اندرحکایت فیدل پرستی احمدی!

Share Button

در یادداشت گذشته با عنوان”غمنامه رفیق احمدی نژاد در سوگ مرگ رفیق کاسترو” وعده دادم که تحلیلی از  اصل مسئله بدهم. هرچند این یادداشت در خوب یا بد فیدل کاسترو نیست ولی این نکته را تکرار میکنم که تنها هنر سیاسی کاسترو که آوازه او را جهانی ساخت بطور عمده سرسختی سماجت آمیز او با آمریکا بود که بمرحله پدر کشتگی شخصی رسیده بود. ولی علوم سیاسی و آئین مملکت داری مدرن بما میگوید؛ امر سیاست مسئله ناموسی نیست بلکه حرکت در جهت منافع ملی است. کوندولیزا رایس وزیر خارجه بوش (پسر) زمانی گفت ما دشمن یا دوست دائمی نداریم. از این بهتر نمیتوان توصیف سیاست مدرن را کرد.

Bildresultat för ‫هاله نور‬‎

و اما اندر حکایت فیدل پرست شدن احمدی خودمان

در نیمه های دوره دبیرستانی، در پی یافتن هویتی اعتقادی جذب مذهب شدم. در دبیرستان تازه با مفاهیم اتم، الکترون و پروتون؛ خیلی سطحی در همان حد دبیرستانی آشنا شده بودم. روزی برادر کوچکترم که مانند من مسجد برو شده بود(فقط در ایام رمضان و محرم) گفت؛ فلانی(پیشنماز یکی از دو مسجد معتیر شهرمان) خیلی با سواد است و همه اش از فیزیک و اتم حرف میزند. ایام ققدر بود و برای شنیدن حرفهای آقا پای وعظ او رفتم. در صف اول نماز جماعت همه کراواتی ها و اداره ایی ها(عنوانی که آنزمان برای طبقه تحصیکرده بکار برده میشد.) نشسته و کاه نمدیها در صفوف بعدی. آقا به منبر رفت و شروع کرد از شب قدر سخنرانی کردن و آنرا وصل کرد به نسبیت انشتین و روانشناسی فورید(فروید)، مارکِس و اَنگلِس(مارکس و انگلس) و داروین و.. . واقعاً من که در همان کلاس درس فیزیک از دبیر فیزیکمان هم چیزی راجع به اتم و الکترون یاد نگرفته بودم مجذوب معلومات آقا گشتم و تا سالها بعد که با مطالعه خصوصی کمی با این مفاهیم آشنا شدم، فهمیدم آن  واعظ شیاد با علم بر اینکه هیچ یک از مخاطبین او حتی همان کراواتیها درکی از فیزیک و اتم و ذرات بنیادی و مارکس و انگلس و فروید ندارند با این قلمبه گویی های خود همه را میگیرد.

سالها گذشت و در سازمان جنگلبانی پس از دیدن یک دوره آموزشی جنگلبان شدم. با دین و مذهب خداحافظی کرده بودم. در آن شهر ساحلی خزر که کار میکردم دوستی یافتم که رئیس یک بانک بود و معلوماتش از من بیشتر و بمن بیدینی اسلوبی را(ماتریالیستی) کم کم آموخت. بر عکس من، او سیاسی نبود ولی بطور جدی و آگاهانه بی دین (آته ئیست) و ضد آخوند بود.

با این دوست اغلب عصرها به یک بار ساحلی میرفتیم و می میزدیم و بحث های مختلف میکردیم. در آن منطقه نیمه روستایی برای آدمهای مثل ما جوان و تنها، تعطیلات محرم و رمضان عذاب بود، نمیدانستیم چگونه وقت را بگذرانیم. یکی از سرگرمیهایمان مسجد رفتن و پای وعظ نشستن بود و جالب اینکه اغلب هم مست به مسجد میرفتیم. یادم هست برای اولین بار که در آن شهرک/روستایی پای وعظ یکی از وعاظ که او بعداً معروف هم شد رفتیم تا دید که دو نفر کراواتی آمده اند مسجد پای وعظ او، از بحث شق القمر (دو نیمه کردن ماه توسط محمد بعنوان یکی از اعجازهای او)، مطلب را عوض کرد و به مارکس و انگلس پرداخت. و از جمله در رد نظر ماتریالیتسی آنان به گوستاولوبن و ویرژیل گیور گیو فرانسوی  استناد کرد که در توصیف دین اسلام و نقش بزرگ دینی محمد زیاد نوشته بودند.

