Archive for: June 2019

رئیس دانشگاه قاهره: رفرماسیون مذهبی مسئله مرگ و زندگی است

Share Button

نظرگاه های محمد عثمان ال خویشت رئیس دانشگاه قاهره در باره اسلام و ضرورت رفرماسیون سراسری دینی در مصاحبه با الاهرم هفتگی(قاهره):

به اختصار:

۱ او معتقد است که باید تفکر انتقادی را جایگزین تفکر اعتقادی کرد

۲ او میگوید اسلام به یک مفتی زدایی (آخوند زدایی) کامل نیاز دارد چون آدمها برای تماس با خدا به هیچ واسطه ای نیاز ندارند. و روحانیون به هیچ وجه رابطه نزدیک تری با خدا از آدمهای معمولی ندارند. حداکثر کاری که روحانیون می توانند بخوانند دعا و روضه خواندن است نه مدیریت دینی و اعتقادات مردم.

۳ او می گوید در طول تاریخ، در اسلام جرقه هایی از خردورزی دینی و نگاه انتقادی به دین شده است و نمونه آن معتزله بوده اند ولی روحانیت قشری آنها را خفه کرده است.

۴ اخوان المسلمین و سلفیست ها، با قرائت قشری خود از دین تروریسم و بنیادگرائی دینی را آفریده و به آن دامن زده اند

او میگوید هیچ گوشه ای از پهنه کشور نباید از پروسه رفرماسیون دینی برکنار بماند. تفکر مدرن دینی باید به همه جا کشانده شو

۵ او میگوید مسلمانان باید با غرب و تفکر غربی آشنا شوند و آثار متفکرین آن، مانند امانوئل کانت را مطالعه کنند.

۶ او میگوید؛ دین اسلامی دین بردباری و تحمل است و ما باید آنچه را که لوتر با کلیسای کاتولیک کرد با اسلام سنتی بکنیم. ما احتیاج به بازبینی در اسلام داریم و به روز کردن گفتمان آن!

*********

کامنت : متاسفانه مطلب طولانی و فرصت ترجمه همه مطلب نیست. ولی مطالعه آن را به همه کسانی که با زبان انگلیسی آشنایی دارند اکیداْ توصیه می کنم. بحث فقط روی مذهب نیست، بحث از آن تغییرات اساسی و بنیادی است که در مصر انجام میشود و به راه اندازنده آنهم ژنرال عبدالفتاح السیسی است که همه رسانه های دنیا بر او شوریدند که چرا بساط اخوان المسلمین و سلفیست های قشری مسلک را برانداخت و یک نظام سکولار و در حد و اندازه جامعه مصر، دموکراتیک، جایگزین اسلامیسم آنها کرد

Interview: Religious reform ‘a matter of life and death’ – Cairo University head

Cairo University President Mohamed Othman Al-Khisht says his main job is to spread the message of enlightenment and religious reform to every part of Egypt

Gamal Essam El-Din , Thursday 13 Jun 2019

Mohamed Othman Al-Khisht

Mohamed Othman Al-Khisht, the president of Cairo University

The reform of religious discourse in Egypt and the Islamic world has become an urgent necessity, says Mohamed Othman Al-Khisht, the president of Cairo University.

“It is a matter of life and death, of to be or not to be. Muslims desperately need to understand Islam in new, modern way.

“Muslims around the world need a comprehensive and ongoing process of religious reform that leads towards an understanding of their religion as a force for reconstruction and progress and not of destruction and fanaticism.

“Political and militant Islamist movements have hijacked Islam since the mid-1970s and managed to spread their version of extremism and jihadism. For major education institutions the big challenge is to change this message to one advocating liberalism, enlightenment and free enterprise,” said Al-Khisht.

Al-Khisht, 55, a professor of the philosophy of religion, was appointed president of Cairo University in 2017.

“Muslims need a movement of religious reform like the one initiated by Martin Luther in Germany in the 16th century,” he says.

“Luther initiated the Protestant Reformation, a development that put Europe on the road to religious reform, tolerance and enlightenment.

“Luther challenged the Roman Catholic Church, insisting that ordinary people can read the Bible by themselves and that they can worship God without mediation. We are in urgent need of these Lutheran beliefs since political Islamist movements, most notably the Muslim Brotherhood, began to claim that in order to be a true Muslim it is necessary to join a group that will help the individual understand Islam and obey God in a correct way.

“Political Islam managed to recruit a lot of people based on this perverted interpretation of Islam, and to use them as forces of darkness and extremism.

“These movements turned themselves into mediators between the individual and God. Yet Islam states that Muslims are free and can worship God directly and without mediators, be they clerics or representatives of Islamist movements.”

The history of Islam is replete with moderate clerics who tried their best to spread a message of tolerance, enlightenment, reason and reformation, says Al-Khisht, “including Sheikh Mohamed Abdou [1849-1905] who stated religious clerics have no authority over Muslims.

“The only authority they have is to preach sermons on the moderate teachings and message of Islam. Unfortunately, the teachings of Sheikh Mohamed Abdou suffered a setback when the Muslim Brotherhood came into existence in 1928 and began spreading its message of fanaticism and religious bigotry.”

Al-Khisht insists Cairo University is doing its best to contribute to the reform of religious discourse and the promotion of enlightenment.

“Cairo University believes that it is necessary to overhaul the religious mentality of Egyptians and Muslims around the world in order to achieve progress and economic development.

“To this end Cairo University launched its Religious Reform and Economic Development Project in 2017.

“The project has 600 participants each year and introduces them to the moderate teachings of Islam, innovative and critical thinking, individual responsibility, free enterprise and self-reliance.

“Students also attend lectures on the beliefs and doctrines of major world religions and how they have been exploited by extremists to spread intolerance.

“We stress the importance of dialogue with the West, and of opening up to its great philosophers who changed the world, particularly Emmanuel Kant, the preeminent philosopher of enlightenment and reason.

“Students also learn how some Western Orientalists tried their best to tarnish Islam while others made great contributions to Islamic studies.”

Al-Khisht argues that in terms of religious reform Cairo University is focused on updating, rather than reviving, religious sciences.

“One document published by Cairo University this year clearly explains our position that the Quran and the correct traditions of Prophet Mohamed are the only sacred texts and that commentaries produced by clerics over the ages should be subject to re-evaluation.

“This is in sharp contrast to Islamist extremists who insist ancient interpretations of Islam, such as those delivered by mediaeval clerics like Ibn Taimia on Jihad, constitute sacred texts.

“Islamist clerics espousing outmoded interpretations of the Quran and the prophet’s traditions spawn extremism and absolutist thinking which resists change and reform. What Muslims need is to adopt forms of critical thinking, and this is not new Islam.

“In the second Hijri century there was the current promoted by Moatazala, philosophers and clerics who gave reason paramount importance. The Moatazala insisted on free and critical thinking and we have to refer back to this great heritage.”

“Unfortunately, the current lost momentum when it faced the other ideologies favouring imitation and advocated Salafist thinking.”

Al-Khisht is particularly proud that Cairo University now ranks 341st on the Dutch Leiden list ranking 30,000 universities in the world.

