معنای سیاسی هتک حرمت خانوادگی موسوی

Share Button

میر حسین در جریان مبارزات انتخاباتی خود فقط علیه فساد و استبداد سخن گفت و حتی در جریان اعتراضات میلیونی پس از کودتای انتخاباتی ۸۸، حاضر نشد با رژیم همصدا شده و علیه کمونیستها و سلطنت طلبانی که در زیر پوست اعتراضات سبز خزیده و دردسر آفرین شدند موضعگیری کند، نه از این جهت که او ضد سلطنت یا مخالف کمونیسم نیست، بلکه بنظر من از این جهت که او برای همه ایرانیان حقوق مساوی شهروندی قائل است.
افسر خلقرفتار توهین آمیز و خشن مأمورین امنیتی حصر، با دختران موسوی، در رسانه های داخل و خارج انعکاس وسیعی یافته است. اگر نخواهیم در نظر بگیریم که امروز موسوی، رهنورد و کروبی به نماد جنبش مطالباتی آزادیخواهانه مردم مبدل شده اند، اهمیت سیاسی این رفتار حرمت شکنانه خانوادگی را نیز بخوبی درک نخواهیم کرد. اینرا اینجور بگوئیم: چه ما مثلاً از مثلاً آیت الله هاشمی خوشمان بیاید و چه نیاید، او صرفنظر از جایگاه رسمی اش در دستگاه، مورد احترام بخش وسیعی از مردم و حتی بخش مدرن جامعه است تا آنجا که حمایت او تا حدود زیادی میلیونها رأی را برای روحانی تأمین کرد و او را برخلاف میل رهبر به ریاست جمهوری رساند. وقتی سید علی خامنه ایی به اشاره، او را بی بصیرت میخواند در حقیقت نه به هاشمی بلکه به بخش بزرگی از ملت علناً توهین میکند حال آنکه اگر همین خامنه ایی به فلان پاسدار بگوید بی بصیرت عملاً فقط به شخص آن پاسدارحتی اگر پست فرماندهی هم داشته باشد توهین کرده است.
امروز میر حسین موسوی، کروبی و رهنورد به نماد، نشان و پرچم استبدادستیزی مردمِ میهنمان تبدیل گردیده اند. این جایگاه یابی آنان، تنها بالا بردن و بالا رفتن شهرت سیاسی آنها نیست بلکه بمعنای اینست که مردم نیز، از خود رهبریتی یافته یا ساخته اند که میتواند نماد پیکار آزادیخواهانه و متحد کننده اشان باشد. مردمی که بطور دردناکی از فقدان نهادهای سازمانگر و اجماع آفرین سیاسی صدمات تاریخی هولناکی خورده اند.
با قطعیت میتوان گفت در مملکت ما تنها حزب و یا احزابی که وجود دارند بیت رهبری، سپاه و بسیج است که همه در یک هماهنگی کامل در برابرملتی قرار دارند که اتمیزه و فاقد همبستگی سیاسی میباشند، نه حزب یا جبهه ایی واقعی از خود دارد و نه حتا یک نهاد صنفی و اتحادیه ایی.
هیچ احتیاجی به استدلال نیست که گفته شود، در یک جامعه استبداد زده، هرچه احزاب، سازمانهای سیاسی و نهادهای مدنی ضعیف تر باشند نیاز جنبشی مردم به شخصیت هایی که این فقدان را با وزن کاریسماتیک و نمادین خود جبران کنند بیشتر میشود. در این زمینه کافیست به برمه و سان سوچی در آنجا، لهستان و لخ والسا، آفریقای جنوبی و ماندلا در آنجا اشاره کنیم. هرچند در همان کشورها هم: جنبش همبستگی،….، … وجود داشتند. اگر در ایران ما حتی اقتدار و اتوریته ایلی و ایل سالاران قدیم هم وجود داشتند استبداد ولایی کنونی که فاسد ترین بخش روحانیت و زالوهای نظامی و بازاری محور آنرا تشکیل میدهند نمیتوانست تا این اندازه بر عرصه سیاسی جامعه چیره شده و یکه تازی کند.
