صادق زیبا کلام: آیا اسلام با دموکراسی سازگار است؟

Share Button

آن‌قدرها طول نکشید تا نگاهی که مارکسیسم در دشمنی با دمکراسی و نظام اقتصادی و سیاسی حاکم بر غرب به ایران آورده بود، بخش‌های قابل‌توجهی از اقشار و لایه‌های فرهیخته و تحصیل‌کرده جامعه را توانست جذب و جلب خود نماید؛ و صدالبته که این قاعده کلی شامل اقشار و لایه‌های مذهبی جامعه هم می‌شد. یکی از پیچیدگی‌های فکری ایران معاصر در حقیقت این نفوذ و گسترش جهان‌بینی مارکسیستی در یک جامعه سنتی و مذهبی می‌باشد. شرح و تبیین آن البته پیچیده و مفصل است اما بگذارید به این مختصر بسنده کنیم که جهان‌بینی عملی مارکسیسم بالأخص بخش‌هایی از آن که در جهت نفی و نهی غرب می‌بود، خیلی تضاد و تقابلی با باورهای مذهبی ما پیدا نمی‌کرد. جدای از آنکه این نگاه درمجموع بسیار جذاب، مدرن، روشنفکرمابانه و امروزی می‌بود و با انگاره‌های مذهبی هم تضاد و تقابلی پیدا نمی‌کرد، با عقبه تاریخی جامعه ما هم تا حدود زیادی انطباق پیدا می‌کرد. چرا که حزب توده در بازتولید تاریخ معاصر ایران بالأخص در تبیین ایران عصر قاجار در قرن نوزدهم نشان می‌داد که چگونه استعمارگران اروپایی بالأخص بریتانیا و روسیه تزاری برای پیشبرد منافعشان در ایران مانع از پیشرفت و ترقی ایران شده و با همکاری حاکمیت فاسد و وابسته قاجار، ثروت و منابع ایران را چپاول نموده‌اند.

