Archive for: September 2017

استراتژی آنها و استراتژی ما: راهبردی

Share Button

چکیده … این ضداستراتژی، روی دیگری هم دارد و آن اینست که گفتمان و دکترین حکومت، خود را بر اساس تقابلهایش و گفتمان تقابلی اش تعریف میکند و از بستر آن تقابلهاست که  برای خود مشروعیت میسازد. من فرض را بر این میگیرم که آمریکا بَد و جهانخوار و مداخله گر و..، فرض را بر این میگیرم که اسرائیل تجاوز کار و… ، اصل را بر این میگذارم که محمد رضا شاه از همان ته گور هم دارد بر مردم ستم میکند و و شیخ عربستان مرتجع میباشد و.. . با همه این پیش فرضها، استراتژی درست مبارزه با استبداد کنونی، بما اجازه نمیدهد که با تقویت گفتمان ضد آمریکایی، ضد اسرائیلی، ضد عربستانی و ضد محمدرضا شاهی رژیم، هم غیر مستقیم  برای آن مشروعیت بیآفرینیم و هم با این تقابل سازیهای غیر واقعی و بکار بردن نامناسب آنها به رژیم جایگاهی مترقیانه و زورگو ستیزانه بدهیم.   

سون تسو استراتژ و ژنرال چینی قرن پنجم پیش از میلاد

منظور از آنها، رژیم و از ما منظور همه مخالفین و منتقدین رژیم، از هرسنخ سیاسی و اعتقادی است. پس از این توضیح کوتاه، به توضیح واژه بُردار و برآیند، واژگانی ریاضی که اکثر درس خوانده های دبیرستانی بمعنای ریاضی آن آشنایند، ولی من به توضیح تعمیم جامعه شناختی و سیاسی آن در زیر میپردازم.

آنها، ۱۱ میلیونی یا ۱۷%ی هستند و ما، ۴۵ میلیونی یا ۸۳%ی.* آنها در بیشترین بدنه اجتماعیشان بیسواد، کم سواد خرافه پرست هستند و ما در بیشترین بدنه اجتماعیمان تحصیلکرده، یا نیم تحصیلکرده هستیم.

اما آنها سوارند و ما پیاده. آنها حکومت میکنند و ما تحت حاکمیت هستیم. آنها برنامه دارند و ما بی برنامه هستیم. آنها رهبری و ستادهای تشکیلاتی دارند؛ چه  بر رأس حاکمیتشان چه سپاهشان، چه برای نمازجمعه هایشان و چه برای سرکوبگریهایشان و.. ، و ما آشفته صف، پراکنده درخود متضاد و خویش ستیز هستیم. بزرگترین و مهمترین نقطه مشترک ما نخواستن آنها و حاکمیت آنهاست بدون اینکه در این اشتراک نظری ۱۰۰% حتی ۱% اشتراک عملیاتی داشته باشیم و بزرگترین نقطه ضعف ما اینست که ستاد نداریم، حزب نداریم، جبهه نداریم، گفتمان نداریم، استراتژی نداریم و بالاخره رهبری و رهبریت نداریم و حتی بحث سازنده هم با هم نداریم.

بُردار بمعنای سیاسی، یعنی اینکه میلیونها جمعیت، صخره سنگین تغیر رژیم را فشار میدهند ولی این صخره تکان نمیخورد زیرا نتیجه ی  مثبت و  منفی یا اضافه منهای این فشارهای هرسویه بجای تکان دادن آن صخره استبداد در یک سمت، خنثی کننده فشار های مختلف الجهة همدیگر هستندو این یعنی این تلاشها نتیجه برآیندی ندارند. ما همه برای فشاری که میدهیم، تکانه ی حرکتی و جنبشی قائل شده و راضی میشویم در حالیکه ناظری که از دور به منظره مینگرد میبیند که صخره استبداد یک میلیومتر هم از جایش تکان نخورده است. بزبان ساده این فشار های بُرداری هم جهت نبوده اند تا این صخره قابل حرکت را به سراشیب نابودی، به آنسوئی که باید، حرکت دهند.

نمیدانم این توضیح مقدماتی چقدر زاید یا چقدر به فهم استراتژی داشتن رژیم و توضیح فقدان گفتمان و استراتژی مخالفینش که “ما” باشیم کمک میکند.

