Archive for: February 2019

رضا پهلوی یا شاهزاده رضا پهلوی؟

Share Button

یادداشت زیر را من قریب۴ ماه پیش نوشتم. به علت اهمیتی که  مضمون و معنای آن دارد، مجدداً آنرا درج میکنم. ممکن است مسئله شاهزاده نامیدن رضا پهلوی یا آقای پهلوی نامیدن وی برای  لایه های روشنفکران سیاسی، فاقد اهمیت بوده و بلا موضوع باشد، ولی به لحاظ روانشناسی میدانی مبارزه، ابداً چنین نیست زیرا ما در مملکتی زندگی میکنم بیشترین بخش آن مردم عادی هستند  که به نسبت های کم یا بیش به شخصیت یا شخصیت های کاریزماتیک برای یک حرکت بزرگ سیاسی و اجتماعی که بیشک هزینه دارد نیاز دارند، این عنوان شاهزاده، بخشی از این نیاز را جبران میکند و بخش دیگر هم به خود شاهزاده مربوط است که در میدان عمل اصالت کاریزماتیک موروثی خود را به مردم نشان دهند. (این توضیح را بدهم که در بحث کاریزما، نطرم را از ماکس وبر، گرفته ام.)  

بازدرج این یادداشت را از اینروی لازم دانستم که در مصاحبه و میزگردهای تلویزیونی روزهای اخیر به مناسبت معرفی طرح ققنوس، و مطرح شدن نقش شاهزاده در سپهر مبارزه ملی، برخی اصرار داشتند که ایشان را یا آقای رضا پهلوی خطاب کنند یا حتی آقای پهلوی رگه ای از تحقیر دارد.

البته مخاطب این یادداشت، آنهایی که از روی غیظ سیاسی و ایدئولوژیک و با هدف کوچک کردن وی او را هرچه میخواهند نام میبرند نیستند بلکه آنهایی می باشند که اگر مشروطه خواه هم نیستند ولی نگاه منفی به نقش سیاسی وی ندارند و آنها که حداقل به او و پایگاه مردمی اش به عنوان پاره ای مهم در فابریک سیاسی آینده جامعه مینگرند.  

این بحث را بعداً ادامه خواهم داد و برای نشان دادن صحت  نقطه نظر موضوع این یادداشت، دلایل نظری خود را ارائه خواهم داد.

ح تبریزیان

در بحث از تحولات بزرگ سیاسی/اجتماعی، برای هر تغییر و تحولی در ایده آل ترین حالت، سه عامل لازم است. فقدان، کاستی و ضعف هر یک از این ۳ عامل را باید عامل یا عوامل دیگر جبران کنند.

۱ـ  یک رهبری سیاسی کاریزماتیک که بتواند مردم را برای کاری ستُرگ یعنی انجام تغییرات بنیادین سیاسی آماده کند

۲ـ یک سازمان سیاسی منسجم: حزب یا جبهه سیاسی یا .. .

۳ـ آگاهی عمومی در توده مردمی که تغییر بخاطر و به نفع آنهاست و بنا بر این، خواهان تغییر میباشند

حال، هرچه قدرت و جاذبه کاریزماتیک رهبر جنبش سیاسی/اجتماعی بیشتر؛ هزینه تغییر و تحول کمتر. هرچه سازمان سیاسی منسجم تر، آبدیده تر و اعضاء و هواداران آن باورمند تر به رهبری جنبش و برنامه های او، باز هم تغییر و تحول آسانتر و کم هزینه تر خواهد بود.

هرچه آگاهی عمومی توده مردم بیشتر و اراده آنها برای تغییر اوضاع، آهنین تر باشد هزینه تغییر و تحول کمتر.

به جرأت میتوان گفت که در میهن ما هر ۳ عامل پیش گفته فوق در عالیترین سطح کیفی خود بالقوه وجود دارند و در صورتی که این عوامل بالقّوه موجود، واقعیت میدانی بیابند، امر تغییر و تحول وضع موجود میتواند نه تنها با کم هزینه ترین شکل ممکن تحقق یافته و این رژیم را برافکند بلکه قادر است ویرانیهای ناشی از ۴۰ سال حکومت کاسبکاران دینی را بر میهن ما به سرعت جبران کند

درباره سوریه ای شدن مملکت در صورت سقوط رژیم زیاد گفته میشود ولی گویندگان یا نمی دانند یا ماموریت دارند نگویند که سطح شعور و فرهنگ سیاسی در مملکت ما ابداً با سوریه، لیبی یا عراق قابل مقایسه نیست. فقط نگاهی به شکل و شمایل ظاهری اجتماعات آن ممالک میتواند تفاوت  ما با آنها را نشان دهد. از برتری سطح تحصیلاتی جامعه خودمان میگذرم.

جامعه امروز ایران به لحاظ فرهنگی، حتی پس از بازگشت به عقب آن توسط رژیم  مرتجع اسلامی طی ۴۰ سال حکومت، از ترکیه ای که قبل از رژیم اسلامی اردوغان، ۷۰ سال حکومت لائیک آتاتورکی را از سر گذرانده بود بسی جلو تر است.

جامعه ایران آگاه است ولی متفرق می باشد. حزب و سازمان سیاسی منسجم و دارای طرح و برنامه قابل تحقق وجود ندارد ولی جامعه با فرهنگ و تحصیلکرده ایران در صورت آسیب شناسی سیاسی  خود و یافتن رهبری قابل اطمینان با سرعت بالنسبه زیادی می تواند این نقیصه را برطرف کند زیرا وقتی از تعدد مدعیان رهبری جنبش در اثر رقابت کاسته شود جامعه وارد سازمان یابی خود خواهد گردید و همه مجبورند بپذیرند که زیر چتر چنین رهبر مورد اجماعی، خود را سازماندهی کنند و گفتمان رهیافتی خود را در کاریزمای آن رهبری مُتَجَّسم می بینند. از همه مهمتر اینکه جامعه ما، ۴۰ سال این رژیم سرکوبگر و واپس گرای کنونی را تجربه کرده است و در این مدت، مردم شاهد همه گونه نمایشات سیاسی مدعیان سیاسی مختلف در تئاتر بسیار تراژیک سیاسی میهنمان بوده اند.

مردم ایران از کوره سخت ترین آزمونهای سیاسی آکادمیک تاریخ طی این ۴۰ سال گذشته اند و نه تنها با قوه عقلی خویش بلکه با احساس خود میتوانند میزان الحراره وضعیت سیاسی یا ادعاهای سیاسی بازیگران صحنه باشند.

چنین ملت آبدیده ایی در صورت دیدن یک افق روشن سیاسی خیلی سریع می تواند حول محور محور یک جریان که آن را درست تشخیص می دهد، متحد و منسجم شود و اگر این امر تا کنون انجام نیافته است نه از ضعف قدرت تشخیص و بصیرت سیاسی مردم، بلکه غباری است که توسط، رژیم، منتقدان و مدعیان  باسمه ای یا ساختگی آن، عرصه سیاسی را پوشانده بوده است. ولی این غبار دیگر در حال فرو نشستن است.

امروز مردم به این نتیجه قطعی رسیده اند که ورشکست شدگان سیاسی قبل از انقلاب به کنار، بازیگران عمده سیاسی این ۴ دهه؛ چه اصولگرا و چه اصلاح طلب و چه خط امامی هم به آخر خط بازیگری خود رسیده اند و دیگر نمی توانند با گرد و خاک برپا کردن، میدان دید سیاسی جامعه را تیره و مردم را سرگرم بازیهای سیاسی پرهزینه و بی سرانجام کنند.

تا آنجا که به ضرورت یک رهبری سیاسی با وجاهت کاریزماتیک سیاسی مربوط است، شاهزاده رضا پهلوی توانسته است، پس ۴۰ سال سیاه نماییهای چپ و راست سیاسی/مذهبی و ایدئولوژیک علیه خاندان پهلوی، همچون ققنوس از خاکستر این دودمان برخیزد، نماد همه خدمات بزرگ پدر و پدر بزرگ خویش باشد بدون اینکه اشتباهات آنها را پرده پوشی کند. او توانسته است در مبارزه با بدترین سیاه نمایی ها، بر تاریخ نویسی سیاسی و ایدئولوژیک غلبه کند و انگ  تحقیرآمیز «نیم پهلوی» که پهلوی ستیزان بر او نهاده بودند را با مبارزه آرام، متین و آگاه گرانه خویش به مدعیان خود برگرداند.

همین چند سال پیش بود که، خانم مسیح علینژاد در مصاحبه ایی با وی، با نیشخند گفت  اول بگویید شما را چی صدا کنم؟ آقای پهلوی! آقا رضا! پهلوی، یا شاهزاده رضا پهلوی؟ این نحوه خطاب آن خانم، بازتاب آن نگرشی بود که بخش عمده سیاسیون که هنوز در خواب بودند نسبت به شاهزاده رضا پهلوی داشتند.

اگر من جای شاهزاده رضا پهلوی بودم به این خانم میگفتم، همان جور مرا صدا کنید که وقتی با یک آخوند مثل علم الهدا یا..، روبرو می شوید! اگر او را میتوانید علم الهدا، جنتی یا خاتمی بدون ذکر عنوان آیت الله، یا حجة الاسلامی آنها، خطابشان کنید مرا هم رضا یا رضا پهلوی صدا کنید!

امروز شاهزاده رضا پهلوی چون سیمرغی از  آتش و خاکستر انقلاب نکبت باراسلامی و خاکستر دودمان خود برخاسته است تا ملت بزرگ ایران را در پیکار خویش علیه اهریمن حاکم،  رهبری کند.

با این مقدمه، خواننده را به دو مصاحبه وی در زیر جلب میکنم.  

 

مصاحبه شاهزاده رضا پهلوی ۱

مصاحبه شاهزاده رضا پهلوی ۲    

  

*******************

توجه!

 

در کانال تلگرامی سیمرغ به ما بپیوندید و همراه ما تلاش کنید تا بانگ اطلاع رسانی ما دامنه وسیع تری بیابد. تا صدا و پیام ما به تعداد هر چه بیشتری از هم میهنانمان برسد.

هدفی جز اطلاع رسانی به قصد افشای رژیم و طرفند ها و بدکرداری های آن نداریم!

پاینده ایران

CimorghIran@

تماس با کانال

cimorghiran@gmail.com

 

تأملات بهنگام؛ پروژه‌ی ققنوس: عملیاتی شدنِ یکی از اصول پهلوی‌گرایی

Share Button

 آرمان‌های پهلوی‌گرایی، آبادگرِ ایران و وحدت‌بخش اقوام و خرده‌فرهنگ‌های ساکن در درونِ مرزهای کشور بود. ملی‌گرایی، چترِ فراگیری بود که تمام هویت‌های پراکنده و مستقل را در جغرافیای ایران، بدون نفی تفاوت‌هایشان در کنار هم قرار می‌داد و هویتی جمعی و قدرتمند برای ساکنان این سرزمین کهن می‌ساخت. تقویت ملی‌گرایی موجب جان گرفتن هویت ایرانی و سبب حفظ استقلال کشور شد. بر این اساس بود که ارتش ملی منظم جایگزین قشون پراکنده و قومی دوران قاجار گردید و با تکیه بر همین ارتش بود که آرامش و یکپارچگی به ایران بازگشت.

– فارغ از اینکه این پروژه به نتایجی که برایش ترسیم شده برسد یا خیر، آنچه بسیار ارزشمند به نظر می‌رسد، گام مهمی است که رضا پهلوی با ابتکار این پروژه برای عملیاتی کردنِ یکی از ارکان اندیشه‌ی پهلوی‌گرایی در آینده‌ی ایران برداشته است.

– اقبال به پهلوی‌گرایی لزوما به معنی هواداری از بازگشت «سلطنت» به ایران نیست بلکه توجه به این گفتمان، در واقع احترام به اصولی است که ایرانِ نوین را ساخته‌اند. هر نوع نظام سیاسی که در آینده‌ی ایران بر سه اصل ملی‌گرایی، سکولاریسم و تکنوکراسی شکل بگیرد، خواه ناخواه پهلوی‌گرا خواهد بود.

پنج شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷ برابر با ۲۸ فوریه ۲۰۱۹

روز جمعه مصادف با سوم اسفند ماه ۱۳۹۷ خورشیدی، از «پروژه‌ی ققنوس ایران» در پایتخت ایالات‌متحده رونمایی شد. ایده‌ی ایجاد این پروژه متعلق به شاهزاده رضا پهلوی است. او در مراسم رونمایی از این پروژه، طی سخنرانی مختصری هدف از تشکیل پروژه‌ی ققنوس را پاسخ به یک نیاز تاریخیِ جامعه ایران- یعنی ایجاد پیوند میان سیاست با دانش و برهان علمی- دانست.

اعلام موجودیت «پروژه ققنوس ایران»

از شواهد و قرائن چنین بر می‌آید که تعداد قابل توجهی از دانشمندان و متخصصین ایرانی سراسر گیتی به این پروژه پیوسته‌اند تا برنامه‌هایی دانش‌بنیاد برای حل مشکلات عظیم پیش روی ایرانِ پس از براندازی فرقه‌ی تبهکار را آماده کنند. فارغ از اینکه این پروژه به نتایجی که برایش ترسیم شده برسد یا خیر، آنچه بسیار ارزشمند به نظر می‌رسد، گام مهمی است که رضا پهلوی با ابتکار این پروژه برای عملیاتی کردنِ یکی از ارکان اندیشه‌ی پهلوی‌گرایی در آینده‌ی ایران برداشته است.

صاحب این صفحه‌کلید، بارها در مقالات مختلفی که در کیهان لندن منتشر شده‌اند، اشاره کرده است که پهلوی‌گرایی یعنی گفتمانی که حکومتِ پهلوی بانی و تا اکنون تنها نماینده‌ی آن در طول تاریخ ایران بوده است. قریب به یکصد سال پیش، رضاشاه با کمک دانایانی چون محمدعلی فروغی، علی‌اکبر داور، سیدحسن تقی‌زاده و… «ممالک محروسه» قاجار را که سرشار از فقر و فساد و فلاکت بود، دوباره تبدیل به «شاهنشاهی ایران» نمود. این تبدیلِ دوباره، پشتوانه‌ی فکری محکمی داشت. این پشتوانه‌ی فکری که به مرور و خردمندانه بر مبنای سه اصلِ ملی‌گرایی، سکولاریسم و تکنوکراسی شکل گرفته بود، اکنون به واسطه‌ی بنیانگذاران و دوران ایجادش، «پهلوی‌گرایی» خوانده می‌شود.

