بسوی فروپاشی. بخش دوم

Share Button

هیچ یک از این جریانهای ایدئولوژیک در مملکت ما که مدعی رهبری جنبش ملی، دموکراتیک  و ضد استبدادی هستند هنوز نپذیرفته اند که فقط در چهار چوب یک دیسکورس تماماً ملی و ایرانی و در یک اجماع فراگیر استراتژیک  بعنوان یک جبهه واقعی ملی و نه جبهه ملیِ ثبت شده بنام مصدق که  چند دهه است  دیگر خود به یک ایدئو لوژی ابزاری  هم برای رژیم  برای تفرقه آفرینی بین منتقدین  و هم فرصت طلبان سیاسی تبدیل شده است میتوانند مردم را همسو کرده برای تحولی سازنده و نه تغیراتی فروپاشنده متحد کنند.

تحریم3

هربحران فراگیری در یک جامعه  الزاماً نشانه فروپاشی آن جامعه نیست چون در صورت وجود یک الترناتیو و یا اپوزیسیون توانمند که شایسته عنوان اپوزیسون و الترناتیو باشد، بحران میتواند به نوزائی نظام اجتماعی و سیاسی هم منجر شود.

معمولاً وقتی بدلیل انسداد سیاسی، یک جامعه  وارد فاز تغیرات بنیادی میشود، بطور موازی بدیل قدرت و نظام حاکم هم در آن شکل میگیرد. کمتر جامعه ایی بوده است که با فروپاشی نظام سیاسی آن دستخوش بحران فروپاشی گردید باشد، مگر جوامعی که بعلت ترکیب استبداد سیاسی با سلطه  عمیق ایدئولوژیک، قومی و قبیله ایی، همه امکانات نظم پذیری، سازمانیابی در آن از بین رفته باشد. سومالی، لیبی، عراق، افغانستان، سودان نمونه هایی  متفاوت از فروپاشی کامل یا نسبی اجتماعی هستند. این جوامع پس تغیرات سیاسی انجام شده  در آنها ـ  یا با دخالت خارجی مانند عراق و افغنستان و تا حدودی لیبی یا در اثر شورش و انقلاب داخلی مانند سودان و سومالی ـ  بسوی از هم پاشیدگی و چند فطبی شدن پیش رفتند که  در این فرایند از هم گسیختگی تفاوتها و شباهتهای زیادی از خود بروز داده اند. وجه مشترک عمده  آنها : فقدان  یک استراتژی راهبردی مورد اجماع  در درون نخبگان  سیاسی که خود را در قالب یک بدیل، یک جبهه واحد تحول طلب، در مقطع تحول سیاسی نمایان ساخته  تا بتواند از فروپاشی اجتماعی جلو گیری کند  ورهبری مردم را بعهده گیرد، بوده است. بزرگترین عامل این فقدان بزرگ ؛ایدئولوژیک، فرقه ایی  یا قومی  و قبیله ایی شدن امر سیاست؛ مبارزه و تقسیم عمقی جامعه به چپ و راست، مذهبی و سکولار، کرد و فارس و عرب، صرب و کروات و.. ، بوده است.   برای اینکه این شکاف راهبردی تعمیق  شود هیچ احتیاجی نیست که عَلَم و کُتل ایدئولوژیک هم رسماً وارد میدان شود بلکه کافیست که نمادها و نشانه های آن تقسیمات قومی و ایدئو لوژیک در صحنه مبارزه خود را نشان دهند تا ایجاد واگرایی کنند.

بطور مثال: سکینه محمدی نامی به سنگسار محکوم شده است. اعتراض به این سنکسار خواست بحق اکثریت جامعه است. ولی فلان سازمان چپ با شمایل لنین استالین و پرچ سرخ جلو میافتد و از مردم میخواهد که به این سنکسار اعتراض کنند.  پر واضح است که نطفه چنین اعتراضی قبل از شکل گرفتن ِسقط شده است زیرا برای سازماندهی اعتراض در چنین موردی فقط یک ارگان حقوق بشری ( سیاسی و ایدئولوژیک نشده) میتواند اعتماد آفرینی کرده و مردم را جمع کند.

