بمناسبت ۳۵مین سال درگذشت آخرین پادشاه ایران

Share Button

انقلابیون چپ، مصدقی و مذهبی میهنمان، پهلوی ستیزی را از سیاسی بودن فراتر برده و آنرا ایدئولوژیزه کردند و رژیم برآمده از انقلاب با تمام ماشین تبلیغاتی غول آسای خود، این ایدئولوژی سازی پهلوی ستیزی را فرهنگی (کالچرالیزه) کرد یعنی آنرا تا سطح پیش شعور(آ ـ پریوری) متعارف و عادی مردم فرا بُرد.

دیروز ۲۷ ژولای ۳۵مین سال درگذشت پادشاه فقید ایران، محمد رضا شاه پهلوی بود. سرنوشت تلخ او و سرزمینی که او پادشاهش بودرا میتوان با سرنوشت یزدگرد سوم و پایانِ غم انگیز نه تنها سلسله ساسانی بلکه  پایان امپراطوری ایران در آن زمان مشابه دانست. البته اگر از تفاوت  نوع مرگ این دوپادشاه و تفاوت شرایط تاریخی و اجتماعی آن زمان ایرانمان با ایران دوران پهلوی بگذریم و آنرا نایده بگیریم.

انقراض این دو پادشاهی ایرانی، آن یک بدست اعراب بَدَوی، که پرچم دین اسلام را برای بسیج و همزمان اغفال مردم برافراشته بودند، و وعده برقراری عدل و داد درزمین و پاداش اُخروی در در آن دنیا؛ در بهشت با حوریان و غلمانهای خوش بَر و پیکرِ بسیار، باغهای مصفا با جویبارهای شیر و عسل را به اعراب گرسنه میدادند، انجام  شد و سقوط این یک نیز توسط نیرویی از همان جنس و خمیره تاریخی، و بهمان نسبت بَدَوی و تمدن ستیز که؛ با وعده مجانی شدن آب و برق و خانه دارکردن همگان و برقراری عدالت، رأفت اسلامی، مستضعف نوازی  و مستکبر زدایی..، در این دنیا و تأمین ویلاهای لوکسِ رایگان در بهشت مملو از حوریان و غلمانانِ سیمین تن ومرمرین پیکر به کوشندگان راه اسلامگرایی و رستگار شوندگان، توانست توده مردم را بمیدان کشد تا رژیم شاه را سرنگون کنند و آخوندها و طلاب تشنه قدرت و ثروت را به سریرقدرت برسانند.

تحققِ وعده های مهاجمان اولی برای پیروانشان، بجای آخرت، در همین دنیا، در سرزمینهای مفتوحه  نقداً انجام یافت و آنها در آن مستملکات جدید هم به پری پیکران مُفت و جوان  رسیدند و هم به ثروت و مکنت و دولت و آبادیهای بیشمار و رعایای بیشمارتر.  حاصل تحقق وعده های مُبِدعان نخست برای مردم ممالک مفتوحه، چیزی جزمحکومیت آنان به تغیر دین یا جزیه پردازی، بردگی و غلامی، اسارت زنان و دخترانشان و کشتار متمردان  بسیار  از آنان نبود.

نتیجه تحقق وعده حکومت اسلامی جدید در میهن ما هم، برای فاتحانی که در پس سرنگونی رژیم شاه، از حوزه های علمیه به دستگاههای کشوری و لشگری و قضائی و مقننه سرازیر گشته و روی ثروت های مصادره شدهِ بی حساب ایستاده بودند، برای این فاتحان؛ ثروت، مکنت، قدرت؛ برای ملت فقر و بدیکاری و بدبختی همگانی و برای شکست خوردگان سیاسی که با فریب به این تله فاجعه بار و جبران ناپذیر تاریخی کشانده شده بودند، بدبختی، دادگاه های سرهم بندی شده ای که قانونشان اراده قاضی شرع بود و کیفرشان غالباً اعدام های سریالی با جرثقیل هایی اسلامی، تواب سازی های گروهی، جدا سازی زنان و مردان، چادر و مقنعه پوش کردن اجباری زنان و دخترانشان، آزادی عمل یافتن دزدان و چپاولگران ثروت ملی، و زندان و حبس و اعدام  برای   دزد ـ زدگان، ترورِعلنی و پنهانی مخالفان  رژیم در داخل و خارج کشور، راه اندازی گشتهای  کنترُل  و ارعاب آفرین از هر نوع و قماش، راه اندازی دستجات سرکوب در هرکوی و برزن از  محل کار گرفته تا  محل تحصیل و تفریح  بنام بسیج، پلیسی و امنیتی کردن تمام محیط اجتمایی و زندگی خصوصی مردم بود.

