Archive for: March 2019

امان از این همه دموکراسی‌خواهی سیاسیون ما!

Share Button

باید ظرفیت‌های تغییر در رژیم را واقع‌بینانه دید. نباید تصور کرد که رژیم و اتاق فکر امنیتی آن ابله می‌باشند. آنها بهتر از هر کس می‌دانند که در دنیای مدرن شونده کنونی، استبداد آخوندی کنونی نمی‌تواند پایدار بماند. آنها دنبال آنچه هستند که سعید حجاریان ده سال پیش گفت و توصیه کرد: «مشروطه دینی». و به گمان من انتصاب آیت‌الله قاتل و اسیرکُش به سمت ریاست دستگاه قضائیه در این راستاست. او نیامده است تا کشتار دهه ۶۰ را علیه مخالفان نظام  ادامه دهد او آمده تا خون‌های آن قتل عام را چنان بشوید که هم خود را روسفید کند و هم رژیم را از آن جرم و اتهام تبرئه کند.

حبیب تبریزیان – مثل اینکه بند ناف همه شخصیت‌ها و جریان‌های سیاسی ایران را با دموکراسی‌خواهی بریده‌اند. این دموکراسی‌خواهی ما  چنان از محتوا تهی گشته که اعتباری بیش از نقش مهر نماز بر پیشانی آخوندها و دولتمردان حکومتی ندارد.

تقریباً هیچ شخصیت یا جریان سیاسی اپوزیسیونی و نیمه‌اپوزیسیونی نیست که خود را دموکراسی‌خواه نداند. و پارادوکس قضیه در همین دموکراسی‌خواه بودن عموم ما می‌باشد (منظورفقط مخالفین رژیم است) از مجاهدین و سرانش گرفته تا چپ‌های روسی و کُردهای دموکرات، و سلطنت‌طلبان شاه‌اللهی و.. همه و همه دموکراسی‌خواهند ولی بنا بر تعریف خودشان.

پارادوکس یا تناقض قضیه هم در همینجاست زیرا ما آدم‌ها یا جریان‌های هر کدام از دیگری دموکرات‌تر، تحمل یک گفتگوی ساده و برقراری یک تفاهم ساده‌تر در مورد مسائل و مبارزه مشترک با رژیم را  نداریم. منظورمسائلی است که روزمره هستند و فراتر از مرزهای ایدئولوژیک و سیاسی می‌باشند. مانند دفاع مشترک از اعتراضات مالباختگان و جنبش‌های اعتراضی کارگری، تخریب محیط زیست، دزدی‌ها، اختلاس‌ها، نظامیگری رژیم و افشای کمک‌های مالی آن به بشار اسد، حزب‌الله، حوثی‌ها و همکاریش با طالبان و القاعده، بازداشت‌ها و اعدام‌های خودسرانه  و… که درد مشترک همه ما می‌باشد لیکن در چاره مشترک وا مانده‌ایم. این واماندن در رهیافت و چاره‌ی مشترک، یعنی یا ما دموکراسی‌خواه نیستیم و یا برداشتمان از دموکراسی همان «خویش استبدادی» خودمان است.

من دو نمونه مشخص را ذکر می‌کنم. شیرین عبادی در سفری به اروپا، قبل از دریافت ناروای جایزه نوبل، در یک مصاحبه گفت «به نظر من دموکراسی با اسلام  و حکومت اسلامی مغایرتی ندارد.»

نمونه دیگری از دموکراسی‌خواهان ما، اکبر گنجی است که با بیش از ده سال خدمت در ارگان‌های نظامی، امنیتی و دیپلماتیک، وقتی پس از یک اعتصاب غذای طولانی (که البته ستایش‌انگیز بود) در زندان، آزاد شد و برخلاف ده‌هاهزار از مهاجران سیاسی که با به خطر انداختن جانشان  به صورت قاچاقی می‌گریختند، ایشان بطور قانونی از مملکت خارج می‌شود، با چنان نخوت و منش خُردبینانه‌ای با جریان‌ها یا فعالین اپوزیسیون خارج کشور برخورد می‌کند که گویا آنها نئاندرتال‌ها یا بوزینه‌های سیاسی هستند و فقط ایشان هوموساپینس (انسان) است که در رأس سپاه پیکار برای دموکراسی قرار گرفته!

البته پس از دریافت جوایزی از نوعی که شیرین عبادی گرفته بود، به نوشتن جزوه‌ای صد و پنجاه صفحه‌ای به انگلیسی درباره دموکراسی می‌پردازد و تو گویی مردم فرنگ  که ۲۵۰ سال پیش، ولتر، روسو و جان استوارت میل (از پدران دموکراسی) را به دنیا تحویل داده‌اند به جزوه درسی جناب گنجی به زبان انگلیسی نیاز دارند تا بدانند دموکراسی چیست!

سئوال از شیرین عبادی و اکبر گنجی اینست که ظرف این قریب  ۱۰ ـ ۱۲ سال که خارج‌نشین شده‌اند، چه استفاده و بهره‌ای را، از آن شهرت بین‌المللی که از اهدای جایزه نوبل به عبادی و جایزه قلم به گنجی حاصل شد، که البته جایزه‌های آنها هم تا حدود زیادی نتیجه  فعالیت‌های افشاگرانه و تبلیغاتی همین اپوزیسیون برون‌مرزی بود، برای نزدیک شدن به اپوزیسیون و یا نزدیک کردن آنها به یکدیگر کرده‌اند؟ جز اینکه کار آنها برای مدتی دوره‌گردی (سور وساتی) به دور دنیا با هزینه رانت‌های دولت‌های اروپایی و کارچاق‌کن‌های سیاسی برای اینگونه فعالیت‌ها بود؟ و ایراد سخنرانیهای تکراری در مورد مسائل و موضوعات رایج؟

و اما واقعاً دموکراسی چیست؟

من هم مانند همه دموکراسی‌خواهان مملکتمان، تعریف خاص خود را از دموکراسی دارم. با این تفاوت که مجاهدین، چپ روسی، امثال گنجی و عبادی، دموکرات و کومله کردستان، سلطنت‌طلب شاه‌اللهی، که دموکراسی مورد نظر خود را چنان مرزبندی شده تعریف می‌کنند که خودشان، منافع گروهی و عقیدتی‌شان در مرکز دایره آن قرار گیرند ولی من این ادعا را دارم که نه تنها در پی مرکز قرار گرفتن نیستم (شاید هم راهم نمی‌دهند!) بلکه هیچکس با هیچ بولدوزری نمی‌تواند مرا حتی تا حاشیه  چنین دایره‌ای هم هُل دهد.

تا آنجا که به نگاهم به دموکراسی مربوط می‌شود اولاً، برعکس همه شیفتگان آن، برای آن اولویت سیاسی و راهبُردی قائل نیستم به ویژه اینکه این مفهومِ بسیار همه‌جانبه، در بین جامعه سیاسی (طبقه سیاسی)* میهن ما، تا سطح انتخابات آزاد تنزل یافته است.

من برای نهادینه کردن ناسیونالیسم، فراترتر از یک دکترین سیاسی،  به عنوان یک فرهنگ ملی و میهنی تقدم راهبردی قائلم. منظور من از این عبارت اینست که: میدان دموکراسی (مخصوصاً با آن بار تقلیل یافته‌اش در میهن ما) می‌تواند میدان بازی رژیم و حواشی آن هم باشد ولی ناسیونالیسم، و ناسیونال لیبرالیسم آن میدانی نیست که رژیم، زیرمجموعه‌ها و حواشی‌اش بتوانند به نقش‌آفرینی در آن بپردازند.

من دموکراسی را به دموکراسی سیاسی و فرهنگی  تقسیم و برای آن چند شاخص عام تعریف می‌کنم. شخصاً ادعا هم نمی‌کنم که خودم نمونه مجسم این دموکراسی مورد تعریف خود هستم.

دموکراسی سیاسی و نظام‌های دموکراتیک نه ناشی از آدم‌های دموکرات یا فرمانروایان دموکرات بلکه در درجه اول محصول موازنه قوای سیاسی و میدانی بین همه بازیگران سیاسی در یک کشور است. در درجه دوم وجود شرایط حقوقی، سیاسی و امنیتی که به بروز و ظهور پتانسیل‌های قدرت‌های سیاسی میدان دهد تا آنها بتوانند با هم وارد رقابت و مبارزه سیاسی شوند. در چنین شرایطی، جریان‌ها یا افراد سیاسی وارد میدان و عرصه‌ای می‌شوند که ساز و کارها و مکانیسم‌های آن دموکراتیک و ضابطه‌مند می‌باشند.

حال اگر جریانی غیردموکراتیک وارد این میدان یا مکانیسم شود، حذف می‌گردد. به این معنا دموکرات بودن یعنی پذیرفتن مقررات بازی در این میدان و حتی چندان مهم نیست که بازیگری وارد این میدان شود و از نظر فکری یا سازمانی دموکرات نباشد، این مکانیسم دموکراتیک یا او را وادار به رعایت موازین خود می‌کند و یا اگر نتواند، خود به خود آن را حذف می‌کند.

دیگر موازین دموکراسی مانند ساز و کار قانونی، نظام حقوقی، آزادی رسانه‌ای و… ، همه در این چارچوب موازین پیش گفته قابل حل می‌باشند.

نتیجه اینکه اگر نیرو یا شخصیتی از تفاهم  و همگرایی با دیگر نیروها می‌گریزد، معنایش اینست که یا دموکرات نیست یا ارزیابی  بزرگ‌بینانه از وزن سیاسی خود دارد که او را وادار می‌کند در تقسیم وقت برای رسیدن به تفاهم با دیگر نیروها، اولویت‌های دیگری داشته باشد.

دموکراسی فرهنگی

از هند به عنوان بزرگترین دموکراسی آسیایی نام می‌برند و الحق بنیانگذاران هند پسااستعماری، گاندی و نهرو، از چهره‌های برجسته مبارزات ضداستعماری عاری از خشونت و دموکراسی‌خواهی در آسیا بوده‌اند.  ولی به اعتبار دموکراسی سیاسی در این کشور نباید فکر کنیم هند از منظر فرهنگی و اجتماعی هم دموکراتیک است.

برقراری دموکراسی فرهنگی و اجتماعی معمولا زمانبَر است و به دهه‌ها  وقت نیاز است تا دموکراسی سیاسی بتواند به درون فرهنگ، رفتار، و مناسبات خانوادگی و تربیت اجتماعی و دینی جامعه رسوخ نماید.

