Archive for: December 2019

انتخابات آینده: تحریم یا شرکت؟

Share Button

یادداشت زیر را من دقیقاً یک سال و یک روز قبل در ۱۵ آذر ۹۷  درباره انتخاباتی که قرار است ۲ ماه دیگر برگزار شود در «ایران سبز» نوشتم. علت باز درج دقیق آن دو چیز است: اولین آن سرو صدایی است که پیرامون یک اظهار نظر انتخاباتی سوال برانگیز مهدی کروبی برخاسته است که از زبان خانم ایشان نقل شده که دعوت به شرکت وسیع در انتخابات کرده است و دلیل دوم، ایرادی است که برخی دوستان بر من به خاطر دعوت به شرکت در دو انتخابات ریاست جمهوری گذشته گرفته اند.

درباره، ایراد این دوستان، باید با صراحت بگویم که این دوستان یا بازی تاکتیکی و هنر مبارزه در میدان سیاست را نمی دانند یا مبنایی را که من بر اساس آن دعوت کردم تا به روحانی رای داده شود خوب درک نکرده اند.

یکسال قبل، از اینکه بحث انتخابات جدید مجلس آغاز شود، من یادداشت زیر را برای آمادگی نسبت به مانورهای رژیم در آن نوشته ام که نظر جدیدی نمی باشد بلکه در ادامه نگاه سیاسی من نسبت به انتخاباتهای رژیم از آغاز استقرارش تا امروز بوده و هست. 

متاسفانه در شرایطی  بحث انتخاباتی جدید در حال مطرح شدن است که اپوزیسیون رژیم، مانند ۴۰ سال گذشته در یک واکنش کاملاً انفعالی و پراکنده، این انتخابات را هم تحریم خواهد کرد. در این تحریم کمترین ایرادی نیست چون خود منهم همین رویکرد را دارم بلکه ایراد در فقدان سازماندهی واحد این تحریم است که باید از آن: راهبُردی اثباتی و ایجابی برآید و برای آن راهبُرد هویت سازی سیاسی شده و شناسنامه صادر شود، و برای آن هویت سازی و راهبرد آن، گفتمان تغییر و تحول ساخته شود.

اپوزیسیون با شعار تحریم با انتخابات به مقابله بر خواهد خاست  ولی نه همانند یک ارتش سیاسی سازمان یافته و برخوردار از فرماندهی ستادی بلکه به عنوان رمه ای گوسفند که از برابر گله ای گرگ میگریزد به جبهه انتخابات میرود و فرار خود از این جبهه را هم تحریم می نامد. به خاطر این مثال بر من خرده نگیرید چون عین واقعیت است.

من سایت «سحام نیوز» را که سایت رسمی کروبی است و تنها منبع قابل اعتماد برای نظرات وی را هرچه دیدم اثری از آن نامه ای که همسر وی به نقل از او خوانده است را ندیدم. از نظر من کروبی معصوم نیست ولی نباید در تله تخریب رژیم هم افتاد. مهمات توپخانه رژیم علیه موسوی و کروبی کاملاً  ته کشیده است حالا سعی دارد از زرادخانه بی درو پیکر اپوزیسیون علیه آنها بارگیری کند! بی شک ایرادات بسیاری به کروبی و موسوی وارد است ولی به بوق تبلیغاتی رژیم علیه آنان نباید تبدیل شد!در آینده راجع به این مسئله مستقلاً خواهم نوشت.

حبیب تبریزیان 

16 آذر ماه ۹۸   

از هم اکنون باید برای تحریم همگانی انتخابات آماده شد!

ماموریت جدید اصلاح طلبان در ساختار قدرت دموکراتیزه کردن عرصه سیاست نیست بلکه  ایجاد یک خاکریز دفاعی محکم تر در برابر تحول طلبان سیاسی و اقشار اجتماعی پشتیبان آنان و نجات رژیم از بحران عمیق کنونی است.

اصلاح طلبانی که امثال تاجزاده، از آنها امامزاده سازی میکنند، پرورش یافته همین نظام استبدادی و از جنس همین حاکمیت هستند. آنها آزمون خود را پس داده اند و امروز که فاصله آنها با مردم دهها بار بیش از دوران شادابی گفتمانشان است، در صورت گرفتن حتی زمام دولت و مجلس، قطعاً نمیتوانند کارنامه بهتری نسبت به گذشته ارائه دهند.

سون تِسو: یک ژنرال کارکشته، خطر دشمن را قبل از اینکه برآید در نطفه خفه میکند!

در آغاز بگویم، ظرف این ۳۹ سال حکومت جمهوری اسلامی، در هیچ انتخاباتی یا رفراندمی شرکت نکرده و رأی نداده ام. در انتخابات ۸۸  از شرکت در انتخابات به سود کروبی و موسوی دفاع کردم و در انتخابات ۹۲ و ۹۶ از انتخاب شیخ حسن روحانی.

از نظر من انتخاباتهای پس از انقلاب تا ۸۸، همگی در فضای کاملاً ایدئولوژیک بوده و تحت تأثیر صف بندیهای ایدئولوژیک انجام میگرفت و شرکت در هر یک از آنها، عملاً آب به آسیاب ایدئولوژی حاکم  ریختن بود

انتخابات ۸۸ فضای جامعه را برای مطالباتی کردن انتخابات فراهم ساخت که آن سرنوشت تلخ را به دنبال داشت ولی این درس را به ملت داد که میتوانند از موضع سلبی و مطالباتی، صفوف حاکمیت را به هم بریزند.

در انتخابات خبرگان گذشته شیخ یزدی و مصباح یزدی، دو مهره ماورای ارتجاعی رژیم حذف شدند که یک شکست حیثیتی و ایدئولوژیک/سیاسی برای رژیم بود.

در انتخابات ۹۲ و ۹۶ شرکت کنندگان دست رد به سینه مهره های مطلوب رهبر زدند و کسی را برگزیدند که هرچند از جنس مردم نبود ولی مهره مورد نظر رهبر هم نبود و همین باعث شد که انتخابات به یک رفراندم علیه رهبر فعلی مملکت تبدیل گردد.

حال ۲ سال پس از انتخابات مجدد شیخ حسن روحانی، به نظر من دیگر دوران شرکت در هر انتخاباتی برای دادن رای سلبی به طور قطع به پایان رسیده است زیرا، رای سلبی به رژیم و رهبر آن در دو انتخابات گذشته داده شد و تکرار آن نه لزومی دارد و نه مفید به فایده می باشد.

در انتخابات ۹۶ مجموع شرکت کنندگان حدود ۳۸ میلیون بود و تعداد واجدین شرایط طبق آمار خود رژیم بیش از ۵۸ میلیون.

معنای این اعداد این است که قریب ۲۰ میلیون نفر از واجدین شرایط، علیرغم دعوت کسانی مانند امثال من که کمترین اعتقادی به رژیم ندارم یا دعوت اصلاح طلبان و بخشی از سبزها، به شرکت در انتخابات به نفع شیخ حسن، از شرکت در انتخابات خود داری ورزیدند که از آن میان میتوان حداقل ۱۵ میلیون آنها را در گروه تحریم کنندگان انتخابات قرارداد.

بر این پانزده میلیون تحریم کننده باید اقلاً ۱۰ میلیون از آرای ۲۰ میلیونی روحانی را هم به حساب تحریم کنندگان بالقوه گذارد که فقط سلبی رأی دادند. مجموع این دو گروه میشود  حدود ۲۵ میلیون.

از نظر جمعیت شناسی انتخاباتی گروههای اجتماعی، میتوان گفت تمام این ۲۵ میلیونی که انتخابات را تحریم کردند از طبقه متوسط و اقشار تحصیلکرده جامعه هستند.

حال رژیم در شرایطی برای انتخابات آینده زمینه چینی میکند که نه تنها این بخش ۲۵ میلیونی پیشین، انتخابات آینده را فعالانه تحریم خواهند کرد بلکه بخش بزرگتری از توده عادی مردم هم که یا به انگیزه امید به بهتر شدن اوضاع و یا به حکم  فَتاوی شرعی، در انتخاباتهای گذشته رأی دادند، بطور قطع در آینده از صندوقهای آراء فاصله خواهند گرفت زیرا آنها نه تنها از رژیم بلکه از اصلاح طلبان هم قطع امید کرده اند.

رژیم میداند، که بیزاری و محکومیت «نظارت استصوابی» چنان در بین مردم عمومیت یافته است که حتی بخش عمده ای از اصلاح طلبان همیشه حاضر در صحنه های انتخاباتی هم از هم اکنون تهدید کرده اند که در صورت بقای نظارت استصوابی، شرکت در انتخابات بیهوده است.

