در آبادان بعد از انقلاب سمتی داشتند و منزلشان در «سیکلین» بود و عکس داخل مجله را نشان دادم و گفتم: من حسین تکبعلی زاده هستم و در مجله ساواکی و قاتل معرفی شده‌ام و آقای رشیدیان قدری به سر و پای من نگاه کرد و کمی مکث کرد و بعد مرا تحویل نگرفت و گفت: مردم خشمگین هستند به خانه‌ات برو تا کسی ترا نبیند و گفت که سه روز بعد در گورستان آبادان با مردم صحبت می‌کنم و آرامش به آنها می‌دهم ترا دعوت می‌کنیم و به پرونده‌ات در حضور مردم رسیدگی می‌کنیم…

[به گفته تکبعلی زاده سرانجام وی با حمایت رشیدیان و کیاوش که آن موقع فرماندار و موقع محاکمه تکبعلی زاده نماینده مجلس بود به تهران منتقل می‌شود تا با هاشم صباغیان  در نخست وزیری صحبت کند. صباغیان قرار می‌شود با بازرگان صحبت کند.  ولی دولت موقت کاری نمی‌کند و مراجعه تکبعلی زاده به  آیت‌الله خادمی در اصفهان هم به جایی نمی‌رسد. او در همه این مراجعات خود را متهم سینما رکس معرفی می‌کند ولی کسی پیگیر کارش نمی‌شود. با رفتن به قم و «خانه امام» هم کاری از پیش نمی‌برد. پس از اینکه این در و آن در زدن‌ها به نتیجه‌ای نمی‌رسد وی نزد نماینده امام در آبادان می‌رود و درخواست می‌کند که محاکمه‌اش کنند. ولی او هم قبول نکرد و…]

متهم: [نماینده امام در آبادان] گفت: حسین تکبعلی زاده می‌خواهد بگوید روحانیون این کار را کرده‌اند و ممکن است مردم قبول کنند و باورشان شود و ما این کار را نمی‌کنیم. من گفتم: بروید به ایشان بگویید اگر شما ریگی به کفش ندارید چرا از محاکمه وحشت دارید؟ بعضی از ماموران زندان به من می‌گفتند آخوندها گولت زده‌اند و گویا یک مرتبه هم که آقای آذری قمی آمده بودند آبادان و سخنرانی داشتند گفته‌اند که آتش زدن سینما رکس را شاه و رزمی انجام داده‌اند و یکی دو نفر بیگناه در زندان هستند و مسلمین راضی نیستند خون بیگناهی ریخته شود. این جو باعث شده بود که ماموران در زندان سر به سر من بگذارند.

دادگاه و دادستان تلاش می‌کنند تکبعلی زاده را دارای اختلال روانی نشان دهند و یا ثابت کنند که  وی هر بار حرف دیگری زده است. تکبعلی زاده اما می گوید:‌ کل جریان این بود که در این دادگاه گفته و می‌گویم. او در نامه‌های متعددی که به این و آن از جمله به مردم آبادن نوشته بود می‌نویسد: «رزمی آن سگ کثیف که عامل اصلی است گفته است تکبعلی زاده ساواکی است ولی من ساواکی نیستم و این کار را کرده‌ام».

حسین تکبعلی زاده در نامه‌ای به مادرش می‌نویسد: «این رژیم می‌خواهد مرا به رژیم سابق ربط دهد و از عوامل آن بداند».

منبع کیهان لندن

*منبع: گزارش‌های روزنامه کیهان از دادگاه ویژه سینما رکس آبادان