سخنی صمیمانه با فرهیختگان جنبش سبز

Share Button

آسیب شناسی یک ابهام در درون جنبش سبز

جایگاه نیروهای دگراندیش، غیرخودیهای دیروز در جنبش سبز

اسکاندیناویها ضرب المثلی دارند که میگوید : نباید آشغال را به زیر فرش روبید. شاید هنگام آن باشد که  بغرنجیهای ارتباط نیروهایی که از مواضعی غیر از مواضع اصلاح طلبی دینی، نه تنها از جنبش سبز و رهبری شایسه آن حمایت کردند، بلکه خود را جزئی تفکیک ناپذیر از این جنبش بزر گ ملی میدانند، به بحثی آسیب شناسانه و راه یابانه گذارده شود.

انتشار منشور رسانه ی تلویزیونی «رسا» با سبک ویژه « خودیها» در آن و اشاره آقای علوی تبار به مذهبی بودن جامعه ایران در مصاحبه نامبرده با سایت کلمه و نتیجه گیری از این مقدمه چینی نادرست که، سیاست و حکومت در میهن ما الزاماً باید در سپهر دین و مذهب سیر و گردش کند انگیزه نگارش این مطلب است که از مدتها پیش برای نگارش آن دست، دست میکردم.

بدون نگاه به گذشته، ولو خیلی مختصر، چیدمان این بحث کامل نخواهد بود.

در یک نگاه بسیار کلی، انقلاب اسلامی، که در دوران جنینی اش، نه از اسلامی بودن آن سخنی در میان بود و نه از ولایی بودنش، عمده نیروی خویش را از اقشار مدرن و میانه شهری به رهبری روشنفکرانی عرفگرا یا انقلابیون مدرن مذهبی که قرائتی غیر سنتی از دین داشته و استنتاجات سیاسی ضد دیکتاتوری از آن میکردند  میگرفت. روحانیت و اسلامیونی که از موضع مشروعه خواهانه با رژیم پهلوی و سیاستهای تجدد گرایانه او سر آشتی نداشتند جبهه دیگری از پیکار ضد پهلوی را تشکیل میدادند. اولین و ساده ترین دلیلی که برای این ادعا میتوان آورد اینست که مرکزیت مبارزه، دانشگاه و سایر مراکزعلمی، بیمارستانها، بانکها ، ادارات دولتی، و صنعت نفت بود و به لحاظ جغرافیائی هم (در تهران)، خیابان شاه رضای آنروز و انقلاب امروز، اطراف دانشگاه و عمدتاً بالای شهر بود. یعنی مناطق طبقه متوسط نشین، نه جنوب شهر و نه شهرستانها و از همه کمتر روستا هاا. در حقیقت انقلاب اسلامی، انقلاب کوخ نشیان علیه کاخ نشینان نبود بلکه این کوخ نشینان، توسط نیروهای مذهبی و در درجه اول روحانیون، مداحان و هیئت چی ها به کمک تحریک اعتقادات مذهبی اشان و نه حتی علیه شاه و استبداد او، و نه  حتی علیه پولدارها بلکه علیه آپارتمان نشینان و فکل کراواتی ها و مینی ژوپ پوشان به میدان کشیده شدند. اگر این انقلاب علیه کاخ نشینی بود، نباید کاخ نشینان امروز در جمهوری اسلامی ما چند سور به همه کاخ نشینان دنیا زده باشند.

پیشکسوتان جنبش منتهی به انقلاب ضد شاه، جبهه ملی، حزب ملت ایران ـ شادروان فروهر ـ ، نهضت آزادی و طیف روحانیون مرتبط با آن از جمله مرحوم طالقانی و سازمانهای زیر زمینی ای از قبیل مجاهدین خلق، سازمان فدائیان خلق، حزب توده، و جریان های مائو ئیستی بودند.

