ایران و رژیم اسد بازنده آتش بس سوریه

Share Button

وپوتین میکوشد به کلوپ سیاسی غرب وارد شود در حالیکه رژیم ایران همه کارتهای سیاسی خود را روی استفاده از اقلیت های شیعی، جریانهای افراطی «مذهبی ـ سیاسی» آمریکا ستیز گذارده است تا از این طریق خود را بجهان بشمول دنیای غرب تحمیل کند. غرب مشکل جدی برای پذیرفتن روسیه و رژیم پوتین به خانواده خود ندارد در حالیکه در برخورد با رژیم ایران با آن تعارض دیسکورسیو دارد که قدم بقدم از آن مانع آفریده میشود. گسترش فرقه گرایی شیعی و جان دادن به فرهنگ آمریکا ستیزی در منطقه بهیچوجه در دکترین سیاسی غرب پذیرفتنی نیست زیرا چنین جریانی فقط یک نظریه تئوریک و ایدئولوژیک مخرب نیست بلکه مشکل آفرینیهای آن از عرصه ایدئولوژیک تا عرصه تاکتیکی و تعاملات عملیاتی امتداد میابد و تعاملات بلند مدت پراگماتیک را از آن نوعی که بین آمریکا و چین و ویتنام و اخیراً کوبا وجود دارد از دشوار سازی گذشته غیر ممکن میسازد.

ایران و سوریه برای حکومت روسیه وسیله معامله هستند نه شرکائی از یک جسنیت تاریخی و سیاسی مشترک

در لحظه نگارش این یادداشت قریب دو روز نیم از به اجرا نهادن آتش بس ۷ روزه مورد توافق جان کری و سرگی لاوروف در سوریه، میگذرد. طبق گزارشهای اغلب خبرگزاریها، آتش بس بطور عمده رعایت شده و طی مدت گذشته از توافق، برای اولین بار پس از ۵ سال درگیری، کسی در درگیریها در آن کشور کشته نشده است.

اینکه توافق آتش بس طی این دو روز و نیم رعایت شده است، خود دست آورد کمی نیست ولی باید افزود با هر ساعتی که از آن میگذرد نقض آن از همه جهت برای  طرف نقض کننده پر هزینه و دشوار تر میگردد. بر همین مبنا، خودداری از تمدید آنهم از هر طرف، پس از انقضادی این ۷ روز نیز بگردن گرفتن مسئولیت ادامه جنگ و ویرانی میباشد که هزینه سیاسی آن برای مرتکب شونده کمر شکن خواهد بود.

و اما معنای تمدید آتش بس که بسیار محتمل بنظر میرسد درحکم اینستکه عرصه جغرافیای سیاسی سوریه، از بخش تحت تسلط داعش بگذریم که موقتی است، عملاً به دو قسمت بین اپوزیسیون و رژیم  تقسیم میگردد که میزان گستره ارضی این دو قسمت هم، در این تقسیم بندی چندان مهم نیست زیرا در این شرایط جنگی و سلطه خفقان پلیسی در مناطق تحت کنترل رژیم، بسیار محتمل است که بخش عمده مردم در همان مناطق تحت کنترل رژیم، در صورت آزادی علیه رژیم اسد، بنفع اپوزیسیون موضعگیری کنند و به صحنه بیایند.

پس تن دادن اجباری رژیم اسد به آتش بس، یعنی اینکه رژیم پذیرفته است که از این پس در مملکت دو قدرت سیاسی وجود دارد، یعنی برسمیت شناختن طرف دیگری که رژیم تا حد توافق روی آتش بس با آن پیش رفته و جام زهر فاصله گیری از انحصار قدرت در کشور را نوش کرده است. پذیرش آتش بس چه از طرف روسها و چه از سوی رژیم، و تصمیم به ادامه مذاکره در خاتمه این ۷ روز و حیات بخشی به کنفرانس ژنو برای تعین آینده سیاسی سوریه، و خارج کردن اپوزیسیون “میانه رو” از شمول بمباران مشترک روسیه و آمریکا برای دوره پس از آتش بس کنونی، یعنی اینکه اپوزیسیون سوریه یک بخش تفکیک ناپذیر از آن آینده سیاسی ای است که قرار است روی آن توافق گردد و در متن بیانیه لاوروف و کری روی آن (آینده سیاسی) تأکید شده است.

