Archive for: May 2019

بازخوانی یک پرسشِ فراموش‌شده: آیا ترامپ به دنبال تغییر رژیم در ایران است؟

Share Button

چهارشنبه, ۸ خرداد, ۱۳۹۸

حسین باستانی

چکیده :هم گروهی از مدافعان جمهوری اسلامی و هم بسیاری از حامیان براندازی جمهوری اسلامی، از ابتدای روی کار آمدن رئیس جمهور جدید آمریکا او را به عنوان فردی دیده اند که هدف تغییر حکومت ایران را دنبال می کند. این نگاه به دونالد ترامپ، در یکی-دو سال اخیر منجر به بحث‌هایی آتشین در رسانه ها و فضای مجازی شده است. اغلب بحث‌ها نیز، مشخصا میان موافقان و مخالفان رئیس جمهور آمریکا به عنوان فردی بوده که هدف تغییر رژیم را دنبال…

حسین باستانی

دونالد ترامپ امروز در ژاپن گفت: “ایران با همین رهبران موقعیت تبدیل شدن به کشوری بزرگ را دارد. می‌خواهم به صراحت بگویم که ما به دنبال تغییر رژیم نیستیم. ما به دنبال جلوگیری از تسلیحات هسته‌ای هستیم.”

هم گروهی از مدافعان جمهوری اسلامی و هم بسیاری از حامیان براندازی جمهوری اسلامی، از ابتدای روی کار آمدن رئیس جمهور جدید آمریکا او را به عنوان فردی دیده اند که هدف تغییر حکومت ایران را دنبال می کند. این نگاه به دونالد ترامپ، در یکی-دو سال اخیر منجر به بحث‌هایی آتشین در رسانه ها و فضای مجازی شده است. اغلب بحث‌ها نیز، مشخصا میان موافقان و مخالفان رئیس جمهور آمریکا به عنوان فردی بوده که هدف تغییر رژیم را دنبال می‌کند.

این در حالی است که مقدم بر تمامی چنین بحث‌ها یا تحلیل‌هایی، از ابتدا باید تکلیف سوالی زیربنایی‌تر مشخص می شده: اینکه آیا اولویت دونالد ترامپ، از اساس تغییر حکومت ایران یا حتی تغییر رفتار آن در داخل بوده است؟

به نظر می رسد از همان ابتدا، در مورد اینکه آقای ترامپ چنین هدفی را دنبال کند تردیدهای جدی وجود داشت. اجازه می‌خواهم در همین ارتباط، بخشی از مقاله ای را نقل قول کنم که در آبان ۱۳۹۷، با عنوان “تحریم‌های جدید آمریکا چه چیزهایی را در داخل ایران تغییر می‌دهد” منتشر کرده بودم:

«بعد از اعلام خروج ایالات متحده از برجام، وزیر امور خارجه آمریکا به طور رسمی شرایطی دوازده گانه را برای کاهش فشار بر جمهوری اسلامی ایران اعلام کرد. شرایطی که اکثرا به سیاست های بین المللی و منطقه ای ارتباط داشتند و مشخصا، هیچ کدام به رفتار حکومت ایران با شهروندان خود مربوط نمی شدند. وزیر امور خارجه آمریکا، البته بعدها “تغییر اساسی در نحوه رفتار با مردم خود” را یکی از پیش شرط های تعامل با جمهوری اسلامی ایران اعلام کرد. اما این اظهارات، ساعاتی بعد از اعلام آمادگی خبرساز رئیس جمهور ایالات متحده برای مذاکره “بدون شرط” با رهبران ایران صورت گرفت، که طبیعتا، بیش از اظهارات وزیر او جدی گرفته شد. با توجه به واقعیاتی از این دست، به نظر نمی رسد که اولویت دور جدید تحریم های اقتصادی واشنگتن، تغییر رفتار جمهوری اسلامی در داخل باشد.»

هوادارن بقا یا حامیان براندازیِ جمهوری اسلامی، ممکن است تفسیرهای متنوعی در مورد اولویت‌های سیاست آمریکا در مورد ایران داشته باشند که بازخوانی آنها، موضوع بحث حاضر نیست. ولی فارغ از تمامی استدلال‌های طرفین، احتمالا طیفی از هر دو گروه لازم است حداقل این سوال را جدی تر از گذشته از خود بپرسند که آیا اولویت دونالد ترامپ، همان چیزهایی است که تاکنون تصور می کرده اند؟

به بیان مشخص تر، آیا مطمئن هستند که اگر –کماکان- هدف دونالد ترامپ را براندازی جمهوری اسلامی بدانند، و واکنش‌های خود را در عرصه سیاست بر همین مبنا تنظیم کنند، در عرصه عمل غافلگیر نخواهند شد؟

با سر در سراشیب ویران سازی ایران! خطر جدی است!

Share Button

هزینه اشتباه محاسبه رژیم برای میهن ما تاریخی، مهیب و جبران ناپذیر  خواهد بود. در صورت چنین فاجعه ای تنها رژیم و شخص خامنه ای مقصر نیستند بلکه آنهایی هم که از روی فرصت طلبی و نان به نرخ خوری برای او هورا می کشند به همان اندازه مقصرند و علاوه بر آنان، آن جریانهایی که چه به نام اصلاح طلب چه سبز وچه ملی مذهبی و..، در برابر سیاست ماجراجویانه رژیم سکوت یا کم کاری می کنند مقصرند. وعلاوه بر اینها، اپوزیسیون فرقه گرای ابتر، محفل باز و اتحاد گریز هم به همین میزان مقصر است.

به نظر نمی رسید که دورنمای غیر تراژیکی برای بحران کنونی بین ایران و آمریکا  وجود داشته باشد زیرا هدفی که هر دو کشور در برابر خود قرار

داده اند، فقط یک راه برون رفت بیشتر ندارد: بودن یا نبودن! است.

وقتی آمریکا با هزینه بسیار سنگینی نمی خواهد اجازه دهد اژدهای مهیب چین به چنان قدرت اقتصادی بزرگی تبدیل شود که هژمونی آن را در دنیا به چالش کشد! وقتی اجازه نمی دهد روسیه با قدرت مهیب زرادخانه موشکی و هسته ای خود قدرت و اتوریته جهانی اش را زیر سوال بکشد؛ از ساده لوحی گذشته، ابلهانه است تصور شود چنین آمریکایی در برابر ایران و خیل روضه خوانان حاکم بر آن و پروکسی های تروریستی شان در منطقه عقب کشیده و آن عقب نشینی که در مقابل چین و روسیه، و قبل از آنها در برابر آلمان هیتلری،فاشیسم ایتالیایی و میلیتاریسم ژاپن انجام  نداده است را در مقابل ایران خامنه ای و روضه خوانهای اطراف او انجام دهد.

از سوی دیگر رژیم آخوندی به ارث مانده به خامنه ای، چنان همه تخم مرغ های محاسبات سیاسی چشم اندازی خود را، روی بسیج مسلمانان جهان در یک جبهه جهادی واحد به مقیاس جهانی، حول محور فلسطین و قُدس، علیه کفرِغربی به رهبری آمریکا در سبد مقابله جهادی ضد آمریکایی ضد اسراییلی نهاده است که هرگونه عقب نشینی از آن یعنی فرو ریختگی آن زیرساخت ایدئولوژیکی که تمام ارکانش بر آن بنا شده  و تا امروز به آن اعتبار بخشی شده است.

اگر یک ناظر سیاسی توجه خود را به سطحی ترین لایه سیاسی حکومت در ایران که در دستگاه دولتی و دیپلماسی رسمی آن منعکس میشود و به نوعی مانند عرف سیاسی و دیپلماسی در جهان طبیعی می نماید  متمرکز کند؛ ویژگی حکومت دوگانه ایران را درک نکرده است که در آن، دولت رسمی فقط ویترین نمایشی حاکمیت و برای استتار دولت پنهان است و در نتیجه از اصل و اساس فلسفه سیاسی این رژیم و بینان گفتمان آن غافل میماند.

برای درک اساس دیپلماسی رژیم نباید به حرفهای شیخ حسن یا شیخ جواد توجه کرد بلکه باید به شبستانهای قدرت رژیم در حسینه ها، هیئت ها، نماز جمعه ها، کلاسهای ایدئولوژیک سیاسی سپاه، سران آن و بسیج و حوزه های علوم دینی مَساجد رفت و به گفته ها و موعظه ها و صحبت های که در آنجا میشود گوش داد. دولت واقعی در آنجاست. در آنجا بحث از تعامل با جهان کفر نیست بلکه بحث از وعده الهی دایر بر پیروزی جهانی اسلام (و فقط به رهبری سید علی و نه اردوغان یا محمد ابن سلمان و..) بر کفر در میان است.

البته از این واقعیات پشت پرده در شبستان قدرت نباید چنین نتیجه گرفت که سران رژیم به این مزخرفاتی که خود بین هوادارانشان تبلیغ می کنند باور دارند. نه!

اگر آنها چهل سال پیش خود چنین می اندیشیدند، ۴۰ سال تمرین و تجربه  سیاست ورزی در جهان معاصر، پرده توهمات دینی آنها را دریده و چشمانشان را باز کرده است. همچنان که در تمام دستگاه حزب کمونیست دوران خروشچف، برژنف و پونامارُوف بعد گورباچف، دیگر کسی نبود تا وعده پیروزی جهانی کمونیسم را حتی به شوخی هم قبول داشته باشد. ولی با این حال دستگاه تبلیغاتی حزب کمونیست برژنف و پونامارُوف بر پیروزی  نهایی مدل سوسیالیسم شوروی بر سرمایه داری به رهبری آمریکا، در یک چشم انداز تاریخی تاکید میکرد. زیرا اِنکار پیروزی شوروی سوسیالیستی در یک افق تاریخی، نتیجه اش همان بود که شد، یعنی گلاسنوست گورباچف و بعد فروپاشی شوروی و با آن، فروپاشی توهمات کمونیستی، هرچند نه برای توهم زدگان افراطی.

رژیم آخوندی به مراتب وهمی تر، ناکارآ تر و با گفتمان بسیار عقب مانده تری ازآن رژیمهای کمونیستی به همان راه آنان  رفته و میرود.

این رژیم، اساس مشروعیت، اقتدار و توجیه تاریخی خود را بر بنیادهای سست و پوشالی گذارده است، در تقویت نیروهای میدانی آن می کوشد و مجبور و محکوم به ادامه تبلیغ آنها نیز می باشد تا فریب خوردگان خود را همچنان در اطراف و پشت سر خود خودنگاه دارد تا بلکه رژیم(انشالله) به نقطه ای از توازن (مناسب) قدرت با حریفان جهانی اش برسد که بتواند به معامله ای با آنان دست بزند که موجب بقایش گردد نه سرنگونیش. تا بتواند  تدریجا، ریل تاریخی خود را عوض کرده راه جدیدی پیش گیرد که مطابق زمانه باشد بدون اینکه سرنگون شود. این راهی است که چین، پس از تجربه شکست سوسیالیسم خروشچف ـ ی و گورباچفی بدان رسید و شاید اولین کسی که در دنیای کمونیسم آنرا تشخیص داد مائوتسه تونگ بود.

به یاد دارم، آن زمان که هنوز یک کمونیست چند آتشه بودم، در یکی از منابع کمونیستی خواندم که مائو در یکی از سخنرانیهای رسمی خود گفت؛  استقرار سوسیالیسم واقعی ممکن است تا هزار سال آینده طول بکشد. (و آنهم سوسیالیسم!:« از هرکس به اندازه توانش و به هرکس به اندازه کارش» و نه کمونیسم:« از هرکس به اندازه توانش و به هرکس به اندازه نیازش». این در حالی بود که مارکس بیچاره در همان قرن ۱۹ به کمون پاریس و قیام کارگران آلمان به عنوان سرآغاز انقلابات کمونیستی می نگریست  

حال رژیم ایران، سعی دارد با تکیه بر پروکسی های تروریستی، عملیات ایذایی و تحریک آمیز(پرُواکاتیو) خود در منطقه، از این توانیها ها یک وسیله معامله و چانه زنی با غرب و در راس آن آمریکا بسازد.

سران رژیم در بین خود به طور قطع با چیره شدن اسلام شیعی خود بر دنیا وداع کرده اند ولی برای معامله برای بقای خویش و پذیرفته شدن در کلوپ ممالک متعارف جهان به ابزارهای گفتمان آن همچنان نیاز دارند کما اینکه شوروی به جنگهای آزادیبخش و مبارزات کمونیستی در دنیا نیاز داشت تا در برابر غرب بر وزن سیاسی و دیپلماتیکش بیفزایند. و این همان هدفی است که  روسیه امروز بر اساس زرادخانه موشکی و اتمی خود و چین بر اساس قدرت اقتصادی خود در محاسبات استراتژیک خویش با غرب مد نظر دارند.

ولی اگر محاسبات چین و روسیه به علت همپوشی نسبی ساختار مدرنشان با دنیای امروز، نوعی شانس موفقیت دارند، ابزار مذهبی و اسلامی سیاسی رژیم روضه خوانها در میهن ما نه تنها با چالش از سوی غرب بلکه از سوی ملل و دول مسلمان و خود مردم ایران نیز روبروست.

رژیم برای استفاده از این ابزار باید اول، مخالفت درون مرزی مردم با خود را؛ هم در عرصه گفتمانی و هم سیاسی از بین ببرد و بعد، به بده بستان با غرب بپردازد و البته در این جهت هم سخت می کوشد.

با نگاه به چنین محاسبات بی پایه ای از سوی رژیم، باید درک کرد و هشدار داد، اگر سرنخ آتش بازی خطرناکی که رژیم در این ایام شروع کرده است حتی برای یک چشم بهم زدن از دستش در برود، مملکت را به چنان درگیری نظامی وحشتناکی می کشاند که جنگ ۸ ساله با عراق در مقایسه با آن مانند یک آتش بازی سرگرم کننده بنظر خواهد رسید و نه تنها با آمریکا و اسرائیل بلکه  با تمام ممالک عربی منطقه و به احتمال قوی حتی بشمول همین کشور برادر عراق!

اگر راست باشد که محمد ابن سلمان آن کسی است که فرمان کشتن جمال خاشقچی را در مقر فرمانروایی رجب طیب اردوغان، به آن صورت داده است، و اگر حمله موشکی وسیع  ناوهای آمریکا، فرانسه و انگلیس را به سکوهای پرتاب موشک و دیگر قرارگاه های نظامی سوریه، متعاقب کاربرد سلاح شیمیایی از سوی رژیم اسد در آوریل سال گذشته به یاد بیاوریمِ باید به این نتیجه منطقی برسیم که این نیروها و زمامدارانی که  امروز در برابر فرقه روضه خوانها ایستاده اند، کسانی نیستند که از کمترین تحریک یا اقدام نظامی نیروهای مسلح رژیم خامنه ای بگذرند و عقب بنشینند که در چنین صورتی، لئنگ تسلیم در جنگ روانی را جلوی رژیم انداخته اند!

نه محمد ابن سلمان و نه ترامپ و وزیر خارجه و مشاورانش از جنسی نیستند که تسلیم شوند!

هزینه اشتباه محاسبه رژیم برای میهن ما تاریخی، مهیب و جبران ناپذیر  خواهد بود. در صورت چنین فاجعه ای تنها رژیم و شخص خامنه ای مقصر نیستند بلکه آنهایی هم که از روی فرصت طلبی و نان به نرخ خوری برای او هورا می کشند به همان اندازه مقصرند و علاوه بر آنان، آن جریانهایی که چه به نام اصلاح طلب چه سبز وچه ملی مذهبی و..، در برابر سیاست ماجراجویانه رژیم سکوت یا کم کاری می کنند مقصرند. وعلاوه بر اینها، اپوزیسیون فرقه گرای ابتر، محفل باز و اتحاد گریز هم به همین میزان مقصر است.   