“The Leiden listing, published two weeks ago, shows that Cairo University published 7,406 research papers in the previous year, 5,749 of which were in collaboration with other universities, 217 with industrial companies and 194 researches of which appeared in internationally renowned scientific periodicals.

“This listing is a recognition of the role of the university in spreading the values of scientific thinking, free thought, social development, and tolerance.”

*A version of this article appears in print in the 13 June, 2019 edition of Al-Ahram Weekly under the headline: ‘A matter of life and death’

خطر جنگ! و پروسه نمد مالی رژیم نگاهی به تنش جاری بین رژیم و آمریکا؟

Share Button

ساده اندیشانه تر از این نیست که انسان هیپنوز و اسیر تعاریف قالبی و استاندارد از مفاهیمی مانند وطن و میهن پرستی شود. پدری که به فرزندان خود تجاوز کند، در همان لحظه ای که به خیال این کار ضد بشری می افتد، با  عنوان پدری خود وداع کرده است. پدر نامیدن این بی پدر خطای جدی و پناه بردن از او به پاسبان محل جرم نیست.

کاندولیزا رایس، وزیر خارجه دبلیو بوش، زمانی گفت؛ آمریکا دوست و دشمن دائمی ندارد. منظور او این بود که سیاست های آمریکا در رابطه با ممالک دنیا بر اساس منافع ملی آمریکا تعین میشود و نه بر اساس یک اصل مسلم شده و تغییر ناپذیر.

این نظر رایس فقط نظر او نیست بلکه اساس رفتار سیاسی تمام ممالکی است که در سیاست خارجی رویکردی ملی دارند.

مبنا سازی چنین اصلی که رایس توضیح داد، نه در سیاست خارجی آمریکا امری تازه است و نه، در سیاست خارجی ممالک دیگری که دولت های مدرن و ملی دارند. به اینگونه رویکرد، پراگماتیسم(مملکت و ملت محور) می گویند.

نزدیکی امروز آمریکا و ویتنام، نزدیکی آن با چین در زمان مائو و گسترش روابط آن تا حد دیدار دوستانه ناوهای جنگی آمریکا از بنادر چین در ۳۰ – ۴۰ سال پیش.

اصلاح دائمی مسیر، تغییر دائمی مدیریت سیاسی بر حسب مقتضیات ملی و بین المللی حول محور مصالح ملی، در این ممالک یک اصل تغییر ناپذیر و پراگماتیک است.

برعکس نمونه های آمریکا و دیگر دولتهای دموکراسی مدل غربی، رژیمهایی نظیر رژیم «آخوند ـ سلطانی» خامنه ای، فرمانروایی طایفه ای یا شخصی خود را به جای منافع ملی می نشانند و کوشش دارند چرخ و فلک سیاسی را حتی در سطح جهانی آن را به میل خود تغییر دهند.

تاریخ، جنگ سالاران بسیاری را در حافظه خود ثبت کرده است که آنها با توسل به جنگ تلاش کرده اند جهان را به میل خود تغییر دهند و آخرین آنها هیتلر بود.

ولی در جهان امروز، جنگ افروزان نوع دیگری ظهور کرده اند که هرچند منطق آنان همان منطق چنگیزی یا هیتلری می باشد  ولی قد و قامت سیاسی یا جنگی آنها، به کوتوله های یک سیرک نمایشات جنگی بیشتر شبیه هستند تا هیتلر و تیمور و چنگیز.

راهکار یا دکترین جنگی این کوتوله ها، لشکرکشی نظامی نیست چون توان و بضاعت آن را ندارند بنابراین به جنگ ایسیِمتریک* (نامتقارن یا نامتعارف) متوسل می شوند مانند کسی که در مقابل یک حریف مشت زن از پنجه بوکس استفاده میکند.

تروریسم در اشکال مختلف خود،علیه دول غربی و متحدین آنها، دقیقاْ چنین نوع ایسیِمتریک کارزار جنگی است.

جوامع مدرن در برابر تروریسم و اقدامات تروریستی واقعاْ ضعیف هستند. تهدید ناوگانهای هوایی، ناوگان نفتی، سنگر سازی جنگی و موشکی در مناطق مسکونی و اماکن عمومی حتی خانه سالمندان و کودکستانها و بیمارستانها(که حزب الله و حماس کردند) فقط چند نمونه از اهداف این جنگ ایسیِمتریک علیه ممالک غربی و متحدین آنها میباشد.

حتی در جنگ جهانی دوم هم ارتشهای فاشیستی، از هدف گیری چنین  اماکنی اجتناب می کردند و کنوانسیونهای جنگی ژنو مصونیت این گونه اماکن را به صورت مقررات جنگی در آورده و مدون کرده است.

البته طی قریب ۲۰ سال پیکار با تروریسم، ممالک غربی هم تکنولوژی لازم و سازوکارهای مقابله با تروریسم را یافته و تکامل داده اند.

تصور اینکه مثلاْ دنیای ورزش اجازه دهد وزنه های آهنی یا پنجه بُوکسهای فولادی جای زورمندی طبیعی و کیسه بُکس را بگیرند همانقدر غیرقابل تصور است که دنیای غرب تسلیم دولتها و جریانهای تروریستی نظیر ایران شود که میخواهند با تکیه بر جنگهای نیابتی/تروریستی اراده ضد بشری خود را به دنیا تحمیل کند.

رژیم آخوندی خامنه ای، امروزه در یک تنگنای سیاسی/اقتصادی و نظامی افتاده که خود آن را آفریده  است. و از سوپی این رژیم از روز اول استقرارش در ایران، فلسفه سیاسی و اعتقادی خود و استراتژی تعاملاتی خود را با دنیا و ممالک منطقه بر اساسی نهاده است که تغییر آن استراتژی و آن فلسفه وجودی، در حکم انحلال خود رژیم است.

رژیم که در اداره جامعه و تامین حداقل پیشرفت آن وامانده است، به هر قیمت به یک «شق القمر» مردم شاد کن، در خارج از مرزهای خود نیاز دارد. این «شق القمر»  محو اسرائیل نیست چون، از خوراک تبلیغاتی برای مصرف عوام مذهبی بگذریم، رژیم اینقدر ابله نیست و خود میداند که حتی تصور این را هم اگر به مخیله خود راه دهد، فکری ابلهانه است. ولی شکست دادن حتی نسبی اسرائیل در یک جنگ فرسایشی توسط حماس، حزب الله با حمایت تدارکاتی خود سپاه رژیم، به نحوی که آن دولت وادار به یک امتیاز دهی اساسی شود یک رویکرد استراتژیک برای رژیم است که البته به اینها باید بلوف اتمی را نیز افزود. چنین امتیاز گیری یک جایزه سیاسی و حیثیتی بزرگ برای رژیم می شود که علاوه بر خاموش کردن بخش زیادی از صداهای مخالفت آمیز داخلی، یک حیثیت منطقه ای و جهانی بین ملل مسلمان هم ایجاد میکند.

