آرایش استراتژیک سیاسی: بحثی راهبردی

Share Button

سخن کوتاه اینکه اگر قرار باشد؛ که در صورت روشن شدن شکست قطعی کامل استراتژی اصلاح طلبی، بی اعتبار شدن نمایشات انتخاباتی؛ که رژیم در آینده، بر اساس تجربه این سه دوره انتخابات اخیر، آنها را بهتر مهندسی خواهد کرد، و با به بن بست رسیدن علنی و کامل رابطه مردم و رژیم، میهن ما آمادگی اینرا بیابد تا از غلطیدن به ورطه فروپاشی اجتناب کند، لازمست اپوزیسیون رژیم، چه برونمرزی آن و چه درون مرزی اش، نه تنها در درون خود به یک استراتژی راهبُردی مبتنی بر واقعیت نیروهای اجتماعی و سیاسی برسد، بلکه این دو جریان باید برای یک ائتلاف راهبردی در آینده آماده باشند. باید اجزاء ضرورِ یک گفتمان ملی تحول را درک کرد و بنظر من، بعنوان نتیجه گیری راهبردی نهایی باید اکیداً در نظر گرفت که در این گفتمان ملی تحول، نه طیف جنبش سبز عبور کردنی است و نه طیف بالقوه و بالفعل طرفدران شاهزاده رضا پهلوی و دیگر سکولاریستهای ایران.

منظور از آرایش استراتژیک سیاسی، آن نیروهای سیاسی میباشند که در دایره مرکزی صحنه سیاسی یا در حاشیه صحنه آن حضور دارند و علاوه بر آنها، این تیتر در برگیرنده آن نیروهایی نیز میشود که بالقوه در آینده شانس حضور یابی در صحنه سیاسی را خواهند داشت و پتانسیلهای آنها در هر محاسبه استراتژیک نیرو باید منظور شود تا آرایش صحنه بدرستی تعریف شده و نتایج لازم از آن گرفته شود. بدون ترسیم آرایش نیروهای سیاسی؛ چه بطور بالفعل و چه بالقوه، آنچه جامعه ما در زهدان سیاسی خود برای آینده دارد، رسیدن و استنتاج یک برنامه عمل راهبردی که رهنمود عملی برای تاکتیکهای مبارزاتی روزانه باشد و چشم انداز(استراتژیک) سیاسی را نیز نشان دهد، جنبش خود جوش مردم مورد سوء استفاده آن نیروهایی قرار خواهد گرفت که مردم امروز علیه آنها هستند.

حتی نباید برای لحظه ایی از نظر دور داشت که سپاه و تمام باندهای مافیایی آن برای ایرانِ پسا خامنه ایی برنامه دارند تا سوء استفاده گرانه بر موج نارضایتی مردم، با پشت و رو کردن قبای سیاسی خود سوار بر توسن قدرت شوند.

آنچه  امروز بعنوان اپوزیسیون رژیم خوانده میشود مانند گنجشکی در برابر قرقیهای یونیفرم پوش سپاه است که همه گونه امکانات سازمانی، مالی و اطلاعاتی دارند. اگر خمینی توانست به کمک شبکه مساجد و حسینه ها در سال ۵۷ بر رأس جنبش دموکراسی خواهی مردم قرار گیرد، شانس چیره شدن سرداران ملی ساختگی بر فوران نارضایتی سیاسی پسا رهبر با استفاده از امکانات سپاه بسیار بیشتر است مضافاً که شوربختانه خیلی از عناصر معروف به اپوزیسیون هم دانسته یا نادانسته به این سردار ملی سازیها با ظاهرصلاحی غلط انداز کمک میکنند.**

نیروهای درصحنه:

۱ ـ تمام طیف مختلف موسوم به اصولگرا که در مجموع، صرفنظر از عناوین جوراجوشان، درحقیقت نمای بیرونیِ Front Organization متکثرِ دولت پنهان هستند، به رهبری خود خامنه ایی و در اطراف او تمام باندهای امنیتی و نظامی ساختار هرمی این نیرو را تشکیل میدهند:

