پیش گفتاری بعنوان مقدمه نقد بیانیه انتخاباتی شورای هماهنگی

Share Button

پیشگفاری برای نقد بیانیه مقدماتی شورای هماهنگی راه سبز امید در باره انتخابات سال نود*
آنمی سیاسی؛ بیماری پسا انقلاب
توضیح:
طرف خطاب من در این یاداشت آن اپوزیسونی است که به رغم سابقه تاریخی خود در آفرینش فرهنگ و گنجینه سیاسی میهنمان امروزه بیشتر به حاشیه آن جنبشی تبدیل گریده که جنبش سبز نام گرفته و در راه تبدیل شدن به یک جنبش فرا گیر ملی میباشد. هدف آسیب شناسی این حاشیگی است و تعین اینکه در این مارژینالیزاسیون زیانمند، نقش رقبای تاریخی کجاست و جای کاستیهای خود این اپوزیسیون کجا. پاسخ درست به این سئوال میتواند بما بگوید که در آینده، میهن ما نظامی مثل پاکستان، ترکیه امروز و یا کشورهای دموکراسی اروپایی خواهد داشت.
قریب یکصد و بیست سال پیش «امیل دورکهیم» جامعه شناس بزرگ فرانسوی مفهوم حوزه روانشناسی فردیِ آنمی (anomie) را به حوزه جامعه شناسی تعمیم داد. طبق این تعمیم، عدم توانایی فرد درانطباق خویش با نظمی که بر او تحمیل شده و آزادی او را سلب کرده است به سرخوردگی شدید فرد از جامعه، جمع و محیط پیراموانش منجر شده او را به چنان پوچی و بی هویتی میکشاند که انگیزه خود کشی را در فرد ایجاد میکند. دورکهیم با مطالعه گروهای مختلف اجتماعی به این نتیجه میرسد که خودکشی بین جوامع پرتستان مخصوصاً نوع پیشرفته آن مثل جوامع اسکاندیناویایی و آلمانی از جوامع کاتولیک و یهودیان بیشتر است علت این تفاوت آنمیکال در اینست که کاتولیکها و یهودیان، سنتی تر و مقید ترند و درعکس العمل به ناهمسازی اجتماع و قوانین و رسوم تحمیل شونده آن با اتکا به روابط سنتی و دنیای اعتقادی خویش، بنوعی خود را از آسیب های آنمیکال بر کنار میدارند. اگر ناسازگاری منتهی به آنمی ناشی از کاستیهای فردی باشد طبعاً پدیده ایی روانی وفردیست و درمان آن نیز کار روانپزشکان ولی اگر نظم سیاسی، هنجارهای فرهنگی و کلاً مناسبات حاکم بر جامعه، فرد ستیز و شخصیت کُش باشد مسئله اجتماعی است.**
هنگامی که یک جامعه بهر دلیلی ازجمله استبدادِ همه جانبه؛ سیاسی، ایدئولوژیک، بویژه فرهنگی و دینی که تا عمق زندگی فردی امتداد یافته، آزادی و اختیار را در زندگی خصوصی از انسان سلب میکند، قادر نیست تضاد ها و تناقضاتی را که مانع توسعه آن گردیده حل کند و پیش رود و، برای مردم امید آفرینی و فضای بازتری ایجاد کند، این تضاد ها و تناقضات چون امواجی که به صخره میخورند به درون خود جامعه برگشته و در رابطه درون آن، آنچنان گسل های عاطفی، فرهنگی، سیاسی ایجاد میکنند که ترمیم آنها یا زمانی بسیار طولانی میبرد و یا اصلاً دیگر ترمیم نمیشوند.
گروههای سنتی جامعه و جوامع قبیله ایی طایفه ایی مثل افریقا در برابر این آسیب های آنمیکال از خود مقاومت بیشتری نشان میدهند و از نوعی مصونیت برخوردارند. برای یک جماعت روستایی جامعه خودمان، که دردرون حصارِعادتها، روابط خانوادگی و سنت ها ی دینی و عرف روستایی زندگی کرده و با آن روابط، تغذیه روانی، عاطفی و فرهنگی میکند؛ نه؛ چند و چون قوانین ترافیک شهری چندان مهم است نه گشت ارشاد و ده ها گشت دیگر، یا «رای من» چی شد؟ و کجا غیب شد؟ و نه آزادی بیان و مطبوعات و احزاب و… . یا حد اقل، نه در حدِ جامعه شهری. پس هرچه فرد یا یک گروه اجتماعی دینامیک تر و شهری شده بوده و به تقسیم کاراجتماعی مدرن بیشتر کشیده شده باشد و هرچه این دینامیسم فردی یا جمعی با دیوارهای زمخت ساختار نظم سیاسی و اجتماعی و هنجار سازیهای تحمیلی آن بیشتر برخورد کند این حالت آسیب زدگی آنمیکال بیشتر میشود.