«شق القمر» دیگر که رژیم روی آن حساب کرده است،  پیروزی حوثیها بر ائتلاف عربی در یمن به کمک رژیم است که می تواند رژیم را به یک امپراطوری شیعی در منطقه تبدیل کند. و این هم به سهم خود، خاموش کننده بسیاری نارضایتی های داخلی است چون یک احساس کاذب «اُمت ـ یسم» شیعی در داخل بین بخشی از جامعه ایجاد میکند.

«شق القمر» دیگر، فشار توسط پروکسیهای رژیم در عراق برای بیرون راندن نیروهای قلیل نظامی آمریکا از آن کشور و پایان دادن به نفوذ آن در عراق می باشد و به موازات آن، مسلط شدن رژیم بر صحنه سیاسی عراق با به قدرت رساندن پروکسی های شیعی رژیم در آن کشور می باشد.

«شق القمر» دیگری که رژیم روی آن زیاد حساب کرده بود  که در عین حال خطرناک ترین آنها نیز هست، عقب راندن آمریکا با شانتاز اتمی و موشکی از یک سو و دیپلماسی تفرقه افکنانه بین آمریکا و اروپا از سوی دیگر است به نحوی که رژیم، هم بتواند به تلاشهای اتمی خود ذیل توافقنامه برجام ادامه دهد  و هم به تکمیل فن آوری موشکی خود بپردازد که تحقق این دو هدف یعنی خنثی سازی کامل تحریمهای یکطرفه آمریکا و یک پیروزی استراتژیک بزرگ برای رژیم میتوانست باشد.

وقتی در ماه می گذشته ترامپ از«برجام» خارج شد و به جای امید بستن به آن که گریزگاه های بسیار در اختیار ایران می گذاشت به زرادخانه مالی خزانه داری کشور خودش متوسل شد، رژٰیم ایران متوحش شد. برای رژیم خروج از برجام در حکم به جان خریدن تحریمهای بین المللی از جمله استفاده از خدمات سوئیفت(سیستم مبادلات ارزی بین المللی)، عدم سوخت گیری هواپیماهای مسافری ایران و.. .بود و پایبند ماندن به آنهم در حکم انجام یک طرفه مفاد تعهد آفرین آن موافقتنامه.

وقتی تدبیر اتحادیه اروپا موسوم به “اینستکس“(مکانیسم مبادله و تصفیه مالی) در عمل، در برابر قدرت آتش موشکی خزانه داری آمریکا واماند، سران رژیم، از رهبر گرفته تا شیخ حسن و شیخ جواد و البته سران سپاه، لحن رزمی تهاجمی تری از همیشه گرفته و شروع به تهدید نظامی کردند که: « اگر نفت ایران صادر نشودِ  ایران به هیچ کشوری اجازه داده نخواهد داد تا نفت خود را صادر کند.» هم شیخ حسن و هم شیخ جواد، نظامی گرانه تهدید به بستن تنگه هرمز کردند.

پاسخ آمریکا به این تهدیدات اعزام ناوگروه “یواس‌اس آبراهام لینکلن” با آمادگی جنگی به آب های منطقه بود و هشدار فرماندهان نظامی آمریکا و ترامپ به ایران که مرتکب اشتباه نشوند.

با اعزام این ناوگروه  به منطقه، نه ترامپ و نه  دولتمردان و نظامیان دیگر آمریکا هرگز نگفتند  هدف حمله نظامی به ایران می باشد و قطعاْ آنها در این موضع صادق بودند زیرا پروژه تنبیه و نمد مالی ایران در گام نخست به عهده خزانه داری آمریکا نهاده شده است و نه پنتاگن. آنچه آنها گفتند این بود که اگر ایران به تهدیدات خود عمل کند و به ماجراجویی مبادرت کند، این ناوگروه و علاوه بر آن هواپیماهای بمب افکن ب ۵۲ آمریکا در قطر، پاسخ اقدامات جنگی ایران را خواهند داد.

و در این تردیدی نیست که آنها چنین خواهند کرد بدون اینکه لازم باشد لشکرکشی و حمله ای زمینی در کار باشد. در این رابطه یادآوری بمباران ۷۸ روزه  رژیم میلوسویچ که با یک ایدئولوژی ریشه دار ناسیونال شوونیستی در حد ملی، حمایت بیشترین بخش جامعه صربستان را در پشت سر خود داشت، پس از ۷۸ روز بمباران سنگین و ویرانگر کشورش تسلیم شد.

نسبت تلفات انسانی در آن بمبارانها به نسبت میزان بمب هایی که بر صربستان انداخته شد و ویرانی هایی که ایجاد کرد، تقریباْ هیچ بود (حدود ۲۰۰۰نفر).

رژیم خامنه ای یک صدم آن حمایت مردمی را که میلوسویچ در صربستان به هنگام بمباران ناتو داشت ندارد و توان نظامی صربستان را هم که یک قدرت قدیمی اروپایی جنگ دیده است را هم ندارد. در حالی که قدرت ویرانگری نیروی هوایی آمریکا هم قطعاْ با ۲۰ سال پیش آن بسیار فرق دارد.

شایان توجه است که سران رژیم با مشاهده اعزام ناوگروه آمریکا و توپ و تشرهای اولیه ترامپ و وزیر دفاع او پمپئو به شدت خود را باختند و لحن خود را کاملاْ تغییر دادند. اما پس از اینکه ترامپ و پمپئو به تکرار گفتند که هدف حمله به ایران نیست بلکه فقط بازدارندگی است، از نو لحن سران ایران تغییر یافت ولی با مضمون جدید:« اگر آمریکا حمله کند چنین و چنان می کنیم!» در صورتیکه این «چنین و چنان کردنها» در صورت صادر نشدن نفت ایران بود که دیگر امری واقع شده بود و نه حمله ای که از اول قرار نبود اتفاق بیفتد.». این مانورهای مایوسانه رژیم از نگاه جهانیان پنهان نمی ماند ولی تاسف در این است که از سوی خود تحلیلگران منتقد نظام مرود توجه قرار نمی گیرد و مطرح نمی شود تا روانشناسی زیکزاکی ترس آلود رژیم برای مردم آشکار گردد و ابهت پوشالی آن برملا گردد.

بنابر براین، میتوان گفت؛ در صورت خطایی از جانب رژیم خامنه ای، که احتمال آن کم نیست، هرچند جنگی بین ایران آمریکا نخواهد شد ولی با قطعیت می توان گفت چیزی از تاسیسات نظامی رژیم و در حاشیه آن از بسیاری زیرساختهای مملکت باقی نخواهد ماند.

خطر در اشتباه محاسبه رژیم است. اشتباه محاسبه اینکه، فکر میکند اگر آمریکا حمله کند، نگاه و نظر مردم ایران از خصومت با آن به پشتیبانی از آن تبدیل خواهد شد و در منطقه و بین مردم ممالک اسلامی هم موفق به جلب حمایت و افزایش محبوبیت  می گردد. فحوای اظهارنظرهای سران رژیم هم این را نشان می دهد.

خطر در این گونه اشتباه محاسبات است و اینکه رژیم فکر میکند ، اگر آمریکا به ایران حمله کند به عنوان قربانی تجاوز و اگر در برابر بلوفهای رژیم پس بنشیند، پیروز میدان ضد استکباری از صحنه بیرون خواهد آمد.