جنگ دوم جهانی را فقط هیتلر و موسولینی و ملیتاریستهای ژاپن به راه نیانداختند بلکه آن دول اروپایی که در ۱۹۳۸ در مونیخ در برابر هیتلر کرنش کردند و تجاوز آن را به لهستان و چکسلواکی به رسمیت شناختند نیز به اندازه جنگ افروزان هیتلری در آن تراژدی مقصر بودند.     

افشای شبکه جاسوسی و دیس اینفُرماسیون سایبری ایران در آمریکا

Share Button

خلاصه میکنم: فکر نمی کنم که گزارش فوق رویترز که متکی بر تحقیقات موسسه  FireEye و تایید  فیسبوک و توییتر می باشد، همه آن کوه یخ جاسوسی و ستون پنجم دیس اینفُرماتیو رژیم راُ افشاء کرده باشد. به نظر من ابعاد مسئله بسیار بیش از اینهاست و به ویژه اینکه این گزارش فقط به فعالیت تخریبی دستگاه اطلاعاتی رژیم در آمریکا و علیه ترامپ، عربستان و بنفع رژیم و پروکسی های تروریست آن در منطقه پرداخته و کلاْ فعالیت رژیم علیه مخالفین را که در عرصه آن از تجهیزات و ابزار های مادی و انسانی به مراتب بیشتری برخوردار است را کاملاْ نادیده گرفته است.

رویترز امروز ۴ شنبه ۸ خرداد گزارشی دارد از فعالیت شبکه ستون پنجمی و دیس اینفُرماتیو رژیم تهران در آمریکا برای تاثیر گذاری روی افکار عمومی آمریکا به نفع رژیم ایران با محق نشان دادن خود و متحدین فلسطینی اش و علیه دونالد ترامپ، اسرائیل و عربستان.

فعالین این شبکه تحت پوشش حسابهای سایرین به نام شخصیتها یا جریانات خوشنام مانند روزنامه نگاران و نامزدهای نمایندگی کنگره (انتخابات ۲۰۱۸کنگره) اخبار و کامنت هایی در دفاع از ایران و فلسطین و توجیه سیاست های ایران و.. ، انتشار داده اند.

فاش کننده این شبکه موسسه FireEye است که کارش دادن خدمات امنیت سایبری در دنیا می باشد.

بنا به گزارش رویترز کشفیات محققین این موسسه  نشان می دهد: «گروههایی فاقد هویت، احتمالاْ با حمایت دولتی توانستند شبکه های رسانه ای اجتماعی را با خوراک دهی به آنها و داستان سازیهای خود  و دیگر اشکالی که می توانست روی افکار عمومی تاثیر گذار باشد، تحت القائات دیس اینفرماتیو و مانوپولاتیو خود قرار دهند.

طبق تحقیقات کارشناسان FireEye فعالیت ویژه ای برای افزایش موضوعات ضد اسرائیلی، ضد سعودی و طرفداری از فلسطین  انجام شده بود.

این فعالیتها از طریق افرادی که بر خود عناوین و نامهای جعلی می گذاردند و خود را بنام  افراد سرشناس یا از سخنگوی نهادهای معتبر معرفی میکردند انجام می گرفت. آنها حسابهای اینترنتی گوناگون، از جمله در توئیتر و فیسبوک باز میکردند و در آنجا ماموریت خود را انجام می دادند. بیشتر این حسابها سال گذشته باز شده بودند که بعدها بسته شدند.

سخنگویان فیسبوک و توئیتر در تماس با رویترز این خبر را تایید کردند.

لی فوستر، محقق موسسه FireEye، می گوید برخی از این هویت های جعلی شناخته شدند و او اضافه میکند که بیشتر اینها در پشت ماسک هایی، بیشتر از روزنامه نگاران آمریکایی، به نحو موفقیت آمیزی توانسته بودند، برخی رسانه های خبری را مجاب کنند تا نوشتارها و نامه های آنان را به عنوان نظر خوانندگان یا مفسران و ستون نویسان مهمان رسانه ها  و یا وبلاگ نویسان منتشر کنند که این یادداشت های ارسالی به این رسانه ها، برخی از مواضع مترقیانه و برخی از مواضع محافظه کارانه نگاشته و تنظیم میشدند.» ولی سمت و سوی حمله هر دوی این مواضع یکی بود علیه ترامپ و سعودی و به نفع ایران و فلسطینیها. پایان ترجمه بخشی از گزارش رویترز.

نتیجه گیری:

از قریب ۲۰ سال پیش که کار وبلاگ نویسی را شروع کردم بنا به دلایلی که به پیشینه سیاسی ام و زخمهایی که از ساواک و بعد دستگاه های اطلاعاتی رژیم بر روح و روان خود داشتم، همواره  با نگاه نقادانه امنیتی(در حد منطقی)به فضای سیاسی و بعدها دنیای مجازی و شبکه های اجتماعی نگاه کرده و میکنم. این نگاه نه تنها نتیجه تجربیات گذشته سیاسی است بلکه حاصل مطالعه دهها کتاب و تعداد بسیار بیشتری مقالات و گزارش، به زبانهای انگلیسی، سوئدی و نروژی در این زمینه نیز می باشد. این حجم از منابع تئوریک  در کنار قریب ۵۰ سال فعالیت مداوم سیاسی چه به عنوان کنشگر یا به عنوان تحلیلگر سیاسی، شاخکهای حسی ام را در تشخیص عوامل اطلاعاتی تقویت کرده اند. و این را محض خودستایی نمی گویم و البته خواننده مختار است تصور دیگری از این توضیحات داشته باشد ولی هدف من اینست که می خواهم خواننده این سطور بداند، که هدف از توضیح این نکات در درجه نخست فقط کمک به کاهش هزینه مبارزه با رژیمی حیله گر و جنایتکاراست و مهمتر اینکه، از نظر کار اطلاعاتی و دیس اینفُرماتیو(گمراه سازی)، مانو\ولاسیون (القاء گری) و تخریب مخالفین خود از داخل و علیل کردن آنها، در تاریخ نظیر ندارد.

فقط کافیست بگویم در این راه، رژیم سرمایه  ۱۴۰۰ ساله مذهبی را با عوامفریبی آخوندی به اضافه درآمد کلان نفتی و آزادی عمل کامل  در: بازداشت و زندانی کردن، شکنجه کردن، گروگان گرفتن اطرافیان مخالفین و فشار عاطفی بر آنها، پرونده سازی اخلاقی، اعدام کردن های دل بخواهی و فله ای و..، بگونه ای سازمان داده است که در تاریخ نظیر ندارد.

و در درجه دوم، می خواهم خواننده این سطور بداند  که نویسنده اگر در این زمینه سخنی میگوید بدون تردید با مسائل این عرصه از مبارزه نه تنها بیگانه نیست بلکه مطالعه وسیع و  تجارب چند ده ساله را دارا میباشد و همین!

چند ماه پیش خبرگزاری های معتبر دنیا از کشف و بسته شدن هزاران حساب اینترنتی قلابی در دنیای مجازی خبر دادند که مرکز همه آنها مسکو وسرویس اطلاعات روسیه FSB (وارث و فرزند خلف KGB)  بود. اگر این رسانه های بزرگ دنیا پس از دخالت FSB در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بیدار شدند و پی بردند که سرویس اطلاعاتی پوتین (و نه حتی روسیه)، در عرصه دنیای سایبری یکه تاز هستند، من این یکه تازی دیس اینفُرماتیو سرویس اطلاعات پوتین  را در جریان آخرین انتخابات ریاست جمهوری روسیه که به انتخاب مجدد پوتین منجر شد دیدم.

در آن انتخابات، با اینکه پیروزی مهندسی شده پوتین حتی به شرط آزادی کامل انتخابات محرز بود، سرویس اطلاعاتی پوتین اصل را بر تخریب کامل رقیبان انتخاباتی اش نهاده بودند تا پیروزی خود را شکننده تر از آنچه پیش بینی امیشد نشان دهند و حضور رهبران اپوزیسیون را برای همیشه در صحنه سیاسی ناممکن سازند.

یکی از شِگردها، انتشار مکالمه تلفنی خصوصی Alexei Navalny ، چهره اصلی اپوزیسیون ضد پوتین در انتخابات گذشته  در رسانه های رسمی بود. Navalny  در آن مکالمات با فحش های پایین تنه ای به یکی دیگر از رهبران اپوزیسیون از خطاهای او نام میبرد که انتشار آن، وجهه ی  سیاسی نوالنی را در افکار عمومی بسیار خراب کرد.

دیگر فعالیت های ستون پنجمی  سرویس اطلاعاتی پوتین که از جمله به مشعشعانه ترین وجهی خود را  نشان داد در جریان اشغال شبه جزیره کریمه و بعد اپوزیسیون سازی از تجزیه طلبان منطقه دُنباس (بخش روسی نشین سرزمین اوکراین در جنوب شرقی آن کشور) بود و مسلح کردن آنها به مدرنترین تجهیزات جنگی که خود روسیه داشت.

این روزها از این نشریه به آن نشریه َسَرک میکشم کمتر نشریه ای وجود دارد که در آن مقالات یک طرفه ای علیه عربستان بخاطر جنگ یمن درج نشده باشد. و بیشترین اخبار در این زمینه مربوط به اکسیونهایی میشود که از طرف Front Organisations* در ممالک اروپایی برگزار میشود یا مقالاتی است که راجع به کشتار مردم «بیگناه» یمن که از سوی عربستان جریان دارد و همه برگزار کنندگان این اَکسیونها  و مقاله نویسان هم، شناسنامه های گمراه کننده حقوق بشری یا صلح طلبی با عناوین مختلف دارند.

این بنگاه های حقوق بشری و فعالین صلح، قبلاْ هزاران صفحه راجع به قتل خاشقچی**، جاسوس اردوغان و عضو اخوان المسلمین نوشته و پخش کردند در همان حالی که در ترکیه بگیر و ببند مخالفین اردوغان حتی نمایندگان دارای مصونیت پارلمانی جریان داشت و ماشین کشتار بشار اسد  در سوریه به قلع و قمع مخالفین با هر وسیله مشغول بود و ماشین سرکوب رژیم خامنه ای هم شبانه روز در فعالیت بود.

کمتر کسی در این اَکسیون ها  و مقالات و یتیشن صادرکنندگان؛ این مسئله رازآمیز را به پرسش می گذارد که:  این حوثی هایی که از گرسنگی ناشی از محاصره دریایی و هوایی توسط نیروهای ائتلاف عربی می نالند و غرق در عقب ماندگی، افرادشان با دمپایی و صندل در جبهه های جنگ هستند چگونه میتوانند موشک بالستیک و پهباد هایی بسازند که بیش از ۶۰۰ کیلومتر بُرد دارند و بزرگترین مخزن یا لوله نفتی عربستان را با بمب های دقیق و راداری بزنند؟ یا مناطق مسکونی عربستان را موشک باران کنند؟ مگر موشک بالستیک فشفشه  آتش بازی است که حوثیها روزی چند تا از آن را به خاک عربستان پرتاب میکنند؟ هزینه هر یک از آنها چقدر است و از کجا تامین میشود؟

کمتر کسی از اینها که در کسوت مدافعان حقوق بشر و دفاع از صلح علیه سعودی به صحنه آمده اند  وارد ماهیت سیاسی این جنگ میشوند تا بگویند اگر حوثیها در یمن یک جمهوری اسلامی نظیر ایران برقرار کنند چه بر سر مردم بینوای یمن و مردم منطقه خواهد آمد؟ و چه کسی؟ دیگر میتواند جلوی گسترش بازوی سیاسی/ نظامی رژیم ایران را در شبه جزیره عربستان و از آنجا تا جنوب، شمال و شرق آفریقا را بگیرد؟ معلوم نیست چرا این حقوق بشری ها و شیفتگان صلح حتی برای یک بار هم که شده به قتل عام مردم سوریه توسط گروههای وابسته به ایران و جنایات سپاه قدس چیزی نگفتند و اعتراضی نکردند.

به گزارش ترجمه شده فوق از رویترز و فعال شدن مجدد خود در عرصه سیاسی برگردم.

در آنزمان اگر هم فیسبوک یا توییتری وجود داشت، من از آنها بی خبر بودم. در عوض پالتاک بود که در آن فعال بودم و در اوایل برایم جذاب بود، مضافاْ اینکه با یکی از جریانات مشروطه خواه هم شروع به همکاری کرده بودم.

ولی در همان آغاز فعالیت پالتاکی خود، متوجه نفوذ و نقش عوامل اطلاعاتی رژیم در آن شبکه شدم. ولی فکر میکردم با روشنگری و کار توضیحی میتوان آنها را افشاء کرد. ولی متاسفانه جمعیت پالتاکی که عمدتاْ فاقد پیشینه سیاسی و کار تشکیلاتی و مست از گرمای بحث های سرگرم کننده پالتاکی بودند، گوششان به این بدهکار نبود که در آن اتاقهای پالتاکی و در پشت آن مُانیتورهای زبان بسته، عوامل اطلاعاتی رژیم خامنه ای فعالند و آنها هم که این امر را می پذیرفتندُ فعالیت اطلاعات رژیم را فقط به خبر چینی و شناسایی تقلیل می دادند در حالی که بیشترین کار دستگاه های اطلاعاتی در این دوره نه کسب اطلاعات مخالفین بلکه تزریق اطلاعات گمراه کنندهُ بدیل سازی و اپوزیسیون سازی، گفتمان سازی و.. به درون ذهن همه اپوزیسیون و تسخیر فکری آن از درون بود.  

در این دوران بیشترین بحث از این نوع، حول محور جُمهوریخواهی در برابر مشروطه خواهی، عاشورا سازی از ۲۸ مرداد و شهید سازی مصدق و شمر سازی از شاه بود که، بقایای نیروهای چپ که هنوز نیمه نفسی داشتند تعزیه گردان اصلی و دستگاه های اطلاعات رژیم سناریو نویس و کارگردان آن نمایشات بودند و در جبهه مقابل هم شاه اللهی های اطلاعاتی ساخته یا  بی تجربه های سیاسی که از متن دیوانسالاری شاه مهاجرت کرده و به عرصه مبارزه سیاسی پرتاب شده بودند و برخوردی احساسی و عاطفی به مسائل سیاسی داشتند تا اسلوبی.

در این دوره حداقل ۳ جریان جمهوری خواهی تشکیل شد که در عمل فعالیتشان فقط  به شلاق زدن جنازه سیاسی محمدرضا شاه در عرصه دنیای مجازی منحصر بود تا مبادا که او از گور برخیزد و شانس این جمهوری طلبان و مصدق طلبان را برای گرفتن انحصاری قدرت سیاسی از دست جمهوری آخوندها کاهش داده یا از بین ببرد.

بعد از مدتی پالتاک را رها کرده و شروع به نوشتن کردم که یادداشتهایم  در برخی سایتهای پُر بازدید کننده برون مرزی درج می شد. اما پس از مدتی دقت؛ رگه های نفوذ دستگاه های اطلاعاتی را در همه این سایتها دیدم که البته این حرف به معنای اتهام زنی به مدیران یا ادمین ها یا مطلب گذاران هیچ سایتی نیست. هدف فقط اینست که بگویم وقتی کسی یا جریانی؛ نقشه راه، استراتژی، راهبُرد تاکتیکی و استراتژیک ندارد، به آسانی به ورطه اشتباهی گرفتن جای دوست به جای دشمن و بالعکس، و نشاندن دشمن فرعی به  جای دشمن اصلی و بالعکس فرو میغلطند و از اینجا به بعد شکست رقم می خورد.

سوال بی ربطی نیست اگر از آنهایی که میلیونها صفحه اینترنتی یا کاغذی و میلیونها ساعت وقت گذاردند تا نشان دهند جمهوری بهتر از مشروطه است؟ و آنهم در زمانی که ماشین کشتار رژیم شب و روز فعال بود چه خدمتی به همان جمهوری آرمانی خود کردند؟ چه خدمتی به پیشبرد امر مبارزه برای آزادی کردند؟ و..؟

خلاصه میکنم: فکر نمی کنم که گزارش فوق رویترز که متکی بر تحقیقات موسسه  FireEye و تایید  فیسبوک و توییتر می باشد، همه آن کوه یخ جاسوسی و ستون پنجم دیس اینفُرماتیو رژیم راُ افشاء کرده باشد. به نظر من ابعاد مسئله بسیار بیش از اینهاست و به ویژه اینکه این گزارش فقط به فعالیت تخریبی دستگاه اطلاعاتی رژیم در آمریکا و علیه ترامپ، عربستان و بنفع رژیم و پروکسی های تروریست آن در منطقه پرداخته و کلاْ فعالیت رژیم علیه مخالفین را که در عرصه آن از تجهیزات و ابزار های مادی و انسانی به مراتب بیشتری برخوردار است را کاملاْ نادیده گرفته است.