پس از انقلاب ۲۲ بهمن خودمان بخشهای وسیعی از جامعه مدنی و سیاسی از همان فردای انقلاب با چنین وضعیی روبرو شدند. بخش وسیعی از روشنفکران دینی با اینکه بالقوه خود جزء این کاته گوری بودند ولی موقتاً به علت قرار داشتن در درون ساختار نظام، وفاقِ و دمسازی نسبی اشان با آن، دُچار این آسیب های انمیکال که گریبان سرکوب شدگان سابق را گرفته بود نشدند. زمانی نوبت به آنها رسید که نخست جنبش اصلاحات و سپس جنبش سبز فرا رسید و با توانِ آرمان، هنجار، ارزش، اخلاق و عاطفه آفرینی خود مانع از سقوط آنان در ورطه واگرایی و وارفتگی سیاسی شد و این خود یکی از شانسهای بزرگ مردم میهن ماست که اگر بعمق آن، دور از حسادت، بنگریم پی مببریم که در صورت فقدان این دو جنبش، وارفتگی سیاسی و اجتماعی چنان شدت میگرفت که فروپاشی کل بافت اجتماعی و ملی اجتناب ناپذیر میگردید. با این توضیح که بنظر نگارنده این سطور، این نظام نه تنها قادر به حفظ انسجام ملی و بافت اجتماعی میهن ما نیست بلکه خود عامل تخریب آنست و مملکت را بسوی فرو پاشی میراند.
تمام انقلابات پس از جنگ جهانی اول که مهمترینشان انقلاب روسیه، چین، کشورهای اروپای شرقی و بخشی از خاورمیانه بودند شرایطی فراهم آوردند که تحت آن شرایط اگر از اقشار ولایه های قدرت حاکمه و حواشی آنان و همچنین از بخشهای سنتی و کم آسیب پذیر جوامع آنان بگذریم، تمام جامعه خود را و بویژه پویا ترن لایه های اجتماعی، فرهنگی علمی و سیاسی آنرا به ورطه آسیب های آنمیکال راندند.
روسیه امروز اگرهم بفرض محال بهترین و دموکرات ترین دولتهای انتخابی را با بهترین رئیس جمهورراهم بر سرکار بیاورد، کپک زده تر و بی هنجارتر از آن شده است تا بتواند خود را از این افسردگی ریشه دار سیاسی و سقوط اخلاقیات فردی و مسئولیت گریزی اجتماعی بیرون بکشد. عصر گورباچف که خود یک نیمه انقلاب در انقلاب بود یک شادابی سیاسی گذرایی را، برای نزدیک به یک دهه، در امپراتوری روسیه بوجود آورد که در صورت تداوم میتوانست آسیب های آنمیکال عصر کمونیسم و دوران یک شکل سازی آدمها را جبران کند ولی کودتای نا موفق نظامیان که منجر به گسست آن پروسه و حذف گورباچف گردید راه را برای همان باندهای «ک گ ب» و «پولیت بورو»ایهای سابق، ولی درکسوت سیاستمداران و سرمایه داران جدید که بر ثروت عظیم اموال دولت سوسیالستی چنگ انداخته بودند هموار ساخت. اگر تا دیروز بنام کمونیسم اِعمال خفقان میشد در عصر «مافیاکراسیِ» تزارهای جدید، باندهای (الیگارشها) نیرومندی که هم میلیاردها دلار ثروت داشتند، هم تشکیلات تغیر قیافه داده «ک گ ب» و دیوانسالاری فاسد عصر کمونیسم را بخدمت گرفته بودند، هم کنترول دستگاهِ سیاست و قضاوت و اقتصاد کشور راداشتند و هم ابزار فشار باند های بیرحم تروریستی را، با خفقان نرم، نَفسِ مردم روسیه را چنان گرفتند که برای آنان چاره ایی جز به روزمرگیِ تسلیم آمیز و ابتذال کاپیتالییستی و نه پویایی آن، تن در دادن و با فقراخلاقی دمساز شدن راهی باقی نگذاشتند. طی حکومت «مافیاکراسی» جدیدی که ترجیح میدهد برای حفظ ظاهر، بصورت نوبتی پست ریاست جمهوری ونخست وزیری را بین سران مافیایی خودعوض کند هر قاضی یا ژورنالیست شرافتمند ی که جرئت کرد پا روی دُمِ آن بگذارد به بدترین وضعی به قتل رسید.