دموکراسی و نظام‌های سلطنتی، ایدئولوژیک و دینی

سیاست عرصه عمل است و موضوع آن هم قدرت و مبارزه و تلاش برای تقسیم آن می‌باشد. یک حزب سیاسی به معنای مدرن کلمه، بخشی از فابریکِ سیاسیِ* یک نظام دموکراتیک است که در آن مداراگری، همگرایی سیاسی و پراگماتیسم‌محور می‌باشد.

ایدئولوژی برعکس، در ذات خود تمامیت‌خواه و توتالیتر است زیرا حقانیت خود را نه در یک برنامه سیاسی خاص، محدود و مشخص بلکه حقانیتی مطلق و جاودانه می‌داند و اگر این ایدئولوژی، مانند اسلام سیاسی رژیم ایران، داعش یا القاعده، حزب‌الله لبنان و بوکوحرام و الشباب، دینی باشد  هم به مراتب خشن‌تر و هم ارتجاعی‌تراست.

یک جریان ایدئولوژیک مانند مرغ یا خروس است که نه می‌توانند پروازکند و نه در آب شنا نماید، فقط  با دو پای خود روی زمین راه می‌رود. در حالی که یک جریان سیاسی مدرن مانند یک مرغ دریایی است که بنا به مصلحت هم پرواز می‌کند، هم شنا می‌کند وهم روی دوپا راه می‌رود.

اگر یک ایدئولوژی سیاسی با یک ایدئولوژی سیاسی دیگری مدارای ایدئولوژیک کند یعنی در حقانیت خود شک کرده و چنین شکی در حکم نفی خویش است.

البته در اروپای بعد از جنگ جهانی دوم برخی احزاب کمونیست وارد ائتلاف‌های سیاسی شدند ولی این ائتلاف‌ها، همگی محدود و مشروط به برنامه خاص سیاسی یا اقتصادی می‌گردید نه سازگاری آشتی ایدئولوژیک.

فعالین سیاسی پهلوی‌ستیز در ایران از پهلوی‌ستیزی گفتمان راهبردی انقلاب را ساختند. آنها نظام سلطنت را همواره به مردم با استبداد هم‌ذات معرفی کرده‌اند. و استبداد سلطنتی ۲۵۰۰ ساله همیشه ترجیع‌بند نوشته‌ها و گفته‌های آنان بوده است. ولی آنهایی که این مفهوم‌سازی عوام‌فریبانه را فرهنگی کردند، هرگز نگفتند  که تا همین ۳۰۰ سال پیش، به عقب‌تر نمی‌رویم، کدام حکومت غیراستبدادی در دنیا یا همین اروپای آزاد، وجود داشت؟ تا چه رسد به ۲۵۰۰ سال پیش ایران. در بی‌مایگی سیاسی این مفهوم‌سازان کافیست گفته شود که استبداد در تاریخ، نه محصول تمایل شاهان بلکه محصول میزان رشد و توسعه اقتصادی و به تبع آن رشد روابط اجتماعی و توسعه فرهنگی بوده است. ناپایداری آلمان هیتلری، اسپانیای فرانکو، کره جنوبی و برزیل نظامیان و ایتالیای فاشیست نشان داد که در یک مملکت از نظر اقتصادی توسعه یافته، دیکتاتوری درهیچ شکلش نمی‌تواند برای مدتی طولانی پایدار بماند.

ایران، اسکاندیناوی یا هلند نیست ولی تجربه پادشاهی‌های این ممالک پیشرفته اروپایی نشان داده است که استبداد ابداً درذات نظام سلطنتی نیست. حتی پادشاهی‌های اردن، مراکش، کویت امارات و سعودی را که چندان دموکراتیک هم نیستند هرگز نمی‌توان با جمهوری‌های خاورمیانه‌ای، و آمریکای جنوبی ده سال پیش و آفریقای امروز مقایسه کرد.

تجربه پادشاهی‌های اروپا و ژاپن نشان داده است که سلطنت می‌تواند به شکل یک نظام بسیار دموکراتیک باشد ولی کسی هرگز نشنیده و تجربه نخواهد کرد که یک رژیم ایدئولوژیک دموکراتیک شود و استبداد چنین حکومت‌هایی ده‌ها بار بدتر از بدترین استبدادی‌های سلطنتی می باشند.

نتیجه

برعکس نظام‌های پادشاهی، استبداد در همه ایدئولوژِی‌ها و از همه بدتر ایدئولوژی دینی سرشتی و ذاتی است و نه یک ویژگی گذرا و موقتی. ولی در رژیم‌های پادشاهی اگر هم استبداد باشد هم ملایمتر، هم گذراتر و هم غیرذاتی است. آنها که فکر می‌کنند رژیم اسلامی را می‌توان با اصلاحات دموکراتیزه کرد ، یا نمی‌دانند که این امر ناشدنی است یا خود را به نادانی می‌زنند و یا بسیار زیرکانه‌تر، برنامه دارند تا با اصلاحات تدریجی و ترکِ تدریجی ویژگی‌های دینی آن، و با کنار گذاردن نهایی کامل دین از ساحت حکومت، و سکولاریزه کردن (نوع روسی ساختار قدرت) ائتلاف مافیای آخوندی و سپاه را نگاه دارند و شبکه ۶۰۰ هزار نفری آخوندها و طلبه‌ها را هم به حزب سیاسی خود تبدیل کنند. عمامه و عبا و پیراهن یقه آخوندی را به عنوان یونیفرم دولتی، و نهاد ولایت را به عنوان یک ارگان کاملاً نمادین «مشروطه دینی» حفظ کنند ولی در سطح  مدیریتیِ قدرت و در سطح اقتصادی، سروری باند‌های مافیایی آخوندی خود را حفظ کنند.

نکته‌های یادشده نه محض موعظه و نه اغراق بلکه به عنوان یک هشدار راهبُردی است. رژیم بالقوه میدان مانور و عقب‌نشینی زیادی دارد. رژیم بر مَرکبِ دین سوار شد تا قدرت را به دست گیرد و سوار بر قدرت سیاسی، دین را رها می‌کند تا مملکت را  به عنوان یک غنیمت جنگی برای خود نگاه دارد.

باید ظرفیت‌های تغییر در رژیم را واقع‌بینانه دید. نباید تصور کرد که رژیم و اتاق فکر امنیتی آن ابله می‌باشند. آنها بهتر از هر کس می‌دانند که در دنیای مدرن شونده کنونی، استبداد آخوندی کنونی نمی‌تواند پایدار بماند. آنها دنبال آنچه هستند که سعید حجاریان ده سال پیش گفت و توصیه کرد: «مشروطه دینی». و به گمان من انتصاب آیت‌الله قاتل و اسیرکُش به سمت ریاست دستگاه قضائیه در این راستاست. او نیامده است تا کشتار دهه ۶۰ را علیه مخالفان نظام  ادامه دهد او آمده تا خون‌های آن قتل عام را چنان بشوید که هم خود را روسفید کند و هم رژیم را از آن جرم و اتهام تبرئه کند.

من احتمال بسیار می‌دهم او در سمت ریاست دستگاه قضائی یقه‌ی دزدان غیرخودی را خواهد گرفت تا در بین مردم، هم آوازه خوبی کسب کند و هم دزدی‌ها را به جریاناتی غیر از رژیم، رهبری و سپاه نسبت دهد. اعدام چند نفر مانند بابک زنجانی می‌تواند به تخته پرش حیثیتی برای او تبدیل شود تا بقیه مأموریت خود را در جایگاه رهبر کشور بجای خامنه‌ای به انجام رساند.

من تصور نمی‌کنم او مسئله‌ای با آزاد کردن حجاب، آزاد کردن شرابخواری و دایر کردن کازینو داشته باشد. مهم حاکمیت حزب ۶۰۰ هزار نفری آخوندی، به هر نامی که می‌خواهد باشد، و سلطه آن بر تمام ساختار قدرت است.

به نظر من بدون اینکه تعصبی در کار باشد، بر اساس پیش زمینه‌های سیاسی، اجتماعی و موازنه استراتژیک قدرت (نه الزاماً موازنه میدانی و تاکتیکی) خروجی پیکاری که امروز در عرصه سیاسی مملکت ما جریان دارد، یکی از این دو آلترناتیو می‌باشد:

۱ ـ مشروطه پادشاهی مدرن مُدل اروپایی
۲ ـ واتیکان بزرگ ۹۰ میلیونی اسلامی، که بسیار عقب مانده‌تر از واتیکان پاپ خواهد بود به رهبری همین باند فعلی.

آنها که فکر می‌کنند رژیم تا آخر روی دین و مذهب خواهد ایستاد و با مردم ایران و دنیا به این خاطر خواهد جنگید تا سقوط کند، سخت در اشتباه‌اند و نادانسته تسلیم قواعد میدان بازی رژیم شده‌اند. رژیم در آینده با قرائت های جدید و هردم نوتری، از دین و مذهب، همه محدودیت‌های مذهبی را از مناسبات اجتماعی و عرصه فرهنگی برخواهد داشت و خواهد کوشید پرچم تغییر و تحول را از دست مخالفان خارج سازد و خود آن را به دست گیرد. این مدل تحول مدل مورد نظر رفسنجانی بود که از مدل نظام سیاسی چین گرفته بود.

تنها سنگری که برای رژیم فتح آن غیرممکن است، تسخیر سنگر ناسیونالیسم ایرانی است که ریشه‌اش نه در حمله اعراب و دین‌سازی مهاجمین عرب یا شیعی سلسله صفوی بلکه در تاریخ هزاران ساله ماست. تنها چیزی که رژیم نمی‌تواند تقلید کند همین ناسیونالیسم ایرانی است که احیای آن، یگانه راه برون‌رفت از مُغاک آخوندسالاری کنونی است.