این درحالیست که بشاراسد فقط ساعاتی پس از امضای توافق آتش بس بین لاوروف و کری، در یک مصاحبه یا سخنرانی تلویزیونی اعلام کرد  که مصمم است آخرین وجب از خاک سوریه را هم از چنگ “تروریستها” در آورد. با توجه به اینکه منظور عمده بشار اسد از تروریست قبل از اینکه داعش و القاعده باشند همان اپوزیسیون میانه رو و ارتش آزاد سوریه است، این سئوال پیش میاید که آیا این اسد است که تصمیم میگیرد یا روسیه؟ تصور اینکه آمریکا و وزیر خارجه آن جان کری با ۱۳ ساعت مذاکره نفس گیر سر خود را شیره مالیده باشند درست نیست بنا بر این باید گفت که این توافق نه تنها مورد تائید بشار اسد نبوده و از روی اجبار آنرا پذیرفته است بلکه حتی بسیار بعید است که جزئیات آن بشمول مواد سِرّی اش نیز به اطلاع او رسیده باشد. در توافقنامه از آینده سیاسی سوریه سخن رفته است که بمعنای اینست که آن آینده نه توسط بشار اسد و متحد نزدیکش ایران بلکه توسط آمریکا و روسیه تعین میشود و به احتمال قریب به یقین با هدف جلب نظر مساعد بیشترین آحاد مردم کشور که بخش عمده آنها مخالف رژیم هستند، وگرنه رخداد این جنگ و قیام مردم از آغاز غیر قابل فهم خواهد میبود.

یک نکته بسیار ظریف ولی بسیار مهم در این “آینده سیاسی” که در نگاه اول به مسئله دیده نمیشود اینست که؛ یک دموکراسی پایدار زمانی ریشه دار و نهادینه میشود و شده است که از مشارکت حد اقل”دو” نیروی کاملاً سیاسی متخالف در نظام یک واحد سیاسی یعنی دو نیروی سیاسی مخالف که بجر تفاهم روی”گفتمان و اجماع ملی” در بقیه موارد با هم نظر نیستند برخوردار باشد.

بطور مثال یک سرمایه دار کارخانه دار و کارگرانی که در آن کارخانه کار میکنند را در نظر بگیریم که هردو طرف در گردش طبیعی کارخانه اشتراک نظر و منافع مشترک دارند ولی از این یک اصل و نقطه اشتراک که نمودِ منافع مشترک آنهاست بگذریم آنها در بقیه مسائل کم یا بیش اختلاف جدی و برطرف نشدنی دارند. پس اگر کارگران و کارفرمای آن کارخانه وجود همدیگر را نه تنها تحمل بلکه با هم تعامل پرا گماتیک داشته باشند آنگاه میتوانیم بگوئیم که در آن کارخانه مدیریت دموکراتیک وجود دارد. ولی اگر کارگران به بردگان مولد و عمله های روز مزد تبدیل شوند و یا کارخانه دار بجای ادامه کار تولید فکر فروش اموال و ساختمان و زمین کارخانه و سود بری از آن راه باشد و مستقلاتی به کارخانه خود فکر کند نه چون یک واحد تولیدی دیگر نه تنها بحت مدیریت دموکراتیک بلکه خود مدیریت هم دیگر در این رابطه موضوعیت ندارد.

