استراتژی چشم اندازی رژیم: بحثی راهبردی

Share Button

اگر شیخ حسن روحانی به این آسانی توانست در این دو دوره انتخاباتی، مورد اجماع نیروهای اجتماعی مطالبه گر واقع شود دقیقاً به این علت بود که در پستی دور از نگاه مردم در این نظام خدمت کرده است ولی اگر برای یک لحظه تصور شود که او به لحاظ پتانسیل خود تفاوت و زاویه ای یا نظام دارد تصوری باطل است. روحانی همان هدفی را تعقیب میکند که رژیم میخواهد. سیاستهای موسوم به اعتدال و امید او نه از خود او بلکه از اقتضائات و ضروتهای وضعیتی است که جامعه در آن قرار دارد. بطور نمونه برجام نه پروژه شخصی روحانی و ظریف بلکه پروزه کلیت نظام بوده است. اغراق نیست اگرگفته شود چنانچه رئیسیِ قاتل هم رئیس جمهور میشد تفاوت جدی در مدیریت ریاست جمهوری کشور ایجاد نمیشد. تفاوت رفتار و سیاست ورزی روحانی با رئیسی نه  تفاوتی راهبردی در مواضع آنها بلکه در تفاوت جایگاهی و سابقه آنهاست. من فکر نمیکنم اگر رئیسی امروز بر مسند قضاء بنشیند همانطور عمل کند که در مقطع کشتار زندانیان سیاسی ۶۷ کرد زیرا آن فضا و آن شرایط از بیخ  بن تغیر یافته است. حالا رئیسی بخاطر آن سابقه نمیتواند از شر آن کرده که اراده رژیم بوده و او مجری آن اراده، آزاد شود ولی روحانی با تبسمی خندان و ملاطفت آمیز، از اجرای چنان وظایف شرم آوری آبرو نباخته رسته است.

پس از قریب ۳۹ سال از انقلاب اسلامی،با نگاهی به فضای سیاسی حاکم در جبهه مخالفین رژیم، میتوان دید که نیروهای مدعی رژیم درس چندانی از این دوران پرهزینه نگرفته اند و حتی  پسرفت هم داشته اند و اگر تغیری هم در آنها دیده میشود ناشی از الزامات گریزناپذیر و مطلقاً عینی (ابژکتیو) تحول دنیا طی این دوران بوده است نه خودبیداری.

تکرارگویی است اگر بگوئیم آیت لله خمینی و اسلامگرایی او در چنته سیاسی خود هیچ پیام آینده سازی برای مملکت و ملت نداشت. این مسئله چنان واضح است که دیگر با قطعیت کامل میتوان گفت آنرا خود حکام کنونی هم میدانند و اگر هنوز در حرف هنوز حرمت آن امامزاده را نگاه میدارند، نه بدلیل باور بدان انقلاب و رهبرش، بلکه بدلیل شوکت و مکنتی است که از برکت انقلاب بدان دست یافته اند. دفاع نیروهای حاکم از انقلاب دیگر نه دفاع از ارزشهای آن  بلکه دفاع از قدرت و ثروتی است که طبقه حاکم بدان دست یافته است و بهیچ قیمتی نمیخواهد از آن دست بکشد ولو ویرانسازی مملکت. بر این اساس تمام سیاستهای خُرد و کلان رژیم متوجه حفظ این قدرت آسان کسب شده و با کشتار و خونریزی تحکیم شده میباشد.

اما فاز ارزش زدائی از انقلاب و گفتمان آن بعنوان یک الزام تاریخی برای آزادکردن دست و پای رژیم از قید و بندهایی که با گذشت زمان دیگر برایش دست و پاگیر و توجیه ناپذیر میباشند، فازی آسان گذر نیست.

مرگ و میر رهبران و نسل دوران انقلاب البته شرایط را تا حدی آماده میکند ولی از آنجهت که رژیم طی این ۳۹ سال برای توجیه بلند پروازیهای برونمرزی و سرکوبهای درونمرزی، اجباراً  مجبور به تداوم  و تأکید بر گفتمان انقلاب و ارزش های آن  شده است، گذارِ عاری از تشنج در فرایند چنین استحاله مخاطره آمیزی تا مرحله تثبیت نظام  و پایگاه سازی اجتماعی مطابق با مرحله پسا انقلاب مستلزم رویکرد فرا استراتژیک تازه و مهره های رو نشده ای است که بتوانند برای دومین بار در یک بازی کلان تاریخی سرملت را کلاه بگذارند.

