۲کابوس بود یا که زندگی!

Share Button

اینترمزو یا میان پرده خاطره ها

در دهات بمجردی که احساس جنسی در جوانها پیدا میشود سراغ خر و بز و گوسفند میروند که در دهات و کشتزارها و باغهای اطراف به وفور هست و دسترسی به آنها هم اگر در طویله ها سخت باشد در بیابان و باغها آسان است. بمجرد بزرگتر شدن بچه ها هم، اکثراً در همان سن ۱۷ ـ ۱۸ سالگی ازدواج میکنند یعنی میکردند. الان را نمیدانم ولی آنموقع ازدواج در سنین خیلی پائین دردهات خیلی عادی بود.

Propel-450x335

چند ماهی از انقلاب گذشته بود که روزی مسعود، برادر دومم را در منزل پدریمان در بلوار کشاورز ملاقات کردم. او از من به حزب خیلی نزدیکتر بود و تقریبا هر روزه با رهبری حزب بخاطر کارهای اجرائی تماس داشت. او زیر دست گاکیک آوانسیان عضو کمیته مرکزی در امور تدارکاتی و اطلاعاتی حزب کار میکرد و روی این اصل بیشتر خبرهای دست اول حزبی و اطلاعاتی که حزب از جاهای دیگر کسب میکرد را داشت. از کارهای حزبی اش چیزی بمن نمیگفت و کلاً نه رابطه شخصی گرمی داشتیم و نه رابطه حزبی نزدیکی. او از نردبان حزبی بالا رفته بود و من بسهم خودم مثل اکثر کادرهای پائین حزب، همچنان پایه نردبان را گرفته بودم که لیز نخورد تا رفقای بالا بزمین سرنگون شوند.
ـ سلام چطوری خوبی …؟ چه خبر.. ؟ اوضاع احوال..؟
ـ هیچی همان بند و بساطها، دائم کمیته چی ها میان جلو دفتر و مزاحمت ایجاد میکنند و… ولی راستی دیروز شیخ رضا را اعدام کردند.
ـ جدی میگی؟ آن پفیوز حقش بود ولی چرا اعدام!؟ او که خودش توی دستگاه و سرپرست کمیته بود!؟
ـ بجرم فساد و تجاوز بعنف.
ـ نه… بابا ! چطور..؟
ـ هیچی او ترتیب چند تا از بچه های کمیته خودش را با تهدید و بزوراسلحه داده بود که نفر آخری از چنگش در میره و او را معرفی میکنه و بعد معلوم میشه که مورد یکی دو تا نیست و فقط هم به بچه های جوانسال کمیته محدود نمیشده، او ترتیب خیلی از زنهای شوهردار و حتی دخترهای منطقه مسجد خودش را هم داده بوده. راسپوتین منطقه شاه عبدالعظیم.
ـ الله اکبر.. ! عجب .. ؟ ولی چطوری اینها همه رو شده !
ـ هیچی وقتی آن کمیته چیه از دستش سالم در میره، میره پیش آیت الله کنی و جریان را به او میگه. اول او سعی میکنه قال قضیه را بخوابانه که می بینه طرف ول کن نیست. کنی سعی میکنه او را قانع کنه که مطرح و افواهی کردن این گونه مسائل به اسلام و انقلاب لطمه میزنه ولی یارو بهیچ وجه قبول نمیکنه و حتی میگه که میره پیش روزنامه ها و برای خود امام مینویسه. بالاخره آقا، قضیه را به مراجع دادگاه انقلاب گزارش میده و شیخ را بلافاصله دستگیر میکنند و پس از یک پرس و جوی چند ساعته همینکه معلوم میشه اتهامات وارد هستند، طرف را ضربتی اعدام میکنند تا گند کار بیشتر درنیاد. ولی قضیه به اینجا ختم نمیشه! شاکی جوان را هم بجرم لواط و منافق و نفوذی اعدام میکنند. که البته دلیل اینکار سرپوش گذاشتن روی کل قضیه بوده تا مبادا جوانک بدبخت خبر را پخش کنه و سوژه سیاسی بر علیه انقلاب و روحانیت درست کنه!