مانند امروز، در فضای آنروز هم هرکس دنبال این بود که دلیل تازه ای برای آنچه بضرس قاطع بدان معتقد بود بیابد، کسی بفکر گوش دادن به حرفهای کسانی که مخالف عقیده آدم حرف میزدند نبود. چه بهتر که این همداستانی از سوی یک فرنگی باشد. در آنروزها گوستاو لوبن و ویرژیل گیور گیو فرانسوی ترجیح بند سخنرانی های همه وعاظ بود. این استناد به دو محقق یا شبه محقق فرنگی برای اثبات حقانیت دینی اسلام یک چیز را نشان میداد و آن عدم اعتماد بنفس آخوندها و وعاظ دینی بود. اگر آنها ذره ایی به اسلام اطمینان داشتند باید به همان مراجع و منابعی استناد میکردند که آبشخور دیانت و آئین مذهبی آنان بود.

برای آخوندهایی که مخاطبین آنها یک عمر، عوام الناس و کلاه نمدیها بوده اند، حضور دو یا چند اداره ایی کراواتی، ولو مست و لامذهب هم در پای منبرشان مهم بود و جهشی بسوی یافتن یک پایگاه جدید اجتماعی بین اقشار تحصیل کرده و مدرن جامعه بود که نمره منبر آنها را بالا میبرد. آنها بایستی بنا به مقتضیات زبان وعظ خود را طبق سلیقه این مخاطبین جدید تغیر میدادند.

با ظهور وعاظ مکلائی چون مهندس بازرگان و دکتر شریعتی این معادله بهم خورد. آخوند سنتی میخواست خود طراح دیننیت مدرن باشد نه اینکه از بین اصحاب دانش کسانی علمدار دین بشوند. از این رو بود که روحانیت سنتی هرگز شرعیتی و بازرگان را برسمیت نشناخت. (این بحث بسیار بیش از ظرفیت این یادداشت است).

توسل روحانیت شیعی و اسلامگرایان مکلا برای اثبات حقانیت خود به مراجع خارجی و استفاده خیلی باسمه ایی از علوم مدرن یک سابقه سابقه طولانی دارد. رژیم کنونی که میراثدار یک استبداد پنهان دینی هزار چهارصد ساله بوده است، پس از انقلاب اسلامی که آنرا به سریر قدرت رساند فکر میکرد که با سرکوب و قلع و قمع مخالفین خود، اعم از نوگرایان دینی و سکولارهای چپ و ملی، بدنه سیاسی و قاعده اجتماعی آنها به رژیم خواهند پیوست و جذب خواهند شد. ولی برخلاف این توهم رژیم، سرکوب جریانهای مخالف موجب پیوستن آن پایگاههای سیاسی و اجتماعی به رژیم نشد.

رژیم گمان میبرد که با عربده کشی ضد آمریکایی همه آن آمریکا ستیزیان چپ سابق  زیر علم او جمع میشوند که نشدند بلکه بیشتر آنها از آمریکا ستیزی خود تبری جستند و به راست سیاسی گرایش یافتند.

در چنین شرایطی که رژیم همه کارتهای مذهبی و سیاسی خود را برای جذب اقشار مدرن از دست داده است، این ایده در برخی جریانات هوشیارتر درون نظام پیدا شده تا به مصادره آنچه از ملیون و چپ سرکوب شده بجا مانده است بپردازند.

سال گذشته یکی از سایتهای مرتبط به سپاه با آب و تاب جریان ۱۶ آذر و شهید شدن ۵ دانشجو را چنان بقلم کشیده بود که اگر کسی به تابلوی سایت نظر نمی انداخت فکر میکرد مقاله ایی از یک سازمان فدایی خلق را میخواند. نمونه همین داستان در مورد سالگرد اعدام فاطمی انجام شد. برای صفر قهرماتی، ترتیب هفتادمین سالگرد تولدش با صفت جشن تولد اسلامی صفر قهرمانی” در مجلس شورای اسلامی داده شد که آن پیرمرد از حضور در آن عذر خواست.

اگر آدم بطور دقیق خط سیر رسانه های نزدیک به سپاه و محافل حاکمه را دنبال کند متوجه این مصادره به مطلوب نمادهای مبارزاتی تاریخ میهنمان از سوی دستگاه پلیسی نظامی حاکم و دولتمردان میشود.

