ساختارشناسی نظام جمهوری اسلامی

Share Button

درک درست و کاربست خلاق دیالکتیک در شرایط آنروز میهنمان این بود که پتانسیلهای دینامیک درون نظام شاه، تجدد طلبی و جهان گرایی آنرا درک میکردیم و درک میکردیم اگر ما از دموکراسی فقط آزادی اعتصاب و اعتراض و انقلاب و شورش کردن را گرفته بودیم، روی دیگر سکه این دموکراسی توسعه گرایی بود که پرچمدار آن نه اپوزیسیون جهان سومی و مصدق طلب، چپ روسوفیل و چینو فیل بلکه همان رژیم شاه بود. شاه خواسته یا ناخواسته بلدوزر و جاده ساز دموکراسی بود. فقط ادامه آن توسعه گرایی  دوران شاه بود که میتوانست شالوده های یک دموکراسی پایدار را در میهن ما پی ریزی کند. نه آنگونه دموکراسی که ناشی از ضعف نیروهای اقتدار طلب است، مانند دموکراسی های موسمی در کشورهای توسعه نایافته که با روی کار آمدن یک کودتا چی الغاء و برچیده میشوند
شیخ و مکلاو قدرتبنی صدر

بدون شناختن یک پدیده نمیتوان در تغیرات دینامیک آن اثر گذاری کرد درست مانند پزشکی که بدون تشخیص دقیق بیماری نمیتواند برای یک بیمار دارو نویسی کند. علاوه بر این نکته، تشخیص صرف بیماری هم الزاماً بمعنای صلاحیت درمانگری و درستی نوع تجویز نیست.

اکثر دست اندرکاران سیاست در میهن ما نه تنها در بحث از تشخیص بیماریهای سیاسی استاد پزشکی هستند بلکه آنها همگی نسخه های حاضر و آماده خود برای درمان بیماری میهن بیمارمان را هم دارند.

در چنین فضایی کنار کشیدن موقت، ولو مجازی از عملگرایی سیاسی و پرداختن به  اندیشگی و تعقل در اطراف ساختار نظام موجود، شناختن آنتی پُد و اضداد آن ضرورتی است که بدون درک آن نه بیماری جامعه بیمار ما درست تشخیص داده میشود و نه راه درمان درست آن یافت میگردد.

سالها قبل از انقلاب کتابی انتشار یافت که من فقط تیتر آنرا بخاطر دارم و در اینجا به بیش از آنهم نیازی نمی بینم. “گذشته چراغ راه آینده است” نام آن کتاب بود. و امروز که به ۴۰ سالگی انقلاب شومفرجام اسلامی نزدیک میشویم جا دارد نورافکنی به گذشته بیافکنیم تا بدانیم کجای کار می لنگیده است که ما پنجمین یا ششمین نسل پس از انقلاب مشروطه که مبارزان آن، شیخ فضل الله نوری را بخاظر مشروطه ستیزی اش بدار آویختند روح او را از گور تاریخ بیرون کشیدیم و در قامت روح الله خمینی بر سریر قدرت نشاندیم تا میهنمان به ام القرای مذهبی تبدیل گردد که دیگر حتی مذهب هم نیست بلکه ایدئولوژی ساخته شده روحانیتی است که برحسب مصالح خود آنرا مدام باز سازی میکند و تغیر داده و تفسیر میکند.

من در این یادداشت کوتاه نه قصد دارم به واکاوی همه جانبه آن گذشته و استخراج همه درسها از آن بپردازم و نه توان این کار را دارم . در این یادداشت فقط به نکته های که خود بدانها رسیده ام میپردازم با این امید که دیگران نیز در این راه بکوشند.

آنها که پیش از انقلاب بعنوان اپوزیسیون رژیم شاه بنحوی به فعالیت سیاسی مشغول بودند بیاد میآورند که این اپوزیسیون در ده ها گروه، سازمان و حزب سیاسی که هرکدامشان هم مدعی قدرت بوده و جریان دیگری را تحمل نمیکردند بطور کاملاً متفرق فعالیت داشتند. برخی از آنها سیاسی کار و برخی در عملیات تروریستی که بناحق نام عملیات چریکی بر آن گذارده شده بود فعالیت میکردند.

