Archive for: June 2019

اوضاع کشور و چشم انداز آینده

Share Button

اصلاح طلبان در این باره سکوت میکنند که بر فرض محال اگر به قدرت برسند با نیروی میلیونی طرفداران شاهزاده پهلوی یا تغییر طلبان چه خواهند کرد، با حضور میدانی آنها چگونه برخورد میکنند؟  چون یک رژیم نمیتواند یک نیروی برانداز چند ده میلیونی در برابر خود داشته باشد و آن چنان که در دوره خارج از قدرت بودن ادعا کرده است، بتواند به ساز و کارهای «مردم سالاری دینی» پایبند بماند. هرچند که آنها در گذشته و  در دوران طلایی در سریر قدرت بودن خود نشان داده اند که با کُشت و کشتارهای رژیم و با تروریست پروری و صادرات تروریسم آن مشکل جدی نداشته اند.

اگر مادینه ای حامله است و وقت زایمان آن رسیده ولی شرایط فیزیکی اش نه برای زایمان طبیعی فراهم است و نه دکتری بر بالین اوهست تا با سزارین، هم بچه و هم مادر را نجات دهد و نه حتی قصابی تا شکم آن مادر را پاره کند و حداقل با قربانی کردن مادر بچه را نجات دهد، مرگ بچه و مادر در چنین شرایطی حتمی است. (مادینه به معنای عام کلمه) وامروز مملکت ما دقیقاً در چنین شرایطی است.

اگر این  بحران عمیقیی که دامن  مملکت ما را فرا گرفته است در مصر، ترکیه، پاکستان پیش آمده بود؛ مدتها قبل رژیم های این ممالک ساقط شده بودند.

 از این مقدمه دو پرسش به ذهن هر ایرانی باید متبادر شود: 

1 ـ چرا علیرغم ورشکستگی تمام عیار سیاسی، ایدئولوژیکی، اخلاقی رژیم و بر باد رفتن مشروعیت مردمی آن و علی رغم اینکه مملکت را به ورطه فروپاشی اقتصادی و اجتماعی کشانده، تا کنون نه تنها چنین اتفاقی  برای این رژیم آخوندی نیفتاده است بلکه در افق پیش روی هم انتظار آن، به دلایلی که در ادامه خواهم آورد، بیهوده است.

پرسش دوم این است که بالاخره خروجی این بن بست چه خواهد بود؟ آیا هم مادر و هم نوزاد هردو پس از جان کندن طولانی، خواهند مُرد؟

آنچه مسلم می باشد این است که وضع کنونی به هیچ وجه نمی تواند ادامه یابد. نه بحران دیپلماتیک  با آمریکا، نه تحریمهای آمریکا و نه بحران اقتصادی کنونی و نه مداخلات سیاسی/نظامی رژیم در منطقه و نه چپاولهای کنونی و نه ..، نمی توانند ادامه یابند!  

دینامیسم تغییرات قابل پیش بینی سیاسی در میهن ما به شکل گیری دو بستر سیاسی (بدیل رژیم) در ساختار عمومی کشور انجامیده است که مسیر و فرجام تحولات سیاسی آینده را در میهن ما رقم خواهند زد. جریانها و بستر های جانبی و خُرد در نهایت به یکی از این دو متصل خواهند شد.

الف: بستر اول؛ وفاداران به انقلاب و اهداف آن: جریانی که از دل انقلاب برآمده و همچنان خود را میراث دار به حق آن دانسته و به فرجام رساندن آن را همچنان رسالت تاریخی خود میدانند. این جریان که موسوم به اصلاحات شده است شامل طیف های بسیار وسیعی از اسلام گرایان (نرم شده در کوران اشتباهات ۴۰ ساله) می گردد.

برخی عناصر یا جریانهای متشکله این جریان  با اینکه از اسلام سیاسی کاملاً بریده اند، با این وجود، همچنان روی برحقی اهداف انقلاب ایستاده اند، نه صرفاً به خاطر حقانیت آن، که روی آن دیگر حتی  تن به بحثی نمی دهند، بلکه به صورتِ رُخدادی تاریخی شده که برگشت ناپذیر می باشد به آن می نگرند که دیگر جای بحث ندارد. در پس این نگاه تاریخی به مسئله ای که با قدرت تمام سیاسی است، همه گونه انگیزه وجود دارد. ترس از پاسخگویی تا فرصت طلبی سیاسی. این جریانها نه تنها از نشانده شدن به کرسی اتهام می ترسند بلکه همچنان در فکر سهیم شدن در قدرت سیاسی هم هستند که فقط با مشروعیت  قائل شدن برای انقلاب، موجه است و نه طرد و نفی انتقادی آن.

دو جریان عمده چپ سابق: توده ای/ اکثریتی که میتوان آنها را به طور کامل آرمان زدایی شده تلقی کرد نیز عقبه های پایدار اصلاح طلبی می باشند. اهمیت حضور این دوجریان در جبهه اصلاحات به میزان  وزن سیاسی آنها که ناچیز است ارتباطی ندارد بلکه به عنوان عنصر ترکیبی  یا کاتالیزاتور در جامعیت  دادن به گفتمان اصلاحات و ارتقاء دادن آن تا حد یک گفتمان ملی واجد اهمیت است کما اینکه حضور خُرده جریانهای سکولار لیبرالیستی از نوع جبهه ملی، حزب ایران و یا پان ایرانیست؛ هرچند با وزن ناچیز، برای جامعیت و مشروعیت ملی بخشیدن به این گفتمان اکیداً لازم اند.  

این دو جریان چپ مورد اشاره، اگر قبل از انقلاب عنصری از میهن پرستی و ملی گرایی را در گفتمان یا باورهای  مغشوش خود داشتند، امروزه دیگر فقط ابزار سیاسی مسکو و (FSB ) * می باشند که با رژیم و دستگاه های اطلاعاتی آن همان تعاملاتی را دارند که مسکو با تهران دارد. این دو جریان تا به آخر در کنار اصلاح طلبان خواهند ایستاد ولو اینکه  خود سران اصلاح طلب روزی از این راه برگردند.

 ب: جریان های برانداز و خواهان تغییر رژیم. 

در مرکز این جریان، شاهزاده رضا پهلوی و طیف  وسیع طرفداران وی قرار دارند. این جریان در درون خود از دو طیف طرفداران رژیم مشروطه پادشاهی و جمهوری خواه تشکیل می گردد. 

کاستی بزرگ گفتمانی این جریان، در طیف مشروطه خواه آن اینست که مشروعیت خود را به طور عمده بر پایه اشتباهات فاجعه آفرین رژیم و فرجام  تلخ انقلاب اسلامی نهاده اند. این طیف تاکنون نتوانسته است از اشتباهات جمهوری اسلامی به عنوان توجیه وجود خود فراتر رفته و ایده «شاه آرمانی» را به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی که تبلور ناسیونالیسم ایرانی است تئوریزه کرده و در تطابق و تناسب با آن، با سابقه تاریخی و بافتمان اجتماعی، قومی و موقعیت ژئوپولیتیک میهنمان ایران ایده پردازی کند.

بخش جمهوری خواه طیف هواداران شاهزاده پهلوی نیزغافل از این است که شالوده های یک نظام سیاسی جمهوری خواهی در میهن ما وجود ندارد. در میهن ما کیان جمهوری خواهی به راحتی با چند بحران آفرینی بر طبق الگوهای کلاسیک، میتواند از سوی نظامیان و سپاه که در اقتصاد و جامعه ریشه کرده  و دولت پنهان تشکیل داده اند مصادره شود. و میهن ما صاحب یک جمهوری ضیاء الحقی یا حافظ اسدی و بشار اسدی شود.

طی ۴۰ سال نا جمهوری این رژیم؛ نظامی ولایی(ولایت آرمانی) نتوانسته است به عنوان نماد ایدئولوژی ملی ما که «برابرنهاد» یا بدیل شاه آرمانی باشد در ذهنیت و عواطف اجتماعی مردم میهن ما نهادینه شود و به هویت سیاسی/تاریخی ما مبدل گردد. مردم  میهن ما از تجربه جمهوریتی هم فقط صندوقهای ساختگی رای با نتایج از پیش مقدر شده را تجربه کرده اند که نه تنها اعتباری به این نا جمهوری نداده بلکه باعث بی اعتباری فرایند های انتخاباتی هم گردیده است.

جمهوری خواهی بخشی از طرفدار شاهزاده پهلوی بیش از آنکه بر طرحی عملی و گفتمانی منسجم و اجرا شدنی متکی باشد که بتواند از کوره آزمون« دولت ملت سازی» سرافراز بیرون آید، ناشی از احتیاط سیاسی پیروان جمهوری خواهی است که از انگ خوردن می هراسند. این احتیاط ناشی از این است که آنها فکر میکنند از نظام پادشاهی طرفداری نمودن،  معادل توجیه دیکتاتوری شاه و بگیر و ببند های ساواک است. آنها تکلیف خود را با دیکتاتوری شاه تعین نکرده اند و همچنان فکر میکنند دفاع از آن دیکتاتوری خجالت آوراست. آنها نمی توانند یا نمی خواهند درک کنند همه دموکراسی های پیشرفته امروزی دنیا به استثنای؛ ایالات متحده، استرالیا، کانادا و زولاند نو، که تحت شرایط ویژه ای تشکیل شده اند، از درون نظامهای استبدادی و دیکتاتوری برخاسته اند.

اگر استبداد سلطنتی (انگلیس)، بوربون ها( فرانسه)، هاپسبورگها( اطریش) بیسمارک(آلمان) و.. نبود تا زمینه ساز تراکم و انباشت سرمایه و توسعه موزون سرمایه داری و صنعت گری باشد، رفاه  اقتصادی امروز آنها کجا وجود میداشت تا امکان ظهور دموکراسی های امروز را بدهد.

ژنرال پینوشه، در دوران ما به نماد سبعیت یک دیکتاتوری تبدیل گردیده است. ولی اگر دیکتاتوری او نبود، شیلی  به جای اقتصاد پیشرفته و دموکراسی امروز، در بهترین حالت حکومتی مانند دانیل اورتگا(ساندیستها) در نیکاراگوئه یا مادورو در ونزوئلا را داشت. 

تردید نیست که رژیم شاه دیکتاتور بود و برخی رویکردهای آن اشتباه، ولی اگر کسی دیکتاتوری او را در کلیتش محکوم کند، نه از سیاست چیزی می داند و نه از دولتمداری و حکومت گری چیزی. 

یک دیکتاتوری اشتباه میکند همانطور که یک جمهوری، ولی نمی توان این اشتباهات را به کلیت دیکتاتوری یا جمهوری تعمیم داد. مطلوب بودن یا عدم مطلوبیت این دو شکل نظام سیاسی را در متن واقعی اجتماعی، سیاسی باید درک کرد و نه اینکه با یک حکم کلی یکی را تقدیس و دیگری را تکفیر کنیم. به زبان ساده دموکراسی و جمهوریت باید با سطح توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی یک جامعه تناسب داشته باشد. باید دید جمهوریت به یک جامعه چه می دهد که پادشاهی نمی دهد. جمهوریت از جامعه چه می گیرد که پادشاهی نمی گیرد. دموکراسی چه می دهد و چقدر با زیر ساختهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تناسب دارد. نباید از دموکراسی قدیس و از دیکتاتوری دیو ساخت و بر ضریح جمهوریت دخیل بست.

اگر شاه به جای سرکوب سیاسی، به نیروهای سیاسی آنروز آزادی فعالیت داده بود، ما نه در ۵۷، بلکه در همان دهه ۲۰  به رهبری کاشانی ها، نواب صفوی ها و همین خمینی ها جمهوری اسلامی داشتیم. آنهم بر زمینه یک ساختار اقتصادی ارباب و رعیتی و فرمانروایی ساترابی(والی) خوانین و ۹۰% جمعیت بی سواد و عدم وجود آن همه دانشگاه ، فقدان صدها هزار دانشگاه دیده و فرنگ رفته را و فقدان تجربه آزادی زنان و حق رای همگانی و … . 

آیا فرقه های موتلفه، فدائیان اسلام، فرقه رجوی، حزب توده، سازمان فدائیان خلق، سازمان پیکاربرای آزادی طبقه کارگر، راه کارگر، سازمان کمونیستی توفان و طوفان، حزب رنجبر، طرفدارن دکتر شریعتی، سازمان فرقان، نهضت آزادی (اسلامگرا)، جبهه ملی متکی به بازار و کسبه خُرده پا ، آرمان مستضعفین و مصدق طلبان پهلوی ستیز(ملی گرایان جهان سومی و نیمه اسلامیست) اگر همگی آزادی فعالیت سیاسی می یافتند؛ آنها برای استقرار دموکراسی تلاش می کردند یا برای استقرار دیکتاتوری نوع پول پوتی خود؟.

