جایگاه تاریخی آریستو کراسی!۲

Share Button

آقای خمینی در درون روحانیت شیعه بیان عقب ماندگی نهاد روحانیت، تبلور خرافه آمیزترین نوع سنتگرایی و عقده های فرودستی طلبه های صدقات بگیر از محیط دهات برخاسته علیه آن روحانیت جا افتاده و مرفه شهری بود که ادعایی بیش از آنچه بود و جایگاهی که داشت، نداشت. درآمیختن دین و سیاست به آیت الله خمینی این امکان را داد که در رأس آن انقلاب ارتجاعی سیاسی/مذهبی، هم علیه آریستوکراسی دیوانی قرار گیرد و هم علیه  آریستو کراسی دینی و روحانیت جا افتاده و سنتی.

توضیح: این یادداشت قریب ۴ سال پیش نوشته و درج شد. با ویرایش و تغیرات مختصری در آن، مجدداً  آنرا درج میکنم چون فکر میکنم موضوع آن همچنان زنده است.

یارب روا مدار گدا معتبر شود                           چون معتبر شود زتوهم بیخبر شود 

شهر سوخته پمپئی

یادی از فرش بهارستان* که پالان شتر شد!
میگویند هنگامیکه اعراب به ایران حمله کردند فرشی به وسعت چند صد متر یا چند ده متر، با نقشهای زیبا از ابریشم اعلا سالن کاخ آخرین پادشاه ساسانی را می پوشاند. اعرابی که آن کاخ را غارت کردند، از جمله آن فرش را تکه تکه میان خود تقسیم کرده و از تکه های آن پالان شترساختند.
افسانه است یا حقیقت نمیدانم و در پی دانستن آن هم نیستم. ولی این داستان حامل معانی تاریخی، فرهنگی و جامعه شناختی بسیار است که من از زاویه ایی دیگر به این داستان کار دارم  و زیاد هم در بند صحت و صقم اصل داستان نیستم. هدفم واکاوی معنای جدی تاریخی آنست.
چه آن فرشی که کاخ استخر را میپوشاند و چه آن فرشهای زیبایی که در مغازه های فرش فروشیهای امروز وجود دارند را از چند زاویه میتوان بررسی کرد:
هر فرشی از یک مقدار پشم، نخ و مقداری مواد شیمیایی که مصرف رنگ تارو و پود آن شده تشکیل شده است.
اگر با نگاهِ یک بازرگان نخ و پشم فروش اگر به این فرش نگاه کنیم قضاوت ما این است که آن قالی توده ایی از پشم و نخ است که ممکن است فکر کنیم حتا مواد مصرفی حرام هم شده و از حیز انتفاغ افتاده و آدم میتوانست مصرف بهتری برای آن الیاف بیابد.
در جایگاه یک رنگرز یا رنگ ساز، رنگهای فرش را میبینیم، به شیمیایی و یا طبیعی بودن آن فکر میکنیم و در مورد درجه ثبات و ماندگاری آن قضاوت یا اظهار نظر میکنیم.
از جایگاه یک تاجر فرش، قیمت آن برایمان مطرح میشود و اینکه چه عیبی برای آن پیداکنیم تا بتوانیم تو سر مال زده آنرا مفت خر کرده یا اگر فروشنده ایم چطور عیوب آنرا بپوشانیم تا آنرا به یک مشتری بیچاره قالب کنیم.
از جایگاه یک آدم عدالت، زحمتِ کار متراکم انسانی در آن، کار فرساینده طولانی بافندگان روی نیمکت چوبی جلوی داربست و حرکت یک نواخت و فرسایشی دستان و بازوان و سرانجام مزدی ناچیز و استثمار بی رحمانه کارگران قالیباف که غالباً هم کودکان و زنان هستند، موضوع اندیشه ما، راجع به آن فرش میشود.
از جایگاه یک آدم سوپر مدرن، فکر میکنیم که یک فرش ماشینی ارزانتر ارجحیت دارد که هم نقش و نگار ثابت تری دارد و هم تارو و پود آن کمتر وارفته، خانه را پراز کُرک میکند.
از جایگاه یک پالان دوزهم آدم فکر میکند که اگر الاغ مربوطه برای سواری باشد و نه برای باربری، یک پالان فرشی، هم دوام دار تر است و هم قدری قشنگتر و کثیف هم نمیشود.
کمتر کسی هنگام خریدن یک قالی به هنر، تکنیک و سرمایه فرهنگی و تاریخی که در یک تکه قالی متبلور شده و میراث خلاقیت هنری تاریخی صدها نسل است توجه دارد. هرکسی از زاویه نوع ارزشگذاری مصرفی مورد نظرخود، به قالی مینگرد.
شاید مثل قالی برای آنچه میخواهم بگویم بهترین مثال نباشد ولی در هر حال در آن مناقشه ایی هم نیست و معنا مهم است.
دو ماه پیش به دعوت یک دوست خوب سفری یکهفته ایی به ایتالیا داشتم. برنامه ام دیدن رُم و مخصوصاً واتیکان بود. واتیکان را قبلاً قریب۲۵ سال پیش دیده بودم. در آنهنگام از عظمت آن به سرگیجه دوچار شدم. نه از عظمتِ هنر معماری، مجسمه سازی، نقاشیهای توصیف ناپذیر میکل آنژ در طاق اصلی آن، مهندسی و کلاً آن انباشاگی فرهنگی مادی و معنوی متبلور در آن، که در حقیقت، قدرت شگرف آفرینشگری انسان را متبلور میکرد، بلکه از این همه زحمت و پولی که صرف این بنای فرعونی شده بود احساسی از تأسف کردم! از آن استثمار خونین و چرکینی که در هر میلی گرم مواد و مصالح آن کاخ بود! فکر میکردم چه خوب میبود اگر بجای این کاخ، هزاران کوخ برای بی سرپناهان ساخته میشد، یا مالیات کمتری از مردم گرفته میشد و … ! بی اختیار این شعر ابوالقاسم لاهوتی در ذهنم تداعی گشته که بازنویسی شعر ایوان مدائن خاقانی است:

