دیربازی است که فرقه شیعه‌گر مسلط بر ایران در ادبیاتِ سیاسیِ خود از جمهوری اسلامی به عنوان تجسم ام‌القراییِ “حق” و از کشور اسرائیل به عنوان “غده سرطانی” نام برده، دولت – ملت یهود و گفتمان صیونیزم پایه‌گذار آن در عصر جدید را عین “باطل” می‌داند.

اخبار روزانه تایمز اسرائیل به فارسی را می توانید روزانه در ایمیل خود دریافت کنید   اشتراک

دیربازی است که روشنفکریِ شیعه‌گر مسلط بر فضایِ فکریِ ایران، در خرافه‌گویی‌هایِ سیاسی – عبادیِ خود، کشور اسرائیل را بیش‌وکم در همان چارچوبِ عقیدتی تعریف می‌کند که جلال آل‌احمد در میانه دهه چهل خورشیدی در “سفر به ولایت عزراییل” توصیف می‌کرد: “و اگر در آن جنگ‌های صلیبی اروپائیان باختند در عوض علم و صنعت عالم اسلام را به غنیمت بردند و این بار به کمک … یک نوچه کوچک که عبارت باشد از صهیونیسم، از نو به همان جنگ آمده‌اند… به مناسبت اینکه نازیسم … شش میلیون یهودیِ فلک‌زده را در آن کوره‌های آدم‌پزی ریخت – امروز دو سه میلیون عرب‌هایِ فلسطین و غزه و غرب اردن باید در حمایتِ سرمایه‌داران وال استریت و بانک روچیلد کشته و آواره بشوند؛ و چون حضرات روشنفکر اروپایی در جنایت‌های هیتلر شریک بوده‌اند و در همان ساعت دم بر نیاورده‌اند، حالا به همان یهودی‌ها در خاورمیانه سرپل داده‌اند تا ملل مصر و سوریه و الجزایر و عراق شلاق بخورند و دیگر خیال مبارزه ضداستعمار غرب را در سر نپرورند و دیگر کانال سوئز را رو به ملل متمدن نبندند! تف بر این تمدن گند بورژوا”!!

دیربازی است که مدعیان اندیشه در ایران در پناه آزادی “صلیبیون” لم داده‌اند و بر این طبل توخالی می‌کوبند که “روشنفکر ایرانی فقط می‌تواند شیعه باشد زیرا روشنفکر ایرانی بدون فرهنگ شیعه معنی ندارد”. آیا از اینان سراغ داریم که در جایی به سلفِ خود، که خسی شد در میقات، یادآور این نکته شده باشند که ملل مصر و سوریه و الجزایر و عراق از دستِ گفتمان نوزایش فرهنگی و زبانی و سیاسیِ یهود در کانونِ ملی این قوم که اسرائیل باشد، یعنی صهیونیزم، شلاق نخورده‌اند و اگر شلاق خورده‌اند این ملل، که خورده‌اند، تازیانه در دست امثال جمال عبدالناصر، حافظ و بشار اسد، صدام حسین و خالد مشعل و ابوبکر البغدادی و “جبهه آزادی‌بخش الجزیره” و سرداران انقلابی و ژنرال‌های قاچاقچی آن بوده است و لاغیر؟

ایران - اسرائیل- منبع: اسپوتنیک

اسرائیل، در همسایگی حماس، حزب‌‌الله، جهاد اسلامی، ناسیونال سوسیالیزم بعثی و داعش (و نه در همجواری سوییس و اتریش و ایتالیا)، با مساحتی کمتر از استان مازندران، با جمعیتی معادل یک‌دهم ایران، بدون پشتوانه نفت و گاز (تا پیش از کشفِ میدانِ گازیِ لِویاتان در مدیترانه) و با پشت‌سرگذاردن هفت جنگ تمام‌عیار که سه مورد آن در برابر سه ائتلاف بزرگ نظامی عرب بود، تولید ناخالص سالانه‌ای بالغ بر سیصد میلیارد دلار دارد که بخش بزرگی از آن از فن‌آوری نوین در عرصه‌هایِ مختلفِ کشاورزی، ارتباطات و اطلاعات و صنعتِ هوایی و فضایی و غیره کسب می‌شود.

در مقایسه، ایران، با مساحتی بالغ بر هشتاد برابر اسرائیل، با ده برابر جمعیت، با چهارمین و نخستین منابع نفت و گاز در جهان، با ١١ میلیون حاشیه نشین، ٧ ملیون بیکار، ٣ میلیون معتاد، ١۵ میلیون مورد انواع بیماران روحی، با یک میلیون کارگر جنسى، یک میلیون کودک کار، ۵٠٠ هزار کارتون خواب و سالانه ١۵ میلیون پرونده قضایی (یعنی سی میلیون شاکی!) و ششصدهزار تازه‌وارد به زندان‌ها، با رکورد جهانی متوسط سالانه ١۵٠ هزار مغز فراری از کشور، از صدرنشینانِ جدولِ جهانیِ شاخصِ فلاکت بشمار می‌رود.

آیا در جایی از “روشنفکر شیعه” دیده یا شنیده‌ایم که چگونه ممکن است که “باطل” به چنین رتبه از شکوفایی برسد و “حق” به چنین فلاکتی دچار آید؟

صد سال پیش، در عصر مشروطه و به ویژه در مرحله دوّم آن که با تسخیر تهران به دست آزادی‌خواهان مسلح و سرنگونی استبداد صغیر آغاز می‌شود، روشنفکریِ ایرانی، همان که شیخ فضل‌الله نوری را به چوبه دار سپرد و مابقی را به عتبات تبعید کرد، از اجتماعیون عامیون گرفته تا دموکرات‌ها، چنان ملی و غیرمذهبی‌اند که در بادکوبه از طریق یحیی دولت آبادی به سید بهبهانی، از ملایان مرحله اوّل انقلاب، پیام می‌فرستند که “به آقای بهبهانی بگویید پایشان را از گلیمشان درازتر نکنند!”

در همان اعصار و مدت زمانی پس از آن، ما در ایران روشنفکری داریم مانند احمد کسروی که ردای شوم ملایان بدور انداخته، در جامه خردباوری و ملی‌گرای خویش، بانگ برمی‌نهد که “مشروطه و کیش شیعی دوتاست و این دو را با یکدیگر ترکیب کردن هرگز نتوانست!”

دشمنیِ جمهوری اسلامی با اسرائیل تنها ریشه در خرافه‌گویی‌هایِ مذهبیِ ملایان و ولایتِ فلاکت‌بار ایشان بر ایران ندارد. این دشمنی به ویژه مدیونِ خرافه‌گویی‌هایِ عرفیِ یک جریانِ روشنفکری است که دیربازی است که خندقِ ملایان است و دلال و خادمِ خادمینِ فرقه ضاله فقها و مجتهدینی که کشوری را نخست با ماجراجویی‌هایِ خود و لات‌های‌شان به خاک سیاه می‌نشانند و آنگاه بانگ دروغ برمی‌آورند که “برجام افتخاری سیاسی و حقوقی برای تاریخ ایران است”!

(این نخستین برگ از سلسله مقالاتی است که از این پس هر هفته یک بار در همین ستون بقلم رامین پرهام منتشر خواهد شد)