Archive for: November 2018

نقدی بر یادداشت آقای عباس عبدی با عنوان«تداوم این وضع غیر ممکن است» بخش ۱

Share Button

تصور آقای عبدی از این نیروها، بسیار تقلیل گرانه است. آیا ایشان تا همین یک سال پیش می توانست تصور کند که مردم در اعتراضات خیابانی خود فریاد زنند” رضا شاه! روحت شاد!

 

آقای عبدی مینویسند:«هر تغییری در یک رکن موجب عدم تعادل آن با ارکان دیگر می‌شود. در این فرآیند ارکان دیگر چاره‌ای ندارند جز آنکه بکوشند در موقعیت تعادلی جدید قرار گیرند. به همین علت خود را با شرایط جدید تطبیق داده و هماهنگ می‌کنند، تا در ادامه به عدم تعادل دیگری برسند.
آنچه که گفته شد بازتاب رفتار کلان در نهادهای کارکردی یک جامعه است. انتظار می‌رود که این اثرات متقابل موجب اصلاحات مناسب و رسیدن به نقطه تعادلی جدید شود. ولی در برخی از ساختارها این اتفاق رخ نمی‌دهد و عدم تعادل تشدید می‌شود در نتیجه کل ساختار اجتماعی دچار ناپایداری مفرط و شدید می‌شود. نتیجه یا انقلاب است یا فروپاشی سیاسی و اجتماعی، تا جامعه به نقطه تعادلی جدید برسد.

اینکه کدام حالت رخ دهد، لزوماً قطعی و از پیش مقرر شده نیست، و وابستگی قابل ملاحظه‌ای به درک و رفتار بازیگران سیاسی و نهادهای اجتماعی و نیز حکومتی و رسمی دارد. هم‌چنین متأثر از تجربه و حافظه ملی نیز هست. ارزیابی بنده این است؛ شرایط اجتماعی ما به گونه‌ای است که انسجام اجتماعی در حداقل و در مرز گسیختگی است. ولی تجربه تاریخی و اوضاع منطقه موجب شده تا کنشگران سیاسی بکوشند که این گسیختگی به مرز جدایی و دوپارگی یا فروپاشی و انقلاب نرسد. در واقع همه می‌کوشند که کل جامعه را وارد نقطه تعادلی جدید کنند یا حداقل از این عدم تعادل شدید دور نمایند. ولی هنوز موفقیتی جدی در رسیدن به این هدف حاصل نشده است. باید ترسید از شرایطی که این نیروها ناامید از اصلاح و دچار شکست و انفعال شوند. و از آنجا که نیروهای خواهان تعادل جدید، فاقد رهبری و تشکیلات هستند احتمال فروپاشی و هرج‌ومرج بیش از سایر احتمالات خودنمایی خواهد کرد.»

نخست باید گفت وقتی در گزاره دوم ایشان از رسیدن جامعه به مرز فروپاشی سخن می گویند، این حرف یک فرد از اپوزیسیون برانداز که بدون پشتوانه میخواهد رژیم را تخریب کند نیست بلکه، سخن یکی از آگاه ترین افراد به چند و چون اوضاع مملکت میباشد که سنجیده اظهار نظر می کند بنابراین باید آن را بسیار جدی گرفت.

و دوماً تحلیل آقای عبدی را باید نوعی آسیب شناسی سیاسی/اجتماعی جامعه ایران در شرایط کنونی دانست که البته یک شکاف یا کاستی در آن وجود دارد که ایشان نخواسته و یا نتوانسته به روشنی بیان کنند.

موضوع  تحلیل آسیب شناختی عبدی، جسد خوابیده روی تخت پزشک قانونی نیست که کارش تمام شده باشد و پزشک پاتولوژ فقط باید علت فوت را تشخیص دهد، بلکه در رابطه با موضوعات مورد بررسی، تحلیلگر پاتولوژ که در رابطه با این مطلب آقای عبدی باشند، با جامعه ای که هنوز زنده میباشد سروکار دارد که بین مرگ و زندگی در حال دست و پا زدن است. پس این پاتالوژ به جای صدور جواز دفن و ذکر آسیبهای موجب مرگ، باید به کنشگران و جامعه سیاسی بگوید چرا مملکت به روز احتضار افتاده است؟

باید پرسید مگر غیر از این است که همین نظام و سازوکارهای تحمیلی ساخته و پرداخته آن به همه عرصه های مدیریتی کشور طی این ۳۹ سال حکومت اسلامی بوده است که مملکت را به این روز احتضار انداخته است؟!

آقای عبدی بر بالین این بیمار که لحظه به لحظه بر تب آن افزوده می شود و با دهها عارضه  رو به وخامت دیگر دست به گریبان است ایستاده و می گوید:« ولی تجربه تاریخی و اوضاع منطقه موجب شده تا کنشگران سیاسی بکوشند که این گسیختگی به مرز جدایی و دوپارگی یا فروپاشی و انقلاب نرسد. در واقع همه می‌کوشند که کل جامعه را وارد نقطه تعادلی جدید کنند یا حداقل از این عدم تعادل شدید دور نمایند. ولی هنوز موفقیتی جدی در رسیدن به این هدف حاصل نشده است. باید ترسید از شرایطی که این نیروها ناامید از اصلاح و دچار شکست و انفعال شوند.»

آقای عبدی از کدام «کنشگران» سخن میگوید؟ کدام فرد یا جریان کنشگری در درون این نظام باقی مانده است که بخواهد و بتواند پیشرفت سریع بیماری جامعه  را مهار کند و در این راستا از کمترین نفوذ کلام و اقتدار سیاسی، اجتماعی و اخلاقی بین مردم برخوردار باشد تا مانع از هم پاشیدگی مملکت شود؟

بیاد می آوردم که آقای عبدی در تحلیلی، ۲ یا ۳ سال پیش، نوشته بود:«جامعه به مرحله فروپاشی رسیده است و آنچه آن را نگاه داشته است ملاط زور و قدرت است.» من فکر میکنم این گزاره کاملاً صحیح میباشد ولی نه گزاره «کنشگران و..»

گزاره “کنشگران…” در یادداشت اخیر، به دخیل بستن به امامزاده ها برای ادای حاجت و توسل به امدادهای غیبی نزدیکتر می باشد تا اشاره به یک نیروی واقعی سیاسی در صحنه و برخوردار از پایگاه اجتماعی و قدرت سیاسی، زیرا اشاره به  نیرویی نامشخص و موهوم دارد که معلوم نیست چه کسان یا جریاناتی هستند و ابزار قدرت آنها برای نجات جامعه چیست؟

زیان اینگونه امید بستن به نیروهایی که وجود ندارند در این است که جامعه را با امیدهای واهی سرگرم میکنند در حالیکه بافتهای یک سرطان پیشرفته و همه جانبه تمام ارگانهای آن را میخورند کما اینکه همین امیدهای واهی بوده است که به این نظام ضد تاریخی، ضد ملی و نا کارآمد فرصت عمر ۴۰ ساله داده اند.

باید به تحلیل آقای عبدی به صورت یک هرم وارونه نگاه کرد که لازم است آن را برگرداند و روی قاعده نشاند. یعنی، این، آن کنشگران موهوم نیستند که جامعه باید امید خود را به آنها ببندد تا سیر فرایند فروپاشی را به سوی ثبات و توسعه برگردانند بلکه دقیقا و برعکس نظر آقای عبدی؛ اولاً باید امیدوار بود که اگر چنین  کنش گرانی با چنین امیدهایی هنوز وجود دارند زودتر پی ببرند که تلاششان برای نجات نظام بی فرجام است شاید بیدار شده و به فکر یک جراحی شفا بخش برخیزند و جامعه را نیز برای این جراحی دردناک آماده سازند نه اینکه با گفتن«. .. باید ترسید از شرایطی که این نیروها ناامید از اصلاح و دچار شکست و انفعال شوند.» چزا باید منفعل شوند؟ و نگردند تا برون رفتی خارج از این نظام بیابند؟

و ثانیاً آقای عبدی، با نگاهی کاملاً منفی و مایوسانه نسبت به نیروهای خواهان تعادل جدید( بخوان طرفداران تحول بنیادی) می نویسند:«..از آنجا که نیروهای خواهان تعادل جدید، فاقد رهبری و تشکیلات هستند احتمال فروپاشی و هرج‌ومرج بیش از سایر احتمالات خودنمایی خواهد کرد.»

تصور آقای عبدی از این نیروها، بسیار تقلیل گرایانه است. آیا ایشان تا همین یک سال پیش می توانست تصور کند که مردم در اعتراضات خیابانی خود فریاد بزنند” رضا شاه! روحت شاد!

آقای عبدی عمداً یا سهواً پتانسیل عظیمی را که در جبهه طرفداران شاهزاده رضا پهلوی ( و نه الزماً مشروطه خواه)، وجود دارد، نادیده می گیرند، در حالی که اگر و فقط اگر رضا پهلوی و هواداران او، یگانه آلترناتیو وضع موجود نباشند، بی هیچ شکی، بخشی از چنین آلترناتیوی خواهند بود که برای نجات مملکت از فروپاشی نادیده گرفتن شان، هم به طیف کنشگران مورد نظر آقای عبدی لطمه خواهد زد  و هم به روند تحول دموکراتیک در جامعه. زیرا فقط سبب فرصت سوزی تاریخی می گردد.

نقد ادامه دارد

حبیب تبریزیان

     ***********************

توجه!

 

در کانال تلگرامی سیمرغ به ما بپیوندید و همراه ما تلاش کنید تا بانگ اطلاع رسانی ما دامنه وسیع تری بیابد. تا صدا و پیام ما به تعداد هر چه بیشتری از هم میهنانمان برسد.

هدفی جز اطلاع رسانی به قصد افشای رژیم و طرفند ها و بدکرداری های آن نداریم!

پاینده ایران

CimorghIran@

تماس با کانال

cimorghiran@gmail.com

 

     

 

 

 

 

آقای عبدی مینویسند:«هر تغییری در یک رکن موجب عدم تعادل آن با ارکان دیگر می‌شود. در این فرآیند ارکان دیگر چاره‌ای ندارند جز آنکه بکوشند در موقعیت تعادلی جدید قرار گیرند. به همین علت خود را با شرایط جدید تطبیق داده و هماهنگ می‌کنند، تا در ادامه به عدم تعادل دیگری برسند.
آنچه که گفته شد بازتاب رفتار کلان در نهادهای کارکردی یک جامعه است. انتظار می‌رود که این اثرات متقابل موجب اصلاحات مناسب و رسیدن به نقطه تعادلی جدید شود. ولی در برخی از ساختارها این اتفاق رخ نمی‌دهد و عدم تعادل تشدید می‌شود در نتیجه کل ساختار اجتماعی دچار ناپایداری مفرط و شدید می‌شود. نتیجه یا انقلاب است یا فروپاشی سیاسی و اجتماعی، تا جامعه به نقطه تعادلی جدید برسد.

اینکه کدام حالت رخ دهد، لزوماً قطعی و از پیش مقرر شده نیست، و وابستگی قابل ملاحظه‌ای به درک و رفتار بازیگران سیاسی و نهادهای اجتماعی و نیز حکومتی و رسمی دارد. هم‌چنین متأثر از تجربه و حافظه ملی نیز هست. ارزیابی بنده این است؛ شرایط اجتماعی ما به گونه‌ای است که انسجام اجتماعی در حداقل و در مرز گسیختگی است. ولی تجربه تاریخی و اوضاع منطقه موجب شده تا کنشگران سیاسی بکوشند که این گسیختگی به مرز جدایی و دوپارگی یا فروپاشی و انقلاب نرسد. در واقع همه می‌کوشند که کل جامعه را وارد نقطه تعادلی جدید کنند یا حداقل از این عدم تعادل شدید دور نمایند. ولی هنوز موفقیتی جدی در رسیدن به این هدف حاصل نشده است. باید ترسید از شرایطی که این نیروها ناامید از اصلاح و دچار شکست و انفعال شوند. و از آنجا که نیروهای خواهان تعادل جدید، فاقد رهبری و تشکیلات هستند احتمال فروپاشی و هرج‌ومرج بیش از سایر احتمالات خودنمایی خواهد کرد.»

نخست باید گفت وقتی در گزاره دوم ایشان از رسیدن جامعه به مرز فروپاشی سخن می گویند، این حرف یک فرد اپوزیسیونی برانداز که بی پشتوانه میخواهد رژیم را تخریب کند نیست بلکه، سخن یکی از آگاه ترین فرد به چند و چون اوضاع مملکت میباشد که سنجیده اظهار نظر می کندد بنابراین باید آن را بسیار جدی گرفت.

 

و دوماً تحلیل آقای عبدی را باید نوعی آسیب شناسی سیاسی/اجتماعی جامعه ایران در شرایط کنونی دانست که البته یک شکاف یا کاستی در آن وجود دارد که ایشان نخواسته یا نتوانسته اند به روشنی بیان کنند.

موضوع  تحلیل آسیب شناختی عبدی، جسد خوابیده روی تخت پزشک قانونی نیست که کارش تمام است و پزشک پاتالوژ فقط باید تشخیص دهد چرا متوفی مرده است، بلکه در رابطه با موضوعات مورد بررسی، تحلیلگر پاتالوژ که که در رابطه با این مطلب آقای عبدی باشند، با جامعه ای که هنوز زنده میباشد سروکار دارد که بین مرگ و زندگی در حال دست و پا زدن است. پس این پاتالوژ باید به جای صدور جواز دفن و ذکر آسیبهای موجب مرگ، باید به کنشگران و جامعه سیاسی بگوید چرا مملکت به این روز احتضار افتاده است؟

باید پرسید مگر غیر از این است که همین نظام و سازوکارهای تحمیلی ساخته و پرداخته آن به همه عرصه های مدیریتی کشور طی این ۳۹ سال حکومت اسلامی بوده است که مملکت را به این روز احتضار انداخته است.

آقای عبدی بر بالین این بیمار که لحظه به لحظه بر تب آن افزوده می شود و با دهها عارضه وخیم شونده دیگر دست به گریبان است ایستاده و می گوید:« ولی تجربه تاریخی و اوضاع منطقه موجب شده تا کنشگران سیاسی بکوشند که این گسیختگی به مرز جدایی و دوپارگی یا فروپاشی و انقلاب نرسد. در واقع همه می‌کوشند که کل جامعه را وارد نقطه تعادلی جدید کنند یا حداقل از این عدم تعادل شدید دور نمایند. ولی هنوز موفقیتی جدی در رسیدن به این هدف حاصل نشده است. باید ترسید از شرایطی که این نیروها ناامید از اصلاح و دچار شکست و انفعال شوند.»

آقای عبدی از کدام «کنشگران» سخن میگوید؟ کدام فرد یا جریان کنشگری در درون این نظام باقی مانده است که بخواهد و بتواند پیشرفت سریع بیماری جامعه  را مهار کند و برای این تلاش از کمترین نفوذ کلام و اقتدار سیاسی، اجتماعی و اخلاقی بین مردم برخوردار باشد تا مانع از هم پاشیدگی مملکت نشود؟

بیاد می آوردم که آقای عبدی در تحلیلی، ۲ یا ۳ سال پیش، نوشته بود: «جامعه به مرحله فروپاشی رسیده است و آنچه آن را نگاه داشته است ملاط زور و قدرت است.» من فکر میکنم این گزاره کاملاً صحیح میباشد ولی نه گزاره «کنشگران و..»