شکست ارتش ایران و مرگ یزدگرد سوم در ۱۴ قرن پیش، صرفاً تغیر یک رژیم سیاسی و یا یک سلسله پادشاهی و حکومتی در کشورما نبود بلکه پایان یک دوره تاریخی همراه با؛ الغاء، انحلال  و جایگزینی یک تمدن، فرهنگ و هویت تاریخی با فرهنگ و هویتی دیگر از نوع قبیله ایی و زندگی بیابانگردانه بود*.  در مورد اعرابی که به ایران حمله و آنرا فتح کردند سخن از تمدن نمیتوان گفت زیرا در اجتماعات بادیه نشین و بیابانگرد شبه جزیره عربستان آنروز، از تمدن، بمعنای شهر نشینی و دولت/ کشور بمعنای همان روزگار هم  اساساً خبری نبود . بادیه نشینیان عربِ حجاز و کل شبه جزیره عربستان مانند هر قوم و قبیله اولیه ایی از خود فرهنگ قومی و قبیله ایی خویش را داشتند و همین فرهنگ بود که در سرزمین ما  جایگزین فرهنگ  کهن ایرانی ودین زرتشتی و ادیان آریایی  آن گردید و بر آن چیره شد.

هدف از نگارش این یاداشت واکاوی تاریخ نیست که من، (نگارنده این سطور)، اینکاره هم نیستم ولی بنظرم تا همین حد اشاره برای  ادامه مطلب لازم بود.

نزدیک به ۳۸ سال پیش مردم ایران که هر گروه اجتماعیشان توسط پیشکسوتان و مراجع سیاسی و دینی خاصِ مورد اقتدای خویش در آنروزها، با شعارهایی که ربطی به زندگی و عالم واقعی نداشت و از ایدئولوژیهای تجربه نشده و یا وعده های  امتحان نشده موعظه گران دینی گرفته شده بود، به خیابانها آمدند و رژیم شاه را سرنگون کردند. با وقوع انقلاب اسلامی، تنها شاه و رژیم پادشاهی سرنگون نشد بلکه دهها سال  دستآورد دولت سازی  با دیوانسالاری اداری، نظامی و قضائی اش نیز سرنگون و منهدم گردید فرهنگ باز سازی و نسبتاً احیا شده ایرانی  مجدداً زیر ساطور دین و آئین کاسبکاران دینی قرار گرفت.  نه تنها رژیم و نظام سیاسی  کشور، بلکه هویت ، تاریخ ، تمدن و جاده و پلهای ارتباطی؛ سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی که ایران ما را به دنیای متمدن وصل میکرد نیز کاملاً ویران و نظام مورد نظر روحانیون و اسلامگرایان تازه به قدرت رسیده طبق الگوی شکل گرفته در درون شبستانهای مذهبی و حوزه های علمیه، در سطح مملکتی پیاده گردید. رژیمی که از پس  انقلاب شکل گرفت نه جمهوری بود و نه حتی دینی  و اسلامی بلکه  نظامی مبتنی بر  سلطه بلا منازع بخشی از الیگارشی  دستگاه روحانیت بود که مسئله عمده اش نه دین و نه مملکت بلکه  کسب و حفظ قدرت بود. باندی از روحانیون که  با خمنینی و سپس با خامنه ایی بیعت کرده و  بدانها اعلام سرسپردگی کرده بودند. و برآن بود تا فرهنگ و رفتار حوزوی را به فرهنگ و رفتار چیره در کشور تبدیل کند.

نه یزد گرد سوم و سایر پادشاهان ساسانی مبرا از ستمگری و زورمداری بودند و نه  رژیم شاه و سلسله پهلوی. هرچند پادشاهی یزدگرد حضیض و انتهای خط نزولی یک امپراطوری باستانی در جهان کهن بود و سلسله پهلوی و رژیم شاه برعکس، سرآغاز یک رستاخیز جدید تمدن ایرانی و آغاز یک خط صعودی توسعه، ولی شباهتهای تاریخی این دو انقراض ویرانگر بسیار واجد اهمیت تحلیلی و تاریخی هستند.