رژیم اسلامیستی ولایی با تکیه بر توده عقب افتاده، با اتکاء به خرافه پرستی آنها، آئین سازی از خرفه پرستی هایشان و ابزار سرکوب سازی از کینه ها و عقده های طبقاتی آنها، قدرت را بدست گرفت با تکیه برهمان اهرمها رقیبان خود را سرکوب و قلع و قمع کرد. ولی رژیم بهتر از منتقدینش میداند که با اتکاء به آن نیرویی که بکمک آن به قدرت رسید، تداوم حکومت در جهانی گلوبالیزه که بسرعت تغیر  کرده و در هم تنیده میشود، با جامعه ایی که برای پاسخگویی به نیاز مردمش حد اقل به نرخ رشدی ۵%ی نیاز دارد، نمیتواند دیگر؛ نه بر آن نیروهای کهنه تاریخی و نه بر آن خرافه های دینی اتکاء کند. زیرا آن نیرویی که آنرا بقدرت رساند نیروی تخریب و سرکوب بود ولی امروزه به نیروی سازنده و تثبیت کننده نیاز است. پس رژیم در آستانه یک گذار ضرور تاریخی قرار گرفته است که مضمون آن تغیر گفتمان انقلاب و تغیر پایگاه اجتماعی حکومت است.

روی کار آمدن دولت اصلاحات، پس از آن دولت احمدنژاد، سپس دولت روحانی در دور اول، بازتاب تقلای (بُرداری) رژیم برای عبور به این مرحله جدید بوده است که در عین حال کشمکش باندهای درون ساختار قدرت را بازتاب داده اند.

رژیم در سالهای پایانی عمر رهبرش خامنه ایی، دیگر فرصت زیادی برای میدان دادن بیشتر به این گونه نیروها و بازیهای آنان ندارد و باید قبل از اینکه رهبر بمیرد تکلیفش را یکسره کند. رژیم باید از خود چهره های جدیدی را بمیدان سیاست بفرستد که دستانشان از خونریزهای این چهار دهه پاک و از آلودگی به فسادهای کلان مبرا بوده  و از این شانس و توان برخودار هستند تا بکمک مانورهای های سیاسی پیچیده، بخشهایی از نیروهای متوسط جامعه را بعنوان نقطه اتکاء اجتماعی بسوی نظام کشیده و جذب کنند.

محور سازی یا محور شدن بحثهای مطالباتی بجای عقیدتی در دو انتخابات اخیر ریاست جمهوری، که بیشتر متوجه  نسل جوان، زنان و طبقه متوسط جامعه بود، گویای پیدا شدن و چیرگی نگاهی پراگماتیک، غیر آرمانی و غیر آئینی به عرصه سیاست در کشور بود. اینست آن نشانه ایی که مشخصه تحولات آینده سیاسی در مملکت میباشد و این ویژیگی با اتکاء به نیروهای سنتی و خرافه پرستان همخوانی ندارد. با این ویژگی اگر درست رفتار شود میتواند به عامل بقاء و اگر درست رفتار نشود به عامل زوال حکومت تبدیل گردد و رژیم اینرا میداند.

انتخابات ریاست جمهوری دوره ۱۱ که در آن سعید جلیلی بعنوان چهره نمادین اعتقادی رژیم کمی بیش از ۳ میلیون رأی آورد نشان داد که آرای رژیم و رهبرش از کُل ۵۵ میلیون آرای جامعه، همین ۳ میلیون است. در آن انتخابات آرای دیگر نامزدها، آرای مطالباتی، اقتصادی و اجتماعی و تبعاً سیال بود که رنگ و بوی ایدئولوژیک نداشت.