تنها نه همین جاست کز خون بشر بر پاست

هستند بدین منوال گر قصر بریتانیست یا قلعه واتیکان

این دیده بیننده غافل منگر اینجا!

اشک است در این پایه خون است در این پایان

دندانه هربرجی چشمیست که میگرید

به محنت محرومان بر زحمت مزدوران

اما امروز فکر نمیکنم که؛ اگر بشریت در کل تاریخ، میتوانست ازساختن امثال فرش بهارستان یا کاخ واتیکان و قصر بریتانی جلو گیری کند، جز متوقف کردن موتور تکامل اقتصادی کاری کار دیگری کرده بود.

رفاه امروز بشر بشمول رفاه اقشار زحمتکش، ثمره همان استثمار تاریخی بوده است که بصورت یک انباشتگی همه جانبه به بشر امروز رسیده است ولو اینکه عادلانه تقسیم نشود. اولین ثمره آن استثمار تاریخی، کاهش استثمار مطلق و مستقیم** ناشی از کار مستقیم انسانها و بکار بردن ماشین بوده است که از رنج جسمی کار یدی انسانها کاسته و زندگی را راحت کرده است  از جمله برای انسان زحمتکش امروز فراغتی ایجاد نموده تا یک زندگی انسانی تری داشته باشد.
بهر حال غرض از این بحث چیز دیگری است.
من و آن دوستم بجای دیدن رم به «پمپئی» شهر عظیمی در حد خود رُم، که قریب ۵۰۰ سال پیش از تولد مسیح بزیر آوار آتش و خاکستر آتش فشان رفته بود رفتیم. این شهر که وسعت آن دهها کیلومتر مربع میشود بی شک درهنگام شکوفایی خود اقلاً بیش از یکصد هزار جمعیت مبباید داشته بوده است. برخی خیابانهای سنگفرش آن انگار مال همین قرن گذشته است. آمفی تئاتر آن که در مرکز شهر قرار دارد علاوه بر سِن بزرگ نمایش از پله کان سنگ و ساروجی سیزده ردیفه ی نیم دایره واری مُشرِف به سنِ نمایش تشکیل شده که شاید جای نشستن بیش از ۱۵۰ نفر تماشاچی را بخوبی دارد. ۱۵۰ تماچاچی! در هرنوبت، تئاتر ۲۵۰۰ سال پیش!
بر بنیاد آنچنان هنر معماری و فن مهندسی ساختمانی؛ امروزه، ما واتیکان، ساختمانها و آپارتمانهای جورا جور و آسمانخراشهای امروزمان را داریم. بر بنیاد هنر نمایش آنروز؛ ما آثار شکسپیر، ایبسن یا برشت یا باله قو، اپرای کارمن و موسیقی پرمایه سمفونیک امروز را داریم. به برکت استثمار آنروز ما امروز ۸ ساعت کار روزنه راحت را و تفریحات گوناگون را داریم و به یُمن همه آنها، ما از زندگی گله وار به زندگی شهر نشینی رسیده ایم و انسان تر شده ایم. حقوق بشر و دموکراسی داریم. اگر این استثمار نبود سقراط، ارسطو، افلاطون و زکریای رازی ما هم باید به کشت و برداشت قوت خود میپرداختند و دست از اندیشه شسته به امور معیشتی خود میپرداختند.
آنچه این فرهنگ غنی(مادی و معنوی) را سازمان داده غیر مستقیم آفرید، چه ما بپسندیم و چه نپسندیم، آن اریستوکراسی قدرت طلبی بود که طالب ثروت و جاه و جلال و راحتی بود.