گزاره “کنشگران…” در یادداشت اخیر، به دخیل بستن به امامزاده ها برای ادای حاجت و توسل به امدادهای غیبی نزدیکتر می باشد تا اشاره به یک نیروی واقعی سیاسی در صحنه و برخوردار از پایگاه اجتماعی و قدرت سیاسی، زیرا اشاره به  نیرویی نامشخص و موهوم دارد که معلوم نیست چه کسان یا جریاناتی هستند و ابزار قدرت آنها برای نجات جامعه چیست؟

زیان اینگونه امید بستن به نیروهایی که وجود ندارند در این است که جامعه را با امیدهای واهی سرگرم میکنند در حالیکه بافتهای یک سرطان پیشرفته و همه جانبه تمام ارگانهای آن را میخورند کما اینکه همین امیدهای واهی بوده است که به این نظام ضد تاریخی، ضد ملی و نا کارآمد فرصت عمر ۴۰ ساله داده اند.

باید به تحلیل آقای عبدی به صورت یک هرم وارونه نگاه کرد که باید آن را برگرداند و روی قاعده نشاند. یعنی، این، آن کنشگران موهوم نیستند که جامعه باید امید خود را به آنها ببندد تا سیر فرایند فروپاشی را به سوی ثبات و توسعه برگردانند بلکه دقیقا و برعکس نظر آقای عبدی؛ اولاً باید امیدوار بود که اگر چنین  کنش گرانی با چنین امیدهایی هنوز وجود دارند زودتر پی ببرند که تلاششان برای نجات نظام بی فرجام است شاید بیدار شده و به فکر یک جراحی شفا بخش برخیزند و جامعه را نیز برای این جراحی دردناک آماده سازند نه اینکه با گفتن«. .. باید ترسید از شرایطی که این نیروها ناامید از اصلاح و دچار شکست و انفعال شوند.» چزا باید منفعل شوند؟ و نگردند تا برون رفتی خارج از این نظام بیابند؟

و ثانیاً آقای عبدی، نگاهی کاملاً منفی و مایوسانه نسبت به نیروهای خواهان تعادل جدید( بخوان طرفداران تحول بنیادی) می نویسند:«..از آنجا که نیروهای خواهان تعادل جدید، فاقد رهبری و تشکیلات هستند احتمال فروپاشی و هرج‌ومرج بیش از سایر احتمالات خودنمایی خواهد کرد.»

تصور آقای عبدی از این نیروها، بسیار تقلیل گرانه است. آیا ایشان تا همین یک سال پیش می توانست تصور کند که مردم در اعتراضات خیابانی خود فریاد زنند” رضا شاه! روحت شاد!

آقای عبدی یا عمداً یا سهواً پتانسیل عظیمی را که در جبهه طرفداران شاهزاده رضا پهلوی ( و نه الزماً مشروطه خواه)، وجود دارد، نادیده می گیرند.در حالی که اگر و فقط اگر رضا پهلوی و هواداران او، یگانه آلترناتیو وضع موجود نباشند، بی هیچ شکی، بخشی از چنین آلترناتیوی خواهند بود که برای نجات مملکت از فروپاشی نادیده گرفتن شان، هم به طیف کنشگران مورد نظر آقای عبدی لطمه خواهد و هم به روند تحول دموکراتیک در جامعه زیرا فقط سبب فرصت سوزی تاریخی می گردد.

حبیب تبریزیان

توجه!

در کانال تلگرامی سیمرغ به ما بپیوندید و همراه ما تلاش کنید تا بانگ اطلاع رسانی ما دامنه وسیع تری بیابد. تا صدا و پیام ما به تعداد هر چه بیشتری از هم میهنانمان برسد.

هدفی جز اطلاع رسانی به قصد افشای رژیم و طرفند ها و بدکرداری های آن نداریم!

پاینده ایران

CimorghIran@

تماس با کانال

cimorghiran@gmail.com

واقعیت جهان امروز و نقش رهبری آمریکا

Share Button

چکیده…. این تصور که اگر چیرگی آمریکا بر سیاست جهانی برطرف شود، تعادل سیاسی در  جها برقرار خواهد شد، فقط یک توهم است.
دنیا به دو جنگ جهانی به این دلیل کشانده شد، که قدرت فائقه بازدارنده ای در جهان وجود نداشت، نازیسم در آلمان، کمونیسم در امپراتوری روسیه، میلیتاریسم جاه طلب ژاپنی از آن جهت، دنیا را به ورطه جنگ کشاندند که اولاً قدرت فائقه ای در دنیا وجود نداشت و در ثانی قدرتی که دارای نظام سیاسی پیشرفته ای باشد که چیرگی نظام آن بر جهان اگر به لحاظ فرهنگ ملی ملل ایراد داشت به لحاظ پیشرفته بودنش فاجعه بار نبود و مانع توسعه ممالک و ملتها نمیشد.

تفاوت نگاه یا جهان بینی یک فیلسوف و یک فرد عادی در اینست که که فیلسوف بر بام جهان، ورای وضعیت و جایگاه شخصی خود و ذوق زیبایی شناسی به جهان می نگرد و آن را تبیین میکند و یک فرد عادی از جایگاه محدود خاکی، جغرافیایی و اجتماعی  و ذوقیات زیبایی شناختی خود.
در سیاست و امور سیاسی نیز وضع بر همین منوال است. یعنی یک فرد رئالیست سیاسی، فراتر از، سلیقه، جایگاه ویژه اجتماعی و طبقاتی خود می ایستد تا بتواند از فراز برج نا خویشتنی خود، منظره عمومی سیاسی را ببیند و بی نظرانه داوری کند وگرنه به ورطه شخصی سازی امر سیاست، اخلاقی و ایدئولوژیک کردن امور سیاسی می افتد.
منظور از تیتر بالا، آسیب شناسی سیاسی و سیاست در مملکت خودمان است و نه بطور عام و به عنوان یک مبحث تئوریک.
با درک این نکته، از نگاه من یکی از عمده ترین آسیب زدگی ها یا آسیب پذیری های سیاست ورزی در میهن ما شخصی و ارزشی کردن، اخلاقی و ایدئولوژیک کردن مسائل سیاسی می باشد.
تنگ شیائو پینگ، رهبر متوفای چین پس از مائو، جمله معروفی دارد که گفته است” گربه باید موش بگیرد، سیاه و سفید آن مهم نیست” این یعنی خلاصه کردن پراگماتیسم در یک جمله.
برای من نوعی مهم نیست که پلیس محل، آدم خوبی است یا بد، مهم اینست که او پلیس خوبی باشد و قانون را به بهترین نحو ممکن به اجرا بگذارد، امنیت را برقرار کند و جلوی تخلفات و جرایم را بگیرد.
اگر من یک آمریکایی بودم و همسایه دیوار به دیوار دونالد ترامپ، قطعا نمی توانستم با او کمترین رابطه شخصی و خانوادگی داشته باشم ولی به عنوان یک شهروند آمریکایی که امنیت و آسایش می خواهد و با توجه به دنیای پر آشوب کنونی، قطعاً در انتخابات به او رای می دادم زیرا فکر میکنم، در دنیایی که روسیه و چین با جاه طلبی های جهانی شان؛ ایران اسلامی، داعش و القاعده با جاه طلبی های فرقه/اسلامی جهانی و منطقه ای خودشان تهدیدی برای امنیت دنیا هستند، دولتی مانند دولت ترامپ بهتر از فردی مانند اوباما که در شایستگی های فردی او نسبت به ترامپ تردیدی ندارم میتواند تا دیر نشده است،  مانع سطله آن دو قدرت دیکتاتور بر جهان و باج گیری های بعدی آنان شود و در
برابر تحرکات تروریستی این ۳ نیروی اخیر بایستند.

در آنچه ما از آن بعنوان نظم جهان نام میبریم،

این تصور که اگر چیرگی آمریکا بر سیاست جهانی برطرف شود، تعادل سیاسی در  جها برقرار خواهد شد، فقط یک توهم است.
دنیا به دو جنگ جهانی به این دلیل کشانده شد، که قدرت فائقه بازدارنده ای در جهان وجود نداشت، نازیسم در آلمان، کمونیسم در امپراتوری روسیه، میلیتاریسم جاه طلب ژاپنی از آن جهت، دنیا را به ورطه جنگ کشاندند که اولاً قدرت فائقه ای در دنیا وجود نداشت و در ثانی قدرتی که دارای نظام سیاسی پیشرفته ای باشد که چیرگی نظام آن بر جهان اگر به لحاظ فرهنگ ملی ملل ایراد داشت به لحاظ پیشرفته بودنش فاجعه بار نبود و مانع توسعه ممالک و ملتها نمیشد.   
در اینکه آمریکا هم می خواهد بر جهان فرمانروایی داشته باشد کمترین تردیدی نیست ولی، منطق حکم میکند که دولت و کشوری بر جهان چیرگی داشته باشد، که ساز و کارها و موازین فرمانروائی اش فضای گسترده تری را برای مردم دنیا و دول ضعیف برای رشد و شکوفایی ایجاد میکند، دولتی که نظام مدرن تر و پیشرفته تری دارد و زیر نظارت پارلمانی، دستگاه قضایی مستقل، نظام تحّزبی و دارای آزادی رسانه ای است و به افکار عمومی جامعه خود پاسخگو  می باشد ، دولتی که نسبت به آن دو دولت دیکتاتور جاه طلب پیش گفته شده، برای افکار عمومی دنیا و متحدین خود احترام بیشتری قائل است و بطور نسبی قانون گراتر نیز می باشد.
تصور اینکه جهان ما در شرایط کنونی عاری از قدرت فائقه ای باشد که دارای نیروی بازدارندگی باشد و توان ایستادن و هزینه دادن در برابر یاغیگری و نگرش صدامی، خمینیستی، داعشی و القاعده ای و روسی و چینی را داشته باشد. توهمی بیش نیست.
اگر قدرت فائقه آمریکا و البته ناتو نبود، ملت اوکراین و گرجستان چگونه می توانستند جلوی روسیه پوتین بایستند. ملل کوچک ۳ ـ ۴ میلیونی بالکان(استونی ـ لتونی ـ لیتوانی) چگونه می توانستند استقلال خود را باز یافته و به اتحادیه اروپا بپیوندند و نظامی بر حسب نمونه دموکراسی اروپایی را در ممالک خود پیاده کنند. دولت روسیه قادر بود فقط با اهرم گاز خود کمر اقتصادی آنها را شکسته  و آنها را به اطاعت وادارد، تلاشی که فقط در اثر کمک ناتو و اتحادیه اروپا بی نتیجه ماند.
امروز جهان دارای  ۴ قدرت عمده است که عبارتند از آمریکا، اتحادیه اروپا، روسیه و چین که در صورت حذف هر یک از این ۴ قدرت برتر، خلاء ایجاد شده توسط  ۳ قدرت دیگر متناسب با الگوی نظام سیاسی خود آنها پُر میشود و نه اینکه سهم بیشتری از حق و حقوق بین المللی عاید ممالک کوچک شود.
بر فرض اگر آمریکا محو یا قدرت آن تضعیف شود نتیجه اش این نخواهد بود که ممالکی مانند بورکینافاسو یا کویت حق حرف زدن بیشتری در عرصه جهانی میبابند بلکه فقط سایه چین و روسیه بر سر آنها سنگین تر میشود.
تا آنجا که به اتحادیه اروپا مربوط میشود ممالک عضو این اتحادیه در سایه اقتدار آمریکا پس از جنگ جهانی دوم در امنیت بسر برده اند و اقتدار جهانی آنها هم عمدتا در اتحادشان با آمریکا نهفته است والا آنها انسجام کامل سیاسی و اجتماعی لازم را  بین خود ندارند تا بعنوان تن(ملت) واحدی در برابر تهاجمات جاه طلبانه روسیه و چین در اطراف و اکناف دنیا بایستند یا علیه تروریسم القاعده، صدام، طالبان، داعش و ایران اسلامی به اقدام مقتضی دست بزنند.
بنابراین مسئله حذف نظام سلطه در جهان، که ترجیع بند سخنرانیهای دولتمردان رژیم حاکم بر میهن ما می باشد، به معنی قطع پشتیبانی آمریکا از ممالک کوچک جهان و گشودن حریم امنیتی شان است تا راه  برای صدور انقلاب ماورای ارتجاعی اسلامی با علم کردن پرچم دینی برای آنها امکان پذیر شود.
شعار سلطه ستیزی رژیم اسلامی مانند پلیس ستیزی دزدان، و مجرمان است.
علاوه بر سلطه ستیزی از نوع  حکومت اسلامی ، نوع دیگری از سلطه ستیزی هم هست که در فرهنگ افراد و جوامع بشری، ریشه عمیق تری دارد.
بحث بر سر تقدیس یا تطهیر آمریکا و همه سیاستهای آن نیست. به زبان ساده، دنیا در شرایط کنونی به رهبریتی نیاز دارد که اقتدار لازمه آن را داشته باشد تا بتواند از چنان نظمی دفاعی کند که حقوق ملل ضعیف و حقوق بشر کاملا پایمال نشود. بحث از حد اکثر خواهی و حقوق ایده آل در میان نیست چون سطح توسعه سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دنیا یکسان نیست
اغلب دانش آموزان، از سلطه معلم، مبصر و ناظم خوششان  نمی آید، فرزندان از سلطه و تحکمات پدر و مادر و بزرگترها خوششان نمی آید، بیشتر مردم در برخورد با پلیس به این فکر نمی کنند که اگر اتوریته یونیفرم همان پلیس نباشد آنها نمی توانند سر آرام بر بالین بگذارند. و رانندگان از پلیس راهنمایی بیزارند بدون اینکه فکر کننند اگر همان پلیس نباشد هرج و مرج ترافیکی ایجاد میشود. این نوع سلطه ستیزی ریشه در روحیه ایندیویدالیستی(individualistic) ما آدمها دارد که ویژگی فرد انسانی است. فرد انسانی بطور غریزی میخواهد از هر قید و بندی آزاد باشد. این آزادی طلبی فردی در اشل یا مقیاس بزرگتر، به شکل قوم گرایی، ملی گرایی بروز میکند.
امروز نوعی نگاه منفی نسبت به سلطه و اقتدار آمریکا بطور عام در دنیا و در شکل افراطی در ممالک در حال توسعه وجود دارد ولی چنین احساسی کم وبیش حتی در جوامع اروپایی هم وجود دارد.
اشتباه است اگر برای این نگاه منفی یا ضدیت با سلطه آمریکا، دنبال دلیل واقعی و منطقی بگردیم، این ضدیت از طبیعت نظم گریز افراد بشر و نگاه منفی فرودستان به فرادستان  ناشی میشود. هرچه یک جامعه عقب تر باشد و به نظام قبیله ایی وعشیره گذشته خویش نزدیک تر باشد ضدیت آن با غرب پیشرفته و هنجارهای مدرنش افراطی تر است.
وقتی توده ای از مردم به شکل اجتماع بزرگتری همچون یک ملت مطرح می شود، دیگر آن سلطه ستیزی فردی یا گروهی، به شکل ناسیونالیسم ارتجاعی و غیر گریز(به ویژه نوع جهان سومی آن) ظاهر میشود.
شوربختانه چنین احساساتی در ممالک جهان سوم مورد سوء استفاده رژیم های عوام گرا، عوام فریب و به اصطلاح پوپولیست قرار می گیرد و به شکل غرب گریزی و آمریکا ستیزی بروز می کند که سوخت رسانی به  رژیمهایی مانند رژیم اسلامی ایران می باشد.
بخش دوم این یادداشت به تطبیق نظریه فوق به جامعه خودمان، ایران اختصاص دارد که هدف اصلی نگارش این یادداشت میباشد.

