پوتینیسم خطری برای صلح جهانی

Share Button

ولادیمیر پوتین به سرنوشت همه دیکتاتورهای به بن بست رسیده تاریخ دوچار گردیده و برای خود راه بازگشتی باقی نگذارده است. او در این تصور است که با تروریسم هسته ایی و شانتاژ نظامی  سلاح نفت و گاز شاید بتواند با غرب و اوکرائین به نقطه ایی از توازن قوا و تعامل برسد که حیثیتش بین آن جامعه ۸۰% ی  کوک شده روس از بین نرود. حیثیت و اعتباری که از دست دادن آن بمعنی یک انقلاب واقعی در روسیه علیه رژیم پوتین و نظام دزد سالار تحت فرمانروایی اوست.

Vladimir Putin posters

ویژیگیهای دیکتاتوری پوتین را باید درک کرد تا به میزان  توان دمسازی آن با جهان پی برد

بدلایلی که در ادامه این بحث بدان خواهم پرداخت، دیکتاتوریهای امروز دنیا به نسبت پیوستگیهای بین المللی اشان و ویژگی ساختار قدرت و پایگاه اجتماعیشان؛ از جامعه و مردم تحت حاکمیتشان گذشته میتوانند به خطری جدی برای صلح و امنیت تمام دنیا تبدیل گردند.

نشانه های چنین خطری را نه در سطح نموداری سیاست روز و تعاملات پر نوسان و مقطعی آنها با دنیای آزاد بلکه در آن دینامیسم و محرکه پایداری باید دید که ازعمق ساختار آنها برخاسته و جهت یابی تکاملی اشان را تعین میکند و برآیند جمع اضدادی و بی آیندگی ساختاری آنها در جمع جامعه جهانی است. (INTERACTIONS).

رژیم پوتین یکی از این نوع دیکتاتوریهاست که متأسفانه بر روی زرادخانه عظیمی از سلاحهای کشتار جمعی نشسته و در کجراههِ “بن بستفرجامی” که برگزیده است، نمیتواند از راهی که او را نهایتاً به تروریسم هسته ایی و تهدیدِ به کار بردِ این زرادخانه میراند بازگرداند. پرداختن به مسئله ایی مانند پوتینیسم، بدون پرداختن به ویژگی دیکتاتوری آن چندان راه بجایی نمیبرد.

مفهومسازیهای سیاسی چند دهه گذشته بشمول مفهوم دیکتاتوری و دموکراسی نه در آکادمیهای علوم سیاسی وجامعه شناسی سیاسی بلکه در عرصه میدانی و مبارزه دو نظام کاپیتالیستی و کمونیستی توسط احزاب ایدئولوژیک و سیاسی انجام گرفته است که موارد تطبیقی و مصداقهای این مفاهیم نه با موازین جامعه شناسی سیاسی و تاریخی بلکه بر مبنای ذائقه و تعلقات سیاسی  خود آن مفهوم سازان شکل گرفته  و به فرهنگ سیاسی عوام هم تبدیل گردیده است. در ایران ما این مفهوم سازیها عمداتاً میراث حزب توده بوده است که بمرور به سایر جریانها به ارث رسیده است.

بطور نمونه، مفاهیمی مانند : نیروهای مترقی، دموکراتیک، حقوق بشری، ضد امپریالیستی چنان  دلبخواهی تعریف شده اند که مخرج مشترک همه آنها ضد غربی بودنشان است که تعین کننده معنای آنها گردیده. در این فرهنگ سیاسی، مفهوم دیکتاتوری نیز چنان تعریف شده که فقط دیکتاتوریهای (غالباً توسعه گرای غربگرا)  را شامل شده است. در این دائرة المعارف سیاسی ایدئو لوژیک نوشته  شده،  نه رژیم شوروی دیکتاتوری بوده است، نه رژیم کاسترو و  پوتین امروز هستند.

اگر این اغتشاش آفرینی مفهوم سازانه فقط به عرصه نظری منتهی میگردید شاید کم اهمیت گرفتن آن چندان مهم نبود ولی متأسفانه امروزه چون چنین اتیکتهای کلیشه ایی در جامعه ذهنیت سازی میکنند؛ با انگیزه سازی خود مستقیماً در موازانه نیروهای اجتماعی و پایگاهی بین المللی دیکتاتوریها یا نیروهای ضد دیکتاتوری ، صلح و ضد صلح تأثیر جدی میگذارند.