این جمیعت پراکنده در پراکندگی خود، نه ملت و نه حتی یک لایه اجتماعی معینی را نمایندگی میکرد. فعالیت آن، اگر دهها سال دیگر هم ادامه میافت هرگز به شکلگیری یک گفتمان ملی و تحول دموکراتیک منجر نمیشد. این جریانها بطور عمده همپوشی آرمانی یکدیگر را نادیده میگرفتند و فقط بر اختلافات سیاسی هم و حل آن از طریق چیرگی کامل خود بر دیگران تأکید می ورزیدند خوشبختانه مسلح نبودند والی این چیرگی را با اسلحه کسب میکردند.

نگاهی به ادبیات سیاسی آنروز نشان میدهد که بیشتر کار سیاسی و روشنفکری آن جریانها در عرصه ایده ئولوژیک انجام میگرفت که خود این امر نه تنها ماهیت دیکتاتور منشانه ماهوی این جریانها بلکه غیر عملی بودن راهبرد آنها را نیز نشان میداد. در میدان مبارزه آنروزها، بحثی جدی و اسلوبی از تاکتیک و استراتژی مبارزه و ارزیابی واقعی نیروها و اهداف مرحله ایی تاکتیکی و استراتژیکی در میان نبود تا این اپوزیسیون، با شناخت مشترکات خود، در درون خویش به اجماع تاکتیکی یا استراتژیک برسد و کلاً درک مبارزان از این دو مفهوم بنیادین مبارزاتی مغشوش بود.

اما همین اپوزسیون پراکنده که فراتر از خود هیچ بود، درکلیت خود و با رعایت همپوشیهای به محاق سپرده اش باهم، در یک تحلیل منطقی و صرفاً تئوریک نماینده بخش وسیعی از طبقه مدرن و متوسط آنروز بود که در اثر مدرنیزاسیون رژیم شاه و تأثیر پذیری از تحولات جهانی شکل گرفته بود و عادت استبداد پذیری دوران پیش سرمایه داری “ده/شهری” و روستامنشی خود را تقریباً ترک کرده بود البته بدون اینکه که کاملاً شهری و مدرن شده باشد.

این اپوزیسیون که در درون خود علیرغم آن همپوشیهای عمده ولی بکار ناگرفته، حول محور دموکراسی خواهی، نتوانسته بود با خود کنار آمده و به اتحاد عملیاتی (تاکتیکی و استراتژیکی) علیه دیکتاتوری شاه و نه لزوماً نظام پادشاهی نایل شود، وقتی روحانیت ارتجاعی که از موضعی ارتجاعی و قشری با رژیم شاه ضدیت داشت در رأس جنبش ضد شاه قرار گرفت، بطور کورمال و چشم بسته به اتحادی نا نوشته و یکسویه در پشت سر آن روحانیت و رهبرش آیت الله خمینی رسید، اتحاد بخاطر وحدت رهبری و رهبر کل جنبش ضد شاه.

سازمانها و گروههای مختلف سیاسی در بیعت با خمینی بمسابقه پرداخنتند. گوئی آنها منتظر رهبری از همان طراز بودند تا اختلافات بین خود را حد اقل موقتاً بکنار نهاده و در پشت سر شعار “سرنگونی شاه و دولت بختیار” بایستند.

از چپ چریکی و مائوئیسم چینی تا انورخوجه ایست آلبانیایی، تا کاسترویست و چگوارائیست چپ و از آنجا تا فرقه های گوناگون شریعتی پرست و در رأس همه مجاهدین خلق، مصدق طلبان جبهه ملی و… ، همگی حول محور “شاه باید برود و کفن شود تا مملکت مملکت شود” متحد شدند و معجزه تاریخی انقلاب بهمن را آفریدند.[تا شاه کفن نشود … این وطن، وطن نشود]

این رخداد نادر و بی سابقه تاریخی بر زمینه ایی رخ داد که با منطق  تحول اجتماعی و تاریخی کمترین خوانایی نداشت. رژیم شاه، رژیمی ناسیونالیست بود و در آن، شاهپرستی بر متن ناسیونالیسم ایرانی ترویج میگردید نه شاهپرستی بالذات.