اگر سیر تحولات سیاسی پسا انتخاباتی اخیر، در همان ریل دوران رقابتها و مناظره ها جریان میافت و اگر روحانی روی وعده های انتخاباتی خود می ایستاد و اگر او برای ایستادن روی آن وعده ها، حضور مردم را در صحنه تداوم میداد و حفظ میکرد و اگر این تداوم فضای انتخاباتی تا انتخابات آینده مجلس و ریاست جمهوری دوره ۱۳هم ادامه میافت، این شانس بود که آن جنبش مردمی که روحانی را با ۲۴ میلیون رأی خود، در سمت ریاست جمهوری تثبیت کرد، در انتخابات ریاست جمهوری آینده و مجلس با یک آرای سونامیک و شکننده ایی این اصول گرایان بظاهر ۷ رنگ و در باطن یک رنگ را یک خاکریز عقب رانده و به جایگاه ریاست جمهوری قدرت و اختیاراتی را بدهد که منطقاً  انتظارش میرود و همزمان آرایش تهاجمی خود را نیز علیه سنگرهای استبداد حفظ کند.

ولی رفتار شیخ حسن روحانی پس از انتخابات، لیست کابینه او و سکوتش در مورد مسائلی چون حصر نشان از آن دارد که روحانی به هدف خود که انتخاب دوباره اش میبوده رسیده است. روحانی و خامنه ایی دریافته اند که او شانسی ندارذ تا آرای استقراضی اصلاحطلبان، سبزها و ناراضیان از رژیم را، یا حد اقل بخشی از آنرا مصادره و به آرای ثابت خود تبدیل کند هدفی که بنظر من مورد نظر نظام بود. روحانی و رهبرش دریافته اند که آن آرائی که او را به سمت ریاست جمهوری رساند هرگز به آرای ثابت او، و ایجاد یک پایگاه اجتماعی ثابت و مستقل برای او، بصورت رقیب موازی در برابر اصلاح طلبان تبدیل نخواهد شد و سرنوشت او پس از این دوره ریاست جمهوری خزیدن به حاشیه ساختار قدرت است. جائی که شیمی سیاسی او با دولت پنهان و رهبرش، میل ترکیبی طبیعی دارد. روحانی میداند که جای او باید در کنار رهبر باشد و نه نشسته بر یک سکوی موقتی در کنار اصلاحطلبان و سبزها.

۲ ـ  اصولگرایان اصلاح طلبِ درونی حلقه قدرت:

در اینکه در درون حلقه مرکزی قدرت یک جریان اصلاح طلبی وجود دارد که دور از پوپولیسم احمدی نژادی، با کارکرد سیاسی نظام و امورات مملکتی رفتاری مسئولانه تر دارد و نمیخواهد که نظام به بن بست برسد شکی نیست. نمونه این تیپ اصلاحطلبان؛ خود روحانی، لاریجانی رئیس مجلس و مطهری نایب رئیس مجلس است. این طیف تا زمانی در صحنه وجود دارد که جامعه در اثر تشدید بحران سیاسی هنوز بطور کامل دو قطبی(پولاریزه) نشده است، تا زمانی که سازو کارهای انتخاباتی بطور نیمبند هنوز نقش تنظیم کننده مکانیسم تعامل رژیم و مردم را بازی میکند، تا زمانی که مردم بطور کامل از نتایج فرایندهای انتخاباتی کاملاً قطع امید نکرده اند.

۳ ـ اصلاحطلبان به رهبری سید محمد خاتمی و چهرهای همراه او مانند تاجزاده، سید حسن خمینی و خانواده هاشمی:

جریان اصلاحطلبی در این نظام همان نقشی را بازی میکند که جبهه ملی در دوران شاه بازی میکرد. تا هنگامیکه سازو کارهای انتخاباتی بنحوی میتواند مردم را در بیم و امید نگاه دارد و منفذی برای بهبود شرایط باشد، جنبش اصلاحطلبی هم هست و میتواند در عرصه های انتخاباتی نقش آفرین باشد. ولی در اینکه پس از این دوره ریاست جمهوری، رژیم همینقدر تن به ایجاد فضای رقابتی در موسم انتخاباتی بدهد که در مردم انتظار آفرینی میکند و تا حدودی موجب شکل گیری نوعی مقاومت اجتماعی سازمان یافته و چهره آفرینی سیاسی علیه نظام میشود، جای بحث و سئوال جدیست که در ادامه بدان خواهم پرداخت.