‎تصور نمی‌کنم سخنی به اغراق رفته باشد اگر ادعا شود که ظرف دویست سال گذشته هیچ موضوعی به اندازه این پرسش مورد بحث و بررسی، گمانه‌زنی و نظریه‌‌پردازی فرهیختگان و نویسندگان جهان اسلام ازجمله در کشور خودمان قرار گرفته باشد. فی‌الواقع از اوایل قرن نوزدهم که باب مراوده با غرب در جهان اسلامی به راه افتاد، هم اروپاییان به جوامع اسلامی آمدند و هم بسیاری از نخبگان، تجار، دیپلمات‌ها، محصلین، مرفهین و افراد و اشخاص معمولی‌تر به جهان غرب سفر کرده و با فرهنگ و تمدن مغرب زمین آشنا شدند، ازجمله مظاهر این تمدن که نظر آنان را جلب نمود، ساختار سیاسی در غرب بود. این جذابیت خیلی هم تصادفی نبود. با توجه به اینکه چه در قرن نوزدهم و چه در قرن بعدی و چه حتی تا به امروز، بسیاری از جوامع اسلامی درگیر حکومت‌ها و نظام‌های سیاسی استبدادی و خودکامه می‌بوده‌اند. بالطبع دیدن یک نظام سیاسی که در آن حکومت از قدرت و اختیارات مطلق برخوردار نبوده و قدرت و اختیارات آن محدود به قانون بوده و از سویی دیگر حکومت‌ها در برابر سیاست‌ها و اقداماتشان به نهادی به نام پارلمان موظف به پاسخگویی بوده و بالاخره حکومت با انتخاب مردم بر سر کار می‌آید و بعد از چهار سال هم باز حسب اراده و اختیار اکثریت مردم یا همچنان بر کرسی قدرت مانده و یا مجبور می‌شود تا از اراده مردم تمکین نموده و قدرت را واگذار نماید، برای شرقیان ازجمله مسلمانان باورنکردنی و شگفت‌انگیز بود. چنین ویژگی‌هایی در ارتباط با قدرت سیاسی حاکم بر جوامع غربی، برای مسلمانان غیرقابل‌باور و تصور بود. نفس اینکه حکومت از مشروعیت و قداستی الهی و آسمانی برخوردار نبود و مشروعیتش را از صندوق رأی انتخاب مردم می‌گرفت، برای مسلمین غریب و بدیع بود. نفس اینکه مخالفت با حکومت و انتقاد از آن مجازاتی و عقوبتی در پی نداشت و امری عادی تلقی می‌شد، جنبه دیگری از نظام سیاسی حاکم بر غرب بود که اسباب شگفتی و تحیر مسلمانان می‌شد.</p>
<p>خیلی نیازی به کنکاش نبود که چرا نظام لیبرال دموکراسی حاکم بر غرب و اساساً پدیده دموکراسی آن‌چنان با اقبال عمومی نخبگان فکری جوامع اسلامی روبه‌رو شود. جذابیت دموکراسی از یک سو و استبداد سنگین حاکم بر جوامع اسلامی از سوی دیگر دست‌به‌دست یکدیگر دادند و باعث توجه و اقبال نخبگان فکری و فرهنگی جوامع مسلمان به نظام سیاسی حاکم بر غرب یا دموکراسی شد. در مصر، در ایران، در شبه‌قاره هند و در امپراتوری عثمانی که از یکسو بیشترین مراوده با غرب در جهان اسلام را پیدا کرده بودند و از سویی دیگر ازنظر فرهنگی و اجتماعی توسعه‌یافته‌تر از بخش‌های دیگر جهان اسلام ازجمله عربستان، قفقاز، خلیج‌فارس و غیره می‌بودند، جذابیت دموکراسی را می‌توان در میان جنبش‌های اجتماعی و متفکرین اسلامی و غیراسلامی از همان اوایل قرن نوزدهم مشاهده نمود. در ایران و در جریان نهضت مشروطه بسیاری از علماء و روحانیون با نظام دموکراسی یا پارلمانترنیزم غربی همسویی نشان دادند. البته یک اقلیت خیلی کوچکی که در رأس آنها هم مرحوم شیخ فضل‌الله نوری بود همچنان خواهان تداوم نظام سیاسی موجود بودند. (صادق زیباکلام، سنت و مدرنیته، انتشارات روزنه، چاپ نهم، 1392)؛ اما پارلمانترنیزم یا همان دموکراسی با اقبال عمومی رهبران مسلمان روبه‌رو گردید. اقبال به اندیشه دموکراسی در میان مسلمانان و مشروطه‌خواهان در ایران را به بهترین شکل در قانون اساسی و بالأخص متمم قانون اساسی مشروطه می‌توان ملاحظه نمود. قدرت و اختیارات نامحدود پادشاه که یادگار قرن‌ها تاریخ طولانی ایران بود عملاً از وی سلب شده و همانند نظام‌های مبتنی بر دموکراسی، بیشترین اختیارات به مجلس واگذار شده بود. در مصر هم متفکرین اسلامی همچون رشیدرضا، شیخ محمد عبده، احمد امین مصری، امیر شکیب ارسلان، خیرالدین پاشای تونسی، سلیم نباتی، عبدالرحمن کواکبی و بسیاری دیگری که در مقطع نیمه دوم قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ظهور کردند، عمدتاً تحت تأثیر دموکراسی غربی بودند. البته برخی از آنها همچون عبدالرحمن کواکبی که سوری بود و یا خیرالدین پاشا که تونسی بود به‌واسطه مرکزیت قاهره در آنجا آثارشان را منتشر می‌ساختند. در امپراتوری عثمانی هم مقارن این ایام با امثال عبدالله جودت، حسن فهمی پاشا، کمال سبک، احمد جودت پاشا و بسیاری نویسندگان ترک دیگر همچون اعراب و ایرانیان به‌شدت تحت تأثیر دموکراسی غربی قرار گرفته بودند.</p>
<p>من نام این دوره از رابطه میان اسلام و دموکراسی را گذارده‌ام دوران شیرینی‌خوران و ماه‌عسل اسلام و دموکراسی. البته همه نخبگان فکری و فرهنگی در آغاز مدرنیته در جهان اسلام در قرن نوزدهم اسلام‌گرا نبودند. بسیاری از آنان اساساً اسلام را کنار گذارده و خواهان سکولاریسم می‌شوند. همچنان که در خود ایران هم بسیاری از نسل اول «منورالفکران» که به دنبال تجدد، مدرنیته، پیشرفت و ترقی بودند و رؤیای ایجاد یک جامعه مدرن و امروزی را در ایران عقب‌مانده عصر قاجار در سر داشتند، مذهب را کنار گذاردند. برخی حتی اساساً مذهب را عامل عقب‌ماندگی دانسته و معتقد بودند که همان‌طور که اروپا مذهب را کنار گذاشت و به پیشرفت، ترقی و خردگرایی رسید، ما هم می‌بایستی مذهب را از حیات سیاسی و اجتماعی جامعه کنار بگذاریم تا به پیشرفت و ترقی برسیم؛ اما برخی از «منورالفکران» ضدمذهب نبودند و درعین‌حالی که خواهان پیشرفت و مدرنیته بودند، درعین‌حال هم میان اسلام و پیشرفت و ترقی تضاد و تقابلی نمی‌دیدند. سید جمال‌الدین اسدآبادی، روحانیون طرفدار مشروطه و بسیاری از مشروطه‌خواهان، برعکس سکولارها تضاد و تقابلی میان مذهب و دمکراسی و ترقی نمی‌دیدند. آنان استبداد و نظام سیاسی حاکم بر کشور را اصلی‌ترین مانع پیشرفت و ترقی و عقب‌ماندگی ایران می‌دانستند. (سنت و مدرنیته: فصل هفتم، 92).</p>
<p> نسل‌های بعدی منورالفکران اسلام‌گرا در ایران، این پارادایم را که میان اسلام و پیشرفت و ترقی، میان اسلام و دموکراسی تضاد و تزاحمی وجود ندارد یک گام هم به جلوتر بردند. مرحوم مهندس مهدی بازرگان، محمد نخشب و شماری از روحانیون مدرن‌گرا همچون مرحوم آیت‌الله طالقانی، شهید استاد مطهری، شهید مفتح، دکتر یدالله سحابی، محمدمهدی جعفری، ناصر میناچی، همچون متفکران اسلام‌گرای اهل سنت در جهان عرب و امپراتوری عثمانی در قرن نوزدهم، اساساً قائل بر این باور بودند که اگر اسلام درست فهمیده و پیاده شود، نظام سیاسی که در جامعه اسلامی برپا خواهد شد تفاوت ماهوی با دموکراسی ندارد. مرحوم آیت‌الله طالقانی در مقدمه‌ای که بر ترجمه رساله معروف «تنبیه الامه و تنزیه المله» مرحوم علامه نائینی مجتهد بزرگ نجف (که در دفاع از مشروطه در مقابل استبداد نوشته بود) در سال 1334 نوشت، آشکارا از دموکراسی به دفاع برخاست و استبداد را مغایر با اسلام دانست. چند سال بعد، هم آیت‌الله طالقانی و هم استاد مطهری در مقدمه‌هایی که در ترجمه کتاب «طبیعت استبداد» سید عبدالرحمن کواکبی از عربی به فارسی نوشتند، نظام سیاسی اسلام را منطبق با دموکراسی دانستند تا استبداد (طبیعت استبداد، تألیف سید عبدالرحمن کواکبی، ترجمه عبدالحسین میرزای قاجار، نقد و تصحیح محمدجواد صاحبی، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، قم، 1363).<br />
اما همان‌طور که گفتیم ماه‌عسل میان اسلام و دموکراسی خیلی به درازا نکشید. همچون ماه یا خورشید با آمدن ابرهایی بر فراز آسمان سیاسی و اجتماعی ایران در دهه 1320، پنهان ماند.</p>
<p>اشغال ایران در شهریور 1320 و سقوط نظام دیکتاتوری سفت‌وسخت رضاشاه، فضای سیاسی بالنسبه بازی در کشور به وجود آمد. یکی از جریانات فکری و شاید سخنی به اغراق نرفته اگر بگویم مهم‌ترین جریان فکری که در فضای ایران بعد از عصر رضاشاه درخشید مارکسیسم بود. حزب توده به‌عنوان یک حزب متشکل، منضبط و منسجم و برخوردار از هزاران کادر تحصیل‌کرده، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، هنرمند و این تیپ لایه‌های اجتماعی توانست آراء و اندیشه‌های سوسیالیستی و مارکسیستی را در کشور رواج دهد. آن‌قدرها طول نکشید که این افکار در دانشگاه‌های کشور، در مطبوعات، اداره‌جات دولتی، کارخانه‌ها و میان کارگران، مهندسین، معلمین، دانشجویان و لایه‌های فرهیخته جامعه نفوذ کرده و آنان را به سمت خود جلب نمود. ازجمله ابعاد فکری و جهان‌بینی مارکسیسم که توسط حزب نیرومند و پرطرفدار توده در کشور رواج پیدا نمود خصومت آن با غرب و هر آنچه که از غرب آمده بود. این حکم بالطبع شامل مخالفت با نظام و فلسفه دموکراسی به‌عنوان یک پدیده غربی که توجیه‌کننده نظام ظالمانه و استثمارگر سرمایه‌داری می‌بود نیز می‌شد. دموکراسی و نظام لیبرال دموکراسی حاکم بر غرب از سوی حزب توده به‌عنوان یک فریب بزرگ توسط نظام سرمایه‌داری توصیف می‌شد. به‌زعم رهبران و نظریه‌پردازان مارکسیست حزب توده، دموکراسی در غرب یک پوسته ظاهری برای فریب توده‌ها بالأخص زحمتکشان بیش نبود. در غرب دموکراسی واقعی وجود نداشت و سرمایه‌داران، کارخانه‌داران، مدیران بانک‌ها و مؤسسات مالی در حقیقت قدرت اصلی را به شکل پنهانی در دست داشتند و از طریق تبلیغات توانسته بودند این فکر را در مردم جوامع غربی ایجاد نمایند که آنها آزاد هستند و این آنها هستند که حکومت‌ها را از طریق رأی دادن انتخاب می‌کنند. درحالی‌که حکومت‌ها و رهبران سیاسی در حقیقت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی بودند که قدرتی نداشتند و سرنخ اصلی و قدرت اصلی در دست صاحبان سرمایه و ثروت در آن جوامع بوده و دموکراسی یک فریب، یک سراب و یک نیرنگ بزرگ بود برای استثمار زحمتکشان در داخل کشورهای غربی و استثمار مردم و منابع طبیعی و خام کشورهای فقیر در آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی یا جهان سوم.</p>
<p>آن‌قدرها طول نکشید تا نگاهی که مارکسیسم در دشمنی با دمکراسی و نظام اقتصادی و سیاسی حاکم بر غرب به ایران آورده بود، بخش‌های قابل‌توجهی از اقشار و لایه‌های فرهیخته و تحصیل‌کرده جامعه را توانست جذب و جلب خود نماید؛ و صدالبته که این قاعده کلی شامل اقشار و لایه‌های مذهبی جامعه هم می‌شد. یکی از پیچیدگی‌های فکری ایران معاصر در حقیقت این نفوذ و گسترش جهان‌بینی مارکسیستی در یک جامعه سنتی و مذهبی می‌باشد. شرح و تبیین آن البته پیچیده و مفصل است اما بگذارید به این مختصر بسنده کنیم که جهان‌بینی عملی مارکسیسم بالأخص بخش‌هایی از آن که در جهت نفی و نهی غرب می‌بود، خیلی تضاد و تقابلی با باورهای مذهبی ما پیدا نمی‌کرد. جدای از آنکه این نگاه درمجموع بسیار جذاب، مدرن، روشنفکرمابانه و امروزی می‌بود و با انگاره‌های مذهبی هم تضاد و تقابلی پیدا نمی‌کرد، با عقبه تاریخی جامعه ما هم تا حدود زیادی انطباق پیدا می‌کرد. چرا که حزب توده در بازتولید تاریخ معاصر ایران بالأخص در تبیین ایران عصر قاجار در قرن نوزدهم نشان می‌داد که چگونه استعمارگران اروپایی بالأخص بریتانیا و روسیه تزاری برای پیشبرد منافعشان در ایران مانع از پیشرفت و ترقی ایران شده و با همکاری حاکمیت فاسد و وابسته قاجار، ثروت و منابع ایران را چپاول نموده‌اند.</p>
<p>نفت و سلطه انگلستان بر آن بارزترین مثالی بود که حزب توده می‌توانست به آن استناد نماید که غرب چگونه بر ثروت کشور سلطه دارد. ختم کلام آنکه ادبیات و فرهنگ پرنفوذ و جدید رادیکال که مارکسیسم در دهه 1320 وارد ایران نمود سبب شد تا آن پیوند انس و الفتی که در دوران مشروطه میان منورالفکران و نخبگان فکری و فرهنگی مان با فلسفه سیاسی غرب در قالب پذیرش اندیشه دموکراسی به وجود آمده بود بسیار در ایران کم‌رنگ شود. فی‌الواقع سخنی به‌گزاف نرفته اگر گفته شود که در میان نسل فکری جدیدی که در ایران بعد از عصر رضاشاه ظهور نمود بسیاری از انگاره‌ها و اسطوره‌های فکری دوره منورالفکرهای عصر مشروطه کم‌رنگ و عملاً بی‌ارزش شده بود. لاک، ولتر، منتسکیو، دیدرو، ژان ژاک روسو، اصحاب دائره‌المعارف، روح القوانین، جان استوارت میل و پارلمانتریزم و دموکراسی جای خود را در میان روشنفکران و فرهیختگان سیاسی ایران اواسط قرن بیستم داده بودند به مارکس، انگلس، لنین، انقلاب، شورش، استعمار، استثمار، سرمایه‌داری، کاپیتال، تضاد، دیالکتیک و امپریالیزم. نه‌تنها دموکراسی و لیبرالیسم آن درخشندگی، احترام و ارزشمندی که در اوایل قرن بیستم در ایران داشت را ازدست‌داده بود، بلکه به‌تدریج این مفاهیم بدل به ضدارزش شده بودند. حسب نگاه برجای‌مانده از مارکسیسم این ارزش‌ها و مفاهیم تقلیل پیدا کرده بودند به «مفاهیم بورژوازی استثمارگر و در حال احتضار سرمایه‌داری غرب». حاجت به گفتن نیست که در میان مسلمانان هم این رویکرد به وقوع پیوست. اگرچه که بازرگان و همفکران روحانی و غیرروحانی‌اش همچنان فاصله‌شان از مارکسیسم را حفظ کرده بودند، اما امواج نیرومندی که مارکسیسم در قالب گفتمان چپ مدرن به راه انداخته بود، آن‌قدر گسترده، فراگیر و نیرومند شده بود که باعث شد تا نسل اسلام‌گرایان بعد از بازرگان به‌سرعت از وی، مطهری، طالقانی و حلقه «مسجد هدایت» عبور کرده و شالوده یک اسلام رادیکال و انقلابی را بریزند. سرنوشت این جریان در ورای این یادداشت قرار می‌گیرد. (علاقه‌مندان به این جریان جدید می‌توانند به کتاب «مقدمه‌ای بر انقلاب اسلامی»، صادق زیباکلام، انتشارات روزنه، چاپ هشتم، 1392) رجوع نمایند.</p>
<p>تا آنجا که به بحث ما مربوط می‌شود، برای جریانات اسلام‌گرایی که در دهه 1340 و 1350 ظهور کردند اعم از داخل یا خارج از کشور، چه در قالب گروه‌ها و جریانات مشخص همچون سازمان مجاهدین خلق و چه در قالب اندیشمندان و متفکرین فردی همچون مرحوم دکتر علی شریعتی، دموکراسی و نسبت آن با اسلام چندان جایگاهی نداشت. فی‌الواقع نگاه بسیاری از آنان به دموکراسی تفاوت چندانی با نگاه مارکسیست‌ها نداشت. دموکراسی یک کالای وارداتی غربی بود که در میان مبارزین و مجاهدین انقلابی جایگاهی نداشت (برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید به صادق زیباکلام، از دمکراسی تا مردم‌سالاری دینی: نگاهی به اندیشه سیاسی دکتر علی شریعتی، انتشارات روزنه، تهران 1384).</p>
<p> در یک چنین فضایی بود که به انقلاب رسیدیم. بعد از انقلاب تنها گروه اسلامی که صادقانه پای دموکراسی به‌عنوان یک ارزش ایستاد، ملی- مذهبی‌ها یا طرفداران مرحوم مهندس بازرگان بود. انقلابیون اسلام‌گرا اعم از روحانیون و غیرروحانیون در دهه نخست انقلاب بالمره نگاهی آکنده از نفی و نفرت به دموکراسی داشتند. اگرچه که برای اثبات نفی دموکراسی بعضاً از ادبیات اسلامی هم وام می‌گرفتند، اما بن‌مایه استدلال و رویکردشان همان استدلال مارکسیست‌های دهه 1320 می‌بود. اینکه در غرب دموکراسی یک سراب و یک فریب و نیرنگ بیش نیست، اینکه در غرب مردم فکر می‌کنند که این آنها هستند که دولت‌ها را می‌آورند و می‌برند، اما قدرت واقعی در دست سرمایه‌داران و صاحبان ثروت است و ... الی‌آخر.</p>
<p>در پایان دهه نخست انقلاب و بنا بر دلایلی که خارج از کار ما می‌باشد شماری از اسلام‌گرایان یک بازگشت مجدد به سمت دموکراسی پیدا کردند. در رأس این جریان که به‌تدریج به نام «روشنفکران دینی» یا جریان «روشنفکری دینی» شناخته می‌شدند دکتر عبدالکریم سروش قرار گرفته بود که خود یکی از نظریه‌پردازان و متفکرین سال‌های نخست انقلاب بود. از چهره‌های دیگر این جریان که به نام «حلقه کیان» (کیان نام مجله‌ای بود که در اواخر دهه 1360 و اوایل دهه 1370 چاپ می‌شد و منعکس‌کننده دیدگاه‌های جریان روشنفکری دینی بود) مشهور شد می‌بایستی از ماشاالله شمس‌الواعظین، سعید حجاریان، حجت‌الاسلام حسن یوسفی اشکوری، حجت‌الاسلام دکتر محمد مجتهد شبستری، دکتر مصطفی ملکیان، عمادالدین باقی، حجت‌الاسلام دکتر محسن کدیور، دکتر مرتضی مردیها، اکبر گنجی، علیرضا علوی‌تبار، غلامرضا کاشی و بالاخره بسیاری از شاگردان و یاران مرحوم مهندس بازرگان یا ملی- مذهبی‌ها (مقصود فراستخواه و...) نام برد. اگرچه تمامی آنان یا دست‌کم بسیاری از آنها، در زمره رادیکال‌های سال‌های نخست انقلاب بودند و جملگی هیچ انس و الفتی و هیچ عنایتی به دموکراسی نداشتند، اما بسیاری از تجربیات ناخوشایند سیاسی و اجتماعی دهه نخست انقلاب باعث شده بود که بسیاری از آنها مجبور شوند تا نگاه مجددی به ایده دموکراسی و اسلام بیندازند.</p>
<p>این نگاه مجدد درست در تقابل با نگاهی بود که جهان‌بینی مارکسیسم نسبت به دموکراسی در میان نخبگان سیاسی ایران به وجود آورده بود. اگرچه که باز به بحث ما خیلی مربوط نمی‌شود، اما مشابه جریان تجدیدنظرطلبانه و نگاهی مجدد به دموکراسی که در میان جریان روشنفکری دینی بعد از دهه نخست انقلاب به وجود آمد، در میان جریانات رادیکال چپ مارکسیستی هم ظهور کرد. انقلابیون مارکسیست ایرانی هم همچون انقلابیون اسلام‌گرا، آن نگاه رادیکال و منفی نسبت به دموکراسی را کنار گذارده و دموکراسی برایشان ارج‌وقرب و منزلت پیدا نمود. برخلاف جریان روشنفکری دینی یا اسلام‌گرایان معتدل و میانه‌رو (اعم از اصلاح‌طلبان یا اعتدال‌گرایان) که یک‌جور با دمکراسی آشتی نمودند، جریانات اسلام‌گرای اصولگرا یا محافظه‌کاران همچنان همان رویکرد و نگاه منفی و انکار دموکراسی را ادامه دادند.</p>
<p> در یک نگاه کلی و در پایان بررسی‌مان از بیش از یک قرن نحوه تعامل میان اسلام‌ و دموکراسی در ایران از زمان آمدن ایده دموکراسی به کشورمان از اواخر قرن نوزدهم تا به امروز چه می‌توان گفت؟ یا چه جمع‌بندی می‌توان داشت؟ آیا اسلام دموکراسی را آن‌گونه که اصلاح‌طلبان و جریان روشنفکری دینی معتقد هستند، تأیید می‌کند و یا برعکس آن‌گونه که اصولگرایان باور دارند هیچ تناسب و سنخیتی میان اسلام و دمکراسی وجود ندارد؟ همان‌طور که دیدیم در طی این یک‌صد سال ما شاهد رویکردهای متفاوت و متضادی میان اسلام‌گرایان با دموکراسی هستیم. در ابتدا، یعنی در عصر مشروطه اسلام‌گرایان از دمکراسی استقبال نموده و تلاش کردند در عین پایداری به اسلام، اساس و مبانی دمکراسی را در قالب پارلمانتریزم و نهضت مشروطه در ایران مستقر نمایند؛ اما این مقطع تأیید یا ماه‌عسل میان اسلام و دمکراسی با ظهور مارکسیسم و جریان ضدغربی به پایان رسید. از دهه 1320، اسلام‌گرایان رفته‌رفته اندیشه دمکراسی را کنار گذاردند و حتی آن را به‌عنوان یک کالا و اندیشه غربی مطرود دانستند. این مرحله انکار و دشمنی با دمکراسی نزدیک به چهار دهه ادامه پیدا نمود و در دهه نخست بعد از انقلاب که ضدیت با غرب و آمریکا به اوج خود رسید، مخالفت و انکار دمکراسی و عدم تطابق آن با اسلام هم به اوج خود رسید؛ اما از اواخر دهه 1360 ما وارد فاز سوم تعامل میان اسلام و دمکراسی شدیم. جریان موسوم به «روشنفکری دینی» همچون منورالفکران و اسلام‌گرایان عصر مشروطه یک‌بار دیگر با دموکراسی آشتی نموده و به نوعی تعامل و همزیستی میان شریعت با دمکراسی قائل شدند. رویکرد یا پدیده آشتی روشنفکران دینی با دمکراسی به‌تدریج از محدوده نخبگان فراتر رفته و جریان گسترده‌ای که ما امروزه آنها را بنام اصلاح‌طلبان می‌شناسیم را هم در برگرفت؛ اما و درعین‌حال و علی‌رغم بازگشت مجدد روشنفکران و دگراندیشان شریعتمدار و اصلاح‌طلبان به آغوش دمکراسی، جریانات اصول‌گرا، بالأخص بخش‌های رادیکال‌تر و غرب‌ستیزتر آن همچنان معتقدند که هیچ نسبتی میان اسلام و دمکراسی وجود ندارد. عین همین قبض و بسط، یا دوستی و دشمنی اسلام و دمکراسی در میان نخبگان فکری جهان عرب هم اتفاق افتاده. اخوان‌المسلمین به‌عنوان شاخص‌ترین جریان اسلام‌گرا در جهان عرب، همانند اسلام‌گرایان شیعه دچار دوره‌های متفاوت پذیرش و انکار دمکراسی بوده‌اند. حاجت به گفتن نیست که هم اندیشمندان و متفکرین اسلام‌گرا که طرفدار دمکراسی هستند اسباب و علل همسویی‌شان با دمکراسی را از اسلام استخراج می‌کنند و هم اسلام‌گرایانی که مخالف دمکراسی هستند اسباب و علل مخالفتشان با دمکراسی و اینکه اسلام و دمکراسی قابل جمع نیستند را ایضاً از اسلام استخراج می‌‌کنند.</p>
<p> بالطبع یک دلیل اینکه چرا یک اسلام‌گرا معتقد است که اسلام و دمکراسی قابل جمع هستند و اسلام‌گرای دیگری برعکس معتقد است که این دو قابل جمع نیستند، به تعبیر مارکس بازمی‌گردد به پایگاه و عقبه اجتماعی آنان. درمجموع روحانیون و اندیشمندان مسلمان غیرروحانی که مرفه‌تر، شهرنشین‌تر و از تحصیلات عالیه متنوع‌تری برخوردار هستند احتمال اینکه تمایل به دمکراسی داشته باشند خیلی زیادتر از اسلام‌گرایانی است که از لایه‌های کمتر مرفه‌تر جامعه می‌آیند. به‌علاوه روستایی‌تر بوده و بالاخره تحصیلاتشان صرفاً حوزوی می‌باشد. صدالبته که در هر دو طرف استثنائات زیادی وجود دارد؛ اما از این نکته جامعه‌شناسانه که به نظر نمی‌رسد فهم آن خیلی هم پیچیده باشد که بگذریم می‌رسیم به دلیلی که از بررسی تاریخ تحولات سیاسی یک‌صد ساله ایران می‌توان استخراج نمود. من معتقدم یک دلیل یا انگیزه بسیار اساسی که باعث می‌شود یک متفکر اسلام‌گرا معتقد به دمکراسی باشد یا نه آن را با اسلام قابل تجمیع بداند یا برعکس، اسلام و دمکراسی را در تضاد با یکدیگر بداند، بازمی‌گردد به نسبت رابطه یا وضعیت سیاسی آن متفکر با نهاد قدرت. خیلی کلی می‌توان نتیجه گرفت که در تمامی مقاطعی که اسلام‌گرایان علیه قدرت و حاکمیت بوده‌اند، اعتقاد پیداکرده‌اند که اسلام و دمکراسی با یکدیگر تجانس و انس و الفت دارند. برعکس، در مقاطع دیگری که اسلام‌گرایان در قدرت بوده‌اند، ‌با تمام وجود قائل به هیچ همزیستی میان این دو نبوده‌اند.‎