دستور کار و فعالیت کدام یک از این فرقه ها، گروهها و احزاب پیش شمرده شده، دموکراسی بود و اگر بود بر اساس چه ارزیابی از بافتمان اجتماعی و ساختار اقتصادی؟ در مملکتی که بیش از ۵۰ % جمعیت شهری آن هم روستایی اندیش بود تا چه رسد به جمعیت روستایی آن که  این روستائی اندیشی خود را با طرفداری خویش از انقلاب اسلامی و خمینی نشان دادند، از کدام دموکراسی تحت آن شرایط می توان سخن راند.

این شرایط پیش گفته فقط مختص ایران نبود و شامل تمام ممالک موسوم به جهان سوم میشد. ممالکی مانند کره جنوبی، برزیل، سنگاپور، مالزی، اندونزی، تایلند، شیلی، ترکیه و حتی اسپانیا در دوران دیکتاتوریهای خود دینامیکال برای توسعه اقتصادی و سیاسی و دموکراسی بستر سازی کرده و فاز دیکتاتوری را پشت سر نهادند  در حالی که ملت ایران با گرز اسلامگرایی و چماق کمونیسم روسی و چینی و آلبانیایی برسر توسعه گرایی شاه کوبید و به دنبال مشتی شیخ شیاد افتاد که سبب «سِقطِ جنین» توسعه اقتصادی و سیاسی و دموکراسی شد. نیروهای انقلاب در ایران دوران شاه، پرورندگان  گفتمان دموکراسی نبودند بلکه دژخیم و قاتل آن بودند و پارادوکسال، تنها نیرویی که در دامن و زهدان خود آفریننده دموکراسی بود همان رژیم دیکتاتوری شاه بود.

از این روست که ضدیت با رژیم پادشاهی با استناد به دیکتاتور بودن شاه، کاملاً بی ربط و عاری از برهان منطقی می باشد. و درست به دلایل پیش گفته، آن کسی که در عین ادعای طرفداری از شاهزاده پهلوی، از شاهزاده نامیدن او اِباء دارد و ترجیح می دهد او را آقای پهلوی بنامد چون فکر میکند کاربُرد عنوان شاهزادگی کهنه پرستانه یا چاپلوسانه است  یا از استفاده از پرچم شیر و خورشید که شاخص ترین نماد ملیت و هویت ملی ما می باشد طفره میرود، در جهت ساخت و پرداخت یک گفتمان ملی و یک رهبری واجد کاریسما و مردمی که هم متحد کننده و هم انگیزش آفرین باشد نیست.

به  طور خلاصه لازم است گفته شود که نه پرچم شیر و خورشید، نشان خاندان پهلوی است و نه حتی عنوان شاهزادگی طلق اختصاصی شاهزاده رضا پهلوی. حتی او خود اگر خویش را یک مبارز ملی میداند حق ندارد از این عنوان خود صرف نظر کند همچنانکه کسی که امیر ارتش شد نمی تواند در مراسم رسمی از دیگران بخواهد تا او را آقا یا مَشتی خطاب کنند و همچنانکه یک آیت الله هم، نباید اجازه دهد حاجی آقا یا آقا خطاب شود. 

آنکس که شاه آرمانی را بخشی از گفتمان تاریخی هویت آفرین ما می داند، می پذیرد که ایران ما، اگر در طول تاریخ تا امروز پایدار مانده است، به برکت فرمانروایی همین شاهان بوده است که در بین آنها و کارنامه تاریخی شان خوب و بد هم بوده است و البته همگی هم مستبد بوده اند.

اگر کمپانیهای دایملر بنز یا جنرال موتورز و جنرال الکتریک به عنوان سه کمپانی بزرگ دنیا بیش از یکصد سال باقی مانده  و پیش رفته اند و از صفحه بورسهای بزرگ دنیا و عرصه اقتصادی و صنعتی جهان محو نشده اند، گویای این است که در مجموع حاصل کار مدیریت این  ۳ گروه صنعتی و برآیند کار آنها مثبت و سازنده بوده است. اگر حاصل کار فرمانروایی شاهان ایران طی بیش از ۲۵۰۰ سال را از مملکت بگیریم از گنجینه فرهنگی و مادی و تمامیت ارضی/سیاسی آن چه چیزی باقی می ماند. کافیست فقط روی کارها و خدمات رضا شاه و محمد رضا شاه خط بکشیم و اثرات مادی آنها را از کشور پاک کنیم تا یک سرزمینی در قد و قامت سومالی و افغانستان و حتی بدتر از آنها داشته باشیم.

 دیکتاتوری محمد رضا شاهی علیرغم خطاهای بسیارش توجیه سیاسی و تاریخی خود را دارد. آنرا چشم بسته و به حکم احساسات نمی توان یکسره تخطئه کرد. 

نتیجه گیری:

اگر بین این دو جریان سیاسی فوق الذکر، طرفداران شاهزاده رضا پهلوی و اصلاح طلبان حداقل در حد همپوشی های مطالباتی، سیاسی و تاکتیکی که بین آنها وجود دارد، همکاری و همسویی عملیاتی انجام می گرفت، مملکت ما این شانس را می یافت تا در زایمان تاریخی خود از بین نرود. 

ولی شوربختانه بین این دو گفتمان که بیشترین بخش اجتماعی مخالف یا منتقد رژیم را، بالفعل یا بالقوه در پشت سر خود دارند کمترین تعاملی نیست و اصلاح طلبان، حتی رادیکالهای آنان، به طور قطع تعامل با بخشی از نیروهای حاکمه را راهبُرد نهایی خود می دانند.

اصلاح طلبان در این باره سکوت میکنند که بر فرض محال اگر به قدرت برسند با نیروی میلیونی طرفداران شاهزاده پهلوی یا تغییر طلبان چه خواهند کرد، با حضور میدانی آنها چگونه برخورد میکنند؟  چون یک رژیم نمیتواند یک نیروی برانداز چند ده میلیونی در برابر خود داشته باشد و آن چنان که در دوره خارج از قدرت بودن ادعا کرده است، بتواند به ساز و کارهای «مردم سالاری دینی» پایبند بماند. هرچند که آنها در گذشته و در دوران طلایی در سریر قدرت بودن خود نشان داده اند که با کُشت و کشتارهای رژیم و با تروریست پروری و صادرات تروریسم آن مشکل جدی نداشته اند. 

مسئله ای که در برابر طیف میلیونی طرفداران شاهزاده رضا پهلوی قرار دارد، صرفاً سامان دادن اقتصادی مملکت نمی باشد که همین هم از عهده اصلاح طلبان ساخته نیست، بلکه علاوه بر آن نجات هویت ایرانی ملت و نجات سرزمین مادریمان از چنگال آخوندیسم و اسلامی آخوندی و فرهنگ مبتذل ایران ستیز آن است.

دینامیسم تحولات پیش روی که نطفه آن در زُهدان همین نظام دیگر بسته شده است، به ما میگوید اگر سیر حوادث به سود اصلاح طلبان پیش رود، نتیجه اش تبعیت آنان از حاکمیت است به شرط شریک شدنشان در ساختار قدرت. اصلاح طلبان هیچ راهبُردی برای متوسل شدن به قدرت میدانی مردم برای تغییر اوضاع ندارند و تنها امید آنها صندوقهای آراء میباشد چون در صورت توسل آنان به قدرت میدانی مردم، هواداران سکولار و ضد رژیم میدان دار مبارزه خواهند شد و همین ترس کافیست که آنها به عنوان تنها گزینه، فکر معامله با بخشی هایی از حاکمیت باشند و نه تغییر حکومت با اتکاء به مردم.  

و تا آنجا که به طرفداران شاهزاده رضا پهلوی مربوط میشود، با کمال تاسف باید گفت که بیشتر فعالین این طیف که در فضای مجازی حضور دارند، بیش از حد لازم انرژی  صرف تحریک مردم (آژیتاسیون) و افشای افشاءشده ها میکنند تا پی ریزی بنیادی یک گفتمان تحول، که هم پاسخگوی مصیبت های روزمره جامعه باشد و م بسیار ضرور تر، پاسخ دادن به نیاز رهیافتی (چه باید کرد؟) جنبش ملی..

طرح ریزی چنان گفتمانی لازم است که هم مصیبت های روزانه را متناسباً افشاء و تحلیل کند، وهم از پس چالشهای گفتمانی(دیسکورسیو) برآید.

اتهام پراکنی صرف به اصلاح طلبان نه شایسته است و نه ابداً کارساز، باید با افشای ماهیت سازشکار اصلاح طلبی که نه حاکی از رفتار موقتی و تاکتیکی بلکه عمده ویژه گی  طبیعی این جریان است مانع امید بستن مردم به اینها شد. اینها در فکر تغییر جمهوری اسلامی نیستند بلکه در فکر اصلاح آن از طریق معامله با آن می باشند که در عمل جواب نیاز تاریخی ملت ایران را نمی دهد.

بدون مبارزه ایدئولوژیک (و نه صرفاً سیاسی) و افشای اختگی سیاسی این جریان، خطر این وجود دارد، که تقسیم سیاسی جامعه که به تقسیم نیرو منجر شده و انرژی میدانی جنبش مردم را همچنان تحلیل میبرد ادامه یافته و سرانجام؛ گرگهای سپاه و مافیای سیاسی حاکم برنده این شکاف سیاسی در بدنه جنبش مردم شوند. 

خطر این هست که اصلاح طلبان ارزانتر از آنچه هستند خود را به رژیم بفروشند و تحول طلبان بیش از آنچه باید، هزینه بدهند. 

تنها مبارزه ایدئولوژیک با مدعیان سیاسی، برای شکل دادن به گفتمان تحول ملی کافی نیست بلکه باید در اثبات آنچه باور داریم نیز نظریه پردازی تئوریک کنیم!           

*   

 خلف KGB

«همه از رژیم بخواهیم تسلیم شود!» بخش ۲

Share Button

سکوت منتقدین رژیم نسبت به سیاست آمریکا و اسرائیل ستیزانه اش و اصرار بر اتمی و موشکی شدن، رژیم را به اشتباه انداخته و آن را به ادامه این راه جهنمی ترغیب میکند. بنابراین آنها که در برابر این سیاست ویرانساز رژیم سکوت اختیار کرده و یا کم کاری افشاگرانه می کنند، یا با طرح اهداف فرعی و گاه فاقد اهمیت یا اهداف کاملاً انحرافی سر مردم را گرم میکنند شریک جرم رژیم هستند و مسئول آنچه در فردا برای میهنمان ممکن رخ دهد می باشند!

تمثیلی وجود دارد که بیشتر ما آن را شنیده ایم. ولی فکر نمی رود کسی به فکر یافتن شباهت مضمونی آن با رفتار ابلهانهرهبری رژیم ایران در برابر فشار های آمریکا افتاده باشد.

و چنین است داستان:

دزدی را گرفتند و پیش قاضی شرع بردند. قاضی بر حسب شعور حقوقی خود از دزد خواست تا به کیفر آن دزدی بین یکی از ۳ مجازاتی که او برایش تعیین میکند را انتخاب کند:

۱ ـ یک من پیاز را در یک وعده بخورد. یا:

۲ ـ ۱۰۰ ضربه شلاق بخورد  یا:

۳ ـ  یکصد تومان به عنوان جریمه بپردازد(که آن موقع پول زیادی بود.)

دزد فکر کرد به هیچ وجه نباید زیر بار شلاق خوردن و پرداخت یکصد تومان برود به ناچار گزینه آخر را برگزید. او شروع به خوردن پیازها کرد تا به نزدیکیهای شدن شدن آنها که رسید که دیگر تحمل نکرد و دید دیگر نمی تواند ادامه دهد. پس به قاضی گفت پشیمان شدم شلاق را انتخاب میکنم

قاضی شلاق را برداشت و نابکارانه به نواختن او پرداخت در حالی که دزد از درد بخود می پیچید و فریاد میزد.

تعداد شلاق که از مرز ۹۰ گذشت دزد که در اثر درد حساب شماره های آن هم از دستش در رفته بود، با استغاثه فریاد کشید: پشیمان گشتم! نزن! که ۱۰۰ تومان را میدهم.

به زبان رایج مردم، نتیجه اینکه یارو هم بیشتر پیازها را خورد و هم بیشتر شلاق ها را و سر آخر هم یکصد تومان را پرداخت.

ایالات متحده در برابر زرادخانه اتمی و موشکی شوروی آنروز، و روسیه امروز که تعداد آنها به هزاران موشک قاره پیما با کلاهک های هسته ای و زیردریایی های حامل موشکهای با کلاهک هسته ای بالغ می گشت کوتاه نیامد! در برابر اتمی شدن چین کمونیست پس ننشست! و گلوی اقتصادی کره شمالی را بی اعتنا به موشک بازیهای آن و آزمایش بمب های هسته ایش رها نکرد و تا خفه کردن برنامه اتمی و موشکی آن هم، آن را رها نخواهد کرد.