علاوه بر تعاریف خود ساخته از مفاهیم سیاسی یکی دیگر از بزرگترین نقایص این نگاه کلیشه ایی عمده کردن نمودها و اشکال کاربرد قهر و ناچیز سازی ماهیت پدیده قهر و زور است.

این نگاه کلیشه ایی برای القاء خود به ذهن جامعه ماهیت و جهتگیری قهر را پنهان و شکل استفاده از آنرا مطلق میسازد. مثلاً حمله اسرائیل برای سرکوب حماس در غزه را بر اساس تلفات و ضایعات انسانی آن تعریف کرده و علاوه بر مخدوش کردن مرز بین جنگ افروز و غیر جنگ افروز،  خطر حماس را که بخشی از یک جریان تروریستی و بنیاد گرایی با عمق استراتژیک جهانی با اهداف ایدئو لوژیک دینی است را  در کنارتلفات غیرنظامیان در اثر حمله اسرائیل قرار داده و برای این جریان شناسنامه ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی (مترقیانه) صادر میکند  تا  بتواند خطر پیروزی حماس را در تقویت بنیاد گرایی و دیکتاتوریهایی نظیر ایران، بشار اسد و روسیه،  برای مردم منطقه و دنیا نادیده گیرد.

بگذریم از اینکه از منظر خشونت محض هم، این حماس بوده و هست که با بکُشت دادن غیر نظامیان برای خود شهید سازی کرده تا به  کورهِ گفتمان ایدئولوژیک خود سوخت رسانی کند. حماس براحتی میتوانست بین خط جبهه و درگیری با جمعیت غیر نظامی فاصله ایجاد کند که ضایعات ناشی از درگیری فقط به نیروهای مسلح دو طرف محدود شود.

این نگاه ایدئولوژیک با نادیده گرفتن عمدی یا تقلیل دادن خطر پیروزی حماس بر اسرائیل، در حقیقت هزینه بلند مدت و دامنه  تأثیرجغرافیایی سیاسی و هزینه این پیروزی را برای منطقه و دنیا به محاق میسپارد.

این نگاه کلیشه ایی با لوٍث کردن اهمیت ویژه جهتگیری تاریخی و جهانی توسعه گرایانه دیکتاتوریهای نظیر حکومت  شاه، انور سادات و مبارک و … ، با اتیکت زنی عام دیکتاتوری بر همه آنها، مرز بین آنها با دیکتاتوریهای (طایفه ایی، خانوادگی، و دارو دسته محورِ) قذافی، ایدی امین بشار اسد و خامنه ای و پوتین را مخدوش میکند.

بنظر من با یک نگاه دقیق جامعه شناختی سیاسی، دیکتاتوری امروزی پوتین را نمیتوان حتی با دیکتاتوری هیتلری همسان دانست زیرا هیتلریسم بیان ناسیونالیسم ایدئولوژیک افراطی آلمان، و در هر حال آلمان محور بود در حالیکه پوتینیسم بیان منافع باندهای مافیایی قدرتی است که برای آنها نه روسیه بلکه فقط منافع دزد سالارانه خودشان مطرح است. نازیسم تجاوز کرد و اروپا را بخاک و خون کشاند تا آلمان را به قدرت فائقه جهانی تبدیل کند و پوتین در راه اینست که با دنیا به چالش و درگیری هسته ایی بر خیزد تا از منافع باند کلیپتوکرات(دزد سالار) حاکم به سر دستگی شخص خود بر روسیه دفاع کند.

قریب ۱۷۰ سال پیش جان استوارت میل** یکی از کلاسیکهای لیبرالیسم در توضیج دیکتاتوری اکثریت نوشت که این دیکتاتوری از دیکتاتوری اقلیت خطرناکتر است زیرا دیکتاتوری اقلیت؛ فقط ماشین سیاسی را علیه نافرمانی مردم و افراد جامعه بکار میگیرد اما نمیتواند فضای اجتماعی را برای اقلیت چندان خفقان آمیز کند ولی دیکتاتوری اکثریت، خفقان و سرکوب را تا زندگی پیرامونی و محیط خصوصی افراد گسترش میدهد.

