دولت افلیج روحانی موفق نخواهد شد

Share Button

اقتدار گرایانی هم که فکر میکردند روحانی خواهد توانست زیر پای سبزها و اصلاح طلبان و هاشمی را خالی کرده و بحساب قاعده اجتماعی آنان برای خود وزنه مستقل سیاسی ایجاد کند، دیدند که روحانی بیش از پیش رنگ و انگ اصلاحطلبانه بخود میگرد هر چند خودش هم  با این انگ و رنگ رابطه خوبی ندارد. آنها دیدیند موفقیت روحانی در نگاه مردم و جهانیان یعنی موفقیت خط هاشمی، خاتمی و اثباتِ حقانیت بی چون و چرای سران جنبش سبز که در حصر هستند. پس بقول معروف: “دیگی که برای من نجوشد هفتاد سال سیاه میخواهم که نجوشد.”

 ضعف آقای روحانی و دولتش از فلج آنست و او با عصای وام گرفته راه میرود

آقای احمد خرم وزیر راه دولت دوم خاتمی مصاحبه ایی با نشریه آرمان دارد که من آنرا دیروز از سایت کلمه  کپی کردم. چکیده مصاحبه وی در همین تیتر کلمه خلاصه میشود:” عقب نشسنی دو لت در مقابل تند روها خیانت است و روحانی و دولت قاطعانه تصمیم نمیگیرد.”

آقای خرم اولین کسی نیست که با این صراحت  از کوتاه آمدن و و وادادگی دولت روحانی در مقابل اقتدارگرایان انتقاد میکند. بسیاری دیگر که با شور و شوق از نامزدی او در انتخابت ۹۲ بخاطرشعارها و برنامه های انتخاباتیش حمایت کرده و موجب آرای ۱۸٫۵ میلیونی او شدند نیز با استناد به موارد مشخص کوتاه آمدن  تسلیم آمیز او در مقابل تمامیت خواهانی که با چنگ و دندان علیه انتخاب او جنگیده بودند، او را مورد سرزنش انتقادی قرار میدهند.

من تصمیم ندارم موارد مورد انتقاد آنان را با زبان و انشائی دیگر در اینجا بازنویسی کنم ولی برآنم تا بر تکیه بر منطق و دینامیسم شکل گرفته در جریان تلاشهای دولت نشان دهم که چرا آقای روحانی در برنامه ها و اجرای وعده های خود به مردم موفق نخواهد شد.

قبل از وارد شدن به اصل بحث، به یک نکته بسیار مهم اشاره میکنم که خود باید موضوع یک مقاله مستقل باشد ولی اشاره به آن در اینجا لازم است. آن اینست که بنظر من دولت روحانی؛  در عرصه خارجی دولت حل مسئله هسته ایی و بیرون کشیدن نظام از آن باتلاقی  است که طی دوره احمدی نژاد بدان رانده شده است. یعنی مدیریت بحران هسته ایی بنفع نظام و نه الزاماً  بسود مردم، بنحوی که نظام بدون آبرو باختگی از این مخمصه بیرون بیاید. روحانی از منظر منافع مردم در کار حل این معضل نیست، وظیفه او نجات آبروی رژیم  با سازمان دادن یک عقب نشینی نا مفتضحانه و حساب شده است.

در زمینه داخلی هم مأموریت وی حل مشکلات اقصادی با هدف تحکیم نظام و جایگاه رهبری در آنست  که در اثر فساد و سوء مدیریت دولت احمدی نژاد مملکت و نه تنها نظام را در آستانه فروپاشی مالی و خوابیدن چرخ اقتصادی اش قرار داده بود و در این زمینه هم با مدیریتی که نظام از مخمصه خارج شود و نه الزاماً مشکلات مردم حل شود. حال اگر حل این مسائل نه در خدمت تحکیم نظام و جایگاه اقتدار گریان بلکه برعکس موجب تضعیف آنان شود بهتر است این مسائل حل نشوند.

