سفرنامه اسپانیا و سوگنامه ایی بر یک جنایت جنسی

Share Button

من در نگاه معصومانه این کودک نکبت و ادبار چرکینی را که در مذهب ما، در تربیت جنسی ما، در شرم و «هیس!» کردنهای ابلهانه ما نهفته است میبینم! تعداد این عبیدا ها در ممالکی که جنتی ها، مصباح ها، خامنه ایی هاباید و نباید های رفتار جنسی مردم  و  بخصوص جوانان را تعین میکنند و بیرون افتادن تار موی یک زن، شعله شهوت را در بیننده بر افروخته میکند کم نیستند.

 سوگنامه ایی در غم یک جنایت جنسی 

دومین سفرم به سرزمین اصلی اسپانیا بود. مخل اقامتم هم شهرکی بفاصله ۵۰ کیلومتر از آلیکانته بود. الیکانته یک شهر بسیار زیبای ساحلی، قدیمی با ساختمانهای قدیم و ترکیب معماری بیزانسی وساختماها و آسمانخراشهای مدرن است. در طول نوار ساحلی شهر که سمت غربی آن را در بر میگیرد یک بلوار بسیار زیبا با ردیفهایی از درختان کهنسال، پارکسازی شده است که در ادامه خود به تپه ای بلند و کوه مانند میرسد که در بالای آن یک قلعه قدیمی متعلق به دوران حمله و هجوم مسلمانان به اسپانیا و جنوب اروپا در یک ارتفاع حد اقل ۷۰۰ ـ ۸۰۰ نسبت به سطح شهر وجود دارد.

با اینکه کلیسای قدیمی شهر را قبلاً دیده بودم ولی باز رفتم تا آنرا دو باره ببنیم. مقابل درب بزرگ کلیسا، این ماشین رولزرویس آزین بندی شده که منتظر پایان مراسم ازدواج یک زوج جوان بود پارک کرده بود.

منهم با همین ریخت و قیافه و کله ایی تقریباً گرم وارد کلیسا شدم. مردم اسپانیا کاتولیک مذهب هستند و کاتولیکها و ارتدودوکسها  در اغلب کشورهای شرق اروپا و حتی ایتالیا نسبت به پروتستانها محافظه کارترندو نسبت به سرو وضع بازدید کنندگان خانه خدای خودشان از پروتستانها سختگیر تر هستند. ولی با این حال کسی جلوی مرا نگرفت یا تذکری بمن داده نشد که چرا مست و یا با پوششی سبک وارد خانه خدای آنها نشوم.

واقعاً مثل اینکه خدای کاتولیکهای سخت دین، از خدای ما مسلمانان که یک سرمان به گروههای استشهادی حزب الله کشورمان، و سر دیگرمان به داعش و القاعده و حماس سید حسن نصرلله و آیت الله خیلی عظما، جنتی و مقام عضماترِ رهبری میرسد، قدری خوش سلوک تر و  بردبار تر است.

جالب اینکه خدای اینها ، از اینکه دور تا دور خانه اش و عبادتگاه پیروانش با بارها و پیاله فروشیها و رقاص خانه ها محاصره شده و در کنار دیوارهای آن هم زیر چترهای آفتاب گیر و سرویسهای خیابانی، مردم میخوارگی کرده یا دختران و پسران جوان علناً در حریم او مغازله میکنند تخم مبارکش هم نیست. گویا خدای این جماعت که باید به رتق و فتق همه دنیا با همه گستردگی پایان ناپذیرش بپردازد آنقدر مشغول است که وقت سرخاراندن هم ندارد تا چه رسد به اینکه زوم کند ببیند در گوشه نا پیدایی از این هستی، دست فلان جوان حشری شده در کنج این عبادتگاه، لای لِنگ و پاچه آن دختره چه میکند.

