زوال استبداد دینی آغاز گشته است

Share Button

محافل اقتدار گرا از ماهها پیش در تلاش برای موازی سازی در برابر اصلاح طلبان که در چهار چوبِ “حزب اتحاد ملت ایران (اسلامی)” در حال تجدید سازمان خود میباشند، بوده اند و برای این منظور حزب پادگانی ندای ایرانیان را سرهم بندی کردند که ژستی مدرن نما داشت. لیدرِ امنیتی این حزب پس از ناکامیش در لانسه کردن این تشکیلات ماسکدار در بین بخش جوان جامعه، دیروز از سمت خود استعفا داد و میتوان گفت؛ این پیرنوزاد، سِقط شده بدنیا آمد زیرا ریشه آن امنیتی ـ پادگانی بود ولی گروههای اجتماعی در نظر گرفته شده اش برای پایگاه سازی، گروههای مدرن و متوسط جامعه بودند. مهندسین این تشکیلات اینقدر شعور جامعه را دست کم گرفته بودند که تصور میکردند مردم به این سادگی این دستپخت سپاه و محافل امنیتی را بعنوان یک حزب سیاسی جدی و متمایل به سکولاریسم خواهند خرید. و شاید همین اطمینان به موفقیت این حزب بود که راه صدور جواز برای حزب اتحاد ملت ایران را هموار کرد زیرا مخالفان به موفقیت آن تشکیلات موازی خود مطمئن بودند. ولی حالا دیگر دیر شده است آن یک سرِ زا رفت و این یک مورد استقبال جامعه سیاسی تحول طلب ایران قرار گرفت. پس گرفتن جواز صادر شده برای این حزب هم دیگر آسان  و کم هزینه نیست. باید امید داشت که حزب اتحاد ملت ایران به یک چتر وسیع سیاسی برای همه نیروهای مترقی جامعه تبدیل گردد. میزان موفقیت این حزب و سمتگیری نهایی آن قبل از اینکه به رهبران و اساسنامه و برنامه آن وابسته باشد به کیفیت نیروهایی بستگی دارد که با حمایت خود از این حزب آنرا به جلو میرانند و به آن قدرت میدهند. با دیدن لیست اعضای کنگره این حزب این امید در من ایجاد شد که بالاخره تشکیلاتی در میهن ما پایه گذاری شد که در فرهنگ سیاسی آن، خودی و ناخودی راهی ندارد. تشکیلاتی که این پتانسیل را دارد تا به باشگاهی همگانی برای جریانهای متنوع سیاسی دموکرات میهنمان تبدیل گردد.

تضادهای زیر ساختاری به رأس هرم قدرت تسّری یافته اند

تحولاتی در منطقه و میهن خودمان و جهان میگذرد که بدون چشم مسلح(ژرف بینی تحلیلی)، نه دیدن آنها آسان است و نه درک دینامیک دگرگونی آفرین آنها. در صدراین تحولات وضعیت یمن، سوریه و عراق قرار دارد که بطور مستقیم روی تحولات داخلی و سیاسی میهن ما تأثیر جدی دارند.

رژیم برآمده از انقلاب در میهنمان، از همان روز نخست خود، گسترش دادن به اندیشه ها و آرمانهای انقلاب اسلامی یا بزبان ساده صدور انقلاب اسلامی را یکی از عمده ترین محورهای آرمانی و سیاسی خود قرار داده بود تا از اینراه دیگر کاستیهای بسیار جدی مدیریتی وگفتمانی خود را پنهان کند.

دولتها و حکومتهای ملی در دنیا که در برابر خود چنین هدفی را قرار نداده اند، تبعاً در برابر تحولات تند سیاسی پیرامون خود  نیز تأثیر پذیری بسیار کمتری دارند ولی دولتهای ایدئولوژیک مانند دولت سابق سوسیالیستی شوروی و ایران اسلامی ولایی ما، اگر نتوانند ایدئولوژی خود را بشکل گسترش جغرافیایی/سیاسی و در قالب یک نیروی پروکسیکال سیاسی فرا مرزی تحقق بخشند، بمعنای نا کارآمدی، ناهمسازی و عدم جهانشمولی آنهاست، لذا  آنها در این صورت؛ جاذبه، دینامیسم و محرکه ایدئولوژیک خود را که منشاء عمده قدرتگیری اشان است را از دست میدهند.