آرمان‌های پهلوی‌گرایی، آبادگرِ ایران و وحدت‌بخش اقوام و خرده‌فرهنگ‌های ساکن در درونِ مرزهای کشور بود. ملی‌گرایی، چترِ فراگیری بود که تمام هویت‌های پراکنده و مستقل را در جغرافیای ایران، بدون نفی تفاوت‌هایشان در کنار هم قرار می‌داد و هویتی جمعی و قدرتمند برای ساکنان این سرزمین کهن می‌ساخت. تقویت ملی‌گرایی موجب جان گرفتن هویت ایرانی و سبب حفظ استقلال کشور شد. بر این اساس بود که ارتش ملی منظم جایگزین قشون پراکنده و قومی دوران قاجار گردید و با تکیه بر همین ارتش بود که آرامش و یکپارچگی به ایران بازگشت.

تکیه بر سکولاریسم، موجبِ ممانعت از حضور اختلافات مذهبی و تفاوت‌های عقیدتی در اداره‌ی کشور می‌شد و به افراد توانمند، فارغ از باورها و عقاید مذهبی‌شان، اجازه‌ی رشد و کسب تخصص برای اشتغال در پست‌های حساس و اثرگذار دولتی و بخش خصوصی را می‌داد. تکیه بر سکولاریسم موجب قطع دست آلوده‌ی روحانیت شیعه از موقوفات، دادگاه‌ها، ثبت اسناد و آموزش ابتدایی مملکت شد. بدون ارزش‌های سکولار و در حالی که قدرت آخوندهای شیعه پا برجا بود، تأسیس نهادهایی چون دادگستری، فرهنگستان و دانشگاه تهران ناممکن و آزادی زنان از قیود بَدَوی شریعت اسلام و اعطای حقوق مدنی به نیمی از جامعه ایران، محال بود.

تکنوکراسی، موتور محرک پیشرفت و توسعه سریع جامعه بود. فن‌سالارانِ ملی‌گرا و سکولار، ضمن قریب به پنجاه سال تلاش و کوشش، کشور محروم و عقب‌مانده‌ی ایران را به درجه‌ای از رشد اقتصادی و صنعتی رساندند که در اواسط دهه‌ی پنجاه خورشیدی، ایران قدرتمندترین کشور خاورمیانه و یکی از سه قدرتِ متوازنِ آسیا بود. تعلق خاطر هیأت حاکمه و بخصوص شخص رضاشاه به تکنوکراسی و تربیت متخصص در صنایع و علوم جدید، موجب عملی شدنِ بخش مهمی از اندیشه‌ی تجدد در ایران شد. تذکر چند باره‌ی این نکته خالی از فایده نیست که برخی هواخواهان پهلوی‌گرایی به غلط بجای تکنوکراسی از اصطلاح مدرنیسم استفاده می‌کنند که بار تاریخی- معنایی و کارکرد دیگری دارد و استفاده از آن در این جایگاه صحیح نیست.

در میان سه اصل اندیشه‌ی پهلوی‌گرایی، تکنوکراسی غیرسیاسی‌ترین اصل است. بر همین مبنا و با چنین چشم‌اندازی است که «پروژه‌ی ققنوس ایران» برای عملیاتی شدنِ تکنوکراسیدر آینده‌ی ایران کلید خورده است.

رضا پهلوی پروژه‌ی ققنوس را به عنوان مکمل برنامه‌هایش برای جلوگیری از فروپاشی ایرانِ پس از براندازی فرقه‌ی تبهکار راه‌اندازی کرده است و آگاهانه اعلام نموده که این پروژه «سیاسی» نیست. متخصصین و فن‌سالاران ایرانی سراسر گیتی، فارغ از گرایش سیاسی خود در پروژه‌ی ققنوس گرد هم آمده‌اند تا پیوند میان رهیافت‌های سیاسیِ دو اصل دیگر پهلوی‌گرایی را با «برهان علمی» ایجاد کنند. هدف نهایی چنین پیوندی، عقلانی شدنِ سیاست در ایرانِ آینده است.

از چشم انداز صاحب این صفحه‌کلید، مهمترین نقدی که احتمالا در آینده به پروژه‌ی ققنوس وارد خواهد شد، غلبه‌ی علم‌گرایی صِرف یا «دید علمی» در این پروژه و فقدان «تفکر فلسفی» در رهیافت آن به مشکلات جامعه‌ی ایران خواهد بود. هر چند این موضوع دغدغه‌ای اضطراری نیست اما غلبه‌ی این «دید» می‌تواند موجب عدم شناخت عمیق از ریشه‌های فرهنگی برخی معضلات اساسی میهن ما شود.*

شاهزاده رضا پهلوی، در سالی که روزهای پایانی آن را می‌گذرانیم نشان داد که با پختگی و اِشراف کامل به صحنه‌ی سیاست ایران می‌نگرد. او در آستانه‌ی شصت سالگی با کوله‌باری از تجربیات تلخ و شیرین، با علم به توانایی‌ها و نقاط ضعف‌اش، با آرامش و بی‌توجه به حملات و لجن‌پراکنی‌های دستگاه تبلیغاتی فرقه‌ی تبهکار و جیره‌خواران خارج‌نشین این فرقه علیه او، برنامه‌هایش برای آینده‌ی ایران را با تکیه بر سه اصل اندیشه‌ی پهلوی‌گرایی عملیاتی می‌کند.

در پایان باید باز به این نکته اشاره شود همچنانکه شاهزاده بارها به تلویح و تصریح بیان کرده، اقبال به پهلوی‌گرایی لزوما به معنی هواداری از بازگشت «سلطنت» به ایران نیست بلکه توجه به این گفتمان، در واقع احترام به اصولی است که ایرانِ نوین را ساخته‌اند. هر نوع نظام سیاسی که در آینده‌ی ایران بر سه اصل ملی‌گرایی، سکولاریسم و تکنوکراسی شکل بگیرد، خواه ناخواه پهلوی‌گرا خواهد بود.

بازگشت به پهلوی‌گرایی، برخاستن وطن ما از خاکستر کنونی، نوزایی و بازیابی عظمت ایران و در نهایت، بازگشت به آینده است.


*عباراتِ «دید علمی» و «تفکر فلسفی» هر دو از کتاب «ملاحظات فلسفی در دین، علم و تفکر» نوشته‌ی آرامش دوستدار وام گرفته شده است. این کتاب که نخستین اثر آرامش دوستدار– این تنها فیلسوف تاریخ معاصر ایران- است، به خاطر تقارن انتشار آن با سال‌های نخست وقوع انقلاب وطن‌سوز ۱۳۵۷، در سال نخست انتشارش چندان که باید و شاید خوانده نشد و سپس به محاق سانسور افتاد. دوستدار در این کتاب با باریک‌اندیشی و مداقّه خاص خودش، به کاوش در سه مفهوم دین، علم و فلسفه پرداخته و در سیر این کاوش، هر سه‌ی این مفاهیم را صفت نِسبیِ سه واژه‌ی دیگر قرار داده تا فصل ممیز هر یک از دیگری را روشن‌ کند. البته باید خاطرنشان کرد که غرض نهایی کتاب تنها تمیز این سه از یکدیگر نیست. او در این کتاب از «بینش دینی»، «دید علمی» و «تفکر فلسفی» سخن می‌گوید و حدود هر یک را به روشنی تعیین می‌کند. از چشم‌انداز آرامش دوستدار، «بینش» امری ناپُرسا و بی‌واسطه است و به همین دلیل متعلق به امر «قدسی» است. در مقابل اما «دید» امری است به‌ واسطه و موکول به «مشاهده» و به همین علت است که متعلق به حوزه‌ی علم قرار می‌گیرد. آرامش دوستدار در این کتاب بر این باور است که دین نیازمند پرسش نیست همچنانکه علم تنها نیازمند پاسخ است. متفاوت با این دو، «تفکر» تنها استوار بر استمرارِ «پرسش» است و از این رو برخلاف علم پس از یافتن جواب یک مسئله، آرام نمی‌گیرد زیرا نیازش با یافتن جوابِ جزئی، ارضا نمی‌شود.

برای اطلاع بیشتر ن.ک: دوستدار، آرامش. «ملاحظات فلسفی در دین، علم و تفکر». مؤسسه انتشارات آگاه. چاپ اول، تهران ۱۳۵۹. صص ۶۲-۵۳.

https://kayhan.london/fa/?p=148047

منحرف کردن مبارزات، آخرین حربه‌ی جمهوری اسلامی

Share Button

چکیده …«عناصر وابسته به جمهوری اسلامی با اصلی کردن موضوع فرعی حجاب سعی در به حاشیه بردن موضوع براندازی داشته‌اند، در حالی که هر فرد آینده‌نگری می‌داند با آزاد شدن حجاب، رژیم عوض نخواهد شد ولی با تغییر حکومت و برقراری ایرانی آزاد، حجاب اختیاری متحقق خواهد شد و همچنین باید در نظر داشت، اگر این جنبش‌های پراکنده و ناپیوسته جواب می‌داد که جمهوری اسلامی ۴۰ سال عمر نمی‌کرد.»

پنج شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۷ برابر با ۱۲ ژوئیه ۲۰۱۸

دلارام یگانه – جمهوری اسلامی در طول ۴۰ سال گذشته، تلاش بی‌وقفه امکانات خود را صرف ناکام گذاشتنِ نتیجه مبارزات و یا ایجاد انحراف در مسیر اعتراضات کرده است.

رژیم برای این منظور، از سیاست اصلی فرعی کردن امور و سرگرم شدن به مسائلی که از اولویت برخوردار نیستند، بهره برده است.

به عنوان نمونه، در جریان اتفاقات پس از انتخابات ۸۸، با استفاده از «اراذل و اوباش»، اقدام به آتش زدن بیرق و نمادهای عزاداری در روز عاشورا کرده و با نسبت دادن این حرکت به جریان مخالف، و سوار شدن روی موج احساسات مذهبی، به سرکوب وحشیانه خود علیه اعتراضات ادامه داد.

در اعتراضات گسترده و سراسری دی ماه ۹۶ نیز، در حالی که اعتراضات به نقطه جوش خود رسیده بود، و مردم جسارت اعتراض و مخالفت با سران رژیم را بار دیگر در کف خیابان فریاد می زدند، عناصر وابسته به حکومت، با اقدامات خشن و هنجارشکنانه خود همچون آتش زدن اماکن مذهبی، چهره ناپسندی از اعتراضات را پیش روی افکار عمومی به تصویر کشیدند و بدین ترتیب، گسستی در میان لایه‌های فعال معترضین ایجاد نمودند.

در مقطع فعلی نیز که بحران آب به مهمترین مسئله کشور بدل شده و مردمی که آه در بساط ندارند، به خیابان‌ها ریخته و با شعارهایی حساسیت‌برانگیز، به جنگ حکومت رفته‌اند، تلویزیون رژیم دست به اقدام عجیب و سوال‌برانگیز می‌زند؛ انتشار غیرقانونی فیلم اعترافات اجباری یک دختر ۱۷ ساله که به جرم رقصیدن دستگیر شده است. فیلمی که مربوط به یک ماه پیش بوده و فرد بازداشتی، پس از یک روز، از بازداشت غیرقانونی آزاد شده است.

این فیلم به سرعت مورد توجه تمامی رسانه‌ها قرار می‌گیرد و با انتشار گسترده آن در شبکه‌های مجازی و صفحات سلبریتی‌ها، موضوع نارضایتی‌های معیشتی مردم را به حاشیه برده و بار دیگر جریان اعتراضات را به تعویق می‌اندازد.

افراد نفوذی حکومت در راستای منحرف کردن مسیر مبارزات، این بار به بازنشر رسانه‌ای کلیپ رقص در حریم مسجد، در شب عزاداری شیعیان، با توهین به مقدسات و دامن زدن به نفرت دینی، این موضوع را به خبر اصلی و جنجالی روز بدل می‌سازند.

اقدامی که به نظر می‌رسد آخرین حربه حکومت است؛ در برابر هم قراردادن قشر مذهبیِ هرچند مخالفِ نظام با سایر اقشار برانداز. به وضوح روشن است که برنده این جدال حکومت خواهد بود چرا که قشر مذهبی مخالف خود را علیه براندازان متحد خواهدکرد.

باید در نظر داشت که جریان رقصیدن جلوی مسجد درست مانند جریان آتش‌زدن مساجد توسط ری‌استارتی‌ها یک هدف را دنبال می‌کند؛ ترساندن مردمان فرودست و مذهبی از فردای براندازی؛ یک سناریو و دو مجری وابسته به جمهوری اسلامی.

آمدنیوز نیز در پستی، سناریوی رقص مقابل مسجد را اساسا «ساختگی» و برای انحراف افکار عمومی از مطالبات مردم توصیف می‌کند.

مهدی میرقادری، یکی از فعالین سیاسی نیز با انتشار ویدیویی به پشت پرده این جریان نفوذی می‌پردازد و در صفحه توییتر خود به این نکته اشاره کرده و می‌نویسد: «از نظر استراتژی مبارزه رفتن و رقصیدن در مقابل مسجد امام صادق در شب شهادتش چیزی نیست بجز منصرف کردن قشر مذهبی جنوب شهر و بازار و شهرستان‌ها که این روزها در خیابان شعار #رضاشاه_روحت_شاد سر می‌دهند. تحریک #مسیح_علینژاد برای جداسازی جامعه مذهبی از حرکت یکپارچه مقابل حکومت آخوندی».

یکی از کاربران توییتر نیز، این اقدامات را «مصداق کامل تحریک گسل‌های اجتماعی و مذهبی و آماده‌سازی یک جامعه برای درگیری‌های گسترده بین‌مردمی» عنوان می‌کند.

عناصر وابسته به جمهوری اسلامی با اصلی کردن موضوع فرعی حجاب سعی در به حاشیه بردن موضوع براندازی داشته‌اند، در حالی که هر فرد آینده‌نگری می‌داند با آزاد شدن حجاب، رژیم عوض نخواهد شد ولی با تغییر حکومت و برقراری ایرانی آزاد، حجاب اختیاری متحقق خواهد شد و همچنین باید در نظر داشت، اگر این جنبش‌های پراکنده و ناپیوسته جواب می‌داد که جمهوری اسلامی ۴۰ سال عمر نمی‌کرد.