بر عهده فعالین سیاسی ضد رژیم است که از روی ابعاد  فعالیتهای دیس اینفُرماتیو رژیم علیه ترامپ، سعودی و برای معصوم و مظلوم نمایی رژیم سفاک خامنه ای و جوخه های مرگ آن در اذهان عمومی دنیا و تبرئه کردن گروههای تروریست فلسطینی (که دولت ساحل غربی جز آنها نیست چون این دولت خود زیر ضربه رژیم خامنه ایست) به ابعاد فعالیت تخریبی رژیم و دستگاه های اطلاعاتی اش در بین اُپوزیسیون پی ببرنند!  هزینه خوش خیالی ما ادامه سلطه استبداد آخوندی است!          

در ادبیات سیاسی و ژورنالیسم سیاسی اینگونه سازمان های حقوق بشری یا صلح و… را، Front Organisation  مینامند. آنها که با فعالیت احزاب کمونیست و جنبش های چپ عموما آشنا هستند خوب می دانند که این گونه سازمانهای بازوهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جریانهای عمده سیاسی یا دولتهای (بیشتر کمونیستی سابق)  هستند. رژیم ایران و اردوغان و سازمانهای حماسُ حزب الله لبنان و القاعده صدها و شاید هزاران سازمان «فِرُنتال» در هیئت های مذهبیِ خدمات خیره ایی و انجمن های قرائت قرآن و ..، دارند که پی بردن به هویت آنها از ظاهر فعالیتشان آسان نیست. ولی همه اینها در آخر در خدمت سازمانهای تروریستی پشت سر خود هستند.

**

من قبلا درباره قتل خاشقچی نوشته ام ولی در اینجا فقط  این را میگویم که اگر ما بخواهیم روی این قتل و امثال آن که در مورد عربستان اولین بار است بمانیمُ هرگز برای افشای کشتارهای صد هزار نفری بشار اسد و قتل و عام ها در زندانهای ایران و سربه نیست کردنها در همان زندانها وقت نخواهیم یافت. عربستان هرچه هست مرتجع یا استبدادی، امروز از موضع «نه ضد ایرانی » بلکه از موضع «ضد تروریستی» با رژیم خامنه ای سرشاخ است. انتخاب مابین رژیم خامنه ای و رژیم سعودی نیست بلکه بین تروریسمی است که اولین قربانی آن خود مردم ایران هستند و ضد تروریسم که مردم ایران را ناخواسته با حکومت عربستان در یک سنگر قرار داده است. اگر ما این وضعیت را که؛ نه مهندسی رژیم عربستان بلکه محصول دینامیسم برآمده از سیاستهای رژیم خامنه ای است را نپذیریم، نیت مان هرچه باشد، عملاْ در کنار رژیم خامنه ای و علیه منافع ملی میهنمان قرار گرفته ایم و این منطق عینی این میدان است که با هیچ حسن نیت و خیر اندیشی نمی توان آن را تغییر داد.

*****************************     

آگاهی سیاسی  زمانی معنا می یابد، که  در گام نخست: یک فرد یا یک جریان مدعی آگاهی؛ هدف چشم اندازی یا راهبردی خود را با جریان عمده و دوران ساز تاریخی در جهان هماهنگ سازد.

نمیتوان با یک هدف چشم اندازی درست و مترقیانه ولی خلاف جریان عمده تاریخی و دوران ساز در جهان به هدف نزدیک شد تا چه رسد به دست یافتن بدان.

بعد از این انتخاب راه  تاریخی و همسو با جریان عمده تاریخ، یک فرد، یک رهبر یا یک جریان سیاسی، باید  چنان راهکارهای عملیاتی و تاکتیکی برگزیند که او را به آن هدف چشم اندازی استراتژیک می رساند.

با حرکت کورمال و روش آزمون خطا (ِایمپریک = تجربی و عملگرایانه) نمی توان به هدفی از پیش تعین شده یا استراتژیک رسید.

به این می گویند تلفیق تئوری با عمل! این دیگر یک هنر ناشی از ورزش سیاسی و فکری میباشد که فقط با کتاب خواندن یا افسر عملیاتی میدان سیاست بودن کسب نمیشود! خلاقیت می خواهد!

برای تو در میدان پیکار؛ هیچ متحد و دوستی بهتر از متحدین و یاران ابله و ناتوانی که در صفوف  دشمن تو هستند نیستند! تا میتوانی آنها را بالا ببر! پیروزی تو حتمی خواهد بود!

***********************

  • Social media accounts took on the personas of journalists, activists, Republican lawmakers and ordinary Americans to promote pro-Iranian messages, according to the latest investigative report from FireEye.
  • These profiles were included in a sweep of nearly 3,000 Twitter accounts that were removed by the social media giant, who says they originated in Iran. 

Dozens of social media accounts displaying suspicious behavior have been uncovered in a new report that sees pro-Iranian messaging promoted by profiles impersonating real people, as well as journalists and activists who don’t seem to exist.

The accounts, which promoted often aggressive messages and hashtags in support of the Iranian government, have also taken on the personas of Republican members of congress and ordinary Americans, according to the latest investigative reportfrom California-based cybersecurity firm FireEye.

The firm describes their findings as a “network of social media accounts” impersonating U.S. political candidates and “leveraging U.S. and Israeli media in support of Iranian interests.”

While Iranian influence campaigns carried out from within the country are not new, FireEye’s findings dissect yet more individual accounts that have surfaced in various media outlets engaging in “inauthentic behavior … that we assess with low confidence was organized in support of Iranian political interests,” the report’s authors said.

These profiles were included in a sweep of nearly 3,000 Twitter accounts that were removed by the social media giant, who says they originated in Iran. 

Yoel Roth@yoyoel

Earlier this month, we removed more than 2,800 inauthentic accounts originating in Iran. These are the accounts that FireEye, a private security firm, reported on today. We were not provided with this report or its findings.4949:02 PM – May 28, 2019Twitter Ads info and privacy328 people are talking about this

Yoel Roth, head of site integrity at Twitter, posted a tweet last week saying that the accounts “employed a range of false personas to target conversations about political and social issues in Iran and globally. Some engaged directly through public replies with politicians, journalists, and others.”Hijacking real people’s pictures with multiple names and locations

FireEye itself stresses the words “low confidence”, adding that it has not yet been able to attribute the activity to a geographic location or to Iranian state sponsorship. But the behavior follows patterns that the company investigated last year, illustrated in its August 2018 report that uncovered an extensive network of fake news sites and associated accounts it believes were linked to the Islamic Republic and government cyber actors.

Yoel Roth@yoyoel · May 28, 2019Replying to @yoyoel

As we conduct investigations into the wider networks and actors involved in information operations, we typically avoid making any declarative public statements until we can be sure that we have reached the end of our analyses.

Yoel Roth@yoyoel

These accounts employed a range of false personas to target conversations about political and social issues in Iran and globally. Some engaged directly through public replies with politicians, journalists, and others.1019:02 PM – May 28, 2019Twitter Ads info and privacy35 people are talking about this

“Narratives promoted by these and other accounts in the network included anti-Saudi, anti-Israeli, and pro-Palestinian themes,” the report mentioned. This included support for the 2015 Iran nuclear deal and criticism of the Trump administration’s designation of Iran’s Islamic Revolutionary Guard Corps (IRGC) as a Foreign Terrorist Organization.

While much of those positions are held by ordinary people, FireEye describes “several limited indicators that the network was operated by Iranian actors.” Iran’s Foreign Affairs Ministry did not reply to CNBC’s request for comment, but the government in Tehran has denied accusations of offensive cyber activity.Journalists that don’t exist

Some accounts with American names of individuals claiming to be U.S.-based journalists — one for instance called ”@AlexRyanNYC” who falsely claimed to be a Newsday journalist and had appropriated a genuine person’s photo — had their under interfaces set to Persian or had posted tweets in Persian years back in their history, the report described. These individuals could not be traced to any other legitimate public profiles or company bios.

Another highlighted account in the FireEye report was a persona called “Mathew Obrien”, who also claimed to be a Newsday reporter and had pro-Iranian government ‘letters to the editor’ published in various local U.S. newspapers in Texas.

The name would appear with slight spelling variations — also spelled Matthew O’Brien and Mathew Obrien — and claimed to be based in several different U.S. cities, while posting tweets in often faulty English, the report claimed. Several of the personas in this network falsely claimed affiliations with U.S. outlets like New York Daily News and the Seattle Times, and would often promote each other’s tweets.

Yoel Roth@yoyoel · May 28, 2019Replying to @yoyoel

These accounts employed a range of false personas to target conversations about political and social issues in Iran and globally. Some engaged directly through public replies with politicians, journalists, and others.

Yoel Roth@yoyoel

Several of the accounts falsely represented themselves as media based in the United States and claimed affiliation with outlets like the New York Daily News, Newsday, and the Seattle Times. pic.twitter.com/NsCzUmsk2v1499:02 PM – May 28, 2019Twitter Ads info and privacy

View image on Twitter
View image on Twitter
View image on Twitter
View image on Twitter

66 people are talking about this

Lee Foster, FireEye’s senior manager for information operations analysis, says the accounts are still being investigated.

“Some of (the personas) use the same headshot in different forums with different names, some submitted identical letters (to newspapers) but under different names… this leads us to suspect, with low confidence, that they’re inauthentic. We do know it’s possible that there is some authentic behavior there as well, but collectively, it’s all very unusual.”

Geographic attribution is hard to attain however, and the clues vary, he says. “You’re looking for stronger technical indicators tying it to a geography, to a state, more than simply the behavior.”

In previous investigations, FireEye’s intelligence analysts have spotted indicators like heavy use of Persian language or Iranian phone numbers used to register accounts. Technical clues, like those found in cases of Russian-led security breaches, include forensic indicators in the malware being used. Persian has also been found in ransomware code targeting systems in different countries including Saudi Arabia, South Korea and the U.S.Political influence campaigns: no signs of stopping

Political influence campaigns, lately most associated with Russia but practiced by numerous actors, are on the rise as social media platforms and governments grapple with how to combat them.

Iran has been testing social media, influence campaigns and “temporary disruptive effects, similar to its data deletion attacks against dozens of Saudi governmental and private-sector networks in late 2016 and early 2017,” officials from the Office of the Director of National Intelligence (ODNI) told Congress in January.

U.S. social media companies like Facebook and Twitter are increasingly — but tentatively — cooperating with U.S. intelligence on monitoring for misinformation campaigns, ODNI director Dan Coates said at the time, but the debate over the companies’ roles in policing and removing online content continues.

CNBC’s Kate Fazzini contributed to this report

اسلوب شناسی تحلیل سیاسی ـ کالبد شکافی آمریکا ستیزی و روسیه باوری

Share Button

برای یک لحظه فکر کنیم دولت آمریکا در دنیا از بین برود و نباشد! آیا تصور این دشوار است تا بدانیم روسیه  چه بر سر دنیا و در درجه اول همسایگان خود می آورد؟ در این رابطه چه ضرب المثل به جایی است اگر بگوییم:«گربه مسکین اگر پر داشتی ــ نسل گنجشک از زمین برداشتی. لحظه ای فکر کنیم، در این دنیای بدون آمریکا، جمهوری اسلامی، چین، کره شمالی، نیکلاس مادورو و بشار اسد، داعش و القاعده و الشباب  حشد الشعبی چه بر سر مردم دنیا و در درجه اول مردم تحت فرمانروایی خود می آوردند؟!

در ژورنالیسم سیاسی و اظهارنظرهای صاحبنظران این عرصه، اینکه دیگر جهان دو قطبی وجود ندارد و با فروپاشی بلوک شوروی  قطب بندی دوران جنگ سرد پایان یافته به یک حکم و اصل بدیهی تبدیل گردیده است.

نخستین ایراد اسلوبی که به این حکم وارد می باشد اینست که مبنا را بر این پیش فرض نهاده است  که آن جهان دوقطبی (نظامی/سیاسی/ایدئولوژیک)، با فروپاشی بلوک شرق و پیمان ورشو دیگر وجود ندارد.

با یک نگاه اسلوبی(متدولوژیک) به تقابل دو بلوک غرب و شرق؛ در درجه اول می بینیم که هرچند پیمان ورشو منحل شده است ولی عملاْ روسیه(پوتین) تا آنجا که توانسته و بتواند کوشیده و می کوشد، نگذارد که جهان غرب بدون چالش و دردسر باشد. اگر  قدرت متعارف نظامی پیمان ورشو در ابعاد گذشته وجود ندارد، ولی زرادخانه موشکی و اتمی روسیه دست نخورده، هم حفظ شده است و هم به روز میگردد و هم، جهت پرتاب آنها غرب و در درجه اول آمریکا را نشانه گرفته اند.

در عرصه سیاسی؛ دکترین روسیه پوتین همچنان بر اساس تقابل با بلوک غرب و استفاده از هر فرصتی که دست دهد برای مشکل آفرینی برای آن و مشغول کردنش می باشد. چه فرصت ظهور القاعده باشد چه حشد الشعبی یا حزب الله و شورش حوثیها یا ایران ولایی یا نواتومان اردوغانی یا بلعیدن قسمتهایی از اوکراین و تهدید دائمی آن.

در عرصه ایدئولوژیک، برافراشته داشتن پرچم رنگ و رو رفته کمونیسم به عنوان بدیل برتر تاریخی بر سیستم سرمایه داری دیگر ممکن نیست، ولی در وجه تخریبی و نفی تاریخی سرمایه داری مدل غربی، تمام زرادخانه گفتمان ضد سرمایه داری روسیه و همه تیم ارکستر رنگا رنگش همچنان حفظ شده است و احکام این گفتمان دیگر نه در اثبات برتری کمونیسم و سوسیالیسم بلکه در نفی و تخریب نظام سرمایه داری است و ماشین تبلیغات روسی در عرصه ادبیات سیاسی و ژورنالیستی هرگز از نفس نیفتاده همچنان در دنیا بویژه در ممالک موسوم به جهان سوم میداندار است و غرب ستیزی را از حوزه ایدئولوژیک به متن و زمینه فرهنگ سیاسی مردم در این جوامع عقب مانده کشانده است.

علاوه بر همه اینها، این یک خطای اسلوبی بزرگی است اگر کمونیسم روسی را جدا از متن جریان واحد تاریخی تحول و توسعه ستیزی؛ که به اشکال مختلف، در شرایط اجتماعی ـ فرهنگی سیاسی مختلف ظهور و بروز میکند مورد ملاحظه قرار دهیم. هرچند در دوران ما این؛  کمونیسم روسی بوده است که محور عمده این جریان واحد ضد تاریخی بوده و می باشد. این جریان تحول ستیز در نمود متنوع خود چه عنوانش جمهوری اسلامی باشد، چه القاعده یا حماس یا ناسیونال فئودالیسم جهان سومی و مصدقی،* در تمام ُصَور متعدد و متنوع خویش یک جهت گیری بیشتر ندارد: مبارزه با غرب، سرمایه داری** و ارزشهای لیبرال دموکراتیک آن.

ضرب المثل معروفی است که میگوید سگ ۷ جان دارد. با تطبیق این ضرب المثل به گفتمان کمونیسم و متولیان آن باید گفت که کمونیسم و نیروهای کهنه تاریخی حاشیه ای آن ۷۰ جان دارند.

گزاره فوق نباید موجب شود که مارکسیسم با کمونیسم، به عنوان یک نظام سیاسی اجتماعی و با متولی گری احزاب کمونیستی، هم طراز و هم عرض گرفته شود.