رهبر جمهوری اسلامی به سالهای پایانی عمرش نزدیک میشود و غیر قابل تصور نیست که در انتخابات آینده ریاست جمهوری و مجلس، دیگر در دنیا و صحنه نباشد. و بهمین اندازه هم غیر قابل تصور نیست که در پشت صحنه، جنگ قدرتی بر سر تسهیم و تقسیم قدرت سیاسی وجود نداشته باشد. ولی بُروز نکردن چنین جنگ قدرت پنهانی به عرصه عمومی، نشان میدهد که همه جناحهای حاکم، هر قدر با یکدیگر در جنگ هم باشند روی یک نکته توافق دارند و آنهم اینست که مانع از این شوند که این رقابت و جنگ درونی  آنها علنی شده و برای مخالفین نظام، فضا و میدان مانور سیاسی در بین گروههای درگیر حکومتی فراهم سازد.

رژیم، طی این ۳۹ سال، بکمک شبکه های اطلاعاتی و ستون پنجمی خود در بین مخالفین، که من آنها را ۸۳%ی مینامم، با بکار گرفتن ظریفترین تکنیکهای اطلاعاتی و جاسوسی، با بکار گرفتن وسیع و ظریفِ تکنیکهای دیس اینفرماتیو(القاء گری، گمراه سازی و مانیپولاسیون) و با شخصیت کشی فیزیکی و سیاسی، نه تنها مانع از کمترین نزدیکی مخالفینش بهمدیگر شده است بلکه تا توانسته رقابتهای ناسالم سیاسی را در بین جریانها و گروههای مخالفین دامن زده است تا مبادا آنها علیه رژیم کمترین همسویی با هم بیابند.

هیچ جنبشی بدون عنصر رهبری در هیچ عرصه ای و در هیچ دوره ایی به  موفقیت نرسیده است و این حکم بیش از همه عرصه ها، در عرصه سیاسی مصداق دارد. رژیم در دهه نخست حاکمیت خود، همه شخصیتها و چهره هایی که بنحوی میتوانستند در بین بخشی از مخالفین نقش راهبُردی، رهبری کننده و مرکزی داشته باشند را فیزیکی از بین برد و ترور کرد. اینجا بحث از رهبرانی است که نه برای کل جنبش ملی بلکه  رهبرانی برای بخشهای گوناگون اجزاء و زیرمجموعه ای یک جنبش ملی، نقش مرکزی میتوانستند داشته باشند. بیشتر این شخصیتها، رهبران ساده سیاسی هم نبودند بلکه چهره هایی با بار کم یا بیش کاریسماتیک و داری اشتهار خوب اجتماعی بودند مانند روانشاد فریدون فرخزاد که علاوه بر نوع مواضع مردمی سیاسی اش نفوذ معنوی و کاریسماتیک فرهنگی بر طرفدران خود داشنتد. منظور از نفوذ کاریسماتیک یعنی نفوذی ورای گفتمان سیاسی و بحث استدلالی.

بطور مثال امروز میرحسین موسوی به یک چهره کاریسماتیک برای بخش زیادی از مخالفان رژیم تبدیل شده است. بخش زیادی از طرفدران او، دیگر اندیشه نمیکنند که او چه میگوید بلکه به تجربه به او ایمان آورده اند. و کارکرد کاریسما در تحولات سیاسی غیر از این نیست. نباید فکر کرد که همه آنهایی که پشت سر کاسترو، لنین، ماندلا، لینکن راه افتادند دقیقاً میدانستند آن بزرگان چه میگویند ولی بی شک اگر این جاذبه کاریسماتیک نبود آن رهبران قادر نبودند توده های میلیونی را بحرکت در آورند. در اینجا بحث کارکرد و ارزیابی مثبت و منفی، ُمَخّرب یا سازنده عامل کاریسما نیست بلکه فقط توضیح نقش کارکردی آن در یک جنبش وسیع اجتماعی یا سیاسی است.

رژیم با وقوف به این کارکردِ جاذبه کاریسماتیک رهبری بود که برجسته ترین چهره های مخالف خود را ترور کرد و با نفوذ سازمانی بدرون همه جریانهایی  سیاسی حتی فرهنگی سعی کرد از شکل گیری شخصیتهای کاریسماتیک با قابلیتهای رهبری کننده جلو گیری کند. این درحالیست که در اردوی خودش، نقش و حرمت سید علی خامنه ایی را، بدون اینکه تره هم خُرد کند که مخالفین با چه ادبیات مستهجن بحقی از او نام میبرند بزرگ کرد و به آسمان کشاند. تصویری که مخاطبین و پایگاه اجتماعی رژیم از رهبر دارند، آن تصویری است که در حسینیه ها توسط مداحان و در بین نیروهای مسلح توسط  کارشناسان ذهنیت ساز و آموزش دیده سپاه با ترکیبی از دروغ موزیکال انجام میشود نه آن تصویر چرکینی که در درون مخالفین از خامنه ایی وجود دارد.