اپوزیسیون باید به شکل متحد و یکدست، تمام این تحرکات که طالب چیزی غیر از براندازی هستند را بایکوت نماید.

گفتگوئی که شاهزادهِ پهلوی را به شاهپور ایران تبدیل کرد

Share Button

او در این مصاحبه نشان میدهد که رژیم و دستگاههای اطلاعاتی آن برای تخریب شخص او؛ نه به عنوان رضا پهلوی یا فرزند محمد رضا شاه، که برای شخص او مسئله درجه چندم است، بلکه به عنوان هماهنگ کننده جنبش ملی و وحدت آفرین مردم، همه گونه نمایشات تقلبی سیاسی به صحنه می آورد تا نقش متحد کننده و اجماع آفرین او  را خدشه دارساخته و او  را شخصیتی جناحی و فرقه ای معرفی کند تا با تنزل دادن او در حد گروههای  سیاسی عادی، مانع اتحاد مردم، حول نام و نقش راهبُردی او شود.

شاهزاده رضا پهلوی مصاحبه ای داشت با تلویزیون کانال یک، که هم از نظر سیاسی پُربار بود و هم از نظر تعریف جایگاه تاریخی ایران در تکامل جامعه بشری، هم از نظر آسیب شناسی مسائل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی مملکت و مهمتر از همه، از لحاظ عاطفه ایران گرایانه و ملی که جامعه ما پس از استقرار جمهوری اسلامی از کاستی یا فقدان آن به شدت رنج میبرد.

شاهزاده رضا پهلوی در این مصاحبه، آگاهی خود را از مسائل خُرد و کلان جامعه ما  و همچنین راهِ برون رفت از بن بستی که جمهوری اسلامی میهن ما را بدان دچار ساخته است  نشان داد.

او در این مصاحبه  روشن ساخت که مسئله امروز  میهن ما، نه جمهوریخواهی و نه مشروطه خواهی بلکه، فقط و فقط برانداختن رژیم لومپن آخوندی حاکم است که حتی دیگر به آن اسلامی هم نمی توان گفت، و جایگزینی آن با نظامی برخاسته از آرای آگاهانه مردم است.

او در این گفتگو روشن ساخت که مسئله مهم ما، ملی گرایی دموکراتیک ( ناسیونالیسم ایرانی) در مقابل فناتیسم ابزاری قدرت طلبانه آخوندی و انحلال طلبی آنارشیستی چپ نمایانه است.

او در این مصاحبه نشان میدهد که نباید در تله طرفندهای دستگاههای جنگ روانی رژیم  و آدمکهای آن در هر ماسک و کسوتی که باشند افتاد اینها چهره و اهداف شوم خود را زیر عنوان طرفداری از او به عنوان  شاهزاده رضا پهلوی ابراز میدارند تا با سپر سازی از این عنوان، به شعور مردم شبیخون بزنند.

او در این مصاحبه نشان میدهد که رژیم و دستگاههای اطلاعاتی آن برای تخریب شخص او؛ نه به عنوان رضا پهلوی یا فرزند محمد رضا شاه، که برای شخص او مسئله درجه چندم است، بلکه به عنوان هماهنگ کننده جنبش ملی و وحدت آفرین مردم، همه گونه نمایشات تقلبی سیاسی به صحنه می آورد تا نقش متحد کننده و اجماع آفرین او  را خدشه دارساخته و او  را شخصیتی جناحی و فرقه ای معرفی کند تا با تنزل دادن او در حد گروههای  سیاسی عادی، مانع اتحاد مردم، حول نام و نقش راهبُردی او شود.

شاهزاده رضا پهلوی به زبان ساده  در این مصاحبه می گوید: مسئله شخص من به نام یا عنوان رضا پهلوی مطرح نیست! مسئله متحد شدن و به پا خواستن یکپارچه مردم و اتحاد آنها برای آزادی میهنمان در میان است.

او به زبان بی زبانی می گوید! اگر کس دیگری هست که میتواند این نقش را در شرایط کنونی برای جنبش مردمی در میهنمان بهتر از من  بازی کند! بسم الله! من حاضرم دنبال او بدوم! دیدن و شنیدن دقیق این مصاحبه تاریخی را به بازدید کنندگان سایت ایران سبز و کانال تلگرامی  سیمرغ* توصیه میکنم!

حبیب تبریزیان

*CimorghIran

*SoqratiunIran

یک توضیح!

با این مصاحبه شاهزاده رضا پهلوی من به آن هدفی که از نگاشتن یادداشت هایی با عناوین یا موضوع « دو پروژه اظلاعاتی دستگاه های اطلاعاتی رژیم» داشتم رسیدم. فکر میکنم ادامه دادن به آن یادداشتها، همانطور که اشاره کرده بودم، مطرح سازی جریانهای گمنام و مشکوکی است که میخواهند از زبان منتقدین خود مطرح شوند. بنا بر این آن یادداشتها ادامه نخواهند یافت مگر این که رژیم پروژه های جدیدی به صحنه بیاورد که احتمال آن بسیار زیاد می باشد.

حبیب تبریزیان

پروژه دوگانه نقب زنی و تخریب اپوزیسیون از طرف اطلاعات رژیم

Share Button

ما چه مشروطه خواه باشیم چه جمهوریخواه، چه چپ باشیم چه راست باید از تک تک چهره هایی که میتوانند بخشی از معترضین  به رژیم را متحد کنند دفاع کنیم و مانع سوزاندن آنها در طرفندهای رژیم شویم. و بسیار مهم است که اولاً بدانیم ، چگالی و وزن مخصوص سیاسی  و اجتماعی این شخصیتها مثبت باشد و با همنهاد شدن آنها در جنبش واحد ملی ضد رژیم، بر برآیند این جنبش هم افزایی  داشته باشد و نه موجب کاهش وزن و اعتبار جنبش واحد ملی شود. در ثانی در طرح هریک از چنین چهره هایی بدانیم میزان ظرفیت و چگالی سیاسی و اجتماعی تک تک آنان چه میزان است.

دو پروژه انحلال طلبی برای تخریب اپوزیسیون

امروزه دنیا معترف است که رژیم بشار اسد در جنگ داخلی کشور بر مخالفین خود پیروز گردیده است. تحلیلگران سیاسی نشانه این پیروزی را در هم شکسته شدن گروههای مسلح، که بیشتر آنان فرقه های گوناگون جهادی بودند، توسط ارتش رژیم ذکر میکنند.

اما واقعیت غیر از این می باشد. رژیم اسد نه امروز  بلکه ۶ سال پیش، قریب یکسال پس از ظهور جنبش اعتراضی مدنی میلیونی مردم بر مخالفین خود پیروز گردید. زمانی که بیشتر دول عربی منطقه و ممالک اروپایی و آمریکا و.. ، کار رژیم را تمام شده فرض میکردند.

چرا ۶ سال پیش؟

زیرا در آن زمان رژیم توانست  به کمک دستگاههای اطلاعاتی روسیه، ایران و حزب الله لبنان، با موازی سازی  برای اپوزیسیونی که رهبران آن چهره های با سابقه سیاسی مخالف رژیم یا دولتمردان واجد وجاهت مردمی، شخصیت های نمادین و مورد اعتماد مردم بودند، آن اپوزیسیون دموکراتیک را از صحنه خارج کند.

در بین اپوزیسیون مورد حمایت اعتراضات مردمی سوریه علاوه بر دهها شخصیت شناخته شده سیاسی و سابقه دار، دهها ژنرال و صدها افسر ارتش و نخست وزیر سوریه  و تعداد زیادی دیپلمات برجسته وجود داشت. در حالی که آلترناتیو ساخته شده توسط رژیم، از اپوزیسیون قلابی یا فرقه های  جهادی و اخوان المسلمینی تشکیل می شدند که از حمایت مردم سوریه و به ویژه طبقه متوسط جامعه برخوردار نبودند و بیشتر آنها از خود رژیم ارتجاعی تر بودند و رژیم میدانست که آنان را به آسانی درهم خواهد شکست.

از این فاز به بعد، شکست جنبش ضد رژیم دیگر امری قطعی بود زیرا این جریانها فاقد حمایت مردمی بودند و تنها بر اسلحه تکیه داشتند که رژیم و متحدین آن در این زمینه بر آنها فرادستی داشتند.

رژیم اسد جهت اعتبار آفرینی برای گروههای تروریستی ساخته دست  خود، دهها فقره عملیات انتحاری بسیار پُر طمطراق صحنه سازی شده و قلابی، حتی در اماکن نظامی و ساختمانهای دستگاههای امنیتی سازمان داد که برای رسانه های غربی، کشف ماهیت ساختگی آنها به علت بسته بودند جامعه میسر نبود. رژیم برای نشان دادن تلفات این عملیات ساختگی انتحاری از کشته های جنگی و یا زنده های سیاسی استفاده کرد.

رژیم اسد با چنین سیاستی موفق شد حضور اپوزیسیونی را که بالقوه میتوانست تمام مردم را علیه رژیم به خیابانها بیاورد، غیر ممکن ساخته و مستقیم و غیر مستقیم راه را برای داعش، القاعده و باندهای اخوانی و جهادی باز گذارد.

رژیم میدانست که سرانجام میدان داری این گروهها، انفعال سیاسی مردم و دول حامی آنها خواهد بود.

امروزه رژیم ایران که در تبانی با سرویس اطلاعاتی روسیه FSBT، توانسته است موج مبارزه علیه رژیم اسد را فرونشاند، برآنست تا با به صحنه آوردن مشابه یک چنین پروژه هایی، نام و نشان دارترین بخشهای همین اپوزیسیون موجود را به سایه رانده و به محاق بی وزنی سیاسی بکشاند.

رژیم در اجرای این سناریوی امتحان شده در سوریه در هفته های اخیر دو پروژه اپوزیسیون سازی را به صحنه آورده است که  هدف آن بی اعتبار سازی شاهزاده رضا پهلوی به عنوان یکی از شاخص ترین و مطرح ترین چهره های موجود در بین اپوزیسیون رژیم می باشد.

ما چه مشروطه خواه باشیم چه جمهوریخواه، چه چپ باشیم چه راست باید از تک تک چهره هایی که میتوانند بخشی از معترضین  به رژیم را متحد کنند دفاع کنیم و مانع سوزاندن آنها در طرفندهای رژیم شویم. و بسیار مهم است که اولاً بدانیم ، چگالی و وزن مخصوص سیاسی  و اجتماعی این شخصیتها مثبت باشد و با همنهاد شدن آنها در جنبش واحد ملی ضد رژیم، بر برآیند این جنبش، هم افزایی  داشته باشد و نه موجب کاهش وزن و اعتبار جنبش واحد ملی شود. در ثانی در طرح هریک از چنین چهره هایی بدانیم میزان ظرفیت و چگالی سیاسی و اجتماعی تک تک آنان چه میزان است تا معادله سیاسی جبهه واحد ملی تعادل منطقی داشته باشد.

فقط با رعایت این دو شرط است که فعالین سیاسی قادر خواهند بود از غلطیدن در دام سوریه ای شدن و انحلال طلبی اپوزیسیون،  که رژیم در پیش پای آنها و جنبش اعتراضی مردم نهاده است، اجتناب کنند.

نام یکی از این دو پروژه ساخته اطلاعات رژیم،” ایران یاران” است که من قبلاً در باره آن نوشته ام و پروژه دیگر جریانی است که “طبرزی” راه انداخته است. طبرزدی و ایران یاران  با یک سیاه بازی کاملاً حساب شده اطلاعاتی، اول سعی کردند برای همدیگر شناسنامه و اعتبارنامه سیاسی بسازند و سپس به دلایلی که فرصت شرح آن در این مقال نیست، جنگ زرگری را با یکدیگر شروع کردند که براساس این جنگ زرگری تقسیم کار نمودند. یکی در این سوی جبهه، جزء هواداران شاهزاده رضا پهلوی و دیگری در آنسوی جبهه مخالف  و منتقد وی به صحنه بیاید یا در صحنه بماند.

تردید ندارم آینده، به وضوح نشان خواهد داد که تک تک گزاره های فوق تا چه حد واقعی بوده و هستند و نیز تردید ندارم که نتیجه افتادن در چنین دامهایی برای اپوزیسیون واقعی و شخص شاهزاده سنگین هزینه خواهند بود.

نمی دانم تحلیل این دو جریان رژیم ساخته تا چه حد لازم و تا چه حد غیر ضرور است و آیا به بحث و نقد گذاردن جریاناتی که جایی در فضای سیاسی مملکت ندارند، نوعی مطرح سازی و آوازه گری ناخواسته به نفع آنها نیست؟ از این روی نمی دانم که این دو پروژه تا کجا پیش خواهند رفت و تا کجا نیاز به تحلیل افشاگرانه دارند ولی در یک امر تردیدی ندارم و آنهم این است که این دو سناریو یا پروژه، آخرین پروژه های تخریب با هدف درهم شکستن و انحلال اپوزیسیون و تهی کردن آن از معدود چهره های راهبردی اش  توسط دستگاه های اطلاعاتی رژیم نخواهند بود

حبیب تبریزیان    

چنگ، چنگ یاسی اما، جای پا، سُم خر است!

Share Button

رژیم حاکم بر مملکت ما طی ۴۰ سال با رخنه در درون اپوزیسیون، مخالفین خود را سر کار گذارده است، از آنها اطلاعات گیری کرده  بدون اینکه آنها خود بدانند، توسط آنها شبه اطلاعات گمراه کننده، نفاق افکنانه و تخریب گرانه انتشار داده است بدون اینکه خود آنها متوجه شوند که ابزار دست دستگاه های اطلاعاتی شده اند.

دنیای، جاسوسی، ضد جاسوسی، اطلاعاتی و گمراه سازی اطلاعاتی(دیس اینفرماسیون)، دنیای پیچیده ایست. در ممالک پیشرفته با دموکراسی های نوع اروپایی، سیستم اطلاعاتی و امنیتی روی دشمنان خارجی و بعد روی تحّرُکات و توطعه های تروریستی متمرکز است و هر گونه استفاده سوء از این دستگاهها برای ایجاد محدودیت سیاسی برای احزاب، مردم یا نهاد های مدنی در آنها نقض قانون اساسی است که بی شک به سقوط یک دولت (نه حکومت) منجر میشود.

