دولت اطاعت و تسلیم روحانی مشکلات را حل نخواهد کرد

Share Button

روحانی با آرای استقراضی از هاشمی و خاتمی به ریاست جمهوری رسید ولی من که ساعت به ساعت اخبار داخل را رصد میکنم، ظرف این  ۸ ماه از جلوس وی به تخت، ندیدم او بعنوان رئیس جمهور، دیداری رسمی که انعکاس رسانه ایی داشته باشد، با هاشمی که ناسلامتی عضو مجلس تشخیص مصلحت نظام هم هست و دیدار با او میتواند کاملاً توجیه سیاسی و مدیرتی هم داشته باشد، داشته است. از دیدار با خاتمی و دیگر اصلاحطلبانی که از او حمایت کردند میگذرم. در عوض آقای روحانی در راهپیمایی ۲۲ تیر را دیدم که با اظهارات خود علیه جنبش سبز و فتنه نامیدن آن عملاً بصورت رأی دهندگان خود تف انداخت بدون اینکه ذره ایی بروی خود بیاورد که آن ۱۸٫۵ میلیون، بخشی از آنهایی بودند که  در انتخابات ۸۸  همگی به موسوی و کروبی رأی داده بودند.

 

Mr, Jakil-Dr, Hyde

پس از تحلیف آقای روحانی و رئیس جمهور شدن رسمی ایشان، با گذشت هر روز، لحن برخی از تحلیگران سیاسی اصلاح طلب یا غیر اصولگرا نسبت به ایشان از دفاع قاطع بسوی انتقاد از وی و کوتاهیهایش گرایش یافت و هیچ جای تعجب هم ندارد. عقب نشینی  گام بگام روحانی  که از همان فردای سکانداریش شروع شد، با تعین کابینه جهت مشخص تری یافت. اگر برای کوتاهی او هیچ دلیلی نباشد، که هست و بسیار هم هست، همان انتخابِ آخوند پورمحمدی، سرجلاد کشتار معروف زندانیان سیاسی و اعدامهای دهه ۶۰  بعنوان وزیر دادگستری و پسر جنتی بعنوان وزیر ارشاد کافی بود. این انتخابها در آن پستها، زشت ترین دهن کجی روحانی، به آن ۱۸٫۵ میلیونی بود که علیرغم همه نارو خوردنها در همه انتخاباتهای این حکومت، با اعتماد کردن به هاشمی و خاتمی، بدون اینکه کمترین نظر مثبت خاصی نسبت به روحانی داشته و یا اساساً او را بشناسند به پای صندوقهای رأی آمدند و به او رأی دادند.

تنها هاشمی و خاتمی نبودند که سرمایه سیاسی و اجتماعی خود رادر این معامله نافرجام بکار انداختند، بسیاری از چهره های قابل احترام سیاسی، حتی برخی از زندانیان سیاسی سبز، خارج نشینهایی از نوع نویسنده همین سطور و یا کسانی مانند  شاد روان رشید اسماعیلی که مورد احترام دوست و دشمن بود و در واپسین روزهای حیات خود با یک یاداشت توصیه کرد که به روحانی رأی داده شود  تا جائیکه خود روحانی هم با ژستی نمایشی، از در گذشت زود هنگام  او ابراز تأثر کرد در حالیکه این روزنامه نگار شجاع و مردم دوست، بخشی از دوران بیماری (سرطان ) خود را  در زندان همین رژیمی گذراند که آقای روحانی در آن دبیر کمیسیوین  امنیت ملی و نماینده شخص مقام معظم رهبری در آن بودند.

چندی پیش، من در یادداشتی با عنوان روحانی “مردم رهبری یا رژیم است نه مردم!”، نوشتم که مأموریت روحانی بیرون کشیدن ارابه به گل نشسته نظام و رهبری آنست نه متحقق کردن مطالبات مردم. در همان موقع هم که برای روحانی بعنوان نامزد پست ریاست جمهوری تبلیغ میکردم تردیدی در این امر نداشتم. البته  تصور هم نمیکردم که ایشان تا این اندازه  و به این سرعت هم  واداده و با رأی دهندگان بخود عهد شکنی کند.

روحانی با آرای استقراضی از هاشمی و خاتمی به ریاست جمهوری رسید ولی من که ساعت به ساعت اخبار داخل را رصد میکنم، ظرف این  ۸ ماه از جلوس وی به تخت، ندیدم او بعنوان رئیس جمهور، دیداری رسمی که انعکاس رسانه ایی داشته باشد، با هاشمی که ناسلامتی عضو مجلس تشخیص مصلحت نظام هم هست و دیدار با او میتواند کاملاً توجیه سیاسی و مدیرتی هم داشته باشد، داشته است. از دیدار با خاتمی و دیگر اصلاحطلبانی که از او حمایت کردند میگذرم. در عوض آقای روحانی در راهپیمایی ۲۲ تیر را دیدم که با اظهارات خود علیه جنبش سبز و فتنه نامیدن آن عملاً بصورت رأی دهندگان خود تف انداخت بدون اینکه ذره ایی بروی خود بیاورد که آن ۱۸٫۵ میلیون، بخشی از آنهایی بودند که  در انتخابات ۸۸  همگی به موسوی و کروبی رأی داده بودند.