تصور نمی‌کنم سخنی به اغراق رفته باشد اگر ادعا شود که ظرف دویست سال گذشته هیچ موضوعی به اندازه این پرسش مورد بحث و بررسی، گمانه‌زنی و نظریه‌‌پردازی فرهیختگان و نویسندگان جهان اسلام ازجمله در کشور خودمان قرار گرفته باشد. فی‌الواقع از اوایل قرن نوزدهم که باب مراوده با غرب در جهان اسلامی به راه افتاد، هم اروپاییان به جوامع اسلامی آمدند و هم بسیاری از نخبگان، تجار، دیپلمات‌ها، محصلین، مرفهین و افراد و اشخاص معمولی‌تر به جهان غرب سفر کرده و با فرهنگ و تمدن مغرب زمین آشنا شدند، ازجمله مظاهر این تمدن که نظر آنان را جلب نمود، ساختار سیاسی در غرب بود. این جذابیت خیلی هم تصادفی نبود. با توجه به اینکه چه در قرن نوزدهم و چه در قرن بعدی و چه حتی تا به امروز، بسیاری از جوامع اسلامی درگیر حکومت‌ها و نظام‌های سیاسی استبدادی و خودکامه می‌بوده‌اند. بالطبع دیدن یک نظام سیاسی که در آن حکومت از قدرت و اختیارات مطلق برخوردار نبوده و قدرت و اختیارات آن محدود به قانون بوده و از سویی دیگر حکومت‌ها در برابر سیاست‌ها و اقداماتشان به نهادی به نام پارلمان موظف به پاسخگویی بوده و بالاخره حکومت با انتخاب مردم بر سر کار می‌آید و بعد از چهار سال هم باز حسب اراده و اختیار اکثریت مردم یا همچنان بر کرسی قدرت مانده و یا مجبور می‌شود تا از اراده مردم تمکین نموده و قدرت را واگذار نماید، برای شرقیان ازجمله مسلمانان باورنکردنی و شگفت‌انگیز بود. چنین ویژگی‌هایی در ارتباط با قدرت سیاسی حاکم بر جوامع غربی، برای مسلمانان غیرقابل‌باور و تصور بود. نفس اینکه حکومت از مشروعیت و قداستی الهی و آسمانی برخوردار نبود و مشروعیتش را از صندوق رأی انتخاب مردم می‌گرفت، برای مسلمین غریب و بدیع بود. نفس اینکه مخالفت با حکومت و انتقاد از آن مجازاتی و عقوبتی در پی نداشت و امری عادی تلقی می‌شد، جنبه دیگری از نظام سیاسی حاکم بر غرب بود که اسباب شگفتی و تحیر مسلمانان می‌شد.