من قبلا نوشته ام که تقویت قدرت جنگی آمریکا در منطقه نه برای جنگ با ایران بلکه برای اطمینان یافتن از این است که پروسه «نمد مالی» رژیم درست، دقیق و بی درد سر پیش رود. جان رژیم گرفته شود بدون اینکه بتواند لگد بزند یا حتی عربده ای بلند سر دهد که گوش آزار باشد. حال اگر در این پروسه، رژیم از خود عکس العملی استیصال آمیز نشان دهد که برای آمریکا یا متحدین آن خطر آفرین باشد، ناوگروه لینکُن  و بمب افکن های غول آسای «B 52» های آمریکا با ماشین جنگی و زیر ساختارهای رژیم کاری خواهند کرد که بمباران صربستان به پای آن آتش بازی به نظر آید.

آنچه خطر را افزایش میدهد، انفعال جامعه سیاسی ایران به ویژه، ژستهای حمایتی برخی روشنفکران اصلاح طلب، سکوت یا کم کاری مصلحت جویانه شخصی یا گروهی برخی دیگر است. برخی از روشنفکران مخالف نمای رژیم هم، از تنش بوجود آمده به عنوان فرصت و بهانه ای استفاده میکنند تا غیر مستقیم با متهم کردن آمریکا به تجاوز و جنگ طلبی، یا بنام دفاع از صلح مراتب ارادت خود را رژیم ابراز کنند . آخر برای اینها دفاع مستقیم از خامنه ای دیگر آبروریزی است و محمل و بهانه ای برای این کار لازم است.

کم کاری بخش جدی تر اپوزیسیون در افشای محاسبات غلط و ضد ایرانی رژیم و روشنگری مداوم  می تواند حداقل بخشهایی از رژیم را به خود آورد و به آنها بفهماند که: رژیم در این چالش آفرینی حمایت مردم و اکثریت جامعه سیاسی  را در پشت سر خود ندارد بیخود جلو نرود!

بسیار فراتر از این: آن بخش از اپوزیسیون نیز که منتظر ظاهر شدن بمب افکن های آمریکا بر فراز کشور هستند،  باید این پنبه را از گوش خود بیرون کنند، که بمباران نیروهای سپاه و زیر ساخت های رژیم، به سقوط آن می انجامد یا حتی آن را تضعیف می کند. سقوط رژیم نه با جنگ بلکه با سازماندهی مبارزه در تمامی سطوح انجام می پذیرد ولا غیر!

به همین سیاق آن بخش از اپوزیسیون که آگاهانه تر به مسئله برخورد میکنند با بیشتر مسئولیت و جسارات نشان داده و با صدای رسا بگویند، حمله احتمالی هوایی و موشکی آمریکا به نیروهای مسلح رژیم را، با اینکه به مملکت هم لطمه می زنند، حمله به ایران تلقی نمی کنند و حق آمریکا را در پاسخگویی به ماجراجویی های رژیم و سپاه آن را حقی مشروع و قابل دفاع می دانند. اینها باید با صدای بلند اعلام کنند که رژیم خامنه ای و سپاه او بدترین دشمنی هستند که مردم ایران دارند و قرار گرفتن در کنار آمریکا علیه این رژیم ایران و مردم ستیز خدمت به میهنمان است و نه خیانت  به آن، همچنانکه ژنرال دوگل و ارتش مهاجر فرانسه و نهضت مقاومت فرانسه در جنگ دوم علیه حکومت خائن ویشی در فرانسه در کنار آمریکا و انگلیس ایستادند. همچنانکه مجیب الرحمان، رهبر آزاده مردم و حزب عوامی لیگ بنگلادش(پاکستان شرقی آنروز) در کنار نیروهای هندی علیه رژیم ایستادند و با حکومت(وقت) خود جنگیدند تا به آزادی و استقلال رسیدند و همچنانکه پرنس سیهانوک، پادشاه میهن پرست کامبوج، در کنار ارتش مهاجم (کمونیستی) ویتنام علیه رژیم خمر های سرخ ایستاد.

ساده اندیشانه تر از این نیست که انسان هیپنوز و اسیر تعاریف قالبی و استاندارد از مفاهیمی مانند وطن و میهن پرستی شود. پدری که به فرزندان خود تجاوز کند، در همان لحظه ای که به خیال این کار ضد بشری می افتد، با  عنوان پدری خود وداع کرده است. پدر نامیدن این بی پدر خطای جدی و پناه بردن از او به پاسبان محل جرم نیست.


کاربُرد و درکِ مغشوش از واژه خوار گشته انقلاب!

Share Button

هدف از این نوشتار تحلیل سیاسی، اجتماعی یا تاریخی این انقلابات نیست که، هم از ظرفیت صاحب این قلم خارج است و هم از ظرفیت این نوشتار بلکه منظور اینست تا تفاوت ماهوی بین انقلاب اسلامی با همه انقلابهای دیگر نشان داده شود تا شاید از خلط موارد کاربُردی این واژه اجتناب شود .

من در این تقسیم بندی، بین انقلاب اسلامی ایران از یک سو و همه انقلابات دیگر دنیا از سوی دیگر؛  انقلاب فرانسه و آمریکا گرفته تا انقلاب های: هند، ویتنام، کوبا، مصر، عراق یک مرزبندی اساسی قائل می شوم.

در عرصه ادبیات سیاسی و ژورنالیستی، نه تنها در مملکت ما بلکه در سراسر دنیای رسانه ای، بسیار دیده میشود که کُنه و فحوای واژه،عناوین و صفات سیاسی، حتی واژه های بنیادی، قربانی شباهت های صوری و بیانی  میشوند. یکی از این مفاهیم دموکراسی است که تا حد اعتبار صندوقهای پلاستیکی یا کارتونی آراء تقلیل داده میشود که بحث من فعلاْ روی این کلمه نیست.

یکی دیگر از مفاهیم خوارشده که تعریفی دقیق از آن نشده و نابجا بکار برده میشود، واژه «انقلاب و انقلابی»می باشد.

تاریخ جهان، انقلابات بسیاری، با نتایج خوب و بد را به خود دیده است. یکی از قدیمی ترین و خوش سرنوشت ترین انقلابات دنیا، انقلاب آمریکا است که در واقع بیشتر، انقلابی ضد استعماری علیه سلطه انگلیس بود. ولی در هر صورت بنا به دلایل جامعه شناختی سیاسی، تاریخی و اجتماعی، انقلاب آمریکا به استقرار نمونه وارترین دموکراسی در یکی از بزرگترین ممالک جهان انجامید.

انقلاب آمریکا در واقع دو هدف تاریخی را همزمان در برابر خود قرارداد: آزاد شدن از یوغ استعمار انگلیس و مستقر کردن نظامی دموکراتیک در جامعه ای که برخلاف اروپا، عاری از پیش زمینه های سلطه اشرافیت فئودالی، کلیسا و کشیشان بود.