صرف نظر از درستی یا نادرستی مارکسیسم، این دومی یک فلسفه سیاسی و گفتمان روشنفکری است در حالیکه کمونیسم ـ که در قرن گذشته، جهان تجربه بسیار تلخ آنرا در انبان خود دارد یک «قدرت و گفتمان ساختاری شده» بود که  خود را در پس آن فلسفه سیاسی(مارکسیسم) پنهان کرده بود و فقدان مشروعیت سیاسی خود را از برخی احکام ضرفاْ تئوریک آن فلسفه سیاسی میگرفت همچنان که رژیم ایران برای اثبات مشروعیت خویش بجای نشان دادن عملکرد  و دستاوردهای خود، به آرشیو روایات مذهبی و گفته های مقدسین متوسل میشود.

کمونیسم روسی، چینی، آلبانیایی یا کره ای همان قدر مارکسیست بودند یا می باشند که رژیم جمهوری اسلامی قرآنی، محمدی و اسلامی که مظهر و نماد زنده آن سید علی خامنه ای، آیت الله قاتل ابراهیم رئیسی یا سعید حدادیان مداح میباشد.

بنابراین، نیروهای (توسعه و ترقی ستیز) گوناگون تاریخی، علیرغم تنوع عجیب و غریب ظاهری شان، به هنگام روبرو شدن با ارزشها و دموکراسی های غربی، همگی در یک جبهه واحد جهانی و زیر چتر واحد غرب ستیزی ظاهر شده  و میشوند.

این جریانات با وجود تنوع گفتمانی و رفتاری خود، در آنجا که به سودشان باشد مفهوم سازی های همدیگر را هم عاریه می گیرند و از ادبیات مشابهی استفاده می کنند مانند مقامات رژیم ایران که گاه و بیگاه از واژه امپریالیسم بجای استکبار جهانی استفاده می کنند و گاه مصدق طلب تر از حواریون مصدق مرحوم میشوند.

درباره همسویی تاریخی و اشتراک محوری این نیروها در« ستیز» مشترکشان با غرب، دموکراسی غربی و ارزشهای غربی میتوان بسیار نوشت ولی من به این اکتفاء کرده و به جنبه بسیار مهمتر دیگری در این زمینه می پردازم.

نظام سرمایه داری، نظامی است که در مبارزه تاریخی با فرماسیون های اقتصادی/اجتماعی پیش از خود شکل گرفته است. این نظام در آن ممالکی که مُسقر گردیده است، همه معایب نظامهای پیش از خود را ریشه کن نساخته است. مثلاْ موفق نشده عدالت یا تساوی کامل اقتصادی برای همه مردم برقرار کند و البته چنین ادعایی هم نداشته و ندارد. این نظام، میدانی رقابتی در برابر انسانها قرار داده است که افراد جامعه با توانایی های نابرابر نمی توانند از نعمات دستاوردهای عظیمش بطور مساوی برخوردار شوند. ولی در عین حال همین نظام؛ علاوه بر اینکه با پیشرفت های شگفت انگیز خود استاندارد زندگی مردم را دهها بار ارتقاء داده است و از سختی و تعداد ساعات کار کاسته است، دموکراسی سیاسی و اجتماعی را نیز مستقر ساخته است که در آن و به برکت آن، نیروهای اجتماعی میتوانند با متحد شدن در اتحادیه ها، انجمنها و احزاب، با عنان گسیختگی سرمایه و قانون رقابتی بی رحمانه بازار مقابله کنند و از این طریق بین قدرت سرمایه و نیروی کار موازنه نسبی برقرار ساخته است.

این توازن نسبی قدرت اجتماعی/اقتصادی بین پارامتر رقابت آزاد از یک سو و قدرت مهارسازی مدنی و سیاسی مردم از سوی دیگر، شرایطی به وجود آورده است که نه استعدادهای فردی خفه میشوند و نه قدرت سرمایه میتواند از کنترل خارج شده  و فرودستان را له کند.

در سطح جهانی از درون این نظام سرمایه داری، قدرت فائقه ای برخاسته است، بنام آمریکا که بزرگترین قدرت نظامی و اقتصادی دنیا را دارد و نیرومند ترین موتور توسعه علمی و فنی دنیا می باشد. اما در عین حال، این قدرت بزرگ جهانی،  نقش پلیس یا ژاندارم در جهان را هم به عهده خود گرفته است و بزرگترین قدرت های دنیای سرمایه داری هم این نقش را برای آن پذیرفته اند تا به ازای تفویض این نقش رهبری به آن، از امنیت جهانی برخوردار شوند. جهانی که در صورت عدم وجود این رهبریت یا ژاندارم جهانی میدان تاخت و تاز باجگیرانی می گردید و میگردد که نه با زبان«آمریکایی و اروپایی» از موضع اقتدار اقتصادی، دموکراسی سیاسی و قانونگرایی بلکه با زبان خشونت، تروریسم، قداره کشی و شانتاژ اتمی با ملل کوچک سخن می گوید. استالین، میلوسویچ و پوتین نمونه هایی از این گردنکشان جهان هستند که نمونه های آنها در مناطق اسلاو و بالکان کم نیستند.

برای یک لحظه فکر کنیم دولت آمریکا در دنیا از بین برود و نباشد! آیا تصور این دشوار است تا بدانیم روسیه  چه بر سر دنیا و در درجه اول همسایگان خود می آورد؟ در این رابطه چه ضرب المثل به جایی است اگر بگوییم:«گربه مسکین اگر پر داشتی ــ نسل گنجشک از زمین برداشتی. لحظه ای فکر کنیم، در این دنیای بدون آمریکا، جمهوری اسلامی، چین، کره شمالی، نیکلاس مادورو و بشار اسد، داعش و القاعده و الشباب  حشد الشعبی چه بر سر مردم دنیا و در درجه اول مردم تحت فرمانروایی خود می آوردند؟!

تا جایی که به ما مردم ایران مربوط می گردد، اگر به خاطر هم پیمانی رژیم شاه فقید با آمریکا نبود، امروزه اثری از این سرزمین «گربه شکل» ما و جغرافیای سیاسی آن در این بخش از آسیا وجود نداشت. و نه تنها ایران ما بلکه همه اروپا و بعد هم دنیا را  هیتلر و استالین بین خود تقسیم کرده بودند.

از خوب و یا بد روزگار، کمتر کسی هست که نگاه خیلی مثبتی به «پلیس» داشته باشد ولی تنها نیرویی که جلوی دزدان، دغل بازان و تجاوزگران را میگیرد و در دل آنها تخم ترس میکارد، همین پلیسی است که یونیفرم آن از دو اتوریته قدرت اسلحه و قانون برخوردار است و به موقع از هر دوی آنها استفاده میکند.

بسیاری از آنها که بهر دلیل از پلیس خوششان نمی آید، تصوری از این ندارند که اگر همین پاسبانان«گاه» زورگو وجود نمی داشتند، مردم نمی توانستند سر آسوده  بر زمین گذارده و آسوده بخوابند.

آمریکا به عنوان پلیس یا ژاندارم جهانی، حداقل از ۵ ـ ۶ دهه قبل، دیگر تنها به این قانع نیست که مانع تجاوز استالین ها و هیتلر ها  به ممالک کوچک شود بلکه به خود حق می دهد، حتی در امور خانواده هایی(از ملل دنیا) که در آنها، اعضای بزرگ یا «سرپرست خواندگان» خانواده، افراد خانواده را مورد تجاوز، زورگویی و حق کشی قرار می دهند دخالت کند  و مانع تجاوز آنان شود و تا جایی که مَحمِل و مجوَز حقوقی و قانونی اجازه می دهد، جلوی این تخلفات را بگیرد. این گونه دخالت آمریکا را، برخی امپریالیستی یا تجاوزکارانه دانسته و مانند رژیم اسد در سوریه، مادورو در ونزوئلا و رژیم ایران آن را به همین عنوان محکوم می کنند و برخی مانند بخش عمده مردم همین ممالک از آن دخالتها استقبال میکنند. مانند مردم ونزوئلا و بخش کثیری از مردم ایران خودمان.

البته تردیدی نیست که این ژاندارم جهانی این  وظیفه ژاندارم ـ ی را تنها از روی صله رحم و احساسات خیلی انساندوستانه( فیل آنتروپیک)، با  قبول هزینه چند صد میلیارد دلاری آن برای خودش انجام نمی دهد. این ژاندارم جهانی حقوقی که میگیرد اینست که در درجه اول به خاطر منافع کلان خود(هرکه بامش بیش ـ برفش بیشتر) در این دنیای نا امن، امنیت خود را و به عنوان آثار جانبی آن امنیت دیگران را هم حفظ می کند و بر رعایت قوانین بین المللی نظارت فعال و کنشگرانه دارد تا آرامش خودش در درجه اول به هم نخورد. البته این به معنای آقایی بر دنیا هم هست. در یک شرکت سهامی عام هم کسی که تعداد سهام بیشتری دارد، آقایی می کند!

نتیجه گیری:

تعمیم دادن نقش آدمها، کارکردها و ارزشهای رایج در سلول اجتماعی که خانواده باشد به عرصه کلان اجتماعی و از آن فراتر جامعه جهانی، به لحاظ اسلوبی درست نیست ولی برای درک ماهیت نقش ایالات متحده در جهان، میتوان از شباهت ظاهری در این دو نمونه: یکی بسیار خُرد و دیگری بسیار کلان بهره گرفت.

ایالات متحده را برای یک لحظه پدر و سرپرست خانواده بزرگ جهانی بدانیم. این پدر گاهی خشن و گاهی زورگو است ولی پرسش اینست:ـ آیا بدون این پدر «گاهاْ» زورگو و نیمه دیکتاتور، دنیای ما چقدر میتوانند در امنیت به سر ببرد؟ و چقدر میتواند توسعه یابد؟

اگر مخالف وجود پلیس و ژاندارم هستیم، آیا راه درست ریشه کنی دزدی، زورگویی، باج گیری و قلدر مآبی نیست تا ایالات متحده  که به بهانه مبارزه با آنها برای خود وظیفه ژاندارمی دنیا را به عهده گرفته است محمل وجودی این وظیفه اش از بین برود؟

آیا با دزدان و قطاع طریقان و قانون گریزان علیه این ژاندارم جهانی همسنگر و همصدا شدن، مشکل امنیتی مردم جهان را حل میکند؟ و برای مردم آزادی به ارمغان می آورد؟

ایالات متحده تنها ژاندارم جهان نیست بلکه مادر و موتور اقتصاد، صنعت، دانش و دموکراسی در دنیا نیز هست. آیا بهتر نیست که به سهم خویش این وجه از کارکرد و نقش جهانی ایالات متحده را، با همگرایی و پشتیبانی نقادانه از آن،  مانند دیگر ممالک و جوامع دموکراسی نوع اروپایی، نظیر ممالک اسکاندیناوی و سایر دول اتحادیه اروپا، کانادا، استرالیا و زلاند و ژاپن و ..، تقویت کنیم!

هیچ یک از این ممالک برشمرده شده چشم بسته و اطاعت آمیز با آمریکا رفتار نمی کنند. آنها ضمن تلاش برای  همگرایی با آن، برخوردی کاملاْ انتقادی و نقادانه با آن دارند. ولی همه آنها در عین حال میدانند که بدون این پدر یا برادر بزرگ لقمه چپ خرس روسی یا اژدهای چینی میشوند و یا اسیر داعش بازی و حزب الله بازی!

بخش دوم این نوشتار به روسیه و گفتمان کمونیستی اختصاص خواهد داشت! که در پایان هفته نگاشته و درج خواهد شد!              

در راه یک اشتباه بزرگ تاریخی دیگر: بخش دوم

Share Button

رژیم طی ۴۰ سال سرکوب مخالفین: بگیر و ببند و زندان و شکنجه کردن صد ها هزار مخالف یا معترض سیاسی، نه تنها بزرگترین گنجینه اطلاعاتی از مخالفین خویش را برای خود گرد آورده است  بلکه با روانشناسی و رفتارشناسی مخالفین خود چه در کُل و چه نسبت به تک تک گروها به خوبی آشناست.

کسی که در یک جنگل انبوه* گم و سرگردان شده است، به صرف اتکاء به چشمان خود و تشخیص حسی نمیتواند راه خویش را بیابد. او ممکن است ساعتها راه برود و دور بزند بدون اینکه راه خارج شدن خویش از آن جنگل را بیابد.

فقط ساده لوحان با تفکرات سیاسی عوامانه دایی جان ناپلئونی می توانند فکر کنند که گشت و گذار در عرصه سیاست و مبارزه سیاسی، به ویژه در ممالکی مانند ایران ما که در آن، میدان سیاست به دلیل دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی بسیار غبار آلود و غیر شفاف میباشد از یک جنگل آسان تر است.

در چنان جنگلی فقط یک قطب نمای دقیق میتواند نشان دهد که «جهت» درست کدام سو است و آنهم فقط «جهت» درست و نه جزئیات راه را. زیرا این رهرو یا گم گشته در جنگل است که خود باید با گزینش مناسب از میان  راههای زیگزاگی، کوره راهها و پرتگاهی و … گام به گام چنان پیش رود که در نهایت جهت حرکت او در راستا و منطبق بر جهت عقربه قطب نما باشد.

اگر فرد رهنورد، نتواند از قطب نما استفاده کند یا آن را غیر لازم بداند  یا «هنر» انطباق گامهای خود را با جهت عقربه قطب نما نداشته باشد، محکوم است که آنقدر در آن جنگل پرسه زند تا از پای درآید.

رژیمی که بر میهن ما فرمان میراند، اگر در همه موارد مدیریتی مملکت علیل ذلیل باشد، در سرکوب مخالفین خود علیل نیست. رژیم بر فعالیت مخالفین خود اشراف اطلاعاتی و عملیاتی دارد در حالی که مخالفانش از درون رژیم چندان اطلاعی ندارند یا اطلاعاتشان محدود به آن مواردی است که در رسانه ها انعکاس می یابد.

رژیم طی ۴۰ سال سرکوب مخالفین: بگیر و ببند و زندان و شکنجه کردن صد ها هزار مخالف یا معترض سیاسی، نه تنها بزرگترین گنجینه اطلاعاتی از مخالفین خویش را برای خود گرد آورده است  بلکه با روانشناسی و رفتارشناسی مخالفین خود چه در کُل و چه نسبت به تک تک گروها به خوبی آشناست.

رژیم از ستاد عملیاتی و اُتاق فرماندهی واحدی  با شبکه ارتباطی سازمان یافته برخوردار است که به او قدرت مانور بسیار از جمله مانورهای گمراه کننده می دهد در حالی که مخالفین هزار پارچه رژیم، بدون کمترین هماهنگی عملیاتی و ارتباطی با هم، گله وار از این تله رژیم به تله دیگرش می افتند! البته هم تله های راهبُردی  و هم تله های عملیاتی.

نمونه تله های راهبردی بازیهای انتخاباتی، عمده کردن مسئله حجاب اجباری، آزادی ورود زنان به استادیوم های ورزشی و.. ، می باشند.

نفوذ به درون گروه های مخالف و پاشیدن بذر تفرقه در بین آنها و رخنه به درون حرکتهای خودجوش اعتراضی (کم یا بی تجربه) و رادیکالیزه کردن مصنوعی آنها، شعار سازیهای افراطیِ فراتر از ظرفیت (پراکنده ساز)، ساختن گروههای  اپوزیسیون قلابی در دنیای مجازی که از آنها هم برای توراندازی مخالفین استفاده می کند، هم برای دیس اینفُرماسیون، هم چهره سوزی و هم چهره سازی.