اگر تمدن معاصرکه تجدد محوراست را صرفاً به آزادی های سیاسی، از نوعی که طی ۱۰۰ تا ۲۰۰ سال اخیر، در اروپا و آمریکا نهادینه شده است محدودنکنیم و ندانیم  بلکه، اصلی ترین پارامترهای گذار به عصر مدرن؛ یعنی شاخصهای اقتصادی، اجتماعی، جایگاه یابی بین المللی و منطقه ایی یک کشور را بعنوان موئلفه های اصلی  تحول  مترقیانه قرار دهیم، رژیم شاه یکی از مدرنترین و مترقیترین رژیمها در میان کشورهای درحال توسعه  و در نوع خود بود.

هانا آرنت فیلسوفه آلمانی قرن پیش، در رساله خود با عنوانِ اتوریتی( اقتدار) چیست؟ مبحث اتوریته را در رابطه با  پروسه دولت سازی  مورد برسی قرار داده و با استفاده از آموزه های افلاطون، بعنوان پدرعلوم سیاسی و ماکیاولی بعنوان پدر سیاستورزی و دولت سازی مدرن، مُدل رومی باستانی را الگوی  کلاسیک اعمال اقتدار برای دولت سازی میداند. او با نقل نظرات سیسرو؛ ماکیاولی، روبسپیر، مارکس و ..، مینویسد که  فرایند دولت سازی بدون اعمال جبر، قهر و خشونت ممکن نیست. او نمونه الگوی افلاطونی مدینه فاضله را نمونه ایی تحقق ناپذیر میداند ولی ضمناً میگوید، دولت از ترکیب قدرت و مشروعیت ساخته میشود.  بنا  بنوشته او، الگوی افلاطونی که بعدها از طرف کلیسای روم گرفته شده و تکمیل گردید در کنار تجربه تاریخی اقتدار امپراطوری کهن رومی و دولتمداری آن توانست به امپراطوری روم، هم مشروعیت و هم اقتدار بدهد. **

مسئله ایی که من،(نگارنده این سطور) در اینجا روی آن تأکید دارم انکار یا اثبات ضروتِ کاربرد قهر و قدرت در پروسه ملت ـ دولت سازی، که کم یا بیش بسته به وضعیت سیاسی، تاریخی، اجتماعی و .. ، درهر کشوری اعمال شده، میشود و ناگزیر هم هست نمیباشد، زیرا که  ساختارسازی یک دولت، (چه دولتها و امپراطوریهای فئوادلی قرون وسطایی و چه دولتهای مدرن “ملی” امروزی) به آرامی و صلح و صفای همگانی و مرضی العامه  پیش نمیرود بلکه مسئله اینست که در بسیاری کشورهای جهان سوم که جمهوری اسلامی ما بدتربن نمونه در میان آنهاست، اعمال خشونت، قهر و قدرت، پس از انقلابات و تغیر نظامهای سیاسی، نه درجهت دولت سازی مدرن و منافع ملی همجهت با پیشرفت تاریخ، بلکه در جهت ویران سازی، درجهت اوراق کردن آنچه ساخته شده بوده است برای استیلاگری  قرار داشت و همچنان قرار دارد. و در اینجاست که در تعریف و تحلیل یک دیکتاتوری نباید صرفاً خود را به قضاوت از روی شباهت ظاهری اعمال اقتدارمحدود کرد بلکه باید جهتگیری جهانی و تاریخی آن یک دیکتاتوری و میزان ضرورت کاربرد اقتدار و جبر را نیز در نظر گرفت.

برای مونتاژ یک دستگاه، یا ساختن یک بنا، نیروی فیزیکی لازمست و برای پیاده و اوراق کردن آن دستگاه یا بنا نیز. آنچه مهم است، اینست که بدانیم که با کاربرد قدرت، اعمال زور، چه چیزی را مونتاژ( assemble) میکنیم؟ و چه  چیزی را دی مونتاژ ( disassemble) یعنی اوراق میکنیم؟.