همزمان با انقلاب آمریکا(۱۷۸۱) و جنگ استقلال آن کشور، انقلاب فرانسه(۱۷۸۹) نیز رخ داد که قیامی مردمی علیه سلطنت، اشرافیت و نظام فئودالی و کلیسا بود.

هدف از این نوشتار تحلیل سیاسی، اجتماعی یا تاریخی این انقلابات نیست که، هم از ظرفیت صاحب این قلم خارج است و هم از ظرفیت این نوشتار بلکه منظور اینست تا تفاوت ماهوی بین انقلاب اسلامی با همه انقلابهای دیگر دنیا نشان داده شود تا شاید از خلط موارد کاربُردی این واژه اجتناب گردد .

من در این تقسیم بندی، بین انقلاب اسلامی ایران از یک سو و همه انقلابات دیگر دنیا از سوی دیگر؛ از انقلاب فرانسه و آمریکا گرفته تا انقلاب های: هند، ویتنام، کوبا، مصر، عراق یک مرزبندی اساسی قائل می شوم.

علت مشخص مطرح کردن این بحث، گزارشی در العربیه به نقل از یک اندیشکده آمریکایی بود که در آن از جمله گفته شده است:«مرکز مطالعات شورای سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا، ایران نه تنها یک کشور غیر دموکراتیک توصیف کرد، بلکه ایران را کشوری تهاجمی و توسعه‌طلب با اهداف انقلابی دانست که خواستار بسط و تحمیل ایدئولوژی دینی خود در منطقه و خارج از آن است.»

واقعیت تاریخی درباره انقلابهای دنیا، چه آنهایی که مانند انقلاب اکتبر فاجعه بار بوده اند یا ویتنام که هزینه دار یا آمریکا که موفق بوده یا فرانسه که اجتناب پذیر بوده است، اینست که؛ همه این انقلابها از پایه و بنیاد، آرمان گرایانه و رهبران آنها غالباْ انسانهایی کم وبیش(فقط از منظر آرمانگرا بودنشان) سزاوار تحسین بوده اند و در اینجا، بحث نه بر سر واقع بینانه بودن آن آرمانهاست و نه تبرئه آن انقلابیونی که تحت تاثیر واقعیتهای زمخت چنین فرایندهای دینامیکی؛ آرمانهای سیاسی، اجتماعی و انسانی خود را در مسلخ مقتضیات یا قدرت طلبی ذبح کرده اند.

و بحث بر سر تبرئه کردن استالین ها، پول پوت ها، قذافی ها و عبدالناصر ها هم نیست. فقط هدف اینست تا گفته شود که این انقلابیون با آرمانهای جذاب، جسورانه و با از خود گذشتگی پا به صحنه پیکار نهادند بدون اینکه انتظاری برای خود داشته باشند. آنها با نشان دادن تصویر آرمانی خود از دنیایی بهتر، مردم را به دنبال خود کشیدند و برای مردم خود مظهر فداکاری و شهامت بودند.

صفت انقلابی بودن برای افراد یا جریانها، تا آشکار شدن عواقب نکبت آفرین انقلاب اسلامی ایران، حتی بین اقشار ممتاز جامعه که هر انقلابی زندگی و امتیازات آنها را هم تهدید میکرد، هاله ای از فرزانگی سیاسی و فرهنگی را به ذهن تداعی می کرد که احترام آفرین بود و حاکی از فداکاری برای ایده های بزرگ و از خود گذشتگی بود و از این روی، مثلا ساواک در رژیم شاه حتی یکبار هم از مخالفین رژیم با عنوان انقلابیون نام نبُرد و همواره آنها را تروریست و خرابکار می نامید.

عنوان انقلابی تداعی کننده، چهره و شخصیت اسطوره ای مانند چه گوارا و در خاور میانه ما، جمیله بوپاشا بود.

در دهه ۵۰ کمتر کسی جرات میکرد با اهانت یا تحقیر از کسانی مانند امیر پرویز پویان، خسرو گلسرخی یا خسرو روزبه نام ببرد.

خلاصه کلام اینکه عنوان و اتیکت انقلابی بودن، تا پیش از انقلاب اسلامی هرچند مغشوش، مانند عناوین پهلوانی در قدیم، به نوعی اعتبار آفرین بود.

رژیم اسلامی به رهبری خمینی، بار معنایی آرمانگرایانه و رمانتیک واژه انقلاب را، رندانه مانند بسیاری از ارزشهای حیثیت آفرین دیگر، مصادره به مطلوب کرد.

از این روست که بسیاری از سیاستمداران و تحلیلگران سیاسی، با انقلابی نامیدن رژیم ایران و رهبران آن، آنها را هم سطح رژیمها و شخصیتهای تاریخی انقلابی، همچون چه گوارا قرار میدهند؛ حال آنکه، گذشته از بی اعتبار شدن اصل واژه انقلاب یا انقلابیگری در دوران ما که دیگر بار شبه اسطوره ای سابق را هم ندارند، هم تراز قرار دادن خمینی، خامنه ای، جنتی، سردار مداح حاج قاسم سلیمانی، سرلشکر دعانویس فیروزآبادی و آیت الله شکرخوار، مکارم شیرازی؛ تحت عنوان واحدی با چه گوارا، کاسترو، لنین، مائو، هوشی مین، خسرو روزبه، امیر پرویز پویان و احمدزاده، و..، گند و کثافت زدن به مفهوم انقلابیگری و انقلابات است و حرمت آفرینی برای رژیم روضه خوانها و ارباب و اصحاب خرافه.

بی توجهی به اینکه هدف گروه اول از انقلاب دینی و اسلامی، احیاء خرافه پرستی و برگرداندن جامعه به ۱۴۰۰ سال پیش بوده است تا جامعه برای جمعیت روضه خوانان و دکانداران دین قابل فرمانروایی گردد غفلت از این نکته است که برای گروه دوم، اولاْ، آِرمانهای انقلابی: ـ  چه واقع بینانه چه اتوپیایی و خیالبافانه؛ همگی برآمده از گفتمانهای سیاسی عصر تجدد و پسا رُنسانس اروپایی و آینده نگرانه می باشند که برخی از آنها به دموکراسی های کنونی فرا روییده اند و برخی نیز به سرنوشت باتلاقی انقلاب اکتبر دچار شده اند.

و در ثانی، این نحله از انقلابیون نه بر اساس فریب آگاهانه مردم با تُرَهات مذهبی یا به انگیزه کسب قدرت، بلکه برای ایجاد زندگی بهتری در همین دنیا برای مردم به وادی پُرهزینه و \ُر خطر آرمانگرایی کشانده شدند.

تقریباْ اکثر آن انقلابیونی که با استبداد و بی عدالتی به مبارزه برخاستند، در صورت رفتن به راه عافیت طلبی شخصی می توانستند به مقام و منزلت درخوری برسند در صورتی که سر از زندان  و شکنجه گاه ها درآورند ویا تسلیم جوخه های اعدام گردیدند.

انقلابیگری نوع اول، در بهترین حالت و در صورت داشتن اصالت از جنس انقلابیگری داعش و القاعده است و در صورت عدم اصالت از جنس انقلابیگری سید علی خامنه ای، جنتی، آشیخ حسن روحانی، مکارم شیرازی و …، می باشد.

