مگر اپوزیسیون رژیم را نجات دهد!

Share Button

 چکیده: .. در جریان خیزش اعتراضی مردم علیه کودتای انتخاباتی ۸۸، بسیاری از عوامل رژیم به درون صفوف معترضین رفتند، بسیاری از آنها را با تقلید نمایشی اعتراض نمایانه خود به کمینگاههای خویش کشانده، یا کوبیدند یا کشتند و یا دستگیر کردند.

بسیاری از همین نفوذیها دست به تخریب و آتش زدن زده، حرکات و شعارهای بسیار رادیکالیزه شده خارج از ظرفیت تاکتیکیِ کلِ اعتراضات دادند که تب و هیجان رزمی بخش ناچیزی از معترضین را بالا میبرد ولی از دامنه حمایت مردمی اعتراضات بنحو زیادی میکاست و بهانه به دست رژیم برای تشدید خشونت میداد.

از تیتر پارادوکسال عنوان این یادداشت تعجب نکنید! سرنوشت بسیاری از جنگهای تاریخ را نه الزاماً برتری قدرت یک طرف بلکه اشتباهات طرف مقابل رقم زده است. سرداران جنگی ورزیده، ضمن اینکه سعی میکنند طرف مقابل را فریب داده به اشتباه تاکتیکی بیاندازند، تاکتیک رزمی خود را نه روی اشتباهات حریف بلکه روی توانائی او در بهره برداری کامل از منابعش میگذارند ولی وقتی پای یک حرکت اجتماعی در میان است که در یکسوی آن نظامیان و ستادهای جنگ روانی و ستون پنجم آموزش دیده یک رژیم سرکوبگر و در طرف دیگر توده مردم، بی سازمان، عاری از تجربه مبارزاتی و با رهبرانی نا آزموده یا خود شیفتگان قدرت طلب قرار دارند، پارامتر اشتباه در جبهه مردم به یک پارامتر استراتژیک و سرنوشت ساز تبدیل میشود.

البته حکم فوق بمعنی این نیست که چنین رژیمی در سرکوب مردم دوچاراشتباه تاکتیکی نمیشود که در جریان اعتراضات اخیر بدلایلی امکان خطای فاحش تاکتیکی رژیم بسیار است. رژیم در برابر جنبش اعتراضی کنونی مردم تعادل خود را از دست داده و کاملاً به فلج تاکتیکی دوچار شده است و این ناشی از اینست که نیروی سرکوب آن با  تمرینات مداوم نظامی در شهرها و آموزش سرکوبگری برای انوع دیگری از خطر سیاسی/اجتماعی/نظامی و آرایش مبارزاتی دیگری آماده شده و تربیت یافته انداین فلج شدگی و بی تصمیمی مرگبار تاکتیکی رژیم را با نگاه دقیق به واکنش مقامات و ارگانهای رسانه ایی آن میتوان بخوبی دید.

در چنین شرایطی احتمال اینکه رژیم به یک اشتباه محاسبه و واکنش نسنجیده مرگبار دست بزند بسیار است و خطر جنبش کنونی نیز برای رژیم در همین است.

ولی رژیم در عین حال درسهای عام سرکوب مردم را بخوبی آموخته و در موارد گذشته که لازم بوده موفقیت آمیز بکار برده است.

همچنین باید دانست که سرنوشت پیکارهای بزرگ تاریخ تنها در میدان اصلی نبرد تعین نمیشوند بلکه عملیات و مانورهای جنگ روانی و استفاده حد اکثری از ستون پنجم، دیس اینفرماسیون(گمراه سازی) از جمله آن سازو کارهای جانبی هستند که میتوانند سرنوشت و معادله نبرد را بزیان نیروی قوی تر تغیر دهند.