۴ ـ جنبش سبز:

این جنبش را میتوان عمده ترین اپوزیسیون بالفعل و بالقوه رژیم تلقی کرد. این جنبش بعلت شرایط امنیتی در کشور، تقریباً بطور کامل فاقد سازمان است و بیشتر بعنوان یک گفتمان تحول طلبانه در میان پیشروترین بخشهای جامعه وجود دارد. مقاومت رهیران بنام این جنبش، میر حسین، کروبی و زهرا رهنورد باز تاب آن تقابلی است که بین بخشهای مدرن و متوسط جامعه و کلیت نظام وجود دارد.

با رانده شدن جامعه در جاده قطبی شدن سیاسی، گفتمان تحول طلبانه جنبش سبز بیش از پیش در بین اقشار متوسط و از آنجا تا درون اقشار فرودست جامعه تا مرحله دگرگون شدن کامل اوضاع سیاسی در کشور وسعت خواهد گرفت. این جنبش برخلاف جنبش اصلاحات که خود را به سازوکارهای انتخاباتی محدود کرده است، از پتانسیل انقلابی و تحول آفرین برخوردار است و قادر است خود را با آهنگ حرکت مردم دمساز کند.

مواضع رهبران بنام آن در جریان اعتراضات میلیونی پسا کودتای* انتخاباتی و اینکه آنها، هم مردم را بخیابانها کشاندند و هم به پای آن حرکت میلیونی تا به آخر ایستاده اند جای آنها را بعنوان رهبران جنبش دموکراسی خواهانه مردم تثبیت کرده است. رفتار رهبران جنبش سبز در ماهیت خود انقلابی بوده است و جنبشی که تحت چنین رهبریتی شکل گرفته است، خود را محبوس و اسیر نمایشات عاری از محتوا و مضمون انتخاباتی نخواهد کرد در عین حال که به همین مبارزات انتخاباتی نیز به مثابه یک میدان مبارزه مینگرد که میلونها مردم در آن حضور میابند و به نتایج آن دل می بندند.

جنبش سبز، این پتانسیل را دارد که نقش پیشتازی مردم را، چه در آنجا که تعرض سیاسی انقلابی تاکتیک درست مبارزاتی است و چه آنجا که تاکتیک مشارکت انتخاباتی بی دستآورد نیست، حفظ کرده و با مردم، نه از چپ و نه از راست فاصله نگیرد.

کاستی بزرگ جنبش سبز در ترکیب گفتمان دینی آن با گفتمان ملی آنست. این کاستی بزرگترین مانع همسوئی لازم علنی نیروهای سکولار با آن میباشد. جنبش سبز بی تردید تا امروز نقش رهبری سیاسی خود را در جنبش اعتراضی و مبارزاتی مردم نشان داده است ولی این بمعنای این نیست که میلیونها نیروی سکولار جامعه به انگیزه مبارزه تحول طلبانه، حاضرند زیر علم “وحدت کلمه ای” قرار گیرند که که یکبار با آن گزیده شده و نافی هویت حقوق تاریخی و سیاسی آنانست.

اگر جنبش سبز میخواهد به رهبر یک جنبش واقعاً ملی تبدیل شود، باید بین گفتمان مذهبی اسلامی  و گفتمان ملی خود یک تمایز سکولاریستی قائل شود و این به جسارت سیاسی و در عین حال واقع بینی میدانی و سیاسی نیاز دارد مخضوصاً که گفتمان اسلام سیاسی دیگر در مردم شوری ایجاد نمیکند و حتی بار منفی هم دیگر دارد.

۵/۱ ـ اپوزیسیون برون مرزی:۱

معنای اپوزیسیون برون مرزی بهیچوجه این نیست که این اپوزیسیون در داخل کشور هیچ پایگاه اجتماعی ندارد بلکه بمعنای اینست که رهبران آن، البته اگر بتوان برای آن به وجود رهبرانی قائل بود، در داخل کشور حضور ندارند. این اوپوزیسیون هم از نظر گفتمان سیاسی خود و هم از نظر سازمانی بسیار سردرگم و پراکنده و فاقد استراتژی مبارزاتی است.