در آن لحظه که ایدئولوژی چنین حکومتهایی از توسعه جغرافیای و جلب نیروهای جدید در دنیا و مناطق مورد نظرشان، واسال سازی سیاسی و اقماری، بازمانند، زوال آنها نیز آغاز میگردد. کمونیسم روسی از دهه ۵۰ ـ ۶۰، نخست با پیدا شدن رقبای چینی، کوبایی، آلبانیایی و سپس گروهای تروریستی کمونیستی در سراسر جهان جاذبه خود را از دست داد و از اینرو اتحاد شوروی پس از جنگ دوم و بویژه پس از خروشچف، توسعه زرادخانه اتمی و سیستم موشکی را جایگزین اندیشه مارکسیستی بعنوان مهمترین سلاح و ابزار توسعه یابی خود کرد. باید گفت کلاسیکهای مارکسیستی هرگز نمیتوانستند تصور اینرا بخود راه دهند که روزی کمونییسم  مورد نظر آنها به زور موشکهای بالستیک و لشگر کشی نظامی،(مجارستان، جکوسلواکی و افغانستان)، بپا کردن اردوگاه های مرگ در سیبری گسترش یابد یا خود را تثبیت کند. آنها از تحول دینامیک و دیالکتیکال ساختاری در مناسبات اجتماعی/ اقتصادی بعنوان محرکه و موتور پیشرفت کمونیسم سخن میگفتند و تسخیر منطقی و اقناعی مردم. آنها براین عقیده بودند که از این راه و با چنین تحولی کمونیسم جهانگیر میگردد.

جمهوری اسلامی ما در مقیاسی بسیار حقیر تر و پس مانده تر، همان راهی را رفت و میرود که  دولت شوروی قبل از آن رفته بود. قرار بود انقلاب اسلامی با تسخیر قلوب مردم و تبدیل صدها میلیون مسلمان به نیروی استشهادی و اعتقادی، نخست کشورهای اسلامی را فتح کند و سپس به فتح جهان بپردازد. این انقلاب برآن نبود تا با تکیه بر تروریسم برونمرزی  و کشتار درونمرزی خود را تحکیم کند، قرار نبود تا قایقهای سریع السیر و موشکهای دوربرد و سلاح اتمی را به وسیله دفاعی یا تعرضی خود تبدیل کند. اسلام انقلامی میبایستی با پیامش و با عرضه مدینه فاضله اسلامی نمونه وارش، قلوب صدها میلیون مسلمان سراسر جهان را که، هم صنعت آفرین بودند، هم قدرت جنگی بودند و هم ثروت آفرین را بخود جلب کند. ولی اسلام انقلابی ایرانی، زودتر از آنچه تصور میشد قرآن و نهج البلاغه را زمین گذارد و شمشیر را بدست گرفت و شوم فرجام و خیانت آمیزانه، در مرحله نخست هم،علیه بیشتر آنهایی که سکوی اقتدارش گشته بودند. البته در این توضیحات فکر نمیکنم نکته ایی جدید برای خواننده وجود داشته باشد و ذکر آنها فقط مقدمه ایی بر این بود تا بگویم چگونه جمهوری اسلامی ولایی ما  که  تغیر مسیر داده بود خود را درگیر چالشهایی در منطقه کرد که امروز، جمع و جور کردن آنها اولاً از ظرفیت آن  بسی بیشتر است و درثانی بهمان دلیل با جایگزین سازی زور، تروریسم و توطئه گری بجای اندیشه گستری دینی، نخست خود را در برابر اقشار مدرن جامعه قرار داد و بعد در برابر توده مردم خود. امروز دیگر سیاست های این رژیم تنها علیه اقشار مدرن و متوسط جامعه و جلو داران سیاسی آنها نیست بلکه علیه خود توده مردم است.

رژیم برآمده از انقلاب طی این بیش از ۳ دهه، کمندی را برای بتور انداختن ملل مسلمان منطقه ساخت که امروز فقط دست پای خود آنرا گرفته است. رژیم بطور مصادره گرایانه و ابزاری پرچم اسرائیل ستیزی و آمریکا ستیزی را زمانی در منطقه برافراشت که این گفتمان دیگر مراحل احتضار خود را میگذراند و برخلاف دوران اوجگیری پان عربیسم و ناسیونال سوسیالیسم عربی ناصری و چپ تروریستی از نفس افتاده بود. هم مصر با اسرائیل و آمریکا نزدیک شده بود و هم الفتح و عرفات.

