کاسترو مُرد

Share Button

سالم زیستی و اشرافیت گریزی نوع کاسترو زمانی میتوانست مترقیانه باشد که جهت بُرداری آن بسمت توسعه اقتصادی و اجتماعی باشد نه ضد تاریخی و در خدمت نظام و سیستمی که آینده ایی ندارد جز هدر دادن منابع انسانی و ملی در یک آزمایش تاریخی بسیار پر هزینه که در بهترین تعریف میتوان آنرا لجاجت با تاریخ نام نهاد.

kastro

بنا به گزارش رسانه های دنیا کاسترو رهبر کاریسماتیک کوبا دیروز در سن ۹۰ سالگی درگذشت. کاسترو از ۹۰ سال عمر خود تا دو سال پیش که قدرت را به برادر بالای ۸۰ ساله خود واگذار کرد، ۶۰ سال آنرا در رأس قدرت سیاسی کوبا بعنوان رهبر بلامنازع کشور گذراند.

۶۰ سال در رأس قدرت بودن یکنفر و بعد از آنهم، واگذاری قدرت به ولیعهد بالای ۸۰ ساله خود، نمونه ایی از آن دموکراسی و جمهوریتی است که چپ کمونیتسی دنیا بیش از یک قرن برای آن میارزه کرده و در این راه پر از اشک و خون، چه بعنوان قربانی چه بعنوان قربانی گیر، از خود کارنامه ایی خونین بجا نهاده است. ارثیه این چپ کمونیستی فقط کارنامه خونین آن نیست بلکه از خود گفتانی را بین ملل دنیا به ارث نهاد که به کجراهه رفتن بخش بزرگی از با استعداد و انرژیک ترین نسلهای جوان و نوجوی دو قرن گذشته، بویژه در ممالک عقب افتاده منجر شد. این ارثیه شومِ گفتمانی و فرهنگی* شده همچنان میرود تا دهها و شاید هم چند سده دیگر روی دست مردم دنیا هزینه بگذارد. این گفتمان به ارث مانده از چپ کمونیستی، گفتمان “غرب ستیزی و بویژه آمریکا ستیزی” است که طی ۴ دهه گذشته از سوی اسلامگرایان گوناگون هم کپی برداری شده و از فرهنگ هم گذشته به مذهب و آئین دینی تبدیل گردیده است.

دیکتاتوری فردی و حزبی جمهوری خوانده کوبا، و رهبرکاریسماتیک متوفای آن در بین کشورهای کمونیستی، بحق؛ سالمترین، پاکیزه ترین، ملایمترین رژیم چپ کمونیستی بوده و هست. در کوبای کاستروها نه از آن کشتارهایی که در دیگر کشورهای کمونیستی از مخالفین شد جندان خبری بود و نه از اردوگاههای کار اجباری استالینی به آن صورت که در روسیه شوروی بوده است و نه از تفتیش عقایدی که بر این کشورها برای دهها سال سایه افکنده بوده است.

اگر تعداد کشته شدگان و اعدامهای طی این سالهای حکومت چپ در کشورهای کمونیستی مختلف را در واحد زمان تقسیم کنیم و در نظر بگیریم، انصافاً کوبا در رده آخر است. در کوبای کاستروها، طی این ۶۰ سال میزان سرانه اعدام و بگیر و ببند یک ده هزارم روسیه، چین، آلبانی و کره شمالی و.. ، نیوده است. در زمینه تعقیب، آزار و زندانی کردن و دیگر اعمال محرومیت های اجتماعی مخالفین نیز، انصافاً کوبای کاستروها با هیچ نمونه دیگری از این گونه کشورها قابل مقایسه نیست.

تا آنجا که به زندگی خصوصی خود کاستروها و سران حزب کمونیست کوبا مربوط میشود، از آن اشرافیت و اشرافزادگی حزبی که در دیگر کشورهای کمونیستی پس از استقرار آن نظام در آنها بوجود آمد تقریباً خبری نبود. خود کاسترو تا دم مرگ همان ساده پوشی  و ساده زیستی دوران جنگ پارتیزانی درکوههای سیرا مایسترا را حفظ کرد.

ولی در یک ارزش گذاری جامعه شناختی سیاسی، این سلامت، صداقت و شرافتمندی مدنی و سیاسی کاسترو و دیگر رهبران جزب کمونیست کوبا را چگونه میتوان ارزیابی کرد؟

بیاد دارم در جوانی که دربدر به دنبال کتاب یا گزارشی میگشتم تا از روی آمارهای اقتصادی و دیگر داده های اطلاعاتی آن و مقایسه، برتری نظام سوسیالیستی بر کاپیتالیستی را به دیگران اثبات و خود را هم بیشتر متقاعد کنم، در بین این آمارها، تعداد پزشک سرانه یعنی به تعداد هر صد نفر شهروند؛ کوبا با حدود یک پزشک برای ۱۰۰ نفر درکشور، پیشاپیش پیشرفته ترین کشورهای جهان قرار داشت. فکر کنم این نسبت در انزمان در آمریکا شمالی بالای ۳۰۰ ــ ۲۵۰ و کشورهای اسکاندیناوی هم در همین حدود بود.