بموازات شکل گیری جنبش ضد شاه و بموازات شکسته شدن کمر حکومت نظامی و با انحلال ساواک و روی کار آمدن بختیار و شل شدن تسمه کنترول ماشین سرکوب محمد رضا شاهی، اقشار محافظه کار و توده های شهرستا نی و سپس تا اندازه ائی روستائی نیز به این پیکار پیوستند. با پیوستن این توده سنتی و محافظه کار و لایه های معلق شهری که بیش از پیش به بدنه واحد های رزمی انقلاب میپیوستند، شعار های انقلاب نبز بیش از بیش از طرح مطالبات سیاسی و اقتصادی بسوی اجرای مطالبه ی مقررات دینی و شرعی استحاله میافتند. استحاله گفتمان انقلاب،  از مطالبات سیاسی دموکراتیک به شریعت گرائی به همین جا پایان نمیابد و تدریجاً از دین و شرع چنان قرائتی ارائه میشود که بسیاری از خودِ نیروهای مذهبی هم، موج پس از موج، حذف میشوند. این حذف که تا امروز هم ادامه دارد، از نیروهای غیر مذهبی آغاز با حذف جبهه ملی، نهضت آزادی، مسلمانان مبارز، جریان دکتر سامی، خلق مسلمان به شمول اعدام قطب زاده و بازاری معروف، دستمال چی، و تلویزیونی کردن مرحوم آیت الله شریعتمداری و تا به امروز که باند احمدی نژاد و شرکاء پرچم اسلام و اسلامیت را از دست مسلمانان و انقلابیون واقعی دیروز، جنگ دیده ها و شهید دادگان دیروز در می آورند همچنان ادامه دارد.

ابهام بزرگ در این فرایند استحاله سی و دو ساله در این است که دو نیروی متفاوت به لحاظ آرمانی و رویکرد عملیاتی با دو گفتمان بنیاداً متفاوت با زبانی واحد، زبان دین و مذهب با مردم سخن میرانند و هر یک مدعی اسلام ، انقلاب اسلامی و وراثت آن هستند.

در جریان فاز دوم انقلاب، نشان دادن این شور و انقلابی گری دینی نه تنها هزینه ائی نداشت بلکه موجب برکات مالی و شغلی و منزلتی هم میشد. لذا تفکیک اینکه نیروهای انقلاب و توده سیاهی لشگریِ فرایض دینی ـ عبادی، در پس فردای انقلاب با کدام انگیزه به خیابانها کشیده میشدند آسان نیست بویژه اینکه امکان هیچ گونه نظر سنجی جامعه شناسانه ای هم در این زمینه وجود نداشته و ندارد .

اگر قرار بود انگیزه صرف مذهبی آنهم با آن قرائتی که در حرکت بلوا گونه ی ۱۵ خرداد ۴۲ منعکس شد موجب انقلاب شود، باید همانموقع انقلاب میشد و آیت الله خمینی هم، همان هنگام به درجه امامیت اُمت ارتقا می یافتند و طیب حاج رضائی هم  جای احمدی نژاد امروز را میگرفت. لذا این، شرکت اقشار مدرن بود که، نه تنها چاشنی انقلاب را کشید بلکه ضربه گیر ماشین مهیب سرکوب دستگاه حکومتی نیز شد و نه تنها هزینه شرکت در قیام را برای از ره رسیدگان  و دیر پیوستگان، به صفر رساند که هیچ  بلکه سفره رنگین رانتهای  کلان دولتی، ساندیس و قیمه پلو، بورس های تحصیلی و درجات دکتری و مهندسی سریع الصدور را نیز برای این از ره رسیگان و عافیت جویان تدارک دید.

فرایندی که در این مرحله طی شد همان است که در تمامی رژیمهای انقلابی ایدئولوژیک و اعتقادی بدون استثناء طی شده است و ایران ما از این قاعده نه تنها متثنئ نیست بلکه بعلت ایدئولوژی دینی اش و بعلت شبکه از پیش آماده مساجد و تکایا، هیئت های عزاداری اش، بیش ازهمه حامل چنین خود ویژگیهای بود و هست. اگر برای تأسیس احزاب کمونیستی و فاشیستی، میبایستی،  از صفر برای گفتمان سازی و ساختن پیکر سازمانی آنها  شروع میشد، برای روحانیت و دستگاه دینی این نقیصه وجود نداشت.