انقلاب اسلامی ایران نتوانست و هرگز نمیتوانست به این گفتمان محتضر درقالب توجیهات گذشته جان تازه ایی بدمد ولی توانست با شوک مذهبی و دوپینگ دینی به این محتصر برای قدری زنده ماندن بیشتر، زمان بسازد. نفس گیری ناپایدار این مُشرف به موت، این تصور را در بخشهای مذهبی جوامع منطقه ایجاد کرد که گویا این جریان(اسرائیل، آمریکا و حکومت ستیزی) جانی کاملاً تازه گرفته و تولدی دیگر یافته است.

تا قبل انقلاب اسلامی، گفتمان اسرائیل ستیزی، آمریکا ستیزی و پهلوی ستیزی (وهمسو با پهلوی ستیزی، کلاً ستیز با حکومتهای میانه رو، مشابه و جهانگرای منطقه)، عمدتاً آبشخور چپ و یا چپ دینی داشتند. فقط با وقوع انقلاب اسلامی بود که محافظه کاران مذهبی و روحانیت سنتی با تکیه بر پایگاه وسیع اجتماعیش بلحاظ جایگاه دینی خود، توانست اتوریته مذهبی و اقتدایی خود را به اتوریته سیاسی تبدیل و تسعیر کرده و از در نرسیده گوی سبقت را در میدان قدرت از دیگران برباید.

و بدین ترتیب بود که گسیل نیروهای انقلاب اسلامی ساز به منطقه از سوی حکومت جدید ایران برای صدور کالای انقلاب اسلامی آغاز گردید. گروههای اقلیتی شیعی در برخی کشورهای منطقه و اکثریتی در برخی دیگر، نخستین گروههای هدف گیری شده حکومت اسلامی بودند که البته با توجه به ستم مضاعفی که در اثر استبداد و دیکتاتوری در حق این شیعیان اعمال میشد کار میسیونهای مسلح انقلاب اسلامی برای نفرگیری از آنها چندان دشوار نبود. اینها توانستند  در لبنان حزب الله سازی کنند، در فلسطین جهاد اسلامی و در عراق الدعوة ودر بحرین، الوفاق و در یمن، انصار الله را بسازند.

ولی امروز پس از گذشت ۳ دهه از این صدور انقلاب؛ آفریده های آن از لبنان گرفته تا عراق و سوریه و یمن و بحرین به مرگ زودرس دچار شده اند. ظهور فرانکشتتاین داعش، ملل و دول منطقه را متقاعد کرده است که فقط غرب به رهبری آمریکا میتواند این فرانکشتاین را مهارکرده و سرانجام از پای درآورد. جمهوری اسلامی که از بیرون رفتن نیروهای آمریکایی و ائتلاف ازعراق سرمست شادی تا حد بی خویشتنی شده بود، امروز با بازگشت آن شیطان بزرگ با ابهتی بیشتر و مقبولیتی مردمی به این کشور همسایه روبروست و در برابر این بازگشت پیروز مندانه استکبار، شاهد اینست که مهره ها و جریانهای ساخته خودش درعراق، به اتهام دزدی، تجاوز، قتل، آدم ربایی و فساد در معرض تعقیب قانونی  قرار گرفته اند که در این رابطه بیگمان پای دولت و مقامات مداخله گر ایران هم بمیان کشیده خواهد شد.

دولت روسیه و ایران که جزعنوان تروریست برای مخالفین بشاراسد عنوان دیگری بکار نمیبردند امروز مجبور شده اند با خواری با همان تروریست خوانده ها از در مذاکره وارد شوند تا بلکه به یک راه حل مرضی الطرفین راضی شوند ولی آن تروریستها هم از شرط خود برای کنار رفتن اسد که مساوی زیر و روز شدن موازنه قدرت در سوریه بزیان ایران و روسیه است کوتاه نمی آیند.

سرزمین سوریه به بهانه حضور داعش در آن کشور،عرصه  جولان هوایی کشورهای غربی و ترکیه شده است و صحبت دیگر بر سر ایجاد منطقه امن در نوار مرزی ترکیه و اردن برای آوارگان سوریست که عملاً بمعنای سکوی دولت سازی جدید پسا اسد در سوریه است.