خیلی نیازی به کنکاش نبود که چرا نظام لیبرال دموکراسی حاکم بر غرب و اساساً پدیده دموکراسی آن‌چنان با اقبال عمومی نخبگان فکری جوامع اسلامی روبه‌رو شود. جذابیت دموکراسی از یک سو و استبداد سنگین حاکم بر جوامع اسلامی از سوی دیگر دست‌به‌دست یکدیگر دادند و باعث توجه و اقبال نخبگان فکری و فرهنگی جوامع مسلمان به نظام سیاسی حاکم بر غرب یا دموکراسی شد. در مصر، در ایران، در شبه‌قاره هند و در امپراتوری عثمانی که از یکسو بیشترین مراوده با غرب در جهان اسلام را پیدا کرده بودند و از سویی دیگر ازنظر فرهنگی و اجتماعی توسعه‌یافته‌تر از بخش‌های دیگر جهان اسلام ازجمله عربستان، قفقاز، خلیج‌فارس و غیره می‌بودند، جذابیت دموکراسی را می‌توان در میان جنبش‌های اجتماعی و متفکرین اسلامی و غیراسلامی از همان اوایل قرن نوزدهم مشاهده نمود. در ایران و در جریان نهضت مشروطه بسیاری از علماء و روحانیون با نظام دموکراسی یا پارلمانترنیزم غربی همسویی نشان دادند. البته یک اقلیت خیلی کوچکی که در رأس آنها هم مرحوم شیخ فضل‌الله نوری بود همچنان خواهان تداوم نظام سیاسی موجود بودند. (صادق زیباکلام، سنت و مدرنیته، انتشارات روزنه، چاپ نهم، ۱۳۹۲)؛ اما پارلمانترنیزم یا همان دموکراسی با اقبال عمومی رهبران مسلمان روبه‌رو گردید. اقبال به اندیشه دموکراسی در میان مسلمانان و مشروطه‌خواهان در ایران را به بهترین شکل در قانون اساسی و بالأخص متمم قانون اساسی مشروطه می‌توان ملاحظه نمود. قدرت و اختیارات نامحدود پادشاه که یادگار قرن‌ها تاریخ طولانی ایران بود عملاً از وی سلب شده و همانند نظام‌های مبتنی بر دموکراسی، بیشترین اختیارات به مجلس واگذار شده بود. در مصر هم متفکرین اسلامی همچون رشیدرضا، شیخ محمد عبده، احمد امین مصری، امیر شکیب ارسلان، خیرالدین پاشای تونسی، سلیم نباتی، عبدالرحمن کواکبی و بسیاری دیگری که در مقطع نیمه دوم قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ظهور کردند، عمدتاً تحت تأثیر دموکراسی غربی بودند. البته برخی از آنها همچون عبدالرحمن کواکبی که سوری بود و یا خیرالدین پاشا که تونسی بود به‌واسطه مرکزیت قاهره در آنجا آثارشان را منتشر می‌ساختند. در امپراتوری عثمانی هم مقارن این ایام با امثال عبدالله جودت، حسن فهمی پاشا، کمال سبک، احمد جودت پاشا و بسیاری نویسندگان ترک دیگر همچون اعراب و ایرانیان به‌شدت تحت تأثیر دموکراسی غربی قرار گرفته بودند.

