هزینه ۳۵ سال آمریکا ستیزی: زیبا کلام

Share Button

 البته یک وجه عمده هزینه آمریکاستیزی را می‌توان در مقایسه توسعه اقتصادی ایران با برخی کشورهای هم‌ردیف خود ملاحظه کرد. به‌عبارت‌دیگر، می‌توان مقایسه‌ای میان رشد و توسعه کشورهایی که ۳۵ سال پیش ازنظر توسعه و پیشرفت یا پایین‌تر از ایران بودند یا هم‌ردیف با ما بودند مقایسه نمود. ترکیه، مالزی، هند، برزیل، آرژانتین، مکزیک، اندونزی، شیلی و بسیاری از کشورهای دیگری که امروزه بدل به قدرت‌های صنعتی و پیشرفته شده‌اند، ۳۵ سال پیش که در ایران انقلاب شد، اقتصادهای در حال توسعه بودند؛ اما ظرف ۳ دهه گذشته بسیاری از آنها بدل به اقتصادهای بالنده و موفق شده‌اند و فاصله میان ایران با آنها امروزه به‌مراتب بیش از ۳۵ سال پیش است. + کامنت خودم در زیر که خواندن انرا توصیه میکنم.

زیبا کلام

آیا هرگز فکر کرده‌ایم که آمریکاستیزی ظرف قریب به ۳۵ سالی که از انقلاب می‌گذرد چه هزینه‌ای برای ایران و منافع ملی ما در بر داشته است؟ البته طرفداران آمریکاستیزی هیچ‌وقت به هزینه‌های این سیاست اشاره‌ای نمی‌کنند. اگر هم در مواجهه با آن قرار بگیرند (همچنان که من در بسیاری از مناظره‌ها با اصولگرایان مطرح می‌کنم) آنان ضمن پذیرش اصل موضوع یعنی اذعان به ضررهایی که آمریکاستیزی بر منافع ملی ما وارد کرده، پاسخ می‌دهند که البته ما اصراری بر آمریکاستیزی نداشتیم، این آمریکا بود که به دلیل دشمنی با مردم ایران و انقلاب ما از همان روز اول انقلاب بنای دشمنی و توطئه علیه ما را گذارد. من در این یادداشت نه بنا دارم به اسباب و علل به وجود آمدن گفتمان «آمریکاستیزی» بپردازم و نه وارد این بحث خواهم شد که چرا آمریکاستیزی علیرغم هزینه آن بر منافع ملی ما تا به امروز تداوم پیداکرده. در نوشته‌های دیگرم مفصل توضیح داده‌ام که آمریکاستیزی در نتیجه نفوذ و سلطه گفتمان چپ مارکسیستی در دوران انقلاب بوده که به وجود آمد و اسلام‌گرایان رادیکال و انقلابی که تحت تأثیر بسیاری از ادبیات انقلابی چپ بودند این گفتمان را وارد جهان‌بینی خود نمودند و به‌تدریج آمریکاستیزی بدل به اصلی‌ترین و مبنایی‌ترین گفتمان سیاسی داخلی و خارجی جمهوری اسلامی ایران شد تا برسیم به امروز که عملاً آمریکاستیزی به‌صورت هویت جمهوری اسلامی درآمده. به‌علاوه توضیح داده‌ام که به‌واسطه کاربردهای متعدد آمریکاستیزی چگونه این گفتمان ظرف ۳۵ سال گذشته دوام پیداکرده و عملاً تبدیل به مهم‌ترین و اصلی‌ترین هویت نظام جمهوری اسلامی ایران شده است.