باید از تجربه انقلاب درس گرفت. شورش ۵۷ اولین تلاش جریان‌های اسلامی، چپ و قومگرا علیه رژیم پادشاهی مشروطه نبود. قبل از آن، رژیم پهلوی پدر و پسر، توطئه‌های فدائیان اسلام، میرزا کوچک خان جنگلی، جمهوری‌های آذربایجان و کردستان و شورش ۱۵ خرداد را سرکوب کرده بودند. در دو جبهه دیگر هم حزب توده و بعد به صورتی دیگر جبهه ملی هم تلاش‌های خود را کرده بودند تا شاه را برافکنند. ولی آن هنگام که اسلامیست‌ها شوریدند ملی‌گرایان و چپ  توده‌ای و جریان‌های قومی پشت سر آن نرفتند و آن هنگام که حزب توده علیه رژیم دسیسه چید، اسلامیست‌ها و ملیون دنبال آن نرفتند و…

اتفاقی که در ۵۷ افتاد بطور ساده عبارت از این بود که نیروی چپ، ملی و قومگرایان فدرالیست یا تجزیه‌طلب دنبال خمینی افتادند و رهبری او را پذیرفتند. این به معنای قوی بودن این نیروها نبود بلکه قدرت این ائتلاف شوم بسیار فراتر از جمع کَمّی آن بود، قدرت ائتلاف سرخ و سیاه و زرد، برآیند یک جمع هم افزاینده دیالکتیکی و پویا بود که  به تکان دادن سریع توده عوام و بخش خاموش جامعه انجامید. اگر این ائتلاف نبود توده‌های میلیونی به خیابان‌ها کشیده نمی‌شدند.

در چنین فرایندی، سرنگونی رژیم شاه به گفتمان راهبُردی و ایدئولوژی مبارزه تبدیل شد. این فرایند یا باید در نطفه با قصاوتی پینوشه‌وار خفه می‌شد یا نتیجه همین که شد. گناه شاه دیکتاتوری او نبود بلکه گشودن فضای سیاسی به روی نیروهایی بود که در سر هوای آزادی نداشتند بلکه فقط قصد سرنگونی‌اش را به هر قیمت و هر بهانه داشتند.

با تبدیل شعار سرنگونی رژیم شاه، به ایدئولوژی راهبردی ائتلاف، هیچگونه امتیازی از سوی شاه، جز سرنگون شدنش، این جمعیت بهم پیوسته و توده هیجان‌زده و هپروتی را که در برانداختن رژیم با هم اتفاق نظر کامل داشتند و تن به رهبری بی‌کم وکاست خمینی هم  داده بودند، آرام نمی‌کرد. توده‌ای که به علت سطح توسعه مدنی و سیاسی، قانون‌گریز بود و هرگز نگاه مثبتی به حکومت و دولت (هر که می‌خواهد باشد) نداشت. توده روستایی و شهرستانی با انقلاب نمی‌خواست دموکراسی بیاورد او می‌خواست از پاسبان و ژاندارم و مأمور مالیات سپاه دانش نسق‌گیری کند. آری، انقلاب اسلامی به راستی توده‌ای ترین انقلاب تاریخ بود. ولی توده‌ای، که می‌خواست از شرّ هر چه دولت و دستگاه دولتی است آزاد شود.

سرنگونی شاه محقق شد ولی نه انتظاراتی که از آن سرنگونی می‌رفت.

درس‌هایی که باید و می‌توان از این رویداد شوم گرفت بسیار است ولی من روی دو مورد آن تآکید می‌کنم:

اولین آن ایجاد یک رهبری منسجم است که تبلور اراده جمعی و تجسم هدف مشترک همه نیروهای ضد رژیم باشد و دوم در تعیین و انتخاب شعار راهبردی و تبدیل آن شعار به ایدئولوژی پیکار** نباید لحظه‌ای درنگ کرد. باید دانست شعارهایی مانند انتخابات آزاد و آزادی حجاب و… ، میدان‌هایی نیستند که رژیم از آنها ناکام و سرنگون خارج گردد.

فقط شعار راهبردی «سرنگون کردن رژیم»، با عنوان رژیم آخوندها  به عنوان غاصبان مملکت، می‌تواند به ایدئولوژی پیکار تبدیل شود.

با کار اقناعی، توضیحی، و مهمتر از همه کار هنری که برای این ایدئولوژی ملاط احساسی ایجاد و به آن سوخت‌رسانی کند می‌توان این شعار را به ایدئولوژی سرنگونی و پیکار تبدیل و از هرگونه پراکنده‌گویی پرهیز کرد.

در عرصه رهبری جنبش هر کس به هر عنوان روی نقش شاهزاده رضا پهلوی تردید کند، یا در این مسئله نخاله سیاسی و تاریخی بپاشد، عملاً به سود رژیم فعالیت کرده است ولو اینکه با کمربند انتحاری خود را علیه رژیم  منفجر کند.


* «طبقه سیاسی» و «فابریک سیاسی» دو اصطلاح نسبتاً جدید در ادبیات سیاسی هستند. اولی یعنی بخش درگیر در مسائل سیاسی بطور افقی صرف نظر از قاعده اجتماعی‌شان. «فابریک سیاسی» هم به مجموعه ساختاری یک «نظام» گفته می‌شود که در صورت فقدان هر بخش، کل نظام مختل می‌شود.

**ایدئولوژی مبارزه یا پیکار با ایدئولوژی سیاسی یکی نیست. ایدئولوژی پیکار یعنی آن آرمان‌هایی که (چه درست چه غلط) می‌توانند با ترکیبی از اقناع و آژیتاسیون، مردم را به هیجان رزمی کشانده آنها را غیرتی کند چنانکه به اهدافی که به آنها داده شده به شکل مسئله حیثیتی و ناموسی نگاه کنند و برای رسیدن به آن هدف، از مرگ و زندان و شکنجه نترسند.

Print Friendly, PDF & Email

 خواندن و چاپ در نسخه پی دی اف PRINT&PDFFacebookTwitterGoogle+BalatarinWhatsAppTelegramاشتراک گذاری

گرگها و آدمها!

Share Button


اما دومین مشخصه این سربازان گمنام امام زمان اینست که ۱۰۰% اخبار دست اول آنها، اگر بطور مشخص دست اول باشد ولی تک ارتعاش هایی محو شونده درامواج وسیع افشاء گریهای رسوایی آفرینی می باشند که خود بخود و از درون خود رژیم بیرون می آیند، چون برخی رسوائیها، اختلاسها شکست های سیاسی و دیپلماتیک رژیم و نوسانات و سفته بازیهای ارزی و ورشکستگیهای مؤسسات مالی و بانکها، پنهان کردنی نیستند. آگاهی از فساد و سوء مدیریت در حکومت و نه تنها دولت، سالهاست به شعور عادی و متعارف مردم عادی کوچه بازار تبدیل شده است. لذا اخبار در این زمینه اگر بطور موردی و مشخص تازه باشند اما نوع آنها بسیار کهنه میباش

حدود ۲ سال قبل، دختری که مامور رسیدگی به بخش محصورشده گرگها  در باغ وحش استکهلم بود، یک روز بطور غیر منتظره ای، هنگام غذا دادن به آنها در برابر دیدگان متحیر از وحشت تماچیان مورد حمله آنها قرار گرفت،  دریده و خورده شد.

او در جریان تماس و ممارست با آن حیوانات الفتی با آنها برقرار ساخته بود که گول زننده بود، آنهابه هنگام غذا گرفتن از او  به دور از سبُعیت، به دورش جمع می شدند و آن روز شوم چنین آغاز چنین..

آن طفلک فکر میکرد که با آنها دوست شده است. ولی این خام خیالی به قیمت جانش تمام گردید.

سرنوشت تلخ آن دختر شبیه سرنوشت ما مخالفین رژیم و گرگهای اطلاعاتی آن است که نقش ستون پنجم رژیم را در  درون صفوف اپوزیسیون بازی میکنند.

می توان گفت اگر، مخالفین رژیم بعد از انقلاب گارد خود را به روی این گرگهای گوسفند نما باز نمی کردند و دست اتحاد بهم میدادند، شاهد این همه تشتت، تفرقه بین خود و اعتبار سوزی امروزی شان در جامعه نبودند و شاید کار رژیم سالها پیش نیز تمام شده بود.

تفاوت گرگهای باغ وحش استکهلم با گرگهای اطلاعاتی رژیم که به آنها سربازان گمنام امام زمان هم گفته میشود در این است گه گرگهای اطلاعاتی رژیم اولاً در لباس میش و حتی بره، نمایان میشوند و دوماً خود را با گوسفندان چنان در می آمیزند و ادای آنها را چنان بهتر از آنها در می آورند که تا انسان پوست آنها را نکند نمی تواند پی ببرد که آنها گرگهای درون گله بوده اند.

نفوذ عوامل اطلاعاتی در بین اپوزیسیون امر تازه ای نیست. ولی دنیای سایبری و شکل گیری شبکه های مجازی اینترنتی این فرصت را برای دستگاه های اطلاعات رژیم فراهم ساخته است که آنها حساب های اینترنتی (اِکانت ها)، و سایتهای  متعدد در شبکه های عمومی با عناوین غلط انداز و گول زننده ایجاد و تور و تله اطلاعاتی خود را بر سر راه مخالفین رژیم پهن میکنند.

در ایام اخیر، بر تعداد سایتها و کانالهای خبری ضد رژیم که علیه رژیم اخباری پخش میکنند که  گاه واقعاً هم دست اول هستند و گاه زودتر از بی بی سی و سی ان ان و..، انتشار می یابند، مانند قارچ افزوده شده است.

مشخصه عمده این سایتها این است که هیچ  شناسنامه سیاسی از آنها در دست نیست و چهره حقیقی آنها در پس مُونیتور بی هویت کامپیوتر هایشان پنهان است. از میزان حجم اخباری که آنها بیرون میدهند، می توان حدس زد که هرکدام بیش از یک یا دو نفر هستند و از امکانات خوبی هم برخوردارند و وقت زیادی هم برای فعالیت شان می گذارند. در برخی موارد، به مجرد پیدا شدن یک خبر یا تحلیل داغ در یک نشریه غربی یا عربی، ضربتی آن را ترجمه یا خلاصه ترجمه کرده و آن را در شبکه های مجازی درج میکنند. در اینکه همه خبر های آنان(به ظاهر) ضد رژیم هم می باشد جای کمترین تردیدی نیست و گاه از منظر ضدیت با رژیم از اپوسیون رسمی تندتر برای اینکه ابتکار خبر رسانی را از دست همه مخالفین واقعی رژیم به در آورند.