نگاه به این آریستوکراسی، مثل نگاه به آن فرش پیش گفته است. این؛ اشرافیت برده دار ایلی و قبیله ایی، اشرافیت بورژوازی و کاپیتالیستی، حتی اشرافیت کارگری برآمده از جنبش اتحادیه ایی بودند که توانستند با آزاد شدن از کار مستقیم یدی و داشتن امکانات مادی و داشتن جاه طلبی؛ به آفرینشگری کمک کنند یا مظهر آفرینشگری تاریخی انسان باشند. و در حد اقل معنا فراهم کننده زمینه و پیش زمینه یا سازمانده آن باشند.

اگر این آریستو کراسی کارگری آزاد شده از کار نبود تا به فعالیت حرفه ایی اتحادیه ایی بپردازد، کی و  کجا خودِ کارگرانی که شب و روز مشغول عرق ریختن هستند میتوانستند قانون کار بنویسند؟ و در ارگانهای منطقه ایی یا جهانی شرکت کنند.
از منظر فرهنگی و یا جامعه شناسی تاریخی، به یک هنر فرش یا یک فرش پر نقش و نگار ریز بافت نباید نگاه یک پشم فروش یا نگاه یک فرش فروش را داشت مگر اینکه از ادعای فرهنگ گرایی خود دست برداریم.

فرش برای یک انسان فرهنگی یک انباشت و آفرینشگری فرهنگی است که انباشتگی فنی و هنری در صنعت آن باید بصورت یک ارثیه تاریخی حفظ شود. این هنر و فن، ارث و میراث بشر امروز  از هزاران نسلی است که با کار و خلاقیت خود آنرا آفریده و برای ما به ارث گذارده اند. ناچیز شمردن این ارثیه فرهنگی، ما انسانها را در حد یک پشم فروش یا پشم ریس تنزل میدهد که به پشم «فقط» از منظر ارزش مصرفی مستقیم آن مینگریم و نه چون ماده ایی که میتواند در فرمی خاص ذوقیات و نیازهای زیبایی شناختی انسانی ما را، که ما را در طول تاریخ، انسانتر کرده و میکند بر آوَرَد. جوامع امروز کلکسیونی از جوامعِ “کاریسما ـ فرد” محورانه تا انستیتو محورانه هستند.
نه شورای ریش سفیدان یا لویی جرگه جامعه افغان، امروزه کارکرد مثبت خود را کاملاً از دست داده است و نه بارِ کاریسماتیک رهبران سیاسی در پیشرفته ترین کشورهای دموکراسی اروپایی و یا آمریکا.

شخصیتهایی مانند لینکلن، چرچیل، کندی، اولاف پالمه، واکلاو هاول، ماندلا، ژنرال دوگل و. . با اتوریته کاریسماتیک خود؛ چه برآمده از اصل و نسب باشد و چه خود ساخته، توانسته اند و میتواند نگاه میلیونی مردمی را که زیاد اهل سیاست نیستند بسوی خود بکشانند و آن توجه مثبت مردم، میتواند بعنوان اهرم پیش برنده جامعه به جلو مورد استفاده قرار گیرد و البته در شرایطی هم برعکس.

