چهره مرگ! میان پرده دیگری از زندگی من

Share Button

از تلخی سرنوشت، من یکی از آنهایی هستم که چنین لحظاتی را دیده ام. نه تنها قیافه مهیب مرگ بلکه زنده بگور شدن در دخمه ایی در سرمای زیر صفردرجه و بمدت ۱۴ ساعت متوالی؛ نه در کانتینری برای حمل کالاهای خشک بلکه دریک  محفظه کوچک جاسازی شده در یک تانکر نفتی، نه در جایی که میتوانست در آن دراز کشید یا نشست بلکه ۱۴ ساعت متوالی با حالت چمباتمه و خمیده پشت بدیوار بیضی شکل تانکر، در حالیکه با حرکت تانکر نفتی، ادراری که کرده بودیم، زیر پایمان اینور و انور جریان میافت و از زیر کفشهایمان به درون جورابها و پایمان نفوذ کرده بود. لحظاتی که همانند این سرگردان شدگان در دریای مواج بی ترحم،  دیگراز رویای رسیدن به سواحل آزادی اروپا کوتاه آمده و کاملاً دست شسته بودیم و به مرگی ناگهانی و سریع و راحت  که نمی آمد، برای رسیدن به آرامش و آزادی راضی شده بودیم. از مرز قانع شدن هم در این زمینه گذشته بودیم فقط مرگی سریع را آرزو میکردیم! یادم رفت بگویم ما دو نفر بودیم!

A young migrant, who drowned in a failed attempt to sail to the Greek island of Kos, lies on the shore in the Turkish coastal town of Bodrum

ساحل مرگ

آری مرگ دردناک است ولی دردناکتراز آن، نوع مردن است

دربالای این سایت سرفصلی هست بنام: “درباره من”. درآغاز با شروع فعالیت سایت، هدف از این صفحه معرفی کوتاهی بود از خودم تا بیننده سایت بداند، کیستم و انگیزه نوشتنم برای چیست تا ارزیابی واضحتر عیار نوشته ها برایش آسانتر باشد. دوسال پیش به پیشنهاد دوستی بفکر نگارش اتوبیوگرافی یا زندگی نامه خویش افتادم و ۴ بخش هم نوشتم که دو بخش بطور سلسله متواتر بود که میباست ادامه یابد و دو بخش دیگر تداعی ناگهانی خاطراتی  بودند که نمیخواستم آنها را بکنار زده ادامه دهم بنا براین با عنوان اینترمزو یا میان پرده ها، آنها را در وسط خاطره نویسی ام آوردم.  خوب یا بد، اولویت یابی مسائل سیاسی اجازه نداد تا به نوشتن سرگذشت خویش که فکر میکنم میتواند سهمی هر چند ناچیز از تجربه انسانی برای آیندگان باشد، را ادامه دهم و انگیزه اینکار هم به خاموشی گرائیده بود.

دیروز وامروز با دیدن عکسهای کودکان معصومی که در معیت پدرو مادرشان عزم فرار از جهنمِ سوریه، یا هر کوره سوزان استبدادی یا هرج و مرج و جنگ دیگری کرده، تا به ساحل امنِ صلح و آزادی برسند ولی آزادی و آرامش خود را نه در آن دیار رویایی صلح و آزادی در میان زندگان، بلکه در قلمرو اموات بر روی شنهای سرد سواحل مرگ مدیدترانه یافتند و برخی دیگر در درون کانتینرهایی که بجای سفینه یا کاروانی بسوی زندگی، به دخمه های سرد و تاریک مرگ و  تابوت آن جستجوگران آرامش و آزادی تبدیل گشته بودند، از سوی عفریت مرگ  با عبوسترین و خشنترین چهره اش استقبال شدند.