اما دومین مشخصه این سربازان گمنام امام زمان اینست که ۱۰۰% اخبار دست اول آنها، اگر بطور مشخص دست اول باشد ولی تک ارتعاشاتی محو شونده درامواج وسیع افشاء گریهای رسوایی آفرینی می باشند که خود بخود و از درون فضای منجلابی خود رژیم بیرون می آیند، چون برخی رسوائیها، اختلاسها شکست های سیاسی و دیپلماتیک رژیم و نوسانات و سفته بازیهای ارزی و ورشکستگی های مؤسسات مالی و بانکها، پنهان کردنی نیستند. آگاهی از فساد و سوء مدیریت در حکومت و نه تنها دولت، سالهاست به شعور عادی و متعارف مردم عادی کوچه بازار تبدیل و جزء امور بدیهی شده اند. لذا اخبار در این زمینه اگر بطور موردی و مشخص تازه باشند اما نوع آنها بسیار کهنه میباشد

فساد، دزدی، تجاوزات جنسی، مزخرف گویی های سوپر خرافه آمیز  بسیاری آخوندها، که معلوم است با برنامه ریزی  قبلی هم ضبط میشوند، شنیدنشان برای بخش اجتماعی حامی رژیم یا عادی و بی اهمیت است و یا ساخته های «دشمن» تلقی میشوند و برای مخالفین رژیم، نه آگاهی افزایند و نه نورافکنی رهیافتی.

انگیزه نوشتن این یادداشت، خبری از همین دست در شبکه مجازی بود که طبق آن، ده ـ دوازه کانال خبری به ظاهر ضد رژیم، برخی از آنها خیلی جا افتاده ولی همگی بی شناسنامه، با هم کانال مشترکی ایجاد کرده اند.

من فرض را بر این میگذارم که تعدادی از اینها ریگی به کفش خود نداشته باشند. ولی از طرح این سوال نمی توانم بگذرم که آنها چگونه دراین فضای ناشناخته مجازی به همدیگر اطمینان کرده و بدون کمترین آگاهی با هویت حقیقی طرفهای دیگر، کانالهای مشترک میگذارند؟ این در شرایطی است که در این دنیای مجازی وقتی کسی هوس چت سکسی و لاس زدن اینترنتی می کند، باید بفهمد که در آن سوی خط ممکن است چند طلبه، آخوند یا پاسدار ریش و پشمو و گردن کلفت  پشت کامپیوتر خود نشسته و با نامهای لاله و سوسن و ناناز و.. ، طرف را به بازی گرفته اند تا از لابلای حرفهای او چیزی بیرون بکشند و یا خوراک های مسموم خبری به خورد او بدهند و یا حتی اپوزیسیون شناسی رفتاری کنند.

من وقتی به این گونه شبکه های سایبریِ به ظاهر مخالف رژیم فکر میکنم یک شبیه سازی به ذهنم متبادر می شود.

فرض میکنم که رعد و برقی مهیب زمین و زمان را بهم ریخته و آسمان را  ابرهای سیاه قیرفام پوشانده و رگبار شُر شَر باران، مهلت نمی دهد تا آدم یک قدمی خود را ببیند ولی در همین حال عده ای با ادعای اینکه متخصص هواشناسی هستند به خیابان آمده و فریاد میزنند هوا ابری است و به زودی بارانی خواهد شد! و جالب این است که هیچ کدام از این مترولوژهای خُبره  که خبر آمدن باران و حتی جاری شدن سیلاب را میدهند به مردم نمی گویند چگونه خودشان را از آسیب سیل در امان نگه دارند. فقط خبر پشت خبر، از آمدن باران میدهند و ابری بودن هوا!

تاریخ جاسوسی، ضد جاسوسی و گمراه سازی(دیس اینفُرماسیون) طولانی است. در این تاریخ، اولین درس، دانه پاشی برای تله انداختن است. در عرفِ هنر و فن عملیات اطلاعاتی و ادبیات آن، پخش اینگونه خبرهای داغ دست اول، هیچان آفرین ولی در عین حال بی خاصیت از منظر گره گشایی«رهیافتی» یا فعالیت میدانی را میتوان دانه پاشی صیاد تلقی کرد.

سخن کوتاه: یکی از هنرهای مبارزه که یک فعال سیاسی به ویژه در یک شرایط اختناق پلیسی مانند مملکت ما باید از آن برخوردار باشد، اینست که با احتیاط طعمه و دانه های صیاد را بخورد، ولی دم به تله ندهد وتله گذار را شناسائی و اسلوب کار آنرا افشاء کند!

نمیتوان با شک و تردید فلج کننده به هر کانال یا منبع خبری و تحلیلی نگاه کرد ولی یک شکاکیت منطقی اکیداً لازم است تا آدم به تله نیافتد و شکاکیت منطقی هم به تنهایی کافی نیست بلکه شخص باید تصویر روشنی از نقشه راه مبارزه، خطوط راهبردی آن و هیئت یا چهره رهبری کننده مبارزه داشه باشد. تعّدد مراجع رهبری کننده و اغتشاش در رئوس اهداف و راهبردهای استراتژیک مبارزه، هر آدم هوشیاری را هم به تله گرگهای اطلاعاتی می اندازد تا چه رسد به آدمهای غیر حرفه ای.

سرویسهای اطلاعاتی و جاسوسی گاه سالها هزینه دانه پاشی  می کنند تا در یک بزنگاه حساس و سرنوشت ساز، حریف را به یک اشتباه هلاکت بار سیاسی یا نظامی بکشانند.

متفقین در جریان حمله به نرماندی، معروف به (D- DAY) و در جریان حمله به جزیره سیسیل چنین کردند و کمر ارتش رایش هیتلری را شکستند.

ساواک سالها به تشکیلات تهران و اصفهانِ حزب توده کمک کرد تا شبکه خود را چون تور بگسترانند و از این دو شبکه توده ای تحت کنترل خود، علیه دیگر جریان های سیاسی مخالف شاه بهره برداری اطلاعاتی هنگفت کرد.

رژیم اسلامی همین کار را با تشکیلات مخفی حزب توده پس از انقلاب انجام داد که هنوز که هنوز است، ریشه های منحوس اطلاعاتی آن تا عمق جریانهای چپ و حتی فرای آن دویده است بدون اینکه کشف و ریشه کن شوند.

اگر آن دختر نگون بخت باغ وحش استکهلم، چنین شکاکیتی در دوستی اش با آن گرگها داشت، باید محض احتیاط هرگاه به لانه آنها میرفت اولاً همیشه از روبرو و با فاصله در برابر آنها می ایستاد و پشت خود را هم هرگز به آنها نمیکرد و درثانی یک سلاح کمری هم همواره با خود می داشت تا در صورت لزوم از آن استفاده کند. او می توانست در آن صورت با گرگها هم موانست داشته باشد بدون اینکه دریده و خورده شود..

آیت‌الله اسیرکُش و مأمور اجرای اعدام‌های سریالی، قاضی‌القضات می‌شود!

Share Button

چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۷ برابر با ۰۶ مارس ۲۰۱۹

حبیب تبریزیان – انتصاب  سیدابراهیم رئیسی به ریاست قوه قضائیه جوانب متعدد و گسترده‌ای سوای سابقه میرغضبی او در دستگاه بیدادگر قضائی اسلامی دارد.

نخستین  آن دهان‌کجی رژیم و رهبرش به کُل نظام قضائی نه تنها در میهن خودمان بلکه به موازین قضائی بطور کلی در دنیاست.

رژیم به خوبی می‌داند که این آخوند از نظر افکار عمومی ‌یک قاتل سریالی، بسی موحش‌تر از همه آنهایی که در این زمینه  در دنیا رکورددار بوده‌اند است زیرا او قاتلی اسیرکش بوده و برخوردار از مصونیت آهنین حکومتی که بدون ترس از مجازات هزاران اسیر را کشته است.

خاکی که هنوز شاهد باقی مانده است…

رژیم در حالی این آخوند اسیرکُش را به ریاست دستگاه قضایی بر می‌گمارد، که خود تا کنون از زیر بار اعتراف به کشتار زندانیان سیاسی طفره رفته  و غیرمستقیم آن را به گردن شخص خمینی انداخته است.

انتصاب رئیسی به این پست، و قبل از این، نامزد کردن او برای پست ریاست جمهوری سال ۹۶ به معنای این است که رژیم  از یکسو نمی‌خواهد به ارتکاب آن جنایت بزرگ اعتراف کند و از سوی دیگر چون چنین کشتارهایی را حق طبیعی و شرعی خود می‌داند، نمی‌خواهد این حق شرعی را ازخود سلب کند و بنابراین به شیوه ای آخوند منشانه، با کاندیدا کردن رئیسی برای پست رئیس جمهوری، می‌خواهد؛ هم بگوید همچنان پای این حق خود برای انجام چنین کشتارهایی ایستاده است، بدون اینکه این امر را آنگونه اعلام کند که در صورت برگشت اوضاع یا واکنش جامعه، نتواند از زیر بار مسئولیت جنایی آن شانه خالی کند.

رژیم با نامزد کردن رئیسی برای پست رئیس جمهوری و حالا با انتصاب او به قاضی‌القضاتی می‌خواهد از مردم برای برائت از آن کشتار بزرگ  امضا بگیرد تا علنا و رسماً به آن کشتار، به اعتبار رای مردم یا بی‌تفاوتی آنان نسبت به قضیه مشروعیت غیرمستقیم از مردم بگیرد. انتصاب  پورمحمدی، دیگر میرغضب آن کشتار بزرگ، به سمت‌های وزارتی و قضائی بالا و بازرسی کل کشور نیز همین معنی را می‌دهد. و تراژدی قضیه آنجا به اوج خود می‌رسد که این نوع انتصاب‌ها، مانند گزینش وزرا، نیاز به راِی اعتماد مجلس هم داشته باشد. ریاست قوه قضائیه اما فقط انتصابی است و حکم «رهبر» کافیست تا فردی را برای مدت پنج سال بر کرسی آن بنشاند.

دومین جنبه این انتصاب و آن نامزدی استصوابی که بسیار مهمتر از وجه اول می‌باشد، اینست که نشان می‌دهد رژیم پرونده کشتار سال ۶۷ را  نه فقط از موضع قدرت بلکه از موضع سیاسی و اجتماعی مختومه می‌داند. اگر کلام من در این زمینه بد تلقی نشود باید بگویم رژیم می‌بیند، که مدعیان و مدعی‌العمومان آن کشتار بزرگ، از نگاه مردم به لحاظ  پروفایل و کارنامه سیاسی‌شان مورد توجه مردم نیستند و ظاهرا همراهی آنان را با خود ندارند.