برخلاف جنبش اصلاحات که پایبند استراتژی اصلاح طلبانه (انتخاباتی) است و برخلاف جنبش(.Amphibious .Hybrid) سبز که هم برای مبارزه در صحنه انتخاباتی و هم مبارزات خیابانی، هم در فضای علنی و هم نیمه علنی با سازماندهی نیمه مخفی آماده است، اپوزیسیون برون مرزی عمدتاً بخاطر خارج بودنش از صحنه علنی سیاسی کشور غایب است.

این اپوزیسیون صرفنظر از اینکه چه ادعایی برای شکل مبارزه داشته باشد در عمل به اعتبار نوع فعالیتش سرنگونی طلب است. بخشی از این نیرو طرفدار نوعی جنبش مدنی (خارج از موازین قانونی حاکم)  برای تحول جامعه است بدون اینکه استراتژی روشنی برای این هدف خود داشته باشد که در مرکز آن استراتژی، نوع رابطه و برخورد با دیگر نیروهای تحول طلب جامعه باید تعریف گردد.

این نیرو نمیتواند در صحنه علنی سیاسی حضور یابد و بالاجبار طرفدران آن، بهنگام اعتراضات نیمه قانونی و یا علنی مردم در پشت سر دیگر جریانات پنهان میشوند که نیمه علنی یا قانونی هستند که این نوع حضور اگر با رعایت مسئولیت نسبت به برگزار کنندگان یک حرکت اعتراضی نباشد، مانند مورد اعتراضات سبز برای آن جنبش نیمه علنی، هزینه سازی مخرب میکنند.

در تقسیم این اپوزیسیون، ۳ جریان را میتوان نام برد:

الف ـ مجاهدین خلق که رویکردی کاملاً فرقه گرایانه و غیر دموکراتیک دارد و دامنه نفوذ آنهم در داخل کشور از هواداران ایدئولوژیک خود سازمان فراتر نمیرود. البته این سازمان تبحر زیادی در لابی گری برون مرزی و راه اندازی اجتماعات سیاسی دارد که عمدتاً سیاهی لشگری است زیرا اغلب شرکت کنندگان در همایشهای مجاهدین سور و سات خورانی هستند که به انگیزه مسافرتی و گردشگری مجانی به این همایشها کشانده میشوند حتی در برخی موارد، بدون اینکه بدانند موضوع چیست.

ب ـ سازمانهای اقلیتهای قومی. این جریانها؛ صرفنظر از اینکه در تئوری چه بگویند در عمل روی انقلابی شدن خشونت آمیز فضای مبارزه و احتمالاً مداخله نظامی خارجی حساب باز کرده اند. آنها تحت چنان شرایط مفروضی و از هم پاشیدن شیرازه قدرت مرکزی میتوانند شانس نقش آفرینی داشته باشند. این جریانها چون میدانند در داخل نیروهای سیاسی با گرایش ملی توافقی با نظریات فدرالیستی یا تجزیه طلبانه آنها وجود ندارد، تلاش چندانی هم برای نزدیک شدن به نیروهای ملی نمیکنند[ در این یادداشت، بحث من روی این گونه گروهها نیست]

۵/۲ ـ اپوزیسیون لیبرال دموکرات:

این اپوزیسیون بسیار پراکنده و همانطور که گفتم فاقد کمترین همپوشی سازمانی در درون خود است ولی اگر بخواهیم مخرج مشترکی از آنها بگیریم و منطقه همپوشی گفتمانی آنها را بیابیم، همه آنها حد اقل در حرف به لیبرالیسم، دموکراسی و سکولاریسم باور دارند که بر حسب ظاهر یک همپوشی بسیار وسیعی میباشد. ولی متأسفانه این باور چندان پشتوانه واقعی در بین آنها ندارد زیرا اولین شرط آئین لیبرال دموکراسی مداراگری است که بین آنها بچشم نمیخورد. اگر کمترین حدی از مداراگری بین این جریانها وجود میداشت آنها نمی بایستی این چنین پراکنده و هزاران پارچه باشند. اگر بخواهیم برای این مجموعه (عمدتاً روشنفکران خارج نشین)، یک چهره (بالقوه)، همپوش کنندهِ راهبُردی بیابیم و معرفی کنیم، این شخص جز رضا پهلوی، نه در نقش وارث سلطنت، بلکه بعنوان یک چهره ملی، لیبرال دموکرات نیست.