مردم ایران و پیشگامان سیاسی آن در برابر چنین هیولای مُجَهزی قرار دارند که دستگاههای اطلاعاتی آن کوشش می کنند، احساسی از خود بزرگ بینی و نخوت سیاسی را به گروهای  مخالف رژیم القاء کنند. عوامل پنهانی رژیم در بین اپوزیسیون سعی میکنند رقابت حذفی را در بین آنها جایگزین همگرایی و گفتگوهای تعامل آمیز قرار دهند. آنها سعی میکنند به هر سرجوخه سیاسی عنوان ژنرالی بدهند و برعکس اگر بالفعل و یا بلقّوه، ژنرال   یا ژنرال های سیاسی ای هم وجود دارند شخصیت آنان را در افکار عمومی تخریب سازند، همچنان که با شادروان بختیار کردند و با شاهزاده رضا پهلوی میکنند.

بر زمینه چنین شرایط و توازنی از نیرو و قابلیت های اطلاعاتی و عملیاتی است که مخالفین رژیم باید به آسیب شناسی همه جانبه خود و ارزیابی واقع بینانه، نه تقلیل گرانه از نیروها و امکانات رژیم بپردازند و این امری نیست که از عهده پاره گروهها و محافل کوچک سیاسی موجود و اپوزیسیون زمینگیر شده در میدان دنیای سایبری برآید.

نتیجه ساده چنین آسیب شناسی، جز این نخواهد بود که مخالفین رژیم: ـ به ستاد واُتاق فکر، اُتاق عملیات واحد و رهبری سیاسی واحد که از قدرت و اختیار مانور سیاسی لازم برخوردار باشد نیاز دارند. این مخالفین باید این را آویزه گوش خود کنند که:

«دشمن را نتوان حقیرو بیچاره شمرد!». البته رژیم حاکم بر ما، هم حقیر است و هم بیچاره ولی نه در میدان سرکوب و پخش و پلا کردن مخالفین خود!  

با و بر اساس چنین آسیب شناسیِ ضروریست که؛ در درجه اول یک گفتمان راهبردی قابل اجماع  تدوین گردد و نیروهای اجتماعی و سیاسی موافق تحول دموکراتیک مملکت، بطور یکپارچه پشت سر آن قرار گیرند.

بسیار مهم است که رهبری چنین اپوزیسیون مورد اجماعی (در چارچوب خرد جمعی) از اختیار برای**  همه گونه مانور سیاسی که به سود جنبش دموکراتیک ملی باشد برخوردار باشد.

در اشاره به آنچه گروههای اپوزیسیونی می ناممیمُ یک نکته بسیار مهم شایان یادآوری این است که این  اپوزیسیون که در وسیعترین حجم خود در دنیای مجازی وجود دارد، بیشترین انرژی خود را و به مراتب زیادتر از حد لازم، صرف انتقاد و افشای رژیم می کند، رژیمی که چنان بی آبرو گشته و پوست کلفت شده است که گوشش به این افشاگریها و انتقادات بدهکار نیست و جماعتی هم که روزانه این انتقادات تکراری را می بینند، نیاز بیشتری به این انتقادات برای شناختن رژیم ندارند در حالی که همین گروهها کمترین انرژی را صرف مسائل راهبردی و رهیافتی یا «چه باید کرد؟» میکنند. آن پر مایگی روی تکرار مکررات و این غفلت نسبت به “چه باید کردها “را چگونه باید توضیح داد؟

آیا یک دلیل این کوتاهی این نمیتواند باشد که این غفلت عمدی، القاء شده است؟ آیا طفره رفتن از پایان دادن به محفل بازی و خرده کاری و پیوستن به یک جریان بزرگ ملی که معنای آن این می باشد که کدخداهای سیاسی به خاطر منافع ملی باید قید کدخداگری یا ژنرالی خود را بزنند و به پیاده نظام سیاسی آن جریانی تبدیل شوند که شانس بیشتری برای غلبه بر این رژیم دارد، قرار گرفتن در تله رژیم نیست؟ عدول از این حکم منطقی چگونه توجیه ناپذیر می شود؟

به این دنیای مجازی و اخبار چپ و راست فوری آن بنگریم! ببینیم چقدر بحث مسائل راهبُردی و ضرورت برای شکل دادن به یک جبهه وسیع سراسری واحد ملی در آنها منعکس می شود و چه میزان نکات راهبُردی؟  

.

*

توضیح اینکه نویسنده این سطور خود سالها جنگلبان بوده و بارها به این مشکل گرفتار شده است.

**

طبق گزارش «CNN» سفیر و نماینده خوان گایدو رهبر اپوزیسیون ونزوئلا، در نامه ای به آمریکا و فرمانده جبهه جنوبی ارتش آن کشور، از آمریکا تقاضای کمک کرد. رهبری که  به هوشیاری مردم خود اطمینان دارد چنین مانور جسورانه ای می دهد بدون اینکه از انگ و رنگ و شانتاژ سیاسی بترسد. این در حالی است که بیشتر مخالفین صاحب ادعای رژیم خامنه ای، پس از کمترین اظهار نظر موافقی نسبت به امریکا و دولت ترامپ حتی در آنجا که در صحت چنان نظری تردیدی هم نباشد باید زبان و دهان خود را آب بکشند مبادا به هم سوپی با آمریکا متهم شوند! چرا باید این آمریکا گریزی در دنیا فقط برای ما مردم ایران باشد؟ این جو تابو سازی از کمک گرفتن از آمریکا برای آزادی شدن از سیطره این رژیم فرقه گرای استبدادی از کجا ساخته شده و از کجا تقویت می شود؟    

به راه یک اشتباه بزرگ تاریخی دیگر! پرتگاه بزرگ بر سر راهست!

Share Button

تلخی قضیه در اینجاست که شوق زدگی این بخش از مخالفین رژیم از وقوع حمله نظامی آمریکا، به فرصت طلبان نانِ به روز خوری از قماش حجة الاسلامِ  مکلای لندن نشین، سید عطاءالله مهاجرانی، بهانه می دهد تا همه اپوزیسیون ضد رژیم را طرفدار حمله نظامی آمریکا معرفی کند.

هدف از این یادداشت، نشان دادن ضرورت شناخت میدان مبارزه، ترکیب و آرایش نیروی های آن برای هر نیروی سیاسی می باشد که داعیه مبارزه با رژیم را دارد.

سون تسوُ ژنرال و استراتژ نامدار چین باستان میگوید: آن ژنرالی که ارزیابی درستی، هم از نیروهای خودش و هم از نیروهای حریفش دارد پیروز میشود. آن ژنرالی که فقط، از نیروهای خود یا نیروهای حریفش ارزیابی درست دارد، شانس پیروزی و شکستش ۵۰ به ۵۰ می باشد و آن ژنرالی که نه ارزیابی درستی از نیروهای خود و نه از نیروهای حریفش داردُ هلاکتش قطعی است.

اگر مخالفین رژیم از طیف های مختلف، همین حکم ساده ژنرال چینی را چراغ راه خود می کردند، اوضاع سیاسی مملکت ما این نبود که امروز میباشد.

به اندازه عمر ۴۰ ساله نظام حاکم، میدان مشترک مبارزه رژیم و حریفان گوناگونش را از نزدیک رصد کرده ام. نتیجه این رصد پس از ۴۰ سال تجربه این است که دریافته ام: رژیم بیش از همه حریفانش، یعنی همه ما مخالفین آن،  با میدان مبارزه ای که در آن قرار دارد آشناتر بوده است تا حریفان خود. و اگر ارزیابی اش از خود و حریفانش کاملاْ هم دقیق نبوده در هر حال بطورکُلی درست بوده است و نتیجه آن هم این بوده که توانسته است طی این ۴۰ سال، گام به گام حریفانش را از میدان خارج کرده، آنها را پراکنده ساخته، مشغول به درگیری داخلی بین خودشان کِرده  و به خرده کاری سیاسی سرگرم کرده است.

این موفقیت رژیم، در شرایطی رخ داده است که او با گذشت هر روز از عمرش، بیش از پیش چهره مردم ستیز و ناکارآمد خود را عریان تر به مردم نشان داده است. و این خود عمق ناتوانی اپوزیسیون رژیم را بیشتر نمایان میسازد زیرا معنای آن اینست که اپوزیسیون حتی در مسیر جریان آب هم نتوانسته شنا کند و عقب رفته است.

اگر حکم یا گزاره فوق مبنای آسیب شناسی موفقیت رژیم و ناکامی مخالفین آن قرار گیرد، نتیجه منطقی این است که مخالفین رژیم باید در رویکرد سیاسی، در استراتژی راهبُردی و در تعاملات بین اپوزیسیونی خویش تجدید نظر اساسی کنند. لازم است تلاش کنیم دریابیم راه خروج و برون رفت از این مخمصه و بن بست کجا است؟ اپوزیسیونی که برای بازبینی جدَی کارنامه منفی ۴۰ ساله خود تا این حد آمادگی نداشته باشد، در حقیقت نه اپوزیسیون، بلکه ذخیره رژیم در میدان مبارزه است با چهره ای غلط انداز و گمراه کننده که در میدان تعین شده از سوی رژیم و در خدمت اهداف آن بازی کرده و می کند.

برای توضیح بیشتر و اثبات درستی حکم فوق بهترین دلیل بازبینی نقادانه انقلاب اسلامی ۵۷ است.

برای یک لحظه فکر کنیم که نیروهایی که علیه رژیم شاه مبارزه می کردندُ درک درستی از میدان مبارزه و آرایش نیروهای آن میدان می داشتند.  برای یک لحظه فکر کنیم این نیروهای ضد شاه، حداقل درک درستی از فقط دو واژه«سلب» و«ایجاب یا اثبات» در مبارزه ای با آن دامنه می داشتند.

در صورت درک دقیق از همین دو واژه به ظاهر فهمیده شده و بدیهی (که عملاْ نافهمیده شده بود و هست!) در آن دوران، منطقا می بایستی مخالفین رژیم را؛ از چریک فدایی خلق، مجاهد خلق، ملی مذهبی، گرفته تا جبهه ملی و کمونیست های روسوفیل، چینوفیل را در برابر این پرسش اساسی قرارمیداد که: ـ اوکی! گیریم ما رژیم را براندازیم. کی؟ چطور؟ با چه دکترین سیاسی و مدیریتی جای رژیم را خواهد گرفت؟ یا کدام یک از ما شانس قطعی داریم تا جای رژیم شاه را بگیریم؟

اگر به این پرسش، نه از موضع هپروتی«خود آلترناتیو بینی» بلکه با نگاهی واقع بینانه نگریسته میشد، درک این نکته اساسی و سرنوشت ساز دشوار نمی گشت که: ـ آلترناتیو رژیم شاه، نه در بین این نیروهای کوچک و به لحاظ حضور میدانی و پشتوانه مردمی بسیار کوچک؛  بلکه در خارج از دایره تنگ بازی آنها؛ در مساجد، منابر، حسینیه ها، تکایاُ بازار سنتی و چاله میدانها قرار دارد که سرکردگی همه آنها به دست آخوندهایی میباشد که آنها هم با رژیم مخالفند ولی بطور بنیادی از مواضعی دیگری غیر از مواضع چپها و چپ های مذهبی و دموکراسی طلبان لیبرال.

اگر آن نیروهای برشمرده پیش قدری واقع بینانه به قد و قواره و بّر و بازوی سیاسی خود می نگریستند، حاصل آن قطعاْ یکی از دو نتیجه گیری زیر میشد: ـ یا آنها  متوجه ضرورت ایجاد یک ائتلاف وسیع ضد شاه در بین خود میشدند که بطور حتم نتیجه آن متحد شدنشان، حول محوری ترین مسئله ای که آنها همگی (حداقل در حرف و تئوری)، برای آن مبارزه میکردند(دموکراسی) و روی آن با هم همپوشی استراتژیک داشتند، می شد یا ـ اگر نمیتوانستند به چنین ائتلاف یا اتحادی برسند، میدان مبارزه با رژیم شاه را ترک کرده و آن را کاملاْ به روسوفیل های توده ای اکثریتی و چینو فیل های رنجبری طوفانی وا میگذاشتند تا آنها در کنار آخوندها قرار بگیرند. و در صورت رسیدن مبارزه به چنین فازی، احتمال عقب نشینی شاه، همچنانکه با واگذاری پست نخست وزیری به بختیار خود را نشان داد، یک احتمال قوی و واقعی بود که در چنین حالتی عملاْ آرایش صحنه مبارزه  بنیاداْ تغییر میافت: در یکسو خمینیستها و کمونیستها قرار میگرفتند و در طرف مقابل آنها: ـ مشروطه خواهان لیبرال دموکرات و طرفداران نظام سلطنتی و طیف وسیع دموکراسی خواهان.

در چنین حالتی احتمال سقوط رژیم شاه بسیار کم می شد ولی حتی اگر هم ائتلاف خمینیستی/کمونیستی موفق به سرنگونی رژیم شاه می شد، بسیاری از آن نیروهای ریزش کرده از مبارزه علیه رژیم شاه در برابر آن یک جبهه نیرومند سکولار دموکراتیک در همان ماههای پیش از انقلاب  شکل می گرفت که از همان آغاز می توانست رژیم خمینی را در موضع دفاعی قرار داده و مردمی را که روز به روز بیدار تر می شدند را؛ سازمان یافته، با مطالبات مشخص در مقابل آن قرار دهند و حداقل مانع سلطه پلیسی رژیم بر همه ارکان جامعه شوند.

توجه! ـ مبادا این مقدمات با شبیه سازی رژیم شاه با خمینیست ها و رژیم خامنه ایی به این نتیجه گیری واژگونه بیانجامد که؛ پس در این رژیم هم، چنین فرصت تاریخی وجود دارد! ابداْ نه! زیرا این قیاس مع الفارق  است. رژیم شاه به عنوان یک رژیم ملی و توسعه گرا با ایدئولوژی ناسیونالیستی در نقطه مقابل این حکومت فرقه گرای دین ابزار قرار داشت. فرقه خمینی در عمل اسلام را با قرائتی میخواست که آنان را به قدرت رسانده و قدرت را در چنگ او و فرقه اش به هر قیمتی حفظ کند.

بر اساس پیش گفته های فوق، اگر امروز از همه نیروهایی که خود را منتقد، مخالف یا برانداز همین رژیم میدانند، درخواست شود تا با یک ارزیابی واقعی، عاری از خودبزرگ بینی و خود محوریت، بگویند: جای «سلب و اثبات»: ـ در مبارزه عمومی ضد رژیم کجاست و مصادیق واقعی آن را نشان دهند، و بگویند در چشم انداز مبارزه، کدامیک از مدعیان رژیم شانس تبدیل شدن به آلترناتیو رژیم فعلی را دارند، تجربه این ۴۰ سال به نویسنده این سطور میگوید بعید است که طرح این پرسش به یک پاسخ قانع کننده و مستدل منجر گردد.

این امری پنهان نیست که در بین مخالفین رژیم، برخی از آنهاِ به شمول مجاهدین، سلطنت طلبان نوستالژیک، بخشی از فدرالیستها و تجزیه طلبان با اشتیاق منتظر حمله نظامی آمریکا می باشند وهریک از آنها در چنین حمله ای به گمان خویش، تحقق اهدف خود را می بینند.

ساده ترین پرسش از این نیروها این است که با چه محاسبه ای می توان تصور کرد که حمله نظامی آمریکا ولو حمله زمینی، نتیجه اش آن خواهد شد که شما فکر میکنید؟

تلخی قضیه در اینجاست که شوق زدگی این بخش از مخالفین رژیم از وقوع حمله نظامی آمریکا، به فرصت طلبان نانِ به روز خوری از قماش حجة الاسلامِ  مُکَلایِ لندن نشین، سید عطاءالله مهاجرانی، بهانه می دهد تا همه اپوزیسیون ضد رژیم را طرفدار حمله نظامی آمریکا به «ایران» و نه به «رژیم» معرفی کند.

در پرانتز، به این شارلان سیاسی باید گفت، بخش عمده اپوزیسیون برانداز رژیم، از شادروان داریوش همایون تا شاهزاده رضا پهلوی و بسیاری جریانات سکولار و ناسیونالیست نه در شعار و برای عوام فریبی بلکه به لحاظ  ملاحظات میهنی و محاسبات منطقی، مخالف جدی حمله نظامی آمریکا به میهنمان هستند به این دلیل ساده که چنین حمله ای می تواند چون بومرانگ* به سوی خود نیروهای ضد رژیم برگشت خورده  و به نفع رژیم تمام شود.