حال امروز با تکیه بر همان استنتاجات آزمایش شده تلخ، متأسفانه نخستین رسانه ائی که مقرر است رسانه جنبشی ملی باشد، وزن مذهبی این رسانه را در همان آغاز چنان سنگین میکند که بخش عمده ائی از هواداران این جنبش از همان آغاز،  رسانه های غربی را ترجیح دهند.

مسئله ائی که من آنرا «ابهام» در ارتباط متعامل این دو جریان عمده تاریخی، جریان دینی و جریان عمدتاً سکولار ( هم به اعتبار پیشینه تاریخی اشان و هم به اعتبار مضمون جامعه شناختی گفتمانشان میدانم، تا دیروز چندان « ابهام» نبود و نمی نمود زیرا هردو جریان، در اندیشه حذف همدیگر بودند و نه تعامل باهم. ولی امروز که این دو جریان، دوجریانی که معلوم نیست، درقاعده ی هرم اجتماعی اشان، کدام یک، هم به لحاظ کیفیت نیروهای اجتماعی اشان و هم کمیت هوادارانشان، بر دیگری میچربد، به جنبش واحد سبز بهم پیوسته اند، نحوه ارتباطشان باید روشن شود زیرا از رقابت دموکراتیک و متعامل د راین زمینه گریزی نیست اگر هدف مردم سالاری باشد.

ساده لوحانه است اگر انتظار داشته باشیم که رهبری جنبش سبز که تا حدود بسیار زیادی، سپر ایمینی اش پایبندی آن به ساختار حقوقی نظام است و از طرف بخشی از نیروهای درون نظام حمایت شده و برخی حکومتگران با بیطرفی مثبت بدان مینگرند، انتظار داشته باشیم که دست در دست فلان جریان به اصطلاح غیر خودی بگذارد و با این کار زیر ورقه حکم اعدام جنبش را امضاء کند.

ولی از سوی دیگر ده بار بیش از مورد پیش، ساده لوحانه ترخواهد بود اگر به بهانه محذوریت فوق برای خود بعنوان نیروهای دگر اندیش جنبش سبز، نقشی گله وار قائل باشیم.

آنها که میکوشند، رهبری این جنبش بزرگ مردمی را با تلاشهای رندانه، ناشیانه و ناسالم از دست رهبری کنونی آن خارج کنند همانقدر به این جنبش بزرگ ملی زیان میرسانند که آنهائی که گله وار دنباله روی گفتمانی میشوند که باز هم در تلاش چیره سازی هژمونی سیاسی خود، با استفاده از ابزارِ از پیش مهیای مذهبی و فرادستی سیاسی ناشی از آنست. ابزاری که امتیاز و کار ائی آن در عرصه پیکار سیاسی بیشتر ناشی از غیبت رقیب جدی سیاسی است تا شایستگی ذاتی اجتماعی و یا گفتمانی سیاسی.