در این سلسله نوشته‌ها بیشتر هدفم بررسی و نگاهی به بخشی از هزینه‌های آمریکاستیزی بر منافع ملی و اقتصادما ظرف این ۳۵ ساله است. البته یک وجه عمده هزینه آمریکاستیزی را می‌توان در مقایسه توسعه اقتصادی ایران با برخی کشورهای هم‌ردیف خود ملاحظه کرد. به‌عبارت‌دیگر، می‌توان مقایسه‌ای میان رشد و توسعه کشورهایی که ۳۵ سال پیش ازنظر توسعه و پیشرفت یا پایین‌تر از ایران بودند یا هم‌ردیف با ما بودند مقایسه نمود. ترکیه، مالزی، هند، برزیل، آرژانتین، مکزیک، اندونزی، شیلی و بسیاری از کشورهای دیگری که امروزه بدل به قدرت‌های صنعتی و پیشرفته شده‌اند، ۳۵ سال پیش که در ایران انقلاب شد، اقتصادهای در حال توسعه بودند؛ اما ظرف ۳ دهه گذشته بسیاری از آنها بدل به اقتصادهای بالنده و موفق شده‌اند و فاصله میان ایران با آنها امروزه به‌مراتب بیش از ۳۵ سال پیش است. آیا می‌توان نقش غرب‌ستیزی و آمریکاستیزی و اصرار بر دشمنی با آمریکا را در جلوگیری از رشد و توسعه اقتصادی و صنعتی شدن ایران در مقایسه با امثال ترکیه، برزیل، مکزیک، مالزی و…را نادیده گرفت؟ اگر روابط و مناسبات ما با غرب عادی می‌بود، آیا وضعیت اقتصادی و رشد و توسعه صنعتی ما این‌چنین می‌بود که امروز هست؟ اما هدف ما در این نوشته‌ها ذکر موارد و مثال‌هایی است که مشخص‌تر، ملموس‌تر و عینی¬تر است. بگذارید با نخستین فقره آمریکاستیزی که خود سرآغاز همه مصیبت‌ها و هزینه‌های بعدی گردید فهرست را شروع کنیم.

۱-هزینه‌های اشغال سفارت آمریکا

در خصوص اشغال سفارت آمریکا در ۱۳ آبان سال ۵۸ مطالب زیادی شنیده‌ایم. اکثریت‌قریب‌به‌اتفاق این مطالب هم دولتی یا در راستای نگاه دولتی بوده‌اند. بازهم یادآور شویم که انگیزه اصلی ما ورود به اسباب و علل اشغال سفارت و اینکه چگونه این حرکت کبریت به راه افتادن جریان آمریکاستیزی را کشید و اینکه چگونه آمریکاستیزی بدل به سلاح و ابزار نیرومند سیاسی در دست مسئولین ایران شد نیست. هدف ما بیشتر یک ارزیابی و نگاه کلی به هزینه‌های اشغال سفارت است. تا قبل از انقلاب، آمریکا بزرگ‌ترین شریک تجاری ایران بود. وقتی انقلاب شد ما صدها سفارش در آمریکا داشتیم. بهای برخی از آنها را پرداخته بودیم و آماده حمل به ایران بودند؛ برخی دیگر بخشی از بهای آنها پرداخته‌شده بود؛ میلیاردها دلار در بانک‌های مختلف آمریکا ذخیره داشتیم و یک فهرست بلندبالا اموال، کالا یا سفارش‌های آماده حمل به ایران، ساختمان‌های متعدد خصوصی (شخصی)، تجاری و غیره در آمریکا داشتیم. برخی به نام دولت شاهنشاهی ایران بودند و برخی به نام سران رژیم شاه. در اولین ملاقات تاریخی میان رهبران دولت اسلامی ایران (مرحوم مهندس بازرگان، نخست‌وزیر؛ مرحوم دکتر مصطفی چمران، وزیر دفاع؛ آقای دکتر ابراهیم یزدی، وزیر خارجه) و مقامات آمریکا (برژینسکی، مشاور امنیت ملی رئیس‌جمهور؛ سایروس‌ونس، وزیر خارجه، هارولد بران، وزیر دفاع و برخی مقامات دون‌پایه‌تر)، آمریکایی‌ها ضمن به رسمیت شناختن انقلاب و تأسیس نظام جمهوری اسلامی و تاکید بر اینکه دشمنی و خصومتی با نظام جدید ایران ندارند، ازجمله مسئله مهمی که مطرح می‌کنند اشاره به حجم قراردادها و مناسبات تجاری میان ایران و آمریکا و ضرورت بررسی آنها با مقامات دولت جدید انقلابی ایران بود. این ملاقات در اوایل آبان ۱۳۵۸ در الجزایر بود. هم مقامات ایرانی و هم هیئت آمریکایی به‌منظور بزرگداشت سالگرد انقلاب الجزایر و به دعوت حکومت آن کشور به الجزایر رفته بودند.