حالا رژیم خامنه ای از زبان شیخ حسن یا شیخ جواد و فرماندهان سپاهش آن را تهدید میکند که مرز غنی سازی را خواهد شکست و به غنی سازی ۲۰ درصدی دست خواهد زد. معنی تلویحی این تهدید،  تهدید به ساختن بمب اتمی است وگرنه اگر فقط غنی سازی برای مصرف صنعتی یا نیروگاهی بود، این تهدید ها معنی نمی داشت.

در فرهنگ و عرف معادلات نظامی، سیاسی و یا اقتصادی برای هر تعامل یا تقابلی، از ذخیره و پشتوانه استراتژیک و فراتر از آن، از عمق استراتژیک سخن رانده میشود.

با درنظر داشت این پارامترها، پشتوانه و عمق استراتژیک  رژیم حتی با عربستان سعودی قابل مقایسه نیست تا چه رسد به آمریکا یا اسرائیل.

رژیم در داخل کشور با نارضایتی عمیق عمومی و عدم مشروعیت سیاسی روبروست که رژیم عربستان با آن روبرو نیست. و این یعنی کم عمقی حمایت مردمی به زبان استراتژیک.

چند روز پیش شرکت نفتی آرمکو(سعودی) بیلان سالیانه خود را منتشر کرد که تیتر همه رسانه های بزرگ دنیا شد. میزان سود آن در سال گذشته ۱۱۱٫۱ میلیارد دلار بوده است که بزرگترین سود در دنیا اعلام شد. و این سود فقط مال شرکت نفت آرامکو می باشد که درآمد خود دولت از محل فعالیتهای نفتی شرکتهای خارجی در آن کشور غیر از شرکت آرامکو می باشد که قاعدتاً از این مبلغ باید بیشتر از سود خالص آرامکو باشد( با توجه به صادرات متوسط ۱۰ میلیون بشکه نفت در روز).

هزینه استخراج و قیمت تمام شده هر بشکه نفت در عربستان بین ۵ تا ۷ دلار است و در ایران بین حداقل ۱۵ دلار.

بلومبرگ، مینویسد که سود آرامکو بر غولهای اقتصادی آمریکا نظیر اَپل و اکسون هم پیشی گرفت.

سخن از امروز که صادرات نفت ایران به زیر ۵۰۰ هزار بشکه و آنهم با فروش قاچاقی، تخفیفهای کلان و حق دلالی ها، دزدی های عظیم در میان نیست که همزاد دور زدن تحریمها می باشند بلکه حرف از چند ماه قبل است  که رژیم هنوز ۲٫۵ میلیون بشکه، یعنی ۵ برابر امروز رسمی و علنی نفت صادر می کرد.

با آن میزان صادرات نفت، کل ارز حاصله (بدون محاسبه ارزی و ریالی تولید)حدود ۴۵ میلیارد دلار میشد. یعنی  38% سود خالص فقط شرکت نفت سعودی(و نه در آمد تمام دولت آن).

عربستان علاوه بر درآمد حاصله از نفت صادراتی، فقط سالی ۴۵ میلیارد دلار درآمد حاصله از توریسم زیارتی حجاج دارد که برای گسترش آن به عرصه توریسم سیاحتی هم برنامه های عظیمی در دست اجرا دارد.

به محاسبه ساده فوق در معادلات کلان میگویند پشتوانه یا ذخیره استراتژیک اقتصادی.

از نظر نظامی هم، عربستان علاوه بر داشتن مدرن ترین تجهیزات نظامی آمریکایی و انگلیسی، از پشتیبانی مصر، امارات و اتحادیه عرب حتی پاکستان و در پشت سر همه اینها آمریکا برخوردار می باشد که به این هم میگویند عمق استراتژیک نظامی که از این نظر هم، با توجه به دفاعی بودن دکترین دفاعی این کشور، بر ایران که دکترین تهاجمی دارد پیشی دارد.  

این در حالی است که رژیم خامنه ای متحد قابل اعتمادی هم ندارد و روسیه و سوریه هم فقط پولهای رژیم را میخواهند نه شراکت در ماجراجویی های آن را. این را میتوان از بمبارانهای بی پاسخ نیروهای سپاه و زیرمجموعه های آن در سوریه توسط  اسرائیل دید!

رژیم با بی سیاستی ها و ماجراجویی های فرامرزی خود، با نابود کردن اقتصاد مملکت، با خفه کردن آزادی های مردم و منتقدین سیاسی خود، دو راه بیشتر در برابر خویش و مملکت باز نگذارده است یا تسلیم شدن خفت آمیز به آمریکا، پس از خوردن همه پیازها و شلاقها، یا راندن کشور به ورطه فروپاشی کامل و بازگشت ناپذیر آن.

از جمله دلایلی که رژیم را به ادامه این سیاست ایران ویران سازش تشویق می کند امید آن به چرخش منتقدین داخلی و مردم ناراضی از مخالفت به حمایت از آن در اثر تهدیدات آمریکا از یک سو و شور آفرینی آمریکا ستیزانه در اُمت ولایتمدارانه به نفع رژیم، در منطقه و داخل کشور می باشد.

اینها هستند آن محرکه هایی که رژیم را به سوی آفریدن چالش کنونی رانده است که در مرکز آن، ارضای امیال جاه طلبانه ای قرار گرفته اند که ربطی به ملت ایران و منافع ملی ما ندارد.

سکوت منتقدین رژیم نسبت به سیاست آمریکا و اسرائیل ستیزانه اش و اصرار بر اتمی و موشکی شدن، رژیم را به اشتباه انداخته و آن را به ادامه این راه جهنمی ترغیب میکند. بنابراین آنها که در برابر این سیاست ویرانساز رژیم سکوت اختیار کرده و یا کم کاری افشاگرانه می کنند، یا با طرح اهداف فرعی و گاه فاقد اهمیت یا اهداف کاملاً انحرافی سر مردم را گرم میکنند شریک جرم رژیم هستند و مسئول آنچه در فردا برای میهنمان ممکن رخ دهد می باشند!   

World Oil     

Saudi Aramco declared world’s most profitable company as financial secrets revealed

DUBAI (Bloomberg) — The state-run oil giant can generate profit better than any other company in the universe. At a net income of $111.1 billion, Saudi Aramco is easily outstripping U.S. behemoths including Apple Inc. and ExxonMobil Corp.

همه از رژیم بخواهیم تسلیم شود!

Share Button

میهن ما در شرایطی است که اگر حتی و فقط اگر و حتی آمریکا خواهان تسلیم یک جانبه ایران(بخوان رژیم) هم باشد، رژیم باید به خاطر نجات مملکت تسلیم شود. چون گزینه دیگر، بطور قطع فروپاشی و نابودی مملکت است که تسلیم شدن بعدی آن مسلم، قطعی و اجتناب ناپذیر خواهد بود. البته اگر کسی در عرصه قدرت مانده باشد تا صلاحیت و جسارت امضای تسلیم نامه را به خود بدهد.

نفر دوم بالا از سمت راست لئو تروتسکی است

پس از انقلاب اکتبر در روسیه، دولت جدید به رهبری بلشویکها و لنین تصمیم گرفتند که به هر قیمتی شده مملکت را که در اثر ۴ سال جنگ خارجی ویک سال جنگ داخلی و آشفتگی ناشی از انقلاب در آستانه از هم پاشیدگی بود را از خطر متلاشی شدن نجات دهند. روسیه انقلابی به آلمان و متحدین آن (اتریش، مجارستان، بلغارستان و ترکیه) پیشنهاد صلح یک جانبه داد.

لنین تروتسکی را در رأس هیئتی مامور این کار کرد.

وقتی تروتسکی با هیئت آلمانی دیدار کرد؛ آنها به هیُت روسیه(نمایندگان دومین قدرت اروپایی تا آن روز) حکم کردند که در مراسم امضای قرارداد باید به جای آن یونیفرم های پشمی بلشویکی لباس رسمی دیپلماتیک مشکی بپوشند. تروتسکی این مطلب را برای لنین نوشت. لنین در پاسخ به او نوشت:«اگر گفتند لباس زنانه هم بپوش، بپوش ولی قرارداد صلح را امضاء کن!»

تروتسکی نه تنها لباس رسمی دیپلماتیک غیر بلشویکی را پوشید بلکه طی آن قرارداد صلح، که در شهر «برست لیتوفسک» امضاء شد، بخشهای وسیعی از خاک روسیه به وسعت ۷۸۰ هزار کیلومتر مربع با جمعیتی معادل ۵۶ میلیون نفر را نیز به آلمان و متحدین آن واگذار کرد.

برای لنین و تروتسکی، هرچند بلشویک بودند در میهن پرستی آنان شبهه ای نبود، مسئله، مسئله غیرت یا آبروی شخصی نبود بلکه نجات روسیه فرسوده از جنگ و انقلاب بود.

تاریخ و هیچ منتقد سیاسی یا ایدئولوژیکی، هرگز لنین یا حزب بلشویک را به این خاطر این تسلیم و امتیاز دهی به خیانت یا حتی ضعف متهم نکرد بلکه درست مانند یادآوری آن در این نوشتار، تسلیمی به ناچارآنها، تحت آن شرایط عین میهن پرستی و  به عنوان مسئولیت پذیری ملی درتاریخ ماندنی بود.

قدرت و بضاعت مادی و نظامی روسیه آنروز در همین حد بود و ادامه جنگ برای آن نه به مثابه خودکُشی سیاسی لنین و تروتسکی بلکه به مثابه خودکشی مملکت و ملت و پاره پاره شدن کشور بود.

اگر آن جنگ میراث رژیم تزاری برای روسیه شوروی و بلشویکها بود، جنگی که رژیم آخوندی به رهبری  خامنه ای درصدد کشاندن مملکت ما به باتلاق آنست، «نعمت الهی» تکراری جنگ ۸ ساله ای است که خمینی میهن ما را با هدف صدور انقلاب به ورطه آن کشاند.

بحث از اقدام به خودکشی سیاسی و حیثیتی خامنه ای یا شیخ حسن نیست که آنها با چنگ و دندان به همین زندگی انگلی و گند خوارانه خود تا ثانیه های آخر چسبیده اند بلکه بحث از خودکشی«سازی مملکت» با پافشاری رژیم روی یک سیاست اشتباه آمیز راهبُردی و تاریخی است که از پایه و بنیاد با منافع ملی ما مغایرت داشته، دارد و خواهد داشت. راهبُردی هلاکت بار می باشد که این رژیم از بدو استقرار خود آن را به مملکت ما تحمیل کرده است و آنهم ” جنگ تا رفع فتنه از عالم است و آزادی قُدس و الی آخر» که رسالت آنرا خدای شیعیان به خمینی، خامنه ای، آشیخ حسن و جنتی و… و ششلول بندهای سپاه داده است.

ملت ایران باید از خود و از این نمایندگان خدای شیعی بپرسند که آیا این غنی سازی ارانیوم با غلظتی بیش از حد مورد نیاز نیروگاه اتمی ارزش این مخاطرات را دارد که برای آن، مملکت را در معرض خطر بزرگ یک جنگ ویرانگر قرار دهند؟ آیا این اروانیوم لعنتی اینقدر برای مملکت حیاتی است؟ یا نه! حیات سیاسی شخص خامنه ای و رژیم او بسته به این اورانیوم ۲۰ درصدی و موشک های بالستیک است تا از محل آن در اُمت  و بین مریدان خود غرور کاذب ولایتمدارانه ایجاد کنند؟

چرا باید مملکت به دست خامنه ای و سرداران بی مغز و از آن بدتر بی مسئولیت سپاه خودکُشی کند تا حرف این [«نا» مردان ایران ستیز یکی باشد و یکی بماند] و روی آن حرف، به بهای نابودی مملکت و برای پر کردن جیب روسیه و ترکیه رانت خواران جنگی روی آن باقی بمانند.

رویترز امروز گزارشهای متعدد و نگران کننده ای از وخیم شدن جو سیاسی و بالا رفتن تب تنش نظامی بین ایران و آمریکا و حتی با انگلیس، سایر ممالک اروپایی، آمریکا و عربستان دارد.

یک گزارش خبرگزاری ریترز میگوید:« ایران روز دوشنبه گفت ظرف ده روز آینده قرارداد بین المللی غنی سازی نازل و انبار کردن اورانیوم را زیر پا خواهد گذارد. اقدامی که احتمالاً تنش با آمریکا را افزایش خواهد داد. ولی ایران اضافه کرده است که دول اروپایی می توانند این قرارداد و رعایت مفاد آن را در سطح گذشته نجات دهند.»