این گونه دولتها در همان فعالیت های اطلاعاتی برون مرزی یا ضد تروریستی خود هم، مجاز به استفاده از فشار و شکنجه فیزیکی و روانی نیستند. آنها از روشهای بسیار پیشرفتهِ شنود، تعیقب و مراقبت و نفوذ اطلاعاتی بهر میگیرند. فعالیت جاسوسی از سوی این ممالک تا سطح یک تکنولوژی پیشرفته ارتقا یافته است.

در عوض در ممالک دیکتاتوری و مخصوصاً دیکتاتوریهای ایدئولوژیک، نظیر رژیم ایران، بشار اسد، کیم یون ایل، پوتین یا چین؛ بیشترین تلاش اطلاعاتی اشان، هم  متوجه خفه کردن نارضایتی های عمومی است و هم سرکوب خشن مخالفین با ابتدایی ترین و خشن ترین روشهای فیزیکی و فشار روانی می باشد.

اینگونه رژیم ها، در بیشترین حد ممکن از موارد، بسیاری قربانیان خود را زیر فشار و تهدید به آدمها و آدمک های خود تبدیل میکنند. این گونه قربانی ها پس از افتادن در تله همکاری با دژخمیان خود، به تدریج با روشهای بسیار زیرکانه و نرم، پس از خرد شدن شخصیت شان، به مهره های طبیعی دستگاه اطلاعاتی تبدیل میشوند. و کار جاسوسی از مخالفین رژیم برای آنها دیگر به یک شغلی تبدیل میشود که به ازای آن امتیازات زیادی از رژیم میگیرند.

رخنه گری، گرد آوری اطلاعات و پخش شایعات، تخریب حیثیتی و شخصیتی مخالفان، حتی ترور آنها، دام اندازی و تله گذاری غیراخلاقی، دیس اینفرماسیون یا انتشار اطلاعات گمراه کننده در بین آنها، تفرقه افکنی بین مخالفان رژیم، همه و همه، کار این گونه مهره ها است که به لحاظ اینکه خود سابقه و تجربه سیاسی و مبارزه هم داشته اند، شناختن و احساسِ نبض سیاسی مخالفان رژیم و تیپ رفتاری و گفتاری رایج در بین آنها، برای اینگونه مهره های «اهلی شده» بسی آسان تر است تا افسران و کارکنان حرفه ای دستگاه های اطلاعی که عمدتاً استخدامی بوده یا به انگیزه های جاه طلبانه، از فضای خارج از اپوزیسیون، وارد سیستم اطلاعاتی شده اند.

فرضاً، برای آنها که عباس شهریاری معروف(رهبر شاخته تهران حزب توده در دهه ۴۰ تا ۵۰) را می شناسند؛ چنین شخصی خیلی آسانتر در صفوف اپوزیسیون چپ، و حتی دیگر نحله های فکری نفوذ کند تا یک کارمند (ساواک) که از طریق مکانیسم های بوروکراتیک به استخدام ساواک در آمده بود.

سخن کوتاه: به داستان چنگ یاسی و جای پا سم خر میپردازم که بیانی کومیک برای نحوه کار دستگاه های اطلاعاتی می باشد.

منظومه ایست از میرزاده عشقی و داستان آن چنین است که در یک ده در کردستان،  کدخدایی به اسم عابدین زندگی میکرده که در خانه اش تقاری از شیره داشته است. دزدی به اسم یاسی به این شیره ها دستبرد میزده و از آنها میخورده است. عابدین متوجه میشود و اطراف کوزه شیره را گرد پاشی میکند تا از روی آثار پای دزد هویت او را کشف کند.

او از روی جای کفشها به دزد دهکده یاسی میرسد و یقه او را میگیرد. یاسی اعتراف میکند و به التماس می افتد و قسم میخورد که دیگر به شیره عابدین دستبرد نزند.

پس از چندی هوس شیره خوری در یاسی بیدار میشود و نمیتواند خود را نگاه دارد. او تدبیری می اندیشد و سوار خر شده، تا دم ظرف شیره رفته وبا چنگ شیره برمیدارد و می خورد. عابدین متوجه کم شدن شیره میشود و اثر چنگال یاسی را روی خُم شیره تشخیص میدهد ولی وقتی به زمین نگاه می کند، بجای اثر پای یاسی اثرسُم خر می بیند.

و اما نتیجه گیری از این داستان:

رژیم حاکم بر مملکت ما طی ۴۰ سال با رخنه در درون اپوزیسیون، مخالفین خود را سر کار گذارده است، از آنها اطلاعات گیری کرده  بدون اینکه آنها خود بدانند، توسط آنها شبه اطلاعات گمراه کننده، نفاق افکنانه و تخریب گرانه انتشار داده است بدون اینکه خود آنها متوجه شوند که ابزار دست دستگاه های اطلاعاتی شده اند.

این اپوزیسیون به جای پا برای چنگ و چنگال خونین و تخریب گر دستگاههای امنیتی تبدیل شده و هنوز خود نمی داند.

باید گفت، جای پا، پای اپوزیسیون و نقش چنگ و پنجه، چنگ و پنجه دستگاههای اطلاعاتی رِژیم!

راز علیل بودن اپوزیسیون در عرصه سیاسی میهن ما در این جای پای قلابی و عاریتی است که هویت پنجه قهار دزد را پنهان کرده است.

اصل شعر عشقی در زیر درج می شود. خواندن آنرا توصیه میکنم!     

 

چنگ، چنگِ یاسی اما جای پا سُم های خر!

هست در اطراف کردستان دهی

خاندان چند کُرد ابلهی

قاسم آباد است آن ویرانه ده

این حکایت اندر آن واقع شده

***********************

کدخدایی بود کاکا عابدین

سرپرست مردم آن سرزمین

خمره ای را پر ز شیره داشته

از برای خود ذخیره داشته

مرد دزدی ناقلا “یاسی” بنام

اهل ده در زحمت از او صبح و شام

بود همسایه بر آن ، کاکای راز

وای از همسایه ی ناسازگار

عابدین هرگه که می گشتی برون

“یاسی” اندر خانه میرفتی درون

نزد خم شیره ، بگرفتی مکان

هم از آن شیرین ، همیکردی دهان

این عمل تکرار هی میگشته است

شیره هم رو بر کمی میهشته است

تا که روزی ، کدخدای دهکده

دید از مقدار شیره کم شده

لاجرم اطراف خم را کرد سیر

دید پای خمره جای پای غیر

پس همه جا ، جای پاها را بدید

تا بدرب خانه ی “یاسی” رسید

بانگ زد ای یاسی ! از خانه درآ

اینقدر همسایه آزاری چرا ؟

دزد شیره ، یاسی نیرنگ باز

کرد گردن را ز لای در دراز

گفت او را این چنین کاکا سخن :

“تو چه حق داری خوری از رزق من”

شیره ی من ، از بهر خود پرورده ام

خواست تا گوید که من کی کرده ام

عابدین گفتش : ” نظر کن بر زمین

جای های پای های خود ببین”

دید یاسی ، موقع انکار نیست

چاره ای جز عرض استغفار نیست

“گفت : من کردم ولی ، کاکا ببخش

بنده را بر حضرت مولا ببخش

بار دیگر ، گر که کردم این چنین

کن برونم یکسر از این سرزمین”

از ترحم عابدین صاف دل

جرم او ببخشید و یاسی شد خجل

چونکه از این گفتگو چندی گذشت

نفس اماره ، به یاسی چیره گشت

باز میل شیره کرد آن نابکار

اشتها برد از کفش ، صبر و قرار

دید بسته عهد ، او با عابدین

که ندزدد شیره اش را بعد از این

فکر بسیاری نمود ، آن نابکار

تا در این بابت ، برد حیله بکار

رفت بر پشت خری شد جایگزین

راند خر را در سرای عابدین

دست خود را در درون خم ببرد

تا دلش میخواست از آن شیره خورد

کار خود را کرد ، چون بر پشت خر

با همان خر ، آمد از خانه بدر

باز دید اوضاع خم ، بر هم شده

همچنین از شیره ی خم کم شده

پای خم را کرد با دقت نظر

دید پای خمره ، جای پای خر!

اندرون خمره هم ، سر برد و دید

هست جای پنجه ی یاسی پدید

سخت در حیرت ، فرو شد عابدین

هم ز خر بد دل ، هم از یاسی ظنین

پیش خود میگفت این و می گریست

ای خدا اینکار ، آخر کار کیست ؟

گر که خر کردست خر را نیست دست

یاسی ار کردست ، یاسی بی سم است

زد دودستی بر سر ، آخر عابدین

وز تعجب بانگ بر زد اینچنین!

چنگ چنگ یاسی و پا پای خر

من که از این کار ، سر نارم بدر!

                                          

 

هشدار امنیتی دوم به فعالین سیاسی مخالف رژیم!

Share Button

آقای طبرزدی! آیا رژیم خیلی دموکرات و اپوزیسیون نواز بوده یا شده است و ما کودن های سیاسی نمی دانستیم یا شما  بخشی از پروژه سیاه بازی دستگاه های اطلاعاتی رژیم برای فریب دادن اپوزیسیون و مردم هستید!؟

قریب ده روز پیش یادداشتی در رابطه با ظهور یک جریان مشکوک سیاسی بنام “ایران یاران” نوشتم که بنظرم  بطور قطع دست پخت دستگاههای اطلاعاتی رژیم بود هر چند ممکن است چند ساده لوح یا جاه طلب سیاسی هم در میان این جمعیت وجود داشته باشد که مسئله ای تعین کننده نیست.

ده روز از نگارش آن یادداشت نگذشته است که جریان مشکوک دیگری با شعار های بسیار مد روز، از قبیل دموکراسی، حقوق بشر، تمرکز زدایی و.. ، ظهور کرده است و این بار چهره بیرونی آن حشمت الله طبرزدی است که طی یک گفتار ویدئوئی اندیشه ها و پروژه خود را برای متحد کردن اپوزیسیون با بینندگان و مخاطبین این گفتار ویدئویی در میان میگذارد. من در اینجا قصد ندارم  فعلاً به تناقضات گفتاری این پروژه مشعشع در حرف و روی کاغذ و ماهیت اطلاعاتی ساخته و ضد اپوزیسیونی آن بپردازم چون پرداختن به آنها وقت و تمرکز فکری بیشتری می طلبد که من فعلاً بدلیل اشتغالات دیگر فاقد آنها هستم ولی بطور قطع در هفته آینده مفضلاً بدان خواهم پرداخت. و از این رو ترجیح میدهم در حال حاضر وارد بحث و تحلیل موضوعی و ماهوی گفتار ایشان نشوم.

اما چون مسئله از نگاه من، که طی بیش از ۵۰ سال فعالیت سیاسی که بخش زیادی از آن در جنگ و گریز سازمانی با دستگاههای اطلاعاتی رژیم شاه و این رژیم گذشته است، افشای تله های امنیتی و سیاسی برای مبارزان سیاسی، یک مسئله مهم، حیاتی و عاجل امنیتی می باشد. ولی تحلیل ماهیت امنیتی/ سیاسی چنین تله هایی را باید با حوصله انجام داد.

بنا بر این با تقَّدُم دادن به فوریت مسئله از آقای حشمت الله طبر زدی چند سئوال ساده میپرسم:

آقای طبرزدی!

شما مدت طولانی در این رژیم گاه ادواری، در زندان این رژیم بوده اید. ولی تا آنجا که میدانم  شما هرگز برای یک مدت طولانی با دیگر زندانیان هم بند نبوده اید و دائماً از این بند به آن بند نقل و انتقال داده شده اید که این شائبه و شُبهه را ایجاد میکند که شما در این فواصل، نه در زندان و بازداشتگاه بلکه آزاد بوده اید.

شما در تمام طول زندان دائماً اعلامیه بیرون میدادید و با شدید ترین لحن سیاسی تعجب برانگیز، زیرا که برای یک مخالف درون مرزی کشور صدورچنین اعلامیه هایی بسیار خطرناک بوده است، ولی شما رژیم و شخص خامنه ائی را مورد حمله قرار میداده اید. این در حالی است که در همین دوران، بسیاری از معترضین به رژیم، برای جرایمی بسیار کمتر از رفتار چالشگرانه و سرنگونی طلب شما، و تک تک آن اعلامه های تند و تیز تان، زیر شکنجه کشته شده یا ترور شده اند. شما در شرایطی اعلامیه های سانسور نشده ضد رژیم را از زندان به بیرون انتشار می دادید که در همان زمان کسی مانند احمد زید آبادی، روزنامه نگار اصلاح طلب، با اینکه مستقیماً حرفی علیه رهبر نزده بود، ۵

سال زندان و بعد از سپری شدن زندان  به جنوب کشور تبعید میشود. عبدالله مؤمنی(اصلاح طلب)، دبیر دفتر تحکیم وحدت، به دلیل حمایت از موسوی و کروبی به همین اتهام به زندان طویل المدت محکوم میشود بدون اینکه بتواند با خانواده خود راحت مکاتبه کند تا چه رسد که از زندان علیه رهبر عظما اعلامیه بدهد!

سعید حجاریان معلول، به خاطر حمایت از موسوی به زندان می افتد و روی همان صندلی علیلها  مجبور به مصاحبه تلویزیونی با زبان الکن و من من کنان و نهایتا وادار به ندامت میشود. آیا او خیلی ضعیف بود یا شماخیلی تهمتن!؟

این فهرست را میتوان ادامه داد.