بعد از بازگشت هیئت ایرانی به کشور، تنها موضوعی که از سوی ایرانیان مطرح نمی‌شود آن بود که در ملاقات میان آنان و آمریکایی‌ها چه گذشت. جریانات رادیکال یک‌صدا به بازرگان حمله کردند که چرا بدون اجازه از مرحوم امام خمینی با آمریکایی‌ها ملاقات نموده و اینکه اساساً چرا با آمریکایی‌ها مذاکره کرده. مابقی داستان را می‌دانیم. چند روز بعد از آن ملاقات دانشجویان مسلمان خط امام، سفارت آمریکا را اشغال نموده و ۵۳ دیپلمات و کارکنان آن را گروگان گرفتند. دلیلی هم که در ابتدا دانشجویان و سپس کلیه مقامات ایرانی در توجیه اشغال سفارت عنوان کرده‌اند این بوده که آمریکایی‌ها شاه را به آمریکا برده بودند و می‌خواستند وی را به کشور بازگردانده و یک کودتای نظامی به راه بیندازند؛ اما واضح است که این «دلیل» بهانه‌ای بیش نبود. آمریکایی‌ها یا شاه اگر می‌خواستند کودتا به راه بیندازند علی‌القاعده عقلشان این‌قدر می‌رسید که آن را زمانی انجام دهند که شاه قدرت را در دست داشت، ارتش ایران همچنان یکپارچه و منسجم پشت شاه ‌بود و ارکان نظام برهم نریخته بود؛ نه در آبان ۱۳۵۸ که شاه بر روی تخت بیمارستان در ماه‌های پایانی عمرش و با سرطان پیشرفته‌اش دست‌وپنجه نرم می‌کرد، ارتشش در جریان انقلاب ازهم‌گسیخته شده بود؛ فرماندهان نظامی وفادارش یا اعدام‌شده بودند، یا فراری، یا از کشور گریخته بودند. به‌علاوه و مهم‌تر از همه در جریان انقلاب و سقوط رژیم شاه میلیون‌ها نفر مسلح شده بودند. آخرین فکری که در آن مقطع در مخیله شاه یا آمریکایی‌ها نمی‌گذشت بازگرداندن شاه به ایران و به راه انداختن یک کودتا می‌بود. شاه هم همچون آمریکایی‌ها اگر می‌خواست کودتا کند آن را ماه‌ها قبل که قدرت می‌داشت و فرماندهان ارشد قوای مسلحه‌اش با وفاداری کامل پشتش می‌بودند و برخی از آنها با اصرار از وی می‌خواستند که به آنان اجازه کودتا و برخورد با مخالفین را می‌داد، به دنبال کودتا می‌رفت نه در آبان ۵۷ که همه‌چیز دیگر تمام‌شده بود. ما در شرایطی داشتیم شاه را متهم به تدارک کودتا می‌کردیم و می‌گفتیم آمریکایی‌ها برای این منظور او را به آمریکا برده‌اند که او در تمام مدتی که به آمریکا آمده بود بر روی تخت بیمارستان بود و همان‌طور که گفتیم در هفته‌ها یا حداکثر ماه‌های پایانی عمرش به سر می‌برد. فی‌الواقع او هفت ماه بعدش در بیمارستان نظامی آسوان در مصر فوت نمود؛ اما هیچ‌کدام از این بدیهیات در ایران مطرح نبودند.