من نام این دوره از رابطه میان اسلام و دموکراسی را گذارده‌ام دوران شیرینی‌خوران و ماه‌عسل اسلام و دموکراسی. البته همه نخبگان فکری و فرهنگی در آغاز مدرنیته در جهان اسلام در قرن نوزدهم اسلام‌گرا نبودند. بسیاری از آنان اساساً اسلام را کنار گذارده و خواهان سکولاریسم می‌شوند. همچنان که در خود ایران هم بسیاری از نسل اول «منورالفکران» که به دنبال تجدد، مدرنیته، پیشرفت و ترقی بودند و رؤیای ایجاد یک جامعه مدرن و امروزی را در ایران عقب‌مانده عصر قاجار در سر داشتند، مذهب را کنار گذاردند. برخی حتی اساساً مذهب را عامل عقب‌ماندگی دانسته و معتقد بودند که همان‌طور که اروپا مذهب را کنار گذاشت و به پیشرفت، ترقی و خردگرایی رسید، ما هم می‌بایستی مذهب را از حیات سیاسی و اجتماعی جامعه کنار بگذاریم تا به پیشرفت و ترقی برسیم؛ اما برخی از «منورالفکران» ضدمذهب نبودند و درعین‌حالی که خواهان پیشرفت و مدرنیته بودند، درعین‌حال هم میان اسلام و پیشرفت و ترقی تضاد و تقابلی نمی‌دیدند. سید جمال‌الدین اسدآبادی، روحانیون طرفدار مشروطه و بسیاری از مشروطه‌خواهان، برعکس سکولارها تضاد و تقابلی میان مذهب و دمکراسی و ترقی نمی‌دیدند. آنان استبداد و نظام سیاسی حاکم بر کشور را اصلی‌ترین مانع پیشرفت و ترقی و عقب‌ماندگی ایران می‌دانستند. (سنت و مدرنیته: فصل هفتم، ۹۲).