یک چهره کاریسماتیک به نسبت درجه اتوریته و یا جاذبه مردمی خود میتواند به اهرم حرکت توده های مردم در جهت پیشرفت یا پسرفت تاریخی و اجتماعی تبدیل شود. بنا براین کاریسما زدائی از چهره ها و شخصیتهای ضد تاریخی مثل خمینی، استالین، عبدلناصر، کاسترو همان قدر فعالیتی مترقیانه است که کاریسما سازی برای رهبرانی که نامشان سرمایه سیاسی و ارثیه های سودمند تاریخی است. قضاوت اینکه چه شخصیتهای تاریخی باید در ذهن جامعه زیباسازی یا زشت سازی شوند، زنده مانده یا بگور سپرده شوند، البته به موضع اجتماعی فرد بستگی دارد.

اگر بطور مثال نظر خودم را بخواهم بیان کنم، بزرگداشت رضاه شاه و حتی محمد رضا شاه بعنوان شخصیتهای معاصر، داریوش و کورش بعنوان شخصیتهای ایران باستان میتوانند نقش سیستم دفاع فرهنگی ملی ما در برابر هجوم مخربِ مذهب ابزاری رژیم فعلی را بازی کنند. چهره هایی مانند دکتر مصدق که خصوصیات برجسته فردی آنها، ابزار گرایانه نقش منفی تاریخی اشان را در محاق قرار داده است فقط نافی و تخریب کننده کاریسماتیسم  و سنن سکولاریتسی و مدرن گرای سلسله پهلویست بدون اینکه بتواره سازی از او توانسته باشد، از او یک نماد ملی و چهره راهبردی برای برون رفت از وضعیت سیاسی کنونی بسازد. مصدق در عرصه سیاسی، عملاً به لعنت بر پهلوی تبدیل شده است که بطور مطلق فاقد وجه ایجابی است. و از وجه سلبی آن، برای رژیم فعلی حقانیت و مشروعیت سیاسی و تاریخی ایجاد شده است.

روشنفکران پهلوی ستیز در انقلاب اسلامی، در کنار خمینی پرستان از خمینی کاریسمایی الُوهی و قُدسی ساختند و زنده یاد شاهپور بختیار را با گرز و حقه وافور کوبیدند! و بسیاری همچنان در همان راه هستند و خود نمیدانند.

قرار دادن پهلوی پدر و پسر در جایگاه تاریخی واقعی اشان حتی با برجسته نمایی، بزرگترین اهرمی است که از رژیم کنونی و انقلاب اسلامی مشروعیت زدایی میکند. اگر این رژیم نه صدها هزار بلکه میلیونها ایرانی را هم بکُشد و مملکت را هم ویرانتر سازد، مشروعیتش به آن اندازه خدشه دار نمیشود که در نگاه جامعه ایران نسبت به رژیم گذشته، رژیمی که این رژیم با سرنگونسازی آن به قدرت رسید بازنگری شده و به رضا شاه و پسرش بعنوان بنیادنگذاران ایرانِ مدرن و سکولار با احترامی ملی و درخور نگریسته شده و انقلاب اسلامی یک اشتباه بزرگ تاریخی، آنچنان که بوده نشانداده شود همان کاری که نیروهای آگاه سیاسی ترکیه امروز با اتاتورک میکنند.

Bildresultat för ‫رضا شاه کبیر عکس‬‎                                 Bildresultat för ‫رضا شاه کبیر عکس‬‎

گریزی به ادبیات آنتیک و کلاسیک
از مدتها پیش تصمیم گرفته بودم قدری از وقت خود را که صرف سیاست میکنم به ترجمه اختصاص دهم. ده ها کتاب برای ترجمه لیست کرده بودم که همه به نوعی به سیاست مربوط میشد. کتابهای سیاسی چه رمان چه نوع جدی آن زبان ساده تری دارند و ترجمه آنها آسانتر است ولی بعد فکر کردم سیاست در دنیا شتاب گرفته است و برای ترجمه هر کتابیوقت بگذارم، ممکن است تا یکسال دیگر موضوعیت خود را از دست داده باشد. مثل بسیاری رمانهای کمونیستی.