به میر حسین موسوی و همسرش، دکتر زهرا رهنورد میرسم. چگونه است که او که نخست وزیر دوران جنگ بوده است و ابداً قصد عبور از نظام را هم  نداشته و ندارد، در شبکه آهنین امنیتی و منطقه امنیتی نرده کشی شده محصور میشود و تا همین چند ماه پیش، پس از ۹ سال حصر، باید در حضور ماموران امنیتی زیر دوربین مدار بسته تلویزیونی  با دخترانش ملاقات میکرد و رژیم برای انتقام کشی از او حتی برادرزاده اش را هم ترور می کند ولی شما در همین شرایط و زمان در امنیت کامل، از زندان بیانیه های پر طمطراق ضد رژیم و ضد خامنه ای میدادید؟

جناب طبرزدی: حتماً شنیده اید که دستگاه امنیتی رژیم با رهبران اعتراضات فولاد اهواز و مجتمع نیشکر هفت تپه چه کرد!  رژیم اینها را برای اجبار به اظهار پشیمانی به صلابه کشید با اینکه پشت سر اینها، هزاران کارگر واحدهای صنعتی، دهها نهاد مدنی، شخصیت های اجتماعی و حتی برخی نمایندگان مجلس و امام جماعات منطقه و مردم شهرهای شوش و اهواز بودند، و بیش از اینها، اعتراضات نهادهای بین المللی و رسانه های پوشش دهنده بین المللی اعتراضات علیه رژیم وجود داشت . در حالیکه در پشت سر  شما، هنگامی که اعلامیه میدادید هیچ کس، هیچ رسانه جهانی و هیچ نهاد مدنی یا حرفه ای و حتی همان دفتر تحکیم وحدت که شما روزی عضو آن بودید نبود تا رژیم را در برخورد با شما به ملاحظه و احتیاط وا دارد.

شما در گفتار ویدئویی خود خطاب به اپوزیسیون برانداز ادعا میکنید که با «آق رضا» ۳ ساعت صحبت راجع به براندازی رژیم داشته اید و میگوئید که از او خواسته اید که این جلسات ادامه یابد تا به توافق برسید. پرسش این است  که همین حد آزادی عمل شما در برابر رژیم دال بر دموکرات و مدارا گر بودن این رژیم نیست!؟

آقای طبرزدی! آیا رژیم خیلی دموکرات و اپوزیسیون نواز بوده یا شده است و ما کودن های سیاسی نمی دانستیم یا شما  بخشی از پروژه سیاه بازی دستگاه های اطلاعاتی رژیم برای فریب دادن اپوزیسیون و مردم هستید!؟

از آنها که با محتوای مطلب موافق نیستند انتظاری نیست. ولی از خوانندگانی که موضوع و مسئله را جدی میگیرند انتظار میرود تا بر حسب وظیفه اخلاقی خود آنرا هرچه وسیعتر باز نشر و تکثیر کنند. مسئله، مسئله یک تله بزرگ سیاسی و امنیتی است!

حبیب تبریزیان

رویاروئی ایدئولوژیک و آرایش استراتژیک: بخش سوم

Share Button

 بسیار مهم است که درک کنیم، بسیاری از عدم توافقات بین اپوزیسیون ناشی از رقابت های گروهی یا شخصی و در درجه دوم گفتمانی(دیسکورسیو) است. حال اگر جرایانها و شخصیتهای اپوزیسیونی این نسلی که در درون خود با همدیگر به نوعی آنتی پاتی دارند خود را بازنشسته اعلام کنند، حداقل، زمینه اختلافات موروثی، تاریخی و فرقه ای بین اپوزیسیون تا حدود زیادی از بین میرود و میدان برای ایجاد یک اپوزیسون تازه نفس باز میشود. اگر فرضاً من نوعی به این بسنده کنم که، بدون چشم داشت و بده بستان، فقط توان و امکانات خود را یک طرفه در پشت سر چهره هایی که تازه هستند بگذارم دیگر بین من و دیگران اختلافی نیست و زمینه ای هم برای جدال سیاسی نیست که سموم آن به اطراف، در فضای اپوزیسیونی پخش شود.

بحران اتوریته

در ادبیات سیاسی ما برخی واژه های خارجی بنیادی آنچنان به فارسی ترجمه شده اند که بار معنایی و تئوریک خود را از دست داده اند. واژه هایی مانند؛ اتوریته، دیکتاتوری، دموکراسی تا آنجا که به ذهن من در حال حاضر خطور میکند  از اینگونه میباشند.

من در این یادداشت به واژه اتوریته که در فارسی به اقتدار ترجمه شده است میپردازم. اقتدار بیشر باری نظامی، آمرانه و اِعمال جبر را به ذهن تداعی میکند. من به جای تعریف تئوریک این واژه سعی میکنم با ذکر نمونه هایی معنی این واژه را ملموس تر کنم. و این توضیح را هم بدهم که دلیل انتخاب این واژه ضروت درک صحیح  و مشترک از آن برای دریافت درست پیام یادداشتهای تحت عنوان فوق« رویاروئی ایدئولوژیک، آرایش استراتژیک» میباشد.

مثال: ـ عباسعلی؛ چوپان سابق ده که تا یک سال پیش هرکس از بالا به پائین به او می نگریستند، وقتی پس از یک دوره دو ساله آموزشگاه ژاندارمی، با یونیفرم ژاندارمری به ده برمی گردد، دیگر کدخدا و ارباب ده هم با احترام با او حرف میزنند.

پسر گورکن و غسال ده هم که همه توی سرش می زدند، وقتی به قم میرود و یکی دوسال دوره طلبگی می بیند، سواد دارهای ده هم پای منبرش با خضوع و خشوع می نشینند و به بافته های او گوش میکنند و با روضه اش به گریه می افتند.

یک معلم  همینطور، یک آخوند، یک دکتر در شنل دکتری، یک پلیس راهنمایی، مدیر مدرسه، پدر و مادر و بزرگان مورد احترام فامیل، یک کاپیتان تیم ورزشی و..، اینها همه اشکال گوناگونی از اتوریته هستند، که به زندگی روزانه مردم نظم میدهند و در طول تاریخ حافظ انسجام و استمرار بافتمان جامعه بوده و بخشی از روان جمعی ملت اند.

در میهن ما عبارت، رژیم مشروعیتش را از دست داده است، دیگر از دایره ادبیات سیاسی فراتر رفته و به عرصه محاوره عمومی رسیده است. مشروعیت سوزی نظام در حقیقت از دست رفتن اتوریته نظام و رهبر آن است. عباس عبدی تحلیلگر سیاسی اصلاح طلب بارها نوشته است که«… دیگر ملاط  زور مانع فروپاشی نظام شده است» و این حرفی درست میباشد.

اتوریته، حاصل ترکیبی از مشروعیت حقوقی، حقیقی یا سنتی و احترام است مثل رابطه یک شاگرد آهنگر و استاد آهنگر. ترکیب اتوریته در دموکراسی های نوع اروپایی با ممالک دیکتاتوری متفاوت می باشد. دراولی احترام به قانون برتری دارد و در دیگری ترس از قانون و ارگانهای حکومتی جای اتوریته (معنوی) را گرفته است که با تعریف هانا آرنت از این مفهوم مغایر است.  

هانا آرنت فیلسوف سیاسی پست مدرن قرن گذشته، در سلسله مقالات خود در کتابی با عنوان« بین گذشته و آینده»* در تعریف اتوریته میگوید«از آنجا که اتوریته همواره اطاعت را می طلبد، این امر باعث فهم نادرست از واژه اتوریته شده است که برخی آنرا نوعی از اعمال قدرت یا خشونت  منتهی به جبر تلقی میکنند حال آنکه اتوریته، بکارگرفتن هرگونه اهرم خارجی و اجبار را منتفی میکند. خشونت زمانی به میان می آید که اتوریته از کار افتاده است.    

هدف این یادداشت بررسی مشروعیت و اتوریته فروریخته رژیم نیست که دیگر به امری  بدیهی مبدل گشته و از ادبیات رسانه ای به دایره زبان محاوره ای مردم راه یافته است بلکه هدف این است تا نشان داده شود که این فقط اتوریته رژیم نیست که  طی این چهل سال برباد رفته و جای آنرا زور عریان سرنیزه گرفته است بلکه مخالفین رژیم هم  دستخوش زوال اتوریته شده اند، واقعیتی که خود را، در زمینگیر شدگی و علیلی اپوزیسیون سنتی و سابقه دار  نشان میدهد. اپوزیسیونی که بیشترشان یا اپوزیسیون رژیم شاه هم بوده اند یا ریشه در گفتمانهای آن دوران دارند.

هدف این است تا نشان داده شود، که با چنین اپوزیسیون مشروعیت و اتوریته سوخته ای، چگونه میتوان نیرویی اجتماعی بسیج کرد که این رژیم را به عقب براند و مهمتر از آن، آنرا از تخت به زیر کِشد.

وقتی هانا ارنت که یک  متفکر جامعه پیشرفته ای مثل آلمان، از زوال اتوریته حرف میزند، ما نباید زوال اتوریته در آلمان را با زوال اتوریته در مملکت خودمان یکی بگیریم. در آلمان، زوال اتوریته حاصل روند طبیعی پیشرفت جامعه و گذر از مدرنیته به سوی پسا مدرنیته است، مانند پیر شدن طبیعی یک آدم و مردن او. این مردن با جوانمرگ شدن در اثر خفگی یا سوء تغذیه همسان نیست.

هانا آرنت از کشانده شدن تردیدها و سرگشتگی های خاص جامعه مدرن، با ضعف و زوال اتوریته سنتی که مذهب و سنت (ترادیسیون) زیر بنای آنرا تشکیل میدهند سخن می گوید که این تردید و سرگشتگی خود را به عرصه سیاسی هم کشانده است. او میگوید اگر در گذشته از بین رفتن اتوریته، مذهب و سنت، مشغله فکری معدودی بود حالا این زوال، به پرسش بزرگ عموم مردم تبدیل شده است که میخواهند بدانند چه خواهد شد؟

او اضافه میکند که، سنت، همه ی گذشته نیست. از گذشته میتوان بسیاری چیزها را که به ما هویت مشترک و احساس تعلق داشتن را میدهند حفظ کرد و باید از اینکه نفی سنت به نفی همه ارزشهای گذشته منجر گردد اجتناب کرد.

در میهن ما ایران هم زایل شدن اتوریته به زوال اتوریته اولیاء، معلم و استاد، آخوند و ریش سفید محل و.. محدود نمانده است و اعتبار کل نهادهای مملکتی، بیشتر شخصیتهای مرجع درعرصه سیاسی، تربیتی، آموزشی نیز با بحران اتوریته روبرو هستند. یک دانشجو چگونه میتواند احترام “استادی وعلمی” برای استادی قائل شود که میداند او  دیپلم هم نداشته ولی با تقلب و زد و بند دکترا گرفته و با مدرک سازی استاد شده است. یک بیمار چگونه میتواند برای پزشکی احترام قائل شود که میداند او سهمیه ای وارد دانشگاه شده و سهمیه ای هم از آنجا فارغ التحصیل شده است بدون اینکه چیزی آموخته باشد؟!

بچه های یک خانواده چگونه میتوانند برای پدری احترام قائل شوند که توان تهیه غذای کافی برای آنها را ندارد.

سربازان ومردم چگونه میتوانند برای سرداران نظامی ای اتوریته قایل شوند که میدانند درجات آنها حاصل ولایتمداری و پارتی آنها در دستگاه حاکمه است و نه صلاحیت رزمی و آکادمیک نظامی آنها.

مردم چگونه میتوانند برای اپوزیسیونی احترام و اتوریته قایل شوند که میدانند اینها همان هایی هستند که مملکت را به این روز سیاه نشانده اند. مردم چگونه میتوانند به اپوزیسیونی اعتماد کرده و اتوریته آنرا بپذیرند درحالی که می بینند این اپوزیسیون ۴۰ سال با خود، در جنگ داخلی سیاسی است و در مورد اینکه حق با مصدق مرحوم و شاه نامرحوم بود، توی سر همدیگر زده اند و یک قدم مشترک نتوانسته اند علیه رژیم بردارند و دائم هم پسرفت داشته اند.

آری تردید و سرگشتگی دنیای مدرن ناشی از فروریزی باورهایی بود که صد ها نسل با آن باورها و آرمانها انرژی میگرفتند و حالا در چرخ سریع زمان، به یک باره نه برایشان مذهبی مانده است و نه آن حرمتی که به مراجع عرفی  خود داشتند و نه تاریخ گذشته دیگر در آنها احساسی از غرور می آفریند. عرصه سیاسی از آرمان گرایی تهی گشته است و جای آنرا، بالا و پایین رفتن قدری دستمزد و کاهش مقداری مالیات و.. گرفته است.

ولی ما مردم ایران و روشنفکران آن در نوجوانی، بهار را ندیده به پائیز و زمستان  پیری رسیده ایم. مذهب گریزی ما حاصل تکامل طبیعی و موزون فرهنگی و توسعه زیر ساخت های اقتصادی  و اجتماعی جامعه مان نیست بلکه نتیجه فساد و ستمگری بی سابقه ای است که در این حکومت آخوندی، سراپای دستگاه  مذهب و روحانیت متولی آنرا فرا گرفته است.

غَرَض پرداختن زیاد به اتوریته نبود، هدف این بود که گفته شود آنچه ما از آن به عنوان اپوزیسیون رژیم نام میبریم، در حقیقت یک قافله شکست خورده و اتوریته سوخته می باشد، که صرفِ سابقه مشارکت آن در انقلاب شوم ۵۷ برای از صحنه خارج شدنش کافیست و دلیل بیشتری برای این نتیجه گیری لازم نیست. و این شامل همه آنهایی میشود که درانقلاب شرکت داشته اند. باید طرحی نو درانداخت و نیروی نو و آزمایش نشده ای را به میدان فرستاد که ذهنیت مردم نسبت به آنها عاری از بد بینی و بی اعتمادی است.

به عنوان نتیجه گیری از این بحث پیشنهاد من به عنوان راقم این سطور به فعالین سیاسی ضد رژیم که وقت خود را در سرگرمی سیاسی تلف می کنند این است که، بجای صرف انرژی برای مطرح کردن خود،، انرژی خویش را صرف آن نسلی از اپوزیسیون این رژیم کنند که از آنها در ذهن جامعه تصویر منفی وجود ندارد. نسلی و چهره هایی که در خرابکاری نسل ما انقلابیون ۵۷  و براندازان رژیم شاه شرکت نداشته اند.

بسیار مهم است که درک کنیم، بسیاری از عدم توافقات بین اپوزیسیون ناشی از رقابت های گروهی یا شخصی و در درجه دوم گفتمانی(دیسکورسیو) است. حال اگر جرایانها و شخصیتهای اپوزیسیونی این نسلی که در درون خود با همدیگر به نوعی آنتی پاتی دارند خود را بازنشسته اعلام کنند، حداقل، زمینه اختلافات موروثی، تاریخی و فرقه ای بین اپوزیسیون تا حدود زیادی از بین میرود و میدان برای ایجاد یک اپوزیسون تازه نفس باز میشود. اگر فرضاً من نوعی به این بسنده کنم که، بدون چشم داشت و بده بستان، فقط توان و امکانات خود را یک طرفه در پشت سر چهره هایی که تازه هستند بگذارم دیگر بین من و دیگران اختلافی نیست و زمینه ای هم برای جدال سیاسی نیست که سموم آن به اطراف، در فضای اپوزیسیونی پخش شود.