به نظر من، بخش عمده هیئت حاکمه و در رأس آن خود خامنه ایی درک کرده است، که تاریخ نظارت استصوابی بطور قطع به پایان رسیده است. و همه اینها در حالی است که همه هیاهوی انتخابات برای هیچ است. زیرا  نَه مجلس و نه دولت برآمده از حتی یک انتخابات کاملاً آزاد در این جمهوری آخوندی، سهم تعین کننده ای در قدرت سیاسی کشور ندارند و سیاست های رژیم اصولا در اتاقهای در بسته دولت پنهان تعین میگردد.

مصطفی تاجزاده  از طرفداران همیشه در صحنه انتخابات می گوید: «و اگر روزی واقعا مردم دیگر به جریان اصلاح‌طلبی اعتماد نکنند…؟ شکست اصلاحات شکل گرفتن انقلاب، دخالت خارجی و احیانا بروز خشونت در کشور را ممکن می‌کند. برای این‌که دچار همین وضعی نشویم می‌گوییم باید اصلاحات را زنده نگهداشت و امید مردم به اصلاحات را حفظ کرد، حتی اگر به قیمت عبور از اصلاح‌طلبان کنونی باشد. بگذاریم مردم بگویند فلان چهره یا بهمان حزب را قبول نداریم و اصلاح‌طلبان کارآمدتری می‌خواهیم؛ عیبی ندارد از ما گذر کنند اما از اصلاحات یعنی از روش غیرخشونت‌آمیز و انتخاباتی ناامید نشوند و از آن طریق تحقق مطالبات خود را دنبال کنند.

نامه‌های اخیر جوانان اصلاح‌طلب معروف به نامه دعوت به اصلاح ‌اصلاحات را هم در همین راستا می‌دانید؟

موضوعی که مطرح کردم گسترده‌تر از اصلاح‌طلبان است؛ چرا که میلیون‌ها نفر ایرانی داریم که نه اصلاح‌طلب هستند و نه اصولگرا. آن‌ها نیز می‌خواهند دیده شوند، در مجلس و شورای شهر و دولت حضور یابند و در اداره کشور مشارکت کنند و معتقدند صلاحیت‌شان اگر از زمامداران فعلی بیشتر نباشد کمتر نیست.جریان اصلاحات چه کمکی می‌تواند به این اقشار بکند؟

اصلاح‌طلبان می‌توانند به باز شدن راه‌ها کمک کنند و ضمن دفاع از حقوق خود، از حقوق دیگران نیز قاطع حمایت کنند. برای این‌که راه باز شود ما صریح‌تر از گذشته باید با حکومت و مردم صحبت کنیم؛ دولت پنهان باید برچیده شود، نظامیان به پادگان‌ها برگردند، انتخابات سالم برگزار شود، تاسیس شبکه‌های خصوصی ممکن شود، فیلترینگ پایان یابد، همه حقوق همدیگر را به رسمیت بشناسند و به سبک زندگی یکدیگر احترام بگذارند.»

تمام شرایط و درخواستهای ذکر شده مصطفی تاجزاده، که سایت خبری کلمه آن را درج کرده است را به نظر من میتوان، در کادر رویکرد مدیریتی جدید کلیت رژیم طبقه بندی کرد.

طی بیش از ۱۲ دوره انتخابات ریاست جمهوری و مجلس و خبرگان، امید مردم نسبت به معجزه صندوق آراء در این نظام همانقدر رنگ باخته است که امیدشان به امدادهای غیبی و الطاف خفیه الهی دوران جنگ.

بنابراین می توان گفت، رژیم خود را برای لغو نظارت استصوابی آماده کرده است و فقط  بخش اندکی از حاکمیت که مستقیماً نان خور این نظارت می باشند ممکن است با لغو آن مخالفت کنند. رژیم میداند با تحریم قطعی نزدیک به ۳۰ میلیون نفر از اقشار متوسط جامعه، دیگر نیازی هم به نظارت استصوابی و فیلترینگ آن ندارد. پس لغو آن را، هم یک پیروزی برای خود میداند و هم روغنی برای چرب کردن سبیل اصلاح طلبانی که پس از دو دهه رانده شدن از گردونه  قدرت امید این را دارند تا در سایه درماندگی رژیم در بحران کنونی مملکت، به مجلس یا حتی سکوی ریاست جمهوری بازگردند. ولی همین اندازه خطر هم برای رژیم وجود ندارد زیرا با تحریم وسیع انتخاباتی، پیروزی دولت پنهان و هسته مرکزی قدرت، حتی به شرط برگزاری یک انتخابات طبق استانداردهای جهانی، تضمین شده است. چون بعید است حتی همین رام شدگان بلوک اصلاح طلبی بتوانند آن میزان از آرای مردم را که برای ورود به مجلس یا پست ریاست جمهوری  لازم است بدست آورند ‌و بنابراین شانسی برای پیروزی نخواهند داشت.

رژیم با الغای نظارت استصوابی در هر صورت برنده انتخابات است زیرا به فرض برنده شدن اصلاح طلبان در انتخابات، به علت فقدان پایگاه کافی اجتماعی شان، اولاً هیچ گامی برخلاف دولت پنهان نمی توانند بردارند و در صورت باخت انتخابات هم که به خاطر تحریم وسیع  محتمل تر است، رژیم پُز آزادترین انتخابات در منطقه خاورمیانه را خواهد داد بدون اینکه کنترل اوضاع در این رابطه و به خاطر آن از دستش خارج شود.

ماموریت جدید اصلاح طلبان در ساختار قدرت دموکراتیزه کردن عرصه سیاست نیست بلکه  ایجاد یک خاکریز دفاعی محکم تر در برابر تحول طلبان سیاسی و اقشار اجتماعی پشتیبان آنان و نجات رژیم از بحران عمیق کنونی است.

اصلاح طلبانی که امثال تاجزاده، از آنها امامزاده سازی میکنند، پرورش یافته همین نظام استبدادی و از جنس همین حاکمیت هستند. آنها آزمون خود را پس داده اند و امروز که فاصله آنها با مردم دهها بار بیش از دوران شادابی گفتمانشان است، در صورت گرفتن حتی زمام دولت و مجلس، قطعاً نمیتوانند کارنامه بهتری نسبت به گذشته ارائه دهند.

تا آنجا که به طرفداران تحریم و اپوزیسیون پراکنده فعلی مربوط میشود، بی توجهی و رها کردن این فرایند به یک واکنش خود انگیخته و پراکنده مردمی، عدم مدیریت و بی عملی اپوزیسیون تحول طلب را نشان خواهد داد.

باید برای هرچه بیشتر آگاه سازی مردم و تحریم همگانی انتخابات آینده کار کرد و از پیش برای مردم روشن نمود که برنده انتخابات های آینده در هر صورت، هسته سخت قدرت و دولت پنهان خواهد بود چه برنده، در کسوت آیت الله قاتل، ابراهیم رئیسی ظاهر شود و یا در کسوت کسی مانند مصطفی تاجزاده اصلاح طلب! که از مردم میخواهد تا از نو آزموده را بیازمایند.

آزموده را برای چندمین بار آزمودن، خطا است!

    *************

توجه!

در کانال تلگرامی سیمرغ به ما بپیوندید و همراه ما تلاش کنید تا بانگ اطلاع رسانی ما دامنه وسیع تری بیابد. تا صدا و پیام ما به تعداد هر چه بیشتری از هم میهنانمان برسد.

هدفی جز اطلاع رسانی به قصد افشای رژیم و طرفند ها و بدکرداری های آن نداریم!

پاینده ایران

CimorghIran@

تماس با کانال

فساد یا ناکارآمدی نظام ها؟ کدام ریشه بحرانها هستند؟

Share Button

شاه حرصی یا انگیزه ای برای کنترل دربار بر ثروت مملکت نداشت زیرا نه خود و نه نهاد پادشاهی را جدا از مملکت می دید کما اینکه املاک پدرش را هم به خیریه بنیاد پهلوی تبدیل و واگذار کرد که خود دخل و تصرفی در آن نداشت در حالی که این رژیم، با ملت و کشور بیگانه است و این بیگانگی رژیم با مملکت را به واضح ترین شکلی در دولت و حکومت دوگانه حاکم بر کشور، در اقتصاد سیاه و پنهان و اقتصاد رسمی و قانونی، در دولت پنهان با دولت صوری و رسمی میتوان دید.

این روزها جنبش ضد فساد در عراق و لبنان به موضوع اصلی رسانه های این دو کشور و منطقه تبدیل شده اند. شگفت این است که تقریباً همه دولتمردان یا بلندپایگان سیاسی این دو کشور همگی به این معترفند که در کشورشان فساد وجود دارد و از حد گذشته است و باید با آن مبارزه کرد! گویی که نه خود آنها و نه نظام سیاسی آفریده آنها در این فساد نقشی نداشته اند.