تجربه انتخابات اخیر عراق میتواند بهترین درسی باشد که هژمونی خواهان درون جنبش سبز باید بدان توجه کنند. با درهم کوبیدن ماشین نظامی امنیتی حکومت صدام توسط نیروهای ائتلاف به رهبری امریکا و انگلیس، نخستین نیروئی که بمیدان سیاست پرید جریانات شیعه ی مورد حمایت جمهوری اسلامی ما بودند. اگر ادامه حضور نیروهای ائتلاف نبود و اگر فرایندهای انتخاباتی در آنجا هم با نظارت استصوابی، تقلب استصوابی و سپس کودتای انتخاباتی مشروط و توأم میشد، ما امروز در همسایگی خود شاهد یک حکومت برادر خوانده برای دولت احمدی نژاد در آنجا می بودیم. رژیم صدام و همراه با رژیم او، سنی مذهبان عراق، بکلی از صحنه سیاسی رانده شدند و آنچه باقی ماند جریان های شیعه ائی بود که وفادار به حکومت ما بودند. ولی حضور نیروهای ائتلاف و دو دوره انتخابات آزاد تحت نظارت آنان، به مردم این فرصت را داد تا خود را از میدان مغناطیس سیاست زدگی اعتقادی آزاد کرده و برای امور دنیوی به نیروهای مدعی این دنیا اعتماد کنند. مردم عراق در انتخابات ماه مارس گذشته، اکثریت رأی خود را به جریان « العراقیه» به رهبری ایاد علاوی که سمتگیری سکولار و لیبرال و دموکراتیک دارد داد. اگر بعلت ادامه بحران کنونی ناشی از سماجت مالکی ( نخست وزیر کنونی مورد حمایت دولت ما)  در حفظ قدرت ، انتخابات در عراق از نو تجدید شود ، جریان«العراقیه» و رهبر آن علاوی، این بار  نه۳۲ بلکه ۵۰ درصد رأی خواهند آورد و شاید هم بیشتر.

کیست که بتواند انکار کند که جامعه عراق از ایران ما بیشتر مذهبی است ؟ ولی جامعه مذهبی عراق نشان داد که رویکردی مدرن به سرنوشت سیاسی خود دارد و برا ی نشان دادن این علاقه، فقط دو دور انتخابات آزاد لازم بود.

پس، تلاش برای چیره کردن مطلق گفتمان( اصلاح طلبانه) دینی بر جنبش سبز تلاشی است مخرب و جز تکاندن و محروم کردن آن، از دینامیک ترین نیروهای ترکیب دهنده اش نتیجه ایی نخواهد داشت. ولی همچنان که گفته شد درک مشکل تعامل با دگر اندیشانِ درون جنبش سبز، نیز دشوار نیست، در درجه اول بعلت پراکندگی اشان و در درجه دوم بعلت موانع و محدویت های حقوقی برای حضور علنی و یا نیمه علنی جنبش در کشور.

از این مقدمه نتیجه میگیرم: که تعامل و هماهنگی همه نیروهای متشکله جنبش سبز حیاتیست  و لی راه های حصول آن بسیار دشوار. دوستان مذهبی سبز، پراکندگی نیروهای سبزدگر اندیش را نباید فرصتی برای انحصار هژمونیک تصور کنند بلکه باید آنرا یک کاستی د رجنبش سبز و اندام وارگی سیاسی آن تلقی کنند. تا جائی که به رهبری واحد جنبش مربوط میشود، نگارنده این سطور(بعنوان یک منقد سیاسی) کمترین ایرادی بدان ندارد ولی در آنجا که بخشی از جنبش سعی میکند خود را بعنوان یگانه نیروی سازمانگر و راهبردی آن نهادینه و تثبیت کند، باید گفت که این راهی است که انقلاب در آغاز رفت و به اینجا رسید که رسیده است.

نباید حتی برای لحظه ائی فراموش کرد که تا هنگامیکه اقشار روستائی، شهرستانی و با منتالیتی روستائی، نیمه روستائی و یا سنتی و همچنین اقشار معلق و فاقد جایگاه اجتماعی، در ترکیب جمعیتی کشور غلبه دارند، زمینه برای ظهور احمدی نژاد ها هم، بر روی شانه های  حجاریان ها، گنجی ها، علوی تبار ها و ..، به سریر قدرت هم وجود دارد.

امید وارم مضمون و محتوای این بحث را که من با عجله و با قلمی آماتوریک طرح کردم، دیگران پی گیرند زیرا که که به سرنوشت رابطه نیروهای مختلف دردرون جنبش سبز و شاید سرنوشت آن مربوط میشود.

این بحث را در آینده ادامه خواهم داد.

حبیب تبریزیان

www.iranesabz.se

10/08- 2010

No Comments