این رژیم توانسته است در غیاب هر نوع اقتدار دیگری در جامعه، چه اقتدار مدنی و سیاسی یا حتا اقتدار ملوک الطوایفی و ایلیِ، از نوع عصر قاجار؛ حکومت فاسد خود را، که کمترین شباهتی به جمهوری که هیچ، حتا شباهتی به یک استبداد سیاسی سکولار ندارد را بر میهن ما تحمیل کند.
رژیم حاکم که از روز نخست به خطر مطرح و پیدا شدن یک چهره رهبری کننده که به نماد مطالبات و انتقادات مردم تبدیل شود آگاه بود، ازهیچ ابزاری، از جمله ترور، دریغ نکرد تا هر شخصیت بالقوه ایی را که میتوانست نقش رهبری مردم، در طرح مطالباتشان را بازی کنند با ترور فیزیکی یا ترور شخصیتی و یا حاشیه نشین کردن از سر راه خود برداشت.
نگاهی به سرنوشتِ: چهره های مطرح در این رابطه طی این ۳۵ سال؛ از شاهپور بختیار، بنی صدر بازرگان، فروهر، آیت الله شریعتمداری و منتظری گرفته تا امروز که به هاشمی و خاتمی رسیده است بخوبی نشان میدهد که رژیم با شخصیت کُشی، مانع پیدا شدن رهبر و رهبرانی میشود که گمان میرود میتوانند ملت را برای کسب مطالباتشان متحد کنند.
بی اغراق میتوان گفت از بین همه چهره هایی که نام برده شدند بدلایلی که جای شرح تفصیلی آنها نیست موسوی و کروبی و رهنورد جای ویژه ای یافته اند.
اگر بخواهم بطور مثال موسوی را با مصدق مقایسه کنم؛ ظرف این ۳۵ سال که شمایل مصدق تزئین کننده سایت ها، نشستها، سازمانها و اکسیونهای سیاسی و کُد مشترک بسیاری از سازمانهای سیاسی بوده است این شمایل، نام و خاطره این قدیس دوران ما نه تنها کمکی به متحد کردن ترقیخواهان میهن ما نکرده است بلکه فقط مایه تفرقه بوده است.
در خلال این مدت، که آن مرحوم متولیان و میراث داران بسیار رنگا رنگی از مجاهدین خلق تا جریانهای گوناگون چپ و مدعیان ملی گرایی گرفته تا ملی مذهبیها و برخی روحانیون یافته است، نام و شمایل تقدس یافته اش طی این دوران، نام و شمایلی سلبی بوده است که فقط “سلبیت”موجه و مشروع رژیم شاه و دوران پهلوی را به اذهان تداعی میکرده است تا اثری از مخالفت با این رژیم را.
انقلاب اسلامی را در حقیقت باید پیروزی “مختارثقفیِ”عاشورای ۲۸ مرداد بر یزید زمان دانست که مختار، یزید و امام حسین این سناریوی تراژیک در تاریخ معاصر میهن ما مشخص اند.
شمایل این امام حسین دوران معاصر ما در خود پیامی جز مرگ بر پهلوی برای نسلهای پس از انقلاب نداشته است. این چهره تاریخی ـ که با چند و چون آنهم کار ندارم ـ در عمل جز اثرات تفرقه آفرین در درون جنبش آزادیخواهانه مردم نداشته است. نام و خاطره مصدق نه دعوت به اتحاد عمل بلکه دعوت به تفرقه، و ادامه پیکار با رژیم گذشته و بقایا و آثار آن بوده است. دقیقاً بهمین دلیل است که رژیم که از بی تفاوتی توده های هوادار خود نسبت به مصدق کاملاً مطمئن است با کمک غیر مستقیم لوژیستیکی خود سعی دارد این چهره تاریخی شده را همچنان سیاسی و داغ نگاهدارد تا مبادا بین نیروهای مختلف سیاسی جامعه وفاقی علیه استبداد ولایی صورت گیرد.