در لبنان میشل عون رئیس جمهور کشور با ستایش از جنبش اعتراضی ضد فساد داد سخن می دهد بدون اینکه به روی خود بیاورد که حزب او در کنار حزب الله و جنبش اَمل از نیروهای عمده سیاسی حاکم در لبنان ورشکست شده امروز بوده اند. در عراق هم، تنها جریانی که راجع به فساد داد سخن نداد جریانهای مستقیماً وابسته به ایران بودند و دلیل آن هم این است که در این جریانات مانند، عصائب اهل الحق، حزب الله عراق، عماریون و.. ، اگر از فساد زدایی حرف بزنند تقریباً عنصر سالمی از آنها در عرصه سیاسی باقی نخواهد ماند که آنها خود را در پشت سر آن پنهان کنند و منتظر بمانند که طوفان مبارزه ضد فساد از سر بگذرد و اوضاع آرام شود.

بقیه جریانهای سیاسی و فرقه ای در عراق کم یا بیش رگه ها یا عناصر سالمی در خود دارند تا بتوانند، در این مبارزه شطرنج ضد فساد به میدان بفرستند تا پیکر فساد آفرین نظام و جریان فرقه ای خود را در پشت سر آن پنهان کنند.

نکته کلیدی در گزاره های فوق اینست که باید بین نظام دزد و دزد پرور که ویژگی آن ناکارآمدی ماهوی آنست با نظامی کارآمد که فساد و دزدی، آثار جانبی کارآمدی آنست تفاوت ماهوی قائل شد، تا در تله  مبارزه با فاسدان به جای سیستم و نظام فاسد و ناکارآمد نه افتاد.

پس از فروپاشی سیستم کمونیستی در شوروی که فساد و بچاپ بچاپ در آن آوازه جهانی یافت و مافیای حزبی  و KGB«دو بدین چنگ و دو بدان چنگال» به اموال و سرمایه های انباشته شده تحت مالکیت دولتی پنجه انداخته بودند، یکی از  اقتصاددانان یا سیاستمداران آمریکا در پاسخ به سر و صدای «آی دزد آی دزد!» در رسانه های غربی گفت: این چاپیدن ها اشکالی ندارد چون آخر سر در تولید و خدمات سرمایه گذاری میشوند و توسعه آفرین خواهند شد و نفعش به همه مملکت میرسد و آن موقع که این مافیا خودش به قدرت برسد جلوی فساد را که علیه حاکمیت خودش باشد را خواهد گرفت!(نقل به مضمون از رسانه های آن موقع. ح ت)

این شخص که یادم نیست اقتصاددان بود یا سیاستمدار، چین تنگ شیائو پینگ و مائو تسه تونگ را با رژیم گانگستری باریس یلتسین و ولادیمیر پوتین همگن گرفته بود. 

او این را درک نکرده بود که در چین کمونیست، بلند پایگان حزبی و نظامی کارخانه ها و موسسات خدماتی را رایگان گرفتند و سرمایه های دولتی را تحت شرایطی به مالکیت خود در آوردند تا در آن نظامی که هنوز در آن دیسیپلین آهنین کمونیستی برقرار بود و میخواست از راه یک اقتصاد مختلط به توسعه سریع برسد، به توسعه مملکت خدمت کنند و خود را هم ثروتمند کنند. 

پیش شرط این تصرفات، کمک آنها به توسعه سریع کشور و اشتغال زایی بود. در این سیاست جدید تنگ شیائینگی، بخش بزرگ اقتصاد دولتی یا سوسیالیستی به نوعی سوخت رسان لوکوموتیو سریع السیر بخش خصوصی گردید. 

میلیونها دهقانی که از روستاها به این صنایع و خدمات جذب شدند، به زبان صِرف اقتصاد سیاسی، بی رحمانه استثمار می شدند ولی زحمت کار فیزیکی آنها از هنگامی که در تعاونی های کشاورزی و یا مزارع دولتی کار میکردند بسیار کمتر و درآمد آنها بسیار بیشتر بود. 

این خصوصی سازی، کارگران (عمله ها) کشاورزی را به کارگران صنعتی مبدل کرد وبسیاری بوروکراتهای حزبی و نظامی را به کلان سرمایه دارانی در مقیاس جهانی و از دل آن صنایعی برخاست که با ژاپن و کره جنوبی رقابت میکنند. 

این بوروکراتها بازاریهای نخود و لوبیا فروش* ایران اسلامی نبودند. مُدیرانی کارکشته بودند که توانایی مدیریتی خود را در حزب کمونیست و ارتش سرخ آموخته بودند.   

در ایران شاهنشاهی، برزیل، شیلی و اندونزی، کره جنوبی، تایلند و فیلیپینِ نظامیان و ژنرالها هم فساد وجود داشت، ولی این فساد عارضه جانبی یک نظام توسعه گرا بود نه ناشی از غارت یک مملکت بی صاحب شده سیاسی مانند ایران اسلامی شده و روسیه پوتینی شده.

در ایران و روسیه، دزدان مال بی صاحب را غارت کردند و نفعشان در بی صاحب ماند مملکت بود. منظورم از بی صاحب ماندن این نیست که حکومتی نبود بلکه این است که حکومت هایی که در این دو کشور روی کار آمدند، ریشه تاریخی نداشتند، حتی خود را ماندگار هم نمی دیدند. هیچ دسته سیاسی در این دو نظام به فردای خود مطمئن نبود. رژیم ایران تقریباً همه آنهایی که روز اول با انقلاب بودند را از قطار پیاده کرد و پوتین نیز همین کار را در روسیه کرد.

از این روی بود که فساد در ایران از روز اول ماهوی بود و نه عارضی و جانبی، فسادی که از ناکارآمدی برمیخاست و نفعش در ادامه آن نا کار آمدی بود و هست. در این نظام بجز رهبر و بیت او همه خود را مستاجری می بینند که دیر یا زود، اجاره نامه اشان منقضی خواهد شد پس چه سود که به فکر نگهداری و مواظبت خانه باشند؟

خودِ رهبر عظما هم هرآنچه از ثروت مملکت را که تحت کنترل خودش و ایل و تبار آخوندی خودش است از نظام اداری مملکت کاملاً منفصل کرده است که تابع سیستم مالیاتی، گمرکی و حسابرسی عمومی نیستند و بخشی را که لازمه داشتن یک دولت و اقتصاد فرعی است را به دولت و بخش خصوصی وانهاده است.

شخص خامنه ای، رئیسی، سران سپاه سرپرستان نهادها و بنیادهای مختلف، آنقدر به طور «قانونی» سرمایه و ثروت مملکت را تحت کنتُرل خود گرفته اند که ابداً مجبور به رشوه خواری نباشند. ستاد فرمان امام با چند صد میلیارد دلار(۱۰۰ میلیارد در ۱۵ سال پیش)، آستان قدس با بیش از نیمی از همه خراسان، بنیاد شهید با هزاران واحد مستغلاتی، معدن، شرکت تجاری و خدماتی، قرارگاه خاتم الانبیاء با کنترل بخش زیادی از فعالیت های نفتی و گازی و مخابرات و تلفن و دیگر صنایع  و معادن سود ده و.. ، . مگر اینها مرض دارند رشوه بگیرند یا اختلاص کنند؟ کُل مملکت مال اینها و در ید قدرت اینهاست. اینها دستشان برای قربانی کردن اختلاس گرانی از قبیل بابک زنجانی و .. باز است. این اختلاس گران نه از بدنه رژیم و خانه زاد آن بلکه زگیلهای چسبیده به بدنه و پیکر نظام را تشکیل میدهند!  

شاه حرصی برای کنترل دربار بر ثروت مملکت نداشت زیرا نه خود و نه نهاد پادشاهی را جدا از مملکت می دید در حالی که این رژیم، با ملت و کشور بیگانه است و این بیگانگی رژیم با مملکت را به واضح ترین شکلی در دولت و حکومت دوگانه حاکم بر کشور، بر اقتصاد سیاه و پنهان و اقتصاد رسمی و قانونی، دولت پنهان با دولت صوری و رسمی میتوان دید. 

انگیزه نگارش این یادداشت، خبری بود از لبنان مبنی براینکه مقامات قضایی آن کشور، همسو با ضرورت فساد زدایی، یک فساد را در یک بیمارستان کشف کرده اند و رئیس آن بیمارستان تحت تعقیب قرار گرفته است. 