و اما چرا او  بگمان من در همین دو مأموریت خود هم موفق نخواهد شد!؟

مقدمه اول: در کشورهای توسعه یافته چه  نوع اروپایی چه آمریکا یا آسیایی و اقیانوسیهآنها، بعنوان مدل دولت های پیشرفته با سازو کارهای کاملاً مدرن، تعداد احزاب سیاسی (معمولاً پارلمانی) انگشت شمار هستند در حالیکه در کشورهای تازه به آزادی رسیده ای مانندعراق پس از سقوط صدام،  ماههای نخست پس از انقلاب در ایران، مصر پس از سقوط مبارک و لبنان و تونس امروز .. ، تعداد احزاب سیاسی گاه به صد و بیشتر هم میرسید. همین احزاب را هم به لحاظ نوع چسبندگی سازمانی اشان طبقه بندی کردن واقعاً دشوار است و هیچ متدد جامعه شناسانه سیاسی برای چنین  طبقه بندی ایی وجود ندارد چون چنین خودحزب خوانده هایی باندهایی محفلی با علقه های خصوصی هسند تا احزابی ایدئولوژی یا برنامه محور. از یک طرف آدم میبیند که یک حزب (چند ده نفره و صد نفره)، هرچند داری یک برنامه یا پلاتفرم سیاسی است ولی چسبی که اعضای آنرا بهم میچسباند چسب برنامه و ایدئولوژی آنها نیست بلکه چسب ارتباطاتی دیگر است که ناخواسته خود را پشت سر ماسک یک گفتمان یا برنامه سیاسی پنهان کرده اند. و دهها “حزب !” با همان خط و ربط وجود دارد که جمع شدن همه این جمعیعتهای بظاهر همگفتمان سیاسی و تبدیل آنها به یک حزب مدرن از لهیم کردن سنگ ، چرم وفولاد بهم دشوار تر است . دلیل میتواند این باشد که یک حزبی درست شده با شعار الف و در آن حزب یک هرم رهبری  عشیره ایی و قدرتی شکل گرفته که جز با از بین رفتن  خود آن حزب از خر رهبری پیاده نمیشود. وضعیت حزب و حزب سازی در ایران ما بطور نمونه داستان سفرنامه گالیور(جاناتان سویفت) را به  ذهن متبادر میکند که در آن گالیور به دو دهکده میرسد که صدها سال با هم خصومت و جنگ داشته اند چون در این یک، مردم تخم مرغ را از سر و  در آن دیگری از ته می شکسته و می پخته اند.

مقدمه دوم: در دنیای امروز صدها هزار کالای مصرفی هست که تمام فروشگاههای دنیا از آنهایی که در لندن هستند تا آنهایی  که در موگادیشو در سومالی، هر فروشگاهی آن اجناس را بر حسب نوع، اندازه و مارک و.. ، طبقه بندی کرده و در قفسه های مربوطه میگذارد. تقریبا غیر ممکن است جنسی در دنیا تولید شده باشد که نتوان آنرا در یک طبقه بندی قرار داد. دلیل آنهم ساده است برای اینکه مصرف کنندگان طبقه بندی شده اند و مثلاً مواد شوینده را همه مردم دنیا استفاده میکنند، گروهی این نوع و گروهی آن نوع با این حجم یا با آن حجم با این عطر و بو یا با دیگری و.. . هیچ تولید کننده ای نیست که کالایی را فقط برای خود و اطرافیانش تولید کند.

