بهار نامده، ننشسته بر زمین، چه زود خزان گشت و سرد، زمستان شد

Share Button

زمان چه زود میگذرد. درجستجوی یادداشتی راجع به فرار مالیاتی نهادهای زیر نظز ارگانها و اشخاص فرا قانونی  که دیروز نوشته بودم  برای درج بودم که تصادفاً به این دستنوشته که بیاد دوست جوانی از دوران خدمتم  درجنگلبانی داشتم رسیدم. فقط تصادف بود و زنده شدن خاطرات. فکر کردم بیاد آن دوستی فراموش ناشدنی، بیاد آن صفای زودگذر زندگی آنرا در سایت بگذارم. آه که بهار فریبکار زندگی چه زود گذشت و خزانی بیرحمتر از همه خزانهای تاریخ بناگهان چو ساعقه ایی برما از عرش دروغ و فریب نازل شد و تاریکی بر زندگیمان سایه افکند 

.File:Heinrich fueger 1 januari 181 .prometheus brings fire tomankind

بهار نامده، ننشسته بر زمین، چه زود خزان گشت و سرد، زمستان شد

و آن صنم، آن بچه قمری بال نگشوده اسیر منقار کرکس شد

به یاد آن دوست:

آشنائی از من خواست در باره دوستی شاعر بنویسم! به یاد آن دوست فراموش شده ام افتادم، دوستی که از روزگار دور، از آن روزگارانی که نگاه ما، در آستانِ فجرِ امید وآرمان ایستاده بود و زندگی از منظر آرمان زدگی چه زیبا مینمود! هیهات که درخشش روشنی آن افق خیالی، چشم خرد را کور کرده بود. دنیای رویا و توهم، دنیای زیبائیهاست اما ، آنگاه که گردش واقعی زندگی با زبان حقیقت با انسان سخن میگوید، دنیای عاطفی انسان را می آشوبد و در این آشوبش رماتیک و تراژیک، ابزار زبانی، تصویری و صوتی معمولی از توضیح باز می ایستند. در اینجاست که هنر با ابزار جادوئی خود به صحنه میآید تا عمق و گستره بی پایان احساسی و عاطفی رخدادها، درماتیک و تراژدی زندگی انسانها را بیان کند. زبان هنر زبان ژرفناهای بی کرانه روان انسانی است.

مادری در خانه نشسته است، فکر و ذکرش دختر جوانش است که درس میخواند! از قوُت خود میزند ، از آسایش خود میزند تا جگر گوشه اش آسوده خیال درسش را بخواند، مادر، در پیکار عاطفی خود از فراغ جگر گوشه اش، با این دل خوش است تا برای دختر تازه دکتر شده اش، کلوچه های خوش مزه بپزد و برایش بفرستد تا او گرسنه و بدون صبحانه به دانشگاه یا به بیمارستان نرود، در و دیوار را با عکس های او آزین بسته است و قلبش به یاد او میطپد زیرا او پاره ای از تن اوست. حتی در رویاهای لحظات تنهائیش نام بچه هایئ را هم که دخترش خواهد زائید تعین کرده است و در دنیای ساده و رویایی خودش با نوه های دختریش یه قل دو قل بازی میکند یا برای آنان قصه میگوید.

و پدر در اندیشه آنست تا جهیزیه ای مناسب برای دختر دم بخت خود تهیه کند، خرده اندوخته اش را در نظر میگیرد و برنامه خرید دارد. به بچه های کوچکتر نهیب میزند که حد مصرف را نگاه دارند تا او بتواند دختر دکتر شده اش را آبرومندانه به خانه بخت بفرستتد.

سایه دختردکتر شده ای که بزودی به کانون خانواده بر خواهد گشت و چون چراغی فضای تاریک زندگی را بر خانواده روشن خواهد کرد. حتی از دور، شبحش فضای کوچک زندگی این خانواده را از شور زندگی ، امید و آرزو سرشار کرد ه است.

غروب است تلفن زنگ میزند! برادر زهرا گوشی را برمیدارد و پس از لحظه ای، مبهوت ، گیج ، چون برق گرفته ها فریاد میزند: اومرد! او مرد! او را کشتند!

مردی از آنسوی خط با لحنی برادرانه ! به او گفته بود : خواهرت مرد! خودش را کشت! در بازداشتگاه کمیته  انقلاب همدان خود را کشت!

میکوشم اما نمی توانم ! نه قادر به توصیف عمق جنایت پیشگی سربازان امام زمانم و نه قادر به توصیف رنج مادر و پدری که با مرگ نابهنگام دختر جوانشان در دخمه های جمهوری اسلامی به ماتم نشسته اند! میخواهم فریاد بزنم ، آنچنان که امام در گور فرعونی خود بلرزد:

جلاد ننگت باد!

و اینجاست که به یاد دوستم و توان هنری او میافتم. او میتوانست اگر چه، نه تا کرانه های دور و دست نا یافتنی زیبائیها و زشتیهای زندگی بتمام، آن جا که پای هیچ هنرمندی هنوز به آن نرسیده است پرواز کند، اما این پهنه را هم،  کم در نه نوردیده است. توان شعری، تسلط بر جادوی واژه ها و زبان استعاره ها و آشنائی به رنگها ، به او این توان را میداد تا به فراسوی واقعیت ملموس پرواز کند و تصویری از درون رویدادها، نه از پوسته خشک خارجی آنها را بما نشان بدهد.

با شعری از این دوست قدیمیم، فرزاد ….که میدانم وجودش ازشعله ای خاموشی ناپذیر ازعشق به مینهمان در فروزش است این پراکنده گوئی را با شعری از او پایان میدهم.

پرومته بفرمان زوئوس در کوههای قفقاز در زنجیر . اثر یاکوب جوردانس ۱۹/ maja 1593

مهربان مام وطن در دل من جا داری

بر تن مرده من نقش مسیحا داری

دامنت مأمن شیر است و پلنگان غیور

سینه ای پاک تر از مریم عذرا داری

گرچه پیری و بسی فتنه بدوران دیده

چهری رخشنده تر از آتش سینا داری

خاک جان پرور تو راحت جانست مرا

بر سرم سایه ای از مهرچو طوطی داری

باغ فردوس بیک ذرّه ز خاکت نخرم

ای گرانمایه که بر فرق سرم جا داری

در بهشت راحت و آسوده گیم بادحرام

از غریبان زچه پرسندچه غوغا داری

هرچه خوبی به جهان جمله نیکان دارند

تو گهر باره وطن یکه و تنها داری

حال در بندی و ویرانه ای از خشم ددان

دیدگانی نگران بر ره فردا داری

مطمئن باش که آزادگیت در راهست

چو نکه در دامن خودجوجه عنقا داری

شیرمردان و زنانت بخروشند چو رعد

تا جهان باز ببیند رخ زیبا داری

آتش خشم عدوشعله زند بر جانش

از پس فتح و ظفر وه که تماشا داری

تا مرا جان به تنست و نفسی میاید

ای کهن مام وطن در دل من جا داری

 

بیست و نهم خرداد ماه هفتاد و چهار
فرزاد ……

No Comments