مسئله تقسیم درآمد حاصله از فعالیت کار و سرمایه در یک واحد اقتصادی مسئله ایی نیست که روزی راه حل قطعی پیدا کرده و برطرف شود. و ضرورت تعامل پراگماتیک بین کار و سرمایه هم ضرورتی نیست که در نظام سرمایه داری یک روز غیر ضروری شود. بر همین مبنا، اصالت یک دموکراسی واقعی را نه از روی تعداد احزابی که در یک کشور وجود دارد، نه از روی نظام پارلمانی که دارد، نه حتی از روی میزان آزادی رسانه ایی آن بلکه عمدتاً و دردرجه اول از روی وحدت ضدینِ مشارکتِ “آنتی پُد (مخالفترین قطب متشکله)” قدرت حاکم در ساخت روبنایی و زیربنایی آن باید مورد قضاوت قرار داد.

در نظام دموکراسی حکومتِ سلطنتی سرمایه داری بریتانیای کبیر؛ مردم این امپراطوری(ویلز، ایرلند شمالی، اسکاتلند)، حق دارند هر وقت خواستند از این امپراطوری جدا شوند. آنها حق دارند احزابی داشته باشند که برای این جدا شدن فعالیت کنند. سال گذشته مردم اسکاتلند با تبلیغ حزب استقلال طلب خودشان پای رفراندم رفتند تا از بریتانیا جدا شوند. با چند درصد تفاوت، احزاب و نیروهای جدائی طلب رفراندم را باختند و مردم آن سرزمین در امپراطوری ماندند. پس؛ از منظر ترکیب دموگرافیک و ملی، بریتانیا را باید یک دموکراسی واقعی دانست.

در این بریتانیا احزاب مختلفی فعالیت دارند که میکوشند نظام سلطنتی را به جمهوری تغیر دهند و در فعالیتشان کاملاً آزادند و بیشک اگر روزی بتوانند اکثریت مردم را به این امر مجاب کنند در آن روز فاتحه سلطنت در بریتانیا خوانده است بدون اینکه جنگی یا یک درگیری خیابانی پیش بیاید. پس بریتانیای کبیر به اعتبار نظام سیاسیش یک دموکراسی است.

در این کشور سرمایه داری قدیمی، احزاب گوناگون چپ از چگوارائیست و مائوئیست گرفته تا حزب مسکوپرست کمونیست آزاد بوده و هستند تا برای الغاء سرمایه داری بهر صورت که میدانند فعالیت کنند. انها میتوانند در صورت داشتن رأی کافی به پارلمان راه یابند و حتی تبلیغ قیام مسلحانه کنند (البته فقط تبلیغ). پس به این اعتبار بریتانیای کبیر از لحاظ نظام اقتصادی اجتماعیش یک دموکراسی است. بر این فهرست میتوان جنبش اتحادیه ایی کارگری علیه کارفرمایان، جنبش فمینیستی علیه ستم و تبعیس جنسیتی و..  را افزود.

اینها هستند شاخص های تعین کننده دموکراسی حال مهم نیست که این گرایشهای متنوع سیاسی را دو یا یکصد حزب نمایندگی میکنند.

در اشاره به مملکت خودمان؛ حضور دهها حزب سیاسی که همگی در اطاعتشان از نظام ولائی، همه همپوش و هم جهت هستند، همه این نمادهایی که میتوانند هر یک یک از دیگری بی محتوا تر باشند وجود صوری آنها  نمیتواند نشانه وجود دموکراسی حتی بنازلترین معنای کلمه در مملکت باشد. اگر روزی یک حزب سیاسی که مخالف نظام ولایی است در مملکت آزادی فعالیت یافت، میتوان گفت که مملکت حد اقل از یک منظر به دموکراسی رسیده است و فقط از یک منظر نه بیش.