در گزارش دیگری رویترز می نویسد:«عباس موسوی سخنگوی وزارت خارجه ایران عربستان را به نظامی کردن فضای منطقه متهم کرد» باید به این سخنگوی طوطی صفت گفت” دریدگی و وقاحت آخوندی هم حدی باید داشته باشد. آیا این عربستان بوده است که پا در راه موشک پراکنی و هل من مبارز طلبی های اتمی و موشکی و صدور تروریسم گذارده و پیشقراول تنش آفرینی بوده است یا ایران خمینی و خامنه ای و نظامیان سپاه؟

رویترز: «سخنگوی شورای امنیت ملی کاخ سفید گفت که تهدید ایران به گذشتن از سطح مورد توافق برای انباشت و میزان غنی سازی اورانیوم یک «باج گیری»است. که تشدید فشار بین المللی را برآن کشور ایجاب میکند».

رویترز:« نماینده اتحادیه اروپا امروز دوشنبه گفت اگر آژانس بین المللی انرژی اتمی رسماً تخلف ایران را از قرارداد ۲۰۱۵ اعلام کند،اتحادیه اروپا واکنش لازم را نشان خواهد داد.»

رویترز:«نتانیاهو قدرتهای جهانی را فراخواند تا در جواب تهدید ایران به  تولید سوخت هسته ای مازاد بر درصد تعین شده در قرارداد اتمی، سریعاً تحریمهای شدید را علیه آن به اجرا بگذارند.»  

در گزارشهای دیگری رویترز از جمله خبر میدهد که ترزا می نخست وزیر انگلیس به ایران هشدار داد که در  صورت تخلف ایران از مقاوله هسته ای، همه گزینه ها برای کشورش علیه ایران روی میز است و دولت آلمان هم به ایران هشدار داد که تعهد خود را به قرارداد اتمی رعایت کند و بر تنش نه افزاید.

چند ماه پیش خامنه ای گفت که آمریکا هیچ غلط دیگری نمی تواند بکند و هر غلطی تا کنون میخواسته کرده است. او افزود که ایران علیرغم تحریمهای آمریکا هر مقدار نفت بخواهد صادر میکند.

آیا آن حرفهای آن روز خامنه ای یاوه گویی بود یا تهدید کردنهای امروز او و دولتمردانش جنون آمیز و یاوه گویانه هستند. چون اگر آمریکا هیچ غلطی نتوانسته بکند و نکرده است و ایران میتواند هر چقدر نفت که میخواهد صادر کند پس دیگر وارد کردن مملکت به یک دور جدید چالش اتمی و به مراتب خطرناکتر از گذشته، بی دلیل و نا موجه است.

و اگر در آن روز خامنه ای یاوه گویی کرد و حالا مملکت و رژیم در اثر علط های آمریکا به نکبت افتاده اند، باید گفت سرنوشت مملکت به دست یاوه گوئی افتاده است که ابائی از یاوه گوئی های هزینه ساز و خطر ناک برای مملکت واهمه ای ندارد به راحتی کشور را به مخاطره: ـ بودن و نابود شدن میاندازد.

واقعیت اینست که رژیم تعادل خود را از دست داده است و به واکنش های عصبی خارج از کنترل و خود به خودی افتاده است که ناشی از استیصالی است که بدان دچار گردیده است.

با گذشت هر روز خزانه دولت نه تنها از ارز بلکه از ریال هم تهی تر میشود در اثر تحریم منابع مالیاتی و کمرکی کاهش یافته و وقوع یک موج مهیب ورشکستگی رسمی  واقعی است که بانکها، سازمان تامین اجتماعی وزارت نیرو، صنایع خودرو سازی و حتی صنایع نفت را تهدید میکند.

بالاتر از این خطرات، خطر این نیز برای رژیم هست که پول ندارد تا مانند گذشته هزینه نیروهای حزب الله لبنان را بدهد به رژیم بشار اسد کمک کند و برای حوثیهای یمنی ساز و برگ جنگی و موشکی و پهبادی بفرستند و بخشی از خرج حماس و جهاد اسلامی را در غزه بدهد.اگر رژیم نتواند مخارج این نیروهای فرامرزی را تامین کند تمام هیمنه و اتوریته منطقه ای آن در هم می شکند و این درهم شکستگی همراه با درهم شکستگی داخلی تمام موجودیت آن را در داخل به مخاطره می افکند.

رژیم خوب میداند که آمریکا نیازی به حمله نظامی به آن ندارد فقط ادامه وضعیت فعلی به همین حالت آچمز سیاسی و اقتصادی، که من از آن به نمد مالی نام میبرم، کار آن را خواهد ساخت.

در برابر این وضع مایوس کننده، رژیم هیچ راه فراری ندارد مگر تهدید های انتحاری (نه خود کُشی خودش، بلکه خود کُشی سازی مملکت و ملت).

در روزهای اخیر رژیم سعی کرد با بمب گذاری در بدنه ۶ نفتکش در دریای عمان و خلیج فارس، پیام تهدید آمیز خود را با هزینه کمی به گوش غرب برساند ولی نتیجه کار کاملاً برعکس شد. غرب و ممالک عربی منطقه نه تنها از این اقدامات تروریستی رژیم و سپاه آن نترسیدند بلکه آن را به بهانه مضاعفی برای تحت فشار قرار دادن  دیپلماتیک و افشای ماهیت تروریستی آن تبدیل کردند.

حتی اگر به فرض محال همه این خرابکاریها را صحنه سازی سعودی و اسرائیل و آمریکا هم بدانیم(که به نظر من ابداً قطعی نیست) باز هم اینها نشانه این می باشند که رژیم تا چه اندازه بدبخت و ذلیل است که این چنین آسان به تله انتحاری و رسوایی تروریستی کشیده میشود.

در این میان تنها دولتی که خوشحال است روسیه و ترکیه می باشند که بدبختی و استیصال رژیم خامنه ای را فرصتی برای ایزوله کردن، باج گیری و امتیاز گیری بیشتر از آن می دانند و از این وضع بهره برداری کامل را می کنند.

برنده این تنش ها نه غرب و نه حتی اسرائیل و سعودی بلکه روسیه و بعد ترکیه می باشند.

سکوت در برابر این وضعیت خطرناکی که به وجود آمده یا کم کاری در روشنگری پیرامون آن از سوی منتقدان و تحلیلگران ایرانی یعنی کمک به رژیم در به ورطه جنگ راندن مملکت می باشد.

میهن ما در شرایطی است که اگر حتی و فقط اگر و حتی آمریکا خواهان تسلیم یک جانبه ایران(بخوان رژیم) هم باشد، رژیم باید به خاطر نجات مملکت تسلیم شود. چون گزینه دیگر، بطور قطع فروپاشی و نابودی مملکت است که تسلیم شدن بعدی آن مسلم، قطعی و اجتناب ناپذیر خواهد بود. البته اگر کسی در عرصه قدرت مانده باشد تا صلاحیت و جسارت امضای تسلیم نامه را به خود بدهد.

از بلشویکهای روسیه بیاموزیم و با شجاعت اخلاقی و احساس تعهد ملی با فریاد از رژیم بخواهیم تسلیم شود و دست از تهدید و تروریسم و سرکوب داخلی مخالفین خود بردارد. تکرار کنیم که اعمال خشونت و تهدید کردن به عملیات انتحاری ملی رژیم را نجات نمی دهد!

لطفاً به خاطر خطری که امنیت میهنمان را تهدید میکند با هر عنوان و به هر نام که مایلید باز پخش کنید!

رئیس دانشگاه قاهره: رفرماسیون مذهبی مسئله مرگ و زندگی است

Share Button

نظرگاه های محمد عثمان ال خویشت رئیس دانشگاه قاهره در باره اسلام و ضرورت رفرماسیون سراسری دینی در مصاحبه با الاهرم هفتگی(قاهره):

به اختصار:

۱ او معتقد است که باید تفکر انتقادی را جایگزین تفکر اعتقادی کرد

۲ او میگوید اسلام به یک مفتی زدایی (آخوند زدایی) کامل نیاز دارد چون آدمها برای تماس با خدا به هیچ واسطه ای نیاز ندارند. و روحانیون به هیچ وجه رابطه نزدیک تری با خدا از آدمهای معمولی ندارند. حداکثر کاری که روحانیون می توانند بخوانند دعا و روضه خواندن است نه مدیریت دینی و اعتقادات مردم.

۳ او می گوید در طول تاریخ، در اسلام جرقه هایی از خردورزی دینی و نگاه انتقادی به دین شده است و نمونه آن معتزله بوده اند ولی روحانیت قشری آنها را خفه کرده است.

۴ اخوان المسلمین و سلفیست ها، با قرائت قشری خود از دین تروریسم و بنیادگرائی دینی را آفریده و به آن دامن زده اند

او میگوید هیچ گوشه ای از پهنه کشور نباید از پروسه رفرماسیون دینی برکنار بماند. تفکر مدرن دینی باید به همه جا کشانده شو

۵ او میگوید مسلمانان باید با غرب و تفکر غربی آشنا شوند و آثار متفکرین آن، مانند امانوئل کانت را مطالعه کنند.

۶ او میگوید؛ دین اسلامی دین بردباری و تحمل است و ما باید آنچه را که لوتر با کلیسای کاتولیک کرد با اسلام سنتی بکنیم. ما احتیاج به بازبینی در اسلام داریم و به روز کردن گفتمان آن!

*********

کامنت : متاسفانه مطلب طولانی و فرصت ترجمه همه مطلب نیست. ولی مطالعه آن را به همه کسانی که با زبان انگلیسی آشنایی دارند اکیداْ توصیه می کنم. بحث فقط روی مذهب نیست، بحث از آن تغییرات اساسی و بنیادی است که در مصر انجام میشود و به راه اندازنده آنهم ژنرال عبدالفتاح السیسی است که همه رسانه های دنیا بر او شوریدند که چرا بساط اخوان المسلمین و سلفیست های قشری مسلک را برانداخت و یک نظام سکولار و در حد و اندازه جامعه مصر، دموکراتیک، جایگزین اسلامیسم آنها کرد

Interview: Religious reform ‘a matter of life and death’ – Cairo University head

Cairo University President Mohamed Othman Al-Khisht says his main job is to spread the message of enlightenment and religious reform to every part of Egypt

Gamal Essam El-Din , Thursday 13 Jun 2019

Mohamed Othman Al-Khisht

Mohamed Othman Al-Khisht, the president of Cairo University

The reform of religious discourse in Egypt and the Islamic world has become an urgent necessity, says Mohamed Othman Al-Khisht, the president of Cairo University.

“It is a matter of life and death, of to be or not to be. Muslims desperately need to understand Islam in new, modern way.

“Muslims around the world need a comprehensive and ongoing process of religious reform that leads towards an understanding of their religion as a force for reconstruction and progress and not of destruction and fanaticism.

“Political and militant Islamist movements have hijacked Islam since the mid-1970s and managed to spread their version of extremism and jihadism. For major education institutions the big challenge is to change this message to one advocating liberalism, enlightenment and free enterprise,” said Al-Khisht.

Al-Khisht, 55, a professor of the philosophy of religion, was appointed president of Cairo University in 2017.

“Muslims need a movement of religious reform like the one initiated by Martin Luther in Germany in the 16th century,” he says.

“Luther initiated the Protestant Reformation, a development that put Europe on the road to religious reform, tolerance and enlightenment.

“Luther challenged the Roman Catholic Church, insisting that ordinary people can read the Bible by themselves and that they can worship God without mediation. We are in urgent need of these Lutheran beliefs since political Islamist movements, most notably the Muslim Brotherhood, began to claim that in order to be a true Muslim it is necessary to join a group that will help the individual understand Islam and obey God in a correct way.

“Political Islam managed to recruit a lot of people based on this perverted interpretation of Islam, and to use them as forces of darkness and extremism.

“These movements turned themselves into mediators between the individual and God. Yet Islam states that Muslims are free and can worship God directly and without mediators, be they clerics or representatives of Islamist movements.”

The history of Islam is replete with moderate clerics who tried their best to spread a message of tolerance, enlightenment, reason and reformation, says Al-Khisht, “including Sheikh Mohamed Abdou [1849-1905] who stated religious clerics have no authority over Muslims.

“The only authority they have is to preach sermons on the moderate teachings and message of Islam. Unfortunately, the teachings of Sheikh Mohamed Abdou suffered a setback when the Muslim Brotherhood came into existence in 1928 and began spreading its message of fanaticism and religious bigotry.”

Al-Khisht insists Cairo University is doing its best to contribute to the reform of religious discourse and the promotion of enlightenment.

“Cairo University believes that it is necessary to overhaul the religious mentality of Egyptians and Muslims around the world in order to achieve progress and economic development.