رضا شاه و شاه دیکتاتوری کردند تا بسازند و تمدنسازی کنند و رژیم جمهوری اسلامی قدرت و جباریت بکار برد تا ساخته های آنها را اوراق کرده، تا مملکت را صاحب شده بچاپد و نظام  یغما گر، نا مشروع و سترون خود را بنا نهد، نظامی که بعلت نخاله های فکری، اعتقادی، گفتمانی، سازمانی، سیاسی، فرهنگی و اخلاقی در ذره ذره پی بنیاد و ساختمانش، نه ماندنی است، نه بالیدنی و توسعه آفرین. این نظام بعلت وجود همان نخاله ها و تناقضات بسیار در بافتمان  وساختار قدرتش  قادر نیست خود را با زمانه وفق دهد، هر چند برای نیل به این هدف، مذبوحانه هم دست و پا میزند.  تطبیق یافتن با زمان و دنیای سریع التوسعه امروز، با نظام سیاسی فقیه و ولی ـ بنیاد و شارلاتان پرور جور درنمی آید. کافیست تا به سایت دیروز تسنیم یکروز  پیش مراجعه کنیم و ببینیم از بابک زنجانیهای دوم و سوم و ۳ میلیارد دلارهای برباد رفته ی جدیداً افشاء شده خبر میدهد ، کافیست تا  به سایت تابناک امروز مراجعه کنیم و منظره چندش آور قمه زدن ضعیفه های بسیجی و کفن پوش را در خیابانهای تهران در اعتراض به فیلم رستاخیز ببنیم تا بدانیم منظور از نخاله های انسداد آفرین و مخرب چیست؟. این نظام نخبه پرور نیست بلکه معتاد پروراست، انسان سازنیست انسان سوز است، غرور ملی آفرین نیست بلکه خفت ملی آفرین است. و با معتاد پروری، حقارت پروری، بی اخلاقی، نظامی مدرن، بالنده و توسعه گرا و انسان ساز، ایجاد و مستقر نمیگردد.

رژیم شاه؛ از آنجهت سقوط نکرد که فاسد بود( زیرا درجه فساد در رژیم شاه در مقایسه با کشورهای مشابه مانند کره جنوبی، چین امروز، برزیل، و… ، اگر کمتر نبود بیشتر هم نبود. از مقایسه آن با جمهوری اسلامی باید کاملاً گذشت که طنز آمیز است)، رژیم شاه؛ از آنجهت سقوط نکرد که دیکتاتور بود، از آنجهت سقوط نکرد که مملکت را به افلاس و بدبختی کشانده بود، از آنجهت سقوط نکرد که مملکت را به  انسداد اقتصادی و سیاسی و دیپلماتیک کشانده  یا  آنرا تو سری خورده  همسایگانش کرده بود.  رژیم شاه در درجه اول از آن جهت سقوط کرد که؛ با نشانه گرفتن افق های بلند پروازنه دیگری برای کشور در مقابل نیروهایی ایستاده بود که برای آنها شعارهای آزادیخوانه فقط و فقط وسیله ایی برای سرنگونی و تغیر نظام بود،  نیروهایی که هریک برای مدینه آرمانی اتوپیک خویش ساخته، الگوی حاضر و آماده  خود راداشتند. نیروهایی  که برای فردای مملکتی که فرمانروایی بر آن را حق  مسلم  و انحصاری خود میدانستند، الگوهای مورد نظر خود را در در خورجین سیاسی خویش حاضر و آماده داشتند.

رژیم شاه  بر اساس الگو برداری از راههای رفته و امتحان شده، در اندیشه  ایجادِ تمدن بزرگ و تبدیل ایران به ژاپن خاورمیانه  بود و مخالفانش، بسته به نوع ایدئولوژیشان که دینی؛ شریعتیستی یا خمینیستی، چپ روسی یا چینی و یامصدقیسم پهلوی ستیز جهان سومی بود، برای مدرنیزه کردن کشور توسط آن رژیم و تلاشش برای رساندن آن بپای کشورهای صنعتی تره هم خُرد نمیکردند و آنرا یکسره سیاستهای دیکته شده از آنسوی آبها معرفی میکردند. برخی از اینها میخواستند ایران را سراسر ویتنام کنند و شعار آنرا میدادند و برخی دیگر به تقلید از اولیها میخواستند ایران را سراسر کربلا کنند و کردند و چه کردنی هم!