اگر بخشی از انقلابیون آرمانگرای عصر مدرن را میتوان اتوپیست و رومانتیست های انقلابی نامید، نسبت دادن انقلابیگری به معنای مدرن کلمه به رژیم آخوندی ایران، القاعده و داعش، ظلم بسیار به این واژه تاریخی/سیاسی می باشد. انقلابیون نوع نخست از زُهدان تمدن امروزی بیرون آمدند و دومی ها از شبستان مساجد و تکایای قرون وسطایی با انبانی از خرافه هایی که بسیار فراتر از عرصه سیاسی میرفت و می رود.

انقلابیگری رژیم ایران در ماهیت امر، تفاوتی با انقلابیگری داعش و بوکوحرام و الشباب و القاعده ندارد و اگر تفاوتی هم در شیوه عمل آنها هست، ناشی از مقتضیات سیاسی ـ اجتماعی و فرهنگی جوامع مورد فعالیت آنها میباشد.

شاید خواننده این یادداشت فکر کند که مسئله طرح شده از اصل بلا موضوع و عاری از اهمیت است ولی این چنین نیست. تصورکنید صد ها میلیون کاربران رسانه ها و شبکه های ارتباط جمعی در سراسر دنیا دائما در این وسائل ارتباطی می خوانند «رژیم انقلابی ایران» شاید درصد کمی از این کابران اساساْ نگاه خوبی به انقلابی بودن داشته باشند ولی همانها هم با اطلاق این صفت به رژیم ماورای ارتجاعی آخوندی ایران، ناخود آگاه، این رژیم را درکنار رژیم هایی مانند: کوبا، ویتنام و یا دیگر ملل انقلاب کرده قرار میدهند و بهمین سان فکر میکنند خمینی؛ لنین، روبسپیر، دانتون، خوزه مارتی یا گریبالدی ایران بوده است که تشبیهی مع فارغ و کاریکاتوریک می باشد.

اسلوب شناسیِ تحلیل سیاسی ـ کالبد شکافی آمریکا ستیزی و روسیه باوری(۲)

Share Button

به این ترتیب فروپاشی سیستم سوسیالیستی یا کمونیستی شوروی بیان واقعیتی بود که همان سالهای نخست انقلاب رخ داده بود. آنچه به فروپاشی سیستم کمونیستی شهرت یافت در واقع علنی شدن و به صحنه آمدن قدرت مافیایی پنهان شده و رشد کرده در در بطن حزب کمونیست و دستگاه KGB  و بوروکراسی دولتی بود نه چیز دیگری. در یک کلام حزب کمونیست شوروی در این فرایند، قدرت انحصاری خود را رسماْ به سازمان  KGB و مافیای حاکم بر آن واگذار کرد.

قبل از ادامه بحث باید بگویم که تمام تحلیل هایی که مینویسم از جمله این تحلیل، برای ارضای کنجکاوی یا سرگرم سازی خوانندگان یا خودم  نیست بلکه در فرای سطور این نوشتارها، استخراج و استنتاج راهبردی هدف است. یعنی رسیدن به «چه باید کرد؟» رهیافتی، تا میهنمان از این باتلاق که در آن گرفتار است به در آید.

مارکس زمانی گفت: «رسالت فلسفه تا کنون توضیح جهان بوده است ولی حالا دیگر وظیفه فلسفه (مارکسیسم و ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی) در دست پرولتاری انقلابی، نه تنها توضیح جهان بلکه سلاحی برای  دگرگون سازی آن نیز هست».

البته من به اصل این گفته باوری ندارم ولی با تغییری در آن، فرم تغییر یافته اش را مناسب ترین حکم و راهنمای عمل سیاسی برای جامعه و اپوزیسیون میهنمان میدانم و به این صورت: « تا بحال ظرف این ۴۰ سال بیشتر تحلیل های سیاسی ما در توضیح جنایات، فساد، ناکارآمدی، ماجراجوییهای رژیم آخوندی بوده است. حالا دیگر توضیح و افشاگری بس است! وقت آنست که تحلیلی رهیافتی از اوضاع به دست بدهیم که چون مشعلی راه ما را برای تغییر اوضاع میهنمان به ما بنمایاند.»

ممکن است در مواردی نتوانم به هدف مورد نظر خود از این یادداشتها برسم که این را باید به حساب ناتوانی تحلیلی و نوشتاری نگارنده گذارد نه نادرستی ضرورت حیاتی اهداف نوشتاری ام.

فکر میکنم اخبار و مطالب سیاسی سرگرم و ارضا کننده در فضای مجازی بیش از حد وجود دارند آنچه کم است نوشته های راهبُردی است تا مشعلی برای خروج از دخمه تاریک کنونی باشند.

در بخش نخست این نوشتار، گفته شد که: آرایش سیاسی نظامی در جهان همچنان دو قطبی است و انحلال پیمان ورشو و اتحاد جماهیر شوروی آرایش نیروی سیاسی/ نظامی را در جهان چندان تغییر نداده است.

گفته شد اگر آمریکا و حضور  سیاسی و نظامی آن را در همه جای جهان دلیلی بر نقش ژاندارم جهانی بودن آن بدانیم، دنیا به چنین ژاندارمی نیاز دارد. زیرا در غیاب اقتدار آن، دولت های آزادی کُش و توسعه ستیزی نظیر روسیه، چین، ایران و جریاناتی مانند القاعده و داعش و حزب الله و..، جهان را عرصه تاخت و تاز خود خواهند ساخت.

این بخش از نوشتار به آناتومی آنتی پُد (قطب مقابل) بلوک غرب و دموکراسی های غربی در جهان که از نگاه این نوشتار هنوز همچنان دو قطبی است اختصاص دارد. من به اختصار از این قطب  دوم، گاه به اختصار با عنوان آنتی پُد استفاده میکنم

در مرکز این آنتی پُد؛ روسیه، بعد چین و سپس ایران قرار دارند که بدون استثناء همگی دیکتاتوری و تمامیت خواه می باشند. برخلاف ممالک غربی که یک بازار یکپارچه جهانی، بهم پیوسته و پیمانهای های متعدد  سیاسی، نظامی، اقتصادی و فرهنگ نسبتاْ مشترک، آنها را هماهنگ کرده و در یک اندام وارگی نسبتاْ کامل«ژ‌ئوـ اکونومیک ـ پُولیتیک» به هم پیوند می زند و بدانها پویایی دینامیک میدهد؛ تنها حلقه محکمی که  ممالک آنتی پُد را بهم پیوند می زند، مواضع مشترک ضد غربی آنهاست. در این قطب، چین بیشتر در جبهه اقتصادی، ایران در جبهه تقویت جریانهای تروریستی و جنگهای نیابتی و روسیه در جبهه نظامی و سیاسی در ابعاد استراتژیک علیه غرب ایستاده اند.