رژیم می‌بیند که حساسیت نسل‌های پس از انقلاب، نسل به نسل به اعدام‌های بسیار کم‌شمارتر پشت بام مدرسه رفاه، اعدام بلندپایگان رژیم شاه و امیران ارتش آن توسط خلخالی بیشتر می‌شود و نسبت به اعدام قریب ۶۰۰۰ نفر از زندانیان سیاسی، چپ و مجاهد خلق، فقط در عرض چند روز یا هفته کمتر شده است.

کارنامه رفوزگی سیاسی و تاریخی این دو جریان که بیشترین قربانیان را هم در این اعدام‌ها داده‌اند، خون آن قربانیان را که بسیاری‌شان هم زنده به گور شدند، شوربختانه لوث کرده است و رژیم پروای شکوائیه‌ها یا کیفرخواست‌های سیاسی سوگواران مستقیم آن اسیران تیرباران شده، به دار آویخته شده یا زنده به گور شده را ندارد.

و چه تلخ، که درس عبرت تاریخ در همینجاست! محسن رضایی که در طراحی ترورهای  برون‌مرزی سال‌های نخست انقلاب شرکت داشته، در انتخابات ۸۸ حدود ۲ میلیون رای می‌آورد و سردار قالیباف گازانبری، سرکوب‌کننده خونین اعتراضات دانشجویی  نیز در انتخابات ۹۶ در حدود ۲ میلیون، ولی سیدابراهیم رئیسی اسیرکُش، در انتخابات ۹۶، با وجود تبلیغات بسیار وسیع بیشترین بخش‌های سیاسی کشور به شمول اصلاح‌طلبان و سبزها علیه او، بیش از ۱۶ میلیون رای می‌آورد؛ و این در خود پیام‌های متعدد دارد.

اگر، صادق خلخالی، از کهنه اسلامیست‌های شناسنامه‌دار فدائیان اسلام، به خاطر بدنامی‌هزینه سازش برای نظام به دلیل اعدام‌های سال‌های نخست انقلاب، از طرف رژیم* محترمانه کنار گذاشته شده و خانه‌نشین می‌شود، در حالی که اعدام‌های او اعشاری از جنایات رئیسی بوده است، برعکس مورد او و پارادوکسال، رژیم در پشتِ سر رئیسی سینه سپر کرده و می‌ایستد!  و او را قاضی‌القضات می‌کند. معنای این رویکرد دوگانه جز این نیست که رژیم فکر می‌کند اعدام های روزهای اول انقلاب بر وجدان بیدارگشته‌ی جامعه چنان سنگینی می‌کند که خلخالی باید خانه‌نشین شود ولی مانعی بر سر راه رئیس جمهور و یا قاضی‌القضات شدن سیدابراهیم رئیسی نمی‌بیند (و به احتمال زیاد ولی فقیه شدنش پس از سیدعلی خامنه‌ای.

قاتل هویدا،  هادی غفاری هم، در یک مصاحبه پس از ۳۸ سال** از ارتکاب آن جنایت، با قاطعیت شانه خالی کرده و آن را اتهامی ‌واهی قلمداد می‌کند و باز در رابطه با کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷ و بطور کلی اعدام‌های فله‌ای دهه ۶۰، چند روز پیش،  پورمحمدی در یک مصاحبه تلویزیونی، ضمن جاهل و نفهم خواندن منتظری، از نقش خود دراعدام‌های دهه ۶۰  با تبسم و شانه بالا انداختن دفاع می‌کند.

باید واقع‌بین بود! من فکر نمی‌کنم ارزیابی رژیم در اینکه بیشترین بخش جامعه، دیگر حساسیتی راجع به کشتارهای دهه ۶۰  رئیسی و پورمحمدی رازینی ندارد، چندان بی‌پایه باشد و برای آن دلیلی جز این نیست که تنها کسی از رژیم که بر بالین احتضار خلخالی حاضر شد، سید محمد خاتمی ‌بود که زائده‌ای از حاکمیت بود نه مهره اصلی. و خلخالی در انزوا و سکوت سیاسی و رسانه‌ای مُرد. ولی رئیسی در اوج شهرتش به میرغضبی کشتار دهه ۶۰، هم کاندیدای ریاست جمهوری می‌شود و هم رئیس قوه قضائیه.

از نگاه من هرچند سوگواران سیاسی مستقیم جنایت رئیسی، نیروهای چپ و مجاهدین هستند ولی جنایت این اسیرکُشی از منظر انسانی جنایتی علیه بشریت بوده است و مسئولیت بی‌تفاوت‌ شدن جامعه نسبت به آن کشتار، نقش منفی گذشته و حال این جریانات سیاسی می‌باشد که این قربانیان بدانها تعلق داشته‌اند و نه بی‌تفاوتی مردم به چنین جنایاتی.

به زبان ساده جامعه عزاداری برای این قربانیان را به سازمان‌های مربوط به خود آنها وا نهاده است.

انتظار ندارم بازمانده‌های چپ دهه شصت یا مجاهدین، استدلال‌های مرا در این زمینه  بپذیرند ولی انتظار دارم روی آن اندیشه کرده و از خود بپرسند آیا رژیم در پست دادن به رئیسی در اشتباه است؟ یا آنها که فکر می‌کنند، قتل عام  یارانشان مسئله وجدانی جامعه است در اشتباه هستند؟ آیا کارنامه سیاسی این جریانات توجیه‌گر رویکرد عاری از اعتنای رژیم به مسئله نیست؟

اینها باید از خود بپرسند که اگر طی بیش از ۳۰ سال نتوانسته‌اند جامعه را به همدردی پایدار با خود در چنین مسئله مهمی‌ همراه سازند که حداقل به رئیسی ۱۶ میلیون رای ندهند، چگونه می‌توانند در سرنوشت سیاسی مملکت سهم‌خواهی تمامیت‌خواهانه داشته باشند؟

آخرین نکته در رابطه با انتصاب رئیسی به ریاست قوه قضائیه که نمی‌خواهم در این فرصت، زیاد بدان بپردازم ولی بسیار مهم است، اینست که اگر انتصاب رئیسی را بگذاریم در کنار یکدندگی رژیم در ادامه کمک مالی و نظامی‌ به سوریه، حزب‌الله لبنان و حوثی‌های یمنی و حماس، در حالی که مملکت در باتلاق بحران اقتصادی  دست و پا می‌زند و اگر بر این سماجت رژیم در ادامه اینگونه کمک‌ها و همچنین افزایش هزاران میلیاردی بودجه نظامی، و بودجه نهادهای مذهبی و حوزه‌های دینی و مساجد و… را در شرایط بحران اقتصادی در نظر بگیریم، به این نتیجه منطقی باید برسیم که رژیم دیگر حتی در صدد فریب یا اقناع مردم نیست چون می‌داند برای پُر کردن شکاف خود با آنها دیگر دیر شده است. پس خود را برای سرکوب قاطعانه مردم مانند رژیم بشار اسد و حتی بدتر از آن آماده کرده و قصد عقب‌نشینی ندارد.

*خلخالی چند سال قبل از مرگش خود را براى مجلس یا یک پست دیگر نامزد می‌کند؛ یکى از بلندپایگان رژیم (فکر کنم محمد خاتمى) به دیدار او رفته و پیام رهبرشان را که به او توصیه کرده بود به علت اینکه به خاطر اعدام‌هایش بدنام شده بهتر است از سیاست کنار بکشد و با تابلو شدن به نظام لطمه نزند. پیام قوى بود و او اطاعت کرد.
**ویدئوی مورد اشاره را مى‌توانید در یو تیوب ببینید.

دستگاه های اطلاعاتی رژیم«که ؟!»را می خواهند فریب دهند؟

Share Button


سون تسو، این استراتژ بزرگ چینی، میگوید: یک ژنرال کارکشته به استراتژی دشمن، به مغز آن حمله می کند. چنین ژنرالی با عملیات گمراه سازی و اطلاعات نادرست دادن به حریف او را به اتخاذ آنچنان استراتژی وادار میکند، که هدف او است و شکست آن حتمی است زیرا برپایه ضعف آن و قدرت این بنا میشود.

در یادداشتی با عنوان:« یک هشدار امنیتی به فعالین سیاسی مخالف رژیم» به تاریخ ۲۲ بهمن، در مورد نفوذ و تخریب دستگاه های اطلاعاتی رژیم، در بین اپوزیسیون، از پروژه اطلاعاتی «ایران یاران» نوشتم که معنای آن محدود به این مورد خاص نبود بلکه تصویری عام هرچند مختصر، از فعالیت های مخرب و فلج کننده اطلاعاتی رژیم در بین اپوزیسیون بود.

خبرگزاری خانه ملت، سخنرانی یکی از نمایندگان مجلس ابوالفضل ابوترابی را، در مناظره های مجلس درج کرده است که او از سلطه اطلاعاتی رژیم بر اپوزیسیون برون مرزی سخن گفته است.

برای درک حرفهای این نماینده فراکسیون ولایی، و درک بهترِ آنچه در ادامه میخواهم بگویم، مطالعه یادداشت لینک فوق را، حتی برای دومین، بار توصیه میکنم!

خبرگزاری خانه ملت صحبت های ابوترابی را چنین خلاصه کرده است:

«ایستگاه پایانی دروغ» توپخانه اپوزیسیون‌های خارج‌نشین را متلاشی کرد

سرویس سیاسی

عضو فراکسیون نمایندگان ولایی مجلس معتقد است «ایستگاه پایانی دروغ» که تنها گوشه‌ای از نفوذ دستگاه‌های اطلاعاتی ایران در جریان اپوزیسیون بود باعث شد اختلافات درون این جریان و مشکلات آنها افشا شود.

یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷ ساعت ۱۰:۰۶

ابوالفضل ابوترابی در مناظره خانه ملت درباره طرح تشکیل وزارت امور شهدا و ایثارگران

ابوالفضل ابوترابی در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاری خانه ملت، با اشاره به مستند «ایستگاه پایانی دروغ» که گوشه ای از نفوذ دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی ایران در جریان اپوزیسیون و نوع روابط آنها را افشا می کرد، گفت: امروز در عرصه پیچیده جنگ روانی هستیم که ابزار و توپخانه آن مطبوعات و رسانه ها و به خصوص فضای مجازی است.

نماینده مردم نجف آباد در مجلس شورای اسلامی در ادامه با بیان اینکه کانال تلگرامی آمدنیوز یکی از توپخانه های رسانه ای دشمن بود، عنوان کرد: روح الله زم سعی داشت با جنگ روانی که در این کانال به راه می اندازد در داخل کشور ایجاد تلاطم کند غافل از اینکه بسیاری از اطلاعات کانال او توسط عناصر اطلاعاتی داخلی تأمین می شد و پایه و اساسی نداشت.