تاکتیک سرکوب رژیم شاه در بمیدان کشاندن نیروی سنگین زرهی و توپخانه و مستقر کردن تانکها در خیابانهایی که مملو از کوچه پس کوچه های چند متری بود علیه فعالین خیابانی و سیالیت تاکتیکی آنها در مبارزه از جمله اشتباهات تاکتیکی مثال زدنی یک رژیمی است که واقعاً خود را برای سرکوب مردمش آماده نکرده بود. ارتش شاهنشاهی برای جنگ با دشمنان خارجی آموزش گرفته بود نه سرکوب شورش داخلی و جنگ و گریز خیابانی. این نیروها حتی از نظر روانشناسی رزمی برای مقابله با مردم نه آمادگی داشتند و نه آموزش دیده بودند. حتی پلیس و نیروی انتظامی رژیم شاه هم برای برخورد وسیع با مردم نه  آمادگی سازمانی داشت و نه روانی. در تمام دوران حکومت شاه حتی یک مانور شهری برای نیروهای انتظامی برگزرا نشد زیرا این نیروها برای مقابله مجرمین عادی تربیت شده بودند که نیازی به تمرینات وسیع نداشت.

آنچه بنظر من به غلط، رژیم شاه را دیکتاتوری خشن در جامعه و جهان معرفی کرده بود سرکوب سیاسی سازمانهایی بود که هریک از آنها برنامه هپروتی خود را برای مملکت داشتند. آنها هریک با احساسِ خود الترناتیو بینی رشد و پرورش یافته بودند و  با محافل کوچک و ایزوله زیر زمینی خود و در مواردی چریکی به چیزی جز سرنگونی رژیم نمی اندیشیدند که البته در آنجا که به ذخیره رهبران مذهبی و اسلامگرایان تبدیل گردیدند، در هدف سرنگونی رژیم موفق هم شدند(یا بهتر گفته شود شدیم).

این وضعیت ماشین سرکوبِ رژیم شاه را با نیروهای رژیم فعلی که سالیانه دهها مانور در شهرهای بزرگ و کوچک مملکت با هدف مقابله با اعتراضات و خیزشهای مردمی (نمونه اعتراضات ۸۸) برگزار میکند و بسیج ۲۰ میلیونی همه جا حاضر و گشتهای خیابانی و دهها هزار موتور سوار پیراهن شخصی دست به چماق و زنجیر دارد مقایسه کنیم! تا بر اساس این مقایسه به معنای دقیق کلمه دیکتاتوری و فاشیسم پی ببریم.

در فلسفه، در توضح مقوله علت و معلول  و روابط علّی در حدوث هر واقعه، یک علت اصلی ذکر میشود و بسیاری علل فرعی که مجموعاً باصطلاح شرایط را وقوع یک پدیده را تشکیل میدهند. چه بسا در غیاب حتی یکی از این علل فرعی بظاهر کوچک، پدیده ای وقوع نیابد.