DSC_0090

بنظرم این خدا، الان بیشتر دلواپس اینست که در چند هزار کیلومتر آنطرف تر، در منطقه ای که خاورمیانه نامیده میشود، طرفداران و چماق داران الله که خدای ما مسلمانهاست چه ترتیبی از پیروان او میدهند. خدای اینها چون از روز اول اساساً تصوری هم از داعش و القاعده و حرب الله و عصایب اهل الحق و حشد الشعبی نداشته است، بجای صادر کردن آیاتی مشتق شده از فعل جهادی «قتله» برعکس خدای ما مسلمانان، هی از فعل بی بو و خاصیت « ارحمه» حرف زده است. نتیجه این شده که هواداران و پیروان او برای رحم و شفقت تربیت شده اند و روحیه جنگی و قتاله ندارند و الان هم دیگر دیر است که یک پیغمبر جدید با چنین آیات رحمت شکنی بفرستد چون پیغمبر مسلمانان که در موقع معرفی خدای خودش مست و خوشخیال نبوده پیشبینی روز مبادا را کرده و به پیروانش گفته که من آخرین و خاتمین هستم اگر کسی بعد از من آمد کذاب است و مستحق مرگ. بهمین خاطر بود که رهبران مسلمان ما در دوران قاجار و امیر کبیر فتوای کشتن بابیان را دادند و پس از آنها هم بهائیان را، تا آنها پایشان را روی گلیم آیات عظام ما دراز نکنند.

القرض؛ ساعاتی در داخل و دور و اطراف این کلیسا را گشتم و محض پُز دادن به اطرافیان چند تا عکس خفن در کنار این رولزرویس گرفتم که برای سفر اسپانیایم مستنداتی داشته باشم که رفقا و آشنایان فکر نکنند خالی بندی میکنم و به سفر اسپانیا نرفته ام.

القصه روز بعد طبق روال هر روز، زیر اندازحصیریم را با حوله  و قدری اشربه و اکله برداشتم رفتم لب دریا. جای دوستان خالی در این ماه مبارک می که تقریباً اردیبهشت خودمان میشود چه آفتابی بود. اگر میگویم ماه مبارک می برای اینست که بعنوان یک کارگر فلز کار با سابقه، برای من اُفت دارد بجای این ماه کارگری، رمضان را مبارک بدانم چون اول این ماه روز من و امسال منست. فکر نمیکنم خود الله ارحم الراحمین هم از اینکه من این ماه را بجای آن ماه ـ ی که ۱۴۰۰ سال پیش امیر مومنین فرقش بدست خوارج بدمذهب از وسط شکافته شد مبارک بدانم عصبانی و دلخور شود. چون رمضان بخاطر مرگ همان یکنفر مبارک شده در حالیکه بخاطر همین روز، که ماه آن برای من و امثال من مبارک است؛ از روزی که مرسوم و مبارک شده دهها و شاید صدها هزار نفر در اطراف و اکناف دنیا شهید داده است، شهدایی که یا به تیر غیرغیبی گزمگان حکومتهای سختگیر، یا طناب بیرحم دار آنها، و یا جرثقیلهای اسلامی حکومت خودمان و یا به اشکال دیگر شربت خور شده اند. فکر نمیکنم از نظر آن الله که بزرگواری و گذشت دارد، جان این هزاران هزار آدم باندازه علی یا حسین و قاسم ارزش نداشته باشد! مضافاً اینکه علی و حسین که نمیخواستند بقتل برسند. ابن ملجم خارجی آن اولی را در حین چرت زدن سرنماز کشت و شمر ذولجوشن هم سر این یکی را که هوس حکومت و کودتای غیرنرم علیه زقیب حاکم کرده بود، علیرغم  اظهار ندامت و التماسهای او از تنش جدا کرد. در حالیکه شهدای ماه مبارک می که بخاطر اولین روز   این ماه عزیز اعتراض کردند، حق و حقوق خودشان را خواسته اند، نه حکومتگری میخواسته اند و نه از تصور سکس با حوریان مرمرین بدن و غلمانهای کون بلورین بهشت، حشری شده بوده اند تا با میل خود شربت را سر بکشند.