نسل‌های بعدی منورالفکران اسلام‌گرا در ایران، این پارادایم را که میان اسلام و پیشرفت و ترقی، میان اسلام و دموکراسی تضاد و تزاحمی وجود ندارد یک گام هم به جلوتر بردند. مرحوم مهندس مهدی بازرگان، محمد نخشب و شماری از روحانیون مدرن‌گرا همچون مرحوم آیت‌الله طالقانی، شهید استاد مطهری، شهید مفتح، دکتر یدالله سحابی، محمدمهدی جعفری، ناصر میناچی، همچون متفکران اسلام‌گرای اهل سنت در جهان عرب و امپراتوری عثمانی در قرن نوزدهم، اساساً قائل بر این باور بودند که اگر اسلام درست فهمیده و پیاده شود، نظام سیاسی که در جامعه اسلامی برپا خواهد شد تفاوت ماهوی با دموکراسی ندارد. مرحوم آیت‌الله طالقانی در مقدمه‌ای که بر ترجمه رساله معروف «تنبیه الامه و تنزیه المله» مرحوم علامه نائینی مجتهد بزرگ نجف (که در دفاع از مشروطه در مقابل استبداد نوشته بود) در سال ۱۳۳۴ نوشت، آشکارا از دموکراسی به دفاع برخاست و استبداد را مغایر با اسلام دانست. چند سال بعد، هم آیت‌الله طالقانی و هم استاد مطهری در مقدمه‌هایی که در ترجمه کتاب «طبیعت استبداد» سید عبدالرحمن کواکبی از عربی به فارسی نوشتند، نظام سیاسی اسلام را منطبق با دموکراسی دانستند تا استبداد (طبیعت استبداد، تألیف سید عبدالرحمن کواکبی، ترجمه عبدالحسین میرزای قاجار، نقد و تصحیح محمدجواد صاحبی، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، قم، ۱۳۶۳).
اما همان‌طور که گفتیم ماه‌عسل میان اسلام و دموکراسی خیلی به درازا نکشید. همچون ماه یا خورشید با آمدن ابرهایی بر فراز آسمان سیاسی و اجتماعی ایران در دهه ۱۳۲۰، پنهان ماند.

اشغال ایران در شهریور ۱۳۲۰ و سقوط نظام دیکتاتوری سفت‌وسخت رضاشاه، فضای سیاسی بالنسبه بازی در کشور به وجود آمد. یکی از جریانات فکری و شاید سخنی به اغراق نرفته اگر بگویم مهم‌ترین جریان فکری که در فضای ایران بعد از عصر رضاشاه درخشید مارکسیسم بود. حزب توده به‌عنوان یک حزب متشکل، منضبط و منسجم و برخوردار از هزاران کادر تحصیل‌کرده، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، هنرمند و این تیپ لایه‌های اجتماعی توانست آراء و اندیشه‌های سوسیالیستی و مارکسیستی را در کشور رواج دهد. آن‌قدرها طول نکشید که این افکار در دانشگاه‌های کشور، در مطبوعات، اداره‌جات دولتی، کارخانه‌ها و میان کارگران، مهندسین، معلمین، دانشجویان و لایه‌های فرهیخته جامعه نفوذ کرده و آنان را به سمت خود جلب نمود. ازجمله ابعاد فکری و جهان‌بینی مارکسیسم که توسط حزب نیرومند و پرطرفدار توده در کشور رواج پیدا نمود خصومت آن با غرب و هر آنچه که از غرب آمده بود. این حکم بالطبع شامل مخالفت با نظام و فلسفه دموکراسی به‌عنوان یک پدیده غربی که توجیه‌کننده نظام ظالمانه و استثمارگر سرمایه‌داری می‌بود نیز می‌شد. دموکراسی و نظام لیبرال دموکراسی حاکم بر غرب از سوی حزب توده به‌عنوان یک فریب بزرگ توسط نظام سرمایه‌داری توصیف می‌شد. به‌زعم رهبران و نظریه‌پردازان مارکسیست حزب توده، دموکراسی در غرب یک پوسته ظاهری برای فریب توده‌ها بالأخص زحمتکشان بیش نبود. در غرب دموکراسی واقعی وجود نداشت و سرمایه‌داران، کارخانه‌داران، مدیران بانک‌ها و مؤسسات مالی در حقیقت قدرت اصلی را به شکل پنهانی در دست داشتند و از طریق تبلیغات توانسته بودند این فکر را در مردم جوامع غربی ایجاد نمایند که آنها آزاد هستند و این آنها هستند که حکومت‌ها را از طریق رأی دادن انتخاب می‌کنند. درحالی‌که حکومت‌ها و رهبران سیاسی در حقیقت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی بودند که قدرتی نداشتند و سرنخ اصلی و قدرت اصلی در دست صاحبان سرمایه و ثروت در آن جوامع بوده و دموکراسی یک فریب، یک سراب و یک نیرنگ بزرگ بود برای استثمار زحمتکشان در داخل کشورهای غربی و استثمار مردم و منابع طبیعی و خام کشورهای فقیر در آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی یا جهان سوم.

آن‌قدرها طول نکشید تا نگاهی که مارکسیسم در دشمنی با دمکراسی و نظام اقتصادی و سیاسی حاکم بر غرب به ایران آورده بود، بخش‌های قابل‌توجهی از اقشار و لایه‌های فرهیخته و تحصیل‌کرده جامعه را توانست جذب و جلب خود نماید؛ و صدالبته که این قاعده کلی شامل اقشار و لایه‌های مذهبی جامعه هم می‌شد. یکی از پیچیدگی‌های فکری ایران معاصر در حقیقت این نفوذ و گسترش جهان‌بینی مارکسیستی در یک جامعه سنتی و مذهبی می‌باشد. شرح و تبیین آن البته پیچیده و مفصل است اما بگذارید به این مختصر بسنده کنیم که جهان‌بینی عملی مارکسیسم بالأخص بخش‌هایی از آن که در جهت نفی و نهی غرب می‌بود، خیلی تضاد و تقابلی با باورهای مذهبی ما پیدا نمی‌کرد. جدای از آنکه این نگاه درمجموع بسیار جذاب، مدرن، روشنفکرمابانه و امروزی می‌بود و با انگاره‌های مذهبی هم تضاد و تقابلی پیدا نمی‌کرد، با عقبه تاریخی جامعه ما هم تا حدود زیادی انطباق پیدا می‌کرد. چرا که حزب توده در بازتولید تاریخ معاصر ایران بالأخص در تبیین ایران عصر قاجار در قرن نوزدهم نشان می‌داد که چگونه استعمارگران اروپایی بالأخص بریتانیا و روسیه تزاری برای پیشبرد منافعشان در ایران مانع از پیشرفت و ترقی ایران شده و با همکاری حاکمیت فاسد و وابسته قاجار، ثروت و منابع ایران را چپاول نموده‌اند.