اعتراض به سنگسار؛ درست ولی جمع شدن زیر پرچم سرخ، شیروخورشید نشان مجاهدین یا سلطنتی خیر! اضافه کنم که پرچم شیرو خورشید، ملی ترین پرچم ایران است و ربطی به هیچ گروه خاصی ندارد. در برابر آن پرچم؛  پرچم الله نشان رژیم است که فقط میتواند پرچم بخشی  ازحوزه های علمیه دینی باشد و ربطی به ایران  و ملت  آن ندارد.

چپ ایرانی درک نمیکند که مبارزه ضد استبدادی در نفس خود یک حرکت استراتژیک است که به راهبرد و سازمانیابی استرتژیک و جبهه ای نیاز دارد، نمیداند که هر فرد یا گروه ضد استبدادی، چپ نیست و نیروی چپ اگر در ایران امروز محمل واقعی هم داشته باشد، [که بعداً توضیح خواهم داد که چرا در ایران ما  در حال حاضر چنین زمینه ایی وجود ندارد]، بخش کوچکی از جریان عمومی ضد استبداد است. سلطنت طلب ایرانی نیز نمیداند که جریان سلطنت طلبی بخشی از ناسیونالیسم ایرانی و بخش کوچکتری از جنبش عمومی ضد استبدادی است. دموکرات مذهبی ایران چه اصلاح طلب و چه سبز، نمیداند که گفتمان اسلام سیاسی با انقلاب اسلامی ما پایان تاریخی اش آغاز و در بهار عربی و انقلاب دوم مصر و تونس و تحولاتِ درجریانِ در سایر کشورهای عربی،  فاتحه اش خوانده شد و در ایران ما هم دیگر انگیزش آفرین نیست هرچند هنوز میتواند بعنوان بخشی از جنبش دموکراتیک باشد، نه بخاطر  حقانیت گفتمانش بلکه بخاطر امکانات و جای پایش در ساختاری قدرت(چه حقوقی و چه حقیقی).

هیچ یک از این جریانهای ایدئولوژیک در مملکت ما که مدعی رهبری جنبش ملی، دموکراتیک  و ضد استبدادی هستند هنوز نپذیرفته اند که فقط در چهار چوب یک دیسکورس تماماً ملی و ایرانی و در یک اجماع فراگیر استراتژیک  بعنوان یک جبهه واقعی ملی و نه جبهه ملیِ ثبت شده بنام مصدق ـ  که  چند دهه است  دیگر خود به یک ایدئو لوژی ابزاری، هم  در دست دستگاههای اطلاعاتی رژیم  برای تفرقه آفرینی بین منتقدین  و هم فرصت طلبان سیاسی تبدیل شده است ـ میتوانند مردم را همسو کرده برای تحولی سازنده و نه تغیراتی فروپاشنده متحد کنند.

استبداد حاکم بر میهن ما یک استبداد سیاسی ساده نیست  چون علاوه بر داشتن یک دستگاه نظامی سیاسی سرکوب گر قوی، ریشه و قدرت آن در ادعای دینی آن نیز میباشد که توانسته است محکم ترین نواع استبداد را در تاریخ مدرن  در کشوری ایجاد کند و از طریقِ  ترکیب ابزار سیاسی  ـ امنیتی با ابزار دینی علیه نیروهای تحول طلب و مردم، آخرین ذره های انرژی مقاومتی جامعه را بسوزاند و بیشترین افتراق سیاسی را  بین مخالفین خود و  بین مردم  نسبت به خود ایجاد کند. این رژیمِ استبداد دینی توانسته است شکافهایی ایدئولویک و قومی و دینی رادر گروهای مختلف اجتماعی و سیاسی چنان نهادینه کندکه مشاهده حتی روزنه ضعیفی برای برون رفت در انتهای تونل آن با چشم لیزری هم امکان پذیر نیست.