خودِ عنوان شاهزادگی، از منظر جامعه شناسی سیاسی و تاریخی جاذبه آفرینی کاریسماتیک دارد که اگر از ان درست بهره برداری شود یک سرمایه سیاسی بزرگ است. و این کاریسما آفرینی فقط به درون اقشار سنتی یا نیمه سنتی جامعه هم محدود نمیشود بلکه در بخشی از اقشار مدرن هم، عنوان شاهزاده بودن حرمت و احترام آفرین است مانند عنوان اسقف اعظم، آیت الله و فیلد مارشال و… . این بار کاریسماتیک انتخابی نیست و به آسانی زدودنی هم نمیباشد. جاذبه کاریسماتیک تحت شرایط معینی نیروآفرین و بسیجگرانه است. ساختن چنین کاریسماتیسمی اگر همه شرایط هم فراهم باشد برای یک رهبر حزبی یا یک جریان سیاسی سالها زمان میبرد، آسان نیست و مصنوعی نمیتواند باشد.

در داستان شاهنامه هم میبینیم که این کاوه حداد است که پرچم مبارزه با ضحاک را برمیدارد ولی سرانجام فریدون است که با نام او مردم آشنا هستند و با دعوت او بپا میخیزند. از این مثال نباید نتیجه غلط گرفت، چون جاذبه کاریسماتیک یک مبحث جامعه شناسی تاریخی و سیاسی است که ماکس وبر هم با همان معنایی که من در اینجا بکار بردم آنرا توضیح میدهد. اما از شور بختی روزگار، ما اپوزیسیون روشنفکر، نخبه کُش و کاریسما کُش هستیم نه چهره ساز و کاریسما آفرین. [ این توضیح را هم به نقل ماکس وبر بدهم که او میگوید کاریسما اگر قلابی باشد بعداً میسوزد و محو میشود و از این نوع کاریسما سازی قلابی میتوان به کاریسمای خمینی  اشاره کرد یا بسیاری از چهره های چپگرای ضد شاه]

بطور مثال موسوی در جریان اعتراضات سیاسی انتخابات ۸۸ با شجاعتی که نشان و با به خیابان کشاندن میلیونها تن و با وفادار ماندن به آن میلیونها و ایستادگی بر سر پیمان خود، به یک چهره کاریسماتیک مردمی تبدیل گشت. این تصور که کسانی دیگر هم از همین راه به آن جاذبه کاریسماتیک برسند فقط نشانه عدم درک این مفهوم است.

شاهزاده رضا پهلوی نیز؛ هم بدلیل موضع فعال سیاسی خود بعنوان یک چهره لیبرال دموکرات مخالف رژیم و هم بخاطر حضور در عرصه سیاسی جهان از همین موضع لیبرال دموکراسی و هم بعنوان وارث سلطنت و فعالترین عضو خاندان سلطنتی علیه رژیم که همه  جامعه ایران او را میشناسد، جایگاهی داشته و یافته است که رسیدن به هموزن آن برای هر کس دیگری ولو بهتر و زبده تر از او بهیچوجه آسان نیست.

در جریان مبارزات مردم کامبوج علیه آمریکا و دولت نظامی دست نشانده اش، پرنس سیهانوک پادشاه آنکشور با حمایت ویتنام(شمالی)، چین و پذیرش کمونیستهای کامبوج در رأس مبارزه مردم علیه حکومت نظامی لون نول قرا گرفت، شاهزاده رضا پهلوی چه چیزی از سیهانوک کمتر دارد که مانع او میشود تا بعنوان یک رهبر سیاسی با اشتهار داخلی و خارجی نقش رهبری جنبش ملی ما را بازی کند.

رژیم و دستگاههای اطلاعاتی و ستون پنجم آن طی این ۴۰ ساله پس از انقلاب کوشیده اند تا آن رهبرانی را که میتوانسته اند یا میتوانند بعنوان شخصیت های رهبری کننده و چهره های مرکزی به متحد کننده جنبش ملی مردم تبدیل شوند را، فیزیکی یا شخصیتی بُکشند. رژیم اگر نتوانسته است رضا پهلوی را بکشد با بمباران حیثیتی خاندان سلطنتی او را در موضع دفاعی قرار داده و از این راه شعاع عمل او را محدود و از اثر بخشی فعالیتش کاسته است.