بی ربط نیست اگر گفته شود، تعداد طرفداران حمله نظامی آمریکا به میهنمان در بین نیروهای حاکمیت آخوندی به مراتب بیش از تعداد آنها در بین مخالفین رژیم است زیرا آنها فکر میکنند که در صورت چنین حمله ای آنها فرصت جذب و جلب مردم را مانند دروان حمله عراق به میهن ما خواهند یافت.

این بحث ادامه خواهد داشت!

* ‌Bomerang

یک سلاح بومیان استرالیایی است که پس از پرتاب به سمت پرتاب کننده برمی گردد

پیام کوتاه جنبش آزادیخواه و اپوزیسیون ونزوئلا برای ما مخالفین رژیم در ایران

Share Button

«جبهه ارتجاع جهانی»، در دفاع از هرخشونت و جنایتی از طرف رژیم های وابسته به خود، محدودیتی برای خویش قائل نیست. از نسل کُشی عمر البشیر در سودان، بشار اسد در سوریه؛ از موشک پراکنی و صدور تروریسم رژیم خامنه ای در ایران و رژیم کره شمالی دفاع میکند و این دفاع از آزادی کُشی و فساد را در کادر حقوق دولتها و خدشه ناپذیری حق حاکمیت ملی (sovereignty) در جهان میگنجاند.

روزنامه نیویورک تایمز، در خلاصه گزارشهای خبری بامدادی امروز خود خبری از ونزوئلا دارد که فهم معنای آن برای اپوزیسیون ضد رژیم ایران اهمیت فوق العاده دارد اگر درست درک شود.

«نیویورک تایمز* می نویسد؛ رهبر اپوزیسیون(ونزوئلا) خوان گایدو که  بعلت تضعیف شدن نتوانست برای کشور بحران زده خود یک گشایش سریع فراهم سازد مجبور گردید  تن به مذاکره با رئیس جمهور مادورو بدهد. هر دو طرف، نمایندگان خود را به نروژ فرستادند تا با هم به گفتگو بنشینند.»

اینقدر که وضعیت مملکت بحران زده ما از بسیاری جهات به ونزوئلای کنونی شباهت دارد شبیه کشور دیگری نیست. اگر تفاوتی بین ساختار دیکتاتوری رژیم مادورو و دیکتاتوری باند خامنه ای وجود دارد در ماهیت ساختار آنها نیست بلکه در میزان سختی و نرمی آنهاست.

در رژیم ایران به راحتی آدمها اعدام، سربه نیست، شکنجه و… ، میشوند که رژیم مادورو برای اِعمال این حد از خشونت دستش باز نیست.دیکتاتوری مادورو پوشش ایدئولوژیک سیاسی دارد که باند فاسد مادورو به نام آن ایدئولوژی(سوسیالیسم)، بر مردم فرمان میراند و در ایران باند خامنه همین کار را، بسیار خشونت بارتر تحت پوشش ایدئولوژی دینی انجام میدهد. ونزوئلا از فساد و سوء مدیریت رنج می برد و ایران ما با شدت بیشتری نیز چنین است.

در ونزوئلا ارتش وجود دارد و به موازات آن شبه نظامیانی شبیه بسیج و سپاه که نقش گارد ویژه حفظ رژیم را دارند. و در مملکت ماهم ارتش از یک سو و سپاه و بسیج از سوی دیگر وجود دارند.

در انتخابات گذشته پارلمانی ونزوئلا، برخلاف انتظار رژیم، اپوزیسیون رژیم با دعوت مردم به شرکت در انتخابات پارلمانی رژیم را غافلگیر کرد که نتیجه آن پارلمانی شد، ضد دیکتاتوری مادورو. در نتیجه از دل آن انتخابات، خوان گایدو به عنوان رهبر اپوزیسیون متحد شده  بیرون آمد که به تفرقه اپوزیسیون پایان داد.

و در انتخابات ۸۸ ایران، مشارکت بالای مردم در اثر دعوت موسوی و کروبی به شرکت، رژیم را غافلگیرشد و نتیجه آن غافلگیری، کسب آرای شکننده موسوی به عنوان نفر اول و کروبی نفر دوم بود  که رژیم را وادار ساخت به یک کودتای انتخاباتی، فراتر از تقلب دست زده آرای ساختگی اعلام کند.

ولی مهم است بدانیم، اگر خامنه ای حتی به کودتای انتخاباتی هم دست نمیزد، تازه مملکت ما به سرنوشت سیاسی امروز ونزوئلا و به بن بست سیاسی امروز آن میرسید که قدرت سرکوب و ماشین دولتی و منابع مادی کشور کاملاْ در اختیار دیکتاتوری می باشند و آرای(غیر جنگی و غیر رزمی) مردم به در اختیار اپوزیسیون. رژیم مادورو حمایت مردم را ندارد و خوان گایدو حمایت نظامیان، دستگاه قضایی و دیوانی را؟ البته محتمل ترین خروجی سرکوب خونین جنبش مدنی و سیاسی مدافع موسوی و کروبی میشد. زیرا تصور اینکه خامنه ای در آن صورت از موسوی تمکین میکرد فقط یک توهم می باشد.

اولین پاسخ این چرا؟ را با تکیه بر فرازی از آموزه های سون تسو میتوان داد. او میگوید،«ژنرالی که نتواند متحدین حریف خود را از اطراف او به پراکند، نتواند در صفوف نیروهای او اختلاف ایجاد کند و؛ در این سو، نتواند بر متحدین خود بیفزاید و صفوف نیروهای خود را منسجم و متحد سازد، نمیتواند بر حریف خود پیروز شود.»

آنچه مسلم است؛ از این عقب نشینی خوان گایدو و از تن دادن او به مذاکره با حریفی که مشروعیت ریاست جمهوری او را نفی کرده بود، می توان نتیجه گرفت که اپوزیسیون ونزوئلا نتوانسته است در صفوف رژیم تفرقه اساسی ایجاد کند و صفوف خود را بیشتر متحد سازد. شاید بتوان یک دلیل عدم موفقیت خوان گایدو را این دانست که  او و اپوزیسیون ضد مادورو، بجای هدف گیری«لقمه به لقمه ـ بخش به بخشِ» رژیم، کلیت رژیم را نشانه رفته است در حالی که ما به ازای آن هدف را در طرف خود نتوانسته گرد آوری کند. برای این نتوانستن دلایل زیادی می توان برشمرد که جایشان اینجا نیست.

دومین پاسخ به این چرا؟

پاسخ ساده این است که به عنوان یک اصل، پارامترهای تاثیرگذار روی موازنه نیرو، در جبهه جنگ سیاسی و رقابتهای انتخاباتی در ممالک مختلف دنیا، به ویژه در ممالک جهان سوم، فراتر چارچوب سیاسی جغرافیائی ملی آنها میرود و تحت تاثیر بلوک بندیهای قدرت در جهان قرار میگیرند. رژیمهای وابسته و تحت حمایت «جبهه جهانی ارتجاع» بی پروا از دول حامی خود کمک می گیرند در حالی که با شانتاژ و اتهام زنی؛ رقیبان آزادیخواه  خود را با اتهاماتی مانند سرسپردگی به بیگانه، اجنبی پرستی، خیانت به منافع ملی و… ؛ از ایجاد چنین رابطه یا روابطی محروم میکنند.

بطور نمونه، رژیم اسد به راحتی از روسیه برای بمباران مردم خود کمک میگیرد ولی اگر مثلاْ یک چهره اپوزیسیونی ما با یک مقام آمریکایی دیدار کند، گویی مرتکب یک ناموس فروشی سیاسی شده است. این تابوسازی تا آنجا اپوزیسیون ملی و آزادیخواه ما تحمیل می شود و آن را زمینگیر میکند که بسیاری از چهره ها یا جریانات آن، در تلاش برای منزه گرایی و منزه نمایی خود، در عمل، به تقویت و استحکام این تابوسازی کمک میکنند.

بنابراین در دوران و جهان کنونی، آن نیروهای آزادیخواهی که با در شکستن این تابوی ضد تاریخی و در خدمت استبداد جهانی؛ جسورانه تر، از حامیان بالقوه و بالفعل جهانی خود کمک گرفته و میگیرند، و از این ذخیره استراتژیک سرنوشت ساز عامل بین المللی، به تمام بهره می گیرند؛ مانند ممالک اروپای شرقی علیه شوروی که آخرینشان اوکراین بود، شانس موفقیت دارند.

البته نباید به ورطه این تصور هم افتاد که:« بمب افکنهای آمریکا و ارتش آن کشور» می آیند و رژیم را بر می افکنند و قدرت را به ما میدهند. آنهم «ما»یی که در درون خود(ضد ما) یعنی هزار پاره هستیم.   

رژیم مادورو مانند رژیم ایران، از حمایت «جبهه جهانی ارتجاع و استبداد»(این نه یک واژه ادبیاتی بلکه یک واقعیت زمخت است) برخوردار میباشد.

«جبهه ارتجاع جهانی»، در دفاع از هرخشونت و جنایتی از طرف رژیم های وابسته به خود، محدودیتی برای خویش قائل نیست. از نسل کُشی عمر البشیر در سودان، بشار اسد در سوریه؛ از موشک پراکنی و صدور تروریسم رژیم خامنه ای در ایران و رژیم کره شمالی دفاع میکند و این دفاع  آزادی کُشی و فساد را در کادر حقوق دولتها و خدشه ناپذیری حق حاکمیت ملی (sovereignty) در جهان میگنجاند.

در برابر این «جبهه ارتجاع جهانی» دموکراسیهای غربی هستند که زیر نظارت سخت رسانه های آزاد و احزاب پارلمانی و پارلمانهای خویش قرار دارند و مجبورند «آسا بیا آسا برو! تا گربه شاخت نزنه» در چارچوب منگنه های حقوق بین المللی و موازین مدنی رفتار کنند و کمکهای آنها هم به جنبش های دموکراسی خواهانه، از سوی شبکه مهیب تبلیغاتی مدافعین ارتجاع و استبداد، که دین، سنت و اوهام سیاسی «دایی جان ناپلئونی» را به خدمت گرفته اند مطامع امپریالیستی معرفی می شوند.

بنابراین پشتیبانی این جبهه ارتجاع بین المللی قدرت میدان عمل بسیار باز تری برای کمک به وابستگان خود دارد تا آن دولتهایی که به زبان موازین دموکراتیک و مدنی سخن میگویند.

جبهه جهانی ارتجاع،  ترکیبی از همه دیکتاتوریهای غیر توسعه گرای دنیا و علاوه بر آنها دیکتاتوری (بازاری منش و بازاری مسلک)چین سوسیالیستی است و در مرکز این جبهه روسیه ایستاده است.

*

Venezuela: Weakened and unable to bring the country’s political crisis to a quick resolution, the opposition leader Juan Guaidó has been forced to consider negotiations with President Nicolás Maduro. Both sides have sent representatives to Norway for talks.

«ما»ای وجود ندارد! رژیم در آن سو و مردم در این سو قرار دارند!

Share Button


رژیم حاکم بر ایران دشمن مشترک  آمریکا، اسرائیل، ملل منطقه و امنیت همه اینها می باشد و نتیجه منطقی این حکم اینست که جای ملت ایران در این رویارویی در کنار طرفهای پیش گفته است نه باند خامنه ایی و سپاه او!  

دوستی بر یادداشت هفته قبل من با عنوان«الفبای مبارزه: تاکتیک، استراتژی و دو شعار راهبُردی» که در آن از جمله نوشته بودم: «فعالین سیاسی باید با روشنگری به مردم بگویند تسلیم سید علی خامنه ای و پذیرش دعوت دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا به مذاکره، نه تنها تسلیم ایران و ملت آن نیست، بلکه عین پیروزی ملت ایران است و یکی از بزرگترین پیروزیهای تاریخی آن!  خرده گرفت که توصیه تسلیم به آمریکا با احساس عمومی مردم «ما» مغایر است. مردم میگویند چرا«ما» باید تسلیم شویم؟

گره اصلی را باید در همین ضمیر جمعی «ما»ی تلقین و القاء شده به جامعه جَستجو کرد که گویا ما ۸۰ میلیون جمعیت ایران همه در یک جبهه هستیم! رژیم حاکم؛ طی ۴۰ سال معنای نادرست و معکوس ضمیر«ما» را چنان به ذهن جامعه حقنه کرده است که برای مردم به امری غیر قابل پرسش تبدیل گردیده است.

هدف این نوشتار واکاوی معنا و بار این «ما» و این جمع بست عوام فریبانه و گمراه کننده است که بخش عمده مردم ما را در سنگری«خویش ستیز» و نافی هویت ملی امان قرار داده است و پرسش اساسی این است که چرا؟

طبق این ضمیر «ما» مردم ایران در درگیری بین رژیم و آمریکا باید خود را هم سرنوشت با رژیم بدانند و تلقی کنند. رژیمی که نه نماینده «ما» ی ایران و ملت آن، بلکه اشغال کننده سرزمین ماست.

کجای این رژیم به نماد ملی و نماینده منافع ملی ما شباهت دارد که ما را اخلاقاْ وا دارد تا در جنگ بین دار و دسته مافیای آخوندی/نظامی حاکم با دونالد ترامپ، ما در کنار رژیم قرار بگیریم؟ بدون اینکه لحظه ای روی این نکته درنگ کنیم و از خود بپرسیم موضوع دعوا چیست و چقدر به ما مربوط می شود؟ از خود بپرسیم این ادعاها و خواست های دولت ترامپ با خواستهای«ما» مردم نزدیک تر است یا ادعاها و خواست های رژیم حاکم بر ما؟

ترامپ می گوید رژیم ایران اتمی نشود؟ از خود بپرسیم: آیا موفقیت رژیم در مسلح شدن به سلاح اتمی مانند رژیم کره شمالی نفعی برای «ما» مردم ایران دارد؟ یا نه فقط سبب (اقتدار) افزایش قدرت رژیم سرکوبگر میشود. ممکن است گفته شود که هدف رژیم، دستیابی به فناوری هسته ای برای امور غیر نظامی است! خوب، اولاْ اگر چنین است چرا باید رژیم از غنی سازی بالای ۲۰٪ و تهدید بیشتر از آن با لحنی نظامی گرانه و تهدید آمیز با غرب حرف میزند؟ اگر رژیم بخواهد مثلا در رشته استفاده از نیروی خورشیدی هم به فناوری لازم دست یابد باز هم از آن فناوری با همین لحن چالش برانگیز با طرفهای مقابل سخن میگوید؟

ترامپ می گوید  رژیم خامنه ای حقوق بشر را نقض نکند؟  به جریانهای تروریستی مانند حماس، حزب الله لبنان، حوثی های یمن و تروریست های شیعه عراقی لجستیک تجهیزاتی و آموزشی ندهد؟ از تحریکات تروریستی در منطقه دست بردارد، و.. . کدامیک از این مطالبات دولت ترامپ علیه منافع ملی و مغایر خواست «ما» ملت ایران می باشد؟

رژیم با استفاده از مفهوم سازیهای مجعول کمونیسم روسی و قرائت مجعول تر آن مفهوم سازیها، از آمریکا در فرهنگ سیاسی جامعه یک دیو ساخته است که رسالت تاریخی مبارزه با آن در جهان به ملت(اُمت شیعه) ایران به رهبری مقام معظم ما محول شده است. و اُمت بزرگ ایران باید در سراسر دنیا علیه آن دیو و اّذناب استکباری آن مبارزه کند.