و در کنار چنین رهیافت مزورانه و شارلاتان مآبانه ایست که احمدی نژاد فیدل پرست شده است. احمدی نژاد و دستگاههای حاکمه ای که او از میان آن برامده است، طرفداران واقعی همین کوبا و فیدل کاسترو را دسته دسته اعدام کردندو هنوز هم میکنند و از سوی دیگر چنان خود را برای مردمی که از تاریخ بی خبرند فیدلیست جا میزند که گوئی آنها بخشی از جریان عمومی ضد امپریالیستی جهانی بوده اند.

اگر امروز، قاتل روانپریشی مانند احمدی نژاد خود را هم سنخ و هم کسوت با رهبران کوبای انقلابی و ضد امپریالیست جا میزند این تنها خرمرد رندی او نیست بلکه در آنسوی قضیه هم دولت ضد امپریالیست کوبا ورژیم پوتین که تفاله  و استحاله یافته همان نظام ورشکست شده کمونیستی هستند، در غرقاب ورشکستگی خود، همه آن معیار ها و اصول سیاسی و ایدئولوژیک کمونیستی و لنینی معطوف به مبارزه با امپریالیسم را  زیر پا نهاده و در یار گیریهای خود از هر راهزن سیاسی، هر تروریست، مجرم و تبه کار حرفه ایی که در معرض تعقیب آمریکا یا ضد آنست حمایت میکنند. در این مبارزه با آمریکا، رژیم کوبا نه روی اصول مشخص ایدئولوژیک بلکه روی خصومت قبیله ایی و خصوصی شده با آمریکا ایستاده است و از همین روی است که در این مبارزه ضد آمریکایی کارلوس تروریست، سید حسن نصرالله، موگابه دیکتاتور فاسد ۹۱ ساله زیمبابو، احمدی نژاد و تمام باند مافیایی/آخوندی حاکم بر ایران و دولتهای مافیایی آسیای میانه؛ سلطان رجب اول در ترکیه، بشار اسد و.. ، همه و همه صرفنظر از بنیاد فکری و اجتماعیشان در این جبهه واحد جهانی قرار میگیرند. و آمریکا ستیزی آنها، نمودی از ستیز آنها با لیبرالیسم و دموکراسی آمریکائیست نه چیز دیگری. آنها هیچ مشکلی با سرمایه مهاجم آمریکا و سیاستهای افراطی نئوکنسرواتیتستهای آمریکا ندارند آنها با آمریکا مخالفند چون آمریکا از دموکراسی و حقوق بشر دفاع میکند، آمریکادیگر آن آمریکای دهه ای نخست پس از جنگ نیست و فیدل کاسترو هم آن قهرمان جنگاور ضد امپریالیست دهه ۶۰ نمی باشد.

خبرگزاری فارس: فیدل کاسترو: ایران آمادگی دارد به متجاوزان درسی فراموش‌نشدنی بدهد

صر فنظر از اینکه واژه های  امپریالیسم، مبارزه با امپریالیسم و مصادیق آمریکایی اروپایی آنها  امروزه چقدر اعتبار داشته باشند، این جبهه جدید و جهانی ضد آمریکا  و ضد غربی هیچ غرابت و شباهتی با آنچه در تاریخ مبارزات ضد امپریالیستی بشمول جریان چپ یا ملی دموکرات و جنبشهای ضد استعماری ندارد.

این جبهه جدید؛ جبهه ای مرکب از تبه کاران سیاسی است که تنها وجه مشترک آنها خصومت آنها با غرب و آمریکا؛ نه از موضع مترقی بلکه از مواضع فرا ارتجاعی، فاشیستی، قانون شکنانه و نظم شکنی در مقیاس جهانی است. کاستروی سال ۲۰۱۶، آن کاسترو انقلابی ضد امپریالیست ۱۹۵۶ نیست بلکه پوستر، تابلو و پلاکارد رنگ باخته ایست که باندهای فوق ارتجاعی سراسر جهان آنرا نصاحب کرده اند، تابلوی نیروهایی که از موضع فوق ارتجاعی با آمریکا مخالف هستند  نه از موضع ملی گرایانه، آزادی خوهانه و عدالت گرایانه.

کاسترو مرد در حالیکه میراث به ناروا ارزشیافته او به تبه کارانی مانند احمدی نژاد و سید حسن نصرالله به ارث رسید.