در کشورهای صنعتی دنیا تولید فکر سیاسی هم مانند تولید  هرکالا برای گروهی مصرف کننده است که معمولاً هم بازار آن از قبل ارزیابی شده است.  تولید کننده مطمئن است که اگر آن کالای فکری را تولید و بازار یابی کند حتماً گروهی مصرف کننده خواهد داشت این خودِ فکر است که باید بفروش برسد نه دلال یا  شخص تولید کننده آن. اگر هم یک کالا بقدرلازم نتواند مصرف کننده بیابد خود بخود از دایره بازار حذف میشود و با تعویض نوع بسته بندی هم نمیتوان بی کیفیتی و  یا عدم استقبال  یک کالایی را پنهان و آنرا به مشتریان قالب کرد. مردم در کشورهای پیشرفته با نوع فکر تولید شده و فایده مندی آن کار دارند و بسیار کمتر و تا حد صفر، که چه کسی آنرا تولید کرده است. در این کشورها تولیدات فکری تقریباً از همان قاعده ایی در بازار پیروی میکنند که کالاهای مصرفی. دلیل هم ساده است چون مصرف کننده کالاهای فکری عادت کرده اند هر کالای فکری را هم به اعتبار فایده مندی مصرفی آن بخرند و عقلانیت مصرفی در این زمینه کاملاً بر بازار تولیدات فکری چیره است. برعکسِ کشورهای پیشرفته؛ تولید کننده و تولیدات فکری و در درجه اول اندیشه های سیاسی در کشورهای نا توسعه یافته سیاسی، نه شعور یا عقلانیت مصرفی و آگاهی طلب مشتریان ؛ بلکه رسوباتی سلایق قومی، قبیله ایی، فامیلی، خانوادگی، آنتی و پاتیهای موجود و  سوابق و ذهنیت های درست یا نادرست تاریخی را هدف بازار یابی خود قرارمیدهد. اگر در کشورهای توسعه یافته اصل محتوا و کیفیت فکر تولید شده  است که تعین کننده موفقیت آن تفکر یا دیسکورس در بازار میشود، در کشورهای توسعه نیافته سیاسی؛ ارتباطات، شکل و فرم و خصوصیات ظاهری است. بزبان ساده در آن یک ضوابط و در این یک روابط تعین کننده است هر چند هردو مورد؛ این کالا بصورت ایده عرضه بازار میشوند. فکر نمیکنم ۹۰% توده ایهای ضد مائوئیست هرگز میدانستند مائوئیسم چیست و بالعکس. مع الوصف فد جذب شده، در آن یک خانوادگی و موروثی توده ایی  و در این یک مائو ئیست میماند. مگر سیاست را رها میکرد

در کشورهای توسعه نیافته، بلحاظ سیاسی بالقوه به اندازه همه آنهائی که کمترین اندیشه یا علاقه سیاسی دارند حزب سیاسی  وجود دارد . حالا اگر تعداد به میلیون نمیرسد زمینه اش فراهم نیست والی عدم چنین وضعی بمعنای فقدان امکان بالقوه آن نیست.

مقدمه ۳: با توجه به آن دو مقدمه فوق، در کشورهای توسعه یافته از نظر سیاسی معمولاً دو جریان نیرومند قطب بندی شده سیاسی وجود دارد , و در حائل بین آندو قطب عمده، احزاب کوچک دیگر. که رابطه اینها همه با هم، توازنی را در تنظیم قدرت ایجاد میکنند که به آن چک اند بالانس میگویند. بهمان میزان که آن دو قطب عمده تضعیف شوند، بی ثباتی سیاسی پیش می آید، که نتیجه آن دولتهای مستعجل و بحران زده ای است که نمیتوانند تصمیمات استراتژیک و بلند مدت بگیرند و به اجرا بگذارند چون ممکنست فردا سقوط کنند. در این نظامها همه این احزاب؛ بر محوریت منافع ملی، حفظ ثبات سیاسی، رعایت قانون اساسی و حفظ و تحکیم اقتدار نهاد های حکومتی متفق القولند. و بحثی از سرنگونی نظام، فتنه علیه نظام و..  هم در میان نیست  زیراکه مسائل جامعه بموازات پیش آمدنشان از طریق همان چک اند بالانس  و مکانیسمهای پارلمانی و قانونی حل میشوند. در بسیاری از دموکراسی های نوع غربی بجای خرده احزب کوچک معمولاً یک جریان سنتریست هست که این نیروی سنتریستی فقط بخاطر موازنه شکننده آن دو قطب عمده  میتواند خود را حفظ  کرده و اغلب نقش آفرین هم بشود. چون هریک از آن دوقطب تلاش میکنند که این جریان وسط یا سنتریست را به متحد استراتژیک یا حد اقل تاکتیکی خود تبدیال کنند. در متن چنین رابطه ایی تعاملات دموکراتیک، نقش سازنده خود را بازی میکنند. حال اگر بهر دلیلی؛  خللی جدی، مثلا با رسوایی خُرد کننده سیاسی و یا انشعابات داخلی .. ، یکی از این دو قطب از بین برود یا زیادی تضعیف شود نقطه مرکز یا مرکز مختصات نظام سیاسی و وضعیت آن نیروی سنتریستی هم تغیر مکان داده و آن بالانس قبلی بهم میخورد. در چنین شرایطی آن حزب یا جریان سنتریست دیگر نه نقش آفرین بلکه به دنباله رو آن تک قطب باقی مانده که دیگر قطب هم نیست بلکه شاکله هرم قدرت است تبدیل خواهد شد.