اگر رژیم شاه در این راه زیاده روی کرد و و بیشتر از آنچه میباید به ناسیونالیسم ایرانی شنل پادشاهی پوشاند، این افراط بهیچوجه نافی این نبود که فرا ساختار پادشاهی رژیم بر یک زیر ساخت ایدئولوژیک ناسیونالیسم ایرانی استوار بود. اگر ارتش و دیوانسالاری غیر نظامی ایران با روح شاهدوستی افراطی تربیت میگردید بهیچوجه وجه سبب نمیشد که اکثریت همان شاهپرستان، شاهپرستی را بر متن و زمینه میهن پرستی ادراک نکنند. این چنین نبود که مقام شاهی فی نفسه و مستقل از ایرانزمین از خود ارج و اعتبار داشته باشد. نمیتوان گفت که هیچ شاهپرست مطلق گرایی وجود نداشت ولی بیشترین بخش همان گارد سلطنتی هم مفهوم شاهپرستی را با میهن پرستی همذات میدانستند. بطور خلاصه شاهپرستی تجلی مشخص ایران پرستی بود.

چپ ایرانی شاه را نوکر آمریکا میدانست حال آنکه سیاست گرایش به غرب شاه در راستای منافع ملی و آرمانهای میهن پرستانه بود. این مسئله حداقل پس از هم پاشیدگی بی افتخار نظام سوسیالیستی باید روشن شده باشد. زیرا شاه بعنوان  دژ ـ بان ضد کمونیسم در این منطقه هم پیمان غرب بود.

و اما در مقابل آن رژیم پادشاهی که خود را به ایران و تاریخ کهن ایران و حافظ ایرانیت آن متعلق میدانست، از درون انقلاب  اسلامی رژیمی برخاست که در فاز نخست خود نماد و پاسدار مذهب تشیع و حافظ ارزشهای آن بود و در فازهای بعدی خود، بر همان ارزشها هم سوار شد تا آنجاکه بتدریج؛ این، مذهب تشیع بود و هست که تجلی زیر ساخت هیرارشی روحانیت شیعی و نه حتا تمامی آنهم بلکه روحانیت حاکم و زیر مجموعه های نظامی دیوانی آن گردیده است. تا جائیکه امروزه مذهب شیعه در میهن ما یعنی مرامنامه و اساسنامه ائتلاف باندهای بی مذهب آخوندی/ نظامی به رهبری مقام عظما.ImageProxy9

افراط آن رژیم در شاهپرستی اش نافی روح ناسیونالیستی ایرانی آن نبود و غیر افراطی گری (البته محال و فرضی)این نظام، در رهبر پرستی و امام پرستی اش، در بهترین حالت خود؛ آنرا به رژیمی  واقعاً مذهب محور و اسلامی شیعی تبدیل نمیکند تا چه رسد به میهن و سرزمین محور. مذهب محوریتی این رژیم که اُمت گرا است و نه ملت گرا و سرزمین محور، در ایدئولوژی دینی/سیاسی آن نمود میابد و ایدئو لوژیش نه “این زمینی و سرزمینی” بلکه جهانی و بد تر از آن، آخرت گرایانه است البته فقط برای مخاطبین و مریدانش نه متولیان و مرشدان دنیا پرستش.

آن رژیم، در بد و خوبش، رژیمی ملی بود و این یک در بد یا خوبش رژیمی غیر ملی است. و ساده ترین نشانه این غیر ملی بودن آن، آن دستمال یا چفیه عربی است که مقام عظما و سرداران سپاه و بسیج آن بعنوان سیگنال و اسم رمز غیر ایرانی گری به اسلامیستهای منطقه روی شانه و گردن خود می اندازند.

شاید این تفاوت ماهوی توضیح داده شده بنظر کم اهمیت  یا بدیهی بیاید ولی در اصل چنین نیست. از درون این تفاوت ماهیت، میتوان درس اول را از این نورافکنی به گذشته گرفت که؛ نیروهای مخالف همین رژیم هم نباید بر افتراقات بلکه باید بر همپوشیهای تاکتیکی و استراتژیک و آرمانی بین خود تکیه کنند و دومین درس در ادامه درس نخست اینست که وقتی پای همپوشی تاکتیکی و استراتژیک بمیان آید،دیگر تفکر آئینی جای خود را به پراگماتیسم سیاسی میدهد و در این حالت، چرا نباید این همپوشی شامل نیروهای درونی همین رژیم هم نشود. نیروهایی که با فشار عوامل دینامیک، عینی و تضادهای رشد یابنده در درون نظام، بسوی ریزش از نظام گرایش دارند.