حشد الشعبی در عراق و دارو دسته حزب الله و میشل عون و نبی بری در لبنان میخواهند مبارزه با نظام ناکارآمد را که در خیابانهای این دو کشور شکل گرفته و به جنبشی مردمی فراروئیده است که هدفش کُل نظام فاسد و ناکارآمد میباشد را به مبارزه با فساد و فاسدان در چارچوب نظام موجود تقلیل دهند. فساد و دزدی اصلی، در این دو نظام مانند ایران ما، نه آنها که رشوه گرفته یا حتی اختلاسهای میلیاردی کرده اند بلکه آنها که با قانون سازی، در چارچوب نظام حقوقی موجود و به شکل قانونی ثروت مملکت را بلعیده اند میباشد.

ناکارآمدی مشخصه اصلی این نظامها است که فاسدان برآمده از آن در نهادینه کردن آن آن ناکارآمدی تلاش میکنند. زیرا در یک نظام توسعه آفرین، در جایی به دزدیها  و فساد اداری و مدیریتی پایان داده میشود ولی در یک نظام فاسد و فساد بنیاد هرگز!   

توجه!

شما میتوانید اخبار و گزارشهای سیاسی روز را در کانال تلگرامی «سیمرغ ایران» ببینید!

@CimorghIran

نخست وزیری که نیامده میرود!

Share Button

سردرگمی، دستپاچگی و استیصال گریبان رژیم فرقه ای لبنان را گرفته است. 

دو روز پیش رئیس جمهور لبنان، میشل عون، در ملاقات با نماینده اتحادیه اروپا با خوش بینی زیاد وعده داد که به زودی خبر معرفی نخست وزیری که رضایت«همگان» را جلب کند را خواهد داد. داماد رئیس جمهور، جبران بسیل هم با ذوق زدگی خبر خوش پایان بحران را، دیروز عصر به رسانه ها داد. 

دیروز فضای سیاسی لبنان به مراسم شادی و سرور یک «بَله بُرون» سیاسی شباهت  داشت و خانواده تازه داماد، حجله زفاف نخست وزیر را آماده می کردند. 

ولی بیچاره نخست وزیر داماد نشده، امروز کتک خورده و خونی و مالی از حجله بیرون آمد در حالی که جمعیت معترض در مقابل خانه اش علیه او فریاد میزدند و با پلیس و نیروهای امنیتی در زد و خورد بودند. 

امروز صبح همه نشریات و رسانه های لبنان، برخی با اطمینان و برخی با شکاکیت خبر توافق جریانهای پارلمانی، روی تائید سمیر الخطیب به عنوان نامزد مورد تایید همه جریانهای پارلمانی به شمول سعد حریری نخست، را انتشار دادند.

 نحار نت نحوه این تقسیم بندی را چنین ردیف کرده بود:  

«تعداد اعضای کابینه ۲۴ وزیر. ۶ وزیر با معرفی جنبش اعتراضی، ۴ نفر وزیر از احزاب سیاسی وابسته به رئیس جمهور و حزب الله و امل، ۲ نفر دروزی با معرفی ولید جُنبلات و… در این توافق جزئیات پست های وزارتی هم منظور شده بود. 

جنبه به ظاهر بسیار مثبت این توافقنامهِ (ناکام) پیوستن جنبش خیابانی به این کابینه جدید با معرفی ۶ عضو بود، امری که به معنای آرام شدن خیابانها بود.

ولی هنوز جوهر چاپ خبر این توافقات خشک نشده، به گزارش نحارنت، موج اعتراضات خیابانی در بیروت علیه آن برخاست چنانکه به درگیری پلیس ضد شورش با معترضین، استفاده وسیع از گاز اشک آور از سوی پلیس و به تنگ نفس افتادن تعدادی از آسیب دیدگان و اعزام آنها به بیمارستان منجر گردید. 

اعتراض کنندگان مقابل خانه این داماد ناکام کابینه سمیر الخطیب اجتماع اعتراضی کرده و او را به فساد متهم کردند و بسیاری جاده ها و خیابانهای بیروت را هم بستند.

سمیر الخطیب یک مهندس و کلان سرمایه دار صنعتی موفق است که تا به حال در هیچ حزب سیاسی نبوده است ولی از نزدیکان سعد حریری و چنانکه گفته میشود، از نزدیکان وی است.

با توجه به واکنش سریع جنبش اعتراضی به این جعل هویت برای تعدادی افراد نامعلوم و معترضین قلابی به عنوان نمایندگان آنها در سرهم بندی کردن یک کابینه؛ میتوان چنین تصور کرد که احتمالاً حزب الله، جبران بسیل (رهبر حزب میهنی آزاد) و جنبش اَمل چند تا از مهره های نفوذی خود در درون جنبش اعتراضی را عَلَم کرده اند تا با سیاه بازی سروته قضیه را به هم آورند و به موازات این خال بازی سیاسی، نیروهای امنیتی را هم آماده ساخته بوده اند تا با اعتراضات احتمالی متعاقب آن و قابل پیش بینی با شدت برخورد کنند که نیروهای امنیتی لبنان امروز این کار را کردند.

بشار اسد هم در بحبوحه جنگ داخلی در سوریه، به کمک روسیه و ایران از چپ های روسوفیل سابق سوریه یک اپوزیسیون مجاز و قلابی ساخت تا آن را در روند مذاکرات صلح شرکت دهد و صدای این اپوزیسیون قلابی را صدای اپوزیسیون واقعی نشان دهد. این شگرد، شگرد تازه ای نیست ولی اینکه  در لبنان یا عراق امروز جواب دهد جای تردید بسیار است.

ناگفته نگذارم این شگرد دو هفته قبل در عراق هم پیاده شد ولی اینقدر، بد سازمان داده شده بود و نا به هنگام به میدان آمد که در سکوت، سَرِ زا رفت بدون اینکه مجلس ترحیمی برایش برگزار شود! 

توجه!

شما میتوانید اخبار و گزارشهای سیاسی روز را در کانال تلگرامی «سیمرغ ایران» ببینید!

@CimorghIran

صدام حسین از گور خود فریاد: زنده باد خامنه ای سر میدهد!

Share Button


هیچ مسیحایی نمی توانست مانند خامنه ای، رژیم صدام حسین را این چنین در عراق بازسازی کرده و آن را تطهیر کرده به اوج توجه مردم عراق برساند. بیانیه زیر را جنبش انقلابی عراق صادر کرده و به طور خلاصه اهداف و برنامه های خود توضیح داده است. نباید تصور شود، که این اهداف و برنامه ها دقیقاً بازسازی دقیق رژیم صدام است ولی بازسازی جوانب مثبت آن رژیم با ملاطی از دموکراسی و سکولاریسم مدرن است. ناسیونالیسم و پان عربیسم صدام به طور مدرن و دموکراسی خواهانه در این برنامه بازتاب یافته است. در این برنامه سیاسی و انقلابی زهر ضد ایرانی یا ضد رژیم اسلامی صدامی دو چندان به چشم میخورد. 

راهی که انقلاب عراق در پیش گرفته است و به گمان من در آن پیروز هم خواهد شد، راهی است که عراق را مدرنیزه خواهد کرد، آن را از ایران، ترکیه، قطر و روسیه دور و به آمریکا ، عربستان، امارات و مصر و اردن نزدیک می سازد. 

می توان انتظار داشت که با پیروزی انقلاب که انقلابیون با اطمینان به نفس در همین ماه وعده اش را داده اند، دولت آینده عراق، رابطه بسیار  گرم تری تا حد رابطه استراتژیک با آمریکا، عربستان و امارات و مصر برقرار سازد. بر همین روال، پیش بینی من اینست که با پیروزی انقلاب عراق، این کشور نه تنها علیه رژیم ایران و همسو با استراتژی ممالک عربی حاشیه خلیج فارس، بلکه موضعی ضد ترکیه و حداقل غیر دوستانه با روسیه اتخاذ کند. من فکر میکنم، رهبران قطر هم جهت وزش باد را تشخیص داده اند و به محور عربستان خواهند پیوست چون وزیر خارجه قطر هفته پیش به قصد آشتی جویی به ابتکار خود به عربستان رفت تا با مقامات آنجا پیرامون ترمیم روابط فیمابین صحبت کند.   

ح ت

بنام جنبش عراقیهای انقلابی، بدون ترس و بدون توسل به مراجع و شبه نظامیان ایران ساخته

مردم عراق مانند همیشه تن و جانشان را فدای میهن مقدسشان کردند. مردم قربانی دادند ولی بیگانگان ثمرات آن را چیدند. عبدل مهدی پس از آنکه ۱۰۰۰ نفر را کشت و ۲۰٫۰۰۰ تن از بهترین جوانان مملکت زخمی کرد استعفاء داد و آنهم به توصیه مرجعیت نجف و نه برای اینکه رضایت مردم را جلب کند آنچنانکه در سخنرانی استعفایش ادعا کرد. .