خلاصه کلام: رژیم ایران چنته اش از یک پیام جدید جذاب برای نسلهای پس از انقلاب کاملاً تهی گشته است. این رژیم با توده های عقب مانده و سنتی هنوز با همان زبان قدیمی آخوندی و حوزه ایی خود صحبت میکند ولی میداند زیر پایش بین نسل جوانی که ترّه برای مزخرفات مذهبی بوقهای او خُرد نمیکند یا حتی مذهب را هم از دست آخوندها میگیرد و طبق سلیقه خود آنرا  بازسازی میکند کاملاً خالی شده است. از این رو اگر در گذشته شیادان مذهبی برای تأئیدیه و حقانیت مذهبی خود به محققین فرنگی متوسل میشد امروزه برای اثبات حقانیت خود به عاریه گیری آن نمادهای سیاسی پرداخته اند که طی چند دهه گذشته (به ناروا هم) به مدل و الگوی آرمانی نسل تحول طلب قرن معاصر تبدیل گردیده بودند متوصل میگردد تا  از آنها برای خود شناسنامه مترقیانه، انقلابی و مدرن نما ایجاد کنند و نمیدانند که از بخت بدشان تاریخ آن الگوها هم سپری شده است. انقلابیون و تحول طلبان قرن گذشته بر زمینه تضادهای شدید اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در همه ممالک جهان، با یک باور آرمانی ناخود آگاه و غیر عمد یک شناسنامه و سابقه  تاریخی جذاب برای خود ساختند که  رژیمهایی مانند رژیم ایران و بشار اسد و پوتین کلاه بردارانه با کلاشی، بدون کمترین باوری به آن آرمانها  و بدون پرداختِ هزینه ایی میخواهند آن ارثیه تاریخی را که اگر در راستای مسیر تاریخ نبود اقلاً نمودی از آرمانهای انسان زجر در طول قرون بود مصادره کنند.

آرمانها و آرزوهای طبقات، اقوام و ملل ستمدیده جهان در طول تاریخ خیلی بندرت با فرایند عینی و پیشرونده جهان مطابقت دارد. کافیست برای یک لحظه تصودر کنیم استثمار در طول تاریخ انچنان که آرزو میشد وجود نمیداشت و جنبش بردگان رُم پیروز میشد و فتوحات مستعمراتی وجود نمیداشت! البته فقط میتوانیم فرض کنیم. در چنین صورتی بشر امروز باید برای تامین حد اقل خورد و خوراک خود هفته ایی هفت روز و هر روز ۱۴ تا ۱۶ ساعت جان بکند. توسعه و رفاه امروز جهان؛ محو امراضی مانند وبا،طاعون، جذام و مالاریا همزاد آن ستمهای هستند که بر انسان زحمت کش در طول تاریخ رفته است. رنج و استثمار و حتی غارت مستعمرات در طول تاریخ، در واقع امر، پس انداز اجباری بشریت است که سختی و محرومیت کشیده است که نتیجه آن عاید نسلهای بعدی میشود.

احمدی نژداها و کاستروی ۲۰۱۶ نه نماینده آن توده ستمزده و پرچمدار آن آرمانهای جاودانی بشر برای راحت زیستی، بلکه میراث خواران آنها هستند، درست مانند گداهایی که بر مزار تازه بگور سپرده ها جمع میشوند تا دیس خرما و حلوا را یکضرب بقاپند.

بر همین سیاق توصیف شده، بطور قطع رژیم حاکم بر میهنمان دست از چنگ اندازی بر میراثهای ارزشمند سیاسی و تاریخی میهن ما برنخواهد داشت. ایرانگرائی شارلاتانی مانند ابراهیم رحیم مشاعی در دولت هاله نور پدیده ای زودرس ولی غیر منتظره نبود. اگر این رژیم بماند، مجسمه مصدق که هیچ مجسمه رضا شاه و خسرو روزبه را هم نصب خواهد کرد و برای کوروش و داریوش هم جشن دهه و صده خواهد گرفت. نگاهی به سخنرانیهای مقامات مملکتی نشان میدهد که این شارلاتانها چگونه از فراموشکاری مردم سوء استفاده کرده و از تمدن کهن ایرانی و نماد های آن سخن میگویند این درحالیست که از طرف دیگر، مانع برگزاری واقعی مراسم نوروز میشوند. استفاده از نمادهای افتخار آمیز تاریخی میهن ما از طرف کلاشهای سیاسی حاکم فقط یک رویکرد شارلاتان مآبانه است که ذره ایی از اعتقاد و باورمندی در آن نیست.

No Comments