روشنفکر نمایان سیاسی، دموکراتهای کتابی، آزادیخواهان کلامی وآخرت پرستان دینی( البته برای مردم و درحرف و نه برای خودشان که مظهر دنیا پرستی بودند)  هریک جز به تحقق مدینه ی آرمانی یا اعتقادی خویش به گزینهِ دیگری نمی اندیشیدند، مدینه هایی که آزمونشان را در روسیه، چین، آلبانی و کامبوجیای پول پوتی و افغانستان خلقی ـ پرچمی و یا زیمبابو موگابه ای و کوبای کاستروئی و سرانجام، چرکین ترینشان را، در جمهوری ولایی و اسلامی  خودمان دیده و تجربه کرده و میکنیم.

گناه کبیره و اشتباه بزرگ رژیم شاه این بود که بعلت پیشروی خود، نه تنها از جامعه سنتی بلکه از جامعه متوسط سیاسی  مملکت  نیز فرسنگها فاصله گرفته بود. جامعه سیاسی  متوسط  مملکت در آنروزها تحت تأثیر رخدادهای خاورمیانه،  نظام سیاسی برآمده از انقلاب بلشویکی اکتبر،  تبِ داغِ جنبشهای ضد استعماری در ۳ قاره جهان، جنگ و دشمنیی اعراب و اسرائیل،  قرار گرفته بود.   این جامعه سیاسی توجهی بدین امر نداشت که میهن ما با گیر افتادن بین دو تیغه گازانبر رقابتهای  ژئواستراتژیک و ژئوپولیتیک دو سیستم جهانی رقیب در جهان برای پیشرفت، راهی جز آنکه که رژیم شاه برای پیشرفت مملکت برگزده بود  در برابر خود نداشت.

در فردای انقلاب اسلامی بخشهای متوسط جامعه زود بیدار شدند و به این رژیم پشت کردند. ۳۸ سال زمان کمی نبود تا بخشی از انقلابیون سابق هم که موتور  اولیه انقلاب بوده بودند، از هر تیپ و طبقه پی ببرند که  آن انقلاب فاجعه بود و نباید  انجام میگرفت. بخش عظیمی از توده عادی  مردم و  تقریباً همه نیروهای انقلابی سابق، چه آنها که از همان فردای انقلاب بفتوای خمینی و حکم دین، زیر ضربه رفتند و چه آنها که جذب  دستگاه حکومتی شده ولی نوبت به نوبت از گردونه بی ترحم نظام بیرون انداخته شدند،  امروزه دیگر کتمان نمیکنند که آن انقلاب فاجعه بود و نباید میشد. ولی افسوس که تنها رژیم شاه نبود که با انقلاب اسلامی سقوط کرد بلکه شرافت و اخلاق مدنی و فردی هم با آن، در جامعه ما سقوط کردند و شاید بیشتر از همه دربین بخش وسیعی از روشنفکران سیاسی ما.

انقلاب آفرینانِ چپ، مصدقی و مذهبیِ میهنمان، پهلوی ستیزی را از سیاسی بودن فرا تر برده و آنرا ایدئولوژیزه کردند و رژیم با تمام ماشین تبلیغات غول آسای رسانه ای و آموزشی خود این ایدئولوژی سازی پهلوی ستیزی را فرهنگی (کالچرالیزه) کرد یعنی آنرا تا سطح پیش شعور(آ ـ پریوری) متعارف و عادی مردم فرا برد. تحلیلگر وکنشگر سیاسی امروز میهنمان خود را در میدانی میابد که در دوران جاهلیت خویش، خود، خطوط، نام و آدرس آنرا از پیش مهندسی و مقرارت آنرا نیز تدوین کرده است و حالا این تحلیلگر و کنشگر سیاسی، پس از ۳۸ سال خود را مجبور می بیند در همان میدان با همان قواعد و زبان متناسب آن رفتارکند که  خودش هم دیگر آنها را قبول ندارد ولی انکار آن گذشته نیز هزینه ایی دارد که پرداختش سنگین بنظر میرسد.  کمترین هزینه نقد گذشته، از دست دادن آن سرقفلی (کاذب) سیاسی است که طی چندین دهه ایجادگشته و اعتبار آفرین بوده است و دست شستن ازعناوینِی چون روشنفکرسیاسی، مترقی، دموکرات و انقلابی و به زباله دانی انداختن  همه آن مدالهای سیاسی  که روزی افتخار آمیز بودند آنقدر مصیبت آمیز مینماید که جان دادن برای حفظشان از دست شستن از آنها بسیار آسانتر است. لذا  شهامت نقد نیز در بین بازیگران سیاسی دیگر وجود ندارد(هرچند این عادت قبلاً هم  در این جماعت مرسوم نبوده است) و ایراد  اصلی کار  نیز در همینجا است، زیرا، بدون چنین نقدی که نه تنها متوجه افراد و جریانها ی سیاسی و مذهبی بلکه  متوجه کل انقلاب و گفتمان سلبی و ایجابی آن گردد، نقدی که مسئله را از مشکلات و کاستیهای خُرد اقتصادی و سیاسی  به  مسئله بحران هویت  و سرقت فرهنگی و هویت تاریخی تعمیم داده، اجماع آفرینی کند، برون رفت از این بست تاریخی که بدان گرفتاریم ممکن نمیباشد.