مقامات حاکمه فوراً به رئیس جمهور، برهم صالح متوسل شدند تا او برای حفظ پارلمان، یک جنایتکار دیگر، از میان آن جنایتکاران را به جای المهدی معرفی کند. در حالی که همه این دم و دستگاه پارلمانی به رهبری حلبوسی یک دستگاه مردم فریبانه است. اینها میخواهند کس دیگری از بلوک «فتح» را به جای المهدی بنشانند.

بنابراین:

بنام جنبش عراقیها و بنام همه پیکارجویان قهرمانمان، از هر تیپ و طبقهِ قومی و مذهبی، فقط عراقی، دوستانه به شما خطاب می کنیم و از شما میخواهیم محکم بایستید تا در پایان این ماه پیروزیمان را جشن بگیریم: ـ

الف ـ به مراجع ایرانی در عراق که عراق را به ایران فروختند، و منابع مالی ما را دزدیدند و آماده اند تا شما را به شیطان هم بفروشند گوش ندهید.

ب ـ هدف انقلاب سرنگون سازی رژیم است و نه فقط المهدی و جانشین کردن کسی دیگر به جای او.

     ما در پی ایجاد یک دولت نجات ملی می باشیم که از افسران قدیمی و جدید شناخته شده ارتش باشند، که شجاعت و وطن

     و نا وابستگی آنها به همه احزاب واضح باشد.

د ـ  این دولت نجات ملی باید به شرح زیر عمل کند:

۱ ـ مدت اعتبار قانونی این دولت یک سال باشد

۲ ـ بازنویسی قانون اساسی بر طبق موازین غیر فرقه ای، غیر مذهبی و مطابق با موازین ملی فقط مبتنی بر قوانین حقوق شهروندی.

۳ ـ اخذِ آرای مردم برای قانون اساسی جدید و رئیس جمهور که عالی ترین مقام حکومتی و رئیس دولت و وزراء خواهد بود، فردی و مستقیم خواهد بود و تحت نظارت بین المللی انجام خواهد گرفت.

۴ ـ همه پرسی باید فردی باشد و نه بر اساس لیست نمایندگان مجلس و تعداد نمایندگان مجلس ۱۸۰ نفر خواهد بود و نه بیشتر.

۵ ـ بازسازی کشور و بازسازی دولت، و شروع طرحهای بزرگ و تضمین حداقل معیشت برای همه  شهروندان بیکار عراقی.

۶ ـ برقراری روابط خارجی و بازرگانی با تمام ممالک عربی و غیر عربی برادر و جهان آزاد.

۷ ـ قانونی از مجلس گذرانده شود که به موجب آن همه احزاب قومی و مذهبی از شرکت در انتخابات منع شوند. و فقط به احزاب دارای برنامه ملی که به دموکراسی و یک عراق فدرال دموکراتیک، یک نظام اجتماعی عادلانه پایبندی دارند اجازه شرکت در انتخاباتها داده شود.

۸ ـ آزادی همه زندانیان سیاسی و پرداخت بلاعوض غرامت به آنها به مبلغ ده هزار دلار به ازای هر سال زندان که متحمل شده اند.

۹ ـ بازگشت به کار همه نظامیانی و افراد نیروهای امنیتی که هنوز قادر به کار هستند و عملی خلاف منافع مردم انجام نداده اند و بازنشسته کردن آنهایی که دیگر قادر به خدمت نیستند با پرداخت غرامت به میزان ده هزار دلار به ازای هر سال انفصال از خدمت که مبنای حقوق سنواتی و بازنشستگی آنها خواهد شد. 

10 ـ الغای تمام قوانینی که از ۱۹۹۰ تا امروز وشع شده اند و همزمان وضع قوانین تازه به جای آنها.

همه این موارد به نام «جنبش عراقیها» و به نام مبارزان و وطن پرستان غیرتمندی که جانشان را برای عدالت دادند و تسلیم راه حلهای نیم بند نه شدند و نمی شوند و از ترس به مراجع  یا شبه نظامیان پناه نمی برند و مارش خود را به سوی پیروزی کامل، تا فتح منطقه سبز(ساختمانهای دولتی ـ ح ت) به انتها خواهند رساند. هنگامیست که ما نباید تسلیم شویم. 

توجه!

شما میتوانید اخبار و گزارشهای سیاسی روز را در کانال تلگرامی «سیمرغ ایران» ببینید!

@CimorghIran

نقدی بر بیانیه آقای موسوی در محکومیت سرکوب اعتراضات اخیر

Share Button

وظیفه ما، پایمان به لب گور رسیدگان نسل انقلاب است تا نگذاریم به خاطر تبرئه خودمان و کارکردِ سیاسی ویرانی آفرینیمان برای مملکت، حقایق تاریخی به محاق تاریخ رود و افشای آنها پس از صدها سال به عهده تاریخ نویسان محول شود. 

آقای موسوی، آنچنانکه وظیفه وجدانی و میهنی اش بود،  بیانیه ای در محکومیت سرکوب اعتراضات اخیر و کشتن صدها اعتراض کننده بیدفاع، توسط نیروهای حرفه ای سرکوبگر رژیم صادر کردند که در جای خود جای ستایش دارد. ولی در این بیانیه، کشتار اخیر رژیم را با حادثه معروف میدان ژاله در ۱۷ شهریور ۵۷ که به جمعه سیاه یا کشتار ژاله معروف شده است مقایسه کرده اند که قیاسی از مع الفارق گذشته، تائید آگاهانه یک تحریف و دروغ سیاسی است که هنوز تاریخی نشده است. من فقط به دو جنبه آن در اینجا اشاره میکنم. 

حکومت نظامی زمانی فرمان سرکوب آن تظاهرات را داد که آن رژیم و همراه آن مملکت ما در حال سقوط بود. و حد اقل ما امروز پس تجربه ۴۱ ساله می دانیم که مسئله هم، فقط سقوط رژیم شاه نبود بلکه سقوط مملکت بود که سقوط هم کرد. در حالی که رژیم خامنه ای در کشتار هفته های اخیر، با اعتراضی براندازنده روبرو نبود بلکه با اعتراض روی یک مسئله اقتصادی روبرو بود، یعنی گران شدن بنزین. و اگر رژیم فرمان لغو افزایش قیمت را میداد بیشک بخش عمده آن اعتراضات می خوابید و بقیه آنهم با چند بگیر و ببند «جمع» میشد.

برای اینکه به خواننده این یادداشت امکان این را بدهم تا مطلب زیر را درست ارزیابی کند، سوابق سیاسی و مبارزاتی خود را مینویسم تا تصویری که ۱۷ شهریور و کشتار ژاله به دست میدهم قابل ارزیابی مقرون به واقعیت باشد. شرح مختصر این سوابق ابداً جنبه خود تعریف کردن ندارد چون دیگر نه تنها به آن سوابق با افتخار نمی نِگرم بلکه احساس پشیمانی نسبت به آنها در خود دارم.

در اردیبهشت ۵۳  توسط ساواک به خاطر فعالیت علیه رژیم و طرفداری از حزب توده دستگیر شدم،  2.5 ماه زیر شکنجه مداوم بودم، تقریباً همه انواع شکنجه را در این ۲٫۵ ماه تجربه کردم. در دادگاه نظامی به  4 سال زندان محکوم شدم که آنرا تمام کرده و در ۵۷ آزاد شدم. در همین چهار سال هم، بارها، هم تنبیهی و هم به خاطر اعتراف گیری بیشتر از زندان قصر به کمیته(ساواک) فراخوانده شده و شکنجه شدم یا توسط زندانبانان در زندان قصر به سلول مجرد انداخته شدم که تفاوتش با زندان عادی مانند فضای آزاد با یک دخمه بود.

پس از آزادی در ۵۷، منفرداً شروع به فعالیت کردم. از نخستین روزهای اعتراضات علیه رژیم شاه در آنها شرکت فعال داشتم. اولین سازمانگر حمله به پادگان جمشیدیه(دژبان) بودم و اولین کسی که جمعیت را به سوی اسلحه خانه هدایت کرد من بودم. از آنجا به پادگان باغشاه (اسم دقیق آن یادم نیست ولی مال هوانیروز بود) رفتم و در حمله به آنجا هم شرکت کردم.

در تمام راهپیمایی های ایام بهمن و قبل از آن شرکت داشتم. از کارم استعفاء دادم تا تمام وقت در خدمت مبارزه باشم. در تظاهرات روز ۱۶ شهریور تا میدان آزادی که با صدور قطعنامه پایان یافت حضور تمام وقت داشتم.