من بابِ نمونه من فقط به یک مورد که نیوترال ترین چهره (بی طرف) سیاسی امروز در مملکت است اشاره میکنم، آقای محمد نوری زاد. چرا ما نباید او را هرچه بیشتر رسانه ای کنیم؟ تا شهرت او از درون لایه های سیاسی جامعه و جمعیت اینترنتی به مردم عادی برسد؟ نسرین محمدی؟ و دهها چهره دیگر. البته همانطور که گفتم اینها فقط  ارائه نمونه بود والی در صحبت از چهره سازی باید توجه داشت که برای چه کسی چه نوع چهره سازی می کنیم؟ مثلاً نباید تصور کرد که میتوان از یک ورزشکار یا یک هنرمند معروف که در لحظات حساس به رژیم اعتراض کرده اند، لیدر سیاسی ساخت. مردم ایران به همه نوع اشکال اعتراضی به رژیم از هر صنفی و شخصیت های نمادین  چنین اعتراضاتی نیاز دارد ولی مهمترین آنها لیدر سازی در سطوح مختلف برای هرم رهبری سیاسی کل جنبش ملی است.

یک رهبر سیاسی از درون چنین هرمی و توسط آدمهای متوسط سیاسی به جایگاه رهبری میرسند تا در آن جایگاه به حلقه مرکزی اتحاد مردم تبدیل گردند تا روزی که همه مردم مخاطب آنها شوند!.         

*

Mellan det Förflutna  och framtiden

بین گذشته و آینده  ص ۱۰۱ تا ۱۵۷ چاپ سوئد

Hanna Arendt

**********************************

توجه!

ر کانال تلگرامی سیمرغ به ما بپیوندید و همراه ما تلاش کنید تا بانگ اطلاع رسانی ما دامنه وسیع تری بیابد. تا صدا و پیام ما به تعداد هر چه بیشتری از هم میهنانمان برسد.

هدفی جز اطلاع رسانی به قصد افشای رژیم و طرفند ها و بدکرداری های آن نداریم!

پاینده ایران

CimorghIran@

تماس با کانال

cimorghiran@gmail.com

رویاروئی ایدئولوژیک، آرایش استراتژیک ـ بخش دوم

Share Button

محمد رضا شاه بی شک یک دیکتاتور بود ولی آنها که مخالف او بودند نه تنها بالذاته از او دیکتاتورتر و حتی فاشیست مسلک بودند بلکه از نظر گفتمان سیاسی و اجتماعی خود، درست بر عکس شاه، تا بن استخوان خود ارتجاعی بودند هرچند این ماهیت ارتجاعی خود را در قالب مفهوم سازی های گمراه کننده دموکرات نما و مدرن بیان میکردند.

مقدمه

به عنوان مقدمه بگویم که این سلسله نوشتار که بخشهای پایانی آن توضیح و تعریف ناسیونالیسم ایرانی خواهد بود، نه محض تخلیه فکری و ذهنی بلکه با هدف بستر سازی برای« پاسخی» به مسئله بسیار مبرم «چه باید کرد؟»، درگرداب سرنوشت شومی است که میهنمان به آن دُچار شده است.
به هیچوجه ادعای این را ندارم که«پاسخ» مندرج در این یادداشتها و گزاره های ارائه شده در آنها، کاملاً درست میباشند ولی قاطعانه اعتقاد دارم که اگر مبنای یک بحث نقادانه قرار گیرند، برآیند آنها، آن «پاسخ» قطعی، روشن و کارسازی خواهد بود که میهن و جامعه ما بدان نیاز حیاتی دارند.
کارل مارکس بر این عقیده بود که کارِ فلسفه، از پیش از سقراطیون تا دوران معاصر، توضیح جهان بوده است اما در دنیای مدرن سرمایه داری، وظیفه آن نه تنها توضیح بلکه تغییر جهان گردیده است. این حکم یعنی، در دوران مدرن، فلسفه به راهبُرد تغییر جهان واقعی تبدیل گردیده است. که البته منظور مارکس از جهان، در اینجا، جامعه بشری و فلسفه هم، ماتریالیسم دیالکتیک است که زیربنای مارکسیسم به عنوان یک جهان بینی ایدئولوژیک میباشد.
در ایران ما، حدود ۴۰ سال است که بیشترین حجم تحلیلهای سیاسی، یادداشتهای انتقادی و حتی کارهای سیاسی/هنری انتقادی انجام شده، روی افشای فساد، کاستی ها، جنایت ها، سوء مدیریت های رژیم متمرکز بوده است و تا امروز، همانطورکه در یادداشت «رژیم از مردم عبور کرده است» تحلیل و نتیجه گیری کرده ام، رژیم ازاینکه مردم از آن متنفرند و خواهان سرنگونی اش هستند دیگر چندان تره هم خُرد نمیکند و فقط فکر تثبیت وضعیت میدانی خود با تکیه بر زور و تطمیع برخی اقشار اجتماعی و دیوان سالاری امنیتی و نظامی است.
به جرأت میتوان گفت تا کنون، ظرف این ۴۰ سال، یک صدم آنچه به تعبیر مارکس، صرف توضیح رژیم و فجایع آن شده است، صرف یافتن یک پاسخ «رهیافتی» برای  تغیر، اصلاح یا سرنگونی آن به عمل نیامده است.
همه صاحب قلمان منتقد؛ از نردبان انتقاد از رژیم و افشای آن بالا رفته و بر سکوی اپوزیسیونی قرار گرفته اند بدون اینکه روزنه ای از معبرخروجی این تونل وحشت را نشان داده باشند.
در طول این ۴۰ سال اگر طرح یا برنامه ای راهبردی هم(چه درست و چه غلط) برای نحوه مبارزه با رژیم، در شبکه های دنیای مجازی نمودار گشته است، مورد بحث نقادانه که شرط یک نتیجه گیری می باشد قرار نگرفته است و هرکس بی خیال از اینکه دیگران چه میگویند فقط شنونده پژواک صدای خود بوده است.
پیشرفت اجتماعی، علمی، فنی و هنری در طول تاریخ بشر، حاصل استمرار، نقد و اصلاح بوده و «تجربه بنیاد» می باشند که بشر را به تمدن فعلی رسانده اند، ولی تلاش ما ایرانیها در عرصه سیاسی، چون جرقه های مقطعی و زود گذری بوده اند که هرگز نتوانسته اند با تداوم خود، آتشکده خردورزی پیشرفت، را شعله ور نگاه دارند و سریع آمده و تند به خاموشی رفته اند.
در دنیای ما، در عرصه علم و فن، و هنر هرکس آمده از تجربیات گذشتگان آموخته و در حد توان خود، بر میراث فرهنگ مادی و معنوی گذشته افزوده است.
اگر کسی مانند من؛ بگوید ۲ باضافه ۲ می شود ۵٫ فقط با نقد این حرف میتوان سرانجام با استدلال ریاضی ثابت کرد که نتیجه ۴ میشود نه پنج.
عاشق سلیقه خود بودن و چشم بستن بر خرد جمعی نقدبنیاد،  کمکی به گشودن راهی به سوی
پیشرفت باز نه میکند.


?انقلاب ۵۷ در تارپود ترکیب خود ایدئولوژیک بود?


همه گروهها و احزابی که، هریک سهمی درانقلاب ۵۷ داشتند، با پرتاب شدن از قطار آن، فریاد برآوردند که انقلاب از مسیر خود خارج شد و آزادی از بین رفت.
این پرتاب شدگان از قطار انقلاب، پس از حذف خود، رژیم را به مصادره انقلاب و خیانت به آرمانهای آن متهم میکنند.
من میخواهم نشان دهم که مردم ایران، اگر از اسلامگرایان و شخص خمینی به خاطر این انقلاب خشمگین باشند که قطعاً حق دارند، به خاطر قبضه کردن تمام عیار آن و حذف دیگران از گرودنه قدرت، باید از خمینی بسیار سپاسگزار باشند.
نسل روزنامه خوان دوران انقلاب باید به یاد بیاورد که در آغاز انقلاب، کُردهای مسلح حزب دموکرات و حزب کومله، فدائیان اقلیت و برخی گروه های چپ دیگر، انبارهای اسلحه پادگانها را غارت کردند و با شعار دموکراسی برای ایران و خودمختاری برای کردها برای مدتی حکومت محلی خود را برقرار ساختند.
چندی نگذشت که بین احزاب سیاسی مسلح آن دیار جنگ داخلی درگرفت. بین کومله با حزب دموکرات و فدائیان اقلیت با گروه های دیگر و هریک دموکراسی مورد تعریف خود را برحق و مال دیگری را باطل می دانست.
برای یک لحظه فکر کنیم که اگر خمینی با قاطعیت چنگیزی خود، این گروههای خود مختاری طلب و قانون گریز را سرکوب نمیکرد و اجازه میداد، در آن منطقه حوادث سیر دینامک خود را طی کنند و این احزاب تا جائی که میتوانند از همدیگر بکشند و بهر حامی خارجی که میل داشتند تکیه دهند چه سرنوشتی در انتظاراین بخش از مملکت ما بود.
در چنان صورتی، تصور این دشوار نیست که، خود این احزاب مسلح آنقدراز همدیگر و مردم عادی می کُشتند تا سرانجام، همان مردمی که بعدها کم یا بیش پشت سراین احزابِ مسلحِ  ایستادند و از آنها پشتیبانی کردند، ازفرط ناچاری دست به دامن آدم کُشان سپاه برای رهایی خود از دست این احزاب ناپدری بشوند.
فرض کنیم رژیم خمینی فعالیت های سازمان فدائیان خلق (اقلیت) و فدرالیست های مسلح ترکمان صحرا را سرکوب نمی کرد. باز فرض کنیم، رژیم مجاهدین خلق را سرکوب نمیکرد، حزب توده و اکثریت را سرکوب نمیکرد، جبهه آزادیبخش « الاحواز و عربستان جنوبی» را سرکوب نمیکرد تحریکات خسروخان قشقایی را در فارس سرکوب نمیکرد و.. . امروز مملکت ما چه وضعی میتوانست داشته باشد؟
و واقعبینانه به این نکته توجه کنیم که؛ همه این فرقه های سیاسی سرکوب شده توسط خمینی، زمانی دموکرات ، لیبرال و آزادی خواه شده اند که پشم جاه طلبی هایشان تا حدودی ریخته است و همزمان، قبله گاههای سیاسی/ایدئولوژیک جهانی آنان نیز، در مسکو، تیرانا و برلین هم فروریخته و دنیای امروز دیگر دنیای دو قطبی گذشته نیست. هرچند در این «نغییر رویکرد» امروزی اشان هم تردید جدی وجود دارد چون درعرصه عمل، نشانی از تغیر رویکرد ایدئولوژیک و جبهه گیری سیاسی در آنها دیده نمی شود.
گفته می شود که خمینی جنایت و کشتارکرد. در صحت این گفته یا اتهام کمترین تردیدی نیست ولی باید با یک نگاه واقع بینانه و نه احساسی پرسید: اگر خمینی با این گروهها این گونه سرکوبگرانه برخورد نمیکرد، اینها با این مملکت چه می کردند؟ اینها بین خود چقدر میتوانستند با هم مدارای سیاسی و فرهنگی کنند تا دموکراسی بسازند و نه از مملکت ما سومالی؟
انقلاب ۵۷ درب جعبه(َشّرِ) پاندرای* گفتمتان های ضد تاریخی اینها را گشوده بود و در صورت تاخیر در مهار آنارشیسم سیاسی و فرقه بازی آنها، یک حکومت،(چه رژیم خمینی یا پیوشه ای) به قیمت کشتاری به مراتب بیشتر، شاید میلیونی و حتی ده ها میلونی باید درب این جعبه شرآفرین را می بست.
از گروههای رسماً مخالف نظام می گذرم و به اصلاح طلبان میپردازم که امروزه درادعاهای لیبرال و مداراگر بودن؛ ولتر، روسو و جان استوارت میل را هم دیگر قبول ندارند! آنها هر روز از جعبه جادو یا شعبده بازی اسلامی خود، از خاطره های دست اول خود، از امام راحل برگ جدیدی رو میکنند که هدف آن مرحوم، این نبوده و آن بوده است. آنها اولاً فراموش میکنند که سخنرانیهای اوکه فقط به کشتن و خونریزی اشارت دارند هنوز در ذهن مردم هست و دوماً این نودموکرات شدگان، خود در بسیاری از جنایات خمینی شریک بوده اند و اگر مستقیم هم شریک نبوده اند، نان این سرکوبگری خونین خمینی را به صورتِ پاکسازی رایگان، ولی خونین میدان رقابت سیاسی از رقیبان دگراندیش خود به ارث برده اند، تا امروزکه، هم به عنوان مهره ذخیره رژیم هستند و هم به عنوان منتقدین رژیم، مُهر و جا نماز خود را در مسجدِ تغیرات سیاسی آینده پهن می کنند تا در صورت چرخش رویدادها نوبت پیش تازی را از دست ندهند، یک پا در درون رژیم و یک پا در بیرون آن یعنی در اپوزیسیون. یک ذو حاتین سیاسی که هم در میدان حاکمیت اسلامی حضور دارد و هم در میدان لیبرال دموکراسی فردا.