در لبنان اگر وضع از سوریه بدتر نباشد بهتر نیست. تنش بین فرقه های سیاسی/ قومی/ مذهبی، مملکت؛ کل حکومت و دولت و نهادهای آنها را در معرض فروپاشی کامل قرار داده است. درعراق تدارک برای محاکمه و تعقیب قضایی نوری المالکی و تمام باندهای مسلح و غیر مسلح او دردست انجام است که با تظاهرات وسیع مردم در جمعه ها بمرحله دراماتیک خود نزدیک میشود. همین دیروز مقتدا صدر با بیانیه ایی از هواداران خود خواست تا به این تظاهرات بپیوندند. تمام آن شبکه ایی که حکومت ما طی این ۳ دهه در عراق با هزینه زیاد ایجاد کرده بود در معرض نه تنها فرو پاشی بلکه انهدام کامل قرار گرفته است و مملکت ما باید خود را برای پناهندگی دهها و شاید صدها هزار هوادار نوری المالکی که همگی در فساد و دزدی و قتل و غارت دست داشته اند آماده سازد.

دولت حماس که حکومت ما هزینه تسلیح و آبادی سرزمین آنرا بکّرّار داده بود، امروز دیگر بسوی عربستان و ائتلاف عربی آن رفته است. یکی از سایتهای پادگانی امروز نوشت که حماس دیگر مبارزه با اسرائیل را رها کرد. جنبش حوثی و انصارالله در یمن در آستانه شکست کامل قرار دارند و صورت هزینه آن در آینده ایی که دور نخواهد بود در برابر حکومت ما گذارده خواهد شد. در آخرین انتخابات پارلمانی بحرین که از سوی شیعیان طرفدار ایران(حزب الوفاق) تحریم شده بود؛ ۵۱٫۵% مردم بحرین شرکت کردند و البته این % چندان زیاد نیست ولی آنقدر هست که مشروعیت بخش باشد ولی نکته مهم در آن انتخابات این بود و هست که اکثریت مردم بحرین شیعه هستند و این ۵۱٫۵% مشارکت کننده در انتخابات بمعنای اینست که بخش قابل ملاحظه ایی از همان شیعیان، نظام پادشاهی آنکشور به رهبری ال خلیفه را قبول دارند. [ در اینجا بطور اشاره بگویم که ولیعهد بحرین شاهزاده  سلمان بن حامد الخلیفه، یک از روشنفکرترین شخصیتها، نه تنها بمعنای دموکراتیسم و نو اندیشی اش بلکه بخاطر سطح بسیار بالای دانش سیاسی و جامعه شناسی اش در منطقه و حتی در سطح استاندارد جهانی در این زمینه میباشد. من در آینده یکی از مقالات* او را که از دیلی تلگراف ضبط کرده ام را ترجمه خواهم کرد. با خواندن آن مقاله از دامنه اطلاعات سیاسی و جامعه شناسی او حیرت کردم.]

هدف از این بازگفته ها تحلیل اوضاع منطقه نبود بلکه این نتیجه گیری بود که بگویم رژیم استبداد ولایی خامنه ایی در کمندی افتاده که خود ساخته بوده و حالا دست وپایش در آن گیر کرده است. بر این کمند باید زنجیره چالشهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی داخلی کشور را هم بیفزائیم تا بدانیم رژیم در چه وضعیت استیصال آمیزی قرار دارد.