روسیه در صحنه سیاسی/نظامی در جهان با حمایت از دولتهای یاغی، بزرگترین چالش، در برابر دنیای آزاد است. از پرداختن به توضیح ویژگیهای تک – تک ممالک فوق و منظومه های اقماری آنها میگذرم و به قدرت مرکزی بلوک ضد دموکراسی یعنی روسیه می پردازم.

به عقب برگردیم و ببینیم ظرف این چند دهه چه اتفاقی برای حکومت شوروی و پس از آن روسیه افتاده است.

در بحث از روسیه و تاریخ معاصر آن، اغلب به فروپاشی کمونیسم به عنوان نقطه چرخش تاریخی آن نگریسته می شود. این نگاه اگر از جهاتی حقیقت دارد ولی واقعیات بسیاری را پنهان میکند که اگر واکاوی نشوند، دیوار تحلیل پدیده«روسیه» تا به ثریا کج خواهد رفت.

حقیقت این است که کمونیسم شوروی با کودتای ۱۹۹۱ علیه گورباچف از هم فرو نپاشید و ساختار قدرت سیاسی آن بهم نریخت بلکه کمونیسم یا سوسیالیسم شوروی در همان سالهای نخست تولدش با مرگ لنین، کودکی را طی نکرده به یک هیولای بوروکراتیک سرمایه داری دولتی تبدیل شد که در راس آن،  شبکه ده میلیونی و بعد ۲۰ میلیونی بوروکراسی ویژه خوار و رانتبر حزبی (به نام، کمونیسم) قرار داشت، به این ترتیب در شوروی، سرمایه داری خصوصی قدم به قدم الغاء و جای آن را سرمایه داری دولتی و حزبی گرفت. در شوروی پسا انقلاب، سرمایه خصوصی منهدم و مصادره شد تا سرمایه داری(سرمایه خواری) بوروکراتیک دولتی و حزبی جای آن را بگیرد.

ولی از آنجا که این نوع سرمایه داری دولتی با روح تولید سرمایه داری ناسازگار بود، از همان آغاز حکومت شوراها، سرطان فساد و ویژه خواری، ریشه های خود را به سراسر ساختار دولتی و حزبی دواند و نظام زیبا توصیف شده در متون کمونیستی، عملاْ به کنار نهاده شد، همچنان که نظام اسلام محمدی رژیم ایران بعلت علیلی و نازیستمندی  سر زا رفت و جای خود را به «لومپن کراسی» و سرمایه خواری انگلی آخوندی/نظامی کنونی سپرد.

حرکت گورباچف برای  دموکراتیزه و انسانی کردن سوسیالیسم، در حقیقت یک تئوری من در آوردی بود که بخش «اصلاح طلب» حزبی می خواست با بکار گیری آن، هم خود را نجات دهد و هم نظام سوسیالیستی و هم مملکت را. ولی آن بخش از بوروکراسی حزبی، دولتی و نظامی که چند دهه خورده بود و چریده  بود، هدف و برنامه دیگری داشت.

این بخش دریافته بود که نظام حقوقی و سیاسی سوسیالیستی فرصت چپاول رسمی تمام ثروت ملی، که تماماْ در مالکیت دولت بود را از او میگیرد. این فاسد ترین و مافیایی ترین بخش بوروکراسی حزبی، دولتی و نظامی به امتیازاتی که تحت نظام سوسیالیستی داشت دیگر نه قانع بود و نه ادامه حیات سیستمی که در باتلاق رکود و وارفتگی مزمن افتاده بود را، دیگر ممکن می دید.

هم اصلاح طلبان حزبی و هم مخالفین (اصولگرای) آنان، ادامه وضع گذشته را غیر ممکن می دیدند. فقط کودتای بخشی از خام اندیشان حزبی، در اوت ۱۹۹۱ که به فکر احیای کمونیسم استالینستی بودند لازم بود تا بهانه و فرصت لازم را به بخش مافیایی حزبی و دولتی بدهد تا هم کلک باند کودتاچی و هم کلک باند گورباچف را بکند.

به این ترتیب فروپاشی سیستم سوسیالیستی یا کمونیستی شوروی بیان واقعیتی بود که همان سالهای نخست انقلاب رخ داده بود. آنچه به فروپاشی سیستم کمونیستی شهرت یافت در واقع علنی شدن و به صحنه آمدن قدرت مافیایی پنهان شده و رشد کرده در در بطن حزب کمونیست و دستگاه KGB  و بوروکراسی دولتی بود نه چیز دیگری. در یک کلام حزب کمونیست شوروی در این فرایند، قدرت انحصاری خود را رسماْ به سازمان  KGB و مافیای حاکم بر آن واگذار کرد.

دقیقاْ نمی توان گفت که بوریس یلتسینِ الکلی و لومپن منش، خود از سناریو سازان این حوادث بود یا سناریو سازان خود را در پشت سر او پنهان کردند؟ ولی هرچه بود، او علاوه بر ریاست جمهوری روسیه، دبیر کل حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه، بزرگترین جمهوری«اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» نیز بود که بزرگترین پست، پس از رهبری حزب کمونیست شوروی بود.

او با حفظ این سمت، عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی و دفتر سیاسی آن نیز بود  و تقریبا، نفر دوم یا سوم در سلسله مراتب قدرت حزبی و دولتی بعد از گورباچف بود.

داشتن چنین سمت حزبی و سیاسی، مستلزم داشتن حداقل ۵۰ تا ۶۰سال سابقه حزبی؛ از کُمسومول (سازمان جوانان) تا مرحله کادری در حزب بود.

چگونه چنین فردی با چنین سمتهایی، ظرف یک روز و شاید چند ساعت میتواند تمام ایدئولوژی ۵۰ ساله خود را کنار گذارده و حزب کمونیستی را که خود، دبیرکُل آن بود را با یک فرمان منحل کند؟! او در جریان ماجرای دراماتیک کودتا و به توپ بستن مجلسِ، بلافاصله جمهوری فدراتیو روسیه را از اتحاد جماهیر شوروی جدا کرد و با این کار فاتحه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را خواند و گورباچف را با وضعی خفت آور از دفترش بیرون کرد چون دیگر اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وجود نداشت.  

لنین در جایی به جناح اپورتونیست حزب که به ناگاه استراتژی خود را تغییر داده بود با تمسخر ایراد می گیرد: ـ تصور اینکه یک جریانی ظرف ۲۴ ساعت تاکتیک های خود را تغییر دهد چندان غیر عادی نیست. ولی اگر یک جریان حتی ظرف چند ماه استراتژی خود را تغییر دهد، عجیب می نماید؟

بوریس یلتسین ظرف چند ماه نه فقط استراتژی خود، بلکه ایدئولوژی خود را ظرف یک روز تغییر داد، که  البته تغییر آن برای هرکس مستلزم یک پروسه زمانی بسیار طولانی است و معمولاْ با آشفتگی های فکری و تنشهای روحی همراه می باشد. او این چرخش ایدئولوژیک را زمانی انجام داد که هنوز رهبر حزب کمونیست و رئیس جمهور فدراتیو روسیه و عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی بود. یک سوال بسیار ساده در اینجا اینست که چه تعداد از رهبران حزب مانند یلتسین بودند؟! و چه تعداد از کادرهای«ک گ ب» مانند پوتین؟

وقتی بوریس یلتسین با  پرچم بدون آرم داس و چکش جمهوری روسیه، در مقابل پارلمان شووری(دوما) از بدنه تانکی که به فرمان او دوما را به توپ بسته بود بالا رفت، و آن پرچم را با چند شعار و یک خِطابه کوتاه در هوا تکان داد، جسارت غیر عادی او در حقیقت بازتاب آن اراده آهنینی بود که در ساختار دولت پنهان و مافیایی حکومت شوروی با مرکزیت KGB برای اوراق کردن نظام از مدتها پیش شکل گرفته بود. سیستمی که  از نظر مافیای «ک گ ب»، حزبی و دولتی، دیگر تاریخ مصرفش به پایان رسیده بود.