یکی از خواص طوفان برای دریا اینست که آب دریا و محیط زیست آبزیان آنرا از هرچه زباله و آشغال است پاک میکند. امواج طوفان، خود آبند و با خویش ناخویش نیستند ولی این، آشغالها و مواد خارجی هستند که با آب دریا و آبزیان آن ناهمسازند و با هر طوفانی به ساحل خشک پرتاب میشوند. نفس طوفان اجتماعی چه بصورت مسالمت آمیزش و چه بصورت قهر آمیزش نیست که ایراد دارد بلکه این، سمت و سوی جنبش یا طوفان اجتماعی و نوع رهبری و اهداف آنست که خوبی یا بدی آنرا تعین میکند. چه کسی میتواند امروزه بگوید ملت سوریه باید بخانه هایشان رفته و به وعده وعید های بشار اسد دلخوش کنند؟ تا او، با آهنگ مطابق میل خود، آزادی و «کرامت انسانی» سلب شده از آنان را در آینده بدانان باز گرداند.
آنچه امروز در سوریه جریان دارد یک انقلاب واقعی است. مردم سوریه چه با همین اعتراضات خیابانی مسالمت آمیز پیروز شوند و چه مجبور به اِعمال قهر انقلابی شوند این؛ آنها و رهبران سیاسی اشان نیستند که خود خواسته راه مسالمت یا قهر را بر میگزینند. این رژیم اسد است که با زبان توپ و تانک و تک تیر اندازهای حرفه ایی، با اعتراض مردم روبرو میشود. لذا این سئوال که انقلاب بهتر است یا اصلاحات سئوالی است به قدمت همه تحولات سیاسی و اجتماعی تاریخ و پاسخ آن یکیست. این در درجه اول؛ ظرفیت تحول پذیری هر نظام، هر حکومت، نرمش پذیری ساختاری و مدیریتی آنست که یا به مردم فرصت اصلاحات نظامش را میدهد و یا دست زدن به قهر انقلاب و سزارین را بجای زایمان طبیعی بدانان تحمیل میکند و در درجه دوم درایت سیاسی مخالفین. کجای رژیم اسد یا رژیم قذافی قابل اصلاح است که مردم بخواهند از آنجا شروع کنند و یا ممکن است اجازه چنین اصلاحی بدانان داده شود.
بدون استثنا همه انقلابات تاریخ حتی انقلاب اکتبر هم از مبارزه مسالمت آمیز و رفرمیستی شروع شد. ولی نه به این معنا که رفرمیسم در تعامل مطلق با حکومت و برای ترمیم و مشاطه استبداد خلاصه شود. حزب سوسیال دموکرات روس که پدر تنی حزب بلشویک و پس از آن حزب کمونیست بود نیز در همان مجلس دومای نیم بند تزاری شرکت میکرد و سعی داشت خواستهای خود را از آن طریق پیش ببرد ولی لحظه ایی فراموش نمیکرد که در برابر چنان رژیم مستبدی مشارکت درمجلس دوما به تنهایی کافی نیست. لذا آن حزب، اتکای اصلی خود را به جنبش اجتماعی و اعتصابات وسیع کارگری و اعتراضات دهقانی قرار داده بود و نه بسنده کردن به داشتن چند نماینده بی احتیاردر مجلس دوما که حد اکثر فایده اشان افشای کاستیها، در چهار چوب همان پارلمان نیم بند تزاری بود. موضوع در اینجا این نیست که رژیمی که بعد از تزار بر سر کا رآمد هزاران بار از آن مستبد تر، بی رحمتر و بی ملاحظه تر بود بلکه بحث روی تاکتیک صحیح مبارزه رفرمیستی است برای آنکس یا آن جریانی که خود را رفرمیست بداند. در