مجموعه شرایط پیش گفته؛ رژیم خامنه ایی و کل حاکمیت  را با این مسئله بسیارجدی رو برو ساخته است که اگر همچنان به فرمانروایی مطلقه فردی خود ادامه دهد، آوار مهیب ناشی از این چالشها بر سر او که شاکله و استوانه اصلی نظام است فرو خواهد ریخت و آنچنانکه “نه از تاک نشانی خواهد ماند و نه از تاک ـ نشان“. پیش لرزه های این سیاست های شکست خورده، اشباهات فاحش استراتزیک و چالشگریهای ماجراجویانه، هم اکنون در کریدورهای  ساختارقدرت، خود را نشان داده است. پرخاشهای سیاسی بین سران سپاه و روحانی، بین سردار مقدم و سران مقننه و باند احمدی نژاد، کنار کشیدن تدریجی رهبر از پرونده مذاکرات و حصول توافق هسته و سُراندن آهسته پرونده آن روی میز دولت و مجلس و شورای امنیت ملی، زمزه عادی سازی روابط با آمریکا، برقرار رابطه دیپلماتیک مجدد با انگلیس، تلاش مذبوحانه و حقارت آمیز برای تنش زدایی با شیوخ  حاشیه خلیج وعربستان همگی حکایت از این دارد که رژیم، کم کم به تهدیدی که از ناحیه این ناکامیها و شکستهای سنگین که  در انتظاراو هستند پی برده است و لذا چنین بنظر میرسد که حاکمیت درکل و خود خامنه ای بالاخص به این نتیجه رسیده اند تا مصلحت است که او بعنوان رأس هرم قدرت، بتدریج از صحنه بحران دور نگاه بماند تا آوار بحران نه بر سرِ شاکله قدرت و نظام که اوست، بلکه روی سرِ زیرمجموعه های آن خراب شود. خفت عقب نشینی از جاه طلبیهای هسته ایی بعهده تیم مذاکره کننده و دولت  بیفتند، مسئولیت بحران عمیق اقتصادی ناشی از مداخلات خامنه ایی و باند حاکمه، بعهده زیر مجموعه های این دولت و دولت احمدی نژاد و اشخاص درجه ۲ یا ۳ حکومتی بیافتند و بهر حال راس حاکمیت در این شرایط سونامیک بحران، در برج امن سیاسی غیر مسئول و نا پاسخگو پناهنده گرفته تا از شماتت و لعن و طعن مردم کنار بماند.

این فاصله گیری خامنه ایی از قدرت و تن دادن به جایگاهی بیشتر تشریفاتی، نمیتواند فقط یک مانور تو خالی برای فریب مردم باشد بلکه بطورعینی و دینامیک به انتقال بخش زیادی از قدرت او به آنهایی میشود که تا همبن دیروز عروسکهایی درعرصه سیاه بازی سیاسی کشور بودند و مهره های دستچین شونده او، و نه بازیگران واقعی میدان سیاست. در چنین شرایطی است که، فرمانده سپاه و مجلس خبرگان رسماً از طرف روحانی یا طرفدارنش، با تندی مورد خطاب قرار داده میشوند، مجمع روحانیون مبارز رسماً و طی بیانیه ایی سخنان سردار احمدی مقدم را تکرار حرفهای معاندان میداند، آیت الله هاشمی رسماً از منحرف شدن انقلاب سخن گفته و خواهان پاسخگویی و تجدید نظر میشود وعلی مطهری نماینده اصولگرای مجلس رسماً  سردارجعفری رئیس سپاه را که چند روز پیش آمرانه وتحکم آمیز حرفهای امام را به روحانی گوشزد کرده بود:…”سرلشکر جعفری با اشاره به سفارش امام خمینی(ره) مبنی بر اینکه «نباید برای رضایت چند لیبرال خودفروخته در اظهار نظرها و ابرازعقیده ها به گونه ای غلط عمل کنیم که حزب الله عزیز احساس کند جمهوری اسلامی دارد از مواضع اصولی خود عدول میکند»، اظهار داشت: “به مسئولان محترم نظام توصیه میکنیم این سفارش حضرت امام(ره) را مشی خود قرار داده و اجازه ندهند برای جلب رضایت نسبی نظام سلطه و شیطان بزرگ، باورها و ارزشهای انقلابی جامعه زیر سؤال برده شود.” علی مطهری طی نامه ای به فرمانده سپاه با این عبارات میدهد: ” سپاه باید به جایگاه اصلی خود که همان حضور در وجه نظامی خدمتگذاری به مردم است، برگردد.” نامه خطاب آمیز مینویسد.