پوپولیسم پوتین که در حقیقت خاک بچشمان مردم روسیه پاشیده است، پس حمله به کریمه و ضمیمه آنجا و دخالت  تجاوزگرانه به جنوب اوکرائین، بنا به برخی داده های آماری از حمایت نزدیک به ۸۰% جامعه روس برخوردار شده است. توده توسری خورده و عاری از رهبری جدی سیاسی روسیه چنان در دام پوپولیسم فاجعه آفرین پوتین افتاده است که فقط با گذشتن از پل جهنم و کباب شدن در کوره آن ممکنست بیدار شود البته اگر فرصت یابد و از هم نپاشد.

بنا به نوشته لوک هاردی خبر نگار گاردین در کتاب دولت مافیایی، دیکتاتوری پوتین امروزه ماشین بوروکراسی روسیه را  تا بیش از ۷۰%  تحت کنترول افرادی قرار داده است که مستقیماً ازک گ ب سابق آمده اند. رژیم پوتین، هم مُتد و هم نام سازمانی ک گ ب را تغیر داده است.  اگر  ک . گ .ب  سابق تحت کنترول دفتر سیاسی و کمیته مرکزی حزب کمونیست بود، FSB ، که جایگزین آن دستگاه مخوف پلیسی گردیده فقط تحت فرمان پوتین است. و این سازمان جدید بلحاظ پرسنل تا ۳ برابر قبلی گسترش یافته است. روش کار این سازمان اطلاعاتی جدید نیز تغیر یافته و نه بر اساس سرکوب سخت افزاری بلکه بر اساس نرم افزاری است. این سازمان بجای دستگیری و محاکمه و تبعید مخالفان پوتین، رسماً توسط جوخه های مرگ؛ مخالفین جدی رژیم را ترورکرده، بنیاد خانواده منتقدین را بهم میریزد، مانع کاریابی آنها میشود، حتی مشکلات و جریمه های ترافیکی پی درپی برای منتقدین ایجاد میکند، برای آنها رسوائیهای مالی و جنسی  ترتیب میدهد، منازل آنها را سرقت میکند و.. .

دیکتاتوری پوتین با کنترل کامل بر همه شبکه رسانه ای کشور و کنترول همه نبض های اقتصادی، احزاب سیاسی و نهاد های مدنی درکشور را به حیوانات مطیع سیرک دموکراسی روسی خود تبدیل کرده است. متدهای بکار گرفته شده توسط FSB *** چنان مرعوب و خُرد کننده بوده  و از آنچنان کارآئی بالایی برخوردارند که امید اینکه به آسانی یک مقاومت سیاسی در روسیه دربرابر ماجرا جوئیهای رژیم  شکل گرفته و اپوزیسیونی بوجود آید  را از انسان میگیرد.

هرچند تحریمهای غرب علیه روسیه تا کنون پر تأثیر بوده اند، به فرار وسیع سرمایه و کاهش سرمایه گذاری و فرار وسیع مغزها منجر شده اند ولی سیر حوادث اوکرائین و مداخلات خطرناک روسیه در آنکشور با چنان سرعتی پیش میروند که قبل از تأثیر گذاری جدی این تحریمها و بیدار شدن بدنه اجتماعی جامعه، ممکنست کار روسیه به یک رویارویی نظامی وسیع با اروپا و کل ناتو بکشد. همچنانکه گفته شد، این درحالیست که شانس پیدا شدن یک نیروی بازدارنده سیاسی در داخل روسیه بعلت دیکتاتوری (نرم افزارانه) پوتین تقیریباً صفراست و خطر بزرگ در همینجاست.

در موردی مانند جنگ اخیر غزه؛ اگر حمله اسرائیل برای مردم آنکشور توجیه واقعی نمی یافت یا اگر این حملات نتیجه مطلوب را نمیداد بیشک افکار عمومی و احزاب پارلمانی اسرائیل به دولت نتانیاهو، بی توجه به نفع و ضررموقتی و بی توجه به حیثیت سوزی، از طریق اعتراض عمومی و یا سلب صلاحیت پارلمانی و سایر مکانیسم های قانونی مانع ادامه سیاست دولت نتانیاهو میگردید. ولی در مورد روسیه و پوتین نه این و نه آن امکان وجود دارد.