در توضیح تظاهرات و راهپیمایی های آن روزها باید این توضیح را بدهم که آن تظاهرات ها دو نوع بودند. یکی راهپیمایی هایی بودند که رژیم آنها را تحمل میکرد و روحانیون معروف مانند طالقانی، مفتح، اردبیلی، مطهری و همطراز با  آنها رهبران جبهه ملی و نهضت آزادی، آنها را راه می انداختند که بدون مزاحمت برگزار می شدند. دیگری اعتراضاتی بود که به صورت جنگ و گریز خیابانی با نیروهای حکومت نظامی در خیابانها و کوچه پس کوچه ها جریان داشت(تهران) [من از شهرهای دیگر خبر ندارم]، که بدون استثنا همه کشته شدگان و زخمی های انقلاب از این اعتراضات و تظاهرات نوع دوم، تظاهرات شبه چریکی بود. 

در آن راهپیمایی های نوع اول، من ندیدم و نشنیدم خونی از دماغ کسی ریخته شود. و در تظاهرات نوع دوم هم حتی یکبار  برای نمونه یک آخوند یا یک طلبه ندیدم. 

در این این اعتراضات شبه چریکی کسی با عقیده و سلیقه سیاسی کسی کار نداشت و بُردباری کامل سیاسی و عقیدتی بر این تظاهرات حاکم بود  و در آنها هیچ پلاکارد یا شعار فرقه ایی و مذهبی هم بالا برده نمیشد. در این تظاهرات (شبه چریکی) اکثریت با جوانان بدون وابستگی سیاسی و ایدئولوژیک بود و در رهبری نانوشته آنها، مجاهدین خلق، فدائیان خلق( اکثریت و اقلیت،) سامان های پیکار، ما توده ای ها و دیگر جریانهای کوچک چپ بودند. 

در روز ۱۶ شهریور، روز قبل از ماجرای میدان ژاله، یک راهپیمایی میلیونی، آنچنانکه گفته میشود،(که میلیونی هم نبود)، بنا به دعوت روحانیون پیش گفته و سران جبهه ملی و نهضت آزادی و حزب ایران راه افتاد که مسیر آن از حسینه ارشاد تا میدان شهیاد(آزادی امروز) بود.

چون منزل ما در انتهای بلوار بود منهم از میدان ۲۴ اسفند(میدان انقلاب فعلی) بدان راهپیمایی پیوستم. از همان بدو حرکت اداره کنندگان این راهپیمایی اجازه شرکت جریانهای غیر اسلامی را با شعارها و پلاکاردهای غیر اسلامی نمی دادند هرچند، امام هنوز امام نشده بود و این اسلامگرایان هم هنوز به سریر قدرت نرسیده بودند. 

در این راهپیمائی ها شعار های صریح ضد شاه هم داده نمی شد. من در حوالی دانشگاه آریامهر آن روز، شریف امروز، در وسط جمعیت با صدای بلند شعار دادم: «مرگ بر این سلطنت پهلوی»، یکی از همین جماعت، از آن سو فریاد زد «این شخص ساواکی است من او را میشناسم». این خاطره را برای نشان دادن جَو سیاسی حاکم بر تظاهرات ذکر میکنم. من چاره ای جز فرار نداشتم چون اثبات اینکه من ساواکی نیستم برای آن جمعیت در آن شرایط امکان نداشت. این را به این جهت یادآوری میکنم که انحصار طلبی طرفداران خمینی و دیگر اسلامگرایان را نشان دهم. 

خود را به عقب راهپیمایی رساندم و ساکت با آن حرکت کردم. باز با همان جمعیت به نزدیکیهای دانشگاه آریامهر رسیدم. در این موقع تعدادی راهپیمایی کننده شروع کردند به عقب و جلوی جمعیت رفتن و داد می زدند:« مردم قرار ما فردا صبح در میدان ژاله!». قدر مسلم آنها اسلامیست و خمینسیت نبودند زیرا برگزار کنندگان آن راهپیمایی بزرگ، روی وانتها و اُتوموبیل ها بلندگوهای بزرگ نصب کرده بودند و بر فضای سیاسی راهپیمایی  کاملاً مسلط بودند و شعارها را هم آنها تعین می کردند. 

نیم ساعتی نگذشت، که بلندگوی روی ماشینها با صدای بلند و مکرر در مکرر صدا زدند: « آی مردم! تظاهرات فردا از ما نیست در آن شرکت نکنید!» آنها به این هم اکتفاء نکردند و تعدادی زیادی بلندگوی دستی سیار را هم راه انداختند تا به مردم اطلاع بدهند که تظاهرات روز بعد از آنها نیست. 

این روش در حقیقت چیزی جز لو دادن فراخوان دهندگان به تظاهرات روز بعد نبود که: «آی رژیم! و نیروهای حکومت نظامی! بدانید تظاهرات فردا مال مجاهدین، فدائیان و توده ای ها میباشد! در شرایط آنروز این ۳ جریان ایدئولوژیک از آن مصونیت امنیتی/سیاسی که «طرفداران مذهبی» خمینی از آن برخوردار بودن، برخوردار نبودند.  این چراغ سبز برگزار کنندگان آن راه پیمایی، یعنی اعلام اینکه کشتن و سرکوب خشن تظاهرات روز بعد، ۱۷ شهریور، با واکنش عمومی روبرو نخواهد شد زیرا تائیدیه خمینیست ها را پشت سر خود ندارد. و چنین بود که پایه سرکوب تظاهرات ۱۷ شهریور میدان ژاله نهاده شد. 

روز بعد، بدون اینکه عجله داشته باشم و بتوانم پیش بینی کنم در میدان ژاله چه خواهد گذشت به سوی آن، در خیابان شاهرضا به راه افتاده تا به سوی میدان فوزیه(امام حسین) رسیدم. 

وقتی به میدان فوزیه رسیدم، صدای شلیک تفنگها و مسلسل ها و دود گاز اشک آور یا لاستیک سوزی را از دور میدیدم. نیروی انتظامی و نظامی تمام راه های منتهی به ژاله را بسته بود و خوشبختانه من نتوانستم خودم را به معرکه برسانم ولی برادرم(مسعود) که شب قبلِ آن روز در آن حوالی بیتوته کرده بود، از ساعات اولیه اجتماع آن روز در میدان حاضر شده بود و همه صحنه ها را دیده بود. 

چون با برادرم قرار داشتیم در میدان ژاله همدیگر را ببینیم، عصر آن روز که او را دیدم، اول علت عدم حضورم در میدان ژاله را به او توضیح دادم و بعد ماجرا را از او پرسیدم. پرسیدم خیلی ها کشته شدند؟ گفت نه! او ۳ نفر کشته دیده بود و ۷ ـ ۸ نفر هم زخمی. او افزود که اگر آن زخمی ها بعداً جان سپرده اند او نمی داند. گفتم هیچ آخوندی هم آنجا بود! گفته نه! ولی مردم همان صبح زود به درخانه آخوندی(بنام نوری که پیش نماز مسجد محل بوده میروند) که در نزدیکیها ها زندگی میکرده رفتند و او را آوردند ولی با صدای اولین گلوله که هوایی هم بود، او عبایش را جمع کرد و پا به فرار گذارد. او افزود که بیشتر سرو صدای تیراندازی، مال تیر هوایی بود و دودها هم مال لاستیک سوزاندن. او توضیح داد که با صدای شلیک خود را به کانال کنار خیابان انداخته و توانسته بوده از آسیب در امان بماند.

برادرم تنها کسی نبود که می شناختم و در آن روز در میدان ژاله بوده  بود. از دوستی قدیمی که او را هم میشناختم و در همان نزدیک(فرح آباد) زندگی میکرد و مذهبی بود ولی طرفدار جریان خاصی نبود، در اجتماع آنروز حضور داشته بود، ماجرا را پرسیدم که او هم مشابه همان توضیحات برادرم را به من داد.

ولی اسلامگرایان خمینیست که با نشان دادن فاصله خود با برگزار کنندگان تظاهرات ژاله در راهپیمایی روز قبل، آن تظاهرات را به دم تیغ حکومت نظامی دادند، بعد از آن حادثه، لحظه ای از تلاش برای مصادره کردن آن اجتماع و شهدای آن میدان که در مورد آن اغراق گویی و دروغ پردازی همه مرزهای اخلاقی را زیر پای نهاده است لحظه ای درنگ نکردند. آنها خود را ورثه به حق آن کشته شدگان  و همه کشته شدگان انقلاب می دانند در حالی که در جریان راهپیمایی های اعتراضی دوران انقلاب در ماههای آذر تا بهمن، حتی برای نمونه یک آخوند یا طلبه هم زخمی نشد تا چه رسد به کشته شدن. 