خبر اعدام شیخ رضا افکار مرا به گذشته های دور برد، به آنروزهای نوجوانی که تعطیلات تابستان را یا به دهاتی که عمه ام در آنجا زندگی میکرد و یا دهات دیگری که اسمش بالاده بود و خاله بابام در آنجا به یک خان (چه) بیچاره شده بنام بیژن خان شوهر کرده بود. بیژن خان از خان بودن، فقط عنوان آنرا با یک دست کت و شلوار رنگ و رو رفته هرچند همیشه اطو شده با جیلقه و یک ساعت جیبی که با یک زنجیر نقره ای آنرا به سوراخ دکمه جلیقه اش بسته بود، داشت. تمام خانواده آنها آنقدر زمین نداشتند که حتی کفاف نان سالیانه اشان را بدهد. بیژن خان یا شوهر خاله ابوی من، دو پسر و یک دختر از دم بخت گذشته داشت. پسر کوچک او گودرز خان، که مردی برخلاف رسوم دهات هنوز در سن ۳۰ سالگی ازدواج نکرده بود، هم کار کِشت و برداشت گندمزار کوچکشان را انجام میداد و هم بقیه سال را هم می آمد به تهران عملگی. او فردی بی اندازه زحمتکش و با احساس مسئولیت، خانواده و فامیل دوست بود. تمام پس انداز عملگی اش را به پدرش میداد تا او بخش عمده آنرا از سوراخ وافور دود کند و بخش دیگر را صرف کسر خرج خانه چهار نفره اشان کند. آنها یک سگ داشتند که هروقت من به او نان میدادم میگفتند نده خودمان میدهیم. من نمی دانستم که آنها بقدر کافی نان برای دادن به سگشان هم ندارند.
پسر اول بیژن خان، نامش کیومرث خان بود. کیومرث خان برخلاف گودرزخان آدمی کاری نبود چون جثه اش ضعیف بود و انگشتان دستانش هم ناقص بودند. ولی او هم مثل پدرش سواد قرآنی خیلی خوب و خطی بسیار قشنگ داشت. او مکتب خانه پدرش را تحویل گرفته بود و به معدودی بچه های دهقانان مرفه ده، در ازای مقداری گندم و به ندرت قدری پول درس میداد. و چون کتابی بجز قرآن و رستم نامه و اسکند نامه و شاهنامه نبود او همین ها را به آن بچه ها تدریس میکرد. او همه داستانهای شاهنامه را از حفظ بود. و سرو وضعی مانند پدرش مرتب داشت هرچند نه مانند او با ساعت جیبی و جلیقه و کفش چرمی شبرو. دهاتیها بیشترشان گیوه میپوشیدند یا یک نوع کفش بافته شده دیگر که ما آنرا آجیده مینامیدیم.
أآشنایی من با شیخ رضا از طریق همان مکتب پسر خاله پدری ام و چند تا بچه ایی که در آنجا، در آن ده بودند شروع شد. پدرش مسئول و متولی مسجد و قبرستان محل بود. هم گور کنی میکرد هم مرده میشست و هم دعا نویسی میکرد ولی  رضا برخلاف سایر بچه های مکتب رو، وضع اقتصادی و معیشتی خانوادگی خوبی نداشت و  پدرش  وی را مجانی پیش کیومرث خان به مکتب گذاشته بود.  بخاطر همین موقعیت ضعیف خانوادگی و روحیه توسری خور او بچه ها همه، هم ترتیبش را میدادند و هم او را اذیت میکردند. رضا از جنس بقیه بچه های مکتب نبود، او سوژه ایی برای سر بسر گذاشتن بچه های دیگر و تخلیه احساس برتریت آنها بود. بهش “رضا قینی” یعنی رضاکونی میگفتند. چون اینکاره بود.