کلمه در این رابطه مینویسد: ..”فرمانده کل سپاه با اشاره به سخنان حسن روحانی درباره شورای نگهبان گفته بود: “کسانی که از مسیر همین شورا و با بلندنظری و منش غیرجناحی اعضای آن، فرصت ظهور در عرصه مدیریت کشور را یافته اند، باید گفتار سنجیده تری داشته باشند.” … “در بخشی از نامه علی مطهری پاسخ این اظهار نظر داده شده و آمده است: “اگر قرار بر پاسخگویی جناب‌عالی به رئیس جمهور بود، باید استدلال ایشان را پاسخ می‌دادید. جان کلام رئیس جمهور این بود که هر قدر در بررسی صلاحیت‌ها بیشتر سخت‌گیری شده است مجالس ضعیف‌تر شده‌اند. مجلس اول که قبل از تشکیل شورای نگهبان و با نظارت شورای انقلاب تشکیل شد و طی آن فقط افرادی که فساد اخلاقی یا فساد سیاسی مانند جاسوسی و یا فساد اقتصادی بزرگ داشتند رد صلاحیت شدند و در آن، همه گروه‌های موافق و مخالف حضور داشتند قوی‌ترین مجالس بعد از انقلاب بود و بنابراین می‌توان به انتخاب مردم اعتماد کرد.”

این جّر و بحثهای درگرفته درسطح دولتمردان و سیاستورزان حکومتی فقط نشان از این دارد که شکافهای زیرساختاری هرم قدرت میرود تا به رأس آن کشانده شود و تضاد منافع در ساختار قدرت بیش از آنست تا پنهان کردنی باشد. هرگونه دخالت مستقیم و آمرانه  سید علی خامنه ای در شرایط تشدید بحران و تضادهای برآمده از آن، او را که فصل الخطاب کلیت نظام است، به عضو یکی از جناحها و اضلاع مثلث یا مربع قدرت سیاسی تبدیل میکند که بمعنی فرو ریزی اقتدار او در درجه اول، در درون خود حاکمیت است. و مجموعه این شرایط، به باور من، یعنی، حاشیه روی اجباری و فاصله گیری خامنه ای از اِعمال اقتداری که در عمل به کاهش نفوذ او دربین خود هِرم قدرت  منجرمیشود، خواهد بود، فرایندی که دیگر آغاز شده است. و آغاز شدن فرسایش اقتدار خامنه ایی زمانی بروز کرده است که مملکت، بعلت چالشهای عظیم پیش گفته در برابر خود، بیش از هرزمان دیگر به اقتدار؛ ولی نه اقتداری سرنیزه و امنیتی بنیاد بلکه اقتداری مردمی و دموکراتیک پارلمان بنیاد و نه سپاه بنیاد، ملی و میهن پرستانه و نه اُمت و اُمت پرستانه نیاز دارد.

مشکلات سیاسی، دیپلماتیک، اقتصادی واجتماعی پیش روی کشورآنچنان عظیم هستند که نه تنها دولت روحانی حتی یک ائتلاف بسیار وسیع فراجناحی از اصولگرا و اصلاح طلبان هم قادر به مدیریت آن نیست تا چه رسد به جناح اقتدار گرای فاقد پشتوانه و پایگاه اجتماعی فعلی.

کافیست از جمله این چالشها به تنزل بهای نفت به زیر ۴۰ دلار برای هر بشکه نظر بیافکنیم و کافیست بدانیم با بحران عمیق اقتصادی کنونی دنیا  و روزانه ۲ میلیون بشکه اضافه عرضه به بازار جهانی نفت، درآینده نزدیک امیدی نه به افزایش چشمگیر صادرات نفت مملکت ما هست و نه امیدی به افزایش قیمت آن و این درحالیست که از سرنوشت ذخایر ارزی به خارج فرستاده شده در دوره احمدی نژاد هم چندان خبری نیست و ارقام اعلام شده هر روز بیشتر تقلیل میابند و باید منتظر تأثیر سقوط یوآن چینی و نصف شدن نرخ روبل ( از ۳۶ روبل برای یک دلار به ۷۱ روبل) در برابر دلار روی این ذخیره های  مجهول المیزان هم باشیم زیرا عمده سپرده های ایران به یوآن و روبل در این دو کشور سپرده گذاری شده اند که با تنزل نرخ آنها در برابر سایر ارزهای معتبر و دلار، معادل دلاری ذخیره و سپرده ایران هم کاهش میابند.