نفت و سلطه انگلستان بر آن بارزترین مثالی بود که حزب توده می‌توانست به آن استناد نماید که غرب چگونه بر ثروت کشور سلطه دارد. ختم کلام آنکه ادبیات و فرهنگ پرنفوذ و جدید رادیکال که مارکسیسم در دهه ۱۳۲۰ وارد ایران نمود سبب شد تا آن پیوند انس و الفتی که در دوران مشروطه میان منورالفکران و نخبگان فکری و فرهنگی مان با فلسفه سیاسی غرب در قالب پذیرش اندیشه دموکراسی به وجود آمده بود بسیار در ایران کم‌رنگ شود. فی‌الواقع سخنی به‌گزاف نرفته اگر گفته شود که در میان نسل فکری جدیدی که در ایران بعد از عصر رضاشاه ظهور نمود بسیاری از انگاره‌ها و اسطوره‌های فکری دوره منورالفکرهای عصر مشروطه کم‌رنگ و عملاً بی‌ارزش شده بود. لاک، ولتر، منتسکیو، دیدرو، ژان ژاک روسو، اصحاب دائره‌المعارف، روح القوانین، جان استوارت میل و پارلمانتریزم و دموکراسی جای خود را در میان روشنفکران و فرهیختگان سیاسی ایران اواسط قرن بیستم داده بودند به مارکس، انگلس، لنین، انقلاب، شورش، استعمار، استثمار، سرمایه‌داری، کاپیتال، تضاد، دیالکتیک و امپریالیزم. نه‌تنها دموکراسی و لیبرالیسم آن درخشندگی، احترام و ارزشمندی که در اوایل قرن بیستم در ایران داشت را ازدست‌داده بود، بلکه به‌تدریج این مفاهیم بدل به ضدارزش شده بودند. حسب نگاه برجای‌مانده از مارکسیسم این ارزش‌ها و مفاهیم تقلیل پیدا کرده بودند به «مفاهیم بورژوازی استثمارگر و در حال احتضار سرمایه‌داری غرب». حاجت به گفتن نیست که در میان مسلمانان هم این رویکرد به وقوع پیوست. اگرچه که بازرگان و همفکران روحانی و غیرروحانی‌اش همچنان فاصله‌شان از مارکسیسم را حفظ کرده بودند، اما امواج نیرومندی که مارکسیسم در قالب گفتمان چپ مدرن به راه انداخته بود، آن‌قدر گسترده، فراگیر و نیرومند شده بود که باعث شد تا نسل اسلام‌گرایان بعد از بازرگان به‌سرعت از وی، مطهری، طالقانی و حلقه «مسجد هدایت» عبور کرده و شالوده یک اسلام رادیکال و انقلابی را بریزند. سرنوشت این جریان در ورای این یادداشت قرار می‌گیرد. (علاقه‌مندان به این جریان جدید می‌توانند به کتاب «مقدمه‌ای بر انقلاب اسلامی»، صادق زیباکلام، انتشارات روزنه، چاپ هشتم، ۱۳۹۲) رجوع نمایند.

تا آنجا که به بحث ما مربوط می‌شود، برای جریانات اسلام‌گرایی که در دهه ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ ظهور کردند اعم از داخل یا خارج از کشور، چه در قالب گروه‌ها و جریانات مشخص همچون سازمان مجاهدین خلق و چه در قالب اندیشمندان و متفکرین فردی همچون مرحوم دکتر علی شریعتی، دموکراسی و نسبت آن با اسلام چندان جایگاهی نداشت. فی‌الواقع نگاه بسیاری از آنان به دموکراسی تفاوت چندانی با نگاه مارکسیست‌ها نداشت. دموکراسی یک کالای وارداتی غربی بود که در میان مبارزین و مجاهدین انقلابی جایگاهی نداشت (برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید به صادق زیباکلام، از دمکراسی تا مردم‌سالاری دینی: نگاهی به اندیشه سیاسی دکتر علی شریعتی، انتشارات روزنه، تهران ۱۳۸۴).

در یک چنین فضایی بود که به انقلاب رسیدیم. بعد از انقلاب تنها گروه اسلامی که صادقانه پای دموکراسی به‌عنوان یک ارزش ایستاد، ملی- مذهبی‌ها یا طرفداران مرحوم مهندس بازرگان بود. انقلابیون اسلام‌گرا اعم از روحانیون و غیرروحانیون در دهه نخست انقلاب بالمره نگاهی آکنده از نفی و نفرت به دموکراسی داشتند. اگرچه که برای اثبات نفی دموکراسی بعضاً از ادبیات اسلامی هم وام می‌گرفتند، اما بن‌مایه استدلال و رویکردشان همان استدلال مارکسیست‌های دهه ۱۳۲۰ می‌بود. اینکه در غرب دموکراسی یک سراب و یک فریب و نیرنگ بیش نیست، اینکه در غرب مردم فکر می‌کنند که این آنها هستند که دولت‌ها را می‌آورند و می‌برند، اما قدرت واقعی در دست سرمایه‌داران و صاحبان ثروت است و … الی‌آخر.

در پایان دهه نخست انقلاب و بنا بر دلایلی که خارج از کار ما می‌باشد شماری از اسلام‌گرایان یک بازگشت مجدد به سمت دموکراسی پیدا کردند. در رأس این جریان که به‌تدریج به نام «روشنفکران دینی» یا جریان «روشنفکری دینی» شناخته می‌شدند دکتر عبدالکریم سروش قرار گرفته بود که خود یکی از نظریه‌پردازان و متفکرین سال‌های نخست انقلاب بود. از چهره‌های دیگر این جریان که به نام «حلقه کیان» (کیان نام مجله‌ای بود که در اواخر دهه ۱۳۶۰ و اوایل دهه ۱۳۷۰ چاپ می‌شد و منعکس‌کننده دیدگاه‌های جریان روشنفکری دینی بود) مشهور شد می‌بایستی از ماشاالله شمس‌الواعظین، سعید حجاریان، حجت‌الاسلام حسن یوسفی اشکوری، حجت‌الاسلام دکتر محمد مجتهد شبستری، دکتر مصطفی ملکیان، عمادالدین باقی، حجت‌الاسلام دکتر محسن کدیور، دکتر مرتضی مردیها، اکبر گنجی، علیرضا علوی‌تبار، غلامرضا کاشی و بالاخره بسیاری از شاگردان و یاران مرحوم مهندس بازرگان یا ملی- مذهبی‌ها (مقصود فراستخواه و…) نام برد. اگرچه تمامی آنان یا دست‌کم بسیاری از آنها، در زمره رادیکال‌های سال‌های نخست انقلاب بودند و جملگی هیچ انس و الفتی و هیچ عنایتی به دموکراسی نداشتند، اما بسیاری از تجربیات ناخوشایند سیاسی و اجتماعی دهه نخست انقلاب باعث شده بود که بسیاری از آنها مجبور شوند تا نگاه مجددی به ایده دموکراسی و اسلام بیندازند.