در تکمیل فرو پاشی اجتماعی: عباس عبدی

Share Button

آقای عباس عبدی  یادداشتی داشتند در کانال تلگرامی خود با عنوان «تداوم این وضع غیرممکن است» که بعلت اهمیت یادداشت ایشان، من تصمیم گرفتم نقدی بر آن در چند بخش بنویسم چون در یک بخش مفید به فایده نبود. بخش اول نقد را که درج کردم که بعد آن با مشکل اینترنتی برخوردم و نتوانستم بطور مرتب تا مطلب از خاطره ها نرفته به این نقد چند بخشی ادامه دهم و فقط بخش نخست آنرا نوشتم و درج کردم .

هرچند بخش نخست را درج کرده ام ولی به لحاظ یادآوری مطلب، در زیر، هم مطلب تحلیلی آقای عبدی را درج میکنم  و هم مجدداً لینک نقد خود رابا عنوان: «نقدی بر یادداشت آقای عبدی با عنوان” تداوم این وضع  غیر ممکن است». بخشهای بعدی نقد یادداشت را از فردا ادامه خواهم داد و در اینجا خواننده را به مطالعه دقیق یادداشت تحلیلی آقای عبدی و نقد خودم بر آن دعوت میکنم.

در تکمیل مفهوم فروپاشی اجتماعی

تداوم این وضع غیر ممکن است

عباس عبدی

?منتشر شده در دنیای اقتصاد ۱۷ مهر ۹۷ این یادداشت پیش از مناظره اخیر در شبکه ۴ سیما نوشته و منتشر شده است

?آیا مشکلات اقتصادی میتواند زمینه ساز مشکلات و بحران های سیاسی و اجتماعی شود؟ این زمینه سازی از چه مجراهایی ممکن است و بحران های احتمالی دارای چه ابعادی است؟ این پرسشی که بطور خلاصه در این یادداشت به آن پاسخ داده خواهد شد. بویژه اینکه عموم افراد جامعه درگیر یافتن پاسخ برای این پرسش هستند، چرا که می‌بینند مشکلات بزرگ اقتصادی و غیراقتصادی وجود دارد که چشم‌اندازی در کاهش آنها نیز دیده نمی‌شود، بنابراین کنجکاو هستند که بدانند اثرات این بحران‌ها در عرصه سیاست و تحولات سیاسی چگونه خواهد بود؟

?با هر مشربی که به موضوع نگاه کنیم، این وضعیت و مشکلات بر سیاست اثرگذار خواهد بود. ولی دو رویکرد کلی وجود دارد که اولی معتقد است این اثرگذاری به نحوی است که موجب تغییرات ریشه‌ای و سنگین و حتی با خشونت و نیز تا حدی غیر قابل پیش‌بینی می‌شود و لذا خود را برای چنین شرایطی آماده می‌کنند یا حتی در صدد تقویت و شکل دادن به آن احتمال نیز هستند.

? رویکرد دوم نیز معتقدند این شرایط موجب اصلاحاتی در عرصه سیاست می‌شود تا سیاست را با واقعیات اجتماعی و اقتصادی سازگارتر کند تا بدین وسیله بتوانند از بحران عبور کنند. البته این رویکرد دوم زیرمجموعه‌های گوناگونی دارد و هرکدام نیز می‌کوشند براساس تحلیل و چشم‌اندازی که دارند رفتار کرده و آن را محقق نمایند.
به نظرم نمی‌توان با قاطعیت پیش‌بینی کرد که کدام‌یک از دو رویکرد محقق خواهد شد، هر دو سناریو محتمل است. ولی سناریوی سوم که این مشکلات تأثیری بر سیاست نگذارد و آن حوزه را مصون از تبعات اقتصادی فرض کند، عملاً غیر معقول و غیر منطقی است.

? بنده معتقد به سناریوی دوم هستم. هم آن را ممکن می‌دانم و هم اخلاقی و هم مفید، هرچند وجود قراین و شواهدی هم که می‌تواند رویکرد اول را تقویت کند، رد نمی‌کنم و نادیده نمی‌گیرم. در اینجا می‌کوشم که منطق خود را بیان کنم.

?اگر جامعه را یک مجموعه‌ای متشکل از سیاست، اجتماع، اقتصاد و فرهنگ بدانیم، که هرکدام کارکردهای خاص خود را دارند، در این صورت هر تغییری که در یکی از این ارکان۴ و مجموعه رخ می‌دهد، در درجه اول می‌تواند متأثر از تغییرات رخ داده در سایر ارکان این مجموعه باشد و در درجه دوم، بر سایر ارکان نیز تأثیرگذار است و موجب تغییر آنها می‌شود. چون این چهار رکن کمابیش در جهت حفظ کلیت جامعه نقش‌های مکمل ولی هماهنگ یکدیگر را ایفا می‌کنند. در عین حال که به یکدیگر وابسته هستند، تا حدود زیادی از یکدیگر مستقل نیز هستند یا باید مستقل باشند. استقلال آنها به معنای آن است که هرکدام منطق و سازوکار درونی خود را دارند ولی به شدت با سایر ارکان در حال مبادله و اثرگذاری و اثرپذیری هستند.

? هر تغییری در یک رکن موجب عدم تعادل آن با ارکان دیگر می‌شود. در این فرآیند ارکان دیگر چاره‌ای ندارند جز آنکه بکوشند در موقعیت تعادلی جدید قرار گیرند. به همین علت خود را با شرایط جدید تطبیق داده و هماهنگ می‌کنند، تا در ادامه به عدم تعادل دیگری برسند.
آنچه که گفته شد بازتاب رفتار کلان در نهادهای کارکردی یک جامعه است. انتظار می‌رود که این اثرات متقابل موجب اصلاحات مناسب و رسیدن به نقطه تعادلی جدید شود. ولی در برخی از ساختارها این اتفاق رخ نمی‌دهد و عدم تعادل تشدید می‌شود در نتیجه کل ساختار اجتماعی دچار ناپایداری مفرط و شدید می‌شود. نتیجه یا انقلاب است یا فروپاشی سیاسی و اجتماعی، تا جامعه به نقطه تعادلی جدید برسد.

?اینکه کدام حالت رخ دهد، لزوماً قطعی و از پیش مقرر شده نیست، و وابستگی قابل ملاحظه‌ای به درک و رفتار بازیگران سیاسی و نهادهای اجتماعی و نیز حکومتی و رسمی دارد. هم‌چنین متأثر از تجربه و حافظه ملی نیز هست. ارزیابی بنده این است؛ شرایط اجتماعی ما به گونه‌ای است که انسجام اجتماعی در حداقل و در مرز گسیختگی است. ولی تجربه تاریخی و اوضاع منطقه موجب شده تا کنشگران سیاسی بکوشند که این گسیختگی به مرز جدایی و دوپارگی یا فروپاشی و انقلاب نرسد. در واقع همه می‌کوشند که کل جامعه را وارد نقطه تعادلی جدید کنند یا حداقل از این عدم تعادل شدید دور نمایند. ولی هنوز موفقیتی جدی در رسیدن به این هدف حاصل نشده است. باید ترسید از شرایطی که این نیروها ناامید از اصلاح و دچار شکست و انفعال شوند. و از آنجا که نیروهای خواهان تعادل جدید، فاقد رهبری و تشکیلات هستند احتمال فروپاشی و هرج‌ومرج بیش از سایر احتمالات خودنمایی خواهد کرد.
ادامه یادداشت


?این عدم تعادل را چگونه و با چه شاخص‌هایی می‌توان نشان داد؟ شاخص‌های آن، هم عینی است و هم ذهنی. شاخص‌های عینی در حوزه اقتصاد، درآمد سرانه، تورم، بیکاری، فساد، آسیب‌های اجتماعی، وضعیت رسانه‌ها، جایگاه دین و نهادهای آن، قابل سنجش و ارایه است. درباره اکثر این شاخص‌ها نه اختلاف نظر چندانی است و نه حتی در برداشت و تحلیل از آنها می‌توان چون و چرای زیادی کرد.

?ولی شاخص‌های ذهنی روشن‌تر هستند و ارزیابی مردم درباره حکومت و عملکرد آن، امید به آینده، اعتماد به دیگران و حکومت، خودباوری و… می‌سنجند که متأسفانه باید گفت فارغ از اینکه شاخص‌های عینی چه هستند، شاخص‌های ذهنی در بیشتر موارد منفی و نگران‌کننده هستند و نشانه‌ای از وضعیت ناپایدار کلیت جامعه است.

?اکنون باید پرسید که تحت چه اتفاقاتی ممکن است این بحران بروز پیدا کند؟ پاسخ بنده این است که هر اتفاق کوچکی می‌تواند موجب بحران شود. زیرا در چنین شرایطی هر اتفاقی هرچند کوچک اگر کنترل نشود می‌تواند دومینووار عمل کند و به اتفاقات بزرگ‌تر ختم شود. با اضافه شدن هر مقدار آب ولو اندک به یک سدی که پر شده است، می‌تواند موجب سرریز و تخریب سد شود. بنابراین وضعیت آینده قابل پیش‌بینی جزیی نیست. تنها یک گزاره را مسلم می‌دانم، هر رکن جامعه که در برابر تغییرات سایر ارکان واکنش نشان ندهد و خود را با آنها انطباق ندهد، دیر یا زود مجبور می‌شود که برای بقای خود هزینه بیشتری را جهت انطباق‌پذیری بپردازد. لاغر و ضعیف و نحیف شدن رکن سیاسی این مجموعه؛ عنصر اصلی این عدم تعادل و ناپایداری است. بدون بازسازی آن امکان ندارد که به تعادل نسبی برسیم.
@abdiabbas

******************

نقدی بر یادداشت آقای عباس عبدی: تداوم این وضع غیرممکن است!بخش یک

پیام کارگران نیشکر هفت تپه

Share Button

در زیر پیام کانال رسمی کارگران هفت تپه را درج میکنم ولی قبل از آن، یک خاطره آموختنی از گذشته ها.

سال ۵۳ بود که زنده یاد یدالله خسروشاهی، نماینده سندیکایی پالایشگاه نفت آبادان را ساواک به خاطر ارتباطات سیاسی اش دستگیر کرده بود. در همان ایام بر حسب تصادف این دستگیری همزمان با اعتصاب مطالباتی کارگران پالایشگاه تهران بود. کارگران فکر کرده بودند که یدالله در رابطه با اعتصاب آنان دستگیر شده است لذا آزادی او را در لیست مطالبات خود قرار میدهند.

بخاطر روابطی که یدالله به لحاظ سیاسی داشته بود، برای اعتراف، او را زیر شکنجه قرار میدهند و مجبورش میکنند که به پالایشگاه بیاید و پشت تریبون خظاب به کارگران بگوید که: با خرابکاران و تروریستها رابطه داشته است! بگوید که اهمیتی به مسائل کارگران نمی داده و فقط برای سوء استفاده از آنان گاهی حرفهایی به نفع آنان میزده است و دستگیری او هم بخاطر روابط سیاسی اش می باشد.

او وادار میشود بگوید شخصی خائن و فاسد، عیاش و… می باشد که حالا دیگر از کرده خود نادم و پشیمان شده است.

او در یک اتوموبیل ساواک همراه چند مأمور به پالایشگاه آورده میشود و در حالی که پاهای از شلاق و شکنجه اش در پشت سکوی تریبون پنهان بوده است یک به یک همه آنچه را که ساواک برای او دیکته کرده بوده است را خطاب به کارگران میگوید:

«من یک خائن و طن فروش هستم که اینکه پشیمان شده ام و از مقامات بزرگوار طلب عفو میکنم! غرش فریاد: درود برتو یدالله! زنده باد یدالله! ی  کارگران مانند رعد در تمام صحن پالایشگاه طنین می افکند.»

«من با تروریستها و خائنین و خرابکاران رابطه داشته ام!  باز هم کارگران یک نوا  فریاد میزنند: درود بر تو یدالله ! که سرور مایی!»

«من آدم کثیفی بوده ام که فقط فکر عیاشی و هرزه گری بوده ام !  فریاد زنده باد یدالله! کارگران چون تندری صحن سالن را به لرزه در می آورد.»

سرپرست تیم ساواک دیگر مجال نمی دهد که او بقیه یادداشت را بخواند و او را با فحش پائین میکشد.

او با احساس غرور، در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود، این جریان را برای من تعریف کرد.

او به ده سال زندان به خاطر روابط سیاسی اش محکوم شد که با انقلاب در سال ۵۷ پس از ۴ سال آزاد شد و حدود ۷ یا ۸ سال پیش در خارج از کشور درگذشت. یادش زنده و گرامی باد!

به یاد او و همه کارگرانی که برای حقوق طبقاتی خود مبارزه میکنند!

کانال رسمی کارگران هفت تپه:

پیام کارگران نیشکر هفت تپه

بسمه تعالی

ازجامعه کارگری هفت تپه
به مجمع نمایندگان هفت تپه

پایداری سه مرحله دارد،صبرمقدمه پایداری وثبات قدم دومین گام واستقامت سومین ومهمترین گام درپایداری ورسیدن به پیروزی است.

باسلام خدمت تمامی نمایندگان وفعالان کارگری
وهمچنین‌ یک سلام ویژه خدمت مایه فخرجامعه کارگری ایران وکاوه زمانه،اسماعیل بخشی که هم اکنون دربنداست.