در چنین شرایطی که من سعی کردم آنرا خلاصه وارهم توضیح دهم، مملکت ما بسوی دو انتخابات سرنوشت ساز(مجلس و خبرگان رهبری) میرود که شرایط پیش گفته، آنها را به عرصه پیکارجدی بین نیروهای آزایخواه و استبداد ستیز و نیروهای مدافع استبداد دینی تبدیل میکند. بی شک در فرایند این دو انتخابات، شاهد قطبی شدن بیشتر جامعه در اطراف این دو گرایش خواهیم بود. باید منتظر بود و دید که نیروهای ارتجاعی حاکم با همگون نشان دادن این دو انتخابات با انتخاباتهای غیر تحول آفرین سابق و انکار اهمیت آنها، جبهه سومی را بگشایند تا به بهانه ضدیت با کلیت نظام و جریانات حاکم و حاشیه آن( چه اصلاح طلب چه اقتدار گرا)، بخشی از نیروهای جامعه را به رویارویی انحرافی با نیروهایی که تحت لوای اصلاح طلبی برای دموکراسی پیکار میکنند بکشانند. این طرفند جدیدی نیست. همواره شعارهای افراطی و رادیکال، ولی غیرعملی، ساتری برای حرکت نیروهای ماورای ارتجاعی با پلاکاردهای عاریه ایی در جهت خنثی سازی بخشی از نیروهایی بوده است که  از موضع سقف انتظارات سیاسی خود با مسائل روبرو میشوند و به صحنه می آیند یا مینگرند. همسان نشان دادن اصلاحطلبان با اقتدار گریان از شگردهای این نیروهای ارتجاعیست که متأسفانه از شاخکهای نفوذی بسیاری در درون منتقدین رادیکال نظام هم برخوردار هستند.

در پایان اضافه کنم محافل اقتدار گرا از ماهها پیش در تلاش برای موازی سازی در برابر اصلاح طلبان که در چهار چوب “حزب اتحاد ملت ایران (اسلامی)” در حال تجدید سازمان خود میباشند، بوده اند و برای این منظور حزب پادگانی ندای ایرانیان را سرهم بندی کردند که ژستی مدرن نما داشت. لیدرِ امنیتی این حزب پس از ناکامیش در لانسه کردن این تشکیلات ماسکدار در بین بخش جوان جامعه، دیروز از سمت خود استعفا داد و میتوان گفت؛ این پیرنوزاد، سِقط شده بدنیا آمد زیرا ریشه آن امنیتی ـ پادگانی بود ولی گروههای اجتماعی در نظر گرفته شده اش برای پایگاه سازی، گروههای مدرن و متوسط جامعه بودند. مهندسین این تشکیلات اینقدر شعور جامعه را دست کم گرفته بودند که تصور میکردند مردم به این سادگی این دستپخت سپاه و محافل امنیتی را بعنوان یک حزب سیاسی جدی و متمایل به سکولاریسم خواهند خرید. و شاید همین اطمینان به موفقیت این حزب بود که راه صدور جواز برای حزب اتحاد ملت ایران را هموار کرد زیرا مخالفان به موفقیت آن تشکیلات موازی خود مطمئن بودند. ولی حالا دیگر دیر شده است آن یک سرِ زا رفت و این یک مورد استقبال جامعه سیاسی تحول طلب ایران قرار گرفت. پس گرفتن جواز صادر شده برای این حزب آسان  و کم هزینه نیست. باید امید داشت که حزب اتحاد ملت ایران به یک چتر وسیع سیاسی برای همه نیروهای مترقی جامعه تبدیل گردد. میزان موفقیت این حزب و سمتگیری نهایی آن قبل از اینکه به رهبران و اساسنامه و برنامه آن وابسته باشد به کیفیت نیروهایی بستگی دارد که با حمایت خود از این حزب آنرا به جلو میرانند و به آن قدرت میدهند. با دیدن لیست اعضای کنگره این حزب این امید در من ایجاد شد که بالاخره تشکیلاتی در میهن ما پایه گذاری شد که در فرهنگ سیاسی آن خودی و ناخودی راهی ندارد. تشکلاتی که این پتانسیل را دارد تا به خانه همگانی برای جریانهای متنوع سیاسی دموکرات میهنمان تبدیل گردد.