“To this end Cairo University launched its Religious Reform and Economic Development Project in 2017.

“The project has 600 participants each year and introduces them to the moderate teachings of Islam, innovative and critical thinking, individual responsibility, free enterprise and self-reliance.

“Students also attend lectures on the beliefs and doctrines of major world religions and how they have been exploited by extremists to spread intolerance.

“We stress the importance of dialogue with the West, and of opening up to its great philosophers who changed the world, particularly Emmanuel Kant, the preeminent philosopher of enlightenment and reason.

“Students also learn how some Western Orientalists tried their best to tarnish Islam while others made great contributions to Islamic studies.”

Al-Khisht argues that in terms of religious reform Cairo University is focused on updating, rather than reviving, religious sciences.

“One document published by Cairo University this year clearly explains our position that the Quran and the correct traditions of Prophet Mohamed are the only sacred texts and that commentaries produced by clerics over the ages should be subject to re-evaluation.

“This is in sharp contrast to Islamist extremists who insist ancient interpretations of Islam, such as those delivered by mediaeval clerics like Ibn Taimia on Jihad, constitute sacred texts.

“Islamist clerics espousing outmoded interpretations of the Quran and the prophet’s traditions spawn extremism and absolutist thinking which resists change and reform. What Muslims need is to adopt forms of critical thinking, and this is not new Islam.

“In the second Hijri century there was the current promoted by Moatazala, philosophers and clerics who gave reason paramount importance. The Moatazala insisted on free and critical thinking and we have to refer back to this great heritage.”

“Unfortunately, the current lost momentum when it faced the other ideologies favouring imitation and advocated Salafist thinking.”

Al-Khisht is particularly proud that Cairo University now ranks 341st on the Dutch Leiden list ranking 30,000 universities in the world.

“The Leiden listing, published two weeks ago, shows that Cairo University published 7,406 research papers in the previous year, 5,749 of which were in collaboration with other universities, 217 with industrial companies and 194 researches of which appeared in internationally renowned scientific periodicals.

“This listing is a recognition of the role of the university in spreading the values of scientific thinking, free thought, social development, and tolerance.”

*A version of this article appears in print in the 13 June, 2019 edition of Al-Ahram Weekly under the headline: ‘A matter of life and death’

خطر جنگ! و پروسه نمد مالی رژیم نگاهی به تنش جاری بین رژیم و آمریکا؟

Share Button

ساده اندیشانه تر از این نیست که انسان هیپنوز و اسیر تعاریف قالبی و استاندارد از مفاهیمی مانند وطن و میهن پرستی شود. پدری که به فرزندان خود تجاوز کند، در همان لحظه ای که به خیال این کار ضد بشری می افتد، با  عنوان پدری خود وداع کرده است. پدر نامیدن این بی پدر خطای جدی و پناه بردن از او به پاسبان محل جرم نیست.

کاندولیزا رایس، وزیر خارجه دبلیو بوش، زمانی گفت؛ آمریکا دوست و دشمن دائمی ندارد. منظور او این بود که سیاست های آمریکا در رابطه با ممالک دنیا بر اساس منافع ملی آمریکا تعین میشود و نه بر اساس یک اصل مسلم شده و تغییر ناپذیر.

این نظر رایس فقط نظر او نیست بلکه اساس رفتار سیاسی تمام ممالکی است که در سیاست خارجی رویکردی ملی دارند.

مبنا سازی چنین اصلی که رایس توضیح داد، نه در سیاست خارجی آمریکا امری تازه است و نه، در سیاست خارجی ممالک دیگری که دولت های مدرن و ملی دارند. به اینگونه رویکرد، پراگماتیسم(مملکت و ملت محور) می گویند.

نزدیکی امروز آمریکا و ویتنام، نزدیکی آن با چین در زمان مائو و گسترش روابط آن تا حد دیدار دوستانه ناوهای جنگی آمریکا از بنادر چین در ۳۰ – ۴۰ سال پیش.

اصلاح دائمی مسیر، تغییر دائمی مدیریت سیاسی بر حسب مقتضیات ملی و بین المللی حول محور مصالح ملی، در این ممالک یک اصل تغییر ناپذیر و پراگماتیک است.

Dبرعکس نمونه های آمریکا و دیگر دولتهای دموکراسی مدل غربی، رژیمهایی نظیر رژیم «آخوند ـ سلطانی» خامنه ای، فرمانروایی طایفه ای یا شخصی خود را به جای منافع ملی می نشانند و کوشش دارند چرخ و فلک سیاسی را حتی در سطح جهانی به میل خود تغییر دهند.

تاریخ، جنگ سالاران بسیاری را در حافظه خود ثبت کرده است که آنها با توسل به جنگ تلاش کرده اند جهان را به میل خود تغییر دهند و آخرین آنها هیتلر بود.

ولی در جهان امروز، جنگ افروزان نوع دیگری ظهور کرده اند که هرچند منطق آنان همان منطق چنگیزی یا هیتلری می باشد  ولی قد و قامت سیاسی یا جنگی آنها، به کوتوله های یک سیرک نمایشات جنگی بیشتر شبیه هستند تا هیتلر و تیمور و چنگیز.

راهکار یا دکترین جنگی این کوتوله ها، لشکرکشی نظامی نیست چون توان و بضاعت آن را ندارند بنابراین به جنگ ایسیِمتریک* (نامتقارن یا نامتعارف) متوسل می شوند مانند کسی که در مقابل یک حریف مشت زن از پنجه بوکس استفاده میکند.

تروریسم در اشکال مختلف خود،علیه دول غربی و متحدین آنها، دقیقاْ چنین نوع ایسیِمتریک کارزار جنگی است.

جوامع مدرن در برابر تروریسم و اقدامات تروریستی واقعاْ ضعیف هستند. تهدید ناوگانهای هوایی، ناوگان نفتی، سنگر سازی جنگی و موشکی در مناطق مسکونی و اماکن عمومی حتی خانه سالمندان و کودکستانها و بیمارستانها(که حزب الله و حماس کردند) فقط چند نمونه از اهداف این جنگ ایسیِمتریک علیه ممالک غربی و متحدین آنها میباشد.

حتی در جنگ جهانی دوم هم ارتشهای فاشیستی، از هدف گیری چنین  اماکنی اجتناب می کردند و کنوانسیونهای جنگی ژنو مصونیت این گونه اماکن را به صورت مقررات جنگی در آورده و مدون کرده است.

البته طی قریب ۲۰ سال پیکار با تروریسم، ممالک غربی هم تکنولوژی لازم و سازوکارهای مقابله با تروریسم را یافته و تکامل داده اند.

M تصور اینکه مثلاْ دنیای ورزش اجازه دهد وزنه های آهنی یا پنجه بُوکسهای فولادی جای زورمندی طبیعی و دستکشهای بُکس را بگیرند همانقدر غیرقابل تصور است که دنیای غرب تسلیم دولتها و جریانهای تروریستی نظیر ایران شود که میخواهند با تکیه بر جنگهای نیابتی/تروریستی اراده ضد بشری خود را به دنیا تحمیل کند.

رژیم آخوندی خامنه ای، امروزه در یک تنگنای سیاسی/اقتصادی و نظامی افتاده که خود آن را آفریده  است. و از سوئی این رژیم از روز اول استقرارش در ایران، فلسفه سیاسی و اعتقادی خود و استراتژی تعاملاتی خود را با دنیا و ممالک منطقه بر اساسی نهاده است که تغییر آن استراتژی و آن فلسفه وجودی، در حکم انحلال خود رژیم است.

رژیم که در اداره جامعه و تامین حداقل پیشرفت آن وامانده است، به هر قیمت به یک «شق القمر»عوامفریبانه و مردم شاد کن، در خارج از مرزهای خود نیاز دارد. این «شق القمر»  محو اسرائیل نیست چون، از خوراک تبلیغاتی برای مصرف عوام مذهبی بگذریم، رژیم اینقدر ابله نیست و خود میداند که حتی تصور این را هم اگر به مخیله خود راه دهد، فکری ابلهانه است. ولی شکست دادن حتی نسبی اسرائیل در یک جنگ فرسایشی توسط حماس، حزب الله با حمایت تدارکاتی خود سپاه رژیم، به نحوی که آن دولت وادار به یک امتیاز دهی اساسی شود یک رویکرد استراتژیک برای رژیم است که البته به اینها باید بلوف اتمی را نیز افزود. چنین امتیاز گیری یک جایزه سیاسی و حیثیتی بزرگ برای رژیم می شود که علاوه بر خاموش کردن بخش زیادی از صداهای مخالفت آمیز داخلی، یک حیثیت منطقه ای و جهانی بین ملل مسلمان هم برای رژیم ایجاد میکند.

«شق القمر» دیگر که رژیم روی آن حساب کرده است،  پیروزی حوثیها بر ائتلاف عربی در یمن به کمک رژیم است که می تواند رژیم را به یک امپراطوری شیعی در منطقه تبدیل کند. و این هم به سهم خود، خاموش کننده بسیاری نارضایتی های داخلی است چون یک احساس کاذب «اُمت ـ یسم» شیعی در داخل بین بخشی از جامعه ایجاد میکند.

«شق القمر» دیگر، فشار توسط پروکسیهای رژیم در عراق برای بیرون راندن نیروهای قلیل نظامی آمریکا از آن کشور و پایان دادن به نفوذ آن در عراق می باشد و به موازات آن، مسلط شدن رژیم بر صحنه سیاسی عراق با به قدرت رساندن پروکسی های شیعی رژیم در آن کشور می باشد.

«شق القمر» دیگری که رژیم روی آن زیاد حساب کرده بود  که در عین حال خطرناک ترین آنها نیز هست، عقب راندن آمریکا با شانتاز اتمی و موشکی از یک سو و دیپلماسی تفرقه افکنانه بین آمریکا و اروپا از سوی دیگر روی مسئله فعالیتهای موشکی و هسته ای ایران است به نحوی که رژیم، هم بتواند به تلاشهای اتمی خود ذیل توافقنامه برجام ادامه دهد و هم به تکمیل فن آوری موشکی خود بپردازد که تحقق این دو هدف یعنی خنثی سازی کامل تحریمهای یکطرفه آمریکا که یک پیروزی استراتژیک بزرگ برای رژیم میتوانست باشد.

وقتی در ماه می گذشته ترامپ از«برجام» خارج شد و به جای امید بستن به آن که گریزگاه های بسیار در اختیار ایران می گذاشت به زرادخانه مالی خزانه داری کشور خودش متوسل شد، رژٰیم ایران متوحش شد. برای رژیم خروج از برجام در حکم به جان خریدن تحریمهای بین المللی از جمله استفاده از خدمات سوئیفت(سیستم مبادلات ارزی بین المللی)، عدم سوخت گیری هواپیماهای مسافری ایران و.. .بود و پایبند ماندن به آنهم در حکم انجام یک طرفه مفاد تعهد آفرین آن موافقتنامه.

وقتی تدبیر اتحادیه اروپا موسوم به “اینستکس“(مکانیسم مبادله و تصفیه مالی) در عمل، در برابر قدرت آتش موشکی خزانه داری آمریکا واماند، سران رژیم، از رهبر گرفته تا شیخ حسن و شیخ جواد و البته سران سپاه، لحن رزمی تهاجمی تری از همیشه گرفته و شروع به تهدید نظامی کردند که: « اگر نفت ایران صادر نشودِ  ایران به هیچ کشوری اجازه داده نخواهد داد تا نفت خود را صادر کند.» هم شیخ حسن و هم شیخ جواد، نظامی گرانه تهدید به بستن تنگه هرمز کردند.

پاسخ آمریکا به این تهدیدات اعزام ناوگروه “یواس‌اس آبراهام لینکلن” با آمادگی جنگی به آب های منطقه بود و هشدار فرماندهان نظامی آمریکا و ترامپ به ایران که مرتکب اشتباه نشوند.

با اعزام این ناوگروه  به منطقه، نه ترامپ و نه  دولتمردان و نظامیان دیگر آمریکا هرگز نگفتند که هدف از اعزام این ناوگروه به منطقه حمله نظامی به ایران می باشد و قطعاْ آنها در این موضع صادق بودند زیرا پروژه تنبیه و نمد مالی ایران در گام نخست به عهده خزانه داری آمریکا نهاده شده است و نه پنتاگن. آنچه آنها گفتند این بود که اگر ایران به تهدیدات خود عمل کند و به ماجراجویی مبادرت ورزد، این ناوگروه و علاوه بر آن هواپیماهای بمب افکن ب ۵۲ آمریکا در قطر، پاسخ اقدامات جنگی ایران را خواهند داد.