این رابطه نکته ایی را که برای حتا یک لحظه نباید فراموش کرد اینست که رژیم تزاری در روس، ملک فاروق در مصر، ادریس سنوسی در لیبی ، هایلاسلاسی در اتیوپی، فیصل در عراق و بالاخره شاه در ایران ، بعلت غیر ایدئو لوژیک بودنشان و بعلت نوع ویژه هرم قدرتشان بسی بیشتر از آن نیروهای باصطلاح انقلابی که بنام خلق، آزادی، دین و عدالت گستری، قدرت را از چنگشان درآوردند ظرفیت اصلاح پذیری داشتند. و اگر قرار بر اصلاحلات میبود همان رژیمهای سلطنتی بر افتاده باید اصلاح میشدند و نه رژیمهایی که با انقلاب و روی شانه و امواج هیجان رویایی توده های خوش خیال بر سر کار آمده و برای خود، با تکیه برمصادره کل اقتصاد و مدیریت مملکت پایگاه اجتماعی ـ اقتصادی و ارتش وپلیس کاملاً خصوصی ساختند هرچند بنام ملت و با پول آنان . بدون استثناء همه نظامهای سلطنتی برافتاده توسط انقلابات از رژیمهای پس از خویش مداراگرتر، اصلاح پذیر تر و ملی تر بودند و دقیقا یکی ازعلل سقوطشان همین اصلاح پذیری نظامشان بود و از منافذ رخنه ایده های رفرمیستی گذشته در بسیاری موارد پنجره را بروی ایده های رفرم سیاسی و اجتماعی باز میگذاشتند. پنجره هایی که نیروهای مخالف آنان، از آنها نه برای اصلاحات سیاسی، اجتماعی و بسط گفتمان دموکراسی بلکه برای سر نگونی خود آن رژیمها از آن استفاده کردند. همان سیاستی که امروز با حمایت مستقیم و غیر مستقیم حکومت ما و القاعده در مصر، اردن، بحرین، عربستان و یمن از طرف بنیادگرایان و تمامیت خواهان دینی این کشور ها تعقیب میشود.
قدرت و مشروعیت این رژیمها سلطنتی، از یک سو از سنتهای طولانی تاریخی جا افتاده و نسبتاً پذیرفته و عادی شده برای مردم منبعث میشد و از سوی دیگر آنان متکی بر یک پایگاه طبقاتی یعنی اشرافیت زمیندار بودند، که قبل از آن سلاطین هم وجود داشته بود و با عوض شدن آن شاهان و سلاطین سلسله ها هم تغیر «جدی» در وضعیتشان نمایان نمیشد. بر عکس رژیمهای بر آمده از انقلابات با صعود خود بر سریر قدرت حکومتی تمام میراث و انباشت های سیاسی، دیوانی ،قضائی را و نیرو و طبقات اجتماعی نظام بر افتاده را روبیدند و خود همه چیز را از نوساختند، آنها همه ثروت اجتماعی را درخدمت منافع خود جا بجا کردند. آنها تنها به تصرف ماشین قدرت سیاسی بسنده نکردند بلکه با مصادره تمام عیار مملکت و بخشیدن بخشی از ثروت هایی مصادره ایی برای خود آنچنان پایگاه اجتماعی قائم به خویش را آفریدند که توده تشکیل دهنده آن خود را، نه حقوق بگیر مملکت بلکه مواجب بگیر دیکتاتور یا رهبر میداند، مزدوری که ناسزاوار به جایی رسیده است که اگر جانش را بدهد جایش را نمیدهد. این ماشین سرکوب نظامی، دیوانی و امنیتی تشکیل شده از مزدوران و رانتبران حرفه ایی بقای خود و امتیازات ناسزاوار خود را در بقای نظام و حتی فقط رهبر نظام میدانست و میداند.