*************************************************************************************

*

To defeat our foe, we must first define him

This is not simply a war against terrorism. We are in a fight to the death with theocrats

IS fighters on top of a military vehicle with anti-aircraft guns

IS fighters on top of a military vehicle with anti-aircraft guns Photo: Raqqa Media Center/AP

The Telegraph

By HRH Crown Prince Salman of Bahrain

 ۱۶ Feb 20

Almost 15 years since the current “War on Terror” began, we seem little closer to understanding and defeating a common enemy, which remains primarily defined by its tactics of terror and the underlying subversion of Islam. But terrorism is merely a tool of twisted ideologues, whose recent atrocities include the murdering and kidnapping of journalists, and the grotesque immolation of Jordanian pilot Muath Al-Kasasbeh.

The weekend’s attacks in Copenhagen are a further reminder that if we’re meaningfully to address this spiralling global threat, we need to widen our understanding and define our foe, in order to refocus our efforts accordingly. Terrorism is not an ideology; we are not merely fighting terrorists, we are fighting theocrats. I use the term “theocrats” as the current war is not against Islam any more than it could be against Christianity, Judaism, Buddhism, or any religion. It is against those who commandeer religion for their own ends and, in the process, sully the name of great traditions and beliefs that many of us hold divine.

If we start to define ourselves as in a war with theocrats, however, then I believe we can begin the process of delivering the military, political, economic – and maybe even the social – policies to counter this threat together, as we have in the past. In the last century, the world faced a series of overwhelming threats: fascism, totalitarianism, cold-war communism. They were studied, however, as concepts, understood and clearly defined. We addressed them, clinically, as ideologies.

So what do we call this new form of ideology, how do we identify it and how do we define it? We must agree the specific terminology and identified characteristics to take us to the very root of the problem we face. For one group alone, we already struggle with an absurdity of titles including Isis, Isil, IS and Da’ish. We see the likes of al-Qaeda and its various offshoots. We have al-Shabab and Boko Haram and that’s before contemplating yet unformed groups of their type that may develop in the future. In each case, however, we continue to hop blindly and haphazardly from one tactical threat to the other, without strategically understanding or categorising our foe.

We can begin this process by more fully analysing their characteristics. We know these are people who attempt to govern us here on Earth as well as in the hereafter. They isolate themselves and place no value on the social contract established among ourselves as societies of human beings. They oppress women and slaughter those who do not condone, approve of or subscribe to their own twisted ideology. They also govern by religious edict, constraining the use of reason itself among would-be believers. Their methodology combines the tactics of religious ideology alongside lawless paramilitary rule. It is fuelled by the gains of criminal enterprise in order to establish the fiction of governance, through which continues the desperate fight for geographic territory to claim, protect and rule.

We know they are opportunistic, thriving in the midst of social upheaval and political turmoil, giving purpose and leadership to the disillusioned, disaffected and forgotten. While history will judge whether the Middle East’s own turbulent events of 2011 were the equivalent of a Berlin of 1989 or the Petrograd of 1917, one thing is clear – where state paradigms collapse, into the vacuum extremist ideology is more likely to come.

They spread their ideological message through a multitude of channels, old and new, from word of mouth, to proclamations from self-anointed pulpits, through to the wholesale embrace of the digital age. And in the Middle East itself, satellite channels unseen by Western audiences and free of either its restrictions or regulation, broadcast, with far greater impact than the internet, an almost continuous message of intolerance and venom to the ignorant and the susceptible.

So, while we grapple with the conceptual, practical and legal protections of media regulation and online freedom, they ruthlessly exploit these platforms to sow hatred and showcase evil.

Ultimately, we face a new-world foe, one that while demonstrating many of the practices of the 17th century also pursues a strategy of the 21st. We will not be able to address them through old world solutions alone, but through a newly thought series of interventions, both modern and traditional. It is only through a concerted, collective and fundamental review of the nature of our threat that we will help refine the focus of our challenge and thereby bring us closer to achieving our shared goal. We can then strategically use our combined resources to hold accountable these criminal ideologues who place themselves above other ordinary human beings and claim divine authority for misrule.

While in all probability we will sadly be fighting them for a long time to come, barbaric and primitive though they are, it is naming and understanding of the ideology itself that should next be our target. These individuals and groups will of course ebb and flow, but it is the ideology that must be combated and defeated. In the process, we can replace the term “war on terror” and focus on the real threat, which is the rise of these evil fascist theocracies.

HRH Prince Salman bin Hamad Al-Khalifa is Crown Prince of the Kingdom of Bahrain.

No Comments