و در این تردیدی نیست که آنها چنین خواهند کرد بدون اینکه لازم باشد لشکرکشی و حمله ای زمینی در کار باشد. در این رابطه یادآوری بمباران ۷۸ روزه  رژیم میلوسویچ که با یک ایدئولوژی ریشه دار ناسیونال شوونیستی در حد ملی، حمایت بیشترین بخش جامعه صربستان را در پشت سر خود داشت لازم است، میلوسویچ پس از ۷۸ روز بمباران سنگین و ویرانگر کشورش تسلیم شد.

نسبت تلفات انسانی در آن بمبارانها به نسبت میزان بمب هایی که بر صربستان انداخته شد و ویرانی هایی که ایجاد کرد، تقریباْ هیچ بود (حدود ۲۰۰۰نفر).

رژیم خامنه ای یک صدم آن حمایت مردمی را که میلوسویچ در صربستان به هنگام بمباران ناتو داشت ندارد و توان نظامی صربستان را هم که یک قدرت قدیمی اروپایی جنگ دیده است را هم دارا نمی باشد. در حالی که قدرت ویرانگری نیروی هوایی آمریکا هم قطعاْ با ۲۰ سال پیش آن بسیار فرق کرده است .

شایان توجه است که سران رژیم با مشاهده اعزام ناوگروه آمریکا و توپ و تشرهای اولیه ترامپ و وزیر دفاع او پمپئو، به شدت خود را باختند و لحن تهدید آمیز خود را کاملاْ تغییر دادند. اما پس از اینکه ترامپ و پمپئو به تکرار گفتند که هدف حمله به ایران نیست بلکه فقط بازدارندگی است، از نو لحن سران ایران تغییر یافت ولی با مضمون جدید:« اگر آمریکا حمله کند چنین و چنان می کنیم!» در صورتیکه این «چنین و چنان کردنها»قرار بود در صورت صادر نشدن نفت ایران انجام شود که دیگر امری واقع شده بود و نه حمله ای که از اول قرار نبود اتفاق بیفتد.». این مانورهای مایوسانه رژیم از نگاه جهانیان پنهان نمی ماند ولی تاسف در این است که از سوی خود تحلیلگران منتقد نظام مورد توجه قرار نمی گیرد و مطرح نمی شود تا روانشناسی زیکزاکی ترس آلود رژیم برای مردم آشکار گردد و ابهت پوشالی آن برملا گردد.

بنابر براین، میتوان گفت؛ در صورت خطایی از جانب رژیم خامنه ای، که احتمال آن کم نیست، هرچند جنگی بین ایران آمریکا نخواهد شد ولی با قطعیت می توان گفت چیزی از تاسیسات نظامی رژیم و در حاشیه آن از بسیاری زیرساختهای مملکت باقی نخواهد ماند.

خطر در اشتباه محاسبه رژیم است. اشتباه محاسبه اینکه، فکر میکند اگر آمریکا حمله کند، نگاه و نظر مردم ایران از خصومت با آن به پشتیبانی از آن تبدیل خواهد شد و در منطقه و بین مردم ممالک اسلامی هم موفق به جلب حمایت و افزایش محبوبیت اش می گردد. فحوای اظهارنظرهای سران رژیم هم این را نشان می دهد.

خطر در این گونه اشتباه محاسبات است و اینکه رژیم فکر میکند، اگر آمریکا به ایران حمله کند به عنوان قربانی تجاوز و اگر در برابر بلوفهای رژیم پس بنشیند، پیروز میدان ضد استکباری از صحنه بیرون خواهد آمد.

من قبلا نوشته ام که تقویت قدرت جنگی آمریکا در منطقه نه برای جنگ با ایران بلکه برای اطمینان یافتن از این است که پروسه «نمد مالی» رژیم درست، دقیق و بی درد سر پیش رود. جان رژیم گرفته شود بدون اینکه بتواند لگد بزند یا حتی عربده ای بلند سر دهد که گوش آزار باشد. حال اگر در این پروسه، رژیم از خود عکس العملی استیصال آمیز نشان دهد که برای آمریکا یا متحدین آن خطر آفرین باشد، ناوگروه لینکُن  و بمب افکن های غول آسای «ب ۵۲» با ماشین جنگی و زیر ساختارهای رژیم کاری خواهند کرد که بمباران صربستان به پای آن آتش بازی به نظر آید.

آنچه خطر را افزایش میدهد، انفعال جامعه سیاسی ایران به ویژه، ژستهای حمایتی برخی روشنفکران اصلاح طلب، سکوت یا کم کاری مصلحت جویانه شخصی یا گروهی برخی دیگر است. برخی از روشنفکران مخالف نمای رژیم هم، از تنش بوجود آمده به عنوان فرصت و بهانه ای استفاده میکنند تا غیر مستقیم با متهم کردن آمریکا به تجاوز و جنگ طلبی، یا بنام دفاع از صلح مراتب ارادت خود را رژیم ابراز کنند . آخر برای اینها دفاع مستقیم از خامنه ای دیگر آبروریزی است و محمل و بهانه ای برای این کار لازم است.

کم کاری بخش جدی تر اپوزیسیون در افشای محاسبات غلط و ضد ایرانی رژیم و روشنگری مداوم  می تواند حداقل بخشهایی از رژیم را به خود آورد و به آنها بفهماند که: رژیم در این چالش آفرینی حمایت مردم و اکثریت جامعه سیاسی  را در پشت سر خود ندارد بیخود جلو نرود!

بسیار فراتر از این: آن بخش از اپوزیسیون نیز که منتظر ظاهر شدن بمب افکن های آمریکا بر فراز کشور هستند،  باید این پنبه را از گوش خود بیرون کنند، که بمباران نیروهای سپاه و زیر ساخت های رژیم، به سقوط آن می انجامد یا حتی آن را تضعیف می کند. سقوط رژیم نه با جنگ بلکه با سازماندهی مبارزه در تمامی سطوح اجتماعی انجام می پذیرد ولا غیر!

به همین سیاق، آن بخش از اپوزیسیون که آگاهانه تر به مسئله برخورد میکنند باید بیشتر مسئولیت و جسارات از خود نشان داده و با صدای رسا به مردم و دنیا بگوید، حمله احتمالی هوایی و موشکی آمریکا به نیروهای مسلح رژیم را، با اینکه به مملکت هم لطمه می زنند، حمله به ایران تلقی نمی کنند و حق آمریکا را در پاسخگویی به ماجراجویی های رژیم و سپاه آن را حقی مشروع و قابل دفاع می دانند. اینها باید با صدای بلند اعلام کنند که رژیم خامنه ای و سپاه او بدترین دشمنانی هستند که مردم ایران دارند و قرار گرفتن در کنار آمریکا علیه این رژیم ایران ستیز و مردم ستیز خدمت به میهنمان است و نه خیانت  به آن، همچنانکه ژنرال دوگل و ارتش مهاجر فرانسه و نهضت مقاومت فرانسه در جنگ دوم علیه حکومت خائن ویشی در فرانسه در کنار آمریکا و انگلیس ایستادند. همچنانکه مجیب الرحمان، رهبر آزاده مردم و حزب عوامی لیگ بنگلادش(پاکستان شرقی آنروز) در کنار نیروهای هندی علیه رژیم ایستادند و با حکومت(وقت) خود جنگیدند تا به آزادی و استقلال رسیدند و همچنانکه پرنس سیهانوک، پادشاه میهن پرست کامبوج، در کنار ارتش مهاجم (کمونیستی) ویتنام علیه رژیم خمر های سرخ ایستاد.

ساده اندیشانه تر از این نیست که انسان هیپنوز و اسیر تعاریف قالبی و استاندارد از مفاهیمی مانند وطن و میهن پرستی شود. پدری که به فرزندان خود تجاوز کند، در همان لحظه ای که به خیال این کار ضد بشری می افتد، با  عنوان پدری خود وداع کرده است. پدر نامیدن این بی پدر خطای جدی و پناه بردن از او به پاسبان محل جرم نیست.


کاربُرد و درکِ مغشوش از واژه خوار گشته انقلاب!

Share Button

هدف از این نوشتار تحلیل سیاسی، اجتماعی یا تاریخی این انقلابات نیست که، هم از ظرفیت صاحب این قلم خارج است و هم از ظرفیت این نوشتار بلکه منظور اینست تا تفاوت ماهوی بین انقلاب اسلامی با همه انقلابهای دیگر نشان داده شود تا شاید از خلط موارد کاربُردی این واژه اجتناب شود .

من در این تقسیم بندی، بین انقلاب اسلامی ایران از یک سو و همه انقلابات دیگر دنیا از سوی دیگر؛  انقلاب فرانسه و آمریکا گرفته تا انقلاب های: هند، ویتنام، کوبا، مصر، عراق یک مرزبندی اساسی قائل می شوم.

در عرصه ادبیات سیاسی و ژورنالیستی، نه تنها در مملکت ما بلکه در سراسر دنیای رسانه ای، بسیار دیده میشود که کُنه و فحوای واژه،عناوین و صفات سیاسی، حتی واژه های بنیادی، قربانی شباهت های صوری و بیانی  میشوند. یکی از این مفاهیم دموکراسی است که تا حد اعتبار صندوقهای پلاستیکی یا کارتونی آراء تقلیل داده میشود که بحث من فعلاْ روی این کلمه نیست.

یکی دیگر از مفاهیم خوارشده که تعریفی دقیق از آن نشده و نابجا بکار برده میشود، واژه «انقلاب و انقلابی»می باشد.

تاریخ جهان، انقلابات بسیاری، با نتایج خوب و بد را به خود دیده است. یکی از قدیمی ترین و خوش سرنوشت ترین انقلابات دنیا، انقلاب آمریکا است که در واقع بیشتر، انقلابی ضد استعماری علیه سلطه انگلیس بود. ولی در هر صورت بنا به دلایل جامعه شناختی سیاسی، تاریخی و اجتماعی، انقلاب آمریکا به استقرار نمونه وارترین دموکراسی در یکی از بزرگترین ممالک جهان انجامید.

انقلاب آمریکا در واقع دو هدف تاریخی را همزمان در برابر خود قرارداد: آزاد شدن از یوغ استعمار انگلیس و مستقر کردن نظامی دموکراتیک در جامعه ای که برخلاف اروپا، عاری از پیش زمینه های سلطه اشرافیت فئودالی، کلیسا و کشیشان بود.

همزمان با انقلاب آمریکا(۱۷۸۱) و جنگ استقلال آن کشور، انقلاب فرانسه(۱۷۸۹) نیز رخ داد که قیامی مردمی علیه سلطنت، اشرافیت و نظام فئودالی و کلیسا بود.

هدف از این نوشتار تحلیل سیاسی، اجتماعی یا تاریخی این انقلابات نیست که، هم از ظرفیت صاحب این قلم خارج است و هم از ظرفیت این نوشتار بلکه منظور اینست تا تفاوت ماهوی بین انقلاب اسلامی با همه انقلابهای دیگر دنیا نشان داده شود تا شاید از خلط موارد کاربُردی این واژه اجتناب گردد .

من در این تقسیم بندی، بین انقلاب اسلامی ایران از یک سو و همه انقلابات دیگر دنیا از سوی دیگر؛ از انقلاب فرانسه و آمریکا گرفته تا انقلاب های: هند، ویتنام، کوبا، مصر، عراق یک مرزبندی اساسی قائل می شوم.

علت مشخص مطرح کردن این بحث، گزارشی در العربیه به نقل از یک اندیشکده آمریکایی بود که در آن از جمله گفته شده است:«مرکز مطالعات شورای سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا، ایران نه تنها یک کشور غیر دموکراتیک توصیف کرد، بلکه ایران را کشوری تهاجمی و توسعه‌طلب با اهداف انقلابی دانست که خواستار بسط و تحمیل ایدئولوژی دینی خود در منطقه و خارج از آن است.»

واقعیت تاریخی درباره انقلابهای دنیا، چه آنهایی که مانند انقلاب اکتبر فاجعه بار بوده اند یا ویتنام که هزینه دار یا آمریکا که موفق بوده یا فرانسه که اجتناب پذیر بوده است، اینست که؛ همه این انقلابها از پایه و بنیاد، آرمان گرایانه و رهبران آنها غالباْ انسانهایی کم وبیش(فقط از منظر آرمانگرا بودنشان) سزاوار تحسین بوده اند و در اینجا، بحث نه بر سر واقع بینانه بودن آن آرمانهاست و نه تبرئه آن انقلابیونی که تحت تاثیر واقعیتهای زمخت چنین فرایندهای دینامیکی؛ آرمانهای سیاسی، اجتماعی و انسانی خود را در مسلخ مقتضیات یا قدرت طلبی ذبح کرده اند.