تضادهای درونی نظام، تضادهایی عینی هستند که با تعارفات آخوند منشانه ماست مالی بشو نیستند. بزرگترین تضادی که این رژیم را تهدید میکند دوگانگی درونی و ساختاری آنست که من در یادداشت بعدی بدان خواهم پرداخت. این رژیم در یکسو قانون دارد و قانونگذار و درسوی دیگر قانون شکن و نهاد هایی که هیچ قانونی را بر نمیتابند و موسمی و مصلحتی تصمیم میگیرند. حضور هردو جریان در این نظام هم چاره ناپذیر است و هم بالقوه انفجارآمیز.

برای یک لحظه فکر کنیم؛ اولاً همه نیروهایی ضد شاه که دموکراسی میخواستند حول همان محور دموکراسی خواهی مورد ادعای خود علیه شاه متحد میشدند. آیا آنها نمیتوانستند در فازهای بعدی تر مبارزه، بخشهای تحول طلب درون رژیم شاه را نیز بسوی خود جذب کنند؟

آیا ارتش شاه که تمام بدنه متوسط آن به طبقه متوسط تعلق داشت و بیشترین و رزمی ترین احساسات میهن پرستی را داشت با مبارزه سیاسی و تبلیغی درست  نهایتاً در کنار ملت قرار نمیگرفت؟ همان چرخشی که در انقلاب شوم  بهمن انجام داد.

تسلیم ارتش در جریان انقلاب نه از روی ضعف بلکه از این نظر بود که تحت تأثیر تبلیغات همین انقلابیون چپ اندر قیچی به این نتیجه رسیده بود که این، خمینی است که نماد روح ملت و ناسیونالیسم ایرانی است نه شاه خائن و نوکر غرب! همان اشتباه محاسبه ایی که اساتید دانشگاههای ما نیز کردند. دیگر از موج اعتراضات دانشجوئی و کسبه بازار و …  چیزی نمیگویم.

آیا واقعاً آن نیروی آنقلابی که انقلاب بهمن را آفرید، با فاصله گرفتن از آن روحانیت ارتجاعی، حول محور دموکراسی خواهی نمیتوانست همان شاه را مجبور به دادن امتیازاتی کند که حاصلش تحقق یک دموکراسی کامل میبود؟

چپ مارکسیستی و حتی چپ مذهبی میهن ما از دیالکتیک زیاد سخن گفته است ولی دیالکتیک مورد درک آنها، اسیر و زندانی تفکر متحجر، ایده آلیتسی و هپروتی آنها بود و هست.

درک درست و کاربست خلاق دیالکتیک در شرایط آنروز میهنمان این بود که پتانسیلهای دینامیک درون نظام شاه، تجدد طلبی و جهان گرایی آنرا درک میکردیم و درک میکردیم اگر ما از دموکراسی فقط آزادی اعتصاب و اعتراض و انقلاب و شورش کردن را گرفته بودیم، روی دیگر سکه این دموکراسی توسعه گرایی بود که پرچمدار آن نه اپوزیسیون جهان سومی و مصدق طلب، چپ روسوفیل و چینو فیل بلکه همان رژیم شاه بود. شاه خواسته یا ناخواسته بلدوزر و جاده ساز دموکراسی بود. فقط ادامه آن توسعه گرایی  دوران شاه بود که میتوانست شالوده های یک دموکراسی پایدار را در میهن ما پی ریزی کند. نه آنگونه دموکراسی که ناشی از ضعف نیروهای اقتدار طلب است، مانند دموکراسی های موسمی در کشورهای توسعه نایافته که با روی کار آمدن یک کودتا چی الغاء و برچیده میشوند.

موضوع این یاداشت با عناوین دیگری ادامه خواهد یافت.

 

No Comments