بر آنها که بر خان نعمت یا یغمای نظام برآمده از انقلاب نشسته اند حرجی نیست اگر همچنان بر طبل انقلاب بکوبند و این رژیم ولایی را یکی از بهترین رژیمهای دنیا معرف کنند و در دیوسازی از رژیم گذشته و شخص شاه بکوشند، ولی سکوت در مقابل ظلمی که ما ملت ایران، با اقتدا به همان مراجع سیاسی و اعتقادی و دینی پیش اشاره شده، در حق سلسله پهلوی (پدر و پسر) کردیم که در حقیقت یک خودزنی ملی و تاریخی بود، قابل گذشت و چشم پوشی نیست بویژه وقتی که عواقب  آن انقلاب و واهی بودن آن ادعا ها را از نزدیک دیده ائیم، ندیدن و یا خود را به نفهمی زدن روی این مسئله نه تنها غیر اخلاقی بلکه مهمتر از آن اینست که؛ تا زمانی که ما به تبعیت از گفتمان انقلاب و سیاست رژیم، در جبهه دیوسازی و مجرم نمایی و محاکمه غیابی محمد رضا شاه و رضا شاه  قرار داریم و در غم سوختن سرقفلی( نا سزاوار) سیاسی خویش هستیم، ناچاراً مجبوریم درعرصه سیاسی و میدان بازی نیز، نسبت به آن رویکردها و راهبرد های سیاسی برآمده از آن دیو سازی، مجرم  نمایی، محکوم سازیها  و تقدس آفرینی ها ی آن عرصه و میدان نیز، مماشت گرانه برخورد کرده و بر آنها صحه بگذاریم و یاحد اقل در باره آنها سکوت کنیم.  مجبوریم در قبال سیاست های ماجرا جویانه رژیم در منطقه و در دنیا سکوت کنیم. از پروژه ضد ملی اتمی حق مسلم هسته ایی بسازیم.  و بین جاهطلبی های ماجراجویانه رژیم و غرور و منافع ملی خود علامت تساوی بگذاریم. همه اینها  درحالیست که خود رژیم تلاش میکند پس از ۳۸ سال بهمان راهی برود که محمد رضا شاه برای میهنمان در پیش گرفته بود.

هدف چشم اندازی رژیم، اجرای وصایای سیاسی شاه درعمل و نفی، تکفیر و تکذیب او و گفتمان تاریخیش (ناسیونالیسسم ایرانی) درحرف، تبلیغات و سیاست رسمی است. ولی آنچه در این راه  دست و پایش را گرفته است،  فرادستی آن گفتمان استکبار و طاقوت ستیزانه ایست  که خودش ابزار گرایانه سازنده آن بود و نردبان بقدرت رسیدن او گردید تا عوامفریبانه بر امواج شور برآمده ازهیستری ضد پهلوی و ضد غربی در جامعهِ هیپنوز شده دوران انقلاب، به قدرت برسد.

بریدن شاخه ای که رژیم روی آن نشسته است برایش آسان نیست هرچند میداند که دیگر آن شاخه  مطمئن هم نیست.

انقلابیون چپ ، مصدقی و مذهبی میهنمان، پهلوی ستیزی را از سیاسی بودن فرا تر برده و آنرا ایدئولوژیزه کردند و رژیم با تمام ماشین تبلیغاتی غول آسای خود، این ایدئولوژی سازی پهلوی ستیزی را فرهنگی (کالچرالیزه) کرد یعنی آنرا تا سطح پیش شعور(آ ـ پریوری) متعارف و عادی مردم فرا برد.