هرچند در زمان مورد بحث این خاطرات ، همجنس بازی در دهات بمراتب از شهرها کمتر بود و فکر کنم الان هم هست ولی به همین دلیل مورد رضا قدری استثنایی بود.
در دهات بمجردی که احساس جنسی در جوانها پیدا میشود سراغ خر و بز و گوسفند میروند که در دهات و کشتزارها و باغهای اطراف به وفور هست و دسترسی به آنها هم اگر در طویله ها سخت باشد در بیابان و باغها آسان است. بمجرد بزرگتر شدن بچه ها هم، اکثراً در همان سن ۱۷ ـ ۱۸ سالگی اکثراً ازدواج میکنند یعنی میکردند. الان را نمیدانم ولی آنموقع ازدواج در سنین خیلی پائین دردهات خیلی عادی بود. برای نمونه بگویم، پسرعمه من شاهین ۱۸ یا ۱۹ساله بود که یک روز که از ده به شهر آمده بود به مغازه ما آمد، پس از سلام وعلیک و توضیح اینکه برای فروش دو خرسبد انگور به شهر آمده خیلی ساده و بی خجالت، مشورت جویانه به پدرم گفت:
ـ دایی! آقام مویه زن بِرت بَگیرم یا دوچرخه! نممنم چی بویم؟ تو شی موئی؟
فهمیدن این زیان از فهم سانسکریت هم سخت تر است بنا بر این ترجمه میکنم و از ملایری نویسی آن در اینجا میگذرم.
ـ دایی! پدرم میگوید زن میخواهی یا دوچرخه؟ نمیدانم کدام را بگیرم! تو چی میگویی؟
ـ عمو! مرتیکه مگر خری؟ تو به این سن میخوای زن بگیری؟ بگو برایت دوچرخه بخرد!.
البته خانوده پسرعمه ام شاهین به نسبت دهاتیهای دیگر وضعشان بد نبود و دستشان بدهنشان میرسید. نزدیک به ده ـ دوازه جریب باغ انگوری داشتند که آنرا به کشمش تیزابی تبدیل میکردند و به تجار کارخانه دار کشمش شهر میفروختند و برای نان سالیانه اشان هم زمین گندمزار کافی داشتند. علاوه بر همه اینها خر و یک یا دو تا گاو و چند گوسفند و تعدادی مرغ و خروس و هم داشتند. هروقت تابستانها سر باغ انگور میرفتیم که بیشتر بچه های باغدارها هم برای کارهای مختلف سرِ باغهایشان می آمدند، خیلی عادی بود که حتی در حضور هم ترتیب ماده خرها را میدادند و این کار از عادی هم عادی تر بود.
دهات بالاده هم از این نظر با دهات عمه ام اینها ” پائین ده” تفاوتی نداشت و بچه های آنجا هم از همین راه ارضای جنسی میشدند. بعضی موقع بچه ها حتی مسابقه هم میگذاشتند که کی بیشتر میتواند بکند. “رضا قینده” یا همان رضا کونی، در این زمینه رکورد دار بود. بچه ها بهش میگفتند تو از بس “قین میدی” میتوانی اینقدر بکنی! و او میخندید. فحشهایی مانند : “ننه حیز” ” ننه جنه” یعنی مادرجنده و “مار کُسده” ورد زبان بچه ها بود.عن نخور و گه نخور، حرُمزاده، تخم جن نیز ورد زبان بچه ها بود. در یکی از تابستانهای بعد که به بالاده رفتم یکدفعه توی بچه ها رضا را با لباس طلبگی دیدم که برای بچه های دیگر اسباب مضحکه و سر بسر گذاشتن شده بود.
ـ آخه قینی تونه به ای لباس شیه؟ تو قمم قین میدی؟ ( آخه کونی ترا به این لباس چه؟ تو قم هم کون میدی؟)
ـ گُ نخور! گُ زیادی نخور ننه حیز! مِ همه اُ طلبای دیه را موکنم! تا الان هم نذاشتم یکی از اُنا دَرِم بَمالَه!