رهبران ایران به همراه میلیون‌ها ایرانی افسانه‌سرایی‌ها و انواع تئوری‌های توطئه پیچیده و با شاخ و برگ ساخته‌وپرداخته بودند که آمریکایی‌ها شاه را برده‌اند به آمریکا که تدارک یک کودتا علیه انقلاب را برنامه‌ریزی کنند. دولت آمریکا البته به حساسیت موضوع پذیرش شاه در آمریکا کاملاً واقف بود. سفارت آمریکا در تهران زنگ خطر را برای واشنگتن از مدت‌ها قبل به صدا درآورده بود. سفارت حتی به واشنگتن گفته بود که در صورت رفتن شاه به آمریکا امکان زیادی وجود می‌داشت که تظاهرکنندگان خشمگین به سفارت حمله کرده و آن را اشغال نمایند؛ بنابراین مقامات کاخ سفید هیچ تمایلی به سفر شاه به آمریکا نداشتند و آرزو می‌کردند که او از آمدن به کشورشان منصرف شود؛ اما این‌همه ماجرا نبود. شاه همان‌طور که گفتیم با سرطان پیشرفته غدد لنفاوی دست‌به‌گریبان بود. همه می‌دانستند که او به پایان زندگی‌اش نزدیک شده بود. او فقط می‌خواست به آمریکا بیاید تا در کلینیک معروف نیویورک که مخصوص بیماران سرطانی بود بستری شود. این تقاضای یک بیمار معمولی نبود. تقاضای بیماری بود که ۲۵ سال متحد و هم‌پیمان وفادار آمریکا در منطقه حساس خاورمیانه و خلیج‌فارس بود. پشت کردن به وی و رها کردنش در شرایطی که او با بیماری مهلک دست‌به‌گریبان بود و در نتیجه انقلاب در مملکت خودش آواره و در بدترین شرایط به سر می‌برد اوج نامردمی و رذالت بود. درس بدی بود که آمریکا داشت به سایر متحدینش می‌داد که در روزگار سختی، آمریکایی‌ها چگونه آنان را به حال خود رها می‌کردند.

جدای از این ملاحظه «اخلاقی»، شاه در آمریکا یک دوجین دوستان قدیمی بانفوذ ازجمله در کنگره و سنا داشت. هنری کیسینجر، روسای جمهوری سابق آمریکا ازجمله ریچارد نیکسون و جرالد فورد، راکفلر، ریچارد هلمز، رئیس سابق سیا و یک دوجین سناتور و اعضاء بانفوذ سنا و کنگره. جملگی آنان دولت جیمی کارتر را زیر هجمه سنگینی از انتقاد گرفته بودند که با عدم پذیرش شاه در آمریکا، واشنگتن داشت به دنیا نشان می‌داد که پایبندی به اخلاق نداشته و دوستانش را در سختی مثل آب خوردن رها می‌کند. زیر فشار افکار عمومی کارتر نهایتاً با اکراه تن به آمدن شاه به آمریکا می‌دهد. او ناامیدانه از سفارت در تهران می‌خواهد تا به ایرانیان توضیح دهد که آمدن شاه به نیویورک به‌هیچ‌روی به معنای مخالفت با انقلاب ایران و طرفداری از شاه نبوده بلکه صرفاً روی ملاحظات انسانی و بشردوستانه و با توجه به بیماری کشنده وی صورت گرفته؛ اما هیچ‌کدام آن توضیحات در فضای تب آلود و هیجان‌زده انقلابی ایران کسی را قانع نمی‌کند و همان‌طور که گفتیم مسابقه‌ای میان نیروهای انقلابی به‌منظور بهره‌برداری از رفتن شاه به آمریکا آغاز می‌شود. در رقابت نفس‌گیر و تنگاتنگی که از آغاز انقلاب میان مارکسیست‌ها و انقلابیون اسلام‌گرای رادیکال پیش‌آمده بود، حالا اسلام‌گرایان فرصتی ذی‌قیمت پیداکرده بودند تا رقبای مارکسیست خود را با اشغال سفارت پشت سر گذارده و یک سر و گردن از آنان بالاتر بایستاند.
(دوستان بخش دوم را هم به‌زودی به استحضار خواهم رسانید)