شمایل مصدق بر سردر هر سایت و تابلوی هرگروه سیاسی مذهبی، ملی و چپگرا این پیام را دارد ، که انقلاب اسلامی ۵۷  علیه رژیم پهلوی یک رخدادمقبول و بحق تاریخی بوده است و تجدید نظر در آن قابل بحث نیست. شمایل محمد رضا شاه بر سردر هر سایت سلطنت طلب این پیام را دارد که، که فاجعه بار بودن انقلاب اسلامی سند حقانیت تام و تمام رژیم گذشته بوده است و این جریان یگانه جریان بحق تاریخی بوده و هست و دیگران باطلند. شمایل خمینی و دیگر رهبران مذهبی ـ چه خوشنام و چه بدنام ـ بر سردر هر جریان مذهبی حتی آزاداندیشترینشان، بمعنی بلا تردید بودن الزام گذار ایران به یک دوران بهتراز فیلترین اسلام سیاسی است. تبدیل مصدق  به پیغمبر آخرزمان سیاسی ما و فصل مشترک همه جریانها سیاسی مملکت، انکار  نقش بخش وسیعی از همین مردم است که تاریخ نویسی ۲۸ مردادی و سیاسی شده را قبول ندارند هرچند بسیاری از آنها در استبداد محمد رضا شاهی هم تردید ندارند.

نتیجه اینکه:استبداد دولایه سیاسی ـ دینی  با مسدود کردن همه منافذ برای تحولاتی که بدون آنها مملکت ( و نه صرفاً نظام سیاسی آن) از هم پاشیده خواهد شد، مملکت را به آستانه از هم پاشیدگی و واگرایی کامل کشانده است. در مملکت ما تعداد رانتخواران و نیروهای انگلی بر نیروهای مولد، کار و ارزش آفرین پیشی گرفته است. اقتصادسیاه، پنهان و غیر تولیدی بر ساختار اقتصادی مملکت بیش از پیش چیره میشود و با توجه به تقلیل پایگاه اجتماعی و سیاسی دولت روحانی، این تصور که او بتواند با نیروی بی پشتوانه  اجتماعی خود و با اتکاء صرف بر محملها و تکیه گاههای صرف حقوقی در نظام، بعنوان رئیس دستگاه اجرائی حریف باندهای قدرت شده و از پس چالشهای بسیار سنگین پیش روی برآید، کاملاً غیر واقعی است.

در چنین شرایطی شکافهای عمقی در جامعه سیاسی، آن زمینه ای است که از یکسو به تدام استبداد کمک میکند و از سوی دیگر در این تداوم، مملکت را بسوی فروپاشی مخربتر و درمان ناپذیر تر میراند.

چون در بالا به فقدان وجود محمل  و زمینه اجتماعی ـ اقتصادی برای حضور یک جریان چپ در جامعه اشاره کردم، بطور اجمال میگویم در یک جامعه  رو به انحط ط  و واگرا مانند ایران کنونی ما، شکل گیری چنین جریانی از شکلگیری جریانات راست  بمراتب دشوار تر است زیرا بعلت بیکاری فرا گیر و عدم اعتماد به کار و مبارزه جمعی، طبقاتی کردن اعتراضات کارگرانی که هرکدام برای بیرون کشاندن گلیم معیشت خود به همه چیز فکر میکنند مکر تشکل طبقاتی کاریست نشدنی. کافیست فقط بگویم از هزار مورد اعتصابات و اعتراضات کارگری طی این ۳ دهه، فکر نمیکنم یکی از آنها هم  به انگیزه  مطالبات طبقاتی بوده است. بیشتر اعتراضات کارگری در دوران پسا انقلاب بخاطر ملاخور شدن مزد، پیمانی بودن، خواباندن کارخانه و موسسات بوده است. این نوع اعتراضات نه تعرضی و طبقاتی بلکه انفعالی هستند که به  تداوم مبارزاتی نمی انجامند . کارگران ایران اگر اعتراض میکنند بعنوان و درجایگاه یک دزد زده یا دزد زدگان  به دزدیدن دستمزشان اعتراض میکنند نه حق طلبی طبقاتیشان. اگر امروز یک دزد خانه  مردم  را بزند بمعنی این نیست که در فردای آن روز، دزد زدگان اتحادیه ضد دزدی تشکیل میدهند. سرقت از مردم استثمارنیست که تدام داشته و اجماع و تشکل آفرین باشد.

علت دیگری که از علت اول مهمتر است تلاش برای ایدئو لوژیک کردن همین مبارزات بی نفس کارگری  از طرف چپهای عامی گراست. من در یاداشتی در آینده به این نکته خواهم پرداخت که مستلزم توضیحات خیلی بیشتری  از آنچه در اینجا میگنجد میباشد.

No Comments