این نگاه مجدد درست در تقابل با نگاهی بود که جهان‌بینی مارکسیسم نسبت به دموکراسی در میان نخبگان سیاسی ایران به وجود آورده بود. اگرچه که باز به بحث ما خیلی مربوط نمی‌شود، اما مشابه جریان تجدیدنظرطلبانه و نگاهی مجدد به دموکراسی که در میان جریان روشنفکری دینی بعد از دهه نخست انقلاب به وجود آمد، در میان جریانات رادیکال چپ مارکسیستی هم ظهور کرد. انقلابیون مارکسیست ایرانی هم همچون انقلابیون اسلام‌گرا، آن نگاه رادیکال و منفی نسبت به دموکراسی را کنار گذارده و دموکراسی برایشان ارج‌وقرب و منزلت پیدا نمود. برخلاف جریان روشنفکری دینی یا اسلام‌گرایان معتدل و میانه‌رو (اعم از اصلاح‌طلبان یا اعتدال‌گرایان) که یک‌جور با دمکراسی آشتی نمودند، جریانات اسلام‌گرای اصولگرا یا محافظه‌کاران همچنان همان رویکرد و نگاه منفی و انکار دموکراسی را ادامه دادند.

در یک نگاه کلی و در پایان بررسی‌مان از بیش از یک قرن نحوه تعامل میان اسلام‌ و دموکراسی در ایران از زمان آمدن ایده دموکراسی به کشورمان از اواخر قرن نوزدهم تا به امروز چه می‌توان گفت؟ یا چه جمع‌بندی می‌توان داشت؟ آیا اسلام دموکراسی را آن‌گونه که اصلاح‌طلبان و جریان روشنفکری دینی معتقد هستند، تأیید می‌کند و یا برعکس آن‌گونه که اصولگرایان باور دارند هیچ تناسب و سنخیتی میان اسلام و دمکراسی وجود ندارد؟ همان‌طور که دیدیم در طی این یک‌صد سال ما شاهد رویکردهای متفاوت و متضادی میان اسلام‌گرایان با دموکراسی هستیم. در ابتدا، یعنی در عصر مشروطه اسلام‌گرایان از دمکراسی استقبال نموده و تلاش کردند در عین پایداری به اسلام، اساس و مبانی دمکراسی را در قالب پارلمانتریزم و نهضت مشروطه در ایران مستقر نمایند؛ اما این مقطع تأیید یا ماه‌عسل میان اسلام و دمکراسی با ظهور مارکسیسم و جریان ضدغربی به پایان رسید. از دهه ۱۳۲۰، اسلام‌گرایان رفته‌رفته اندیشه دمکراسی را کنار گذاردند و حتی آن را به‌عنوان یک کالا و اندیشه غربی مطرود دانستند. این مرحله انکار و دشمنی با دمکراسی نزدیک به چهار دهه ادامه پیدا نمود و در دهه نخست بعد از انقلاب که ضدیت با غرب و آمریکا به اوج خود رسید، مخالفت و انکار دمکراسی و عدم تطابق آن با اسلام هم به اوج خود رسید؛ اما از اواخر دهه ۱۳۶۰ ما وارد فاز سوم تعامل میان اسلام و دمکراسی شدیم. جریان موسوم به «روشنفکری دینی» همچون منورالفکران و اسلام‌گرایان عصر مشروطه یک‌بار دیگر با دموکراسی آشتی نموده و به نوعی تعامل و همزیستی میان شریعت با دمکراسی قائل شدند. رویکرد یا پدیده آشتی روشنفکران دینی با دمکراسی به‌تدریج از محدوده نخبگان فراتر رفته و جریان گسترده‌ای که ما امروزه آنها را بنام اصلاح‌طلبان می‌شناسیم را هم در برگرفت؛ اما و درعین‌حال و علی‌رغم بازگشت مجدد روشنفکران و دگراندیشان شریعتمدار و اصلاح‌طلبان به آغوش دمکراسی، جریانات اصول‌گرا، بالأخص بخش‌های رادیکال‌تر و غرب‌ستیزتر آن همچنان معتقدند که هیچ نسبتی میان اسلام و دمکراسی وجود ندارد. عین همین قبض و بسط، یا دوستی و دشمنی اسلام و دمکراسی در میان نخبگان فکری جهان عرب هم اتفاق افتاده. اخوان‌المسلمین به‌عنوان شاخص‌ترین جریان اسلام‌گرا در جهان عرب، همانند اسلام‌گرایان شیعه دچار دوره‌های متفاوت پذیرش و انکار دمکراسی بوده‌اند. حاجت به گفتن نیست که هم اندیشمندان و متفکرین اسلام‌گرا که طرفدار دمکراسی هستند اسباب و علل همسویی‌شان با دمکراسی را از اسلام استخراج می‌کنند و هم اسلام‌گرایانی که مخالف دمکراسی هستند اسباب و علل مخالفتشان با دمکراسی و اینکه اسلام و دمکراسی قابل جمع نیستند را ایضاً از اسلام استخراج می‌‌کنند.

بالطبع یک دلیل اینکه چرا یک اسلام‌گرا معتقد است که اسلام و دمکراسی قابل جمع هستند و اسلام‌گرای دیگری برعکس معتقد است که این دو قابل جمع نیستند، به تعبیر مارکس بازمی‌گردد به پایگاه و عقبه اجتماعی آنان. درمجموع روحانیون و اندیشمندان مسلمان غیرروحانی که مرفه‌تر، شهرنشین‌تر و از تحصیلات عالیه متنوع‌تری برخوردار هستند احتمال اینکه تمایل به دمکراسی داشته باشند خیلی زیادتر از اسلام‌گرایانی است که از لایه‌های کمتر مرفه‌تر جامعه می‌آیند. به‌علاوه روستایی‌تر بوده و بالاخره تحصیلاتشان صرفاً حوزوی می‌باشد. صدالبته که در هر دو طرف استثنائات زیادی وجود دارد؛ اما از این نکته جامعه‌شناسانه که به نظر نمی‌رسد فهم آن خیلی هم پیچیده باشد که بگذریم می‌رسیم به دلیلی که از بررسی تاریخ تحولات سیاسی یک‌صد ساله ایران می‌توان استخراج نمود. من معتقدم یک دلیل یا انگیزه بسیار اساسی که باعث می‌شود یک متفکر اسلام‌گرا معتقد به دمکراسی باشد یا نه آن را با اسلام قابل تجمیع بداند یا برعکس، اسلام و دمکراسی را در تضاد با یکدیگر بداند، بازمی‌گردد به نسبت رابطه یا وضعیت سیاسی آن متفکر با نهاد قدرت. خیلی کلی می‌توان نتیجه گرفت که در تمامی مقاطعی که اسلام‌گرایان علیه قدرت و حاکمیت بوده‌اند، اعتقاد پیداکرده‌اند که اسلام و دمکراسی با یکدیگر تجانس و انس و الفت دارند. برعکس، در مقاطع دیگری که اسلام‌گرایان در قدرت بوده‌اند، ‌با تمام وجود قائل به هیچ همزیستی میان این دو نبوده‌ا

No Comments