(گُه نخور! گه! زیادی نخور! ننه حیز! من همه طلبه های دیگر را میکنم! تا حالا هم نگذاشتم یکی از آنها دَرم بمالد!
ـ اَیهَ بَلی عاج قینت را بشمُرم میگم چن نفر چپُنن تو قینت

( اگه بذاری عاج کونت را بشماریم میگیم که چند نفر توی کونت چپاندن!)
صحبتهای بچه ها با رضا.. بر همین منوال بود. تا بالاخره او با یک کلافگی در حالی که با دو انگشت اشاره و شصت دست راستش لبه قبای طلبگی را گرفته بود و آنرا تکان تکان میداد، به یکی از بچه ها که با او سر بسر میگذاست گفت:
ـ ننه حیز مینی به ای شی ِموئن؟ نهً! معلومه که نِمیه نی دِ! به ای مِوئن “کِسوَتِ روحانی” ای کِسَوتَه، کِسوَتِ روحانیه! بَررو اَ بواَت بَپُرس که اَیَه آدِم به ” کِسوَت روحانی” بَد ِبوئه چقه معصیت دارهَ؟ تو بدبخت ای چیزایِ نِمِیمنی! مُ در ای کِسوَت چن وقت دیه عالم میشِم یعنی جزعلما میشِم.
( ننه حیز! مِیدانی به این چی میگن دیگر؟ نه! معلوم است که نمیدانی! به این میگویند “کِسَوت روحانی”، برو از بابات بپرس اگر آدم به ” کِسوَت روحانیت” بد بگوید چقدر معصیت دارد؟ توی بدبخت که این چیزها را نمیدانی! من تو این کسوت روحانیت، چند وقت دیگر عالم میشوم یعنی جزء علماء.
وقتی از سر باغ به خانه آمدم از خان عمو، بیژن خان، پرسیدم خان عمو کسوت روحانی یعنی چه؟ او در جواب من گفت؛ یعنی لباس روحانیت لباسی که آخوندها و سیدها میپوشند. پرسیدم اگر آدم به یکی که در کسوت روحانیت است بد و بیراه بگوید گناه دارد؟ در پاسخ گفت: ـ آره خیلی معصیت دارد چون آخوندها محافظین دین ما هستند اگر آنها نباشند دین ما را کی حفظ کند، ها؟ و سیدها هم اولاد پیغمبرند. جلو رو یا پشت سر آنها بد گویی کنی خیلی گناه و معصیت دارد.
ـ ولی تو از کجا اینها را شنیدی؟
ـ هیچی آخه پسر سلطانعلی دعانویس رفته در کسوت روحانیت.
ـ نه! علط کرد! او هنوز طلبه است و به لباس طلبگی “کِسوت یا لباس روحانیت ” نمیگویند. او هنوز باید خیلی درس شرعیات و فقه، مثل جامع المقدمات و توضیح المسائل و این چیزها را بخواند تا روحانی یا روضه خوان بشود که مردم پای وعظش بنشینند و بحرافهایش گوش کنند. او هنوز مسئله گویی هم بلد نیست تا چه رسد به روضه خوانی یا وعظ کردن. نه! گهُ خورد! حالا، حالا مانده است تا او روحانی یا روضه خوان شود.
پس فهمیدم که رضا .. هنوز در کسوت روحانی نیست و فحش دادن یا اذ یت کردن یا حتی گائیدن اوهم زیاد گناه نیست! به همه بچه که خان عمو را بعنوان یک آدم بسیار “ملا” می شناختند گفتم که رضا الکی گفته و او هنوز طلبه است و در”کَسوت روحانیت ” نیست.
خاطرات آن روزهای نوجوانی بمرور، در زیر خاکستر ایام از ذهنم رفته بود. بیاد ندارم آن خاطرات در ذهنم زنده شده باشند چون مسیر زندگی بعدی ام مخصوصاً زندگی سیاسی و روشنفکری جایی برای مراجعه به این خاطرات باقی نمیگذاشت و توقفگاهی در این مسیر برای ایستادن روی این گونه گذشته ها نبود. وقتی هم که مسعود، گفت که شیخ رضا را اعدام کردند. بیش از آنکه به این گذشته فکر کنم به رذالت و شهوت پرستی جنون آمیز او فکر میکردم و نه به آن گذشته های دور.
مسعود که ظاهراً چند بار خانه او رفته بود تعریف میکرد که هم یک زن خیلی خوشگل دارد و هم یک صیغه خیلی جوانتر. و تعجب کرده بود از اینکه چرا با این وجود زن بارگی میکند. ظاهرا از بچه بازیهایش هیچ چیزی به مسعود نگفته بود. اما او بی رو دربایستی به مسعود گفته بود چند تا نم کرده دیگر هم دارد و حتی میتواند برای او هم اگر بخواهد جور کند.

به مسعود گفته بود تقریباً ترتیب همخوابگی با هرکدام از آن زنهایی را که سر راه او قرار میبگیرند و او که هوسشان را میکند و میکرده  میتوانسته بدهد.  منظور او زنهایی بود که، به دلایل مختلف: برای مسئله پرسی یا برای استخاره و یا حتی برای صیغه شدن با مردشان پیش او میرفته اند، را میتوانسته به رختخواب بکشد.