در زیر من یک کلیپ سراسر دروغ در این زمینه از یک عکاس کیهان، از سایت پادگانی  مشرق نیوز را که ادعا میکند در آن تظاهرات بوده است را درج میکنم، حتماً و با دقت ببینید تا از روی ضد و نقیض گویی این عکاس خبرنگار به راحتی درک کنید که او اساسا در آن میدان نبوده و این کلیپ بعداً تنظیم و مونتاژ شده است! 

در این کلیپ جمعیتی عزادار نشان داده میشوند جنازه ای را می کشند تا به جایی برسانند. حالت آن جمعیت به هیچ روی نشان نمیدهد که آنها زیر باران گلوله یا  تهدید حتی گاز اشک آور هستند. تعدادی جنازه کفن پوش نشان داده میشود که معلوم نیست این جنازه ها زیر آن رگبارها چگونه سریعاً کفن شده بودند. عکاسی که مدعی حضور در میدان بوده ادعا میکند که سران راهپیمایی روز قبل، در قطعنامه صادره  خود در میدان «آزادی»مردم را دعوت به تظاهرات روز بعد در میدان ژاله کرده اند که این دروغی وقیحانه و بی اندازه بی شرمانه است و قظعاً متن قطعنامه راهپیمایی آنروز باید در اسناد دوران انقلاب باشد که برای آدم کنجکاو، قابل یافتن میباشد. 

دروغ های  طرفداران رژیم به اینها و اینجا تمام نمیشود. من فقط چند نمونه را که خودم در جریان آن بوده ام را ذیلاً ذکر میکنم. 

در روزهای انقلاب، طبق گزارشهای خبری آن روزها، مردم به خانه  یک افسر سابق ساواک به نام سرهنگ زیبایی ریختند و در خانه آن ساواکی «بازنشسته» اسباب و آلات شکنجه یافتند. و در کنار آن اسباب شکنجه دو گونی ناخن کشیده شده هم یافتند. این خبر به غایت مضحک را مانند بسیاری خبرهای مضحک دیگر آنروزها را، هیچ کدام از مخالفان آن روز رژیم شاه تا کنون تکذیب نکرده اند که نمودی از بی اخلاقی است.  برا ی انقلابیون ضد شاه، اساساً هر دروغی، هر اندازه شاخدار به شرط اینکه علیه شاه بود، تکذیب کردنی نبود و فقط تائید شدنی بود. همانطور که یافته شدن تار موی لای قرآن و دیدن عکس امام خمینی در ماه! حتی لحظه ای نباید تصور کرد که پذیرفتن صریح یا تلویحی این اراجیف فقط منحصر به اقشار بی سواد جامعه بود! نه! 

در اولین روزهای پس از پیروزی انقلاب، آقای متین دفتری که دستگاهی به نام دفاع از حقوق زندانیان سیاسی را هم عَلَم کرده بود، (وکیل دادگستری و از اقوام نزدیک دکتر مصدق، و دبیر جبهه دموکراتیک مردم) با فانوس به راهروهای آب زیرزمینی سلطنت آباد، همراه یک اکیپ فیلمبردار تلویزیونی رفت و توضیح میداد که این راهروها، سیاه چال های ساواک بوده است که در آنجا شکنجه می داده و آنها را می کُشته و دفن می کرده است.. بی شک آن آبراهها هنوز وجود دارند و باز شخص کنجکاو میتواند برود و ببیند و آن فیلم هم باید در اسناد انقلاب و آرشیو تلویزیون وجود داشته باشد.

من خود حداقل بین ۷ تا ده تا از ناخنهای پای خود را زیر شلاق(در اثر خون مردگی) از دست دادم و شاهد همین ناخن افتادن ها از بقیه شلاق خوردگان هم بودم. یک ناخن دست چپم هم در اثر فرو کردن سوزن به زیر آن به دفعات، توسط بازجویم آرش چرک کرد و افتاد. ولی برای نمونه حتی یک مورد ندیدم که کسی ادعا کند شکنجه گر ساواک(حسینی) یا بازجوها ناخن او را کشیده باشند. البته این به دلیل مهربانی بازجوها نبود بلکه کاری که شلاق و آویزان شدن میکرد ابداً ناخن کشیدن، که میتوانست فقط چند دقیقه درد آنی و بعد درد غیر شکنجه ای مستمر چند روزه داشته باشد، نداشت. با هر شلاق، آدم باید چشم بسته منتظر شلاق بعدی می بود که دامنه ارتعاش درد آن تا مغز سر آدم ادامه میافت. و در مواردی مانند موارد خودم، همزمان جریان برق قوی به آلت تناسلی،برگه گوشها و .. ، و پرس(منکنه گذاری) کردن دست چپ و دو پاها هم  بر شلاق زدن افزوده می شد. کجا ناخن کشیدن میتوانست تاثیر خُرد کننده بیشتری از اینها داشته باشد.

با آخوند هادی غفاری و پدرش که بعد از مرگ آیت الله شد، در سال اول زندان که دوران انتظار دادگاه هم بود زندانی بودم. با این دو نفر کسی رابطه چندانی نداشت، با هادی به خاطر  وراج و خُل بودنش و با پدرش به خاطر تحجر افراطی اش. روزی پسر او بمن گفت آقای تبریزیان:« اینقدر به باسن حاجی آقا در «آپولو» شلاق زده اند که نمی تواند طاقباز بخوابد. این ابله اینقدر با دیگر زندانیان شکنجه شده تماس و گفتگو نداشته بود تا بداند و بشوند که آپولو چیست؟ و اینکه آپولو مانند یک صندلی دندانپزشکی است که پاهای آدام، راست در گیره های آن گذاشته میشود که تکان نخورد و حسینی با کابل به کف پاها بکوبد  آرش و رسولی و .. ، هم همزمان با شلاق به آدم برق فشار قوی بدهند و در موارد بسیار معدودی مانند مورد من، سوزن زیر ناخن آدم بکنند. هادی غفاری پس از ۳ ماه بدون حتی یک تلنگر آزاد شد و دادگاهی نشد و پدرش بر حسب تصادف با من برای پرونده خوانی و تفهیم اتهام و تعین وکیل همراه میشد. بزرگترین ضربه ای که او خورد زمانی بود که طی یک مجازات جمعی سرهنگ زمانی رئیس زندان دستور داد ریش او را زدند. اتهام او اعلامیه و فتوا دادن علیه گوشت یخ زده  با ذبح غیر اسلامی بود. وکیل هردوی ما شخصی بنام سرهنگ حسینی بود. شبی که بعد از آن، یک تعطیل رسمی ۳ یا چهار روزه بود، من دُچار بدترین دندان درد زندگیم شدم. دَم درب هشتی زندان(درگاه) رفتم و بیش از دو ساعت پشت درب ناله کنان التماس کردم مرا به درمانگاه بفرستند و مامور میگفت همه جا تعطیل است و فقط یک بهیار در درمانگاه است. همراه من آخوند غفاری پدر هم بود. او هم دل درد گرفته بود و ناله میکرد. ناله های او هم برای اعزام شدن به درمانگاه نتیجه نداد و هردو برگشتیم و خوابیدیم. دندان من باد کرد و فردا دردش آرام شد ولی او بلافاصله پس سپری شدن تعطیلی به بیمارستان اعزام شد و من همان روز به دادگاه برای پرونده خوانی اعزام شدم. وکیلم سرهنگ حسینی از من پرسید پس غفاری چی شد؟ او هم باید می آمد. گفتم آپاندیسش عود کرد و به بیمارستان اعزام شد.

 من بعد از دادسرای نظامی به زندان قصر برگردانده شدم و خبری از غفاری نبود تا ۲ روز بعد خبر مرگ او در اثر ترکیدن آپاندیسش در زندان پیچید و در آن زمان هادی پسرش از زندان آزاد شده بود. چند هفته گذشت و یکباره ۲۰ ـ ۳۰ تا طلبه بازداشتی را به بند ما(بند ۴) آوردند. از آنها پرسیدم چه جرمی دارید؟ همگی گفتند در مراسم خاکسپاری «آیت الله» غفاری، به خاطر شکنجه کُش شدن او تظاهرات کرده و بازداشت شده اند. و چه حدیثها که این طلاب از شکنجه آن آخوند نمی گفتند. از جمله اینکه ساواک او را در دیگ روغن داغ کرده و شکنجه کُش کرده است. به نقل از هادی غفاری، ناگفته نگذارم که قبل از زندانی شدنش، آخوند غفاری در حال ساختن مسجدی بود که  نام آن را مسجد «شیخ فضل الله نوری» گذارده بود. نامی که حتی خمینیست های آن روزها هم جرات دفاع از او را نداشتند. 