رژیم از همان آغاز کار حکومتگری خود، بموازات اعدام و حذف وسیع فیزیکی مخالفین به تخریب شخصیتی رهبران بالقوه و بالفعل؛ خُرد یا درشت آنها هم پرداخت. رژیم تا همین امروز هم از لجن پاشی به شاه دست برنداشته است مبادا نام او و یاد حکومتش به کانونی برای تجمع بخشی از نیروهای مخالف رژیم مبدل شود. رژیم همین برنامه را بر سر دیگر جریانهای سیاسی مخالف خود نیز آورد و تا آنجا که میتوانست از انگیزهای رقابتی در بین مخالفان خود برای تخریب آنان بدست خودشان استفاده کرد.

بطور مثال، رژیم ضمن اینکه خود با مصدق پدر کشتگی داشته و دارد تا آنجا که میتواند با آوازه گری در اطراف او، سعی دارد سابقه شاه را با چنین تقابلی تخریب کند و این تقابل را به یک شکاف ترمیم ناپذیر تاریخی  و پایدار بین مخالفین خود مبدل سازد که در این راه، تا حدود زیادی موفق هم شده است.

چند روز پیش در سایت کلمه یادداشتی دیدم که در آن واژه (دوران ستمشاهی) تکرار شده بود. باید از دوستان کلمه پرسید آیا(دوران ستم شیخی) که کسی عنوان آنرا تا کنون نساخته و تا بحال بکار نبرده است، در مقایسه با دوران شاه چقدر ملایمتر و غیرستمگرانه تر  و فساد ناپذیر تر بوده است؟ که برای نویسندگان شما، دوران ستمشاهی باید ضرب المثل شود و نه “دوران ستم شیخی”؟ بخصوص در همان دورانی که بیشتر آوازه گران امروز جنبش اصلاحات و جنبش سبز، خود در ساختار قدرت بودند؟

۲ روز قبل بر حسب تصادف به کلیپ تلویزیونی اعترافات تعدادی از مأموران ساواک رسیدم که از تلویزیون رژیم پخش شده بود. در این کلیپ یوتیوبی، یکی از آن ساواکیها تلویزیونی به کشف ۹۰ کیلو تریاک در یک اتوموبیل تصادفی در قم که به اشرف پهلوی(قبل از انقلاب) تعلق داشته اشاره میکند. فقط قدری تفکر مسئولانه میتواند در بدترین و بهترین حالت به این نتیجه برسد که: این ادعا چه درست و چه غلط باشد، نَفس پخش آن از تلویزیون جمهوری اسلامی مانند صدهها مورد دیگر اعترافات تلویزیونی اعتبار آنرا زایل و امکان اثبات صحت و ثقم آنرا مطلقاً منتفی میسازد. حال، چقدر از ما نیروهای مخالف رژیم سعی کردیم بحکم پایبندی به اصول سیاسی، این روش لجن مالی رژیم را، آنجا که متوجه خودمان نبود محکوم و نقش کارکردی تفرقه آفرین آنرا افشاء کنیم؟

همانطور که در بالا اشاره کردم، خامنه ایی بطرف مرگ میرود و در یکی از این سالهای آینده خبرش را خواهیم شنید. یکی از سیاست های راهبردی رژیم اینست که تا قبل از مرگ او علاوه بر ساختن یک یا چند چهره محوری و مطرح که نه تنها موافقین و فدائیان رژیم آنهارا قبول داشته باشند بلکه بطور بالقوه یا بالفعل، بتواند با مواضع مردمگرایانه نمایشی که میگیرد و نمایشات بی محتوای سیاسی که میدهد، بکمک ماشین مانوپولاسیون افکار عمومی، برای خود وجاهت کاریسماتیک ایجاد کند تا بخشی از مخالفین رژیم را ولو بطور موقت تا تثبیت اوضاع و رفع خطر فروپاشی حاکمیت، بسوی خود جلب کرده و آنها را به حلقه دفاع از حاکمیت بکشاند. این یک استراتژی با راهبردهای عملیاتی خاص خود است.