نتیجه:

با عطف به مقدمه های فوق، آقای روحانی با گفتمانی وارد کار زار انتخاباتی شد که در اصل نه محتوا محور بلکه نظام محوربود. بسته بندی پیامهای آن برای جلب آرای مردم، برای نزدیک کردن آنها به نظام و رهبری آن ، برای یافتن مجال تنفس بقصد برون رفت از بحران بود. برای ترمیم رابطه با دنیای خارج با رعایت اصلِ حفظ حیثیت نظام  بنحوی که انگ و رنگ مردمی و مشروعیت انتخاباتی داشته باشد یا بخود بگیرد تا مذاکره با غرب و تعطیل فلان سایت هسته ایی اراده واحد رهبری و مردم تلقی شود، بود. کما اینکه سه نامزد ولایتمدار دیگر هم تقریباً همان برنامه ایی را داشتند که روحانی داشت.

پیش از انتخابات، رهبری نظام و کل هئیت حاکمه در چنان موقعیتی قرار گرفته بود که چاره ایی جز تجدید نظر در سیاستهای گذشته نداشت. ولی این تجدید نظر باید بنحوی انجام میگرفت که ارکان نظام که هیچ بلکه رنگ و فرم در و پنجره و مخصوصاً نمای خارجی آنهم عوض نشود و هیچ مهره اساسی در ساختار قدرت هم حذف نشده و هیچ مهره نامحرمی هم وارد ساختار قدرت نگردد.

گفتمان انتخاباتی آقای روحانی گفتمانی “سنتریستی یامرکز گرایانه ” بود و بهترین بیان آخوندی آنهم، همان “دولت تدبیر و امید” بود که یک بار ارزشی را هم به ذهن تداعی میکند. ولی اشکال بنیادی که سبب فلج این رویکرد مرکز گرایانه یا سنتریستی آقای روحانی  شد و میشود اینست که ساختار قدرت اجرایی در ایران ولایی نه دو قطبی بلکه تک قطبی و یا هرمی است که سنتریسم را بی معنا و فلج میسازد. در یکطرف این قطب گروهی قلیل قراردارند که همه ابزار قدرت واقعی:  نظامی ، امنیتی، قضایی، اقتصادی تبلیغاتی را نه تنها در اختیار دارند بلکه از آن ابزارها خود خواسته و فراقانونی  بمیل خودهم استفاده کرده و پاسخگو هم  نیستند. در طرف  دیگر، آن جریانی که باید قطب بالانس کننده باشد، نه اجازه و نه جرئت یک تجمع حتی چند نفره را  هم ندارد.  این امر مثل اینست که روی یک خر یک خورجینی باشد که در یکطرف آن گونی نمکی بوزن ۱۵۰ کیلو و در طرف  دیگر آن، یک گونی پنبه  به وزن ۱۰ کیلو باشد. حال آن بیچاره ایی که روی این خر، در وسط این خورجین نشسته است را اگر با قیر هم به پالان خر چسبانده وپاهایش را هم از زیر با طناب بهم بسته باشند  بازهم نمیتواند تعادل خود را حفظ کند و بسوی وزنه سنگینتر که در این مثال گونی نمک است کله پا میشود.