وی در ادامه به نمونه های موفق دیگری از مستندسازی های جمهوری اسلامی اشاره و بیان کرد: مستند فریب الماس که سال گذشته از صداوسیما پخش شد نیز همچنین نمونه دیگری از نفوذ ایران در میان جریان اپوزیسیون بود همچنین پروژه دیگری نیز برای نفوذ در سیا و فریب عناصر آن را مشاهده کردیم.

ابوترابی در ادامه با بیان اینکه نیروهای اطلاعاتی و امنیتی کشور با در اختیار قرار دادن اطلاعات غلط از طریق جریان نفوذ به جریان ضدانقلاب خارج از کشور، آنها را دچار گمراهی می کنند، عنوان کرد: آنها نیز بی خبر از همه جا از این اطلاعات غلط استفاده می کنند که در نهایت موجب رسوایی خود آنها می شود.

وی همچنین با اشاره به بخشی از اظهارات زم در مستند «ایستگاه پایانی دروغ» گفت: این اظهارات که بعضا به علت نامناسب بودن سانسور نیز شده بود، نشان دهنده اختلافات شدید میان خارج نشینان و تلاش آنها برای پیشی گرفتن از یکدیگر در جلب نظر سازمان های اطلاعاتی موساد و سیا برای دریافت بودجه بیشتر است.

عضو فراکسیون نمایندگان ولایی مجلس شورای اسلامی در پایان خاطرنشان کرد: تیر دشمن در ایجاد تلاطم در داخل ایران باز هم به سنگ خورد و «ایستگاه پایانی دروغ» پایانی شد بر دروغ های مکرر رسانه های ضد انقلاب که خود را حامی ملت ایران دانسته و مدعی هستند به دنبال راه نجات آنها هستند در حالی که حتی خودشان را نیز نمی توانند تحمل کنند./

پایان پیام.

همانطور که در موضوع لینک فوق شرح داده ام، در پایان جنگ دوم جهانی «ک گ ب» در سازمانهای اپوزیسیون فرامرزی سه کشور بالکان( استونی؛ لیتوانی، لتونی) رخنه میکند و در داخل این سه کشور هم یک اپوزیسیون پارتیزانی ساختگی ایجاد میکند که با انتشار اخبار فعالیت های (نا شده یا نمایشی آن)، نه تنها تمام اپوزیسیون ضد شوروی خارج کشوری را از درون تسخیر و گمراه  می کند بلکه توسط آن تسخیر شدگان سرویسهای اطلاعاتی آمریکا، انگلیس و فرانسه را نیز برای سالها به کوره راه گمراهی می کشاند

ولی آنچه را در آن یادداشت برای اجتناب از طول کلام ننوشتم  و داری اهمیت است توضیحاتی است که ذیلاً می نویسم.

وقتی پروژه اپوزیسیون سازی بالکان پس از چند سال فریب سرویسهای اطلاعاتی غرب در آستانه کشف شدن قرار میگیرد، یک جاسوس ک گ ب، با اسناد و مدارک واقعی در مورد این پروژه، به غرب پناهنده میشود، تا به عنوان یک جاسوس فرار کرده از شوروی، حامل اسناد درجه اول طبقه بندی شده، به غربی های اطلاع دهد که همه جریان جنگهای پارتیزانی و اپوزیسیون درون مرزی بالکان، یک پروژه  ک گ ب بوده است و آنها فریب خورده اند.

هدف از این «خود لو دادن» اعتبار بخشی به آن جاسوس به ظاهر فرار کرده به غرب بوده است که او موفق هم میشود.

ک گ ب زمانی به این «خود لو دادن» می پردازد که می داند سیا و ام آی ۶ تا نیمه راه کشف این پروژه رسیده اند و ادامه کار آن دیگر به صلاح نیست. بنابراین با یک بلوف جدید که اعزام این جاسوس پناهنده بوده، دور جدید دیگری از فریب دستگاه های اطلاعاتی غرب آغاز می شود.

آنها که در اواخر دهه ۷۰ و اوایل دهه ۸۰  رویداد های سیاسی دنیا را تعقیب می کرده اند، باید سریال پناهندگی جاسوسان شوروی به غرب  را به خاطر بیاورند.

در جریان فرار و پناهندگی این جاسوسان، ک گ ب از همان الگوی فوق و حتی فراتر از آن استفاده کرد. ک گ ب، جاسوسان خود را با اسناد نیم واقعی از فعالیت های ارتش و دستگاه حاکمه شوروی که میدانست یا برای غرب فاش شده هستند و یا در آستانه فاش شدن، به صورت فراری و پناهنده به غرب اعزام می کرد، و این جاسوسان با افشای اطلاعات نیم فاش شده، برای غربیها اطمینان سازی میکردند تا بتواند خرواری اطلاعات قلابی و گمراه کننده را به خورد آنها بدهند.

ک گ ب با اعزام جاسوسان قلابی، که خود نمی دانستند قلابی هستند و ماموریت آنها الکی، این جاسوسان یا شبکه های آنها را توسط مهره های واقعی خود در سیا  و ام آی ۶ کشف میکرد تا کشف این به اصطلاح جاسوسان شوروی پلکانی برای ترقی آنها در سازمانهای فوق گردد.

در دهه ۶۰ و ۷۰ دولتهای بعثی عراق و سوریه و دولت «سوسیال ـ ناسیونال ـ پان عرب» مصر به رهبری  جمال عبد الناصر، قذافی در لیبی و نمیری در سودان، شبکه های مخفی احزاب کمونیست خود را کشف و هزاران تن اعضای آنها را اعدام کردند،  در حالی که در همان زمان، اتحاد جماهیر شوروی با فرمانروایان این کشورها پیمانهای ۱۵ ساله استراتژیک (مودُت و دوستی) امضاء میکرد.

پس از پرُسترویاکا و گلاسنوست گورباچف که اسناد بسیاری روی شد، پرسش این بود که آیا ا اینگونه احزاب کمونیست قربانی خود  ک. گ .ب نشده اند تا  مهره های کاشته شده آن، در دستگاه های حاکمه این کشورها؛ با کشف و سرکوب آنها به پست های کلیدی حکومتی در این ممالک دست یابند؟

سون تسو، این استراتژ بزرگ چینی، میگوید: یک ژنرال کارکشته به استراتژی دشمن، به مغز آن حمله می کند. چنین ژنرالی با عملیات گمراه سازی و اطلاعات نادرست دادن به حریف او را به اتخاذ آنچنان استراتژی وادار میکند، که هدف او است و شکست آن حتمی است زیرا برپایه ضعف آن و قدرت این بنا میشود.

سخنرانی ابوترابی در مجلس از روی لقی زبان نیست باید دانست  هدف از این نمونه سخنرانیها چه هدف دیس اینفُرماتیوی دارند.

حبیب تبریزیان

در رابطه با آخرین مصاحبه شاهزاده با تلویزیون کلمه

Share Button

من حداقل طی این ۳ دهه اخیر که آگاهانه و با یک درک تئوریک، تاریخی، جامعه شناسانه سیاسی، راهم  را از صفوف چپ روسی و هر ایده چپ دیگری جدا کردم و با همان ژرف نگری «چپ انکاری» خویش، فلسفه سیاسی لیبرالیسم و آرمانی ناسیونالیسم (ناسیونال لیبرالیسم)را مشعل راه خود برگزیدم؛ همواره به این فکر کرده ام که شاه چه باید میکرد تا مانع این انقلاب فاجعه بارمیشد.

شاهزاده رضا پهلوی سالها است که تاکید میکند! مسئله، مسئله تاج و تخت نیست! مسئله، مسئله نفی جمهوری خواهی نیست! مسئله مسئله نجات مملکتی است که در حال برباد رفتن است! بگذارید نجات یابد، آنگاه این شما و این آرای مردم.

او به هزارو یک زبان میگوید من کی هستم؟ که به جای مردم تصمیم بگیرم! فردای نجات مملکت، این مردم نظام سیاسی مملکت را در یک رفراندم شفاف، باز و زیر نظر ارگانهای بین المللی انتخاب خواهند کرد.

حیرت آور است که اپوزیسیونی که ظرف ۴۰ سال نتوانسته است یک حرکت مشترک از خود نشان دهد، نتوانسته است در دهها انتخابات نمایشی موضع مشترک و واحدی علیه رژیم بگیرد، نتوانسته است حتی بین ده درصد مردم یک گفتمان جامع و مانع تغییر را جا بیندازد، گفتمانی که هم اهداف دور، نهایی و نزدیک جنبش ملی را تعین کند و هم استراتژی راهبردی آنرا. اپوزیسیونی که با قضاوت روی اکسیون های اعتراضی اش طی این ۴۰ سال، بیشتر از کسری از جامعه نبوده است،  این اپوزیسیون از هم گسیخته و بدون قطب نما، از رضا پهلوی می خواهد که تصمیم بگیرد آینده مملکت جمهوری شود یا پادشاهی، تکلیف خود را با اقلیت های قومی روشن کند و از همین الان زیر سند فدرالیزه کردن مملکت را امضاء کند.

من در اینجا از مجرای دنیای اینترنتی از شاهزاده رضا پهلوی درخواست میکنم روی پیشنهادی که ذیلاً میدهم هم فکر کند و هم آنرا واقعاً به بحث بگذارد. ولی قبل از شرح پیشنهاد:

من حداقل طی این ۳ دهه اخیر که آگاهانه و با یک درک تئوریک، تاریخی، جامعه شناسانه سیاسی، راهم  را از صفوف چپ روسی و هر ایده چپ دیگری جدا کردم و با همان ژرف نگری «چپ انکاری» خویش، فلسفه سیاسی لیبرالیسم و آرمانی ناسیونالیسم (ناسیونال لیبرالیسم)را مشعل راه خود برگزیدم؛ همواره به این فکر کرده ام که شاه چه باید میکرد تا مانع این انقلاب فاجعه بارمیشد.

در باره این ادعای تکراری که اگر شاه آزادی داده بود مملکت به این روز نمی افتاد، با صراحت می گویم ما، همه اپوزیسیون رژیم شاه، صد بار از او دیکتاتور تر بودیم. اگر دیکتاتوری او از بستر توسعه نیافتگی جامعه بر می خاست، که ما هم بخشی از آن بودیم، ولی دیکتاتوری پنهان و ناگفته اپوزیسیون از بستر قدرت طلبی ایدئولوژیک بود.