و اما بقیه ماجرا از زبان مادرم: 

مادرم در بین خانواده زندانیان سیاسی فعال بود و علاوه بر تبلیغات سیاسی، برای خانواده های محتاج هم پول جمع میکرد، یکبار هم به همین خاطر بازداشت شد که طولی نکشید و همان روز بعد از تعهد گیری آزاد شده بود. روزی محض خنده برایم تعریف کرد که این او بوده است که آیت الله غفاری را شکنجه کُش کرده است!؟ با تعجب پرسیدم چطور؟ گفت وقتی دخترش به ملاقات آمده بود و به او میگویند پدرش همان روز فوت کرده است، و او با گریه خبر مرگ پدرش را به  مادرم من(که او را خانم تبریزیان می نامیده) می دهد و می گوید حاجی آقا فوت کرده است. مادرم میگفت به او گفتم: « دختر جان! این حرف را دیگر پیش کسی به اینصورت تکرار نکن! هیچ کس در این زندان فوت نمی کند! همه زیر شکنجه کشته میشوند و تو هم همین را بگو! و او با تعجب به مادرم نگاه میکند ولی میپذیرد. مادرم و او به دیگر خانواده ها اطلاع میدهند که آیت الله غفاری زیر شکنجه کشته شده است! (نمیدانم مادر من او را آیت الله کرده بوده یا کسِ دیگری). 

تا آن روزی که ما انقلاب آفرینان یقین داشتیم که رژیم شاه خائن، دیکتاتور، نوکر آمریکا، دزد و.. است شاید از نظر جنگ روانی علیه رژیم او، پخش این دروغها، یا سکوت تائید آمیز اتهامات مشابه آنها، چندان اشتباه نبود. ولی امروز، وقتی چشممان به روی حقیقت باز شده است و بسیار از ما دریافته ایم که آن دیکتاتوری، دیکتاتوری علیه ارتجاع و واپسگرایی بود و نه دیکتاتوری برای واپس گرایی و نهادینه کردن آن! آن دیکتاتور برای توسعه سریع  و ترقی مملکت دیکتاتوری میکرد و این دیکتاتوری آخوندی برای عقب کشاندن مملکت و در خدمت یک فرقه مذهبی که همان مذهب هم برایش یک ابزار سیاسی است، وظیفه داریم به مردم و نسلهای فعلی بگوییم که ما دروغ گفتیم!. وظیفه ماست تا آن دروغها را افشاء کنیم قبل از اینکه این جهان را ترک کنیم!. 

روزی دوستی به من توصیه کرد که خاطرات سیاسی و مخصوصاً دوران زندانم را بنویسم. به او گفتم من از اینکه با رژیم شاه مبارزه کرده ام دیگر افتخار نمیکنم، از آن مبارزه شرم دارم! به سهم خود تیشه به ریشه مملکت زدم. چه انگیزه ای می توانم داشته باشم تا خاطرات سیاسی سیاه خود را بنویسم! تحمل آن شکنجه ها دیگر جزء افتخارات من نیست، هر چند ساواک را هم به خاطر آنها هرگز تبرئه نمیکنم! 

شاه علیه اعتراضات مردم تانک و سربازان عادی را به میدان آورد که آنها هم سرآخر به خمینیستها و انقلاب پیوستند. اگر هیچ سندی برای تبرئه شاه وجود نداشته باشد همین اعزام نیروی موتوریز، زرهی و تانک به خیابانها که فقط مرعوب کننده بود و نه سرکوب کننده، کافیست

شاه نیرویی مانند بسیج و سپاه و انصار حزب الله نداشت تا مردم را از خیابانها جارو کنند، زیر ماشین له کنند یا از روی پلها به زیر پرتاب کنند! تا آنها را در خیابانها ترور کنند! 

شاه نیروی سرکوب مردمی نداشت! ساواک نه برای چنین وظیفه ای، بلکه فقط برای تعقیب و خنثی کردن گروههای زیر زمینی با ایدئولوژی های برانداز آموزش دیده بود نه برای سرکوب جمعیت های بزرگ خیابانی. در این زمینه زیاد میتوان گفت ولی جای آن اینجا نیست.

سخن کوتاه:

از همان روزهای شکل گیری جنبش موسوم به جنبش سبز با حمایت از آقای کروبی و موسوی با این جریان بودم. اول سایت «سبز در سوئد» را با این هدف درست کردم و پس از هکِ همیشگی آن، با پرداخت از محل مستمری ناچیز بازنشستگی ام سایت «ایران سبز» را درست کردم. روزی یکی از گردانندگان سایت منحله «جَرَس»  برایم اِ میلی فرستاد که در آن نوشته بود از کی تا به حال سلطنت طلبان هم سبز شده اند؟ پاسخ دادم از آن هنگامی که سایت شما هنوز درست نشده بود!

تا امروز صدها مقاله و کامنت کوتاه و بلند در هواداری از رهبران جنبش سبز نوشته ام و علیرغم اینکه نه مذهبی هستم و نه معتقد به این رژیم آخوندی و خمینی، همچنان روی طرفداریم از میرحسین، کروبی و خانم رهنورد ایستاده ام. وقتی بیانیه اخیر آقای موسوی را خواندم از چند لحاظ غمگین شدم: اول اینکه چگونه ممکن است کسی که ۸ سال نخست وزیر این رژیم بوده است ندادند که واقعه میدان ژاله و کشتار ۱۷ شهریور تا ۹۰% افسانه است؟ چگونه او نمی داند که آن تعداد کشته شده در آن ماجرا، تاییدی بر این رژیم نیست، بلکه خیانت طرفداران آقای خمینی و اسلامیستهای آن روز نسبت به دگر اندیشانی را نشان میدهد که آنها هم مخالف شاه بودند. چون این آنها بودند به حکومت نظامی علامت دادند؛ میتواند آن اجتماع را سرکوب کرده به خون بکشد بدون اینکه با واکنش سران جنبش اسلامی و جبهه ملی و نهضت آزادی روبرو شود؟ 

چگونه آقای موسوی نمی داند که حداکثر کشته شدگان میدان ژاله به گزارش آقای عمادالدین باقی ۸۸ نفر بوده است! و این تعداد تلفات برای رژیمی که در آخرین سنگرهای دفاع از مملکت در مقابل یک شورش ضد ایرانی قرار گرفته داشته است تعدادی نیست، هرچند از منظر صِرف حقوق بشری قابل اغماض هم نیست. 

کشته های ۱۷ شهریور میدان ژاله را حتی نمی توان فقط  با چند ساعت کشتار ۶۷ زندانیان سیاسی به فرمان امام خمینی  و در دوران نخست وزیری خود آقای موسوی مقایسه کرد! و شرایط سیاسی و تاریخی این دو حادثه هم یکی نیستند تا با هم مقایسه شوند. این مقایسه آقای موسوی یک امتیاز بزرگ اخلاقی به رژیم فعلی است که از آن نمی توان گذشت!

من میر حسین را شخصی، با شهامت مدنی، میهن پرست میدانم، انتظار این است که به سهم خود ناروایی بسیاری اتهامات  به رژیم شاه و خاندان پهلوی را که او بیشتر از ما حاشیه نشینان از آنها آگاه است را افشا کند و نه اینکه بر آنها مهر تایید بزند. میگویند که شاه و خاندان او ایران را چاپیدند و بُردند! این کوتاهی از نخست وزیر ۸ ساله مملکت پذیرفتنی نیست که چرا برای این ثروت دزدیده شده، ادعانامه ای از سوی رژیم اسلامی و نخست وزیر آن هرگز صادر نشد و مکانیسم آن چاپیدن هرگز به نقد و بررسی  علنی گذارده نشد؟! 

شاه یک گناه بزرگ داشت! او میهن پرستی بزرگ بود ولی میهنی را که می پرستید نشناخته بود!

وظیفه ما، پایمان به لب گور رسیدگان نسل انقلاب است تا نگذاریم به خاطر تبرئه خودمان، به خاطر رو سفید ماندن تاریخی مان کارکردِ سیاسی ویرانی آفرینانمان برای مملکت، حقایق تاریخی به محاق غفلت تاریخ رود و افشای آنها پس از صدها سال به عهده تاریخ نویسان محول شود. 

کمتر کسی از نسل ما هست که ماجرای آن دو گونی ناخن پیدا شده در خانه سرهنگ زیبایی را نشنیده باشد؟ این دروغ بزرگ و خنده دار احتیاج به تحلیل جامعه شناختی و سیاسی دارد زیر همه سیاسیون مخالف شاه در آن زمان در مقابل این گونه دروغها تا امروز سکوت کردند؟ چرا؟ و بازهم چرا؟ انگیزه این سکوتها چیست؟!

حبیب تبریزیان 

  توجه!

میتوانید اخبار و گزارشهای کوتاه را در کانال تلگرامی «سیمرغ ایران» بخوانید!

CimorghIran@