از جمع آرای ۱۶ میلیونی این دورۀ رئیسی(اگر تقلبی نشده باشد)، همان ۳ میلیون آرای جلیلی در دوره قبل، آرای اعتقادی جامعه و بقیه آرایی بودند که مردم و نسل جوان بخاطر وعده وعیدهای رئیسی به او دادند بدون اینکه به سابقه آمکشی های او نمره منفی بدهند که این خود نکته کم اهمیتی نیست.

معنای این تغیر و تحولات فرایندی برای رژیم اینست که دیگر روی حمایت توده های مردم از موضع خرافه هایشان، از موضع عقده  ها و کینه های کور اجتماعی و طبقاتی اشان نمیتواند حساب کند. رژیم دیگر بحثی از مستضعفین و مستکبرین نمیکند و این دو واژه توده رنگ کن از فرهنگ رژیم بطور کامل دیگر حذف شده است زیرا استکبار و استضعاف پیش از انقلاب دیگر بفراموشی رفته و امروزه، اقشار فرودست جامعه، مستضعف شدگان و پامال شدگان همین نظام هستند و مستکبرین هم،  تمام لایه های حکومتی.

طبقه جدید به مال و مکنت و قدرت رسیده دیگر به رهبرانی از طراز دیگری نیاز دارد که نه بخاطر “پیش صحنه” بودنشان در این چند دهه، حساسیتی در جامعه ایجاد کنند و نه بخاطر سرکوبگریشان دستانشان خونین و نه بخاطر دزدیهایشان کیسه هایشان انباشته از بیت المال باشد. تنها کافی نیست که چنین چهره هایی از این چند ویژگی برخورد باشند بلکه آنها باید چنان در نظام مسنحیل شده باشند که هرگز شانسی برای گردنکشی تحت هیچ شرایطی نداشته باشند. آنها نباید در وضعی باشند که بتوانند پس از چندی برای خود پایگاه اجتماعی ثابت و مستقل ایجاد کنند مانند سید محمدخاتمی و از او برجسته تر موسوی و کروبی و برخی چهره های دیگر سبز.

هاشمی رفسنجانی از آنروی مورد کین و غضب خامنه ایی بود که از خود دارای پایگاه سیاسی و اجتماعی ثابت بود. ولی روحانی علیرغم این دو دوره ریاست جمهوریش نتوانسته و نمیتواند برای حود پایگاه ثابت اجتماعی ایجاد کند زیرا انتخاب او از یکطرف مرهون آرای استقراضی اصلاحطلبان و سبزها بوده است و از سوی دیگر مرهون تأئید او بعنوان یک مهره مورد وثوق نظام و رهبری. من در ادامه به این مسئله که بخشی از نتیجه گیری تحلیلی این یادداشت است بیشتر خواهم پرداخت.

هر گفتمان سیاسی بطور طبیعی از نظر جامعه شناختی یک خاستگاه اجتماعی و بستر طبقاتی دارد.مثلاً طبقه متوسط و اقشار پیرامونی اش خاستگاه احزاب سیاسی لیبرال هستند و دموکراسی و سکولاریسم، گفتمان طبقه متوسط مدرن است. حال اگر تصور کنیم که مثلاً یک جنبش دهقانی یا کارگری و احزاب راهبرنده آنها پرچمدار دموکراسی و لیبرالیسم شوند تصوری از بیخ و بن باطل است. جنبش انقلاب اسلامی در متن این حکم جامعه شناسانه قابل توضیح است.

بر همین مبنا انقلاب اسلامی فاقد مضمون و پیام اجتماعی مترقیانه بود. از این گزاره منظور این نیست که گروههای اجتماعی در این جنبش برنخاستند بلکه منظور اینست که این اقشار اجتماعی نه به اعتبار مطالبات اجتماعی اشان بلکه باعتبار اعتقادات مذهبی اشان که مخدوش کننده و زیر پا نهنده همه مرزهای اجتماعی اشان و نوعی خود انکاری اجتماعی بود بپا خاستند و از این موضع به انقلاب پیوستند.