این هیولای از تخم بیرون آمده عزم آن داشت تا یک باره پوسته حقوقی و ایدئولوژیک دست و پا گیر نظام کمونیستی را که سد راه غارت عریان و تصاحب تمام ثروت(سوسیالیستی) مملکت بود را بدور اندازد و خود رسماْ به عنوان نیروی قهرمانی که آن نظام ناکارآمد و فاسد گذشته را ساقط کرده،  خود قدرت را بدست گیرد.

و بدین سان شبکه و اتحادیه گانگسترهای سیاسی، قدرتی را که تا آن هنگام بطور غیر رسمی در اختیار داشت، علناْ و رسمأ به دست گرفت و سکاندار مملکت شد! و در آغاز به چند کار نمایشی که برای اغفال دنیا و مردم روسیه نیاز بود دست زد؛ از جمله اعدام را ملغی کرد، سرمایه های حزبی و روزنامه بزرگ پراودا را مصادره و حزب کمونیست را(موقتاْ) منحل کرد و آزادیهای سیاسی و مدنی را به رسمیت شناخت و همه اینها در شرایطی اتفاق افتاد که در زیر پوست این رژیم (به ظاهر) جدید، همان نیروهای قدیم، با اختیاراتی بیشتر و رسمی تر، دریده تر به فرمانروایی رسیدند.

از خواننده می خواهم به تعدادی از عکسهای پوتین نگاه کند. او همیشه صلیب طلایی بزرگی بر گردن دارد. اگر توجه کنیم که عضویت در KGB ، آنهم به عنوان یک افسر ارشد، شرایطی به مراتب سخت تر از پذیرفته شدن در حزب را می طلبید، و اگر توجه کنیم که برای عضویت در حزب کمونیست، داشتن ایدئولوژی مارکسیستی و فلسفه ماتریالیستی حداقل برای رده های متوسط به بالا یک شرط اصلی بود، این شرط برای کادرهای KGB  از الزامی ترین شرایط بود.

چگونه به یکباره با سقوط حکومت شوروی، ایدئولوژی مارکسیستی و باورهای ماتریالیستی این سرگرد KGB  هم عوض شد؟ و به ناگاه جای خود را به کپک زده ترین اعتقادات مذهبی، یعنی ارتجاعی ترین شاخه مسیحیت، ارتدوکس روسیه داد؟

روزنامه نگار برجسته گاردین، لوک هاردینگ، که در دوره قدرت گیری پوتین، به مدت ۴ سال در روسیه فعالیت روزنامه نگاری داشته است، کتابی با عنوان«دولت مافیایی»* دارد. او در این کتاب نشان میدهد که رژیم پوتین، هم از رژیم کمونیستی گذشته پلیسی تر، و هم فاسد تر است. پلیسی تر به این صورت که KGB در رژیم سابق حداقل زیر نظر یک نهاد قانونی، جمعی و حزبی (دفتر سیاسی حزب) بود ولی در حکومت پوتین، همان دستگاه با نام جدید FSB، که بسیار بزرگتر شده، فقط تابع شخص پوتین است، لوک هاردینگ می نویسد که ۷۰٪ کادرهای دولتی روسیه کنونی تحت رهبری پوتین را، افسران و کارکنان سابق KGB تشکیل میدهند که تابع شخص پوتین هستند. و به نظر او حضور این درصد از کادرهای KGB در سازمانهای دولتی، در زمان حکومت کمونیستی شوروی کاملاْ بی سابقه بوده است.

لوک هاردینگ از کنترل پلیسی FSB بر همه شئونات زندگی مردم نیز میگوید در اشاره به چپاول ثروت ملی تحت عنوان «خصوصی سازی»، او نام بسیاری از کسانی که ناگهان میلیارد شده اند  میبرد، از جمله خود پوتین.

لوک هاردینگ ثروت پوتین را در سال نگارش کتاب (حدود ۱۲ سال پیش)، ۴۰ میلیارد دلار تخمین میزند که تماماْ تحت نامها و هویت های متفاوت در لیختن اشتاین، لوکزامبورگ و دیگر ممالک موسوم به «بهشت مالیاتی» به بانکها سپرده شده یا در بورس سهام به کار افتاده است.

پی نوشت: ـ وقتی شروع به نوشتن این سری یادداشت ها کردم، خودم هم نمی دانستم مطلب اینقدر کِش خواهد آمد آنچنانکه، هم خود مرا و هم احتمالاْ خواننده را خسته کند. ولی حالا که زحمت ادامه آن را بر خود هموار کرده ام از خواننده هم می خواهم حوصله کند و تمام بخش های آن را با دقت بخواند.

فقط؛ خیلی خلاصه، یک نتیجه گیری مقدماتی در اشاره به وضع میهن خودمان بر اساس این تحلیل  در اینجا بکنم و آنهم اینست که با رصد سیر تحولات در مملکت خودمان: ـ تغییر و تحول گفتمانی در ساختار قدرت و حاشیه آن در دو دهه اخیر، بنظر میرسد که سناریوی روسیه دقیقاْ در میهن ما در حال اتفاق افتادن است.اگر هوشیار نباشیم، جای این رژیم را مافیای سپاه و باندهای فاسد حکومتی و نوکیسگان سوپر میلیاردر شده می گیرند.

نباید تسلیم ساده اندیشی شد و گمان کرد که اعتقادات اسلامی سرداران سپاه و کادر های امنیتی و حتی آیات عظمای حکومتی در ایران، از سرگرد پوتین ها و بوریس یلتسین ها در روسیه بیشتر است!

روزی که این قوم بداند وقتش رسیده و این نظام دیگر نه یار شاطر بلکه بارِ خاطر است، با یک توطئه نظیر کودتا در کودتای۱۹۹۱ شوروی،  نظام را منحل می کند و به عنوان ناجیان مملکت و بر انداختگان رژیم فاسدِ دینی گذشته، مواضع خود را در ساختار قدرت بیشتر از گذشته هم تحکیم می کنند و همان ساختار پیشین را در پوسته سیاسی تازه ای به عنوان فصلی جدید به دنیا و مردم خودمان عرضه میکنند! البته رسیدن به این نتیجه گیری هدف اصلی این نوشتار نیست ولی فقط خواستم از فرصت بهره گرفته و این نتیجه گیری را نیز به نظر خوانندگان این سطور برسانم.

*