آره! رشته کلام از دستم در نرود! پس از یک آبتنی کوتاه در آب نسبتاً سرد دریا و قدری جنگ و جدل با موجهای عصبانی آمدم روی حصیرم که آنرا روی شنهای داغ و نرم ساحل پهن کرده بودم، دراز کشیدم و کتابی را که برای خواندن با خودم به لب دریا برده بودم باز کردم. من این کتاب را بخاطر نام نویسنده اش که بیشتر آثار او را خوانده ام خریدم. کتابهای قبلی او همه در باره جنگ دوم و جریانهای جاسوسی آن دوران است و البته داستانهای موثقی که این نویسنده آنها را ادبیاتی پرداخت کرده است. نام  نویسنده Ken Follet و  نام  این کتاب Fall Of Giants میباشد. او یکی از نویسنگان مطرح انگلیس(ویلز) است. برخلاف تصور من که  ناشی از کتابهای قبلی او بود این کتاب را خریده بودم بدون اینکه در معرفی آن دقت کرده باشم. این کتاب یک رمان کارگری، تاریخی و جنگی است که موضوع آن همزمان با جنبشهای انقلابی کارگری اروپا و انقلاب اکتبر و رونق فرهنگ چپ کمونیستی میباشد. هنوز آنرا تمام نکرده ام و قضاوت من تا اینجا در حد همین حدود ۲۰۰ صفحه اولی است که خوانده ام. تمام کتاب ۸۸۰ صفحه است.

بهر حال گاهی به این دنده و گاهی به آن دنده روی زیر اندازحصیریم غلط میزدم که دستهایم از گرفتن کتاب خسته نشود که به ناگاه قدری آنسوتر  منظره ای توجهم را جلب کرد. منظره ای که کله قند را در دل هر آدمی آب میکرد البته اگر آدم بخواهد بی تظاهر و روراست حرف بزند.

یک حوری واقعی ۲۵ ـ ۳۰ ساله، از دنیای خاکی در این ساحل اسپانیا بدون کمترین پوششی، کون لخت و کاملاً برهنه و بدون سینه بند شنا و شورتی در حد استرینگ، با حالتی سکسی روی یک حوله، در ۱۰ ـ ۲۰ متری من دمر دراز کشیده بود.

یک نگاهم محض تظاهر به کتاب و یک نگاهم به آن منظره ملکوتی، نگران  از این بودم کسی متوجه دید زدن  و جهانسومی بودن من بشود که برای من بدلیل سن و سال هم عیب است.

دیگر کتاب بی کتاب! تنها لخت و پتی بودن آن حوری وش مرمرین تن که معلوم نبود از کجا در آن ساحل نازل گردیده بود نبود که حواس مرا مغشوش و مشاعرم را مختل کرده بود بلکه انگار تن و بدن او  توسط میکل آنژ از مرمر ناب تراشیده شده بود. فکر میکنم چه خوب که آیت الله جننی در آن لحظه آنجا نبود وگرنه در جا از شق درد سکته جنسی میکرد و مایه آبرو ریزی مملکت امام زمانی ما میشد.

آن ماه بری بدون کمترین لایه و یا چینی از چربی، رانها و ساقهای متناسب و خوشتراش  و کون و کپل خوش فرم خود را سخاوتمندانه در معرض نگاه پنهانی حیز من گذارده بود چرا میگویم من! چون تعجب من از این بود که من با دقت اطراف را هم نگاه میکردم  و طبق نحوه قرار گرفتن و دراز کشیدن آدمها و حتی عابرین میدیدم که کسی بجز من به این منظره اعتنایی نمیکند انگار همه چشم ودل سیرند.

اولین بار بود که در یک محوطه عمومی من چنین منظره ایی را میدیدم. حتی در این سوئد که من زندگی میکنم و به آزادی جنسی معروف است، در مناطق ساحلی آن کمتر میتوان زنانی بدون سینه بند شنا دید تا چه رسد بدون شورت. و فکر میکنم اگر کسی با آن وضع در اینجا ظاهر شود حتی جرم هم باشد، شاید هم با اعتراض خانواده ها مواجه شود.

البته مناطق ساحلی معینی در سوئد و دیگر کشورهای اروپایی هستند که به لختی ها اختصاص داده شده اند ولی اغلب آدمهای که در آن مناطق برای آب تنی میروند قصد خودنمایی و نمایش جنسی یا حظِ بَصَر جنسی ندارند بلکه طبعیتگرا هستند و اکثراً هم آدمهای سن و سال دار میباشند.