دوستان نماینده همانطوری که برادرمان اسماعیل بخشی بارهاگفته اندنمایندگان صدای کارگرهستندوهرتصمیمی که نمایندگان بگیرنددرآخربایدقبل ازاجرایی کردن آن بایددرجمع کارگران مطرح وباآنان مشورت شودونظراکثریت اعمال شود.
ولی متاسفانه همانطورکه قبلاهم بارهاگفته ایم علی رغم دلسوزبودن اکثریت نمایندگان عزیز،مشاهده می شودکه چندنفرنفوذی وضدکارگردربین آنان نفوذکرده اندکه بیشتربه فکرمنافع شخصی وکارفرماهستندوهرحرکت مثبت مجمع درراستای احقاق حقوق حقه کارگران راتخریب وبه بیراهه می برندکه اگرنیازباشددرچندروزآینده اسامی این نفاق ورزان به کارگران اعلام خواهدشد.
باتوجه به جلسه ای که درتاریخ ۵آذرماه۹۷درفرمانداری وباحضورمجمع نمایندگان واعضای شورای تامین برگزارشد،بافشاروتهدیدازنمایندگان خواسته شدکه درکانال نمایندگی پایان اعتصابات قانونی کارگران رابدون رسیدن به هیچ یک ازمطالبات رااعلام کنندکه خوشبختانه تاکنون دست به چنین کاری نزده اند.
ولی دراینجادوباره هشدارمی دهیم به نخاله هایی که درمجمع نفوذکرده اندکه سعی دراقناع نمایندگان جهت اعلام بیانیه شورای تامین مبنی برپایان اعتصاب راداشتند

همچنین دراینجاباتوجه به یاوه گویی های اسدبیگی و توهین شب گذشته آن به پرسنل شریف هفت تپه. خطاب به نمایندگان‌لازم است نکاتی رامتذکرشویم
انگارایشان نمی دانندکه باتوجه به قوانین کشوری وقوانین بین المللی مجمع نمایندگان زیرنظر کارگران کار میکند و نهادی مستقل می باشد وکارفرمای سابق عملا اراده وقدرت واختیاری جهت عزل نمایندگان ماندارد.
همچنین دراینجاماکارگران اعلام می کنیم تازمانیکه نمایندگان درراستای منافع کارگری حرکت کنندباتمام قوا از آنان حمایت می کنیم.
اما دراینجا یک سخن بامددی نماینده کارفرماکه امروز۶آذرماه کارگران راجهت سخنرانی خودفراخوانده بود
جناب آقای مددی اگرذره ای برای خود ارزش و اعتبار قایل هستید هرچه زودتر استعفای خودرابنویسیدوشرکت راترک کنیدوبگذاریدماکارگران خاطرات خوب گذشته شمادرذهن بماند.
همچنین ماکارفرمای سابق رابه رسمیت نمی شناسیم چه به رسد به نماینده کارفرما!
(مامیگیم شاه نمی خوایم نخست وزیرعوض میشه!)
ماکارگران هفت تپه مطابق بیانات حضرت آیت الله کعبی دامت برکاته ونامه ای که ایشان وسایرنمایندگان محترم مجلس خبرگان در استان خوزستان به رییس جمهور و قوه قضاییه کشور ارسال کرده اندخواستارملغی شدن حضور بخش خصوصی ناکارآمدوضعیف و واگذاری شرکت به دولت می باشیم
خواسته هاومطالبات مابارهاگفته شده است که دراینجا تیتر چندخواسته مهم رادوباره تکرارمی کنیم.
۱-آزادی اسماعیل بخشی نماینده زندانی کارگران

۲-واگذاری شرکت ازبخش خصوصی به دولت

۳-پرداخت تمام مطالبات معوقه

۴-انجام طبقه بندی شغلی

۵-وسایرمطالبات صنفی

در.اینجا به نمایندگان عزیزتوصیه میکنیم‌که احترام جامعه کارگری هفت تپه راداشته باشند زیرا جامعه کارگری هفت تپه هم اکنون الگوی تمام جامعه کارگری کشور می باشد و به نظرات آنها احترام بگذارندودرراستای اهداف قانونی کارگری حرکت کنندتاازحمایت کارگران برخوردارشوند.
همچنین نمایندگان حق ندارندبدون اجازه کارگران باهرشخص مجهول الهویه ای جلسه بگذارندوازین تاریخ به بعدحق برگزاری هیچ گونه جلسه ای بامددی ویاهرنماینده دیگری ازکارفرما و یاخودکارفرماراندارندزیرا ما کارگران آنهارابه رسمیت نمیشناسیم

زنده بادکارگر
زنده بادهفت تپه
زنده بادبخشی

جامعه کارگری هفت تپه۹۷/۸/۶
لطفادرانتشاراین مطلب کوتاهی نکنید.

امام خمینی و رضا شاه

Share Button

محمد نوریزاد:

یک: سخن من، ساده است و بی‌پیرایه. شاید بهمین خاطر است که گزنده و تند می‌نماید. چرا؟ چون ما عادت کرده‌ایم به این که ذات سخنِ خود را به اعماقِ کنایه‌ها بکوچانیم و در کناره‌های باورِ خویش قدم بزنیم. جان می‌کنیم تا به یک مسئولِ دزد بگوییم: تو دزدی! جان می‌کنیم به رهبری که کل مملکت را بخاطر شیعه گستری ابلهانه، به فنا داده، بگوییم: تو بخاطر فضاحت‌های ولایی‌ات، مستحق سیصد بار محاکمه و مجازاتی! پرهیز می‌کنیم از این که کل بساط نظام ولایی را در همان “هیچ” امام خمینی جای بدهیم. با این همه، من می‌گویم: امام خمینی، با همه‌ی آسیب‌ها و بدکاری‌هایی که داشت، و با همه‌ی شناختی که از انسان و کشور و دنیا نداشت، اگر مستحق این است که در آرامگاهی اشرافی جای بگیرد و بضرب بوق و پول و زور حکومت، بشود: خمینی کبیر، رضا شاه، با همه‌ی سوادی که نداشت، و با مقبره‌ای که بر سرش خراب کردند، و جنازه‌ای که به دمِ بیلش سپردند، اما بخاطر بلند مایگی‌های فردی‌اش، و برافراختگی‌های با شکوه ملی‌اش، مستحق این است که وی را پس از کورش و داریوش هخامنشی، کهکشان بی‌همتای مردم ایران بدانیم.

دو: رضا شاه، ایرانی بود، پشت در پشت. اما امام خمینی، ایرانی نبود. پشت در پشت. رضا شاه به ایران می‌اندیشید، و امام خمینی به اسلام. رضا شاه برای ایرانیان غرور آفرید، اما امام خمینی حتی برای همان اسلامش نیز چیزی جز نکبت بجای ننهاد. ریخت منفور جمهوری اسلامی در جهان را امام خمینی با ندانم کاری‌هایش، و با دنیایی که نمی‌شناخت، و با آموزه‌های خشک و متصلب حوزوی‌اش پی‌ریزی کرد. من یک بار پیش از این نیز گفته‌ام که در میان تمامی شاهان و امیران و حاکمانی که بر ایران حکم رانده‌اند، رضا شاه، با فاصله‌ای بقدر هزاران سال نوری از دیگران، به ایران اندیشیده، و به ایرانی خدمت کرده، و برای ایرانیان غرور آفریده، و سنگ‌های بزرگی از پیش پای آیندگان برداشته است. اکنون نیز می‌گویم: امام خمینی، در نسبت با مناسبات عصری‌ای که در آن می‌زیست، بلایی که بر سرِ ایران و ایرانی آورد، مغولان نیاوردند. چرا؟

ادامه را در زیر بخوانید!

Bildresultat för ‫رضا شاه کبیر عکس‬‎

بقلم: محمد نوری زاد

برگرفته از کانال تلگرامی آموزشکده توانا


**************

امام خمینی و رضا شاه

بقلم: محمد نوری زاد

یک: سخن من، ساده است و بی‌پیرایه. شاید بهمین خاطر است که گزنده و تند می‌نماید. چرا؟ چون ما عادت کرده‌ایم به این که ذات سخنِ خود را به اعماقِ کنایه‌ها بکوچانیم و در کناره‌های باورِ خویش قدم بزنیم. جان می‌کنیم تا به یک مسئولِ دزد بگوییم: تو دزدی! جان می‌کنیم به رهبری که کل مملکت را بخاطر شیعه گستری ابلهانه، به فنا داده، بگوییم: تو بخاطر فضاحت‌های ولایی‌ات، مستحق سیصد بار محاکمه و مجازاتی! پرهیز می‌کنیم از این که کل بساط نظام ولایی را در همان “هیچ” امام خمینی جای بدهیم. با این همه، من می‌گویم: امام خمینی، با همه‌ی آسیب‌ها و بدکاری‌هایی که داشت، و با همه‌ی شناختی که از انسان و کشور و دنیا نداشت، اگر مستحق این است که در آرامگاهی اشرافی جای بگیرد و بضرب بوق و پول و زور حکومت، بشود: خمینی کبیر، رضا شاه، با همه‌ی سوادی که نداشت، و با مقبره‌ای که بر سرش خراب کردند، و جنازه‌ای که به دمِ بیلش سپردند، اما بخاطر بلند مایگی‌های فردی‌اش، و برافراختگی‌های با شکوه ملی‌اش، مستحق این است که وی را پس از کورش و داریوش هخامنشی، کهکشان بی‌همتای مردم ایران بدانیم.

دو: رضا شاه، ایرانی بود، پشت در پشت. اما امام خمینی، ایرانی نبود. پشت در پشت. رضا شاه به ایران می‌اندیشید، و امام خمینی به اسلام. رضا شاه برای ایرانیان غرور آفرید، اما امام خمینی حتی برای همان اسلامش نیز چیزی جز نکبت بجای ننهاد. ریخت منفور جمهوری اسلامی در جهان را امام خمینی با ندانم کاری‌هایش، و با دنیایی که نمی‌شناخت، و با آموزه‌های خشک و متصلب حوزوی‌اش پی‌ریزی کرد. من یک بار پیش از این نیز گفته‌ام که در میان تمامی شاهان و امیران و حاکمانی که بر ایران حکم رانده‌اند، رضا شاه، با فاصله‌ای بقدر هزاران سال نوری از دیگران، به ایران اندیشیده، و به ایرانی خدمت کرده، و برای ایرانیان غرور آفریده، و سنگ‌های بزرگی از پیش پای آیندگان برداشته است. اکنون نیز می‌گویم: امام خمینی، در نسبت با مناسبات عصری‌ای که در آن می‌زیست، بلایی که بر سرِ ایران و ایرانی آورد، مغولان نیاوردند. چرا؟

سه: مغولان، گرچه کشتند و غارت کردند، اما کاری به فکر مردم نداشتند. امام خمینی، هم کشت هم مصادره کرد و هم یک فکر ناسازگار با خویِ انسانی را به صحنه آورد. کهکشانِ مطلوب امام خمینی، اهتزاز پرچم تشیع بود. نیز برای همین اهتزاز، شتابِ چرخ‌های دوران پهلوی را به سکون کشاند و در همان سکون، همه‌ی چرخ‌های خودساخته‌اش را برای فکرِ قهقرایی‌اش بکار انداخت. بله، آرزویِ حوزویِ امام خمینی، اهتزاز پرچم شیعه بود، رضا شاه اما برای اهتزاز پرچم ایران جان کند. در تار و پود پرچم رضا شاه، همه‌ی مردم و همه‌ی باورمندان و بویژه شیعیان سهم داشتند، اما امام خمینی، در پهنه‌ی پرچمش، جز برای بخش کوچکی از شیعیان، هیچ فرصتی برای هیچ مردمی قائل نشد. بهتر بگویم: در پرچم رضا شاه، برای امام خمینی و اندیشه‌ی متصلبش جا بود، اما دریغ و درد که در پرچم امام خمینی، جایی برای فکر فهیمانه و کهکشانیِ رضا شاه نبود.

چهار: امام خمینی با استقبال با شکوه و بی‌نظیرِ مردم ایران، آمد و قدرت را در دست گرفت. همان استقبال و یکپارچگی‌ای که از دل ایرانیان بیرون زده بود. و از خانه‌ها و سیاه‌چادرهای همه‌ی اقوام و طوایف. با کشوری ثروتمند و یکپارچه. اما رضا شاه، هیچ مردمی با خود نداشت. کدام یکپارچگی؟ کشور از هم دریده بود. در استقبال از امام خمینی، آنچه که زیر پایش فرش شد، دلِ مردمان ایران بود. تا مگر بیاید و دستِ دلِ مردم را بگیرد و چون گاندی، سخن از انسان و انسانیت براند و کاستی‌ها و بدکاری‌ها را به فزونی و درستکاری بدل کند. اما دریغ که امام خمینی، بجای انسان و انسانیت، با قیفی که از تشیع بچشم نهاده بود، آن همه ثروت، و آن همه پتانسیل بی‌نظیر مردمی را قدر ندانست و کشور یکپارچه را با چشم اندازِ قیفی و شیعی‌اش، به آشوب و کشت و کشتار کشاند. رضا شاه اما، از همان روز نخستِ شاهی‌اش، کشوری پر آشوب و فقیر و بلازده و بیمار و ازهم‌دریده را بدست گرفت. و خون دل‌ها خورد تا کشور به آرامش و انسجام و یکپارچگی رسید. می‌خواهم بگویم: امام خمینی، در کنار سفره‌ای نشست که رضا شاه برای مردم ایران پهن کرده بود. که اگر رضا شاه نبود، کشوری به اسم ایران نبود تا امام‌خمینی‌اش آن را مچاله‌ی افکارِ متصلبش سازد.

پنج: اما چرا امام خمینی، کشوری یکپارچه و ثروتمند را تحویل گرفت و به فنایش سپرد، و رضا شاه، کشوری فقیر و دریده و به فنا رفته را تحویل گرفت و یکپارچه و ثروتمندش کرد؟ راز این پرسش بنیادین در چیست؟ چرا امام خمینی ویرانگری کرد و رضا شاه آبادگری. مگر نه این که می‌گویند رضا شاه بی‌سواد بود و امام خمینی با سواد؟ چرا با سواد بودنِ امام خمینی بکارش نیامد و رضا شاه با همان بی‌سوادی‌اش، در میان همه‌ی شاهان و حاکمان و امیران حاکم بر ایران، بر تارک یکتایی نشست؟ رازش را بگویم؟

شش: رازِ نخست این که رضا شاه “توانست” آبادگری کند، و امام خمینی “نتوانست”، در این است که “افق” مطلوب رضا شاه، رهایی و رشد ایران و ایرانی بود و افق مطلوب امام خمینی، جهان گستر شدنِ اسلام بود و تفوق و برتری شیعیان بر دیگران! رضا شاه همه‌ی استعداد خود و کشورِ از هم دریده را بکار گرفت تا ایرانیان را از “شرم” ایرانی بودن بدر آورد و دست نوازش بر سرشان بکشد و غبار شرم از چهره‌هایشان بروبد و به آنان بگوید حالا دیگر شما می‌توانید به کشورتان و به ایرانی بودن‌تان غرور ورزید. امام خمینی، کشوری یکپارچه و ثروتمند را آنچنان خمیر دنیای کوچکِ ذهنی و شیعی‌اش کرد که امروز، ایرانیان، شرم دارند از این که به دیگر مردمان جهان بگویند: ایرانی‌اند.

هفت: راز دومی که رضا شاه را برکشید و موجبات سرفرازیِ ایرانیان را فراهم آورد، و امام خمینی و مردمانش را به قهقرای نگونبحتی فرو تپاند، این بود که: رضا شاه، دنیای عصر خودش را و ضروریات زیستن در میان کشورهای جهان را فهمیده بود. در فکر رضا شاه، شاخصی بود به اسم دنیای برخوردارِ غرب. که هماره رضا شاه را وادار می کرد خودش را با آن شاخصِ فهیمانه هماهنگ کند و به همان‌سو برود. اما شاخصی که در ذهن امام خمینی بود، سال‌های کهنه وفرسوده‌ی صدر اسلام بود. با قوانین زیرخاکی و دنیای کوچک و ساده ای که بشود بضربِ توصیه ها و امر و نهی های قرآنی و حدیثی، اداره اش کرد. رضا شاه، همین شیوه های مدنی مجلس و رأی دادن و نمایندگی و مفهومی به اسم شهر نشینی مدرن را غبار روبی کرد و سر و سامانی داد و برای امام خمینی به یادگار نهاد. یادگار امام خمینی را در گورستان‌ها باید جست. گورستانی از وعده ها و آرزوهای بخاک رفته.