رژیم، انقلاب را از روز اول، اسلامی نام نهاد و با همین اسلامی کردن انقلاب، بزرگترین خشت اول استبداد دینی و آخوندی را نهاد. اگرتجربه این چهل سال  ماهیت انحصارطلب آنرا هم ثابت نمیکرد، پر واضح بود که در یک نظام سیاسی مبتنی بر اسلام، طبق همه احکام شرعی، و حتی فراتر از احکام اولیه آن، احکام ثانویه اش راه هر قرائتی برای سرکوب دگراندیشان و استقرار یک آپارتائید مذهبی /آخوندی باز گذارده شده بود.
قانون اساسی رژیم با شرط و شروط بسیار غامضی حقِ دگراندیشان را برای مشارکت در سرنوشت خود و جامعه ملحوظ داشته است ولی، زیر سرنیزه رژیم و شبکه های جاسوسی و دستگاه های تفتیش عقاید و گشت های خیابانی آن، این ملاحظات قانونی را میتوان به این تشبیه کرد که مثلاً بر سر درب یک حمام زنانه عمومی در شهری به غایت سنتی و ومذهبی مثل اصفهان یا جهرم، تابلویی نصب شود؛ با عبارت «ورود مردان هم آزاد است!؟»
شلاق زدنهای متخلفین از موازین«شرعی» و حتی اعدام برخی از آنها، سنگسار کردن زنان زانیه، از کوه پرتاب کردن(اعدام) برخی مجرمین، شلاق زدن مرتکبین شُرب، قطع کردن دست یا انگشتان دزدان (حتی در موردی در مازنداران، برای دزدیدن یک گونی برنج)؛ مجازاتهائی نبودند که فقط در ۳ دهه اخیراتفاق افتاده باشند این اتفاقات در طول آن دورانی رخ داده اند که این نودموکرات شوندگان اصلاح طلب در مرکز منظومه قدرت سیاسی بودند و هنوز به آخرین مدار صورت فلکی ساختار قدرت پرتاب  نشده بودند.
همه این اتفاقات دردناک زمانی رخ دادند که این اصلاح طلب شدگان امروز، در منظومه ساختار قدرت سیاسی و درعمده ترین بخش های ماشین سرکوب رژیم، یعنی سپاه و دستگاه های اطلاعاتی و دادگاه های انقلاب رژیم مستقیما شرکت داشتند.
در میان نیروهای آفریننده انقلاب شوم ۵۷، حتی برای نمونه یک نیروی سیاسی را نمی توان یافت که غیر ایدئولوژیک بوده باشد و یا درکی مدرن از دموکراسی و آزادیهای لیبرال دموکراتیک داشته باشد.
و بر حسب منطق قدرت سیاسی تاریخ ایدئولوژیهای مذهبی و سیاسی  نشان داده اند که، جریانهای ایدئولوژیک نه تنها در عرصه تقسیم  تعامل آمیز قدرت و مشارکت دموکراتیک سیاسی نمی توانند باهم، همزیستی داشته باشند بلکه حتی درعرصه جدال قلمی، رسانه ای و بحث های سیاسی هم تاب تحمل رقیب را ندارند و برای نشان دادن نابردباری این جریانها مدارک فراوان است.
اگر خطر اتمی شدن جنگ نبود، جنگهای مرزی بین اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و چین سوسیالیستی در اوایل دهه ۷۰ میتوانست به جای هزاران نفر، میلیونها کشته از دو طرف به جای بگذارد.
اگر استالین با اراده چنگیزی خود تروتسکیست ها و تروتسکی را نکشته بود و جناح تند روی بوخارین(رقیب استالین و عضو چپ روی حزب بلشویک) و فراکسیون  او را قلع و قمع نمیکرد، جنگ فرقه های کمونیستی در روسیه تا همین امروز هم ممکن بود با به جا گذاردن دهها میلیون کشته ادامه داشته باشد.
اگر ویتنام در جنگ خود با چین در اواخر دهه ۷۰ کوتاه نیامده بود جنگ بین این دو کشوراز دو طرف میتوانست میلیونها کشته به جای بگذارد.
اگر در سوریه، رژیم جلاد منش بشا راسد با قتل عام و بی رحمانه ترین بمبارانهای تاریخ، همه فرقه های مذهبی تروریستی را سرکوب نمی کرد، فرقه های مختلف اسلامگرا، میلیونها تن از همدیگر را می کشتند کما اینکه آنقدر که آنها در جنگهای بین خود از خودیها کشتند از نیروهای اسد نکشتند.
ایدئولوژیهای سیاسی خداگونه هستند و جزمی. و در یک اقلیم جز یک خدا نگنجد.
در بین گروهها و احزاب شرکت کننده یا مدعی شرکت در انقلاب ۵۷، تنها جریانی که ادعا میکند ملی گرا بود و لیبرال، جبهه ملی است که این جبهه اولاً فقط روی کاغذ و در خاطره پیران سیاسی، یک جبهه یا نیروی سیاسی بود و هست و در ثانی، همین جبهه به اصطلاح ملی، که پیشوای آن، دکتر مصدق، فقط نان انگلیس ستیزی اش را می خورد تا دموکرات و لیبرال بودنش را، یک جریان فئوال ناسیونالیست بود. کافیست به پشتیبانان و پایگاه اجتماعی او نگاه کنیم! بازار تهران و اصفهان و دیگر شهرها. ؛ رستوران دار معروف تهران که چلوکبابی داشت، شمشیری یکی از معروفترین حامیان مصدق بود.
مصدق با تکیه بر کدام نیروی اجتماعی، اگر هم می خواست، میتوانست مبلغ و پیش برنده دموکراسی باشد؟ آیا بازار تهران و فئودالها آن روز مملکت لیبرال دموکرات شده بودند یا مصدق، امروزه به دروغ  دمکرات و لیبرال معرفی میشود؟


مصدق کینه دربار و شاه را در دل داشت و روحانیت، جامعه سنتی و فئودالهای مرکزگریز و قانون گریز ایران هم با دربار پهلوی مخالف بودند. شهید سازی عاشورایی از مصدق و ۲۸ مرداد، فقط به قصد تخریب شاه انجام شد و می شوند و همه مخالفین رژیم شاه از هر فرقه سیاسی، مصدق را به امام حسین سیاسی خود تبدیل کردند تا یک توجیه معصومانه سیاسی علیه رژیم پهلوی داشته باشند و البته موفق هم شدند. و ملت ایران امروز نتیجه تلخ و تراژیک آن موفقیت شوم را می چشد.
پشت سر دکتر مصدق نه طبقه سوم مدرن بلکه بازار و بخشی از فتودالهایی ضد انگلیسی قرار داشتند که در زمان جنگ دوم برای آلمان هیتلری هورا می کشیدند.
جبهه ملی کپی ناقصی از جنبشهای ضد  استعماری جهان سومی ناسیونال فتودال، ایلی قبیله ای آسیا و آفریقا بود که برجسته ترینشان جنبش آزادی بخش الجزایربود.
جبهه ملی تا کنون نتوانسته است حتی دو جمله از مصدق انتشار دهد که او بر ضد مناسبات فئودالی، به نفع اصلاحات ارضی یا از آزادی زنان و حق رأی آنان و از آزادی احزاب سیاسی گفته باشد.
این جبهه تا مغز استخوان، پهلوی ستیز بود و پهلوی ستیزی را به ایدئولوژی خود تبدیل کرده بود. در مقطع انقلاب، جبهه ملی از چند بازنشسته سیاسی تشکیل میشد که آنها فرصت طلبانه تسلیم سیر حادثه ای شددند که از اتفاق آن غافلگیر شده بودند و به دنبال خمینی افتادند. آنها در امام سازی از این شیخ شیاد انتقام سیاسی خود را از شاه می جستند و نه سعادت ملی برای ایران را.
نتیجه گیری:
این بحث بسیار بیش از اینکه نوشتم می طلبد که فکر نمیکنم خواننده حوصله  خواندن بیشتر آنرا داشته باشد و من توان نوشتن بیش از این را.
به عنوان نتیجه گیری نهایی، باید گفت که انقلاب اسلامی با نیروهای ذخیره و شعارهایی به میدان آمد که در تمامیت خود، همگی ایدئولوژیک بودند. اگر خمینی جریانهای ایدئولوژیک رقبای خود را سرکوب نمیکرد، میهن ما قطعاً سرنوشت بهتری نمی توانست داشته باشد ولی این حکم ابداً نقش خونین و خون خوارانه خمینی را توجیه نمی کند.
این انقلاب بود که درب جعبه پاندورای* دروغ، فریب، وعده های توخالی مدینه فاضله اسلامی یا کمونیستی را به مردم داد و آنها را با فریب، علیه شاه به خیابانها کشاند.
در پشت سر این انقلاب هیچ گونه مطالبات رفاهی و ترقی خواهانه و اجتماعی وجود نداشت زیرا در این عرصه ها، ابتکار عمل کاملاً به دست دیکتاتورِ وطن پرست و ترقیخواه ایران، شاه فقید بود.
محمد رضا شاه بی شک یک دیکتاتور بود ولی آنها که مخالف او بودند نه تنها بالذاته از او دیکتاتورتر و حتی فاشیست مسلک بودند  و از نظر گفتمان سیاسی و اجتماعی خود، درست بر عکس شاه، آنها تا بن استخوان خود ارتجاعی بودند هرچند این ماهیت ارتجاعی خود را در قالب مفهوم سازی های گمراه کننده دموکرات نما و مدرن بیان میکردند.
تغیر سیاسی ای که با انقلاب ۵۷ رخ داد این بود که خونخوارترین فرقه از فرقه های مخالف شاه به قدرت رسید. تاریخ فرصت این را نداد تا دیگر مخالفان شاه نشان دهند که از خمینی بهترند یا بدتر ولی تاریخ جریانها و احزاب ایدیولوژیک، از فرنسه روبسپیر تا روسیه استالینی و چین مائو تسه تونگ، افغانستان حفیض الله امین و کامبوجیه پول پوت وینگ ساری کافی هستند تا بدانیم و حدس بزنیم که:
گربه مسکین اگر پر داشتی!
نسل گنجشک از زمین برداشتی
*
اپیمتئوس ، برادر پرومته، زنی خوشگل داشت به نام پاندورا. زئوس خدای خدایان یک جعبه قشنگ به او داده بودو به او گفته بود نباید درب آنرا باز کند. او هم این جعبه را به عنوان  همسرش به عنوان هدیه داد ولی به او گفت درب آنرا هرگز باز نکند ولی پس از مدنتی سرانجام کنجکاوی زنانه بر پاندوراغلبه کرد و او درب جعبه را گشود تا ببیند در آن چیست. از آن جعبه  شر خارج شد و دنیا را فرا گرفت. از اسطوره شناسی یونان. و این داستان به این اشاره دارد که شری که در اثر یک اشتباه به طور زنجیربه ای ایجاد میشود به آسانی جمع شدنی نیستو در داستان علاء الدین هم دیو از کوزه در می آید و …

 

**********************************

توجه!

ر کانال تلگرامی سیمرغ به ما بپیوندید و همراه ما تلاش کنید تا بانگ اطلاع رسانی ما دامنه وسیع تری بیابد. تا صدا و پیام ما به تعداد هر چه بیشتری از هم میهنانمان برسد.

هدفی جز اطلاع رسانی به قصد افشای رژیم و طرفند ها و بدکرداری های آن نداریم!

پاینده ایران

CimorghIran@

تماس با کانال

cimorghiran@gmail.com

رویاروِئی ایدئولوژیک و آرایش استراتژیک

Share Button

اپوزیسیون واقعی رژیم باید درک کند که با تقویت جبهه و پشت جبهه شاهزاده رضا پهلوی و قطبی کردن فضای سیاسی کشور راه نیروهای آنارشیک، انحلال طلب و معلق سیاسی در حرف ضد رژیم ولی عملا در خدمت رژیم هستند را مسدود میکنند به نحوی که آنها مجبور خواهند شد از این فضای مغشوشی که به آنها اجازه داده است با ماسک مبارزه با رژیم از بهم پیوستگی نیروهای مخالف رژیم جلو گیری کرده و به بازی و مانور سیاسی برای بقای خود ادامه دهند خارج شوند.

در مصاحبه ای که یکی دوماه قبل آقای محمد نوری زاد از خود پخش کرد از جمله گفت، روزی به آقای محمد خاتمی در یکی از این مناسبت های بگیر و ببند سیاسی توسط رژیم گفتم؛ جناب خاتمی! چرا ساکت مانده ائید و اعتراض نمی کنید؟ در پاسخ من گفت:« آقای نوری زاد، اگر من از این نظام بیرون بزنم، باید بروم ته صفی بایستم که در ابتدای همان صف، رضا پهلوی ایستاده است»  فکر نمی کنم آقای نوری زاد به هنگام بازگویی این حرفهای خاتمی، خود  می دانست که این جمله، تنها عافیت طلبی سیاسی رئیس جمهور اصلاحات را برملا نمی کند بلکه معنای آن،  بسیار فراتر از خود خاتمی میرود که در آن، اسم رمز آرایش استراتژیک نیروهای سیاسی میهن ما نهفته است.  

تنها خاتمی نیست که میداند اگر از درمخالفت جدی با رژیم درآید به اپوزیسیون پیوسته است و در این اپوزیسیون شاید جایی برای او حتی در ته صف مورد اشاره اش هم وجود نداشته باشد.

پیش از انقلاب و چند سال پس از آن دورانِ شور و شوق« دین آرمانی» که گریبان بخشی از جوانان مملکت را گرفته بود، نیروهای اسلامی که طوفان انقلابی باور نکردنی، باد موافق در بادبان گفتمان اسلام سیاسی و فقاهت گرای آنان انداخته بود، در اسلامیت رژیم، حذف آسان رقبای سیاسی/ایدئولوژیک خود را می دیدند و از این رو، بر شوق دینی آنها افزوده هم میشد.

برای این اسلام گرایان که با مرتجعترین نیروهای اجتماعی و حتی رذل ترین ترین اقشار انگلی جامعه، در کشتیِ به مقصد پیروزی رسیده انقلاب، به رهبری خمینی جا گرفته بودند، غلیظ کردن چاشنی اسلامیت انقلاب و گفتمان ولایت فقیه آن، و حتی استفاده از کهنه فاحشه ای مانند زهرا خانم نه تنها مسئله ساز نبود بلکه اینها اگر خودشان هم چندان قشری نبودند، به این لشگر اراذل شهری و چاله میدانی، به صورت نیروی می نگریستند که همه رقیبان سکولار آنها را از میدان به در میکرد.

اینها هرگز تصور این را هم نمیکردند که؛ این، آنها نیستند که سکان کشتی انقلاب را در دست دارند و باد پشت بادبان  کشتی انقلاب به سوی قهقرای تاریخ می وزد و کنترل بادبان در دست همان نیروهای قشری است که  نیروهای حوزوی سکاندار و پیشقراولان آن هستند.