آقای روحانی روزی که آن شعارها را داد، بایستی میدانست بدون وجود مکانیسم چنین (Check And  Balance) ی او کمترین شانسی برای موفقیت ندارد. او اندیشیده بود که با این شعارها و برنامه و خطابه ها آنچنان نیروی مرکزی مستقلی، مستقل از آنها که او را به قدرت رسانده بودند (اصلاح طلبان و سبزها و بخش کوچکی از اصولگرایان واقعی) برای خود بسازد که او را قادر خواهد ساخت تعادل خود را با اتکاء به مشروعیتی که از آرای انتخاباتی برای خود کسب کرده است، برنامه خود را بعنوان برنامه یک مهره مورد احترام نظام و رهبری و بنام نظام و رهبری به مرحله اجرا بگذارد؛ با این شیوه هم بخشی از مردم را بسوی نظام میکشاند و هم با اجرای برنامه خود از جمله حل مسئله هسته ایی منتقدین نظام را خلع سلاح و آرای استقراضی  خود را به آرای واقعی برای خویش تبدیل میکند مانند محللی که دست از سر خاتون برنداشت.

ولی آقای روحانی نتوانست برای خود نیروسازی کند، نتوانست با اتکاء به دیگر قطبی که با حمایتش به رئیس جمهوری رسیده بود در رابطه خود با ساختار قدرت توازنی ایجاد کند که اجرای برنامه هایش را میسر سازد. او نتوانست؛ اگر هم به اصلاح طلباان، سبزها و هاشمی که با حمایتشان از او، وی را به ریاست جمهوری رسانده اند اتکاء نمیکند، اقلاً مستقیماً جنبش های مدنی را بنام خود چنان تقویت کند که جای آنها را گرفته  بالانس کننده قدرت او در مقابل تمامیت خواهان در این چک اند بالانس قدرت باشد.

اقتدار گرایانی هم که فکر میکردند روحانی خواهد توانست زیر پای سبزها و اصلاح طلبان و هاشمی را خالی کرده و بحساب قاعده اجتماعی آنان برای خود وزنه مستقل سیاسی ایجاد کند، دیدند که روحانی بیش از پیش رنگ و انگ اصلاحطلبانه بخود میگرد هر چند خودش هم  با این انگ و رنگ رابطه خوبی ندارد. آنها دیدیند موفقیت روحانی در نگاه مردم و جهانیان یعنی موفقیت خط هاشمی، خاتمی و اثباتِ حقانیت بی چون و چرای سران جنبش سبز که در حصر هستند. پس بقول معروف: “دیگی که برای من نجوشد هفتاد سال سیاه میخواهم که نجوشد.”

روحانی بالانس را از دست داده است. و در مقابل حمله گله وار کفتارهای اقتدارگرا  بی دفاع است زیرا او چنان شخصیتی نیست که راضی شود مأمور اجرای برنامه اصلاحطلبان شده رسماً و جسورانه دست در دست آنها نهاده و توپ را به میدان اقتدارگرایان و رهبری بیاندازد که یا او را عزل کنند و یا اینکه تن به برنامه هایش بدهند.

پس کسانی مانند آقای احمد خرم و یا زیبا کلام، دکتر خزئلی و دیگرانی که نامشان را بیاد ندارم، که روحانی را متهم به کند کاری و فقدان قاطعیت میکنند، در این اشتباه هستند که از یک افلیج انتظار دوی ماراتون دارند.

No Comments