تا آنجا که به نقش استثنایی شاهزاده رضا پهلوی مربوط میشده و میشود، در جهت حذف او از معادلات سیاسی کشور، به هرگروه چند ده نفره اپوزیسیونی این فکر القاء شده است که آن گروه خودش نیروئی رهبری کننده است و میتواند و حق دارد خود را رهبر مبارزه مردم بداند. عمده ترین علت پراکندگی اپوزیسیون هم همین احساس خدائی کدخداهائی است که قلمرو واقعی آنها از دهکده سیاسی/ ایدئو لوژیک خودشان فرا تر نمیرود.

بسیاری از این گروههای مدعی رهبری جنبش ملی، معنای یک رهبری واحد جنبش ملی را درک نمیکنند وجاهطلبی اشتیاق آمیز آنها هم مانع روانی در پیوستنشان به یک ائتلاف بزرگتر است.

سخن کوتاه اینکه اگر قرار باشد؛ که در صورت روشن شدن شکست قطعی کامل استراتژی اصلاح طلبی، بی اعتبار شدن نمایشات انتخاباتی؛ که رژیم در آینده، بر اساس تجربه این سه دوره انتخابات اخیر، آنها را بهتر مهندسی خواهد کرد، و با به بن بست رسیدن علنی و کامل رابطه مردم و رژیم، میهن ما آمادگی اینرا بیابد تا از غلطیدن به ورطه فروپاشی اجتناب کند، لازمست اپوزیسیون رژیم، چه برونمرزی آن و چه درون مرزی اش، نه تنها در درون خود به یک استراتژی راهبُردی مبتنی بر واقعیت نیروهای اجتماعی و سیاسی برسد، بلکه این دو جریان باید برای یک ائتلاف راهبردی در آینده آماده باشند. باید اجزاء ضرورِ یک گفتمان ملی تحول را درک کرد و بنظر من، بعنوان نتیجه گیری راهبردی نهایی باید اکیداً در نظر گرفت که در این گفتمان ملی تحول، نه طیف جنبش سبز عبور کردنی است و نه طیف بالقوه و بالفعل طرفدران شاهزاده رضا پهلوی و دیگر سکولاریستهای ایران.

گروهای اپوزیسیون برونمرزی باید بدانند شخصیتی بهتر و مورد اجماع تر از رضا پهلوی برای گرد آمدن پشت سر او ندارند، چون اگر داشتند باید طی این ۴۰ سال او را َعَلم میکردند. شتر سواری دولا دولا نمیشود. شاهزاده رضا پهلوی در حالی توانسته است بعنوان یک چهره مطرح در صحنه سیاسی خود را حفظ کند که طی این ۴۰ سال توپخانه لجن پاش چپ و راست، او و خانواده اش را توپ باران کرده اند.

به طرفدران خجالت زده شاهزاده رضا پهلوی هم باید گفت که؛ در محفل خانوادگی یا دوستانه در رثای رژیم سابق و دموکرات بودن شخص رضا پهلوی سخنان زیبا گفتن کافی نیست بلکه لازم است با جسازت به نقد انقلاب پرداخت و دوران پهلوی را نیز میهن دوستانه و ابژکتیو نقد کرد. مشروعیت زدایی از رژیم از این گذرگاه میگذرد نه از تحریم انتخاباتی که کمترین بازدهی سیاسی ندارد.

بخش دوم این یادداشت، به بن بست دولت شیخ حسن روحانی و پایان احتمالی  سازو کار انتخاباتی در کشور اختصاص خواهد داشت که نگارش آنرا برای روزهای آینده میگذارم.

ولی اینرا در اینجا بگوم که در صحت تحلیل فوق اصراری نداشته و همه گزاره های آنرا قابل بحث میدانم ولی در اسلوبی (متدولوژیک)بودن آن اصرار دارم. این تحلیل میتواند در صورت به بحث گذاردن و نقد، به استنتاج یک راهبرد استراتژیک و رهیافتی برای نیروهای سیاسی مختلف بسوی اتحاد عمل سیاسی و مبارزاتی منجر گردد.