در برابر این استراتژی رژیم؛ مخالفین، یعنی آن ۸۳% نیروی پراکنده، باید اجازه ندهند رژیم با مانورهای عوامفریبانه برای آنها چهره سازی کند و گرگهای خود را با پوست گوسفند بمبانشان بفرستند. مخالفین باید یک نکته را که اهمیت مهم استراتژیک دارد درک کنند و آنهم اینست که هر مهره ایی که از درون این رژیم با هر درجه ایی از وجاهت سیاسی، بیرون آید نمیتواند از مردم و برای مردم باشد.

چنین مهره ایی در بهترین حد ممکن میتواند ارزش مصرفی و تاکتیکال برای مخالفین داشته باشد و ارجگذاری و اهمیت کاریسماتیک و راهبردی ملی برای این مهره های ریشه دار در رژیم قائل شدن یعنی به تله رژیم افتادن، یا از آن بدتر، آگانه در حفر تله آن کار کردن است.

این ضداستراتژی، روی دیگری هم دارد و آن اینست که گفتمان و دکترین حکومت، خود را بر اساس تقابلهایش و گفتمان تقابلی اش تعریف میکند و از بستر آن تقابلهاست که  برای خود مشروعیت میسازد. من فرض را بر این میگیرم که آمریکا بَد و جهانخوار و مداخله گر و..، فرض را بر این میگیرم که اسرائیل تجاوز کار و… ، اصل را بر این میگذارم که محمد رضا شاه از همان ته گور هم دارد بر مردم ستم میکند و شیخ عربستان مرتجع میباشد و.. . با همه این پیش فرضها، استراتژی درست مبارزه با استبداد کنونی، بما اجازه نمیدهد که با تقویت گفتمان ضد آمریکایی، ضد اسرائیلی، ضد عربستانی و ضد محمدرضا شاهی رژیم، هم، غیر مستقیم  برای آن مشروعیت بیآفرینیم و هم با این تقابل سازیهای غیر واقعی و بکار بردن نامناسب آنها به رژیم جایگاهی مترقیانه و زورگو ستیزانه بدهیم.

استراتژی درست ضد استبداد ولایی و “ستم شیخی” بما حکم میکند از تخریب آن جریانهایی که مبارزه اشان با رژیم در مجموع بنفع ملت و آزادی ما، برآیند مثبت دارد حمایت کنیم ولو اینکه باهدف سیاسی آنها موافق نیاشیم. فقط چینین حمایت متقابلی بین اپوزیسیون است که میتواند از این اپوزیسیونِ روی صفحات دنیای مجازی، اپوزیسیون میدانی بسازد.

در اینجا اینرا اکیداً بگویم با نیرویی که خط مشی عملیاتی او با ما و مبارزه مردم موافق نیست ولو اینکه هدف اعلام شده اش ۱۰۰% با ما موافق باشد حتی یک میلیمتر هم نمیتوانیم با هم حرکت کنیم ولی با آنها که در هدفشان با ما موافق نیستند ولی در شکل مبارزه اشان با ما مشابه اند میتوانیم با هم همکاری ۱۰۰%ی (تاکتیکال) داشته باشیم و این یک اصل عام مبارزاتی در همه شرایط است.

نتیحه: افشاء و تخریب مهره های نم کرده استراتژیک و راهبردی رژیم یک وظیفه راهبردی است و تقویت جریانها و مطرح سازی شخصیتهایی که میتوانند حتی درمحدوده ایی کوچک نقش سازنده برای جنبش ضد استبدادی بازی کنند نیز یک وظیفه راهبردی است.

در صورت عدول از این دو وظیفه، بهتر است شخص اینقدر صداقت و شرافت سیاسی داشته باشد که خود را مخالف رژیم معروفی نکند.

*     این آمارها را من بر اساس نتیجه انتخابات دوره قبل ریاست جمهوری برگزیده ام که در آن انتخابات سعید جلیلی بعنوان نماد واقعی رژیم و شخص مطلوب رهبر قریب ۳ میلیون رای آورد. آرای دیگر به قالیباف، باهنر، رضایی، حداد عادل و ولایتی آرای مطالباتی رأی دهندگان بودند که مردم از موضع مطالبات اقتصادی و رفاهی داده بودند و نه  از موضع گرایش اعتقادی به آن افراد.

و آرای رئیسی درانتخابات اخیر هم (۱۶ میلیون) در حقیقت ادامه همان بلوک اصولگرایان دوره قبل است. از آرای رئیسی حدود ۳ میلیون آرای مطالباتی و بقیه اش آرای مطالباتی و رفاهی بودند. اگر البته آمار رژیم درست باشد که جای شک در این زمینه نیز هست.