این خلف وعده ها و عهد شکنی های روحانی آنقدر  برای همگان محسوس هست که شاید نیازی به این گونه توضیحات نباشد و منهم هدفم از این یاداشت توضیح  این واضحات نیست بلکه ذکر مقدمه ایی برای این نکته است که بگویم؛ منتقدین روحانی درجبهه مقابل هم هنوز از شکافتن ابعاد قضیه یا کوتاهی میکنند و یا احتیاط . کسانی مانند دکتر یبا کلام، احمد خرم و.. ،*  که انصافاً عهد شکنی و یا کوتاه آمدن روحانی  را بی مماشات به نقد کشیده اند، در این نقد خود که به لحاظ موردی و مضمونی کاملاً درست  و دقیق است، ناخود آگاه یا از روی احتیاط، تصویری از منظره جبهه بندی سیاسی در کشور به خوانندگان مطالب خود عرضه میکنند که بنحو بد فرجامی گمراه کننده است.

سالهاست که نقشه جبهه بندی سیاسی در کشور بر اساسِ ارائه تصویر دو جبهه بندی اصولگرایی و اصلاح طلبی ترسیم میگردد.  دراین جبهه بندی؛ پایه هرگونه نقد قدرت، فرض وجود یک جبهه نیمه مجعول و نیمه ساختگی بنام اصولگرا است که همه شرها از گور آن بیرون میزند که  در برابر اصلاح طلبان قرار میگیرد. من کمترین توهمی در مورد وجود اینچنین شّرِ ویرانگری که تیشه به ریشه مملکت میزند و اصلاحطلبان و سبزها و همه منتقدین  را هم مانع خود میداند ندارم. ولی بنظر من آنچه باید بی توهم تر بدان نگریسته شود اینست که در پس این جبهه به اصطلاح اصول گرا که بصورت یک نقاب نا مشخص درآمده است تا از مجرمین حکومتی تصویری مجرد و نامشخص ارائه کند، مقام عظمای رهبری ایستاده است که همه ابزار های قدرت را در دست دارد وتعین کننده پست های سیاسی، نظامی، امنیتی، قضایی و سطوح پائینتر از آنهم  بوده و رئیس جمهور ساز هم هست. اگر خامنه ایی رسماً شهردار و یا بخشدار هر شهر و قصبه و پلیس سر چهارراهها را هم تعین نمیکند علت اینست از ظرفیت وقت او خارج است و لزومی هم نمی بیند. برای او کافیست تا خطوط راهبردی مورد نظر خویش برای انتصابات را بدهد تا  برای گمشتگان او در ساختمان قدرت معلوم شود برای استخدام پاسبان و ژندارم و شهر دار و بخشدار چه ضوابطی را باید رعایت کنند.

موسوی و کروبی  و دهها تن از فعالان جنبش سبز در حصر و حبس هستند و از حق معمولی ملاقات و دسترسی به روزنامه و رادیو و تلویزیون، در حد زندانیان عادی هم محروم میباشند. کدام ساده لوحی است که بپذیرد کسی مثل اژه ایی یا لاریجانی در این مورد تصمیم میگیرند؟ هاشمی رفسنجانی بزعم مقام عظما، بی بصیرت،  پس از چند دوره ریاست جمهوری و رئیس مجلس و نماینده امام بودن در امور جنگ و دفاع، صلاحیتش در شورای نگهبان برای پست ریاست جمهوری رد میشود و ظاهراً به این بهانه که سنش زیاد است! اگر سنش زیاد است چرا باید عضو یا رئیس تشخیص مصلحت نظام باشد؟ چه فرق بین این مسئولیتها هست؟ سرمایه سیاسی و اجتماعی و مغز و تجربه سیاسی او معیار است یا قدرت بازوی او؟ مگراو بعنوان رئیس جمهور باید بیل و کلنگ بزند؟ مگر مسئولیت در شورای نگهبان که جنتی معروف با عمری بطول عمر کلاغ عضو آنست کمی مسئولیت میطلبد که او با آن سن باید همچنان بر آن ریاست داشته باشد؟ کدام ساده لوحی میتواند فکر کند رد صلاحیت هاشمی با دستور مستقیم رهبر نبوده است؟ کدام ساده لوحی است بپذیرد که، مصونیت فراقانونی جلادهای کهریزک جز از طرف رهبر و بیت او صادر نشده است.