*

 پس ابَرَ تقلب انتخاباتی ۸۸ که در جامعه از آن با عنوان کودتای انتخاباتی فرهنگ سازی شد و وجدان پاک جامعه آگاه ایران پشت سر این فرهنگ سازی سیاسی قرار داشت، بسیاری اساتید ادبیات فارسی و  علوم سیاسی و اپیستمیلوژی با ایرادات اپیستمیک سعی کردن تا بگویند و به نفهمان بفهمانند که حرکت مهندسی انتخاباتی رژیم در آن انتخابات مصداق کودتا نیست. گویی آنها که این عنوان را بکار بردند و آن میلیونهایی که آنرا پذیرفته و تکرار کردند نمیدانستند کودتا چیست؟

**

پس از نگارش این یادداشت، در المنیتور امروز به گزارشی پیرامون سخنرانی قاسم سلیمانی برخوردم که خواندنی بود. بنا به نوشته المنیتور، سردار پاسدار قاسم سلیمانی در نماز جمعه گذشته حرفهایی زده است که در مملکت ما، آنهم از زبان یک جلاد سپاهی کاملاً  تازگی دارد البته من انتظار چنین سخنان نمایشی را  از مدتها قبل داشتم. سلیمانی در این سخنرانی از دو خطر برای کشور نام میبرد که امنیت ملی را تهدید میکند، ۱ ـ خطر حمله خارجی و ۲ ـ خطر داخلی بصورت تشتت ملی.

او به انسجام ملی دعوت میکند و به انها که به بی حجابها و بدحجاب ها فشار میآورندد ایراد میگیرد و از خود ژستی بسیار مداگرانه نسبت به این مسئله نشان میدهد. او میگوید بچه های یک پدر همه مثل هم نیستند ولی پدرشان، به همه آنها بچشم فرزندان خود نگاه میکند. پس از بی حجابها و بد حجابها و سست دینان هم فرزند پدر مملکت هستند. اگر آنها به نماز جمعه جلب نمیشوند تقصیر آنها نیست و نباید بدانها سخت گرفت این تقصر پیشکسوتان دینی است که نمیتوانند انها را جلب کنند. او همچنین در مورد مدارگری مذهبی موعظه میکند که نباید سختگیری باشد. و… .

نباید از این تعجب کرد که رژیم میخواهدو میکوشد از هم اکنون برای فردای خود که این گونه سختگیریهای مذهبی دیگر جواب نمیدهند و بیش از پیش به دستآویز مخالفان هم تبدیل میشوند برای خود مهره سازی کند.

مدتهاست که هم خود رژیم و هم عوامل ستون پنجمی ان در درون اپوزیسیون، روی این ششلول بند مقام ولایی سرمایه گذاری کرده اند. مأموریت سپاه قدس که برونمرزی است و این بخش از سپاه را در برابر مردم قرار نداده  است تا آنها مزه سرکوب آنرا بچشند تا بدانند بین انصار حزب الله و فلان گردان سرکوب سپاه کمترین تفاوتی و اختلاف نظری روی سرکوب مردم نیست، مأموریتهای برون مرزی سپاه قدس این بخش از سپاه را تافته ایی جدا بافته از دیگر واحد های سپاه به مردم القاء کرده است که بسیار گمراه کننده میباشد و این تصور را ایجاد میکند که ممکنست این بخش از سپاه و فرمانده آن غیر از آن هفت تیر کشانی باشند که جنبش های اعتراضی دانشجویان را در ۱۸ تیر، جنبش اعتراضی به کودتای انتخاباتی را  در ۸۸ سرکوب کردند.  بنظر من، سر پاسدار قاسم سلیمانی، میخواهد در نقش منتقد به سیاستهای سختگیرانه کنونی و گذشته برای خود محبوبیت مردمی کسب کند ولی نباید فراموش کرد که این جنایت کار پاسدار هیچ تفاوتی با دیگران ندارد و هدف نهایی او و شرکای نظامیش چیره کرده کامل سپاه بر مملکت و پاکستانیزه کردن آنست تا مردم بقیمت بدست آوردن برخی آزادیهای سلب شده مدنی خود، سرنوشت میهنشان را بدست این گزمگان قدرت پرست بسپارند!

در افشای این افعی سر از تخم برنیاورده نباید کوتاهی کرد!

No Comments