جامعه بپا خواست تا دینداران را بر بیدینان و سُست دینان چیره کند و در بخش سُست مذهب جامعه؛ پهلوی ستیزان را بر پهلوی پرستان، غرب ستیزان را بر غربزدگان. و در اینجا پهلوی ستیزی، آمریکا ستیزی و غرب ستیزی خود به یک آئین اعتقادی تبدیل شده بود تا بیان یک برنامه اجتماعی سیاسی و مطالباتی و لذا ماهیتی مذهبی و اعتقادی و صورتی سیاسی و غیر آئینی داشت.

اگر در این انقلاب، مسئله عدالت اقتصادی و اقتصاد توحیدی مطرح شد، بمعنای عدالت امیر المومنینی و صِله رَحِمی و ضعیف نوازی مهترانه بود نه عدالت بمعنی وجود یک نظام اقتصادی اجتماعی مدرن مبتنی بر قدرت متوازن اجتماعی و سیاسی بین فرودستان و فرادستان که در آن ارزشهای مادی و فرهنگی(تقریباً) به نسبت سهمی که هر گروه و طبقه اجتماعی میباید توزیع شود و پشتوانه آنهم موازنه قدرت سیاسی و اجتماعی نه شفقت فرمانروایان.

عدالت امیر المومنیی یعنی عدالتی صدقه خوارانه و گداپرورانه. عدالت علی، برده داری را حرام نمیداند، ولی کمک به زنان شوهر مرده و مستمندان مسلمان را از محل کار غلامان روا میدارد. اگر همه ادعاها در این زمینه راست هم باشد، علی نمیگوید این کسیه های پر از آرد و برنج و خرمایی که او شبها بدوش میکشیده تا به بیوه زنان و مستمندان برساند از کجا می آمده است؟ مزخرفات در این زمینه ها زیاد است ولی در اینجا هدف نشان دادن تفاوت  ادعا های عدالت دینی با عدالت مبتنی بر توازن قدرت سیا سی و اجتماعی در جامعه است.

هیچ نباید تعجب کرد که سرنوشت آن عدالت اقتصادی امیر المومنینی در مملکت اسلامی شده ما، ظرف نزدیک به ۴ دهه، به نظام دزدسالاری کنونی بیانجامد و از تخمی که گفتمان انقلاب اسلامی گذاشت، اژدهای مردمخواری برون آید که سیرایی ندارد وبرای حرص افزون خواهی آن پایانی نیست. نباید تعجب کرد از درون آن گفتمان هزارسال تبلیغ شده، نسل و نسلهایی برون آید که هویت(تاریخی و اجتماعی) گذشته اشان سوخته و بر تل خاکستر آن؛ شبح سیال متغیر و بی رنگی عاری از هر هویتی شکل گرفته است.

نسل جوان ورزش دوست این مملکت در ورزشگاهها پرچمی را بعنوان پرچم ملی خود باهتزاز در می آورد که نام الله عربی وسط آن، از دو زاویه نافی هویت ملی ما است. در درجه اول عربی بودن آن و در درجه دوم آسمانی، فرا جغرافیایی و فرا زمانی/مکانی بودن آنست و نافی هرگونه مرزبندی در این کره خاکی. معنای نمادین این پرچم اینست که یک باورمند دینی ساکن ایران به یک تاتار در تاتارستان روسیه تا حد برادری نزدیکتر است تا (حتی) یک مسیحی که در سرزمین ایران زندگی میکند. این پرچم نافی ملیت و هویت تاریخی ماست بدون اینکه ما در این نکته بسیار مهم تا کنون اندیشه کرده باشیم. و حتی نافی دینیت ماست زیرا که سه رنگی آن بعنوان سمبل ملی، نافی پیام دینی آن الله آنست. پرچم واقعی اسلام همان پرچم یکسره سیاه القاعده است که فقط نماد الله میباشد. و پرچم ملی ما همان پرچم شیر خورشید نشان پیشا انقلاب ماست که در پس آن تاریخ پیش و پسا مشروطیتمان و شجره تاریخی ما نهفته است. در یک نظام مردمی و مدرن الله و قرائت از آن مسئله ای فردی و میهن مسئله ایی ملی و زادبومی است و این دو باید از هم جدا باشند.