بطور مثال در زیمبابو مردم بیش از بیست سال علیه سلطه ی استعماری جنگیدند که؛ صد بار از رژیم فعلی موگابه مُداراگرتر و سالمتربود. حد اقل امتیاز مستعمره چیها بر ماجراجویان قدرت طلب رقیبشان مدیریت بهترشان در اداره آن سرزمین بود انها با این سر زمین مستعمراتی چنان رفتار میکردند که گویی تا ابد در آنجا خواهد ماند و موگابه چنان رفتار میکند که گویی به فردای خود مطمئن نیست. رژیم موگابه تمام کشور را، بشمول زمین های سفید پوستان را مصادره کرد تا بین اعوان و انصار خود تقسیم کرده و با سازماندهی آن امتیاز بران در دستگاه نظامی، شبه نظامی و و دیوانی ساختار قدرت جدید، از آنان یک دستگاه حکومتی شخصی، فردی و خانوادگی بسازد. او چنان آنها را به خود و رژیمش وابسته کرده است که این ماشین دولتی به تنها چیزی که نمی اندیشد سرنوشت کشور است بقای تمامی این دستگاه سرکوب با اقتدار خود موگابه درهم بافته شده است که با سقوط این یک تمامی آن یک نیز درهم میریزد درست یک نمونه میناتوریک از آنچه ما درمیهنمان شاهدش هستیم.در سوریه نیز، بشار اسد تمام مملکت را به مالکیت خانواده خود و فرقه علوی خود درآورده است. نه استعمار فرانسه با مردم سوریه چنین کرد و نه اتومان عثمانی. و با کم و بیش تفاوت هایی چنین بود از روسیه تا چین و برمه و ویتنام.
.حکومت فاسد این نوع دیکتاتوریها نه تنها احساس شخصیت سیاسی انسانهای تحت حاکمیت خویش را از آنها گرفتند بلکه تمام ارزشها و هنجار های اخلاقی و شادابی زندگی و عاطفه و غرور و عِرقِ ملی و امید به آینده را نیزاز آنها گرفتند.
این ارزش و اخلاق زدائی و آرمان و امید سوزی، جامعه گریزی و مسئولیت ناپزیری، آن آسیب آنمیکالی است که امیل دورکهیم در پایان قرن نوزده حتی تصورش را هم نمی توانست بکند زیرا دوران پسا انقلابات قرن را تجربه نکرده بود.
و تنها درمانی که برای این آسیب های آنومیکال سیاسی واجتماعی پسا انقلاب میتوان نوشت جنبشی است که چون طوفان و نه الزاماً قهر آمیز بتواند مردم را به خود بیاورد.
البته هیچ تضمینی صد در صدی نیست که در فردای سقوط بشار اسدها طالبان ها جای انها را نگیرند ولی از ترس چنین رخداد نامیمونی نباید از جنبش مردمی ترسید و جامعه را به زیستن در مرداب زوال تدریجی توصیه کرد بلکه باید آگاهانه با آن نیروهایی که از مواضع ارتجاعی تر رژیم های کنونی مردم را به شورش وامیدارند برخورد آگانه کرد.
تا جایی که به میهن ما مربوط میشود، خوشبختانه یا شور بختانه ما آن هزینه ایی را که نمی بایستی بدهیم با روی کار آوردن یک حکومت دینی داده ایم. ما تجربه دیکتاتوری سلطنتی را در پشت سر خود داریم. ما جنبش سبز را با شبکه وسیع اجتماعی آن داریم و اینها خود تضمینی است که به ما دلگرمی میدهد که از به میدان کشیدن مردم در کارزاری خارج از میدان تنگ بازی رژیم نترسیم و واژه اصلاح طلبی را هم شرایط تاریخی آن درست در ک کرده بدانیم که؛ هر عجوزه زشتی را نیز میتوان تا حدی بزک یا حتی با جراحی پلاستیکی کاری کرد ولی آنرا نمیتوان به یک دختر شاداب که از طراوت جوانی برخوردار است مبدل کرد.
با قطعیت میتوان گفت دریک وضعیت مفروض اگر یک حزب یا جنبش اصلاح طلبانه ایی در یک نظام اقتدار گرا مثل نظام ما بقدرت دولتی ( و نه الزاماً حکومتی که از اولی بسیار متفاوت است) برسد اگر در آن سکوی قدرت دولتی یا پارلمانی نتواند و یا نخواهد مردم را به مشارکت فعال سیاسی و مطالباتی خارج پارلمانی و نظم قانونی بکشاند و نخواهد با اتکاء به نیروی آنان روند اصلاحات خویش را دنبال کند، اصلاح طلب به ساده ترین معنای ممکن کلمه هم نیست. این دقیقاً آن اشتباه فاحش سیاسی بود که اصلاح طلبان ما در دوران قدرتمندی خود مرتکب شدند و متأسفانه آثار آن سستی رویکردی و شکست خورده را تا امروزهم میتوانیم ببینیم .