خلاصه اینکه دیگر از آنروز ببعد ظرف این چند روزه هروقت آن کتاب را بدست میگیرم که بخوانم آن منظره وسوسه انگیز در نظرم مجسم میشود . روی خطوط چاپی کتاب را میپوشانند. ولی از اغراق و طنز قضیه بگذرم تأکید واقعی و بحق من در این یاداشت روی این است که واقعاً از بی اعنتایی مردم و عابرین به این منظره که در حد عرف اروپای شمالی هم عرف شکنی است تعجب کردم. از فکر اینکه در این سواحل دریایی کسی با چشمهای حیز به ران و کون و کپل و سینه زنان جوان خیره نمیشود، در حالی که در مملکت ما از دیدن چند تار موی یک زن، کسی مثل جنتی یا مصباح یزدی هم تا آنجا حشری میشوند  که کار به آژیر خطر کشیدن وا دینا و وا اخلاقا میکشد، به تأثر دوچار میشوم.

خواننده این سطور آزاد است پیش گقته ها را تا اینجا، هرگونه میخواهد تلقی و تفسیر کند و اگر بخواهد آزاد است تا مرا به هجو نویسی و دریده نویسی هم متهم کند ولی از بخش بعدی این یادداشت نمیتواند بگذرد و نباید هم بگذرد.

به سیاق روضه خوانان وعظم را تمام کردم حال نوبت زدن به صحرای کربلا است. نه آن صحرایی که بیابانهای نینوا را شامل میشود که در آن سر حسین را شمر از تنش جدا کرد بلکه آن صحرای کربلایی که در تمام سرزمینهای اسلامی، از ما اُمت اسلامی هر روزه قربانی میگیرد و با بی تفاوتی و عادت شدگی ما امت پوست کلفت هم روبرو میشود.

Image Credit: Supplied

از گلف نیوز

اگر بگویم هر بار با دیدن این عکس و یادآوری موضوع آن نمیتوانم جلوی اشکهایم را بگیرم، اغراق نگفته ام. خبر کوتاه بود! جسد عبیدا ۸ ساله در ال وارقا، یکشنبه گذشته نزدیک شهرک دانشگاهی( درشارجه) یافته شد.

برای آن پسر بچه ۵ ساله ایی که معصومانه در سواحل ترکیه جسدش پیدا شد اشکهای بسیاری در سراسر دنیا ریخته شد ولی من اگر پدر این عبیدای ۸ ساله بودم، صد بار آرزو میکردم بچه ام بسرنوشت آن کودک غرق شده تُرک دوچار میشد ولی بسرنوشت این کودک معصوم دوچار نمیگردید.

عبیدا، فرزند یک کارگر مهاجر اردنی بوده که پدرش در شارجه کار میکند. روزی دوست پدرش او را دم خانه میبیند و به او وعده میدهد که همراهش برود تا برای او یک روروئک(اسکوتر) بخرد. آن پست فطرت اورا با ماشینش به بیابان برده نه تنها با زور به او تجاوز میکند بلکه برای از بین بردن آثار جرم  تجاوزخویش او را خفه کرده و جسد بی جانش را در یک منطقه بیابانی می اندازد. پلیس شارجه پس از چند روز، جنازه عبیدا را پیدا میکند و به آن دوست بابای او مشکوک شده، او را دستگیر میکند. متهم در بازجویی اعتراف میکند که به عبید بزور تجاوز کرده در حالیکه آن کودک ضمن مقاومت، جیغ زنان به او مدام میگفته به بابام میگم!به بابام میگم!

عبیدای بینوا نمیدانسته که فرصتی نخواهد یافت تا به بابای خود بگوید بر او چه رفته است!