هشت: صمیمانه و صادقانه می‌گویم: مقایسه کردن رضا شاه با امام خمینی، خدمت و ارفاق به امام خمینی ست. نوشتم برای شما. که: خدمات رضا شاه به ایران و ایرانی، هزار سال نوری با امام خمینی و دیگر حاکمان و پادشاهان فاصله دارد. اما چرا رضا شاه بی‌سواد می‌تواند بر این جایگاه برتری قرار بگیرد، اما امام خمینی با سواد، همان جایگاه برتری را به زوال می‌کشاند؟ راز سومش در این است که رضا شاه، با همان سوادی که نداشت، اما این شعور را داشت که از نام‌آورترین و فهیم‌ترین و ایران‌دوست‌ترین مشاوران و وزیران و کارگزارانِ عصر خود بهره ببرد. اما امام خمینی، با قیفی که از تشیع بصورت بسته بود، دستِ وزیران و کارگزاران کوته‌فکر و ابله و پخمه و آب زیرِکاه را واگشود تا مگر با ریش و تسبیح و ذکر و سینه‌زنی و دعا و مناجات بتوانند نه این که کشور را اداره کنند، بل پرچم شیعه را بر فرق عالم بکوبند.

نه: چهارمین راز از رازهای برتری هزار سالِ نوری رضا شاه بر امام خمینی، در “جهت”ی ست که این دو، در مملکت‌داری اختیار کرده بودند. این که می‌گویم: مقایسه‌ی رضا شاه با امام خمینی ارفاق به امام خمینی ست، از همین روست. مثلاً مقایسه‌ی رضا شاه با شاه عباس صفوی و نادرشاه، در یک جهت است. که هر سه، با هر فراز و فرودی که داشتند، بنایشان بر یکپارچگی ایران بود. اما جهتِ امام خمینی در مملکت داری، وارونه است. رضا شاه بنا بر پیشرفت کشور و بهره مندی مردم از دستاوردهای نوین عصری و بشری داشت اما امام خمینی رو به عقب می‌نگریست و رو به عقب می‌شتافت. امام خمینی، مستِ کوچه‌های کاه گلی هزار و چهارصد سال پیشِ مدینه بود. در نگاه به جلو، اگر افت وخیزی هم باشد، به رشد می‌انجامد. در نگاه به عقب، هر یک متر و ثانیه‌اش، خسارت و عقب‌ماندگی است. این بخش از عقب‌روی و عقب‌نگریِ امام خمینی را با واژه‌ی “ارتجاع”ی که متداول است یکی ندانید. در نوین‌نگریِ رضا شاهِ بی‌سواد، دانشگاه واگشایی می‌شود و با استخدام متخصصان، مرتب بر مراتب علمی و وزنِ علمی‌اش افزوده می‌شود. و در نگاه قیفیِ امام خمینی، نخست همه‌ی فلاکت‌های مملکتی به دانشگاه‌ها منتسب می‌شود و بعدش که می‌بینند نمی‌شود از این فراز شعوری چشم پوشید، دانشگاه را از بن‌مایه‌های علمی‌اش تهی، و پوسته‌ی آماری‌اش را بزک می‌کنند.

ده: پنجمین راز برتر رضا شاه بر امام خمینی این است که: رضا شاه، یک شخصیت مولد است. و امام خمینی یک شخصیت خرابگر. رضا شاه با اعتنا به لیاقت خودش، و با اعتماد به همکاریِ مشاوران و وزیران فهیم و ایرانی اش، یکی پس از دیگری، کشورِ هیچ ندارِ ایران را صاحب چیزها می‌کند. در یک به یکِ نهال نشانیِ نهاد های مدنی، ملایانی چون امام خمینی مزاحمش اند. چرا؟ چون با شتابی که رضا شاه برای بیماری زدایی و چهره آرایی کشور گرفته بود، عرصه بر میدانداریِ افکار زیرخاکیِ ملایان، تنگ و تنگ‌تر می‌شد. خلاصه این که: رضا شاه با عشق بر سرِ کار آمد، و امام خمینی با کینه.

یازده: من ورود امام خمینی از نجف به ایران را بسیار شبیه ورود شیخ جعفر کاشف الغطاء از نجف به ایران می‌دانم. هر دوی این ملایان، ایران را ویران کرده‌اند عجیب. شیخ جعفر کاشف الغطاء را فتحعلیشاه به ایران فراخواند تا اوضاع شیعیان ایران را سامان دهد. این شیخ جعفر را یکی از حوزویان این گونه توصیف کرده است: “نسب وی به ابراهیم پسر مالک اشتر نخعی (فرمانده سپاه امام علی) می‌رسد. او استاد اکبر و مهر سپهر فقاهت و اعجوبه دوران بود. کسی که جز او بکارت فقه را نگرفته! و از زمان غیبت معصوم به بعد نظیر آن در جهان تشیع ظهور نکرده”! این شیخ جعفر کاشف الغطاء، هموست که نابخردانه و وحشیانه، فتحعلیشاه را به جهاد با روس‌ها هشدار می‌دهد. که اگر به جنگ کفار روس نروی، خودم حکم جهاد می‌دهم. فتحعلیشاه، که ذلیل این نابخردان بود، سپاه بیاراست و پسرش عباس میرزا را به جنگ روس‌ها فرستاد و با کشورمان رفت آن داستانی که رفت. شهرهای بزرگی از بدنه‌ی کشور کنده شد و به روسیه پیوست. غبار اندوهی که از نابخردی و هوچیگریِ کاشف الغطاء – این نکبت حوزوی – بر چهره‌ی ایران و ایرانی نشست، با پدران و مادران ما بود تا این که رضا شاه سر برکشید. رضا شاه، نرم نرم، و با خون دل خوردن‌های بسیار، این غبار را زدود، امام خمینی که آمد، بر افروخت که: چی؟ در این کشور اندوه نیست؟ من مگر مرده‌ام؟ خودم از بقچه‌ی ولایی‌ام برایتان اندوه آورده‌ام. بکوبید بر طبل‌ها و سنج‌ها. که ما هرچه داریم از همین گریه‌ها و زاری‌هاست. بله، ما اکنون ریزه‌خوار گریه‌ها و زاری‌های همان بقچه‌ای هستیم که امام خمینی با خودش از نجف به ایران آورد. و البته ریزه‌خوار نادانیِ تاریخیِ خودمان که نشان‌مان می‌دهد: ما هنوز به رشد و بلوغ نرسیده‌ایم.

دوازده: من در این نوشته، تلاش کرده‌ام در یک شمای کلی، سهم رضا شاه و امام خمینی را در نسبت با ایران و ایرانیان بسنجم. هرگز بنایم بر این نبوده و نیست که یکی را تبلیغ کنم و بر دیگری خط بکشم. من سال‌ها، ابلهانه و بی‌خردانه، رضا شاه را خفیف می‌دانستم و امام خمینی را رفیع. اکنون اما بر خود لازم دانستم در نوشته‌ای، تکلیف خودم را با این خفت و رفعت روشن سازم و بدهکاری‌ام را به رضا شاه کبیر اداء کنم. در این نوشته، من نخواسته‌ام به نقطه ضعف‌های موردی رضا شاه و امام خمینی وارد شوم. که اگر بنا بر پرده‌برداری از این موارد باشد، امام خمینی هر چه بیشتر به اعماق قهقرایی‌اش، فرو می‌شود. در یک مورد، هرگز در پرونده‌ی رضا شاه، کشتار چندین هزار زندانی و حمل جنازه‌ها با کمپرسی و دفن دستجمعی زندانیان، آنهم بضرب نوشته‌ای چهار خطی دیده نمی‌شود. حالا تسخیر سفارتخانه‌ی کشورها و ورود به جنگی هشت ساله و ابلهانه و آوار کردن خزعبلی به اسم ولایت فقیه بر سرِ مردم بماند. خنده‌دار این که امام خمینی، با آن عبا و عمامه‌اش، و دانش و اطلاعی که مطلقاً از آیین جنگاوری نداشت، فرمانده‌ی کل قوا بود و رضا شاه نیز!

محمد نوری‌زاد

چهارم آذر نود و هفت – تهران

توانا را در تلگرام دنبال کنید.



@Tavaana_TavaanaTech

هفت تپه در بیست و دومین روز اعتصاب کارگران

Share Button

نتیجه گیری خود در یادداشت قبلی در این زمینه را تکرار میکنم: « شعار دولتی شدن واحد های واگذار شده به “بخش خصوصی!” به عنوان یک شعار و خواست همگانی  در چنین شرایط ویژه ایی برای کارگران اینگونه واحدها، یک شعار درست است ولی در عین حال از ظرفیت تک تک نیروی کارگران واحد هایی مانند مجتمع کشت و صنعت هفت تپه برای به تحقق رساندن آن خارج است و این نقطه ضعف تاکتیکی از همه کارگران اینگونه واحدها در سراسر کشور می طلبد که به پشتیبانی کارگران کشت و صنعت هفت تپه برخیزند وگرنه در آینده، باید برای خورده شدن دستمزدهایشان در مرحله نخست و سپس تعطیل کامل واحدهایشان و بیکاری طولانی خود را آماده سازند.

Bildresultat för ‫اعتصاب هفت تپه عکس‬‎

هفت تپه در بیست و دومین روز اعتصاب کارگران

در یادداشت ۵ روز قبل با عنوان «بحران کارگری هفت تپه پایان نخواهد یافت!»، نوشتم که بحرانی که دامن مجتمع کشت و صنعت هفته تپه را گرفته است، چنان با بحران عمومی کشور هم ریشه است که حل آن مستلزم  حل بحران عمومی مملکت است و از آنجایی که در چشم اندازهای قابل دید و در چارچوب نظام موجود بحران عمومی کشور حل شدنی نیست لذا، بحران کارگری موضوع بحث هم حل شدنی بنظر نمی رسد.

امروز اعتصاب کارگران این مجتمع در حالی وارد ۲۲مین روز خود گردیده است که کارگران و رهبران آنها با نهایت هوشیاری و درایت و بر خلاف امیال درونی شان، سعی کردند با زبان و با قلم، با رفتار و با شعار؛ خود را به نظام و رهبر وفادار نشان دهند و نیز تلاش صادقانه ای به کار بردند تا از گفته های «کارگر دوستانه امام راحل و رهبر» برای خود سپر دفاعی اعتقادی بسازند تا مبادا فتنه گران حکومتی آنها را متهم به وابستگی به اجانب و جریانهای خارج از نظام بنمایند .

تاکتیک بسیار هوشمندانه کارگران هفت تپه در ابراز وفاداری خود به نظام و مقام رهبری و در عین ایستادگی بر مطالبات اساسی خود، از یک سو، و موجه بودن اعتراضات و اعتصاب آنها از سوی دیگر، تا کنون مانع از این شده است تا ماشین سرکوب ددمنشانه رژیم علیه آنها به حرکت درآید.

پس از گذشت نزدیک به دو هفته از اعتصاب، دستگاه های امنیتی ۵ تن از فعالین اعتصاب کنندگان را دستگیر کردند که خواست آزادی بازداشت شدگان نیز به مطالبات کارگران افزوده شده است.

چند روز پس از بازداشت این فعالین حرکت اعتصابی، خانواده یکی از آنها بنام بخشی طی نامه ای به «کانال رسمی تلگرامی کارگران هفته تپه @kargeranhaftapeh_ir» از فعالین اعتصاب خواست که از طرح آزادی این فعال بازداشتی خودداری کنند تا مبادا مورد سوء استفاده معاندین نظام قرار گیرد و آنها متذکر شده بودند که خود از مجاری قانونی، آزادی وی را پیگیری خواهند کرد.

حال پس از گذشت نزدیک به یک هفته از  نامه خانواده بخشی به کمیته اعتصاب، بجز همان یک نفر، یعنی آقای اسماعیل بخشی، دیگر بازداشت شدگان همگی آزاد شده اند.

در رابطه با دستگیر بخشی و نامه نگاری خانواده  وی با کمیته اعتصاب، کمترین تردیدی برای هر شخص کم و بیش آشنا با نحوه کارکرد فریبکارانه دستگاه های امنیتی رژیم باقی نمی ماند که دستگاه های امنیتی با فشار به خانواده آقای بخشی آنها را وادار به نگارش این نامه  کرده اند.

شاید این نامه نگاری و دستگیری بخشی و حواشی آن، در قیاس با کل بحران این مجتمع حائز اهمیت نباشد ولی اگر این اقدام را در کنار دیگر مانورهای ضد و نقیض مقامات ذیربط، و وعده ـ وعید های دروغ آنها قرار دهیم، درمی یابیم که در بین مسئولین نه تنها کمترین اراده ای برای حل منطقی و عادلانه این بحران وجود ندارد، بلکه ارگانهای ذیربط و دستگاه های امنیتی تمام تلاش خود را بر این متمرکز کرده اند که این حرکت متشکل اعتصابی را از درون متلاشی سازند.

سیستم اطلاعاتی و امنیتی تلاش دارد تا با جلو راندن عوامل نفوذی خود، در هیئت و کسوت شرکت کننده در اعتصاب، با ایجاد سایت موازی و پخش اطلاعات دروغ و گمراه کننده، اتحاد کارگران را درهم بشکنند و در صورت  موفق شدن به از هم پاشیدن وحدت کنونی کارگران، نسبت به سرکوب خشن و ددمنشانه کارگران تا به آخر ادامه خواهند داد.

مطالباتی که این کارگران در برابر رژیم قرار داده اند مانند دولتی کردن مجتمع، تا حدود زیادی فراتر و سنگین تر از ظرفیت نیروی اعتصابی و اعتراضی این واحد صنعتی و کشاورزی می باشد و نیازمند حمایت وسیع تر از جانب دیگر واحد های مشابه و با مشکلات مشابه می باشد.

می توان رژیم را در این زمینه وادار به عقب نشینی یا حداقل دادن امتیازاتی کرد به شرط اینکه این جنبش اعتصابی از حمایت عملی مردم، و در درجه اول از حمایت مردم و کارگران منطقه برخوردار شود..

نکته دیگری که در این رابطه با احتیاط می توان در نظر گرفت اینست که برخی مخالفین دولت روحانی در حاکمیت، ممکن است سعی کنند تا این اعتصاب را به هزینه دولت، جمع و مدیریت نمایند. باید از این مخالفت آنها حداکثر بهره برداری را کرد بدون اینکه اجازه داده شود به ابزار منافع آنها برای زمین زدن دولت روحانی منتهی شود.

رژیم ممکن است موفق به سرکوب و از هم پاشاندن این اعتصاب شود ولی این بحران با بسیاری از بحرانهای مشابه دیگر در کشور هم ریشگی دارد به گونه ای که با سرکوب کارگران اعتصابی و خاتمه دادن به اعتصاب آنها، رژیم  نه تنها نمی تواند دیگر بحرانها را حل و فصل نماید بلکه حتی از تعدیل آنها نیز عاجز است.

نتیجه گیری یادداشت قبلی در این زمینه را تکرار میکنم: « شعار دولتی شدن واحد های واگذار شده به “بخش خصوصی!” به عنوان یک شعار و خواست همگانی، در چنین شرایط ویژه ای  برای کارگران اینگونه  واحدها، یک شعار درست است ولی در عین حال از ظرفیت  یگانه نیروی کارگری واحد هایی مانند مجتمع کشت و صنعت هفت تپه برای محقق شدن ، خارج است و برای جبران این نقطه ضعف تاکتیکی، پشتیبانی همه کارگران اینگونه واحدها در سراسر کشور از کارگران کشت و صنعت هفت تپه  لازم است وگرنه در آینده نزدیک، آنها نیز باید خود را آماده عدم دریافت یا بلعیده شدن دستمزدهایشان در مرحله نخست و سپس تعطیلی کامل واحدهایشان و بیکاری طولانی بنمایند.