ولادیمیر پوتین به سرنوشت همه دیکتاتورهای به بن بست رسیده تاریخ دوچار گردیده و برای خود راه بازگشتی باقی نگذارده است. او در این تصور است که با تروریسم هسته ایی و شانتاژ نظامی  سلاح نفت و گاز شاید بتواند با غرب و اوکرائین به نقطه ایی از توازن قوا و تعامل برسد که حیثیتش بین آن جامعه ۸۰% ی  کوک شده روس از بین نرود. حیثیت و اعتباری که از دست دادن آن بمعنی یک انقلاب واقعی در روسیه علیه رژیم پوتین و نظام دزد سالار تحت فرمانروایی اوست.

تا همین امروز نگاه نیروهای مدعی چپ نه تنها در میهن ما بلکه در دنیا و غالباً جهان سوم، به دیکتاتوری خشن کمونیستی روسی که حتی با تعاریف خود کلاسیکهای این مشرب سیاسی ایدئولوژیک هم خوانایی نداشت؛ چنان است که آنها حاضر نیستند ۷۰ سال حکومت استالینستی در امپراطوری روسیه را دیکتاتوری گروهی یا فردی بنامند در حالیکه از نظر مدعیان همین گرایش، حکومتهای انور سادات، حسنی مبارک، شاه، شیوخ عرب از شاخصهای دیکتاتوری در جهان بوده و هستند. این در حالیست که، اگر در ویژگی دیکتاتوری حزبی شوروی بخوبی تدقیق شود، حتی دیکتاتوری پینوشه در مقایسه با آن نظام را باید دموکراسی نامید. خشونت دیکتاتوری پینوشه از دوران کودتا و کسب قدرت که به کشتار و سرکوب مردم منجر شد بگذریم، در دوران پس از استیلا بهیچ وجه با رفتارسیاسی حکومتهای بلوک ورشو حتی در آزادترین آنها قابل مقایسه نیست. منتها آنچه دیکتاتوری پیوشه را شاخص و ضرب المثلی کرد در درجه اول فرادستی جریانهای چپ در عرصه مفهوم سازیهای عصر جنگ سرد در کشورهای جهان سوم و متأثر ازباصطلاح  سیستم جهانی سوسیالیسم بود. کمتر کسی هست که امروزه دیگر از خود بپرسد اگر سوسیالیسم در شیلی آنروز مستقر میشد هزینه اش برای مردم شیلی و آمریکای جنوبی چه میبود؟ کافیست به کارنامه  رژیمهای انتخابی برگزیده شده چاوز و جانشین او نیکولا مادورا در ونزوئلا و آنهم در دوران گشایش فضای سیاسی در دنیا نظر بیفکنیم وضع در نیکاراگوئه ساندینیستی هم از نظر فساد و قوم خویش بازی و طایفه گرایی از ونزوئلا بهتر نیست.

*Conceptualisation

** Wikypedia

In Mill’s view, tyranny of the majority is worse than tyranny of government because it is not limited to a political function. Where one can be protected from a tyrant, it is much harder to be protected “against the tyranny of the prevailing opinion and feeling.”[10] The prevailing opinions within society will be the basis of all rules of conduct within society; thus there can be no safeguard in law against the tyranny of the majority. Mill’s proof goes as follows: the majority opinion may not be the correct opinion. The only justification for a person’s preference for a particular moral belief is that it is that person’s preference. On a particular issue, people will align themselves either for or against this issue; the side of greatest volume will prevail, but is not necessarily correct.[12] In conclusion to this analysis of past governments, Mill proposes a single standard for which a person’s liberty may be restricted:

That the only purpose for which power can be rightfully exercised over any member of a civilized community, against his will, is to prevent harm to others. His own good, either physical or moral, is not a sufficient warrant . . . Over himself, over his body and mind, the individual is sovereign.

***  (Russia,s Federal Seurity Service  (FSB

No Comments