دولت ترامپ سپاه پاسداران را در لیست سازمانهای تروریستی قرار داده است. باید از این «ما»ی ملت و نه «ما»ی اُمت پرسید آیا «سپاه» حافظ امنیت مردم است یا حافظ استبداد حاکم؟ آیا ملت ایران با آن پیشینه های درخشان تاریخی انسانگرایانه خود میتواند از جنگ سپاه قدس در سوریه علیه مردم آنجا به بهانه مبارزه با تروریسم و مشارکت در کشتار بیش از ۴۰۰ هزار نفر مردم آنجا دفاع کند؟ آیا مردم ایران میتوانند از بمبارانهای سراسری شهرها و روستاها، مدارس و بیمارستانهای سوریه با سلاح شیمیایی و بشکه های آتش زا دفاع کند و در چنین دفاعی خود را در کنار سردار حاج قاسم سلیمان یا همدانی قرار دهد؟ آیا در کشور سوریه ۴۰۰ هزار تروریست وجود داشته است تا کشته شوند؟ آیا مردم ایران میتوانند از تامین بخش بزرگی از هزینه جنگی رژیم مردم کش بشار اسد توسط باند خامنه ای و ششلول بندان سپاهی اش دفاع کنند و در این دفاع، از ضمیر جمع «ما» استفاده کنند؟

پس از اعلام تروریست بودن سپاه از سوی آمریکا، فرصت طلبان حرفه ای مجلس نشین که در شرایط عادی، ملاحظه افکار عمومی را کرده و جرات دفاع چندان علنی از سپاه را بخاطر منفور بودن آن را ندارند، فرصت را برای ابراز مالشگری و عبودیت خود مغتنم شمرده، با لباس سپاهی در مجلس ظاهر شدند و برای نمایاندن خود در عکس های گرفته شده بر یکدیگر سبقت گرفتند.

با اعلام حرکت ناوگروه لینکن به منطقه  و تهدیدات ترامپ، فرصت طلبان سیاسی حرفه ای هم فرصتی یافتند تا با محکوم سازی آمریکا با عناوین مختلف، خجولانه مراتب بیعت و سرسپردگی خود را نسبت به رژیم حاکم نشان دهند.

در بحث با آن دوست مورد اشاره فوق، وی گفت بیشتر «مردم» نه می خواهند در کنار ترامپ قرار گیرند و نه در کنار رژیم. این پاسخ وی، در ظاهر، بسیار معقول و وطن پرستانه می نماید ولی در شرایطی که رژیم آخوندی خامنه ای حق این مردم را از داشتن یک رهبریت ملی از آنها گرفته است چگونه دهها میلیون ایرانی می توانند با حفظ استقلال رای به میدان بیایند و بگویند «ما چه میخواهیم»! در چنین شرایط دو قطبی شده ای جز این است که این دهها میلیون مردمان منفرد و فاقد تشکیلات حزبی و سیاسی، عملاْ به پیاده نظام و سیاهی لشگر فاقد حقوق و شخصیت مستقل رژیم تبدیل میشوند و رژیم سخنگوی آنها میشود تا از زبان آنها هرچه می خواهد بگوید و ادعا کند؟  

مگر نه این است که همه سران رژیم در عتاب و خطاب شان، خود را پشت عبارات : مردم ایران، ملت ایران و ایران، پنهان میکنند و از زبان آنها میگویند: آنها، این  یا آن را می پذیرد یا نمی پذیرد؟

در کجای این عربده کشی های ضد آمریکایی، ضد اسرائیلی و ضد سعودی، این فرصت به«ملت ایران» داده شد تا از زبان خود بگوید چه میخواهد و چه نمی خواهد؟

این مردم و این ملت بدون داشتن سازمان بندی حزبی و حضور پارلمانی و رهبری سیاسی «خودشان» چگونه میتواند نظر خود را بدهند؟  مادامی که این رژیم در غیاب نمایندگان واقعی آنها در صحنه سیاسی و ساختار حکومت؛ خود را زبان انحصاری اراده ملی و جمعی «ما»ی آنان به دنیا معرفی میکند؟ و از حنجره مصادره شده آنان برای عربده کشیهای تهدید آمیز، چالش برانگیز و هزینه ساز، علیه این و آن دولت در دنیا سوء استفاده میکند؟

در خاتمه بحث، مفید است تا مقایسه ای بین وضعیت سیاسی در ونزوئلا و وضعیت سیاسی در مملکت خودمان به عمل بیاوریم.

دولت ترامپ علیه ونزوئلا همان تحریم هایی را اعمال کرده است که علیه ایران و شاید هم بدتر. در حالی که دولت مادورو (به علت شرایط ویژه) یک صدم آن فشاری را که رژیم خامنه ای علیه مردم ایران «ما»  می آورد علیه مردم خود نیاورده است: نه رکورد جهانی اعدام یا اصلاْ اعدام دارد، نه در آن یک صدم اختلاس هایی که در مملکت ما رخ دادهُ می دهد. نه با موشک بازی و موشک پراکنی دائمی در منطقه خود آشوب و تروریسم می آفریند و نه در زیر لوای آن اسید پاشی و… ، می شود. با این وجود در آنجا از درون پارلمان شخصی برخاسته به نام خوان گایدو که به زبان مردم و نماینده آنان تبدیل شده است و سیاستی را تعقیب میکند که قطب مقابل سیاست مادورو می باشد. این نماینده مردم یا حتی بخشی از آنها به خود اجازه داده است تا حتی از آمریکا تقاضای کمک کند بدون اینکه از طرف مردم ونزوئلا تکفیر سیاسی شود یا بدون اینکه به ناموس فروشی سیاسی متهم شود.

این نماینده مردم ونزوئلا به خود حق می دهد تا از طرف مردم کشورش مواضعی اتخاذ کند که ۱۸۰ درجه با  مواضع دیکتاتور ونزوئلا متفاوت است. سوال این است: آیا خوان گایدو خائن است؟ اگر خائن است، معنایش این می باشد که ملت ونزوئلا یا حداقل نیمی از مردم آن خائن به خود و مملکت خود هستند. بر این سیاق، همه آن ممالکی که برای آزادی خود از  یوغ کمونیسم روسی از ممالک غربی و در درجه اول آمریکا کمک گرفتند تا به آزادی و استقلال دست یافتند مانند: تمام ممالک اروپای شرقی، اوکراین و جمهوریهای آسیای میانه و.. ، خائن به خود هستند.

بی شک این حق مردم ایران است بگویند حتی میخواهند سلاح اتمی داشته باشند، می خواهند در منطقه آشوب تروریستی ایجاد کنند و.. . ولی در این صورت؛ این ملت باید نماینده خود را داشته باشد تا آن نماینده و رهبر حق داشته باشد از زبان این ملت سخن بگوید و اعلام کند: «ما»، «ملت ایران»، «ایران»، چه می خواهیم و چه نمی خواهیم! «ما» در منطقه می خواهیم با آمریکا و سلطه آن بجنگیم و اسرائیل را از روی صفحه گیتی پاک کنیم و… ،! ولی گفتن این حرفها ولو اینکه خواست مردم هم باشند، از زبان رژیم فعلی و خامنه ای، روحانی و امامان جمعه مانند این میباشد که از درون یک لوله فاضل آب آشامیدنی را برای مصرف جاری کنیم یا اگر حق با رژیم است برعکس.

مسئله اساسی در این رابطه این است که رژیم فعلی نماینده ملت ایران نیست حتی اگر، به فرض محال، خواست واقعی آن را بیان کند. ملت ایران می خواهد صدایش از گلوی نماد و نماینده و رهبر واقعی خودش در آید و جهان را به شمول آمریکا، اروپا، اسرائیل و عربستان خطاب قرار دهد.

مردم ایران نباید اجازه دهند، دزدان و راهزنانی که آنها را غارت کرده، به حقوق آنها از هر نظر تجاوز کرده، مملکتشان را به نابودی کشانده است و.. ، به وکیل مدافع و سخنگوی آنان تبدیل گردد. واقعیت تلخ این می باشد که ملت ایران در جنگ با این رژیمی که بر او به نام دین و میراث دار ایران آخوندی شده،  فرمانروایی می کند و نه با آمریکا.

آمریکا، خوب یا بد، دیو یا فرشته در شرایط فعلی آن چیزی را از رژیم خامنه ای می طلبد که مردم ایران می طلبند!

رژیم حاکم بر ایران دشمن مشترک آمریکاُ اسرائیل، ملل منطقه و امنیت همه اینها می باشد و نتیجه منطقی این حکم اینست که جای ملت ایران در این رویارویی در کنار طرفهای پیش گفته است نه باند خامنه ایی و سپاه او!

تداوم خسارت سنگین به سازمان تامین اجتماعی با تصمیمات دولتی؛

Share Button

پرداخت ماهی ۱۰۰۰ میلیارد تومان سود بانکی از جیب کارگران!

این اظهار نظری است که به تنهایی برای نشان دادن وخامت اوضاع در بزرگترین سازمان کشورمان کافی است؛ سازمانی که می‌تواند به لحاظ جمعیت تحت پوشش و گستردگی وظایف، در زمره یکی از بزرگترین سازمان‌های جهانی قرار گیرد، اما به گفته یکی از اعضای هیات امنایش، ماهانه حدود دو هزار میلیارد تومان کسری بودجه دارد که از محل دریافت وام بانکی تامین می‌شود:

تابناک اجتماعی -

با پایان یافتن مهلت سرپرستی «زدا» در راس هرم مدیریت سازمان تامین اجتماعی و در شرایطی که گمانه‌زنی‌هایی در خصوص تعیین مدیرعامل این سازمان مطرح می‌شود، اخبار رسیده حکایت از وخامت شدید حال این مجموعه بزرگ دارد.
به گزارش «تابناک»، صحبت درباره سازمانی است که بر اساس آمار‌ها نیمی از ایرانیان در زیرمجموعه آن قرار دارند. سازمانی با بیش از ۴۲ میلیون نفر جمعیت تحت پوشش که مدتهاست برای ارائه خدمات به آن‌ها و تأمین هزینه‌ها با کسری اعتبارات مواجه است و به تاکید بسیاری از مسئولانش، دولت مردان نقش پررنگی در این وضعیت رقم خورده برای آن دارند.
کسری‌های هنگفتی که تا کنون برای جبران آن‌ها راهکار‌های متفاوت و زیادی ارائه شده، اما ظاهرا تنها راه عبور موقت از آن، استقراض از بانک‌ها بوده است، به گونه‌ای که اکبر شوکت، یکی از اعضای هیأت امنای سازمان تأمین اجتماعی می‌گوید: «ماهیانه هزار میلیارد تومان سود بانکی پرداخت می‌کنیم؛ این‌ها ضرباتی است که دولت بر پیکره تأمین اجتماعی وارد کرده است.»
اظهار نظری که به تنهایی برای نشان دادن وخامت اوضاع در بزرگترین سازمان کشورمان کافی است. سازمانی که می‌تواند به لحاظ جمعیت تحت پوشش و گستردگی وظایف، در زمره یکی از بزرگترین سازمان‌های جهانی قرار گیرد، اما به گفته این مقام مسئول، ماهانه حدود دو هزار میلیارد تومان کسری بودجه دارد که از محل دریافت وام بانکی تامین می‌شود. 

پرداخت ماهی ۱۰۰۰ میلیارد تومان سود بانکی از جیب کارگران!

اتفاقی دردناک که شوکت تاکید داردبه دریافت وام‌های ۳۰ درصدی برای جبران کسری بودجه منجر شده در حالی که «دولت حدود ۲۰۰ هزار میلیارد تومان به تأمین اجتماعی بدهکار است و اگر این بدهی را پرداخت کند بسیاری از مشکلات این سازمان برطرف می‌شود.» بدهی‌ای بسیار کلان که بخشی از آن ناشی از طرح‌هایی است که دولت مردان دایر کرده و عواقب ناشی از آن گریبان تامین اجتماعی را گرفته است.
طرح‌هایی مانند طرح تحول سلامت که به تعبیر برخی کارشناسان، تا حد زیادی شکست خورده و از جمله نتیجه‌های ناکامی آن، ورشکستگی سازمان تامین اجتماعی است. موضوعی که ظاهرا پذیرش آن برای کسی ساده نیست، ولو بدانیم سازمان عریض و طویل تامین اجتماعی به رغم دارا بودن مجموعه‌های بزرگ اقتصادی و انبوه شرکت‌های مختلف، هر ماهه دو هزار میلیارد تومان کسری بودجه دارد و هزار میلیارد تومان صرف پرداخت سود‌های بانکی می‌کند.
شرایطی که نمایندگان مجلس با درک وخیم بودن آن، طی مصوبه‌ای در سال گذشته، دولت را موظف به پرداخت ۵۰ هزار میلیارد تومان از بدهی‌های خود به تأمین اجتماعی کردند، اما در نهایت راه به جایی نبرد. این در حالی است که بر اساس گزارش ها، در سایه اجرای مصوبات دولتی از جمله در خصوص طرح تحول سلامت، هر ساله ۳۰ هزار میلیارد تومان به بدهی‌های دولت به تامین اجتماعی افزوده می‌شود. بدهی‌هایی که ظاهرا قرار نیست هرگز پرداخت شوند.
این را می‌شود از رها کردن این سازمان با انبوه بدهی‌ها به حال خود دریافت که موجب شده مدت‌های طولانی سازمان تامین اجتماعی با سرپرستی اداره شود و حالا که مهلت سرپرستی رو به پایان است، گزینه‌هایی برای مدیرعاملی آن در نظر گرفته شوند که از جمله آنها، رئیس سازمان بیمه سلامت و معاون سابق وزارت بهداشت است. گزینه‌هایی دولتی که فارغ از کارآمدی یا اشکالاتشان، بعید است بتوانند بدهی‌هایی که دولت مردان به تامین اجتماعی تحمیل کرده اند را وصول کرده و به پرداخت سود‌های هنگفت بانکی از جیب کارگران پایان دهند.

نامه سرگشاده به مصطفی تاجزاده: ایران در سرازیری نابودی است و اصلاحات قادر به نجات آن نیست

Share Button

شنبه, ۲۸ اردیبهشت, ۱۳۹۸

چکیده :جناب آقای تاجزاده قطعا در انجام هر کنشی که فرصت انتخاب در آن باشد عقل به انتخاب کنشی که هزینه کمتر و سود بیشتر دارد حکم میدهد. میدانم که شما واقعا از سر نگرانی برای ایران و ایرانی از هزینه های تن دادن به تحول بنیادین در نظام سیاسی بیم دارید. اما در چهل سال گذشته بجز دوره کوتاهی از دولت اصلاحات ما در کدام دوره رنگ آرامش و صلح و زندگی بدون دشمن تراشی و دشمن هراسی داشته ایم و در آن جهت تلاش کرده ایم؟ آیا بنظر شما با توجه به رویکرد و عملکرد حاکمیت احتمال و میزان پرداخت هزینه هایی که نگران آن هستید سال به سال برای کشور بیشتر نشده…

کلمه – ابوالفضل رحیمی شاد

جناب آقای تاجزاده با سلام و احترام

راستش تصمیم داشتم اول نامه ای با محتوای تقریبا مشابه خطاب به آقای خامنه ای بنویسم اما دیدم بی فایده است چون به احتمال زیاد نه از جانب ایشان خوانده میشود و نه اگر خوانده شود ایشان کمترین همدلی و همنظری با آن دارد. بعد خواستم خطاب به آقای خاتمی بنویسم اما دیدم ظاهرا به هر علت و دلیل ایشان بیش از نصیحت و امید آفرینی شب انتخابات و حفظ همگرایی اصلاح طلبان دست کم در شرایط کنونی کارکرد دیگری ندارد و از این جهت بی فایده است. بعد خواستم خطاب به آقای روحانی بنویسم اما هر چه در حافظه گشتم هیچ اثری از خواست و تلاش ایشان برای اصلاح و تغییر وضع موجود به معنای واقعی آن ندیدم و به قول خودشان هیچ وقت نگفته اصلاح طلب است به همین دلیل باز هم این کار را بی فایده دیدم. بعد خواستم خطاب به سران و فعالان اصلاح طلب بنویسم اما دیدم نمیتوانم شان خودم را به عنوان یک معلم و ارزش قلم را در آن حد پایین بیاورم که بتوانم با برخی از کسانی که صرفا نام و صفت اصلاح طلب بر خود گذاشته اند اما برای حفظ پست و مقام و قدرت و ثروت شخصی و خانوادگی و پنهان سازی فسادهایشان از تخریب اصلاحات که هیچ از بیچاره ساختن مردم و نابودی ایران هم ابایی ندارند صحبت کنم.