در بحث از چالش تاریخی امروز رژیم و مسئله نوشوندگی و توان انطباقش با دنیای امروز، باید از این چالش( برآمدن از کهنه پرستی و نیاز به نو شوندگی ) بعنوان یک پدیده پارادوکسال تاریخی نام برد که این پاردوکس را باید شناخت تا به نقاط ضعف و قدرت آن پی برد. بزبان دیگر بتوان آنرا آسیب شناسی کرد.

بطور مثال، در عرض یک یا دو سال میتوان در یک کشور عقب مانده یک کارخانه نساجی یا تولید وسائل خانگی ساخت. در عرض همین مدت هم میتوان چند هزار نوجوان روستایی را تربیت فنی داد و در پشت دستگاههای آن کارخانه به کار گماشت. برای تربیت کادر های فنی بالاتر یا مدیرتی آنهم، این مدت ممکنست ۴ یا ۵ برابر باشد. ولی اگر فکر کنیم که این کارگران ظرف همان دو سال ذهنیت طبقاتی و اجتماعی کارگری و شهری بیابند و فرهنگ روستایی خود را فراموش کنند، از تغیرات اجتماعی چیزی نفهمیده ایم. مدرنیزاسیون دوران پهلوی ظرف قریب ۶۰ سال چهره اقتصادی و بافت فتودالی و ایلی/عشایری جامعه ایران را تغیر داد. ولی برای تغیرات فرهنگی و تغیرچهره سیاسی مملکت دهها برابر این زمان هم کوتاه بود و این فرایندی بود که در تمام دموکراسی های مدرن دنیا قبلاً طی شده است.

ایران سال ۵۷ از نظر اقتصادی نزدیک به ممالک درجه دو  اروپا بود ولی از نظر سیاسی از اروپای قرن ۱۸ هم عقب تر. چون همین فرایند صنعتی شدن که در ایران، ۴ دهه طول کشید در اروپا بیش از ۲ قرن طول کشیده بود. از سنن رونسانس اروپایی در اینجا میگذرم که بستر مناسب فرهنگی را برای استقرار دموکراسی در اروپا آماده ساخته بود.

این توده شتابان شهری و صنعتی شده ایران، تاب انطباق با این تغیرات سریع را نداشت. دانشجوی از شهرستان آمده اش دموکراسی اروپائی میخواست و خیل میلیونی مهاجرین روستائی و کارگر از دهات آمده اش فرهنگ مدرن شهری را تاب نمی آورد و نسبت به جامعه شهری بیگانه بود و آنرا ضلالت دینی میدانست. روشنفکرش با رژیم در ستیز بود زیرا به او اجازه براندازی نمیداد تا مُدلهای روشنفکرانه سیاسی خودش را در جامعه پیاده کند و بنا براین به دیکتاتوری متهم میشد که البته دیکتاتور هم بود. ولی دیکتاتوری علیه کی؟ و چی ؟ اینرا دیگر کسی به تحلیل نمیگذاشت. رضا شاه قلدر و دیکتاتور بود ولی علیه کی؟ و چه گروه اجتماعی؟ اینها دیگر مسئله روشنفکر ایرانی نبود. رژیم شاه نوکر غرب بود و این روشنفکر میخواست(عملاً)  تا مملکت نوکر شرق و روسیه شود. مصدق* خدا و رب النوع ترقی و آزادی، و شاه ابلیس بود زیرا اولی دموکراسی میخواست و این یک دیکتاتور بود. هیچیک از این روشنفکران از خود نمی پرسند اگر قریب ۲۵ سال پس از کودتا، و پس از آنهمه تغیرات فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی و شهری شدگی طی آن ۲۵ سال مردم دنبال خمینی افتادند، چه تضمینی بود که در آن دموکراسی مصدقی*؛ نیروهای مذهبی پس از چند مانور مذهبی با بسیج مساجد و حسینه ها در همان موقع؛ همین موتلفه و فدائیان اسلام نظیر نواب صفوی در آن جامعه فئودالی قدرت را نربایند و ایران فتودالی و ایلی آنروز را نه به سرنوشت امروز، بلکه به سرنوشت افغانستان طالبان دوچار نکنند؟ اگر خمینی ایران را طالبانی نکرد نه اینکه نمیخواست بلکه ظرف این ۲۵ سال پس از کودتای ۲۸ مرداد تغیرات ساختاری ناشی از اصلاحات شاه اجازه چنین عقب گردی و طالبانیزه کردن ایران را بله او نمیداد.*[در بحث از مصدق، هیچ مصدق طلبی تا کنون نوشته ایی از مصدق که تعریفی مشخص از دموکراسی مورد نظرش جز همان انتخابات آزاد؛ در آن جامعه ایی که آخوندها بر فرهنگش سیطره داشتند و ملاکین و سران ایلات، فرمانروایان روستاهایش بودند و آرای روستائیان  هزار هزار از سوی ملاکین خرید و فروش میشد چه نوع دموکراسی میتوانست پیاده شود که کودتای ۳۲ نگذاشت را ندارند تا ارئه کنند. بحر طویل سازان که اینها را میبافند نمیدانند که دموکراسی و انتخابات یک سازو کار جامعه صنعتی است و انتخابات و دموکراسی آئین بورژوازی نه طبقه فئودال و روحانیت بازار بنیاد]