من در نگاه معصومانه این کودک نکبت و ادبار چرکینی را که در مذهب ما، در تربیت جنسی ما، در شرم و «هیس!» کردنهای ابلهانه ما نهفته است میبینم! تعداد این عبیدا ها در ممالکی که جنتی ها، مصباح ها، خامنه ایی ها باید و نباید های رفتار جنسی مردم و بخصوص جوانان را تعین میکنند و بیرون افتادن تار موی یک زن، شعله شهوت را در بیننده بر افروخته میکند کم نیستند.

تراژدی قضیه در آنجا اوج میگیرد که قربانیان این گونه تجاوزات و خشونت های جنسی اغلب از ترس یا از شرم از افشای تجاوزاتی که بدانها میشود پروا دارند.

این؛ دیدنِ چند تارموی یک زن جوان نبوده که قاتل این طفلک معصوم را از شهوت به سرحد جنون کشانده است، این؛ صورت با طراوت، قشنگ و کودکانه  این پسر بچه معصوم و مظلوم با آن جشمان هیپنوز کننده اش بوده است که قاتل را به معرض جنون جنسی کشانده و به گرگ حریصی در برابر این بَرّه بیگناه و بی دفاعی تبدیل کرده است.

چه بهتر است که مقامات مذهبی حاکم یا پر نفوذ در کشورهایی نظیر اردن و مملکت ما ترتیب نوعی حجاب برای پسر بچه های خردسال و میانسال را هم بدهند چون دیدن سر و صورت این کودکان، تحریکات جنسی تندتری در مردان ما اُمت مسلمان ایجاد  میکند تا دیدن حتی بدن لخت یک زن.

فرهنگ جنسی بچه بازی؛ در اسلام ما یک رفتار جنسی نهادینه شده است و مرکز و سرچشمه  آنهم خود مدارس دینی و حوزه های مذهبی  و محافل مذهبی است نه دانشگاها و مراکز تحصیلی عرفی. سختگیریهای مذهبی ریشه و منشآ خشونت جنسی است. همین !

 

The body of Obaida was found in Al Warqa area near the Academic City road on Sunday.

Published: 23:11 May 22, 2016Gulf News

Noorhan Barakat & Aghaddir Ali, Staff Reporters

Dubai: Dubai Police found the body of the eight-year-old Jordanian boy Obaida, reported missing in Sharjah on Friday.

Maj Gen Khamis Mattar Al Mazeina, Dubai Police Chief, said that the boy’s body was found in Al Warqa area.

“The forensic doctor found signs that the suspect attempted to sexually assault the boy and strangled him. There were also marks on his body that showed that he tried to resist his attacker,” he said.

The police also announced the arrest of a man suspected of committing the crime. The 48-year-old suspect identified as Nidal Eissa Abdullah Abu Ali, also a Jordanian, who is a friend of the boy’s father.

“A task force was immediately formed to search for the boy after receiving the report on Sunday 8am. The boy was found shortly after under a tree in Al Warqa area near the Academic City road, which falls under Al Rashidiya Police station jurisdiction,” he said.

Obaida was reported missing outside his father’s garage in Sharjah’s Industrial area at 6pm on Friday.

Dubai Police suspected Ali within hours of finding the body, as he was the last person the boy was seen with.

The suspect had also changed his residence since the boy’s disappearance. Following procedures, the man was arrested, and Dubai Police found out he was involved in previous offences.

Maj Gen Khalil Ebrahim Al Mansouri, Assistant to the Dubai Police Chief for Criminal Investigation Affairs, said that confessed to his crime during questioning.

The man said he lured the boy at 7pm on Friday in front of his father’s garage by promising him to buy a scooter.

He then took the boy to Al Mamzar area in a car he borrowed from his building’s watchman, parked it and consumed alcoholic drinks.

He then asked the boy to take off his clothes and abused him. The boy screamed and told him he will tell his father about him.

The suspect drank alcohol till 5am on Saturday, then went home, leaving the boy dead in the backseat of the car.

Two hours later, at 7am, he took the car to Academic City road where he dumped the body, and threw away the other items used in his crime in different areas.

Sharjah Police had told Gulf News that the family first searched for the boy in the area before filing a missing complaint.

He also said that the family lived in the same building where the father runs a vehicle repair workshop in the industrial area.

 

 

 

No Comments