خمینی هم به روشنی می دانست اگر قرار بر استقرار اسلام دکتر علی شریعتی و بازرگان و طالقانی شود، او در چارچوب چنین گفتمانی نمی گنجد و و به زودی حذف خواهد شد.

اگر خمینی این خطر بالقوه را در نوآوران دینی با شَمِ مُحیل آخوندی خود دریافته بود، کسانی مانند، رفسنجانی و خامنه ای و باهنرو مطهری و مفتح، که تجارب و تماس بیشتری نسبت به این پروتستانهای اسلامی(غیر حوزوی) داشتند، و با آموزه های آنها از نزدیک آشنا بودند میدانستند که، گفتمان اسلامی آدمهای مانند طالقانی، دکترسامی، دکترپیمان، مهندس بازرگان و بعد از اینها، دانشجویان خط امامی به شمول میردامادی، عباس عبدی و حجاریان ها و گنجی ها با اسلام حوزوی آنان نمیتواند در یک دیگ بجوشد و در یک بستر تا به آخر پیش رود.

منظومه حوزوی سکاندار انقلاب به روشنفکران مذهبی مورد اشاره فوق به عنوان نیروی جهادی و توپچی ایدئولوژیک سیاسی خود علیه رقیبان  خویش در تمام جبهه ها می نگریست و نه متحدین واقعی خود.

روشنفکران دینی هم، خود آگاهانه یا غریزی و ناخود آگاهانه، به خشونت جناح های قشری یا قشری نمای درون حاکمیت علیه جریان های دگر اندیش، همچون گرز سرکوب نیروهای حوزوی علیه رقیبان سیاسی/ایدئولوژیک خود می نگریستند. سرکوبی که در نهایت، راه آنها را هموارتر می ساخت. و این بود دلیل سکوت همه  روشنفکران مذهبی در برابر همه جنایت رژیم در سالهای پس از انقلاب و نه اینکه اینها  آنچنانکه ادعا میکنند، از آن جنایات بی اطلاع بودند. اینها به خوبی میدانستند که در عرصه گفتمانی حتی اگر چیزی برای گفتن داشته باشند، در میدان کارزار ایدئولوژیک / سیاسی معلوم نیست به چیرگی آنها ختم شود و قلع و قمع فیزیکی مخالفین به دست جناح کینه توز حاکمیت را هموارکننده راه پیشرفت خود به سوی قدرت تلقی می کردند.

نمونه تیپیک چنین همسوئی با قشریون، جبهه مشترک مصباح یزدی با دکتر سروش در مناظره های تلویزیونی آن دوران در مقابل احسان طبری و فرخ نگهدار بود.

ولی در اینجا باید گفت که برای خمینی و حواریون نزدیکش، خط قرمز؛ ابدا  و هرگزاسلام نبود بلکه قدرت و قبضه کردن کامل آن بود. اگر در آن دوره، نه کسانی مانند  زنده یاد آیت الله منتظری یا شریعتمداری، حتی امام مهدی هم ظهور میکرد و  رقیب خمینی می گشت، خمینی تردیدی در کشتن او و قتل و عام صحابه اش هم به خود راه نمی داد.

خمینی از یک بستر تربیتی و فرهنگی ای برخواسته بود که در تمامیت خود با تزویر درهم بافته بود. او باصدقه خواری، وجوهات بگیری، موقوفه خواری، دروغ، فریبکاری و عوام فریبی حوزوی پرورش یافته بود و هرگز با مفاهیم انسان گرایانه، کرامت انسانی و آزادی آشنایی و الفتی نداشت. او در ۱۵ خرداد ۴۲، مانند مقتدای معدوم خود شیخ فضل الله نوری، علیه همه این مفاهیم و اصلاحات ضد فتودالی شاه به شورش بر خاسته بود.

اما برعکس نیروهای حوزوی که زخم هلاکت بار و فرساینده  مدرانیزاسیون دودمان پهلوی را بر پیکر خود داشتند و به همین جهت کینه صنفی به شاه می ورزیدند، پروتستانیست های اسلامی یا روشنفکران دینی واقعاً «دین آرمان» بودند و تصور میکردند، اسلام علوی یا زینبی، آن طور که شریعی به آنها آموخته بود میتواند یک مدینه فاضله اسلامی که نمونه پیشرفت، عدالت و پاکی در جهان باشد را ایجاد کند.

اما برعکس نیروهای حوزوی که زخم هلاکت بار و فرساینده  مدرانیزاسیون دودمان پهلوی را بر پیکر خود داشتند، پروتستانیست های اسلامی یا روشنفکران دینی واقعاً «دین آرمان» بودند و تصور میکردند، اسلام علوی یا زینبی، آن طور که شریعی به آنها آموخته بود میتواند یک مدینه فاضله اسلامی که نمونه پیشرفت، عدالت و پاکی در جهان باشد را ایجاد کند.

ولی دین آرمانی اینها هم از قدرت طلبی عاری نبود هرچند در فرهنگ رفتاری آنها  قدرت طلبی چیرگی نداشت آنچنانکه بر حوزویان داشت.

اما این روشنفکران دینی یا نیروهای خط امامی به خوبی میدانستند که چتر گفتمان اسلام سیاسی، آن خاکریزی است که بر باورهای سخت جان مذهبی توده مردم و پتانسیل های اغراق آمیزی که آنها طی بیش از هزار سال در معرض القاء گری آن قرار گرفته بودند اتکاء دارد و مهمترین ذخیره  تاریخی، اجتماعی و خاکریز دفاعی آنان دربرابر نیروهای مدرن و سکولار می باشد.

این نیروهای اسلامی در اسلامیت رژیم، انزوا و حذف دگر اندیشان و میدان بازی سیاسی انحصاری خود را می دیدند. و این نگاه و رویکرد راهبُردی، امری مربوط به گذشته آنها  هم نبود و نیست بلکه اینها میدانند تا صفت اسلامی روی نظام نقش بسته است، نیروهای غیر اسلامی فقط حق این را دارند تا مانند تماشاچیان فوتبال، روی نیمکتهای استادیوم ها بنشینند و برای بازیکنان اسلامیست هورا بکشند، یا برخی را هو کنند. و کوپن اینها  بیش از تماشاچی بودن نیست و حق وارد شدن به میدان بازی را ندارند.

سید محمد خاتمی راست میگوید که اگر به مخالفین به پیوندد باید برود ته صفی بایستتد که سَرِ آن رضا پهلوی است. او در بخش دوم گزاره خود هم که، سر آن صف کیست؟ حق دارد. چون او میداند، که در صورت از هم پاشیدن رژیم اسلامی، صدها دسته بندی جمهوریخواهی درست خواهد شد که هیچ یک شانسی برای رهبری جنبش واحد ملی و مقابله با طرفدارن رضا پهلوی را ندارند زیرا جمهوری طلبان در زیر چتر عنوان جمهوری خواهی مشترک خود، چنان دسته بندیها و رقابت هایی با یکدیگر دارند که از درون آنها کسی یا گروهی یافت نخواهد شد تا همه آنها، ایستادن در سَرِ صف را، حق سیاسی او بدانند در حالی که طیف مقابل آنها، یعنی هواداران رضا پهلوی نه تنها رقیب مشروطه خواه یا جموری خواه بدیلی برای او ندارند بلکه بخش زیادی از جمهوری خواهان مخالف جدی حکومت دینی هم سرصف بودن او را دیگر پذیرفته اند هرچند نه به عنوان نامزد پادشاهی.

راز طلسم  گفتمان جمهوری خواهی در ستیزآمیز بودن درونی آن نیروهایی است که هر کدام با قرائت خاص خود، با کاندیدای رهبری مورد نظر خود، مدعی نمایندنگی انحصاری این گفتمان هستند. آنها در بهترین حالت فقط میتوانند بطور سلبی علیه مشروطه خواهان عمل کنند ولی شانس یک حرکت ایجابی به نفع خود را  هرگز ندارند.

بطور نمونه من دو مورد جدی از این جریان را نام میبرم و از جمهوری طلبان برآمده از درون گروهای چپ که فقط پیاده نظام رژیم علیه رضا پهلوی هستند کاملاً میگذرم.

یکی آقای مهندس طبرزدی است با کلی سابقه مبارزاتی و زندان های طولانی و دیگر آقای  حسن شریعتمداری فرزند مرحوم  آیت الله شریعتمداری. این دو، مطرح ترین چهره های جمهوری خواهی خارج نظام هستند. آیا میتوان احتمال داد که دیگرجمهوریخواهان زیر چتر این دو جمع شوند؟ به نظر من هرگز!

و کار به این دو هم ختم نمیشود، بخش بزرگی از اصلاح طلبان، همچنان به طرح خود برای اصلاح رژیم، از استبداد دینی به یک مشروطه اسلامی( که چند سال پیش حجاریان مطرح کرد) با سنگین تر کردن وزن جمهوریت آن  چسبیده و روی آن ایستاده اند. اینان از ایستادن در برابر رژیم همان تصور یا واهمه ای را دارند که خاتمی دارد.

اینها میدانند که رو در روی رژیم ایستادن آنها را به رهبری جنبش ضد رژیم نمی رساند بلکه آنها را به گروهی هم سطح دیگر گروه های جمهوری خواه تبدیل خواهد کرد. ولی اینها همچنان به اسلامیت نظام به عنوان آخرین زره دفاعی خود چسبیده اند تا آنروزی که حذف فیزیکی دیگر دشوار میشود، با حربه موانع قانونی رقیبان سکولار خود را حذف کنند. این چسبیدن به اسلامیت نظام به آنها این امکان را هم می دهد که با استفاده از همپوشی با گفتمان و ساختار قدرت، در مقایسه با سکولارها، از آزادی های قانونی بیشتری، درحد حضور در مجلس و شورای های استانی و شهری و نهاد های حرفه ای  آن استفاده کنند و هم از مصونیت نسبی امنیتی برخوردار شوند و هم بتوانند در صورت وقوع یک بحران جدی سیاسی در کشور؛ سریعاً در میدان حاظر شده  و دیگر جمهوری خواهان را هم (در درجه اول جمهوری خواهان با سابقه چپ)، که خودشان کمترین شانسی ندارند را به دنبال خود بکشانند.

نتیجه اینکه در آرایش سیاسی جامعه ما تضاد اصلی طیف متنوع جمهوری خواهان چه اسلامی چه چپ سوسیالیستی و کمونیستی یا اسلامی، نه با رژیم حاکم که خودش را نوعی جمهوری میداند بلکه با شاهزاده رضا پهلوی و طیف وسیع و متنوع هواداران او است.

آنها میدانند اگر مبارزه و تخریب را علیه رضا پهلوی ادامه ندهند، و اگر نخواهند اولویت  مبارزاتی خود را عملاً به مبارزه با رضا پهلوی و طیف هواداران او بدهند سرانجام باید بروند ته صفی بایستند که شاهزاده رضا پهلوی در سر آن ایستاده  است. زیر می دانند که این طیف، بر خلاف طیف خودشان، یک پارچه است و فقط یک رهبر و مدعی رهبری دارد. و صندلی اضافی هم برای رهبر دیگری در کنار او  وجود ندارد.

یک پارچه شدن جریانهای جمهوری خواهی و به صف شدن آنها به دنبال اصلاح طلبان نه یک انتخاب بلکه یک تقدیر دینامیک و حکم تاریخی است که آنها گریزی از آن ندارند مگر اینکه خود را بازنشسته سیاسی اعلام کنند..

رژیم که میداند اگر رضا پهلوی از معادله حذف شود، سنتز فرایندی یا بُرداری آن تثبیت جمهوری اسلامی خواهد بود ولو به شکلی ملایمتر و دنیا پسند تری و از این روست که با تمام توان از ظرفیت تخریب جریانهای جمهوری خواه علیه شاهزاده رضا پهلوی، پشتیبانی لوژیستیک می کند بدون اینکه آنرا علنی سازد که از تاثیر آن پشتیبانی کم شود.

انتشار مصاحبه شخصی بنام انصاری در این روزها که خود را از بستگان خانواده پهلوی معرفی کرده بود در شبکه های عمومی و نامه نوشتن اردشیر زاهدی به نیویورک تایمز در بخش تبلیغات آن نشریه با پرداخت چند هزار دلار، از جمله این گونه کمکهای لوژیستیک به جمهوری خواهان می باشد.

نیروهای هشیار درون حاکمیت میدانند که: جریان های جمهوری خواه به دلیل تنوع و عدم نعامل با همدیگر در درون خود، از یک طرف، و ترس از تبدیل شدن رضا پهلوی به عنوان رهبر جنبش آزادی ملی بالاجبار، در نهایت به دنبال اصلاحطلبان خواهند افتاد چون این تنها شانس تاریخی باقیمانده برای آنهاست.،

علاوه  براصلاح طلبان، بخشی از سبزها و طرفداران موسوی و کروبی و بیشترین بخش ریزش کرده های چپ، سرانجام یک جمهوری اسلامی با چهره انسانی* را  بر پیروزی  طیف طرفدار رضا پهلوی ترجیح خواهند داد.

و به دلایل شرح داده شده بالا، اظهارات پیش گفته رهبر اصلاحات، شیخ محمد خاتمی، بسی  فراتر از او و اصلاحطلبان میرود.

اپوزیسیون واقعی رژیم باید درک کند که با تقویت جبهه و پشت جبهه شاهزاده رضا پهلوی و قطبی کردن فضای سیاسی کشور راه نیروهای آنارشیک، انحلال طلب و معلق سیاسی، درحرف مخالف ولی عملا در خدمت رژیم هستند را مسدود میکنند به نحوی که آنها مجبور خواهند شد از این فضای مغشوشی که به آنها اجازه داده است با ماسک مبارزه با رژیم از بهم پیوستگی نیروهای مخالف آن جلو گیری کرده و به بازی و مانور سیاسی برای بقای خود ادامه دهند خارج شوند.

*

این اصطلاح را با یادآوری جنبش مردم چکسلواکی که با شعار ” سوسیالیسم با چهره انسانی”  تحت رهبری ، دبیر کل حزب کمونیست آنکشور دوبچک، علیه دیکتاتوری بوراکراتیک حزبی برژنفی شوروی برخاستند به کار بردم. البته جمهوری اسلامی با چهره انسانی و سوسیالیسم با چهره انسانی همانقدر تصور پذیر هستند  و میتوانند هم نهاد باشند که عجوزه زیبا یا عفریته زیبا!