پایان یاداشت

***********************************

کامنت من:

اینکه من، یعنی حبیب تبریزیان، مبتکر طرح اصطلاح”لانه جاسوسی آمریکا بجای سفارت آمریکا” بوده ام برای من هیچ مباهات کردنی نیست همچنانکه با رژیم شاه مبارزه کردن، سازماندهی نخستین اجتماع هزاران نفری نظامیان انقلابی در دانشگاه آزیامهر آن موقع که نقش بزرگی در از هم پاشاندن دیسپلین ارتش داشت  و یا شرکت در حمله به دوپادگان نظامی و سازماندهی حمله به پادگان جمشید آباد و… .

اما تا آنجا که به طرح اصطلاح “لانه جاسوسی” مربوط میشود، با این ادعای واقعی خودم، میخواهم در وحله نخست گفته دکتر زیبا کالام را تأئید کنم. که آمریکا ستیزی را دستپخت چپ های مارکسیست،که من با تأکید میگویم در درجه اول چپ توده ایی میداند.

در آن عصر روز سیزده  آبان که تا صبح آن از سرما لرزیدم و یک بند در برابر سفارت این شعار را تکرار کردم، تا که مبادا  جمعیت اندک جلوی سفارت در آن شب اول آنرا فراموش کرده و آنرا به آنانکه صبح می آیند منتقل نکند و از زبانها بیفتد، تا آنجا که دیگر این عنوان گذاری ورد زبانها شده و ترجیح بند سخرانیها گشته بود.

بعنوان یک توده ایی، در آن هنگام از این ابتکار خود بسیار  شاد بودم که کمک بزرگی به فرهنگی کردن این عنوان کرده ام آنچناکه تا مغر استخوان فرهنگ سیاسی ما، نهادینه گشته  است.

و اما امروز کاملا بدلیل دیگری از این کار خود شادم. و آنهم اینست که اگر این آمریکا ستیزی به حکومت اسلامی تازه بنیاد تحمیل نگردیده بود، در ماندگار شدن این نظام تردیدی نبود. و بنظر من، با راهبردی و فرهنگی شدن این شعار و مرگ بر آمریکا، تابوت این جمهوری ساخته شد و بزرگترین مانع  در مسیر استقرار کامل و تحکیم  نظام آن ایجاد شد. مهم نیست رهبر نظام در رثای استحکام آن جقدر بحر طویل سازی کند.  امروزه این آمریکا ستیزی به چنان بار سنکین و قُدسی ای تبدیل گردیده است که رژیم از آن رهایی ندارد. کنار نهادن این شعار و دست برداشتنِ آن از آمریکا ستیزی، در حکم انکار آن هویت سازی انقلابیگرانه ای است که دیگر گریز از چون بیرون انداختن قلب از سینه یک موجود زنده است. برای هویت رژیم جزء همین  ستون آمریکا ستیزی، ستون دیگری باقی نمانده است. همه میدانند که از روحانیت اصیل شیعی در نظام اثری است نه از اسلامیت آن و از همه کمتر از جمهوریتش که فعلا در حصر بسر میبرد.

بنظر من اگر چپ ایران فقط یک خدمت در تاریخ خود  به این مملکت انجام داده است همین تحمیل و فرهنگ سازی آمریکا ستیزی بعنوان ستون فقرات انقلاب و حکومت اسلامی است.  دست برداشتن از این شعار یعنی خود انکاری انقلابی و اسلامی. یعنی اعلام انحلال حکومت از زبان خودش.

و به آقای زیبا کلام هم باید دوستانه بگویم؛ جان برادر! آب در هاون میکوبی هرچند بعنوان یک مسلمان میهن پرست درست میگوئی ولی برای این نظام ترکِ این “فرهنگ یا بقول خودت هویت” یعنی نابودی.

No Comments