مگر نه اینست که روحانیت آنزمان به رهبری کاشانی بخشی از پروژه عاشورای ۲۸ مرداد بود؟ پس چرا مقامات رژیم، حالا بعنوان دادخواهان آن عاشورا، پیراهن خونی عثمانی را که، خود او را لعنت میکرده اند را برسر نیزه میکنند؟ آیا هدف از این پیراهن خونی مصدق برسر سرنیزه کردن، جزء نهادینه، فرهنگی و ایدئولوژیزه کردن پهلوی ستیزی، آمریکا و غرب ستیزی از یکسو و ولایتمداری را وارد جریان تاریخی جنبش تجدد خواهی ملت کردن نیست؟ “ستیزی” که روی دیگر سکه آن مشروعیت دهی به رژیمی است که خود را “سلب” و نفی تاریخی رژیم گذشته و مشروعترین دادخواه “ستمهای” رژیم گذشته میداند؟
من در عجبم که چرا ذره ایی از آن همتی که برای سیاسی کردن “مصدق تاریخی و تاریخ گذشته” میشود برای سیاسی نگاه داشتن و مطرح کردن میر حسینی که رژیم سعی در “تاریخی کردن و به محاق فرستادن” اورا دارد انجام نمیشود؟
آیا در این ویرانه سرای سیاسی ما، امروزه بجز میرحسین موسوی و یاران نزدیک او کسان دیگری وجود دارند که نام و شخصیتشان بتواند وسیعترین اجماع مردمی لازم و ممکن را برای عقب راندن استبداد ولایی کنونی فراهم سازد؟
اگر هست بسم الله! پای پیش بگذارند و اگر نیست! که نیست!! وظیفه ما کنشگران سیاسی مدعی آزادیخواهی است که با تمام قوا جبهه سبز اطراف موسوی و یاران او را چنان تقویت و مطرح کنیم که حد اقل مانند: سان سوچی در برمه، سدی شکست ناپذیر در برابر استبداد گردد. مطرح کردن موسوی و یارانش برخلاف شمایل و چهره مصدق اجماع آفرین هستند زیرا تنها و مهمترین “وجه سلبی” پیامهای میرحسین و جنبش سبز نفی استبداد، فساد و دروغ بود. میهن پرستی موسوی از نوع ناسیونالیسم جهان سومی درونگرا و بیگانه گریز مصدقی دوران جهان دوقطبی نیست بلکه تعامل آمیز و جهانگراست و روی بسوی آینده دارد.
میر حسین در جریان مبارزات انتخاباتی خود فقط علیه فساد و استبداد سخن گفت و حتی در جریان اعتراضات میلیونی پس از کودتای انتخاباتی ۸۸، حاضر نشد با رژیم همصدا شده و علیه کمونیستها و سلطنت طلبانی که در زیر پوست اعتراضات سبز خزیده و دردسر آفرین شدند موضعگیری کند، نه از این جهت که او ضد سلطنت یا مخالف کمونیسم نیست، بلکه بنظر من از این جهت که او برای همه ایرانیان حقوق مساوی شهروندی قائل است.
سخن آخر اینکه:
۱ ـ توهین به دختران میر حسین با توجه به گفته های پیش نه توهین به یک خانواده بلکه؛ هتک حرمت خانواده کسی است که نماد پیکار آزادیخواهانه میهن ماست.
تا آنجا که به ملت ایران مربوط میشود، وظیفه دارد از این نماد متحد کننده خویش چون مردمک چشمش حراست کند زیرا دراینجا نه ناموس شخصی بلکه ناموس ملی ملت مطرح است!
۲ ـ آن بخش از روشنفکرانی که با انگیزه های سوپرمدرن، دین و روحانیت ستیزانه، این رژیم را دینی و آخوندی خوانده همه اینها را باهم جمع میبندند باید بدانند که ناخواسته در میدانی که رژیم در پیش پای آنها گشوده است پا نهاده اند. این رژیم نه نماینده اسلام است و نه نماینده روحانیت و از همه کمتر نماینده ملت ایران.
بخش وسیعی از روحانیت در کنار ملت قرار دارد، نه این رژیم را تأئید میکند و نه آنرا نماینده خود و اسلام میداند. لذا انتقاد به رژیم را نباید به دین و روحانیت بطور عام تعمیم داد و آب به آسیاب استبداد ریخت.

No Comments