ما آزادی را برای برافکندن رژیم شاه میخواستیم نه به مثابه دموکراسی و با این پیش داوری ذهنی که آلترناتیو قدرت رژیم شاه «ما» هستیم!

اینها از کدام اپوزیسیون مترقی و دموکرات حرف میزنند؟ از همین ها که با انقلاب به قدرت رسیدند؟ از حزب توده و اکثریت روسی؟ از اقلیت، مجاهدین؟ یا پیکار و رنجبر چینی و توفان آلبانیایی؟

ممکن است از چهره هایی مانند بازرگان یا شخصیت های جبهه ملی نام برده شود. اولاً چه کسی میگوید آنها دموکرات بودند؟ و در ثانی اگر هم بودند، در معادله قدرت کجا قرار داشتند؟

از این میگذرم که کلاً دموکراسی نه محصول شق القمر دموکراتها بلکه محصول توازن قوا در جامعه است. محصول مداراگری با مخالفین و پذیرش قواعد مورد اجماع  بازی سیاسی است؟ و…

پس از سالها فکر به این نتیجه رسیدم که اگر شاه از همه مخالفین خود به یک جلسه دعوت میکرد و به آنها میگفت: شما هر چه درباره من میگوئید درست! از بین خودتان یک رئیس جمهور انتخاب کنید! هروقت انتخاب کردید  و با هم به توافق رسیدید، من تسلیم شما هر کاری میخواهید با من بکنید!

ولی اگر شاه فقید قدری هشیار بود و بجای اعلام حکومت نظامی، روی میز هرکدام از این جمهوری خواهان یا اسلام خواهان اپوزیسیون سوپر مترقی و دموکرات، یک کلت با چند خشاب فشنگ هم  می گذاشت، آنگاه مردم ایران پی می بردند چند نفر از این جمع دموکرات چپ، مسلمان و روحانی مترقی زنده ازآن جلسه بیرون می آمد.

شاهزاده رضا پهلوی میتواند همین کار را بکند! به دهها فرقه چپ و مسلمان و ملی و گروههای بیشمار جمهوری خواه پیشنهاد بدهد که با توجه به اضطراری بودن وضع مملکت، در صورت رسیدن این جماعت به اجماع بین خود و تعین یک رهبری(جمعی یا فردی) دنبال آنها راه خواهند افتاد و از حق مادری یا پدری خود بر کیان این مملکت دست خواهند شست!

باز هم نگاهی به دو پروژه اطلاعاتی رژیم: «ایران یاران» و طبرزدی

Share Button

آنهایی که تحت عنوان دموکراسی و برابری افراد و جریانها می کوشند حقوق مساوی برای همگان تعین کنند، هدفشان کشاندن نیروهای مجهول الوزن و مجهول الهویت به میدان بازی اپوزیسیون است تا کلُ اپوزیسیون را از این راه  به فرمان رژیم منحل کنند. آنها می دانند چه می گویند و چه میکنند. ولی این به تله افتادگان هستند که باید طرفندهای آنان را بشناسند تا به دام نیافتند.


قصد نداشتم بیش از آنچه در باره دو پروژه اطلاعاتی رژیم که قبلاً نوشته بودم  و بلوف های اطلاعاتی آن برای به دام انداختن شاهزاده رضا پهلوی در یک تله سیاسی/ امنیتی  بنویسم ولی دیدن مصاحبه تلویزیونی دکتر نوری علاء با شهرام همایون در روز گذشته وادارم ساخت این یادداشت تکمیلی را بر نوشته های قبلی بیفزایم.

طی ۳۵ سال اقامتم در اروپا که با فعالیت سیاسی مستقیم و غیر مستقیم همراه بوده است، در بسیاری از نشست های گروههای سیاسی برون مرزی شرکت کرده ام.  تقریباً در همه این نشست ها، روی مسئله مهم متناسب بودن وزن مخصوص یا چگالی سیاسی هر جریان یا چهره سیاسی برای قبول یا واگذاری سهم و نقش و مسئولیت همواره تأکید کرده ام و این امر نقطه اختلاف من، تقریباً با دیگران بوده است

همواره گفته ام که قائل شدن نقش برای افراد و جریان های سیاسی، صرفاً بر اساس  تصویرهای بزرگ شده ای که آنها خود از خویش، در فضای مجازی ساخته اند در حکم افتادن به تله دستگاههای اطلاعاتی رژیم است و این امر به معنی واقعی گرفتن سایه های بزرگ شده از اجسام کوچک یا هیاکل موهوم می باشد.  و من امروز بیش از هر زمان دیگری به این اصل معتقدم.

با یقین به این حکم و نگاه امنیتی است که  دلسوزانه و با احساس مسئولیت کامل میگویم؛ هم شاهزاده رضا پهلوی و هم آنهایی که ترتیب جلسات اینترنتی او را با افراد این دو پروژه اطلاعاتی داده اند، که به نظر من تمام برنامه قطعاً از مونیتورهای اطلاعاتی رژیم دیده  و تجزیه و تحلیل گردیده است، از نظر موازین سازمانگری سیاسی، خطای فاحش اسلوبی داشته اند.

شاهزاده رضا پهلوی زمانی که طرفهای مقابل مذاکره او، چهره اطلاعاتی خود را نشان داده اند، به این اشتباه پی برده است و این، نه تنها کافی نیست بلکه اشتباه دوم ایشان است. زیرا هنری نیست که وقتی یک افعی انسان را گزید بگوید این افعی  و خطرناک است! آدم باید چنان حرکت کند و چنان منطقه و محیط حرکت خود را بشناسد، که به دَم نیش افعی و لانه او نَرود و اگر رفت و گزیده شد علل این رویکرد تساهل آمیز خود در یک وضعیت خطیر را دریابد. که موضوع و هدف اصلی این نوشتار می باشد.

به عنوان یک میزان و معیار گزینش همراهان سیاسی، من تا آنجا که توانسته ام در زندگی سیاسی ام  طبق متِد لنین در این زمینه عمل کرده ام. متُدی که نه از طرف حزب توده ـ ی لنینیست! هرگز بکار بسته شد و و نه از طرف دیگر ملا نقطتی های کمونیست امروز.

لنین در دوران سلطه خشن پلیسی در روسیه تزاری، در مورد شرایط عضوگیری افراد در حزب سوسیال دموکرات(که بعداً بلشویک و سپس کمونیست نام گرفت)میگوید: «هرکس حق عضویت حزبی را بپردازد، در یکی از سازمانهای حزب (کارگران، دهقانان، جوانان، فرهنگیان و… ) عضو باشد و گزارش منظم فعالیت های سیاسی و کار حزبی خود را که قابل کنترل باشد بدهد،  میتواند عضو حزب شود».

او روی گزارش دهی و کنترل فعالیت افراد حزب تأکید می کند و دلیل آن روشن است، زیرا او میداند که اگر گزارش دهی قابل ارزیابی در کار نباشد، مانند امروز اپوزیسیون ایران ما، دستگاههای پلیسی و امنیتی با صحنه سازی و کارهای نمایشی، مهره های خود را به درون صفوف اپوزیسیون نفوذ میدهند و برای آنها چهره سازی هم میکنند.

پرداخت حق عضویت را هم نباید کم اهمیت دانست. پس از گزارش دهی فعالیت های انجام شده، که فیلتر اول است ، پرداخت حق عضویت به نسبت درآمد افراد فیلتر دوم است.

اگر یک فرد نفوذی، هم پول بدهد و هم فعالیت قابل محاسبه داشته باشد و مرتب در کلاسهای آموزشی حزبی شرکت و وقت صرف کند تا به نسبت این مایه گذاری و نه بیشتر، سلسله مراتب سیاسی و سازمانی را طی کند، دیگر برای دستگاه های اطلاعاتی صرف نمی کند تا افراد نفوذی خود را به درون سازمانهای در معرض کنترل و ارزیابی بفرستد.

برخی از نمایندگان تندروی حزب به لنین ایراد می گرفتند که با این ترتیب عضو گیری، پلیس به راحتی افراد خود را به داخل حزب نفوذ می دهد و برای نمونه یکی از کادرهای کمیته مرکزی را که معلوم شده بود پلیس بوده است را مثال میزنند.

لنین در پاسخ به آنها می گوید: (خوب توجه شود!)این شخص برای اینکه به سطح کمیته مرکزی برسد، اینقدر کار مثبت انجام داده و یا مجبور بوده انجام دهد. و به شرح کارهایی که این فرد نفوذی برای بالارفتن از نردبان حزبی انجام داده بوده میپردازد از جمله کمک به چاپ و نشر و توزیع وسیع نشریه «ایسکرا» در سراسر کشور که پیام حزب  را به صد ها هزار کارگر و دهقان و روشنفکر می رسانده است.

با توضیحات فوق، سئوال خود را برای ترتیب دهندگان جلسات شاهزاده با نمایندگان این دو پروژه اطلاعاتی تکرار میکنم: ـ آنها با چه ارزیابی از راندمان و برآیند کار سیاسی این دو پروژه اطلاعاتی ترتیب این مذاکرات اینترنتی را داده اند؟ رابطه کمی و کیفی وزن مخصوص سیاسی/اجتماعی شاهزاده را در کدام فرمول معادلاتی با آنها نهاده اند  که به خود اجازه این کار را داده اند؟!

در این زمینه، نه چند صفحه  بلکه می توان کتاب نوشت ولی من راه میان بر را انتخاب کرده و با شرح دو اتفاق تاریخی در عرصه اقتصادی سوئد به عنوان شباهتی اسیمیتریک بین جلسات شاهزاده و دو بلوف بزرگ اقتصادی در سوئد که نه یک یا چند سرمایه دار، بلکه کل جامعه اقتصادی سوئد را سورپرایز کردند، این بحث را خاتمه داده و قضاوت را به خوانندگان واگذار میکنم. ولی قبل از شرح این دو بلوف اقتصادی، یک واژه اقتصادی را باید توضیح دهم.

به موسسات و شرکت های قلابی یا کاغذی در عرف اقتصادی  می گویند «شل کمپانی» و منظور از این عنوان شرکت های هستند که فقط تابلو و زرق و برق تبلیغاتی دارند  Shell company

اینگونه شرکتها را به خاطر اینکه صوری و قلابی هستند به صدف توخالی تشبیه می کنند و هدف آنها کلاهبرداری است.