تصمیم گرفتم یک لقمه درشت تر برداشته و یکی از آثار آنتیک یونان را بردارم. چند تا را به آمازون سفارش دادم. تریلوژی «اورشتین» یا «اورشتیا» را که در باره جنگهای ترویا است را انتخاب کردم. سنگینی زبان و مایه ادبی آن را نفسگیر و فاصله آنرا با نثرهای ژورنالیستیک زیاد و بسی فرا تر از توان خود دیدم. چقدر در این هوس ترجمه خود پیگیر باشم نمیدانم. چندان امیدی به پیگیری خودم ندارم ولی با دیدن عظمت چنین کاری و دیدن ناتوانی خود، یاد آن بزرگانی افتادم که ۵۰ ـ ۶۰ سال پیش آثار جاودانه هومر«ایلیاد و اودیسه»، دانته « کمدی الهی» آثار شکسپیر« ده ها کتاب و نمایشنامه» تمام آثار کلاسیک دوران پیش و پسا رُنسانس: منتسکیو «روح القوانین» روسو« قرارداد اجتماعی ـ امیل» و.. . را ترجمه کردند و ما ارجی بر آنان ننهادیم حتی از کسی مثل زنده یاد پروفسور شجاع الدین شفا که مترجم برخی از آن آثار پیش گفته و بسیار دیگربود، به تحقیر «آق شجاع!» نام میبردیم. آق شجاعی که کتاب انقلاب سفید و «مأموریت برای خیانت!» (مأموریت برای وطنم ـ شاه) را نوشته است. تو گویی ـ حتی اگر این حرف راست هم میبود ـ گناه بزرگی در کار بوده است. برای ما انشاء و نگارش مهم بود و نه پیام سیاسی و تاریخی کتاب! برای ما نویسنده و انشاء نویس نبودن شاه نیز وسیله ایی برای تحقیر او بود. تو گویی همه شاهان نویسنده بوده اند و فقط این محمد رضا است که نبوده است. بسیاری از ما دو کتاب شاه: « ۱ ـ مأموریت برای وطنم و ۲ ـ انقلاب سفید» او را از سطح «تحریر الوسیله» خمینی هم پائین تر آوردیم.

کم نیستند، مخصوصاً «سیاسی مذهبیون» ما که با اشتیاق تحریر الوسیله یا صحیفه نور امام را خوانده اند و شاید چند بار  هم ولی هرگز نگاهی به آن اثار شاه حتی بقلم «آق شجاع» درباری نیانداخته اند که یک چهره فرهنگی در مقیاس جهانی و یکی از مفاخر ادبی ماست. بگذریم از اینکه این جمهوری اسلامی برای نمونه حتی یک فرهنگ ساز از طراز فرهنگسازان عصر پهلوی را از خود بیرون نداده است.
اریستو کراسی عصر پهلوی که بخش زیادی از ارثیه مادی و معنوی مفید اریستوکراسی کهن قاجار را در خود جذب کرده بود، اریستو کراسی مدرن و بورژوازی نو پای ایران را ایجاد کرد که موازی با آن اریستو کراسی روحانی هم ایجاد شده بود. روحانیونی که جَد اندر جَد آیت الله زاده بودند نه روضه خوان و دهاتی زاده و هیئت چی و معرکه گیر. آیت الله بروجردی، آقابزرگ تهرانی، آیتالله نائینی، بهبهانی، طباطبائی و این اواخر شریعتمداری.

در عرصه کشورداری این اریستو کراسی مدرن به قشر بسیار وسیعی از تکنو کراتهائی متکی بود که نمونه های آن، امینی، هویدا، اعلم، علاء، فروغی، ملک الشعرا، اقبال، آموزگار، دکتر خانلری و.. ، بودند که نه تنها هرکدام با چند زبان اروپایی باضافه عربی آشنایی داشتند، بلکه ادبیات اروپائی شناس بودند و اگر ما امروزه، توانسته ایم تا حدی با نام آوران عرصه فرهنگ و هنر اروپایی، معاصر و دوران رونسانس و آنتیک آشنا شویم، ارثیه همان اریستوکراسی است که ما امروز از روی نخوتی بی پشتوانه، با تحقیرِ آن، سعی میکنم کوچکی نقش تاریخی خود را بپوشانیم.