موسوی در فردای مارش میلیونی سبز مردم در خیابانهای تهران و برخی شهر های دیگر در یک مصاحبه یا سخنرانی ـ احتمالاً ناخوداگاه تحت تآثیر شور و هیجان مردم ـ گفت ببینید: « چقدرمردم چه باهم مهربان شده اند!» و… که بقیه اش را یادم نیست. آری مهربانی مورد اشاره او آن چیزی بود که با تشدید استبداد دینی از جامعه ما رخت بربسته بود و فقط چنین جنببشی میتوانست انرا به خانه دل مردم باز گرداند. در این عبارت ساده دنیایی معنای جامعه شناختی و تاریخی نهفته بود. بلی! طوفان اعتراض خیابانی، آن داروی اعجاز آمیزی است که میتواند افسردگی آنیمکال اجتماعی و سرخوردگی سیاسی را جبران کند، میتواند اخلاقیات شهید شده در این جمهوری مرده پرست و مرگ خواه را زنده کند، میتواند شورمشارکت سیاسی را چنان در جامعه زنده و نهادینه کند که ریشه بی تفاوتی و بی هنجاری را از ته برکند و بجای آن احساس مسئولیت اجتماعی و شوق به زندگی و ساختن مملکت را در مردم بیافریند.
بعنوان خلاصه ی بخش دوم این یاداشت میتوانم بگویم؛ بخش زیادی از جامعه سیاسی ما با جنبش سبز ارتباط هم سنخیتی و هم جنسیتی(هموژنیتیکی) ندارد. این بخش از جامعه سیاسی، چه آنها که با انقلاب ساقط شدند و چه آنها که پس از انقلاب زیر ضربه رفته، خورد شده یا کارشان به مهاجرت طولانی کشید یا به انفعال و خرده کاری سیاسی افتادند نیز بخشی ازگفتمان دولت ـ ملت ما یا جنبش ملی ما هستند. گفتمان آنها ، پیام تاریخی و سیاسی آنان کپی شدنی نیست و محو آنها نیز یک ضایعه جدی برای توسعه سیاسی آینده مملکت در یک بستر دموکراتیک است. این بخش پس از انقلاب بعلت ضربه خوردن بسی بیشتر از آن نیروهایی که در درون ساختار قدرت و یا حاشیه آن بودند به این آسیب آنمیکال دوچار شدند. آسیب این بخش نبایستی برای دیگران فرصت بحساب آید زیرا همچنانکه گفتم راه و گفتمان و پیام آنان کپی بردارنیست. ولی اینکه سازو کار و روندِ جلب و جذب طبیعی آنان به درون جنبش سبز چگونه باید باشد امری است که جای بحث دارد. بیانیه موقت شورای هماهنگی در زمینه پذیرش اصل کثرت گرایی با وسعت نظر به قضیه نگریسته ولی در مورد راه های عملی غلبه بر واگرایی سیاسی در این بخش مورد اشاره راهی نشان نداده است و یافتن این راه هم نه آسان است و نه وظیفه شورای هماهنگی. این درجه اول با خود این نیروها ی هم آرمان ولی فاصله دار با جنبش سبز است که بر پراکندگی خود غلبه کرده و به شریک فعال شورایی هماهنگی در این جنبش بزرگ تبدیل شده و آنرا بواقع به یک جنبش فراگیر ملی تبدیل کنند. انتقاد منفی بافانه ومخرب یا به دنباله روی انفعال آمیز از رهبری این جنبش راه کار نیست.

* در ادامه این یاداشت در آینده بعنوان یک هوادار جنبش سبز به نقد خود بیانیه خواهم پرداخت.

* * برای دورکهیم شاخص های « آنمی» بطور کلی عبارتند از: فاصله استاندارد های فردی یا گروهی با استاندارد های جمعی عام تر حاکم، فقدان اخلاق اجتماعی که به ضابطه و هنجار زدایی از نظام اخلاقی فرد یا گروه میشود که نتیجه همه اینها به از دست دادن آرمان و افق زندگی برا ی فرد یا گروه منجر میشود. ( ویکی پدیا)
این یاداشت برای سایت های زیر ارسال میشود:
روز آلاین
جرس
ایران امروز
اخبار روز

No Comments