تا اینکه تصمیم گرفتم شما را مخاطب سخن خود قرار دهم. زیرا در سالهای اخیر بیش از سایر اصلاح طلبان در عرصه اندیشه و قلم کوشش داشته اید و بیش از دوستانتان تن به گفتگو داده اید و از آن مهمتر با شناخت چندین ساله ای که از شما دارم با وجود همه تفاوت ها و اختلاف نظرها اما در صداقت،مردم دوستی،سلامت رفتار و باورمندی واقعیتان به مشی اصلاح طلبی شک ندارم و بنظرم بهترین گزینه و انتخاب برای آن بودید که مخاطب این متن قرار بگیرید.اول خواستم آنچه در ادامه میخوانید را در یک ملاقات حضوری با شما در میان بگذارم یا بصورت خصوصی برایتان ارسال کنم اما پیش خود گفتم شاید به این صورت اثرگذارتر باشد و بجز شما دیگرانی هم باشند که به آنچه در آن آمده بیندیشند. امیدوارم اینگونه باشد!

دوست گرامی و بزرگوار جناب آقای تاجزاده مستحضرید که اصلاحات سیاسی مفهومی طیفی است و نه نقطه ای اما میتوان برای روشن تر ساختن مفهوم اصلاحات آنرا به دو سطح “اصلاحات رفتاری و اصلاحات ساختاری” تقسیم کرد.پس اصلاح طلبی یعنی دست کم مطالبه یکی از این دوسطح تغییر و ممکن دانستن آن.

در مطالبه اصلاحات رفتاری فرض بر این است که ساختار حقوقی و حقیقی نظام سیاسی مورد نظر اشکال و ایراد جدّی ندارد و اشکالات موجود به رفتار بخشی از حاکمیت باز میگردد که با درخواست و یا اعمال فشار میتوان آن رفتارها را اصلاح کرد و همسو با نظام در مسیر صحیح برای بهبود وضع جامعه حرکت کرد.اما در مطالبه اصلاحات ساختاری فرض بر این است که اشکال و ایراد اساسی به ساختار حقوقی و حقیقی نظام سیاسی باز میگردد که برای اصلاح آن بایستی باور به این ناراستی و کژی در بخشی از حاکمیت بطور جدّی وجود داشته باشد و آن بخش با همراه ساختن مردم و اعمال فشار به طرق مختلف بر بخش دیگر حاکمیت برای تغییر در ساختار معیوب اقدام نماید.

جناب آقای تاجزاده آنچه در این سال ها از سوی چهره های شاخص اصلاحات عنوان گردیده است و در سال هشتاد و هشت نیز از سوی جناب موسوی و کروبی آشکارا بیان شد این است که اشکال اساسی موجود در کشور بیشتر به رفتار برخی مسئولان،نهادها و آن بخش از حاکمیت باز میگردد که عملکردی فراقانونی و مغایر با قانون اساسی دارد تا به ساختار و ریشه های نظام.

بیایید ابتدا فرض را بر آن بگذاریم که این نظر درست است و نظام بیشتر نیازمند اصلاح رفتار است تا ساختار. آیا غیر از این است که این نگاه در حقیقت نقد به قدرتمندترین بخش نظام یعنی نهاد رهبری و نهادهای تحت امر ایشان از سپاه و صدا و سیما گرفته تا شورای نگهبان و خبرگان و قوه قضاییه و دیگر بخش های وابسته و زیر مجموعه های آن است و مطالبه اصلاح رفتار در حقیقت درخواست اصلاح رفتار از ایشان و نهادهای مذکور است ؟ آیا بنظر شما در طی چهل سال اخیر فقط یک دوره است که این ایرادها در رفتارها ایجاد شده است یا تقریبا در تمام این چهل سال وجود داشته است؟ آیا این ایرادها در گذر زمان بیشتر شده است یا کمتر؟ آیا قدرت در این نهادها و انحراف در عملکرد آنها بیشتر از دوران اصلاحات شده است یا کمتر؟ آیا توان اصلاح طلبان چه از جنبه درونی و چه از جنبه حمایت بیرونی(مردم) بیشتر از دوره اصلاحات شده است یا کمتر؟ چرا نهادهای مذکور بایستی تن به پذیرش اصلاح رفتار بدهند؟در صورت عدم پذیرش اصلاح رفتار چه تهدید و هزینه ای از سوی اصلاح طلبان برای آنها وجود دارد؟برفرض پذیرش چه دلیلی برای ثبات این تغییر در رفتار وجود دارد؟به گمانم پاسخ واقعگرایانه و عینی به این پرسش ها به سادگی و به وضوح نشان میدهدکه اولاً امکان پذیرش اصلاح رفتار از سوی اشخاص و نهادهای مذکور بسیار اندک است و ثانیاً اگر به دلیل مصلحت اندیشی حاصل از فشار خارجی امکان چنین تغییری بیشتر شود قطعاً کوتاه مدت، موقت، نامطمئن و یقینا برگشت پذیر خواهد بود.

حالا بیایید امکان اصلاحات ساختاری را در نظر بگیریم. همانطور که عرض کردم و شما هم به خوبی میدانید برای تحقق این سطح از اصلاحات اولاً بایستی بخشی از حاکمیت روشن،آشکار و مصرّانه چنین مطالبه ای داشته باشد،ثانیاً این بخش از حاکمیت هم در رأس و هم در بدنه و هم در قدرت بسیج مردم برای تحقق این مطالبه از چنان وزن و اثری برخوردار باشد که طرف مقابل خود را مجبور به پذیرش آن بداند. حالا کدام بخش از اصلاح طلبان که اندکی قدرت اثرگذاری دارد و هنوز درون حاکمیت رفت و آمد دارد آشکارا خواستار تغییرات ساختاری در نظام حقوقی و حقیقی کشور است؟بر فرض اگر هستند وزن این اصلاح طلبان درون حاکمیت چه در رأس و چه در بدنه چقدر است؟ کدام آنها قائل به بسیج نیروی اجتماعی برای انجام این سطح از اصلاحات است؟ و برفرض قائل بودن به استفاده از این روش کدام آنها قادر به انجام این کار است؟بنظر شما براساس چه منطقی حاکمیتی که حاضر به پذیرش اصلاح رفتار نیست اصلاح در ساختار را می پذیرد؟ از همه اینها مهمتر اصلا چرا این اشکالات در ساختار وجود دارد؟ آیا این اشکالات به حضور امثال آقایان خامنه ای،جنتی،رئیسی،مکارم شیرازی،نوری همدانی،احمد خاتمی،حداد عادل،سلیمانی،جعفری و امثالهم در عرصه قدرت باز میگردد و با پایان عمر کاری یا طبیعی آنها تمام میشود یا اینکه این رفتارها و ساختارهای معیوب ریشه در ایدئولوژی حاکم بر نظام سیاسی ایران دارد و در هر دوره نیز برگ و میوه آفت زده یکسانی دارد؟

جناب تاجزاده بیایید واقع بین باشیم اصلاح طلبان وقتی با در دست داشتن نسبی قدرت در پنج سال گذشته نتوانستند حتی دو کاندیدای خود را از حصر بیرون بیاورند چرا نمیخواهند بفهمند که قدرت ایجاد اصلاح رفتار و ساختار را در حاکمیت و نظام سیاسی ایران ندارند؟آیا غیر از این است که قدرت حقیقی اصلاح طلبان نه در حاکمیت بلکه در حمایت مردم از آنهاست؟آیا بعد از این همه انفعال و ناتوانی و ناکارآمدی و حتی توهین های آشکار از سوی برخی اصلاح طلبان به معترضان و ناراضیان و بازداشتن صریح اصلاح طلبان از همسویی و همنوایی با جنبشهای اعتراضی و مردمی از سوی امثال آقای جلایی پور و حجاریان آیا اصلاح طلبان تصور میکنند همچنان از حمایت و پشتیبانی لازم مردم برای انجام اصلاحات برخوردارند؟ آیا فکر میکنید مردم نمیدانند آقای حجاریان چون از باخت قطعی اصلاح طلبان در انتخابات مجلس باخبر است به زعم خودش پیش دستی کرده و برای حاکمیت شرط گذاشته؟آیا فکر میکنید اگر همین فشارهای خارجی نبود اصلا حاکمیت کمترین اعتنایی به اصلاح طلبان داشت؟ چه رسد به اینکه بخواهد از آنها شرط بشنود و بپذیرد؟

جناب آقای تاجزاده آیا شما و دیگر اصلاح طلبان واقعا نقش سیاسی خود را در بیرون از حاکمیت صرفاً در بیان مشکلات و انذار به حاکمیت و تلاش برای نشان دادن حقانیت خود میدانید؟آیا تصور میکنید چیزهایی که شما خطاب به رهبر،شورای نگهبان و سرکردگان و کارگزاران بقول شما حزب پادگانی و افراد و نهادهای تابعه میگویید اصلا اهمیتی برای آنها دارد؟آیا گمان میکنید با مخاطب قرار دادن این افراد و نهادها و صرفا با بیان نقدها و ایرادات مشکل حل میشود و اصلاحی صورت میپذیرد؟ مطمئنم باهوش تر و داناتر از آن هستید که این چیزها را ندانید.پس با نشستن و نقد کردن به دنبال چه چیزی هستید؟

جناب آقای تاجزاده همه آنچه در نظرات و سخنان شما هست برای تمامی ناراضیان و مطلعین از وضع موجود واضح و مبرهن است،بسیاری از مردم امروز جلوتر از شما و دیگر اصلاح طلبان نه فقط این اشکالات که ریشه و علل اصلی را هم میدانند و می شناسند و آشکارا درباره آن اظهار نظر میکنند. بسیاری از مردم امروز فهمیده اند که دیگر این مشی اصلاح طلبی نصیحت الملوک بی فایده است و در پی راهی برای از بین بردن ریشه ها و نجات کشور از سقوط بیشتر در چاه عقب ماندگی هستند. اما شما و دیگر اصلاح طلبان گویا برای اصلاح طلبی نوعی اصالت قائل هستید به نحوی که حتی اگر مردم تحول بنیادین و اساسی بخواهند به این دلیل که اصلاح طلب هستید همراهی نمی کنید.آیا بنظر شما اصلاحات همچون کودتا یا انقلاب صرفا چیزی بجز ابزار تغییر در نظام سیاسی است که بر حسب نیاز،شرایط و امکانات بایستی از آن استفاده کرد و همانند دیگر روشها و ابزارها هیچ اصالتی ندارد یا همچون برخی چپها که برای انقلاب نوعی اصالت و تغییر ناپدیری قائلند شما نیز برای اصلاحات نوعی اصالت و تغییر ناپذیری قائلید؟ آیا با توجه به جمیع شرایط آنچه به اختصار د راینجا آمد اصلاحات را واقعا ممکن میدانید یا صرفاً مرغتان یک پا دارد و در هر شرایط اصلاحات و دیگر هیچ؟

جناب آقای تاجزاده قطعا در انجام هر کنشی که فرصت انتخاب در آن باشد عقل به انتخاب کنشی که هزینه کمتر و سود بیشتر دارد حکم میدهد. میدانم که شما واقعا از سر نگرانی برای ایران و ایرانی از هزینه های تن دادن به تحول بنیادین در نظام سیاسی بیم دارید. اما در چهل سال گذشته بجز دوره کوتاهی از دولت اصلاحات ما در کدام دوره رنگ آرامش و صلح و زندگی بدون دشمن تراشی و دشمن هراسی داشته ایم و در آن جهت تلاش کرده ایم؟ آیا بنظر شما با توجه به رویکرد و عملکرد حاکمیت احتمال و میزان پرداخت هزینه هایی که نگران آن هستید سال به سال برای کشور بیشتر نشده است؟ آیا غیر از این است که تداوم این نظام به علت نوع ایدوئولوژی حاکم بر آن و تلاش روزافزون برای حفظ و گسترش این ایدئولوژی نه تنها از احتمال و میزان هزینه هایی که نگران آن هستید نکاسته است بلکه به دلیل ناکارآمدی و کژکارکردی غیر قابل انکار نظام سیاسی و اقتصادی که موجب عقب راندن کشور در رقابت منطقه ای و جهانی توسعه شده است روز به روز بر میزان این هزینه ها افزوده است؟آیا فکر نمی کنید شما و دیگرانی که نگاهی شبیه شما دارند در تله و مغالطه معروف”شرایط حساس کنونی” گیر افتاده اید؟ آیا واقعا قبول ندارید ایران در سرازیری نابودی و فروپاشی است و اصلاحات دیگر قادر به نجات آن نیست؟

جناب آقای تاجزاده کمی با خودتان مانند دوران حبس شش ساله ظالمانه خلوت کنید و به این پرسش ساده پاسخ دهید که چگونه ممکن است نظامی که پذیرش حق انتخاب پوشش برای زنان و دختران برایش معنای پایمال شدن خون شهدا و شکست انقلاب و نظام دارد حاضر میشود با نادیده گرفتن ایدئولوژی مطلق گرا،تمامیت خواه و خود حق پندارش تن به تغییر و اصلاح در ساختار حقوقی و حقیقی خود بدهد؟

جناب آقای تاجزاده بیایید یکبار بجای بیان هزینه های تحول بنیادین و گفتن این جمله معروفتان “که ما فقط این روش را بلدیم شما میتوانید بروید جور دیگر عمل کنید” روشن و واضح بفرمایید در پایان(نقطه مطلوب) اصلاحاتی که مد نظر شماست نظام سیاسی کشور چه ویژگی هایی دارد؟ آیا آن نظام سکولار دموکرات است یا همچنان همانند آقای خاتمی به دنبال تحقق مردم سالاری دینی(جمهوری اسلامی) البته بدون اشکالات موجود هستید؟ روش عبور از موانع پیش روی اصلاحات مورد نظرتان چیست و اجرا و تحقق آنرا با توجه به توان و امکاناتی که در اختیار اصلاح طلبان است چگونه ممکن میدانید؟

جناب آقای تاجزاده آنچه عرض کردم به معنای آن نیست که اگر اصلاحات را ناممکن میدانم تحول بنیادین را امروز ممکن و در دسترس میدانم بلکه براین باورم که اگر نتوانیم از یک روش و ابزار برای تغییر استفاده کنیم نبایستی پرداختن به دیگر روشها را نفی کنیم حتی به حکم عقل چه بسا حاکمیت وقتی ببیند که نگاه به تحول خواهی بنیادین و مطالبه آن گسترده تر و جدّی تر شده است احتمال اینکه به اصلاحات تن بدهد افزوده میگردد. فراموش نکنیم آنچه فقط و فقط اصالت دارد انسان است و پس از آن برای ما ایران که جایگاهی است برای زندگی ایرانیان و از هر روش ممکن برای جلوگیری از نابودی و عقب ماندگی آن و قرار دادن آن در مسیر توسعه بایستی استفاده کنیم و از اصالت بخشی به روش تغییر بجای هدف تغییر پرهیز نماییم.

جناب آقای تاجزاده من یک شهروند ایرانی و یک معلم جامعه شناسی هستم و هیچ حزب و گروه و دسته و جناحی را نمایندگی نمیکنم اما اگر نگویم امروز جمعیت کسانی که نگاهی شبیه آنچه عرض کردم دارند بیشتر از جمعیت حامی اصلاح طلبان است دست کم جمعیتی زیاد و چندین میلیونی است. من حاضرم و مایلم نه بعنوان نماینده این نگاه بلکه صرفا بعنوان یکی از کسانی که این نگاه را دارد در همین ارتباط با شما بصورت عمومی گفتگو داشته باشم.تفاوت این گفتگو با دیگر گفتگوهایی که تاکنون داشته اید این است که به جای اصحاب قدرت مردم و تحول خواهان را مخاطب خود قرار میدهید.حتما میدانید که برای سید جمال این فهم که کاش برای رسیدن به اهدافش بجای شاهان و اصحاب قدرت بیشتر با مردم سخن گفته بود قدری دیر حاصل گردید.

امید که ……

با احترام