و نکته دیگر اینکه، اعتراض و اعتصاب کارگران هفت تپه مدت زمان نسبتاً طولانی است که جریان دارد و  به شکل وسیع انتشار رسانه ای یافته است.

اعتراضات  کارگران مجتمع صنعتی کشاورزی هفت تپه، بخشی از مبارزه دموکراتیک مردم میهن ما می باشد که شکست آن نیز ضربه بزرگی به کل جنبش کارگری و جنبش آزادیخواهانه مردم میهنمان خواهد بود. لذا پشتیبانی همه جانبه از این حرکت اعتصابی/اعتراضی وظیفه ای است در مقابل همه نیروهای دموکراتیک.

 

**********

توجه!

در کانال تلگرامی سیمرغ به ما بپیوندید و همراه ما تلاش کنید تا بانگ اطلاع رسانی ما دامنه وسیع تری بیابد. تا صدا و پیام ما به تعداد هر چه بیشتری از هم میهنانمان برسد.

هدفی جز اطلاع رسانی به قصد افشای رژیم و طرفند ها و بدکرداری های آن نداریم!

پاینده ایران

CimorghIran@

تماس با کانال

cimorghiran@gmail.com

 

بحران کارگری هفت تپه پایان نخواهد یافت!

Share Button

بحران مجتمع نیشکر هفت تپه هر چند در صورت ظاهر به یک واحد تولیدی با چند هزار کارگر مربوط میشود، ولی در عمق و محتوای خود تناقضات لاینحل ساختار اقتصادی و سیاسی نظام حاکم را نمایان میسازد. بحران هفت تپه بحران کل رژیم است!  

حرکت چند هفته ایی اخیر کارگران کشت و صنعت هفت تپه، سر زخمی عفونی را گشوده است که ریشه های آن تمام نسوج و عروق بخش صنعتی و خدماتی اقتصاد مملکت را به نحوی درمان ناپذیر در برگرفته است. این حرف ابداً به این معنا نیست که بخش های دیگر اقتصادی و غیر اقتصادی مملکت فاسد و عفونی نیستند بلکه بررسی آنها هدف این نوشتار نیست.

درباره مُفت خرکردن یا مفت واگذاری کردن این مجتمع بزرگ اقتصادی، تقریبا زیاد گفته شده و هدف ما واکاوی و نشان دادن آن نیز نمی باشد.

ولی به اختصار بگویم که این مجتمع اقتصادی با ۶۰۰۰ کارگر در شهر کوچک هفت تپه، یعنی قلب اقتصادی این شهر، آن چنان که گفته میشود با قیمتی معادل ۵% ارزش واقعی اش از سوی دولت به بخش خصوصی واگذار شده است. دو جوان  یکی ۲۵ ساله و دیگری ۳۵ ساله بی تجربه در یک مزایده مشکوک برنده شده و این واحد را خریده اند. آنها یک قلم به عنوان گسترش این واحد، ۸۰۰ میلیون دلار، با نرخ دلار ۴۰۰۰ تومان وام گرفته و حالا هم همچون سایر کلاهبرداران نظام فاسد، به خارج از کشور گریخته اند.

موضوع این است که تنها مشکل، کارخانه نیشکر نیست که خوابیده  و از پرداخت دستمزد کارگران و بدهی های دیگرش وامانده است، بلکه با توقف پرداخت مزد کارگران این واحد، تمام شهر که اقتصادش تا حدود زیادی به فعالیت این مجتمع وابسته بوده راکد است. بی جهت نیست که این چنین همبستگی دامنه داری از سوی اقشار مختلف شهر نسبت به حرکت اعتراضی کارگران نشان داده میشود.

و اما تا آنجا که به چشم انداز این حرکت مربوط می شود، مسئله بسیار پیچیده تر از عدم پرداخت دو یا سه ماه حقوق معوقه کارکنان این مجتمع است. این مؤسسه هزاران میلیارد تومان بدهی به بانکها، بیمه، دولت و دیگر موسسات بدهکار است.

اگر قرار شود که کارگران این مجتمع حقوق و مزایای معوقه خود را دریافت کنند: اولاً از چه منبعی؟ و در ثانی در صورت پرداخت، یعنی راه اندازی یک موج دومینویی در میان دهها هزار کارگر دیگر در سراسر کشور که با همین مشکل روبرو هستند. آنها نیز خواهان دریافت دستمزدهای معوقه خود از همین منبعی که مزد کارگران نیشکر از آنجا پرداخت خواهد شد و با همین روش کارگران نیشکر هفته تپه خواهند شد.

ثالثاً در صورت اتخاذ چنین گزینه ایی، بازپرداخت دیون این گونه بنگاههای اقتصادی به بانکها، که معمولا عمده تسهیلات خودشان را در اختیار این بنگاهها قرار داده اند، مقدور نخواهد بود.

نتیجه اینکه دامنه و میزان دستمزد و حقوق های پرداخت نشده به کارکنان موسسات مختلف، اعم از صنعتی تا خدماتی و شهرداریها چنان حجیم است که اگر دولت بخواهد این معوقات را  از بودجه خود پرداخت کند، مجبور است صدها نفر را استخدام کند که شبانه روز در بانک مرکزی اسکناس چاپ کنند تا بانک مرکزی این اسکناسهای بی ارزش را به دولت وام دهد.

دولت مطلقا در شرایطی نیست تا بتواند زیر بار پرداخت دستمزد معوقه کارکنان اینگونه موسسات  اقتصادی برود.

پرداخت حقوق معوقه صرفا کارکنان مجتمع هفت تپه از طرف دولت ممکن است کمر دولت  را نشکند ولی این امر مساوی پذیرش( دوفاکتوی) مسئولیت پرداخت همه دستمزدهای معوقه در سراسر کشور است. یعنی بدعتی که عملاً شکل قانون  نانوشته را به خود خواهد گرفت. دولت نمیتواند یک بام و دو هوا با جامعه کارگری رفتار کند.

بدبختی رژیم در اینست که چون تا کنون هر حرکت اعتراضی و اعتصابی را با ترفند و سرکوب خفه کرده است، ماشین سرکوبش امکان خفه کردن این حرکت کارگری را که بهانه و زمینه ای برای سرکوب به رژیم نداده و اساساً دولت آمادگی مدیریت  آن را هم ندارد و چه بسا هر واکنش نسنجیده ای اوضاع را بحرانی تر کند.

رژیم با حرکتی اعتراضی سرو کار دارد که اولاً ریشه بسیار عمیق و ساختاری دارد و در ثانی، رژیم در چنان موضع ضعیف حقوقی، سیاسی و اجتماعی قرار گرفته است که کمترین توجیهی برای سرکوب خشونت بار چنین حرکتی ندارد مگر به قیمت رسوایی بسیار بزرگ و تکان دهنده ای که میتواند به واکنش وسیع اجتماعی و گسترش جنبش کارگری در سطح کشور بیانجامد.  

کارگران هفت تپه با آرامش و شکیبایی چند سال است که به اینگونه اعتراضات دست میزنند و در اغلب موارد هم خود را در زیر شمایل رهبر و امام راحل قرار داده و گفته های آنها را پلاکارد کرده اند.

مسئله ای که از معوقات دستمزدی بسیار مهمتر است، ارتقای سطح مطالبات کارگران به بازگرداندن مجتمع به دولت یا واگذاری آن به خود کارگران است. دولت زیر بار هیچ یک از این دو راه حل نمی رود زیرا در آن صورت موجی در سراسر جامعه کارگری کشور ایجاد می کند. چون کارگران سایر واحد های مشابه را در سراسر کشور تشویق میکند با همین مطالبات دست به اعتراض بزنند و صدهها واحد صنعتی ورشکسته را با هزاران هزار میلیارد تومان بدهی به گردن دولت بیاندازند.  

گزینه دوم یعنی واگذار کردن این مجتمع به کارگران،  فقط به جنگ تمام عیار اقتصادی و مالی بی پایان بین دولت، بانکها و طلبکاران شرکت از یک سو و کارگران از سوی دیگر منتهی می شود.

کارگران بر درخواست خود دایر بر خلع ید صاحبان خصوصی کارخانه، چنان مصر به نظر می رسند که بعید است عقب بنشینند، بویژه اینکه تا اینجای کار، خود را پیروز مبارزه میدانند.

بحران مجتمع نیشکر هفت تپه هر چند در صورت ظاهر به یک واحد تولیدی با چند هزار کارگر مربوط میشود، ولی در عمق و محتوای خود تناقضات لاینحل ساختار اقتصادی و سیاسی نظام حاکم را نمایان میسازد. بحران هفت تپه بحران کل رژیم است!  

این توضیح را بدهم که نه دولتی شدن موسسات ونه خصوصی سازی در مملکت ما معنای واقعی کلاسیک خود را ندارند. بنابراین در تایید یا رد خصوصی سازی یا دولتی سازی در ایران نمیتوان به مراجع تئوریک یا کلاسیک مراجعه و استناد کرد.

این مسئله در ایران فقط جنبه مبارزه سیاسی دارد و با نگاه از این زاویه در شرایط کنونی باید با تمام قوا از دولتی شدن واحدهای واگذار شده با تمام قدرت دفاع کرد.

نظم و نظامات بوروکراتیک، حداقل میزانی از محدودیت را به بوروکراتهای حکومتی تحمیل میکنند که به مافیای علنی نمی توانند تحمیل کنند.

تحریمهای دونالد ترامپ، ضربه چندان جدیدی به رژیم نزد بلکه فقط کانون های عفونی فساد آن را برملا ساخت که این موضوع بدون تحریمها ممکن بود ده سال دیگر وقت ملت را به امید های واهی برای بهبود شرایط بگیرد و تازه آن وقت مردم دریابند که این نظام تا چه حد کپک زده و تا بُن استخوانش فاسد بوده است.

 

**********

توجه!

در کانال تلگرامی سیمرغ به ما بپیوندید و همراه ما تلاش کنید تا بانگ اطلاع رسانی ما دامنه وسیع تری بیابد. تا صدا و پیام ما به تعداد هر چه بیشتری از هم میهنانمان برسد.

هدفی جز اطلاع رسانی به قصد افشای رژیم و طرفند ها و بدکرداری های آن نداریم!

پاینده ایران

CimorghIran@

تماس با کانال

cimorghiran@gmail.com

 

 

 

ازحرکت اعتراضی کارگران مجتمع نیشکر هفت تپه پشتیبانی کنیم

Share Button

در مملکت ما، نه خصوصی سازی دارای ماهیت ملی  و مردمی است و نه دولتی سازی. ولی امروزه خصوصی سازی یعنی: واگذاری سرمایه ها و منابعی که در کنترل دولت به ظاهر انتخابی است به مافیای رسمی و چپاولگری است که سر و ته آن به سپاه، بیت خامنه ایی، ستاد ائمه جمعه و محافل امنیتی میرسد و در غارت و چپاول گری خود چنان گستاخ و دریده شده اند که حتی به رعایت صوری و ظاهری موازین قانونی هم پایبند نیست

حرکت اعتراضی کارگران مجتمع کشت و صنعت هفت تپه به خاطر عدم پرداخت دستمزدشان و غارت اموال مجتمع از طرف صاحبان خصوصی این مجتمع، در دومین هفته خود، انعکاس وسیعی در رسانه های کشور یافته است تا آنجا که مقامات دولتی و محلی، و نماینده شوش دانیال در مجلس را به واکنش وا داشته است. هر چند هنوز محدود، ولی از این یا آن سو پیامهای همبستگی کارگری و غیر کارگری خطاب به کارگران این مجتمع کشت و صنعت ابراز میشود.

هم زمان با این اعتراضات، افتضاح واگذاری تقریباً رایگان این مجتمع بزرگ  کشت و صنعت به کلاهبرداران مالک شده آن هر روز بیشتر و بیشتر برملا میشود.

مهندس راضی سرخه یکی از مدیران تازه بازنشسته این واحد، در پیامی کتبی می نویسد: مطالب زیر جهت تنویر افکار عمومی بیان میگردد:
۱- شرکت نیشکر هفت تپه با ۱۲ هزار هکتار قابل کشت و۱۳ هزار هکتار قابلیت تسطیح و بکارگیری و سه کارخانه فعال ( تولید شکر – تولید خوراک دام و تولید الکل
که هر سال ظرفیت تولید ۱۰۰ هزار تن  شکر سفید و ۳۰ هزار تن ملاس و ۴۰ هزار تن خوراک  دام و۱۰ میلیون لیتر الکل ۹۸% را دارند !!) و با کلی تجهیزات و مواد اولیه و ماشین آلات و …؛
را در سال ۱۳۹۴ به مبلغ ۶ میلیارد تومان نقد و کمتر از ۳۰۰ میلیارد با اقساط ۱۵ ساله واگذار کردند.
حتی زمین کویر و لم یزرع را با ۶ میلیارد تومان نقد و مابقی ۳۰۰ میلیارد تومان به طور اقساط خریداری کردند.
مالکان شرکت نیشکر هفت تپه ، پارسال به بهانه احداث کارخانه های پتروشیمی  و رب گوجه و mdf و تولید زغال و باغ انگور ۸۰۰ میلیون دلار وام گرفته اند.
۸۰۰ میلیون با دلار ۴ هزار تومان   یعنی ۳۲۰۰۰ میلیارد تومان بنام شرکت هفت تپه گرفتند و بر بدهی های هفت تپه افزودند و اکنون بصورت خوش بینانه !!! اگر همین مقدار دلار دریافتی را در بازار آزاد فقط زحمت فروش آن را کرده باشند آنگاه  ( فروش دلارهای دریافتی در بازار با دلاری حداقل ده هزار تومان ) معادل ۴۸۰۰۰ میلیارد تومان مالکان هفت تپه کاسب شدند لذا هفت تپه از این به بعد دیگه بدردشان نمیخوره که حقوق کارگر را بدهند در حالی که ادعای مدیر بخش خصوصی در مورد سرمایه گذاری ۳۰۰ میلیارد تومانی مالکان هفت تپه، دروغی بیش نیست زیرا همه این کارخانه ها فقط روی کاغذ طرح ریزی شدند و بعضا پی کنی در حد فونداسیون دارند و از هزار هکتار باغ انگور امید فقط ده هکتار اجرا شده و مابقی در حد حرف مانده است .
آقایان با نام هفت تپه خوردند و بردند و متواری شدند ؛
نه اهلیت فنی و تخصصی دارند
نه اهلیت مدیریتی فقط اهلیت چپاول و غارت را بخوبی دارند و از سوی ……. حمایت قوی می شوند که خدا به داد این مردم برسند.
در واقعیت ، واژه های تاراج و غارت در مقابل این نوع رفتار و عملکرد کارفرمایان خصوصی واژه های ناقصی هستند . این مورد هفت تپه مثالی از مشت نمونه خروار است
با احترام دکتر راضی سرخه .
نمی خواهم مطلب را طولانی کنم ولی به اختصار می گویم حرکت اعتراضی کارگران مجتمع کشت و صنعت هفت تپه، جرقه بزرگی در منطقه ای قابل اشتعال و در شرایط آمادگی انفجاری جامعه کارگری رخ میدهد.»

 

این حرکت را جدی بگیریم، آن را پیگیری و وسیعاً منعکس کنیم!