در ملتقای تاریخی ۵۷، نیروهای مذهبی ضد مدرنیزاسیون شاه، از موضع فرا ارتجاعی در برابر رژیم او قرار گرفتند و دیگر نیروهای پیش گفته و روشنفکرنما و شهری شده از منظر سوپر مدرن. ولی  این دو نیرو، در یک نقطه سیاسی/تاریخی بهم رسیدند و آنهم براندازی رژیم شاه بود که در آن موفق شدند. نمونه چنین اتفاق حیرت انگیزی در تاریخ دنیا بی سابقه است که یک نیروی فوق ارتجایی بتواند نیروهای مدعی ترقیخواهی را نه با خود متحد و همسو، بلکه بدنبال خود مانندگله گوسفند به مسلخ تاریخی ترقیخواهی بکشاند و نخبگان آنرا هم بنام محارب و مفسد فی الارض ذبح شرعی کند.

در این انقلاب، آیت الله خمینی بخش عمده نیروهای میلیویی توده سنتی را پشت سر خود داشت که از موضع فرا ارتجاعی با رژیم شاه مخالف بودند و این نیروهای سوپر مدرن هم بخش عمده نیروی طبقه متوسط  را، که با نشناختن ظرفیت و توان اجتماعی خود و ارزیابی غلط از وزن خود در آن جنبش، کمر به سرنگونی رژیم بستند و بدنبال خمینی افتادند. گفتمان ماورای ارتجاعی خمینی آن توده عقب مانده را بسیج کرد و تئوری پردازیهای مدرن نمای این گروه دوم هم، میلیونها جوان تازه به صحنه آمده تشنه آزادی و شورشی شهری شده  را بمیدان کشید.

خمینی هرگز نمیتوانست حتی در یک مورد، برنامه یا طرحی مدرن و مقتضی با جهان امروز را مطرح و ارائه کند زیرا در آنصورت دیگر آن توده های میلیونی سنتی را نمیتوانست جلب کند. حزب سیاسی اسلامیستها به رهبری خمینی؛ مساجدشان، هیئت های عزاداری و تکایا و زورخانه هایشان، خیل دهها هزاری مداحان و روضه خوانانشان، مجالس روضه خوانی و قرائت قرآنشان بود.

تراژدی این بود که خمینی از برنامه ای ارتجاعی اش حتی در حرف عدول نکرد و هرگز به پذیرش مفاهیمی مانند دموکراسی و آزادی احزاب و زنان و.. ، تن نداد ولی این جماعت روشنفکر پهلوی ستیز به آسانی هویت مستقل  سیاسی و ایدئولوژیکی خود را به کمک تفاسیر سیاسی مصلحتی و انقلابی نما ترک کرد و تا مرحله مستقر سازی و تثبیت حکومت رژیم جدید که هنوز با آئین دولتمداری و نظم بوروکراتیک آشنا نبود دنبال او رفت و حتی در آن مراحلی که تیغ تیز جلادان رژیم بر گلوی فرزندان دگراندیش در مملکت نشسته بود نیز از کمک  بدان خود داری نکرد و کمک کرد تا مستقر شود.