و بحث بر سر تبرئه کردن استالین ها، پول پوت ها، قذافی ها و عبدالناصر ها هم نیست. فقط هدف اینست تا گفته شود که این انقلابیون با آرمانهای جذاب، جسورانه و با از خود گذشتگی پا به صحنه پیکار نهادند بدون اینکه انتظاری برای خود داشته باشند. آنها با نشان دادن تصویر آرمانی خود از دنیایی بهتر، مردم را به دنبال خود کشیدند و برای مردم خود مظهر فداکاری و شهامت بودند.

صفت انقلابی بودن برای افراد یا جریانها، تا آشکار شدن عواقب نکبت آفرین انقلاب اسلامی ایران، حتی بین اقشار ممتاز جامعه که هر انقلابی زندگی و امتیازات آنها را هم تهدید میکرد، هاله ای از فرزانگی سیاسی و فرهنگی را به ذهن تداعی می کرد که احترام آفرین بود و حاکی از فداکاری برای ایده های بزرگ و از خود گذشتگی بود و از این روی، مثلا ساواک در رژیم شاه حتی یکبار هم از مخالفین رژیم با عنوان انقلابیون نام نبُرد و همواره آنها را تروریست و خرابکار می نامید.

عنوان انقلابی تداعی کننده، چهره و شخصیت اسطوره ای مانند چه گوارا و در خاور میانه ما، جمیله بوپاشا بود.

در دهه ۵۰ کمتر کسی جرات میکرد با اهانت یا تحقیر از کسانی مانند امیر پرویز پویان، خسرو گلسرخی یا خسرو روزبه نام ببرد.

خلاصه کلام اینکه عنوان و اتیکت انقلابی بودن، تا پیش از انقلاب اسلامی هرچند مغشوش، مانند عناوین پهلوانی در قدیم، به نوعی اعتبار آفرین بود.

رژیم اسلامی به رهبری خمینی، بار معنایی آرمانگرایانه و رمانتیک واژه انقلاب را، رندانه مانند بسیاری از ارزشهای حیثیت آفرین دیگر، مصادره به مطلوب کرد.

از این روست که بسیاری از سیاستمداران و تحلیلگران سیاسی، با انقلابی نامیدن رژیم ایران و رهبران آن، آنها را هم سطح رژیمها و شخصیتهای تاریخی انقلابی، همچون چه گوارا قرار میدهند؛ حال آنکه، گذشته از بی اعتبار شدن اصل واژه انقلاب یا انقلابیگری در دوران ما که دیگر بار شبه اسطوره ای سابق را هم ندارند، هم تراز قرار دادن خمینی، خامنه ای، جنتی، سردار مداح حاج قاسم سلیمانی، سرلشکر دعانویس فیروزآبادی و آیت الله شکرخوار، مکارم شیرازی؛ تحت عنوان واحدی با چه گوارا، کاسترو، لنین، مائو، هوشی مین، خسرو روزبه، امیر پرویز پویان و احمدزاده، و..، گند و کثافت زدن به مفهوم انقلابیگری و انقلابات است و حرمت آفرینی برای رژیم روضه خوانها و ارباب و اصحاب خرافه.

بی توجهی به اینکه هدف گروه اول از انقلاب دینی و اسلامی، احیاء خرافه پرستی و برگرداندن جامعه به ۱۴۰۰ سال پیش بوده است تا جامعه برای جمعیت روضه خوانان و دکانداران دین قابل فرمانروایی گردد غفلت از این نکته است که برای گروه دوم، اولاْ، آِرمانهای انقلابی: ـ  چه واقع بینانه چه اتوپیایی و خیالبافانه؛ همگی برآمده از گفتمانهای سیاسی عصر تجدد و پسا رُنسانس اروپایی و آینده نگرانه می باشند که برخی از آنها به دموکراسی های کنونی فرا روییده اند و برخی نیز به سرنوشت باتلاقی انقلاب اکتبر دچار شده اند.

و در ثانی، این نحله از انقلابیون نه بر اساس فریب آگاهانه مردم با تُرَهات مذهبی یا به انگیزه کسب قدرت، بلکه برای ایجاد زندگی بهتری در همین دنیا برای مردم به وادی پُرهزینه و \ُر خطر آرمانگرایی کشانده شدند.

تقریباْ اکثر آن انقلابیونی که با استبداد و بی عدالتی به مبارزه برخاستند، در صورت رفتن به راه عافیت طلبی شخصی می توانستند به مقام و منزلت درخوری برسند در صورتی که سر از زندان  و شکنجه گاه ها درآورند ویا تسلیم جوخه های اعدام گردیدند.

انقلابیگری نوع اول، در بهترین حالت و در صورت داشتن اصالت از جنس انقلابیگری داعش و القاعده است و در صورت عدم اصالت از جنس انقلابیگری سید علی خامنه ای، جنتی، آشیخ حسن روحانی، مکارم شیرازی و …، می باشد.

اگر بخشی از انقلابیون آرمانگرای عصر مدرن را میتوان اتوپیست و رومانتیست های انقلابی نامید، نسبت دادن انقلابیگری به معنای مدرن کلمه به رژیم آخوندی ایران، القاعده و داعش، ظلم بسیار به این واژه تاریخی/سیاسی می باشد. انقلابیون نوع نخست از زُهدان تمدن امروزی بیرون آمدند و دومی ها از شبستان مساجد و تکایای قرون وسطایی با انبانی از خرافه هایی که بسیار فراتر از عرصه سیاسی میرفت و می رود.

انقلابیگری رژیم ایران در ماهیت امر، تفاوتی با انقلابیگری داعش و بوکوحرام و الشباب و القاعده ندارد و اگر تفاوتی هم در شیوه عمل آنها هست، ناشی از مقتضیات سیاسی ـ اجتماعی و فرهنگی جوامع مورد فعالیت آنها میباشد.

شاید خواننده این یادداشت فکر کند که مسئله طرح شده از اصل بلا موضوع و عاری از اهمیت است ولی این چنین نیست. تصورکنید صد ها میلیون کاربران رسانه ها و شبکه های ارتباط جمعی در سراسر دنیا دائما در این وسائل ارتباطی می خوانند «رژیم انقلابی ایران» شاید درصد کمی از این کابران اساساْ نگاه خوبی به انقلابی بودن داشته باشند ولی همانها هم با اطلاق این صفت به رژیم ماورای ارتجاعی آخوندی ایران، ناخود آگاه، این رژیم را درکنار رژیم هایی مانند: کوبا، ویتنام و یا دیگر ملل انقلاب کرده قرار میدهند و بهمین سان فکر میکنند خمینی؛ لنین، روبسپیر، دانتون، خوزه مارتی یا گریبالدی ایران بوده است که تشبیهی مع فارغ و کاریکاتوریک می باشد.

اسلوب شناسیِ تحلیل سیاسی ـ کالبد شکافی آمریکا ستیزی و روسیه باوری(۲)

Share Button

به این ترتیب فروپاشی سیستم سوسیالیستی یا کمونیستی شوروی بیان واقعیتی بود که همان سالهای نخست انقلاب رخ داده بود. آنچه به فروپاشی سیستم کمونیستی شهرت یافت در واقع علنی شدن و به صحنه آمدن قدرت مافیایی پنهان شده و رشد کرده در در بطن حزب کمونیست و دستگاه KGB  و بوروکراسی دولتی بود نه چیز دیگری. در یک کلام حزب کمونیست شوروی در این فرایند، قدرت انحصاری خود را رسماْ به سازمان  KGB و مافیای حاکم بر آن واگذار کرد.

قبل از ادامه بحث باید بگویم که تمام تحلیل هایی که مینویسم از جمله این تحلیل، برای ارضای کنجکاوی یا سرگرم سازی خوانندگان یا خودم  نیست بلکه در فرای سطور این نوشتارها، استخراج و استنتاج راهبردی هدف است. یعنی رسیدن به «چه باید کرد؟» رهیافتی، تا میهنمان از این باتلاق که در آن گرفتار است به در آید.

مارکس زمانی گفت: «رسالت فلسفه تا کنون توضیح جهان بوده است ولی حالا دیگر وظیفه فلسفه (مارکسیسم و ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی) در دست پرولتاری انقلابی، نه تنها توضیح جهان بلکه سلاحی برای  دگرگون سازی آن نیز هست».

البته من به اصل این گفته باوری ندارم ولی با تغییری در آن، فرم تغییر یافته اش را مناسب ترین حکم و راهنمای عمل سیاسی برای جامعه و اپوزیسیون میهنمان میدانم و به این صورت: « تا بحال ظرف این ۴۰ سال بیشتر تحلیل های سیاسی ما در توضیح جنایات، فساد، ناکارآمدی، ماجراجوییهای رژیم آخوندی بوده است. حالا دیگر توضیح و افشاگری بس است! وقت آنست که تحلیلی رهیافتی از اوضاع به دست بدهیم که چون مشعلی راه ما را برای تغییر اوضاع میهنمان به ما بنمایاند.»

ممکن است در مواردی نتوانم به هدف مورد نظر خود از این یادداشتها برسم که این را باید به حساب ناتوانی تحلیلی و نوشتاری نگارنده گذارد نه نادرستی ضرورت حیاتی اهداف نوشتاری ام.

فکر میکنم اخبار و مطالب سیاسی سرگرم و ارضا کننده در فضای مجازی بیش از حد وجود دارند آنچه کم است نوشته های راهبُردی است تا مشعلی برای خروج از دخمه تاریک کنونی باشند.

در بخش نخست این نوشتار، گفته شد که: آرایش سیاسی نظامی در جهان همچنان دو قطبی است و انحلال پیمان ورشو و اتحاد جماهیر شوروی آرایش نیروی سیاسی/ نظامی را در جهان چندان تغییر نداده است.

گفته شد اگر آمریکا و حضور  سیاسی و نظامی آن را در همه جای جهان دلیلی بر نقش ژاندارم جهانی بودن آن بدانیم، دنیا به چنین ژاندارمی نیاز دارد. زیرا در غیاب اقتدار آن، دولت های آزادی کُش و توسعه ستیزی نظیر روسیه، چین، ایران و جریاناتی مانند القاعده و داعش و حزب الله و..، جهان را عرصه تاخت و تاز خود خواهند ساخت.

این بخش از نوشتار به آناتومی آنتی پُد (قطب مقابل) بلوک غرب و دموکراسی های غربی در جهان که از نگاه این نوشتار هنوز همچنان دو قطبی است اختصاص دارد. من به اختصار از این قطب  دوم، گاه به اختصار با عنوان آنتی پُد استفاده میکنم

در مرکز این آنتی پُد؛ روسیه، بعد چین و سپس ایران قرار دارند که بدون استثناء همگی دیکتاتوری و تمامیت خواه می باشند. برخلاف ممالک غربی که یک بازار یکپارچه جهانی، بهم پیوسته و پیمانهای های متعدد  سیاسی، نظامی، اقتصادی و فرهنگ نسبتاْ مشترک، آنها را هماهنگ کرده و در یک اندام وارگی نسبتاْ کامل«ژ‌ئوـ اکونومیک ـ پُولیتیک» به هم پیوند می زند و بدانها پویایی دینامیک میدهد؛ تنها حلقه محکمی که  ممالک آنتی پُد را بهم پیوند می زند، مواضع مشترک ضد غربی آنهاست. در این قطب، چین بیشتر در جبهه اقتصادی، ایران در جبهه تقویت جریانهای تروریستی و جنگهای نیابتی و روسیه در جبهه نظامی و سیاسی در ابعاد استراتژیک علیه غرب ایستاده اند.

روسیه در صحنه سیاسی/نظامی در جهان با حمایت از دولتهای یاغی، بزرگترین چالش، در برابر دنیای آزاد است. از پرداختن به توضیح ویژگیهای تک – تک ممالک فوق و منظومه های اقماری آنها میگذرم و به قدرت مرکزی بلوک ضد دموکراسی یعنی روسیه می پردازم.

به عقب برگردیم و ببینیم ظرف این چند دهه چه اتفاقی برای حکومت شوروی و پس از آن روسیه افتاده است.

در بحث از روسیه و تاریخ معاصر آن، اغلب به فروپاشی کمونیسم به عنوان نقطه چرخش تاریخی آن نگریسته می شود. این نگاه اگر از جهاتی حقیقت دارد ولی واقعیات بسیاری را پنهان میکند که اگر واکاوی نشوند، دیوار تحلیل پدیده«روسیه» تا به ثریا کج خواهد رفت.

حقیقت این است که کمونیسم شوروی با کودتای ۱۹۹۱ علیه گورباچف از هم فرو نپاشید و ساختار قدرت سیاسی آن بهم نریخت بلکه کمونیسم یا سوسیالیسم شوروی در همان سالهای نخست تولدش با مرگ لنین، کودکی را طی نکرده به یک هیولای بوروکراتیک سرمایه داری دولتی تبدیل شد که در راس آن،  شبکه ده میلیونی و بعد ۲۰ میلیونی بوروکراسی ویژه خوار و رانتبر حزبی (به نام، کمونیسم) قرار داشت، به این ترتیب در شوروی، سرمایه داری خصوصی قدم به قدم الغاء و جای آن را سرمایه داری دولتی و حزبی گرفت. در شوروی پسا انقلاب، سرمایه خصوصی منهدم و مصادره شد تا سرمایه داری(سرمایه خواری) بوروکراتیک دولتی و حزبی جای آن را بگیرد.