رفعت ال سعید  یک سوئدیِ مصری تبار، از مادری «چکسلواکی» و پدری سودانی است که در قاهره متولد شد و در آغاز دهه ۶۰ برای تحصیل به سوئد آمده بود. او یکی از این بلوف های اقتصادی پیش گفته میباشد.

در آغاز دهه ۸۰ میلادی، رفعت السعید با عنوان دکترا که معلوم شد جعلی بوده است بوده است عرصه اقتصادی در سوئد گردید.

او برعکس دیگر عربهای مهاجر خاورمیانه ای تبار، که در غرب عمدتاً ی کار کسب خُرد مشغول می شوند، روی نیاورد بلکه وارد میدان تمساح های اقتصادی یعنی واحدهای بورسی در سوئد شد.

او با تحصیلات در یک دانشکده کشاورزی که معلوم نبود پایان هم یافته باشد، خود را به جامعه اقتصادی سوئد دکتر بیوشیمی معرفی کرد. در ۱۹۸۱، او با کسب وام ارزان از کمپانی فرا ملیتی الکترولوکس در سوئد، توانست کارخانه پنی سیلین سازی فرمنتا  را از کُنسرن داروسازی آسترا بخرد. جهش سریع و بی سابقه این مهاجر مصری از نردبان پیشرفت اقتصادی در سوئد، سبب شد تا او در سال ۱۹۸۵ به عنوان «سوئدی سال» شناخته و یک چهره مبتکر و پیشتاز در اقتصاد معرفی شود.

او از شرکت فرمنتا در بازار سوئد تصویری فوق العاده موفق و سودآور نشان داد.  در اوایل ۸۶ معلوم شد که او دکتر نیست و یکی از مدیران معروف اقتصادی از او خواست که مدرک دکترایش را نشان دهد. که روشن شد او برای فریب دیگران و جلب اطمینان طرفهای قربانیان کلاهبرداری خویش، خود را دکتر جا زده است و از این بابت به عذرخواهی رسمی پرداخت که بی نتیجه بود.

کشف اینکه او دکتر نیست سبب جلب توجه بازرسان، ناظران و ممیزان اقتصادی به فعالیتها و ترازنامه های مالی شرکت فرمنتا گردید که پس از حسابرسیها، معلوم شد او در آنها عدد سازیهای زیادی انجام داده است. علنی شدن این تقلبات و زیان دهی های پنهان شده فرمنتا سبب شد تا رفعت السعید هم به خاطر جعل مدرک تحصیلی و هم تقلب در صورتهای مالی شرکت، تحت تعقیب کیفری قرار گرفته، محاکمه و به ۵ سال زندان محکوم شود.

قبل از این فاش شدن پرُژه کلاهبرداری و رسوا شدنش، رفعت السعید با مدیر وقت کُنسرن ولوو که یکی از معتبرترین  و بزرگترین موسسات صنعتی سوئد است، وارد مذاکره شده بود که با آن شریک شود او با مدیر ولوو توافق کرده بودند که فُرمنتا به ازای میزانی که از سهام ولوو میگیرد، سهام فُرمنتا بدهد یعنی معاوضعه حلبی زنگ زده و غیر قابل استفاده با ورق زر.

آنچه ایلنه هماّر *را به این تله کشانده بود، گزارش های مالی ساختگی  فرمنتا بود. و اگر این معامله انجام شده بود، ولوو ورشکست و فرمنتا هم نجات یافته بود و هم میتوانست قبل از موقع با علم به ورشکستگی خود سهام سهام خود را که در اثر شرکت با ولوو گران شده بود را با سهامش از ولوو را، قبل از اینکه پته ورشکستگی هردو درآید در بورس بفروشد.

وقتی تق کار رفعت السعید در آمد، این رسوایی به محاکمه او منجر شد و به عنوان جعل مدرک تحصیلی و تقلب در بیلان مالی فرمنتا به ۵ سال زندان محکوم شد. این رسوایی به قیمت پست مدیر عامل ولوو پیر ایلنه هامر که یکی از خوشنام ترین چهره .های اقتصادی و حتی اجتماعی بود انجامید

Pehr G. Gyllenhammar *

پس از آزادی از زندان، رفعت السعید آرام ننشست و با پولهای پنهان شده ناشی از کلاهبرداری های خود، سهام یک شرکت دارویی به نام حبی فارماسیا را خرید و مدیرعامل آن شد که در سال  2012، آن را هم ورشکست کرد و فراری شد که بعداً توسط  اینترپل دستگیر و به اتهام کلاهبرداری مجدداً به ۳ سال زندان محکوم گردید.

در سال ۲۰۱۵ از زندان آزاد شد و در یک دعوای حقوقی با شرکت کانال سوئز مصر، موفق شد از آن شرکت میلیونها دلار بگیرد یا باجگیری کند.

این توضیح را بدهم که سرمایه داران سوئد مانند بیشتر جوامع کهن سرمایه داری غربی دارای یک اخلاق طبقاتی هستند و تا پیش از ظهور اینگونه آدمها، با این نوع شارلان بازیهای کلاهبردارانه حیثیت سوز آشنا نبودند. و هیچ سرمایه داری در چنین مقیاس کلانی به چنین حرکاتی مبادرت نمی ورزد چون اول قدم  به علت اینکه طرف سوئدی است پیشینه اش زود رو میشود و در ثانی در خود جامعه منفور و بی آبرو می گردد.

مورد دوم بلوف اقتصادی، به یک شرکتی اینترنتی مربوط است که در آغاز شکوفائی جهش آمیز شرکتهای اینترنتی در سوئد صاحب نام گردید که البته در آغاز شرکتی واقعاً سود آور بود و شاید هم اصلاً قصد کلاهبرداری نداشت و فقط زیرکانه از مکانیسم بورس  و فقدان رقابت استفاده میکرد. نام این شرکت «فرام تید فابریک» بود که به معنای کارخانه آینده یا به انگلیسی، فیوچرفابریک خوانده می شود

این شرکت توسط یک جوان سوئدی مبتکر بنام یوناس بیرگرسون، آشنا به اینترنت و دنیای سایبری تاسیس شد که شبیه همین موسساتی است که خیلی سریع در سالهای اخیر در دنیا رشد کرده اند مانند فیس بوک، توییتر، اسکایپ، اثر انگشت و نت فلیکس و..، .

در آن دوران مردم به یوناس بیرگسن به چشم بیل گیت سوئد می نگریستند. این شرکت که کارش را از یک دفتر ساده با چند کارمند شروع  کرده بود، در عرض مدت کوتاهی آنچنان عظیم شد که ۳۰۰۰ کارمند داشت و بزرگترین شرکت اینترنتی در سوئد بود. یا شاید مانند فرمنت با حساب سازی کرده بود. فرام تید فابریک به زودی سهامش هزار برابر شد. و به ستاره بورس سوئد تبدیل گردید. قیمت سهام آن ظرف شاید یکسال از چند کرون به بالای ۱۳۰۰ کرون رسید. در این مقطع، این شرکت، تا می توانست سهام  جدید چاپ کرد و این سهام را به بورس بازانی که اشتهای سود طلبی آنها تحریک شده بود، به بالای هزار کرون فروخت و با این پولهای جمع شده از بازار سهام، دست به خرید تعداد زیادی شرکت های اس و قس دار خارجی زد. با سقوط ستاره اینترنت در آغاز  2000، سهام این شرکت شروع به سقوط کرد تا به مرز نیم کرون و کمتر رسید که حالا دیگر صفر و کاملا از صفحه بورس و رسانه محو شده است. بیگر سون در واقع پول واقعی مردم را با ارقام سایه وار بی ارزش در صفحات اینترنتی و بورس معاوضه و مبادله کرد. با ورشکست شدن آن، سایه اش هم از بورس حذف شد.

مؤسس این شرکت و سهام دار عمده آن یوناس برگسن، با احساس خطر پیش از سقوط بهای شرکت های اینترنتی، به موقع سهام خود را که شاید فقط چند هزار کرون یا حداکثر یک یا دو هزار دلار برای آنها مایه گذاشته بود را به قیمت هر سهم  بیش از ۱۳۰۰ کرون، در اوج اشتهار این موسسه فروخت که جمع مبلغ دریافتی او در آن زمان به نزدیک دو میلیارد دلار می رسید.

هم رفعت السعید و هم یوناس برگسن این هنر سیاه بازی را داشتند که با دمیدن در بادکنک شرکت صدفی و پوک خود، خود را هم عرض و هم ردیف موسساتی مانند ولوو نشان دهند. رفعت قرار بود به ازای دریافت سهام ولوو، به آن شرکت سهام شرکت قلابی خود را بدهد. اگر لو رفتن پته تقلبی بودن  مدرک رفعت و سقوط ناگهانی شرکتهای اینترنتی نبود، معلوم نبود این دو خالی بند اقتصادی چه بلایی بر سر صاحبان سرمایه سوئد می آوردند. همه اینها آدم را تا اندازه ای یاد موسسات مالی مملکتمان ایران  در این روزها می اندازد.

پی نوشت:

آنهایی که تحت عنوان دموکراسی و برابری

 آنهایی که تحت عنوان دموکراسی و برابری افراد و جریانها می کوشند حقوق مساوی برای همگان تعین کنند، هدفشان کشاندن نیروهای مجهول الوزن و مجهول الهویت به میدان بازی اپوزیسیون است تا کلُ اپوزیسیون را از این راه  به فرمان رژیم منحل کنند. آنها می دانند چه می گویند و چه میکنند. ولی این به تله افتادگان هستند که باید طرفندهای آنان را بشناسند تا به دام نیافتند.

صاحبان  سرمایه دو شرکت بورسی که میخواهند در هم ادغام شوند هردو میدانند که اولین گام در این راه، ارزیابی دقیق کارشناسانه از میزان سود دهی یکدیگر است، و هرشرکت به نسبت میزان سوددهی به نسبت سرمایه اش ارزیابی می شد و  بعد هم با ملاحظات بسیار دیگر از جمله میزان و دامنه بازار هریک و پس از آن، درهم آمیزی دو شرکت انجام میگیرد.

در این زمینه، هرچند تصمیم نهای را مدیران عالیرتبه و سهامداران عمده میگیرند ولی آنها برای ارزیابی شرکتی که می خواهند با آن درآمیزند از کارشناسان بانک های بزرگ و موسسات مالی کمک میگیرند.

حبیب تبریزیان