در یک تقسیم کار تاریخی نانوشته، خمینی نیروی دوم و گفتمان آنرا به ذخیره سیاسی خود تبدیل کرد و این نیروی دوم دلخوش به حضور برخی چهره های ملی در دولت و دلخوش به وعده های خمینی، که مارکسیستها هم آزاد هستند، مست از حرکت دهها میلیونی توده ایی، گوسفندوار دنبال این قصاب تاریخی خود افتاد و تا سلاخ خانه پیش رفت.

خمینی و اعوان و انصارش که تجربه ایی در دولتمداری نداشتند، نه از روی باور به ارزشهای اعتقادی جبهه ملی و نهضت آزادی بلکه از روی ناتوانی در اداره مملکت این گروه از میلیون را بخدمت گرفتند تا مانند کاندوم از آنها استفاده کنند و نیروی خود را روی ماشین جنگی و سرکوب که مدیریت آن برایشان آسانتر بود متمرکز ساختتند.

طی ۳۹  سال گذشته، نه آن نیروی مدرن نمای دوم کاملاً از امیدهایش به این رژیم دست شسته است و نه نیاز این رژیم به جلب حد اقل بخشی از نیروهای مدرن و مصادره کامل گفتمان مدرن آنها برطرف شده و بخود کفایی فرهنگی و گفتمانی رسیده است. بدنه رژیم از درون یک فضا و بستر کپک زده تاریخی فرا روئیده است که در مقابل امروزی شدن بشدت و بطور طبیعی مقاوم میباشد. و اینست آن مسئله ای که دقیقاً چالش عمده تاریخی رژیم است. رفتار رژیم با مخالفینش پس از سرکوبهای دهه اول انقلاب که متوجه تسلیم ناشدگان به نظام و گفتمان خمینیستی بود، وارد مجرای هویج و شلاق نسبت به منتقدینی شده است که هنوز در حاشیه صحنه باقی مانده اند یا امید دارند تا باقی مانده و در آینده به بازی گرفته شوند.

رژیم بخوبی میداند که باید تغیر پایگاه اجتماعی و گفتمانی بدهد تا بتواند ماندگار بماند. ولی این امر جز با تسلیم نمودن کامل آن بخشی از روشنفکران طبقه متوسط که بنوعی متولی گفتمان مدرن در جامعه است و  مصادره بمطلوب سرمایه سیاسی و هویت تاریخی آن بسود رژیم غیر ممکنست.

با پیوستن تسلیم آمیز اصلاحطلبان، بخشی از این ترکیب شیمیایی سیاسی تأمین میشود ولی این کافی نیست. در صورت تسلیم سران و فعالین جنبش سبز بخش ضرور دیگر این ترکیب شیمی/سیاسی میبایستی تأمین میشد که نشده و کینه حیوانی خامنه ایی هم نسبت به رهبران جنبش سبز از همینجا برمیخیزد. رژیم فکر میکرد با جذب این دو نیرو خودبخود زیر پای بقیه نیروهای نا سازگار و مخالف خالی میشود و خطر سرنگونی اش در آینده برطرف میشود که تا کنون موفق نشده ولی هنوز مأیوس هم نشده است.

رژیم در برخورد با این چالش و رفع این کاستی، دو رویکرد متفاوت اتخاذ کرده است: اولی تطمیع و تسلیم آن بخش از نیروهای منتقد و مخالف که جذب آنها محتمل است و دیگری بدیل سازی برای آنهاست. بطور مثال رژیم از خودش اصلاحطلب سازی میکند که نمونه های مشخص آن افرادی نظیر عارف، کواکبی، محجوب و کمالی میباشند و در اردوی مخالفان که هنوز ساختن ذوحیاتین سیاسی از “ضد/موافق” رژیم ممکن نیست، به عملیات ستون پنجمی و مهره سازی و مهره کاری مشغول است که نمود آنرا در موضعگیریهای متناقض برخی فعالین سیاسی  سابقه دار میتوان یافت.