بنا بر این توضیحات؛ آن”آینده سیاسی” برای سوریه، که آمریکا از آغاز روی آن تأکید کرده است، تدارک بنیانگذاری نظامی است که هم طرفدران رژیم کنونی (نه الزاماً دارو دسته بشار اسد) در آن مشارکت داشته باشند و هم مخالفین رژیم.  فقط و فقط اجماع چنین ترکیبی از دو قطب* کاملاً متناظر سیاسی، حول محور منافع و گفتمان ملی، شرط لازمِ ملت/دولت سازی و شرط ایجاد یک ساختار سیاسی قدرتِ مدعی ملی بودن میتواند باشد، چه در سوریه و چه در هر کشور دیگری با وضعیت مشابه. * چندان مهم نیست این دو قطب را دو حزب یا ده حزب سیاسی نمایندگی کنند. (البته هرچه تعداد احزاب معدود تر، حصول اجماع روی حل مسائل نیز آسانتر خواهد بود. زیادی تعداد احزاب سیاسی در هیچ کشوری نه دلیلی بر وجود دموکراسی بلکه دلیلی بر هرج و مرج و آنارشی سیاسی است.

به اجماع رساندن و رسیدن این دو قطب سیاسی از راه جنگ حاصل نمیشود هرچند در برخی شرایط فقط یک جنگ انقلابی است که میتواند تعادل کننده قدرت باشد تا رژیمهای دیکتاتوری را به تمکین وادار ساخته  تا شرایط گذار دموکراتیک را فراهم گردد، همین وضعی که بالنسبه در سوریه امروز بوجود آمده است. تجربه تقریباً همه انقلابهای معاصر نشان داده است که پیروزی نظامی یک طرف در یک مناقشه سیاسی ملی به دموکراسی ختم نمیشود زیرا پیروزی یکطرف در جنگ به حذف آن آنتی پُدی منجر میشود که شرط زایش دموکراسی است درست مانند فرزندی که محصول هم آمیزی دو جنس مخالف است نه مقاربت دو هم  همجنس. اجماع دو قطب؛ بخشی از رژیم و بخشی از اپوزیسیون، حول منافع ملی نه تنها دموکراسی در کشور را تضمین میکند بلکه میدان مانور احزاب و جریانهای مرکز گریز و فرقه ایی را از آنطرف و طرفدران قسم خورده بشار اسد را از این طرف محدود میسازد.

عطف به مثال رابطه کارگر و کارخانه دار در فوق؛ باید گفت برخی از هواداران رژیم بشمول خود دارو دسته بشار اسد و یا برخی مخالفین قسم خورده ، برنامه برای مدیریت کشور و هدفی برای ایجاد یک نظام پویا را ندارند، هدف محض رژیم حفظ قدرت بهر قیمت است حتی بقیمت فلاکت آن و هدف افراطیون مخالف قبضه کردن قدرت بهر قیمت. آنها داشتن یا تصرف کارخانه را برای حراج دارائی مادی آن میخواهند و نفع آنها در غارت کارخانه است نه تداوم دادن به گردش ارزش آفرین فعالیت مستمر آن.

بنا به این دلایل است که میتوان دریافت چرا توافق آتش بس کنونی جواز دفن رژیم اسد است. این رژیم بقایش به جنگ و خونریزی و حضور داعش در کشور بستگی دارد تا خشونت های خود آنرا توجیه کند. در غیاب این عوامل خشونت طلب، رژیم هم علت وجودی خود را که با خشونت و سرکوب همزاد شده است را از دست خواهد داد.

در فردای به ثمر رسیدن مذاکرات صلح جاری؛ برای رژیم مرگبار خواهد بود اگر اجازه دهد در مناطق تحت کنتُرل آن مردم با آزادی راجع به آینده سیاسی کشور، آینده ایی که عزل بشاراسد مطرح انست آنست بحث کنند ولی در مناطق تحت کنترل اپوزیسیون چنین بحثهایی شکوفا خواهد شد که به نسبت مشابهی برای رژیم و گروههای جهادی هلاکتبار خواهد بود.