یکی از خواستهای کارگران هفت تپه لغو واگذاری شرکت و بازگرداندن آن به دولت میباشد. در این تردیدی نیست که ساختار دولت در این رژیم طی این ۴۰ سال حکومت اسلامی هرگز سالم نبوده و سکان آن بین باندهای مختلف هیئت حاکمه، که اگر در مواردی دزد هم نبوده اند، فاقد توان مدیریتی بوده اند دست به دست گشته است.

در مملکت ما، نه خصوصی سازی دارای ماهیت ملی  و مردمی است و نه دولتی سازی. ولی امروزه خصوصی سازی یعنی: واگذاری سرمایه ها و منابعی که در کنترل دولت به ظاهر انتخابی است به مافیای رسمی و چپاولگری است که سر و ته آن به سپاه، بیت خامنه ایی، ستاد ائمه جمعه و محافل امنیتی میرسد و در غارت و چپاول گری خود چنان گستاخ و دریده شده اند که حتی به رعایت صوری و ظاهری موازین قانونی هم پایبند نیست.

از این روی «در چنین شرایطی» خواست  بازگرداندن موسسات خصوصی به دولت، یک خواست و شعار استراتژیک و راهبردی مترقیانه است. این دولت علیرغم فساد و ناکارآمدگی فطری و مزمنش، متولی بهتری از دزدان و غارتگرانی است که دیگر پنهانی نمی برند بلکه علنی غارت میکنند و وابسته به محافل قدرت فراقانونی میباشند.

 **************

توجه!

در کانال تلگرامی سیمرغ به ما بپیوندید و همراه ما تلاش کنید تا بانگ اطلاع رسانی ما دامنه وسیع تری بیابد. تا صدا و پیام ما به تعداد هر چه بیشتری از هم میهنانمان برسد.

هدفی جز اطلاع رسانی به قصد افشای رژیم و طرفند ها و بدکرداری های آن نداریم!

پاینده ایران

CimorghIran@

تماس با کانال

cimorghiran@gmail.com

حکومت قانون و اعدام سلطان سکه

Share Button

سلطان به گور رفته طلا

?عباس آخوندی – ۲۸ آبان‌ماه ۱۳۹۷

برگرفته از صفحه تلگرامی نویسنده

سلطان سکه و همکارش اعدام شدند. اینک سؤال این است که این نوع اقدام تا چه حد ظرفیت بازدارندگی دارد و چه کمکی به بازگشت ثبات به بازار می‌کند؟ و تا چه حد به حکومت قانون، توسعه سرمایه‌گذاری و رشدِ تولید ملی یاری می‌رساند؟ تا آنجا که من به‌یاد دارم این دو سومین و چهارمین افرادی هستند که به جرمِ اخلالِ اقتصادی پس از روزهای اول انقلاب اعدام می‌شوند. البته فردِ پنجمی نیز وجود دارد که محکوم شده و لیکن، حکمش اجرا نشده‌است.

در خبرها خواندم که خطیبِ نماز جمعه‌ی تهران، بسیاری دیگر از خطیبان جمعه، برخی نمایندگان محترم مجلس، سیاست‌ورزان و برخی کارشناسانِ در دسترسِ رسانه‌ی ملی از این اقدام استقبال کرده‌اند. بر اساسِ آن‌چه این بزرگان اعلام کرده‌اند، حتما در انطباق حکم با شرعِ انور ایرادی وجود ندارد و حجت تمام است. از این منظر من سخنی ندارم. لیکن، سؤالِ من، سودمندیِ آن از حیث اقتصادی و اجتماعی و حکومت قانون است.

به‌قاعده فرض بر این است که این اقدام دارای قدرت بازدارندگی حتمی است. سوداگران و متخلفان بزرگ از این مجازات سنگین هراسناک می‌شوند و از دست‌یازیدن به چنین جرائمی دستِ‌کم تا اندازه‌ای امتناع می‌کنند، عاملان بی‌ثباتی بازار منفعل می‌شوند و بازار تثبیت می‌شود. جامعه نیز حکومت را در کنارِ خود حس، پیام جدیت و قاطعیت از حاکمیت در سرکوبی فساد دریافت می‌کند. لذا، وجدان جامعه آرام می‌یابد؛ به‌قولی برخی جگرها خنک می‌شود. مردم به حاکمیت اعتماد بیشتری می‌کنند و با آن همراهی بیشتری می‌نمایند.

ولی سؤال این است که آیا به‌واقع این چنین است؟ آیا اطلاعات دقیق پرونده‌ی دو مورد پیشین پس از اجرای حکم برای یادگیری عمومی انتشار یافت؟ آیا در دو مورد پیشین چنین نتایجی حاصل شد و هیچ قرینه‌ای برای اثبات این مدعاها وجود دارد؟ آیا هیچ تحقیق میدانی چنین فرضیه‌هایی را ثابت می‌کند؟

خاطرم هست که در حاشیه جلسه شورای رقابت به قاضی سراجِ عزیز که هر دو عضو آن شورا بودیم گفتم که شما مه‌آفرید را به اتهام افساد بر روی زمین محاکمه می‌کنید. بر اساس اعلام نماینده‌ی دادستان تهران در جلسه‌ی دادگاه، اتهام وی عبارت است از : افساد فی الارض از طریق شرکت در اخلال در نظام اقتصادی کشور از طریق تبانی و فساد در شبکه‌بانکی کشور و توسل به روش‌های متقلبانه و مجرمانه و اخذ میلیاردها تومان وجوه غیرقانونی، با علم به مؤثر بودن موضوع در مقابله و اضرار به نظام و مشارکت در کلاهبرداری کلان و تحصیل مال از طریق نامشروع جمعاً به مبلغ ۲۸،۵۵۴،۴۰۰،۰۰۰،۰۰۰ ریال با تشکیل و رهبری یک شبکه سازمان‌یافته برای ارتکاب جرایمی نظیر ارتشاء، اختلاس، کلاهبرداری، جعل و استفاده از اسناد مجعول و صوری، شرکت در پول‌شویی از طریق مصرف عواید حاصل از جرم پرداخت بیش از سی فقره رشوه، استفاده از اسناد مجعول متعدد مرتبط با گشایش‌های اعتبار اسنادی تنزیل شده و معاونت در جعل اسناد و تسهیل وقوع بزه اعلام کرد.

سؤالِ من از ایشان این بود که آیا یک فرد با هم‌دستی چند نفر می‌تواند بر روی زمین افساد کند، نظم را برهم زند و قاعده‌ی فاسد بنیاد کند و یا این اتفاق در غیاب حکومت قانون صورت می‌گیرد؟ اگر او فسادی انجام داده که براساس پرونده و اعتراف‌ها حتما انجام داده، آیا او ایجاد کننده‌ی فساد بر روی زمین و مُخلِّ نظمِ عمومی است و یا فردِ فاسدی است که از فضای بی‌قانونی، ناکارآمدی قانون و نحوه‌ی اعمال آن و بی‌انضباطی مالی حاکم حداکثر سوءاستفاده را به نفعِ خود کرده‌است؟ اینک آن سؤال هم‌چنان باقی است. اگر هر روز خبری از کشف فساد در گوشه‌ای می‌شنویم، آیا می‌توانیم اتهام افساد را متوجه متهمان نماییم؟ و یا آنان افراد فاسدی هستند که در بستر بی‌قانونی چون قارچ می‌رویند و چون هزینه‌ی فساد، سرجمع در ضعفِ حکومتِ قانون کم است، می‌توانند با کمترین مانع شبکه‌ی فاسد و فساد ایجاد کنند؟ آیا این‌گونه اقدام‌ها می‌تواند هزینه‌ی فساد را افزایش دهد و یا راه‌کار در برقراری حاکمیتِ مؤثر و کارآمدِ قانون است؟

به گمانِ من، گسترشِ فساد و عدمِ حاکمیتِ قانون دو روی یک سکه‌اند. آیا با عبور از قانون می‌توان به جنگ با فساد رفت؟ بی‌قانونیِ خوب و بد وجود ندارد. از نظر ذهنی، در عبور از قانون می‌توان نیتِ خیر داشت لیکن، بی‌تردید نتیجه معکوس خواهد بود. هیچ هدفِ آرمانی و بزرگی نمی‌تواند سرپیچی از قانون را توجیه کند. هیچ وضعیت و شرایطی نمی‌تواند تخطی از قانون را مشروع سازد. بر اساس اصل هفتاد و نهم قانون اساسی حتی در حالت‏ جنگ‏ و شرایط اضطراری‏ نظیر آن‏، دولت‏ صرفا حق‏ دارد با تصویب‏ مجلس‏ شورای‏ اسلامی‏ موقتا محدودیت‌های‏ ضروری‏ را برقرار نماید، ولی‏ مدت‏ آن‏ به‏ هر حال‏ نمی‏‌تواند بیش‏ از سی‏ روز باشد و در صورتی‏ که‏ ضرورت‏ هم‌چنان‏ باقی‏ باشد دولت‏ موظف‏ است مجددا از مجلس‏ کسب‏ مجوز کند. این متن قانون اساسی است.

به‌نظر می‌رسد که علیرغم تاکید قانونِ اساسی و گذشت بیش از یکصد سال از نهضت مشروطیت با شعار حکومتِ قانون هنوز مفهومِ قانون در نظام هنجاری حکمرواییِ کشور جای باز نکرده و حکم امر مستحبی را دارد که عندالاقتضا بهتر است به آن عمل شود. لذا، جهتِ تامینِ منابعِ مالی اداره‌ی شهر، گروهی شهرفروشی را آغاز کردند و اکنون امری مباح و ناگزیر اعلام می‌شود. ولی وقتی فساد این روش آشکار می‌گردد، آدرس سوداگران بزرگ شهری؛ البته از گروهی خاص به افکار عمومی داده ‌می‌شود. طرفه آن‌که ابتدا امضای طلایی به‌رسمیت شناخته می‌شود و سپس توصیه به جابجایی ادواری صاحبان آن صورت می‌گیرد. ظرف یک مدت کوتاه ده‌ها بخشنامه‌ی ارزی و بانکی صادر می‌گردد و سامانه‌های متعدد ایجاد می‌شود سپس در پیِ جمشید بسم‌الله و سلطان سکه و ارتباط‌های خارجی می‌روند.

هنوز در حیرتم که چرا در ایران هم‌چنان سُرنا از دهانه‌ی گشاد آن نواخته می‌شود. راه‌کارِ آسان‌تر حاکمیت قانون و قبول نظریه‌ی علمی، مشروط بر داشتن شهامت عبور از وسوسه‌ی حفظ منافع شخصی و گروهی به سمت منافع ملی و تعهد به ارزش‌های اخلاق عمومی است. بی‌مبنا‌ترین سخن آن است که گفته‌شود باید از بحث‌های انتزاعی و تئوریک خود را برهانیم و به سمت کارایی و حل مشکلات برویم. حضرات توجه ندارند که نظریه محصول تامل در امر واقع است و از ناکجا نیامده است و بدون نظریه چگونه می‌توان سمت‌وسوی کارایی و حل مشکلات را یافت. اگر نظریه‌ای نتواند یک امر واقع را تبیین کند، از اساس فاقد ارزش است. چنان اینان امرِ نظری را محکوم می‌کنند که گویی نظریه تاملات در عالمِ خلسه است و یا آن‌که بدون نظریه می‌توان حرکت کرد.

حرکت بدون نظریه چون حرکت در تاریکی بدون چراغ است که جز دوری از مقصد ثمری ندارد. به فرموده‌ی امام صادق (ع) هر که بدون بصیرت عمل کند مانند کسی است که بیراهه می‌رود هر چند شتاب کند از هدف دورتر گردد.

▪️پایان

@AbbasAkhoundi

نقدی بر یادداشت آقای عباس عبدی: تداوم این وضع غیرممکن است!بخش یک

Share Button

چکیده … اولین نتیجه از حرفهای عبدی، اعتراف  او به اینست که”جامعه به بن بست رسیده است و در آستانه فروپاشی قرار دارد ” هرچند این حکم چندان تازه نیست ولی شاید اولین بار باشد که با این صراحت* از قلم یکی از مدافعین اصلاحات و به تبع آن باورمند به قابلیت ماندگاری نظام، نشر می یابد.

عباس عبدی به عنوان یک تحلیلگر سیاسی اصلاح طلب، شاید از نمونه معدود افرادی باشد که اطلاعات او هم دارای عمق تئوریک است و هم شخصی واقف به اوضاع و احوال روز جامعه میباشد.

با توجه به این ویژگی ها، یک تحلیلگر تحول طلب می تواند از زاویه نگاه خود، با نقد تحلیل های او به نتیجه گیریهای تحلیلی منطقی تر یا مطلوب تری دست یابد.

از نگاه شخصی، به نظر من عبدی از آن تیپ تحلیل گرانی است که هم به اعتبار صفات شخصی و هم آگاهی سیاسی با سیر تحولات سیاسی پیش خواهد رفت و در گذشته زمینگیر نخواهد شد.

او در یک یادداشت کوتاه تحلیلی به تاریخ ۱۷ مهر امسال در مورد وضعیت کشور می نویسد که مملکت نه تنها با بحران اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی روبروست بلکه این بحرانها را تشدید شونده هم میداند.

عبدی این بحران تشدید شونده را در ۴ عرصه: اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی توضیح  می دهد و از آنها به عنوان ۴ رکن جامعه نام می برد و در ادامه نتیجه میگیرد که: «ادامه این وضع غیر ممکن است»

او می نویسد این ۴ رکن باید در هماهنگی با همدیگر قرار گرفته و عدم هماهنگی آنها منجر به اختلال اجتماعی  و منتهی به فروپاشی میشود. او اوضاع اقتصادی و غیر اقتصادی را موتور و محرکه این بحرانی توصیف می کند که نشانه ای از تخفیف در افق آن به چشم نمی خورد.

عبدی چنین نتیجه می گرد:«با هر مشربی که به موضوع نگاه کنیم، این وضعیت و مشکلات بر سیاست اثرگذار خواهد بود. ولی دو رویکرد کلی وجود دارد که اولی معتقد است این اثرگذاری به نحوی است که موجب تغییرات ریشه‌ای و سنگین و حتی با خشونت و نیز تا حدی غیر قابل پیش‌بینی می‌شود و لذا خود را برای چنین شرایطی آماده می‌کنند یا حتی در صدد تقویت و شکل دادن به آن احتمال نیز هستند.

رویکرد دوم نیز معتقدند این شرایط موجب اصلاحاتی در عرصه سیاست می‌شود تا سیاست را با واقعیات اجتماعی و اقتصادی سازگارتر کند تا بدین وسیله بتوانند از بحران عبور کنند. البته این رویکرد دوم زیرمجموعه‌های گوناگونی دارد و هر کدام نیز می‌کوشند براساس تحلیل و چشم‌اندازی که دارند رفتار کرده و آن را محقق نمایند.
به نظرم نمی‌توان با قاطعیت پیش‌بینی کرد که کدام‌یک از دو رویکرد محقق خواهد شد، هر دو سناریو محتمل است. ولی سناریوی سوم که این مشکلات تأثیری بر سیاست نگذارد و آن حوزه را مصون از تبعات اقتصادی فرض کند، عملاً غیر معقول و غیر منطقی است.»