در همین دوران با اسنتناد به داده های آماری کتاب “جنگ شکر در کوبا” نوشته ژان پل سارتر(فیلسوف فرانسوی که او هم شیفته نظام نوپای کوبا بود)، افزایش تولید بالای ۱۰% تولید شکر در کوبا را، که نظام جدید، با توده ایی کردن کشت و برداشت بدان دست یازیده بود(نوعی بسیج روستایی)، را سندی زنده دال بر برتری این نظام سوسیالیستی بر کاپیتالیسم تلقی میکردم. در این کتاب عکس کاسترو در یونیفرم نظامی در حین درو کردن نیشکر چاپ شده بود که برای اذهان عامیانه شیفتگی آفرین، جذاب و اقناء گرانه بود.

واقعیت ساده برنامه ریزی جامعه شناسانه و اقتصادی بما میگوید که نسبت هزینه و خدمات درمانی در هر کشور باید متناسب با قدرت زیر ساختی اقتصادی آن باشد و در این زمینه لوکس نماییِ نمایشی کار درستی نیست. این حکم در مورد همه خدمات دیگر، بشمول آموزش و پرورش، مسکن و … ، نیز صادق است عدم رعایت این حکم به فروپاشی همان سیستم پزشکی و دیگر خدمات خارج از بضاعت جامعه منجر میشود همچنانکه در کوبا منجر شده است.

بطور مثال ایران امروز ما شاید در بین دنیا از نظر میزان تعداد دانشجو با فاصله زیادی در صدر جدول جهانی قرار داشته باشد ولی تمام این هزینه ای که برای این دانش آفرینی انجام میشود در باتلاق بیکاری و عقب ماندگی صنتعی چون آب در شنزار فرو میرود.

عدم فرصتهای شغلی، ناتوانی بازار از جذب این نیروی تحصیل کرده و تئوریک بودن صِرف بیشتر این اندوخته های علمی که همه ناشی از عدم توسعه موزون جامعه میباشند فقط هدر دادن انرژی جامعه، منابع انسانی و مادی آنست مانند آبی است که با زحمت از چاهی کشیده شده و در شنزاری ریخته شود که در آن گیاهی کشت شده است که حتی آثار رطوبت آن دقایقی هم طول نخواهد کشید تا چه رسد به محصول گیری از آن.

بر این مبنا تعداد زیاد دانشجو در کشور ما نه نشانه پیشرفت بلکه نشانه عقب ماندگی است که در آن تحصیل به وسیله ای برای سرگرم گردن جوانان و نه آماده سازی آنها برای تولید گری و افزایش رفاه مردم و سرمایه جامعه مبدل شده است.

توسعه همه جانبه اقتصادی مسئله همه ممالک دنیاست ولی بیشتر از همه، مسئله ممالک عقب مانده ایی مانند کوبا میباشد. اگر کوبا بجای یک پزشک برای هر یکصد نفر، یک پرشک برای هر ده هزار نفر میداشت ولی میتوانست در عوض یک رشد اقتصادی سالانه بالای ۱۰% را تأمین کند مانند کشورهای جنوب شرقی آسیا، امروز میتوانست از بهترین سرویس و خدمات پزشکی هم برخوردار باشد بدون اینکه مملکت در فلاکت اقتصادی غرق شده باشد و منابع آن هدر رفته باشد.

این تنها نیشکر درو کردن کاسترو در صفوف کارگران نیست که ژستی پوپولیستی است و از این نظر گمراه کننده که مهارت مدیریتی و دولتمداری سیاسی صحیح را تحت الشعاع این عمله بازیهای خررنگ کن کننده و تخدیر کننده قرار میدهد، حتی ساده زیستی زاهد منشانه سیاسی کاسترو هم در حکم پاشیدن خاک بچشم توده مردم بوده که چون حائلی مانع این گردیده است تا آنان ضعف ساختاری و مدیریتی کل نظام را که مملکت را به ناکجا آباد کنونی کشانده است ببینند.

در سخن از زهد و ساده زیستی سیاسی و مردانگی انقلابی باید گفت؛ متأسفانه در طول تاریخ، اینگونه پایمردیها و ساده زیستی ها بخاطر خطا بودن اهداف  رهبردی خود، درست نتیجه عکس داشته اند و ثمره آنها اسطوره سازیهای کاذب و ضدتاریخی بوده است. زیرا اگر این پایمردیها، صداقتها و ایستادگیها روی این اعتقادات و پیمانمداریهای، ضد تاریخی نمود نمیکرد و رخ نمیکرد، گمراهی فکری کمتری در پیروان یک آئین سیاسی و در کل جامعه پیش می آمد و آزاد شدن از قید و بندِ آئینها، دگمها و مقدسات سیاسی بسیار ارتجاعی ولی پوپولیستی که نمونه های آن کم هم نیست، آسانتر و کم هزینه تر میشد.