او پیشنماز مسجد شده بوده و امکانات مالی خوبی هم بهم زده بود. شیخ رضا تنها بخاطر”کسوت روحانی” اش نبود که معتبر شده بود. او پس از فوت آیت الله غفاری** در زندان که فقط بخاطر شایعه کشته شدنش زیر شکنجه به مقام آیت اللهی ارتقاء مقام یافته بود، باتهام تحریک طلاب به تظاهرات علیه دولت در مراسم تدفین او، دستگیر میشود که دادگاه نظامی او را به یکسال زندان محکوم میکند. در اواخرسال ۵۶ که بخشی از زندانیان “سیاسی” را از قصر به زندان گوهر دشت انتقال داده بودند مسعود در آنجا شیخ رضا را می بیند که بخاطر آشنائیهای همشهری گری با او دوست میشود و رابطه اشان حفظ میشود. یک علت ادامه دوستی مسعود با او بنا به اعتراف خود مسعود پیش من، این بود که با ادامه رفت و آمد با او، از او خیلی حرفها را از او میشنید که شنیددنشان در جای دیگر امکان نداشت.
انقلاب، شیخ رضا پسر سلطانعلی دعانویسِ “بالاده” ما را به مجتهد و سر کمیته چی یکی از مساجد منطقه شاه عبدلعظیم رسانده بود و فقط خدا میداند که اگر آن پسرک کمیته چی شکایت به آن روحانی بزرگوار نمیبرد و سرو کارش با دادگاه انقلاب نمی افتاد و جان خودش را هم نجات داده بود، حالا شیخ رضا در کجا قرار داشت؟
حیف! موقعی به خاطره نویسی افتادم که مسعود دیگر نیست. او حدود یکسال پیش پس از چند سکته که در ۵ سال پیش کرده که قدرت تکلمش را از او گرفته بود و توانایی فیزکی او را نیز تا حدود زیادی تحلیل برده بود در اثر موجی از سکته های مغزی و سرانجام قلبی درگذشت وگرنه من میتوانستم از او بسیاری اطلاعات را راجع به این شخص و شاید هم راجع به اشخاص دیگری بگیرم. او اطلاعات تشکیلاتی و غیر تشکیلاتی زیادی داشت که آنها را با خود بگور برد. رفتن او برای من انگیزه ای مضاعف شد تا خاطراتم بنویسم اگر علاقه دیگران را جلب نکند حداقل برای بازماندگان خودم برگهایی از گذشته اند.
تا بدانند که بوده ائیم؟
و در این ظلمتسرا،
چه شمعها و چه شعله ها،
در اندرون خسته خویش،
که پنهان نموده ائیم؟
که فریادهایمان زخشم،
جز ازسوزش شعله های بحق

عشق و کینه نبود

و سیلاب اشکهایمان
بجای گونه ها،
راه سینه هایمان را گرفته بود!
چنانکه راهِ آه های داغِ فزون از شماره را،

 سیلاب اشک مسدود کرده بود.
*
اسامی فامیلمان اسامی بسیار شناخته شده و زیبای شاهنامه ایی هستند ولی بنا به توصیه دوستی آنها را به نامهای مستعاری مشابه ولی نه چندان زیبا تغیر دادم. و به همین دلیل اسامی ده ها را هم به بالا و پائین ده تغیر دادم. داستان واقعی است.

**

در سال ۵۳ من وغفاری، با هم پرونده خوانی داشتیم و وکیلمان هم یک سرهنگ حسینی نامی بود. باید هردو از زندان قصر به دادستانی ارتش برای  مطالعه پرونده امان  میرفتیم. بر حسب تصادف هفته قبل از آ ن من به یک دندان درد وحشتناک دوچار شدم و پشت درب بند زندان شماره ۴ التماس میکردم که مرا ببرند دندانپزشکی. غفاری هم از درد شکم می نالید. نه اورا انشب به درمانگاه بردند و نه مرا به دندان پزشکی نگهبان چند تا مسکن آورد بما داد و گفت درمانگاه تعطیل است. نا گفته نگذارم که یک تعطیلی ۴ روزه بود و مناسبت آنهم یادم نیست و حلاصه اینکه پیرمرد  چند روز بعد در اثر ترکیدگی آپاندیسش مُرد. من دقیقا میدانم چه کسی مبتکر شایعه کشته شدن او زیر شکنجه بود ولی خود را به بردن نامش مجاز نمی دانم. دلیل دستگیری غفاری صدور اعلامیه ایی در حرام بودن گوشتهای یخ زده بخاط ذبح اسلامی اشان بود. واردات این گوشتها در ان موقع برای ارضای بازار که تولید داخلی بعلت بالارفتن قدرت خرید مردم جواب نمیداد یک مسئله استرتژیک بود  اگر مرغ و گوشت وارداتی نبود در بازار قحطی گوشت میشد. ظرف فقط چند سال در امد واقعی مردم بیشاز دو برابر شده بود ولی تولید واد غذایی در سطح سابق بود. ضمناً او بهنگام دستگیری مشغول ساختن مسجدی بنام شیخ فضل الله نوری بود.

تنها شکنجه ایی که اوشد تراشیدن ریشش بود و آنهم در زندان توسط پلیس بدستور زمانی و و نه در ساواک. به دلیل زمانی همه ماها را که از شماره ۳ موقت به شماره ۴ دائمی منتقل شده بودیم تنبیه کرد ولی نوبت او که شد دستور داد ریشش را بزنند.

No Comments