نه اینکه جناح و جبهه ای با ویژگیهای اصولگرایانه در ساحت  قدرت سیاسی مملکت وجود ندارد، نه! ولی واقعیت اینست که این جبهه اصولگرایی چیزی جز یک فراکسیون فرا قانونی با قدرت و اختیارات نامحدود در عرصه حاکمیت و حکومتگری نیست که رهبری آنرا شخص مقام عظمای رهبری بعهده دارد. خامنه ایی نه رهبر مملکت بلکه رهبر فراکسیونی است که حتی اصولگرایی ابزاری خود را هم فقط بعنوان سلاح، بهانه و توجیه سرکوب مخالفین بشمول اصلاحطلبان بکارد میبرد و الی در قاموس او اصولی جز شهوت قدرت و کنترول بر ثروت مملکت وجود ندارد. این فراکسیون صاحب قدرت فرا قانونی، برای مدیریت آن بخشهایی وسیعی از مردم که کمترین اعتمادی به رژیم ندارند، در مواقع انتخاباتی وکلای تسخیری مورد وثوق خود را به آنها معرفی میکند که از بین آنها یکی را  که کمتر ضد مردمی  یا ملایمتر بگویم غیر مردمی است بعنوان وکیل خود برگزینند. و روحانی دقیقاً وکیلی تسخیری و تحمیلی ای بود که مردم از بین بدها و بدترینها اورا برگزیدند.

استراتژی رژیم که تبعیت ازآنرا با ظرافت به منتقدین خود القاء میکند اینست که با قائل شدن به یک چنین جبهه بندی مصنوعی و غیر واقعی، خود را بر فراز منظومه حکومتی کل کشور قرار دهد و این تصور را در ذهنیت مردم  جا انداخته و نهادینه کند که رهبر یا ولی فقیه چه حالا و چه در فردایی که آقازاده این سمت را عهده دار شود پدر ملت، قدرتی مافوق قدرت سه گانه و نماد همبستگی ملی کل ملت است مانند ملکه انگلیس یا پادشاه هلند یا امپراطور ژاپن. تلقین و یا بی پرده تر گفته شود، اماله چنین تصویری به کله مردم در بخشهایی وسیعی از جامعه این امید را میپروراند که شاید یک ولی فقیه بهتری در آینده بر سر کار بیاید و در چهار چوب همین نظام همه مشکلات حل شود. اگر فقط ذره ایی از معجون این تصور هم به ذهنیت مردم تنقیه  شود، برای رژیم کافیست. زیرا این بازی اصول گرایی و اصلاح طلبی میتواند بمرور زمان و  با تغیر چهره ها و نقشها تا حد یک گزینه پذیرفته شده کامل شود.

و اما آخرین سخن با آقای روحانی:

ایشان باید بداند که زود تر از آنچه تصور میشده، ÷حمایت صاحبان آن  آرای ۱۹ میلیونی  را از دست  داده است. و اینرا قدرتهای بین المللی بهتر از هرکسی میدانند و در تعامل خود با دولت روحانی به میران حمایت مردمی او حساب میکنند  و این تبدیل شدن به نماینده خامنه ایی بجای رئیس جمهور بودن را می بینند.

رئیس جمهوری که دیگر حمایت مردم را ندارد هرچه هم نرم،خندان و خوش مشربانه حرف بزند و بحرطویل بسازد، قدرتهای مقابل به پشتوانه مردمی او نگاه میکنند نه فقط زبان فصیح و ادبیات او.

من فقط یک نمونه ذکر میکنم. کارل بیلدت وزیر خارجه سوئد که من او را چرچیل زمانه میدانم در آستانه سفر خود به ایران، در پاسخ اینکه تا چه حد به ادامه این سیاست خارجی دولت ایران اطمینان دارید، پاسخ داد من نمیتوانم هنوز پاسخ دهم. و این حرف یعنی دول غربی همچنان با عدم اعتماد به دیپلماسی تعامل دولت روحانی مینگرند و فریب لبخندهای ملیح روحانی و شوخ بودن وزیر خارجه او جواد ظریف را نمیخورند.

بنظر من، امروز دیگر میتوان گفت که وجاهت و اعتبار آقای روحانی برای قدرتهای خارجی هم در حد همان سعید جلیلی یعنی ۳ میلیون آرای شخص رهبر ویا اگر کسی مایل است بخواند، اصولگرایان تقلیل یافته است. چنین میزانی از حمایت برای تعامل با قدرتهای جهانی کفایت نمیکند و از این رو من با قطعیت میگویم آقای روحانی بدنبال عهد شکنی در پیمانش با مردم، در وعده هایش نسبت به حل سرافرازمندانه مسئله هسته ایی هم در خواهد ماند. اگر رهبر حاضر شود بخاطر به بن بست رسیدن نظام و خود، تمام جام زهر را یکضرب بنوشد او لنگ را در برابر حریف بطور کامل خواهد انداخت و تا آنجا در تسلیم پیش خواهد رفت که قذافی با تحویل دادن مأموران امنیتی خودش و تعطیل همه سایتهای اتمی اش پیش رفت و اگر با تصور چنین دور نمایی مایل به سرکشیدن شوکران تسلیم کامل نشود، به همین ماجراجویی تا نابودی مملکت یا روبرو شدن با قیام مردم  ادامه داده پیش خواهد رفت.

*  آقای زیبا کلام در فیس بوک خود و آقای احمد  خرم با یک نشریه داخلی که در سایت کلمه باز نشر شده بود انتقادات نسبتاً  تندی نسبت به روحانی داشتند. و امروز آقای علی بردبار در سایت کلمه یاداشت انتقادی خوبی در همین زمینه داشت.

 

No Comments