ما به ارثیه فرهنگی و بزرگان آن ارثیه، مثل یک دلال فرش، به سودی که با ارزان خری و گران فروشی یک فرش عایدمان میشود توجه داریم و نه یک محصول فرهنگی. ما مثل یک پشم فروش به مقدار پشم  مصرف یاحیف و میل شده در قالی توجه داریم یا در بهترین حالت، ما آن فرش را برای تبدیل کردن به پالان خرِ خود احتیاج داریم!
شاید درک من از آریستوکراسی اشتباه تلقی گردد زیرا با فهم عمومی و جا افتاده در جامعه از این مفهوم همگون نیست. ولی بهر ترتیب من به پایان رسیدن تاریخ مصرف نقش این کاته گوری اجتماعی/تاریخی، مخصوصاً در آن جوامعی که تفکر سنتی در آنها، حتی بر طبقه متوسطش هنوز چیره است اعتقادی ندارم. بزبان دیگر باید بگویم هنوز هم میتوان ارواح صالحه گذشته را به مدد خاست تا به یاری آنها ارواح خبیثه کنونی را دفع کرد.
من به وجود اشرافیت در همه کاته گوریهای اجتماعی از جمله روحانییت نیز اعتقاد دارم و وجود آنرا در مجموع مضر و مخرب تلقی نمیکنم. معتقدم این اشرافیت مثل اشرافیت کلیسای روم یا ارتدوکس یونان و روسیه، یا جاهای دیگر، آن اشرافیتی است که با توسعه اجتماعی آرام به پیش میرود و خود را تطبیق میدهد. این اشرافیتی که به تدریج قدرت و اتوریته یافته است از این اتوریته مست نمیشود و در کار بُرد آن و اقتدار برآمده از آن، هم محتاط است و هم با آن آشنا.

رابطه این اریستوکراسی با مردم، درطول زمان آن شکلی را بخود گرفته است که میباید گرفته باشد و ناشی از بالانس و توازن و میزان پیشرفت اجتماعی است. انقلاب اسلامی ما، روضه خوانان، مداحان، تعزیه گردانان و معرکه گیران را بطور میان بُر و خارج از نوبت، به درجه آیت الهی رساند، همانطور که به سرکار استوار ها، گروهبان گارسیاهای وطنی و سرجوخه ها، درجه سرلشگری  و سپهبدی  و سرداری ملی اعطاء کرد!.

تفاوت آن روضه خوانی که با انقلاب اسلامی در مملکت ما یکشبه به حجت الاسلامی و سپس با یک جهش به آیت اللهی و آنگاه به «مقام معظم رهبری» رسید با آن آیت الله زاده هایی که دربیوت آیت اللهی پرورش یافته بودند و به ابراز احترام مردم بخود عادت داشتند، در همین مست نشدن از توجه عوام است. آن آیت الله زاده اصل و نسب دار به اتوریته روحانی خود بر مردم عادت دارد و سرچشمه اتوریته خود را از مردم میداند و بنا بر این نگاهی پدرانه و بزرگمنشانه به مردم دارد و در بدترین حالت بازیگرانه ولی آن روضه خوان یک شبه آیت الله شده، رفتارش با مردم کلاه بردارانه و شیادانه است و نمونه این نو آیت الله شده ها سیدعلی خامنه ایی، مصباح یزدی و جنتی و.. ، هستند که مردم برایشان فقط نردبان قدرت هستند و بس!
در غرب و دموکراسی های نوع غربی شکلگیری آریستوکراسی سیاسی یا نخبگان حزبی زمانی طولانی میبرد. برای کاندید شدن برای پست شهرداری یک شهر، بیش از ده سال حد اقل کار مستمر حزبی لازم است تا شخص کاندیدای چنین پستی شود. برای استاندار شدن زمان بسیار بیشتری و گذراندن چند دوره نمایندگی پارلمانی لازم. برای کاندیدای نخست وزیری و یا رئیس جمهوری سابقهِ بمراتب بیشتری لازمست. سابقه ایی که معمولاً از سنین دبیرستانی و فعالیت در سازمان جوانان حزبی شروع میشود. لذا یک رئیس جمهور و یا نخست وزیر در نظامهای متعارف سیاسی دنیا، که پس از گذشتن از این پلکان نفس گیر هرم قدرت به قله آن میرسد مست نمیشود، عربده نمیکشد و عامیگری خود را تا سطح دیپلماسی و سیاست رسمی کشور تعمیم نمیدهد و مفهوم و مقوله «رئیس جمهور » یا «نحست وزیر» را که از یک وزن تاریخی، حرمت سیاسی و اتوریته اجتماعی برخور دار است، مانند احمدی نژاد ما، موگابه در زیمبابو، مادورو در ونزئلا و پوتین در روسیه به سطح چاقو کش محل تنزل نمی دهد.
نقد آیت الله خمینی از روحانیت سنتی واریستوکراسی دینی، نه نقدی از جایگاه رفرماسیونیسم دینی و ساختار نهاد روحانیت، یا مدرن سازی مذهب، بلکه از موضع طبقاتی بود.