این مناظر رقت انگیز، گردونه افکارم را بهر سو گرداند، صحنه ها را از زوایای مختلف و چند بعدی اشان در برابر ذهن تحلیلی وتصویر سازی تجسمی ام  قرار داد، در درجه اول بعنوان یک تراژدی انسانی احساس و روانم را منقلب ساخت تا حدی که نتوانستم از ترکیدن بغضم و جاری شدن اشکم خود داری کنم. در درجه دوم بعنوان یک فاجعه سیاسی بدان نگریستم که ناشی از تجاوز بعنف یک رژیم سفاک به ملت خویش است که برای سرکوب ملت تحت فرمانروائیش از هیچ جنایتی درهیچ ابعادی رویگردان نیست. در درجه سوم بعنوان یک پرژه  احتمالاًمهندسی شده از سوی رژیمهایی مانند رژیم سوریه با کمک متحتدینش بدان اندیشه کردم که هدف احتمالی چنین پروژه یا پاتک سیاسی، اینست تا هزینه جنگ داخلی آن کشور را بصورت سرازیر کردن ناگهانی هزاران هزار مهاجر جنگی و درلابلای آنها صدها و شاید هزاران عامل نفوذی، که پذیرش آنها از هر نظر خارج از توان بوده و از لحاظ امنیتی هم نیز خارج از ظرفیت سیستم کنترول مجهز ترین دول اروپایی است، بگذارند.

رژیم اسد درجریان سرکوب مردم سوریه، برای رسوخ دادن نفوذی های خویش بداخل اردوی مخالفانش، در آنجا که نیروهایش قادر به حفظ منطقه ایی نبود، به موج فرار و مهاجرت دامن میزد تا هم برای مخالفین داخلی خود  و کشورهای همسایه مسئله آفرینی کند و هم عوامل خود را با پناهجویان درآمیخته به اردوی مخالفین نفوذ دهد.

آری تراژدی این پناهجویان را با واژگانی متعارف چون دردناک، غم انگیز و.. ، نمیتوان توصیف کرد. فقط آنهایی که چنین شرایطی را خود از نزدیک تجربه کرده اند میتوانند آنرا تصور و تصویرکنند که اینهم لزوماً بمعنی قادر بودن فرد به توصیف دقیق چنان وضعیتی نیست. آری! توصیف لحظات دیدارمستقیم و نزدیک با عفریت مرگ، آنهم با زشتترین و مهیب ترین چهره اش، قدرتِ کلامی شکسپیری میخواهد تا شخص دیدار کننده بتواند دراماتیک قدرتمند و وحشت آفرینی که درآن دیدار نهفته و با آن ممزوج است را به بیان آورده توصیف کند و فضای احساسی و روانی آن لحظات را، احساس ترسِ مرگی زجر آور و بهمراه جگر گوشگان و عزیزان به شنونده یا خواننده انتقال دهد.  فقط در این صورت است که درک جان دادن و جان کندگی از پس روزها یا ساعتهای متمادی در چنان وضعیتی تا حدودی قابل درک میشود.

از تلخی سرنوشت، من یکی از آنهایی هستم که چنین لحظاتی را دیده ام. نه تنها قیافه مهیب مرگ بلکه زنده بگور شدن در دخمه ایی در سرمای زیر صفردرجه و بمدت ۱۴ ساعت متوالی؛ نه در کانتینری برای حمل کالاهای خشک بلکه دریک  محفظه کوچک جاسازی شده در یک تانکر نفتی، نه در جایی که میتوانست در آن دراز کشید یا نشست بلکه ۱۴ ساعت متوالی با حالت چمباتمه و خمیده پشت بدیوار بیضی شکل تانکر، در حالیکه با حرکت تانکر نفتی، ادراری که کرده بودیم، زیر پایامان اینور و انور جریان میافت و از زیر کفشهایمان به درون جورابها و پایمان نفوذ کرده بود. لحظاتی که همانند این سرگردان شدگان در دریای مواج بی ترحم،  دیگراز رویای رسیدن به سواحل آزادی اروپا کوتاه آمده و کاملاً دست شسته بودیم و به مرگی ناگهانی و سریع و راحت  که نمی آمد، برای رسیدن به آرامش و آزادی راضی شده بودیم. از مرز قانع شدن هم در این زمینه گذشته بودیم فقط مرگی سریع را آرزو میکردیم! یادم رفت بگویم ما دو نفر بودیم!

سعی میکنم ماجرای گذشتنم از مرز آذربایجان و ترکیه، در سرمای پایانی  اسفند ماه را دربخش بعدی این میان پرده شرح دهم.  با این توضیح که سال، سال ۱۹۸۴ فرنگی یا ۱۳۶۳ خودمان بود.

No Comments