خسرو روزبه اگر در دادگاه نظامی بجای گفتن:” جانم خونم و تمام پوستم با تک تک سلولهایم توده ایست” میگفت غلط کردم مرا ببخشید؛ هر چند خود را در نگاه ستایشگران قهرمان پرست خویش خوار کرده بود اما در پیشگاه تاریخ، بیشک خدمت بزرگی به نسلهای سیاسی پس از کودتای ۳۲ میهنمان  و مملکت کرده بود.

قهرمانگری روزبه ها، سیامکها، مفتاحی ها، احمد زاده ها و گل سرخی ها نه تنها هزینه گسترش افکار سیاسی و آئینی ارتجاعی بین نسلِ پسا کودتا یا قیام ۲۸ مرداد گشت بلکه رسوب جان سخت آن به  آنچنان فرهنگ* سیاسی در جامعه تبدیل گردید که زدودن آثار ضد فرهنگی و پیشرفت ستیزِ آن دهها سال دیگر از جامعه ایران هزینه خواهد گرفت.

بر زمینه این شعارهای دلاورانه و این از جان گذشتگیها در برابر دادگاههای نظامی یا در پای جوخه های اعدام، مرگ بر شاه روئید و فرهنگی* شد که میوه تلخ تر از زهر آن جمهوی اسلامی بعنوان یگانه سنتز منطقی آن بود و هست و اگر کسی حتی برای لحظه ایی تصور کند میوه دیگری میتوانست از آن کشت، حاصل شده و برداشت شود در اشتباه است.

منظور من در این یادداشت بهیچ عنوان نفی دلاوری، از جان گذشتگی انسانها و قهرمانان نیست که بدون آن تمام نظام ارزشی انسانی، ملی و همه قهرمانیهای بشر درطول تاریخ از بین میرود و پوچ میشود و فرومایگی و خوک منشی جای آنرا میگیرد بلکه نفی آن گونه دلاوری و از جان گذشتگیهایی است که جهت بُرداری ضد تاریخی دارند و در خدمت بستر سازی جریانات ضد تاریخی میشوند.

سالم زیستی و اشرافیت گریزی نوع کاسترو زمانی میتوانست مترقیانه باشد که جهت بُرداری آن بسمت توسعه اقتصادی و اجتماعی باشد نه ضد تاریخی و در خدمت نظام و سیستمی که آینده ایی ندارد جز هدر دادن منابع انسانی و ملی در یک آزمایش تاریخی بسیار پر هزینه که در بهترین تعریف میتوان آنرا لجاجت با تاریخ نام نهاد.

نسخه ایی که روزبه ها، مصدقها،  احمد زاده هاف مفتاحی ها و گل سرخی ها برای مملکت ما داشتند نه تنها از نسخه شاه که با اقتدارگرایی غیر قابل انکار هم همراه بود، برای مملکت بهتر نبود بلکه کاملاً برعکس، ارتجاعی و درجهت ویرانسازی کشور بود. اگر آدم حوصله و بضاعت تحلیل تئوریک منتج به این ارتجاعی بودن را ندارد، کافیست چشمش را باز کند تا به نتیجه عملی و قابل لمس این دلاوریها؛ از کوبا گرفته تا کره شمای، از ایران ولایت زده تا آلبانی و افغانستان** از داعش تا القاعده نگاه کند.

  • * منظور از فرهنگی شدن یک حکم یا یک حکایت آنست که آدمها نخست برای پذیرش آن حکم یا حکایت سند و مدرک درست میخواهند ولی پس از چندی که جا افتاد، دیگر کسی راجع به مستندات اولیه آن حکم و حکایت کاری ندارد و در باره صحت و سُقم تاریخی آن بخود زحمت نمیدهد:  شاه بد و نوکر آمریکا بود، آمریکا امپریالیست و جهانخوار بود و هست، دولت اسرائیل این چنین و آنچنان است، رستم پهلوان و شمر جلاد و امام حسین شهید و آزاده بود، از نمونه های فرهنگی شدن این نمونه هاست.
  •  
  • ** این توضیح را بدهم که داعش و القاعده محصول نهایی و غیر مستقیم همان گفتمان فرهنگی شده و اعتقادی غرب ستیزانه ایست که با کمونیسم لنینی شروع شد، به مارکسیسم اسلامی و بعث خاورمیانه بدیگران به ارث رسید و از آنجا به القاعده و داعش.
  • طالبان افغانستان هم در این متن، نه در اثر حمله آمریکا بلکه در اثر سرنگونی ظاهر شاه در درجه اول و محمد داودخان در در درجه دوم  در افغانستان ظاهر شد که هردو سرنگونی دستپخت چپهای روسی بودند.
  • توضیح: بخش دوم یاداشت “ساختار شناسی جمهوری اسلامی” در روزهای آینده نوشته و درج خواهد شد. خ ت

No Comments