آقای خمینی در درون روحانیت شیعه بیان عقب ماندگی نهاد روحانیت، تبلور خرافه آمیزترین نوع سنتگرایی و عقده های فرودستی طلبه های صدقات بگیر از محیط دهات برخاسته علیه آن روحانیت جا افتاده و مرفه شهری بود که ادعایی بیش از آنچه بود و جایگاهی که داشت، نداشت. درآمیختن دین و سیاست به آیت الله خمینی این امکان را داد که در رأس آن انقلاب ارتجاعی سیاسی/مذهبی، هم علیه آریستوکراسی دیوانی قرار گیرد و هم علیه  آریستو کراسی دینی و روحانیت جا افتاده و سنتی.
خمینی برا ی کوبیدن اریستو کراسی دینی که رابطه ایی پدرانه و بزرگ منشانه با مردم داشت از لایه های پست و فرو دست در نهاد دین و مذهب استفاده کرد. اگر معدودی هم از روحانیون استخواندار در کنار او قرار گرفتند یا کشته شدند و یا حذف گشتند.
حال نسل بر آمده از آن انقلاب، بشمول روزنامه نویسانش، در ادامه نقد قدرت گذشته و مبارزه با اریستو کراسی آن در تمام اَشکالش، که به انقلاب اسلامی منجر شد، انقلابی که سرجوخه گان را به امیری ارتش و روضه خوانان را به مسند شورای خبرگان رهبری و سدعلی خامنه ایی را به مقام معظم ـ ی و رهبری رساند، همچنان بر اساس همان انگیزه های ناخود اگاه عقده های طبقاتی رفتار کرده و فکر میکنند با تقلیل دادن جایگاه آن اریستو کراسی زمین خورده، خدمتی به پیشرفت نمیکنند  در حالیکه به خود مدال مترقی بودن هم میدهند. غافل از اینکه آنها برای اوباش و َلش واره های برآمده از انقلاب و و نو قدرتان کنونی سرمایه سازی و اعتبار آفرینی میکنند. با نامیدن مرحوم آیت الله منتظری با نام« حسینعلی» یا مرحوم آیت الله شریعتمداری« آسید کاظم»، ما دین و روحانیت را نقد نمیکنیم بلکه به دهن دریده هایی مثل جنتی و علم الهدا و احمد خاتمی ها نمره میدهیم و آنها را تأئید میکنیم.
*
درست بخاطر ندارم نام این فرش بهارستان بود یا چیز دیگری
**
استثمار مطلق و نسبی یک مفهوم مارکسیستی است و بطور ساده: استثمار مطلقی یعنی میزان کار فیزیکی مستقیم در زمان معین. به این معنی کار یک برده یک عمله و یک مهندس فرق نمیکند و لذا استثمار هم باید با شدت کار و طولانی کردن آن حاصل شود. ولی در استثمار نسبی، در اثر تغیر وسایل تولید و تکنیک و مدیریت انسان، کالا و ارزش بیشتر ایجاد میشود و لذا کارورز بیشتر استثمار میشود ولی از لحاظ فیزیکی بطور مطلق کمتر استثمار میشود. لذا توسعه سرمایه داری یعنی کاهش استثمار مطلق و افزایش استثمار نسبی!

No Comments