من (نویسنده این سطور) مناسبترین شخصی نیستم که میتوانم در توجیه و تبرئه تاریخی سلسله پهلوی و شاه  بنویسم ولی:

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال بنام منِ بیچاره زدند.

تنها تازیانه وجدان نیست که مرا وادار به نگارش این سطور کرده است بلکه قویاً اعتقاد دارم تا هنگامیکه  نخبگان سیاسی، فرهنگ سازان و گفتمان سازان سیاسی میهنمان از محمدرضاه شاه اعاده حثیت نکرده اند، راه آشتی ملی، و یافتن یک رهیافتِ  تحول سیاسی برای ما باز نخواهد شد.  تحلیلگر وکنشگر سیاسی امروز میهنمان، خود را در میدانی میابد که در دوران جاهلیت خویش، خود خطوط، نام و آدرس آنرا از پیش مهندسی و تنظیم  و مقرارت آنرا نیز تدوین کرده است و حالا  این تحلیلگر و کنشگر سیاسی خود  را مجبور می بیند در همان میدان با همان قواعد و زبان خاص آن رفتارا کند که دیگر آنها را خودش هم قبول ندارد ولی شهامت نقد خویش را نیز ندارد و ایراد  اصلی کار در اینجاست زیرا بدون چنین نقدی که نه تنها متوجه افراد و جریانها بلکه متوجه کل انقلاب و گفتمان سلبی و ایجابی آن میشود  برونرفت از این بست تاریخی مقدور میباشد. اگر ما در اعاده حیثیت شاه و ارجگذاری هویت ساز تاریخی آن، امروز نکوشیم فردا  دادگاه تاریخ ما را محکوم و روسیاه و محمد رضا شاه پهلوی را روسفید  و تبرئه خواهد کرد  و زمانی که، فرصت اجماع ملی را هم دیگر از ما گرفته است.

من بنوبه خویش کوشیدم نقد و نگاه خویش را نسبت به آنچه در جریان این انقلاب بر ملت، میهنمان و رژیم پهلوی و شخص شاه رفت بیان کنم، درپایان با فرستادن درود به روان شاد او بعنوان یک میهن پرست و ناسیونالیست برجسته ایرانی، هرچند نه مبرا  ازخطاهای گاه بزرگ، خاطره او و خدماتش را گران و عزیز میدارم. البته این بهیچ وجه بدین معنا نیست که در این تصورهستم که میتوان  آن رژیم را دو باره احیاء کرد.

این توضیح کوتاه را نیز ضروری میدانم که من، بین سلطنت طلبی و شاه پرستی عامیانه و درک و تبین  مبحث مونارشیسم از منظر تئوریک و فلسفه سیاسی، تفاوت بنیادی قائلم. هرچند فرصتهای تاریخی از دست رفته اند ولی بلحاظ تئوریک و از منظر جامعه شناسی تاریخی و با توجه به وضعیت دموگرافیک و موقعیت منطقه ایی میهنمان؛ رژیم پادشاهی را درایران مناسبترین و بهترین نوع نظام سیاسی میدانم ولی همانطور که گفتم  بنظر من این فرصت دیگر از دست رفته است. برای ایجاد یک تحول دموکراتیک و مترقیانه، باید بدنبال گزینه ایی از درون همین نظام بود که  فعلیت سیاسی داشته و برای آن؛ هم چهره های راهبردی  بلحاظ آرمانی و  هم چهره میدانی برای سازماندهی و رهبری مبارزه وجود دارد.

سایت العربیه  نیز گزارشی همراه با  یک کلیپ  ویدئوئی از مراسم تدفین رسمی شاه در قاهره دارد که متاسفانه نتوانستم  آنرا کپی کنم.

* البته مردم سرزمین ما در برابر  فرهنگ استیلا گران،  پس از حمله اعراب از خود فرهنگ سازی کردند و فرهنگی آفریند که  حاصل تضارب آن فرهنگ وارداتی  و ریشه فرهنگ باستانی ما بود.  این خود بحث دیگری است

** Hanna  Arnet

Mellan det f;rflutna och framtiden

s 150 – 156

No Comments