ولی از آنجا که این نوع سرمایه داری دولتی با روح تولید سرمایه داری ناسازگار بود، از همان آغاز حکومت شوراها، سرطان فساد و ویژه خواری، ریشه های خود را به سراسر ساختار دولتی و حزبی دواند و نظام زیبا توصیف شده در متون کمونیستی، عملاْ به کنار نهاده شد، همچنان که نظام اسلام محمدی رژیم ایران بعلت علیلی و نازیستمندی  سر زا رفت و جای خود را به «لومپن کراسی» و سرمایه خواری انگلی آخوندی/نظامی کنونی سپرد.

حرکت گورباچف برای  دموکراتیزه و انسانی کردن سوسیالیسم، در حقیقت یک تئوری من در آوردی بود که بخش «اصلاح طلب» حزبی می خواست با بکار گیری آن، هم خود را نجات دهد و هم نظام سوسیالیستی و هم مملکت را. ولی آن بخش از بوروکراسی حزبی، دولتی و نظامی که چند دهه خورده بود و چریده  بود، هدف و برنامه دیگری داشت.

این بخش دریافته بود که نظام حقوقی و سیاسی سوسیالیستی فرصت چپاول رسمی تمام ثروت ملی، که تماماْ در مالکیت دولت بود را از او میگیرد. این فاسد ترین و مافیایی ترین بخش بوروکراسی حزبی، دولتی و نظامی به امتیازاتی که تحت نظام سوسیالیستی داشت دیگر نه قانع بود و نه ادامه حیات سیستمی که در باتلاق رکود و وارفتگی مزمن افتاده بود را، دیگر ممکن می دید.

هم اصلاح طلبان حزبی و هم مخالفین (اصولگرای) آنان، ادامه وضع گذشته را غیر ممکن می دیدند. فقط کودتای بخشی از خام اندیشان حزبی، در اوت ۱۹۹۱ که به فکر احیای کمونیسم استالینستی بودند لازم بود تا بهانه و فرصت لازم را به بخش مافیایی حزبی و دولتی بدهد تا هم کلک باند کودتاچی و هم کلک باند گورباچف را بکند.

به این ترتیب فروپاشی سیستم سوسیالیستی یا کمونیستی شوروی بیان واقعیتی بود که همان سالهای نخست انقلاب رخ داده بود. آنچه به فروپاشی سیستم کمونیستی شهرت یافت در واقع علنی شدن و به صحنه آمدن قدرت مافیایی پنهان شده و رشد کرده در در بطن حزب کمونیست و دستگاه KGB  و بوروکراسی دولتی بود نه چیز دیگری. در یک کلام حزب کمونیست شوروی در این فرایند، قدرت انحصاری خود را رسماْ به سازمان  KGB و مافیای حاکم بر آن واگذار کرد.

دقیقاْ نمی توان گفت که بوریس یلتسینِ الکلی و لومپن منش، خود از سناریو سازان این حوادث بود یا سناریو سازان خود را در پشت سر او پنهان کردند؟ ولی هرچه بود، او علاوه بر ریاست جمهوری روسیه، دبیر کل حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه، بزرگترین جمهوری«اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» نیز بود که بزرگترین پست، پس از رهبری حزب کمونیست شوروی بود.

او با حفظ این سمت، عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی و دفتر سیاسی آن نیز بود  و تقریبا، نفر دوم یا سوم در سلسله مراتب قدرت حزبی و دولتی بعد از گورباچف بود.

داشتن چنین سمت حزبی و سیاسی، مستلزم داشتن حداقل ۵۰ تا ۶۰سال سابقه حزبی؛ از کُمسومول (سازمان جوانان) تا مرحله کادری در حزب بود.

چگونه چنین فردی با چنین سمتهایی، ظرف یک روز و شاید چند ساعت میتواند تمام ایدئولوژی ۵۰ ساله خود را کنار گذارده و حزب کمونیستی را که خود، دبیرکُل آن بود را با یک فرمان منحل کند؟! او در جریان ماجرای دراماتیک کودتا و به توپ بستن مجلسِ، بلافاصله جمهوری فدراتیو روسیه را از اتحاد جماهیر شوروی جدا کرد و با این کار فاتحه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را خواند و گورباچف را با وضعی خفت آور از دفترش بیرون کرد چون دیگر اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وجود نداشت.  

لنین در جایی به جناح اپورتونیست حزب که به ناگاه استراتژی خود را تغییر داده بود با تمسخر ایراد می گیرد: ـ تصور اینکه یک جریانی ظرف ۲۴ ساعت تاکتیک های خود را تغییر دهد چندان غیر عادی نیست. ولی اگر یک جریان حتی ظرف چند ماه استراتژی خود را تغییر دهد، عجیب می نماید؟

بوریس یلتسین ظرف چند ماه نه فقط استراتژی خود، بلکه ایدئولوژی خود را ظرف یک روز تغییر داد، که  البته تغییر آن برای هرکس مستلزم یک پروسه زمانی بسیار طولانی است و معمولاْ با آشفتگی های فکری و تنشهای روحی همراه می باشد. او این چرخش ایدئولوژیک را زمانی انجام داد که هنوز رهبر حزب کمونیست و رئیس جمهور فدراتیو روسیه و عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی بود. یک سوال بسیار ساده در اینجا اینست که چه تعداد از رهبران حزب مانند یلتسین بودند؟! و چه تعداد از کادرهای«ک گ ب» مانند پوتین؟

وقتی بوریس یلتسین با  پرچم بدون آرم داس و چکش جمهوری روسیه، در مقابل پارلمان شووری(دوما) از بدنه تانکی که به فرمان او دوما را به توپ بسته بود بالا رفت، و آن پرچم را با چند شعار و یک خِطابه کوتاه در هوا تکان داد، جسارت غیر عادی او در حقیقت بازتاب آن اراده آهنینی بود که در ساختار دولت پنهان و مافیایی حکومت شوروی با مرکزیت KGB برای اوراق کردن نظام از مدتها پیش شکل گرفته بود. سیستمی که  از نظر مافیای «ک گ ب»، حزبی و دولتی، دیگر تاریخ مصرفش به پایان رسیده بود.

این هیولای از تخم بیرون آمده عزم آن داشت تا یک باره پوسته حقوقی و ایدئولوژیک دست و پا گیر نظام کمونیستی را که سد راه غارت عریان و تصاحب تمام ثروت(سوسیالیستی) مملکت بود را بدور اندازد و خود رسماْ به عنوان نیروی قهرمانی که آن نظام ناکارآمد و فاسد گذشته را ساقط کرده،  خود قدرت را بدست گیرد.

و بدین سان شبکه و اتحادیه گانگسترهای سیاسی، قدرتی را که تا آن هنگام بطور غیر رسمی در اختیار داشت، علناْ و رسمأ به دست گرفت و سکاندار مملکت شد! و در آغاز به چند کار نمایشی که برای اغفال دنیا و مردم روسیه نیاز بود دست زد؛ از جمله اعدام را ملغی کرد، سرمایه های حزبی و روزنامه بزرگ پراودا را مصادره و حزب کمونیست را(موقتاْ) منحل کرد و آزادیهای سیاسی و مدنی را به رسمیت شناخت و همه اینها در شرایطی اتفاق افتاد که در زیر پوست این رژیم (به ظاهر) جدید، همان نیروهای قدیم، با اختیاراتی بیشتر و رسمی تر، دریده تر به فرمانروایی رسیدند.

از خواننده می خواهم به تعدادی از عکسهای پوتین نگاه کند. او همیشه صلیب طلایی بزرگی بر گردن دارد. اگر توجه کنیم که عضویت در KGB ، آنهم به عنوان یک افسر ارشد، شرایطی به مراتب سخت تر از پذیرفته شدن در حزب را می طلبید، و اگر توجه کنیم که برای عضویت در حزب کمونیست، داشتن ایدئولوژی مارکسیستی و فلسفه ماتریالیستی حداقل برای رده های متوسط به بالا یک شرط اصلی بود، این شرط برای کادرهای KGB  از الزامی ترین شرایط بود.

چگونه به یکباره با سقوط حکومت شوروی، ایدئولوژی مارکسیستی و باورهای ماتریالیستی این سرگرد KGB  هم عوض شد؟ و به ناگاه جای خود را به کپک زده ترین اعتقادات مذهبی، یعنی ارتجاعی ترین شاخه مسیحیت، ارتدوکس روسیه داد؟

روزنامه نگار برجسته گاردین، لوک هاردینگ، که در دوره قدرت گیری پوتین، به مدت ۴ سال در روسیه فعالیت روزنامه نگاری داشته است، کتابی با عنوان«دولت مافیایی»* دارد. او در این کتاب نشان میدهد که رژیم پوتین، هم از رژیم کمونیستی گذشته پلیسی تر، و هم فاسد تر است. پلیسی تر به این صورت که KGB در رژیم سابق حداقل زیر نظر یک نهاد قانونی، جمعی و حزبی (دفتر سیاسی حزب) بود ولی در حکومت پوتین، همان دستگاه با نام جدید FSB، که بسیار بزرگتر شده، فقط تابع شخص پوتین است، لوک هاردینگ می نویسد که ۷۰٪ کادرهای دولتی روسیه کنونی تحت رهبری پوتین را، افسران و کارکنان سابق KGB تشکیل میدهند که تابع شخص پوتین هستند. و به نظر او حضور این درصد از کادرهای KGB در سازمانهای دولتی، در زمان حکومت کمونیستی شوروی کاملاْ بی سابقه بوده است.

لوک هاردینگ از کنترل پلیسی FSB بر همه شئونات زندگی مردم نیز میگوید در اشاره به چپاول ثروت ملی تحت عنوان «خصوصی سازی»، او نام بسیاری از کسانی که ناگهان میلیارد شده اند  میبرد، از جمله خود پوتین.

لوک هاردینگ ثروت پوتین را در سال نگارش کتاب (حدود ۱۲ سال پیش)، ۴۰ میلیارد دلار تخمین میزند که تماماْ تحت نامها و هویت های متفاوت در لیختن اشتاین، لوکزامبورگ و دیگر ممالک موسوم به «بهشت مالیاتی» به بانکها سپرده شده یا در بورس سهام به کار افتاده است.

پی نوشت: ـ وقتی شروع به نوشتن این سری یادداشت ها کردم، خودم هم نمی دانستم مطلب اینقدر کِش خواهد آمد آنچنانکه، هم خود مرا و هم احتمالاْ خواننده را خسته کند. ولی حالا که زحمت ادامه آن را بر خود هموار کرده ام از خواننده هم می خواهم حوصله کند و تمام بخش های آن را با دقت بخواند.

فقط؛ خیلی خلاصه، یک نتیجه گیری مقدماتی در اشاره به وضع میهن خودمان بر اساس این تحلیل  در اینجا بکنم و آنهم اینست که با رصد سیر تحولات در مملکت خودمان: ـ تغییر و تحول گفتمانی در ساختار قدرت و حاشیه آن در دو دهه اخیر، بنظر میرسد که سناریوی روسیه دقیقاْ در میهن ما در حال اتفاق افتادن است.اگر هوشیار نباشیم، جای این رژیم را مافیای سپاه و باندهای فاسد حکومتی و نوکیسگان سوپر میلیاردر شده می گیرند.

نباید تسلیم ساده اندیشی شد و گمان کرد که اعتقادات اسلامی سرداران سپاه و کادر های امنیتی و حتی آیات عظمای حکومتی در ایران، از سرگرد پوتین ها و بوریس یلتسین ها در روسیه بیشتر است!

روزی که این قوم بداند وقتش رسیده و این نظام دیگر نه یار شاطر بلکه بارِ خاطر است، با یک توطئه نظیر کودتا در کودتای۱۹۹۱ شوروی،  نظام را منحل می کند و به عنوان ناجیان مملکت و بر انداختگان رژیم فاسدِ دینی گذشته، مواضع خود را در ساختار قدرت بیشتر از گذشته هم تحکیم می کنند و همان ساختار پیشین را در پوسته سیاسی تازه ای به عنوان فصلی جدید به دنیا و مردم خودمان عرضه میکنند! البته رسیدن به این نتیجه گیری هدف اصلی این نوشتار نیست ولی فقط خواستم از فرصت بهره گرفته و این نتیجه گیری را نیز به نظر خوانندگان این سطور برسانم.

*