ولی بموازات این تلاش جذب کننده (یا اسیمیلاسیون سیاسی)، رژیم سعی دارد از درون خود نیز تا آنجا که ممکنست مهره مدرن نما بیرون بدهد. چنین مهره هایی را نمیتوان از میان لایه های و ارگانهای شناخته شده و بدنامی مانندبسیج، سپاه، وزارت اطلاعات، دستگاه قضایی و.. ، بیرون داد. انتخابات ریاست جمهوری گذشته و رفوزه شدن رئیسی در آن، به رژیم نشان داد که این امر ناممکن است. بنا بر این بهترین ارگانهایی که میتوان از درون آنها مهره های مدرن نما و بقول معروف تجدیدنظر طلب سرهم بندی و به بازار عرضه کرد، نهاد هایی است مستقیماً درگیر سرکوب مخالفان و آلوده به رسوائی های کلان مالی نبوده اند. شکست قالیباف در سمت شهردار تهران برای پست ریاست جمهوری نشانداد که مردم سابقه این شخص را در سمت فرمانده نیروی انتظامی، سرکوب دانشگاه و چپاول شهرداری را فراموش نکرده اند.

اگر شیخ حسن روحانی به این آسانی توانست در این دو دوره انتخاباتی، مورد اجماع نیروهای اجتماعی مطالبه گر واقع شود دقیقاً به این علت بود که در پستی دور از نگاه مردم در این نظام خدمت کرده است ولی اگر برای یک لحظه تصور شود که او به لحاظ پتانسیل خود تفاوت و زاویه ای مردم گرا با نظام دارد تصوری باطل است. روحانی همان هدفی را تعقیب میکند که رژیم میخواهد. سیاستهای موسوم به اعتدال و امید او نه از خود او بلکه ناشی از مقتضیات و ضروتهای وضعیتی است که جامعه در آن قرار دارد. بطور نمونه برجام نه پروژه شخصی روحانی و ظریف بلکه پروزه کلیت نظام بوده است.

اغراق نیست اگرگفته شود چنانچه رئیسیِ قاتل هم رئیس جمهور میشد تفاوت جدی در مدیریت ریاست جمهوری کشور ایجاد نمیشد. تفاوت رفتار و سیاست ورزی روحانی با رئیسی نه  تفاوتی راهبردی و ماهوی بلکه تفاوت جایگاهی و سابقه آنهاست. من فکر نمیکنم اگر رئیسی امروز بر مسند قضاء بنشیند همانطور عمل کند که در مقطع کشتار زندانیان سیاسی ۶۷ کرد زیرا آن فضا و آن شرایط از بیخ  بن تغیر یافته است. حالا رئیسی بخاطر آن سابقه نمیتواند از شر آن کرده که اراده رژیم بوده و او مجری آن اراده، آزاد شود ولی روحانی با تبسمی خندان و رضایت مندانه، ناشی از رستن از اجرای چنان وظایف شرم آوری آبرو نباخته روسفید باقیمانده است.

خلاصه اینکه رژیم مانند کوهنوردی است که برای اجتناب از سقوط حتمی باید بالابرود ولی در این بالا رفتن بر جائی پا نهاده است که میداند سست و ریزش کردنی است. به حلقه ایی یا سنگی آویزان است که میداند قابل اطمینان است ولی برای بالا کشیدن خود توانش را ندارد. جذب بخشی از نیروهای متوسط جامعه، بخشی از روشنفکران سیاسی فرصت طلب و تکنوکراتهای عاری از هویت سیاسی و اعتقادی میتواند کمک کند تا این رژیم آن پایگاه زوال یابنده ای که از آن برآمده و با آن بقدرت رسیده است را ترک کند و برای خود موقعیتی جدید، بر پایه گفتمانی جدید و یک نیروی اجتماعی جدیدی دست و پا کند. همه اینها مستلزم مصادره آن سرمایه سیاسی است که هنوز در حال حاضر علیه اوست تصرف آن سرمایه برای رژیم چه با فریب یا تطمیع و حتی تهدید یک ضرورت است و شیخ حسن روحانیمیدان دار مرکزی و مهره اصلی این پروژه است و احتمالاً نامزد مناسب جانشینی رهبر.

این بحث ادامه دارد.

 

No Comments