بی شک تشعشعات سیاسی چنین بحثهایی در مناطق تحت کنترل اپوزیسیون به مناطق تحت کنترل رژیم، انحصار تبلیغاتی، اتوریته و مشروعیت خفقان آفریده آن برای بخشهایی از طرفدران کنونی رژیم هم زیر سئوال خواهد رفت. نتیجه پیدا شدن چنین فضایی، انتقال “مرکز ثقل و مختصات قدرت و مبارزه” از میدان جنگ  و خشونت به عرصه بحثهای اقناع گرانه سیاسی خواهد بود.  و در این میدان جدید نه تنها رژیم بلکه فرقه گرایان و گروههای بنیادگرای مذهبی چیز زیادی برای عرضه به مردم خسته از جنگ ندارند.

کوتاه سخن آخر اینکه برای دولت پوتین برعکس رژیم ایران، آمریکا ستیزی ابداً یک اصل سیاسی و بخشی از دکترین سیاسی حاکم بر روسیه نیست. رژیم پوتین برخلاف رژیم ایران، دکترین سیاسی خود را بر اساس منافع ملی بنا نهاده است و نه دگمهای اعتقادی و ایدئولوژیزه کردن غرب و آمریکا ستیزی. حال، در این چهار چوب، منافع جناحی باند حاکم به رهبری پوتین چقدر بر ان گفتمان و دکترین ملی چیره است مسئله ایست کاملاً فرعی که مسئله عمده غرب و آمریکا در رابطه با روسیه نیست.

رژیم پوتین از یک پراگماتیسم سیاسی پیروی میکند که طبق آن منافع روسیه مهم و تعین کننده است و البته بر فراز آن منافع باند خود پوتین. از اینروست که گشایش رابطه با غرب برای پوتین یک اصل سیاسی و استفاده از ایران و سوریه یک ابزار مصرفی در اجرا و تحقق این اصل است. بنظر من، دولت پوتین اگر بتواند در مذاکرات خود روی سوریه به آن اعتماد سازی که دنبال آنست با غرب برسد و اگر مطمئن شود بعنوان یک عضو آزاد و بفراخور، در کلوپ سیاسی غرب پذیرفته میشود، در قربانی کردن رژیم ایران، بشار اسد و تجزیه طلبان جنوب شرقی اوکرائین لحظه ایی تردید بخود راه نخواهدداد.

پوتین میکوشد به کلوپ سیاسی غرب وارد شود در حالیکه رژیم ایران همه کارتهای سیاسی خود را روی استفاده از اقلیت های شیعی، جریانهای افراطی «مذهبی ـ سیاسی» آمریکا ستیز گذارده است تا از این طریق از موضع قدرت خود را بجهان بشمول دنیای غرب تحمیل کند. غرب مشکل جدی برای پذیرفتن روسیه و رژیم پوتین به خانواده خود ندارد در حالیکه در برخورد با رژیم ایران، با آن تعارض دیسکورسیو دارد که قدم بقدم از آن، مانع آفریده میشود. گسترش فرقه گرایی شیعی و جان دادن به فرهنگ آمریکا ستیزی در منطقه بهیچوجه در دکترین سیاسی غرب پذیرفتنی نیست زیرا چنین جریانی فقط یک نظریه تئوریک و ایدئولوژیک مخرب نیست بلکه مشکل آفرینیهای آن از عرصه ایدئولوژیک تا عرصه تاکتیکی و تعاملات عملیاتی امتداد میابد و تعاملات بلند مدت پراگماتیک را از آن نوعی که بین آمریکا و چین و ویتنام و اخیراً کوبا وجود دارد از دشوار سازی گذشته غیر ممکن میسازد. در یک کلام غرب و آمریکا با عمل کار دارند و نه با نظر.

احتمالاً این بحث را ادامه میدهم زیرا همه آنچه را در زمینه موضوع فوق در ذهن خود دارم را بخاطر اجتناب از تطویل کلام نگفته ام.

 

14/10/2016

حبیب تبریزیان

 

 

No Comments