اولین نتیجه از حرفهای عبدی، اعتراف  او به اینست که”جامعه به بن بست رسیده است و در آستانه فروپاشی قرار دارد ” هرچند این حکم چندان تازه نیست ولی شاید اولین بار باشد که با این صراحت* از قلم یکی از مدافعین اصلاحات و به تبع آن باورمند به قابلیت ماندگاری نظام، نشر می یابد.

اولین پرسش این است که اولاً چرا جامعه به اینجا رسیده است؟ آیا توطئه آمریکا و خرابکاری اپوزیسیون بوده است که این بحران را آفریده است یا نه! این بحران در همین رژیم نهانزاد بوده است که امروز با ته کشیدن همه ذخایر و چپاول سرمایه های ملی کشور حتی منابع آبی و پوشش گیاهی آن، کفگیر به ته دیگ خورده است.

آیا اَبَرفساد تاریخی در این نظام، جز اینست که همذات آن طبقه یا صنف اجتماعی است که از همان روز اول انقلاب نقش مرکزی در این نظام را داشته و همه جریانهای سیاسی دیگر، از جمله آقای عبدی و دانشجویان موسوم به خط امام را به عنوان مواد مصرفی تثبیت قدرت پارازیت ترین لایه های اجتماعی به کار گرفته است؟

لینک:

ماشالله قصاب، اسمال تیغ زن، از لات و لوتها و اراذل اوباش در خدمت حکومت اسلامی ایران

آیا از نظامی که تکیه اصلی قدرت خود را  روی شانه های امثال ماشالله قصاب ها، زینب خانم ها و لاجوردی ها، خلخالی ها نهاده بوده است، جز این انتظار میرفت تا مملکت را به جای دیگری جز وضعیت بحرانی امروز برساند؟!

اگر ملت ما با عراق ۸ سال جنگید و صدها میلیارد دلار خسارت دید، مردم ویتنام دهها سال با فرانسه و سپس آمریکا جنگیدند ولی امروز نه تنها حتی یک صد هزارم فساد رایج در مملکت ما را دارند و نه گرفتار بحرانند بلکه با رشدی بالای ۸% میروند تا به یکی از پیشرفته ترین ممالک جنوب شرقی آسیا تبدیل شوند.

بحرانهای فعلی را به هیچ وجه نباید به عاملی جز ذات فساد پذیر این رژیم نسبت داد. رژیمی که از یک طرف خود را اسلامی می داند ولی از سوی دیگر، نزدیک به ۱/۳ سرمایه کشور را تحت کنترل نهادهای فراقانونی  قرار داده است که نه مالیات می پردازند و نه حتی نظارت مالی و گمرکی بر عملیات تجاری برون مرزی آنها هست.

سردمداران این نظام در زمان رژیم گذشته به مردم می گفتند، مردم مالیات ندهید که گناه دارد چون این رژیم اسلامی نیست. ولی حال که رژیم اسلامی هم شده است فقط یک قلم بنیاد «ستاد فرمان امام» با نزدیک به ۵۰۰ میلیارد دلار خارج از هر نظارتی و فارغ از هرگونه مالیاتی تحت کنترل سید علی خامنه ای قرار دارد.

    

آقای عبدی به عنوان واکنش رویکردی به بحران پیش گفته، دو رویکرد را پیش بینی کرده می نویسند:«  … اولی معتقد است این اثرگذاری به نحوی است که موجب تغییرات ریشه‌ای و سنگین و حتی با خشونت و نیز تا حدی غیر قابل پیش‌بینی می‌شود. و رویکرد دوم نیز معتقدند این شرایط موجب اصلاحاتی در عرصه سیاست می‌شود تا سیاست را با واقعیات اجتماعی و اقتصادی سازگارتر کند تا بدین وسیله بتوانند از بحران عبور کنند. البته این رویکرد دوم زیرمجموعه‌های گوناگونی دارد و هر کدام نیز می‌کوشند براساس تحلیل و چشم‌اندازی که دارند رفتار کرده و آن را محقق نمایند… .»

پاسخ ساده به گزاره اول، فارغ از ضرایب احتمالاتی و فقط به عنوان یک بحث کلامی این است: چه ایرادی دارد که حکومت از دست این هایی که مملکت را به این روز سیاه نشانده اند به دست آنهایی سپرده شود که در کل، همان رویکردهای مدیریتی دوران رژیم سابق را داشته و حداقل تجربه موفق خود را در عرصه های ۴ گانه بحران زده پیش گفته تا مقطع انقلاب نشان داده اند؟

سوأل بعدی و تعیین کننده ضریب احتمال دو گزینه شرح داده شده از سوی عبدی اینست که: ـ در این رژیم که فرایند بحران آن بسوی تعمیق و تشدید شوندگی است کدام نیرو و بافت سیاسی سالم وجود دارد که میتواند نقطه اتکائی برای تبدیل آن به یک رشته تحولات سالم ساز آفرین  فرایندی مورد استفاده قرار گیرد؟

وقتی در یکی از ارگانهای بدن فردی موضعی عفونی پیدا میشود، با تقویت بافتهای سالم در آن ارگان می توان تمام بافتهای عفونی را ترمیم کرد؟ آیا آقای عبدی میتواند در ادامه این یادداشت حتی یک کانون سالم در این رژیم نشان دهد که بر پایه نیرو و منابع آن بتوان نظام را سالم سازی و اصلاح کرد؟

واقعیت تلخ این است که؛ نه ارگان یا بافت سالمی در نظام هست که بتواند از رژیم عفونت زدایی کند و نه اعتمادی در مردم نسبت به کلیت رژیم باقی مانده است، تا در صورت بروز حرکتی ، از آن پیروی کرده و به پشتیبانی آن برخیزند.

و همین جا بگویم، انتخاب روحانی در دور دوم به نظر من آخرین انتخاباتی بود که مردم با کمی امید واهی در آن شرکت کردند. بر فرض وجود یک نیروی دلسوز که بخواهد دست به اقدامات واقعی اصلاح طلبانه بزند، چنین نیرویی دیگر نمی تواند به امید صندوقهای رای بنشیند چون از آن صندوقها، بعلت غیبت مردم و مخصوصا اقشار متوسط فرهنگی، دیگر فقط اجنه سیاسی بیرون خواهند آمد.

اگر کسی بخواهد آستین بالا بزند و پیام اصلاحات بدهد که مردم را جلب کند، چنین حرکتی فقط و فقط از کف خیابانها، کارگاه ها و موسسات آغاز خواهد شد و نه از صندوقهای ورشکست شده انتخاباتی!

*

البته آقای عبدی از سالها پیش در مورد احتمال فروپاشی اجتماعی نوشته اند ولی یادداشت اخیر ایشان که من آن را تماما در زیر درج کرده ام لحن دیگری دارد.

    **************

توجه!

 

در کانال تلگرامی سیمرغ به ما بپیوندید و همراه ما تلاش کنید تا بانگ اطلاع رسانی ما دامنه وسیع تری بیابد. تا صدا و پیام ما به تعداد هر چه بیشتری از هم میهنانمان برسد.

هدفی جز اطلاع رسانی به قصد افشای رژیم و طرفند ها و بدکرداری های آن نداریم!

پاینده ایران

CimorghIran@

تماس با کانال

cimorghiran@gmail.com

 

    

 

***************

در تکمیل مفهوم فروپاشی اجتماعی
تداوم این وضع غیر ممکن است

 



منتشر شده در دنیای اقتصاد ۱۷ مهر ۹۷ این یادداشت پیش از مناظره اخیر در شبکه ۴ سیما نوشته و منتشر شده است


آیا مشکلات اقتصادی میتواند زمینه ساز مشکلات و بحران های سیاسی و اجتماعی شود؟ این زمینه سازی از چه مجراهایی ممکن است و بحران های احتمالی دارای چه ابعادی است؟ این پرسشی که بطور خلاصه در این یادداشت به آن پاسخ داده خواهد شد. بویژه اینکه عموم افراد جامعه درگیر یافتن پاسخ برای این پرسش هستند، چرا که می‌بینند مشکلات بزرگ اقتصادی و غیراقتصادی وجود دارد که چشم‌اندازی در کاهش آنها نیز دیده نمی‌شود، بنابراین کنجکاو هستند که بدانند اثرات این بحران‌ها در عرصه سیاست و تحولات سیاسی چگونه خواهد بود؟

با هر مشربی که به موضوع نگاه کنیم، این وضعیت و مشکلات بر سیاست اثرگذار خواهد بود. ولی دو رویکرد کلی وجود دارد که اولی معتقد است این اثرگذاری به نحوی است که موجب تغییرات ریشه‌ای و سنگین و حتی با خشونت و نیز تا حدی غیر قابل پیش‌بینی می‌شود و لذا خود را برای چنین شرایطی آماده می‌کنند یا حتی در صدد تقویت و شکل دادن به آن احتمال نیز هستند.

رویکرد دوم نیز معتقدند این شرایط موجب اصلاحاتی در عرصه سیاست می‌شود تا سیاست را با واقعیات اجتماعی و اقتصادی سازگارتر کند تا بدین وسیله بتوانند از بحران عبور کنند. البته این رویکرد دوم زیرمجموعه‌های گوناگونی دارد و هرکدام نیز می‌کوشند براساس تحلیل و چشم‌اندازی که دارند رفتار کرده و آن را محقق نمایند.
به نظرم نمی‌توان با قاطعیت پیش‌بینی کرد که کدام‌یک از دو رویکرد محقق خواهد شد، هر دو سناریو محتمل است. ولی سناریوی سوم که این مشکلات تأثیری بر سیاست نگذارد و آن حوزه را مصون از تبعات اقتصادی فرض کند، عملاً غیر معقول و غیر منطقی است.



بنده معتقد به سناریوی دوم هستم. هم آن را ممکن می‌دانم و هم اخلاقی و هم مفید، هرچند وجود قراین و شواهدی هم که می‌تواند رویکرد اول را تقویت کند، رد نمی‌کنم و نادیده نمی‌گیرم. در اینجا می‌کوشم که منطق خود را بیان کنم.

اگر جامعه را یک مجموعه‌ای متشکل از سیاست، اجتماع، اقتصاد و فرهنگ بدانیم، که هرکدام کارکردهای خاص خود را دارند، در این صورت هر تغییری که در یکی از این ارکان۴ و مجموعه رخ می‌دهد، در درجه اول می‌تواند متأثر از تغییرات رخ داده در سایر ارکان این مجموعه باشد و در درجه دوم، بر سایر ارکان نیز تأثیرگذار است و موجب تغییر آنها می‌شود. چون این چهار رکن کمابیش در جهت حفظ کلیت جامعه نقش‌های مکمل ولی هماهنگ یکدیگر را ایفا می‌کنند. در عین حال که به یکدیگر وابسته هستند، تا حدود زیادی از یکدیگر مستقل نیز هستند یا باید مستقل باشند. استقلال آنها به معنای آن است که هرکدام منطق و سازوکار درونی خود را دارند ولی به شدت با سایر ارکان در حال مبادله و اثرگذاری و اثرپذیری هستند.
هر تغییری در یک رکن موجب عدم تعادل آن با ارکان دیگر می‌شود. در این فرآیند ارکان دیگر چاره‌ای ندارند جز آنکه بکوشند در موقعیت تعادلی جدید قرار گیرند. به همین علت خود را با شرایط جدید تطبیق داده و هماهنگ می‌کنند، تا در ادامه به عدم تعادل دیگری برسند.
آنچه که گفته شد بازتاب رفتار کلان در نهادهای کارکردی یک جامعه است. انتظار می‌رود که این اثرات متقابل موجب اصلاحات مناسب و رسیدن به نقطه تعادلی جدید شود. ولی در برخی از ساختارها این اتفاق رخ نمی‌دهد و عدم تعادل تشدید می‌شود در نتیجه کل ساختار اجتماعی دچار ناپایداری مفرط و شدید می‌شود. نتیجه یا انقلاب است یا فروپاشی سیاسی و اجتماعی، تا جامعه به نقطه تعادلی جدید برسد.

اینکه کدام حالت رخ دهد، لزوماً قطعی و از پیش مقرر شده نیست، و وابستگی قابل ملاحظه‌ای به درک و رفتار بازیگران سیاسی و نهادهای اجتماعی و نیز حکومتی و رسمی دارد. هم‌چنین متأثر از تجربه و حافظه ملی نیز هست. ارزیابی بنده این است؛ شرایط اجتماعی ما به گونه‌ای است که انسجام اجتماعی در حداقل و در مرز گسیختگی است. ولی تجربه تاریخی و اوضاع منطقه موجب شده تا کنشگران سیاسی بکوشند که این گسیختگی به مرز جدایی و دوپارگی یا فروپاشی و انقلاب نرسد. در واقع همه می‌کوشند که کل جامعه را وارد نقطه تعادلی جدید کنند یا حداقل از این عدم تعادل شدید دور نمایند. ولی هنوز موفقیتی جدی در رسیدن به این هدف حاصل نشده است. باید ترسید از شرایطی که این نیروها ناامید از اصلاح و دچار شکست و انفعال شوند. و از آنجا که نیروهای خواهان تعادل جدید، فاقد رهبری و تشکیلات هستند احتمال فروپاشی و هرج‌ومرج بیش از سایر احتمالات خودنمایی خواهد کرد.
ادامه یادداشت


این عدم تعادل را چگونه و با چه شاخص‌هایی می‌توان نشان داد؟ شاخص‌های آن، هم عینی است و هم ذهنی. شاخص‌های عینی در حوزه اقتصاد، درآمد سرانه، تورم، بیکاری، فساد، آسیب‌های اجتماعی، وضعیت رسانه‌ها، جایگاه دین و نهادهای آن، قابل سنجش و ارایه است. درباره اکثر این شاخص‌ها نه اختلاف نظر چندانی است و نه حتی در برداشت و تحلیل از آنها می‌توان چون و چرای زیادی کرد.

ولی شاخص‌های ذهنی روشن‌تر هستند و ارزیابی مردم درباره حکومت و عملکرد آن، امید به آینده، اعتماد به دیگران و حکومت، خودباوری و… می‌سنجند که متأسفانه باید گفت فارغ از اینکه شاخص‌های عینی چه هستند، شاخص‌های ذهنی در بیشتر موارد منفی و نگران‌کننده هستند و نشانه‌ای از وضعیت ناپایدار کلیت جامعه است.

اکنون باید پرسید که تحت چه اتفاقاتی ممکن است این بحران بروز پیدا کند؟ پاسخ بنده این است که هر اتفاق کوچکی می‌تواند موجب بحران شود. زیرا در چنین شرایطی هر اتفاقی هرچند کوچک اگر کنترل نشود می‌تواند دومینووار عمل کند و به اتفاقات بزرگ‌تر ختم شود. با اضافه شدن هر مقدار آب ولو اندک به یک سدی که پر شده است، می‌تواند موجب سرریز و تخریب سد شود. بنابراین وضعیت آینده قابل پیش‌بینی جزیی نیست. تنها یک گزاره را مسلم می‌دانم، هر رکن جامعه که در برابر تغییرات سایر ارکان واکنش نشان ندهد و خود را با آنها انطباق ندهد، دیر یا زود مجبور می‌شود که برای بقای خود هزینه بیشتری را جهت انطباق‌پذیری بپردازد. لاغر و ضعیف و نحیف شدن رکن سیاسی این مجموعه؛ عنصر اصلی این عدم تعادل و ناپایداری است. بدون بازسازی آن امکان ندارد که به تعادل نسبی برسیم.

@abdiabbas