برای یک لحظه فرض کنیم: برای مردم روشن میشد که آتش زننده سینما رکس آبادان، نه ساواک شاه آنچنان که شایع شد بلکه هواداران و نوار پخش کنان سخنرانیهای خمینی از رادیو بغداد و اسلام انقلابی او بوده اند (حسین تکبعلی زاده)، فرض بگیریم که مردم آگاه میشدند که آخوند غفاری نه زیر شکنجه بلکه در اثر عفونت آپاندیسش در زندان مرده است (نکته ایی که من شخصاً در جریان آن بوده ام زیرا همان روز که باید به دادگاه می آمد منهم باید میرفتم و روز قبل آنهم بر حسب تصادف من بخاطر دندان درد شدید و او بخاطر عفونت آپاندیسش به درمانگاه زندان رفته بودیم. او بستری شد و من مُسکن گرفتم. ما هردو در بند ۴ زندان قصر بودیم.) فرض کنیم مردم میدانستند که رژیم شاه هرچه بود، دستگاه حکومتی اش حساب و کتاب مدرن داشت و تمام درآمد نفت بحسابِ خزانه داری واریز میشد که بسیاری ناظرین داخلی و خارجی برای رصد اقتصاد ایران بر کم و کیف آن اطلاع داشتند و بودجه دولت از طریق آن خزانه داری مدیریت میشد و در بین زیر مجموعه های دولت، یکی هم وزارت دربار بود که بودجه آن کاملا شفاف، هر ساله مثل سایر موارد اعلام میشد و حقوق شاه و هزینه دربار هم در آن منظور بود. پس اینطور نبود که شاه مثل خامنه ایی و خمبنی بخش عمده اقتصاد کشور را به حوزه اقتصاد پنهان و خارج از نظارت حسابرسی عمومی انتقال داده و به مایملک شخصی و خانوادگی خود نبدیل کنند و هزاران هزار میلیارد دلار و نه تومان، سرمایه مملکت را بصورت موقوفه های اماکن مذهبی، بنیاد های گوناگون مذهبی و سپاهی و بسیجی، خارج هر کنترل دولتی، تحت کنترل خود گرفته باشند. و باز فرض کنیم، مردم فریب دیس اینفرماسیون مخالفین را نخورده و میدانستند که اتهام اینکه شاه بُرد و خورد و چاپید و برای او هر روزه با هواپیما از هلند دل و جیگر مرغ وارد میشود دروغی شاخدار بیش نبود که مورد استفاده جنگ روانی علیه آن رژیم و در حقیقت علیه مملکت قرار گرفت. برای یک لحظه فکر کنیم مردم میدانستند که نه اشرف و نه شمس پهلوی اگر دزد هم بوده باشند نیازی نداشتند تا به قاچاق تریاک دست بزنند چون راههای بسیار بهتری برای ثروتمند شدن داشتند.  فرض کنیم مردم میدانستند که صمد بهرنگی بعلت نا بلدی شنا در رود ارس غرق شده و نه اینکه ساواک او را غرق کرده است زیرا ساواک بسیاری از او معروف تر را میگرفت زندان میکرد یا با پرونده سازی تسلیم دار میکرد بدون اینکه واهمه ایی از بد نام شدن داشته باشد. فرض کنیم مردم میدانستند که سر دسته قیام حماسی ۱۵ خرداد طیب حاج رضایی، یک بچه باز، باج خور ، چاقو کش و لات میدانی(میدان تره بار امین السطان) بوده است و شورش ۱۵ خرداد هم نه قیامی حماسی  و حسینی بلکه خروج ارتجاع و لومپن فاشیسم میدانی و ابوابجمعی فاحشه خانه شهر نو بودند که بعلت طبیعت قانون گریز، جامعه ستیز و آنارشیست خود به تحریک روضه خوانان و مداحان طرفدار خمینی، فتوای او را فرصتی برای شورش علیه مدرن گرایی و قانونگرایی آن رژیم گرفتند و نوچه های خود و عناصر معلق و بی طبقه شهری را بشورش کشاندند بدون اینکه ذره ایی هم دغدغه دین و مذهب داشته باشند.

فرض کنیم مردم میدانستند که روزنامه نگار شجاع دربار ستیز محمد مسعود را نه عوامل شاه، بلکه قهرمان توده ایی ساخته، (خسرو روزبه)شخصاً با شلیک گلوله  به سر او، کشته است. فرض بگیریم که مردم میدانستند هیچیک از آن نیروهای سیاسی مخالف شاه، بشمول همین اسلامیستها و خمینیستها و کمونیستهای رنگا رنگ نه تنها برنامه ی سازنده ای برای مملکت و مستقر کردن دموکراسی نداشتند بلکه هریک میخواستند دیکتاتوری فرقه ای و حزبی خود را بجای دیکتاتوری مدرن و توسعه گرای شاه مستقر کنند.

آیا در صورت آگاهی درست بر این ماجراها و بسیاری ماجراهای دیگر، مردم بدام  اینهمه سیاه نمائیهای دیس ایفرماتیو علیه رژیم گذشته می افتادند تا به آن انقلاب “شکوهمند” نکبت آفرین دست بزنند؟

پس بعنوان نتیجه از این پیش گفته ها، باید درک کرد که در یک نبرد سیاسی یا نظامی، سازمانهای جنگ روانی نقش کمتری از ارتش مسلح به توپ و تانک ندارد. و این آن نکته ایست که این رژیم بخوبی آنرا آموخته است و مخالفین آن، نه تنها در حد الف بائی از آن نمیدانند بلکه در اثر بیمایگی خود در زمینه تاکتیک مبارزه، در بسیاری مواقع عملاً به عصای موسای رژیم هم تبدیل شده و برایش جلیقه نجات گردیده اند.

در جریان خیزش اعتراضی مردم علیه کودتای انتخاباتی ۸۸، بسیاری از عوامل رژیم به درون صفوف معترضین رفتند، بسیاری از آنها را با ژستهای اعتراض نمایانه خود به کمینگاههای خویش کشانده، یا کوبیدند یا کشتند و یا دستگیر کردند.

بسیاری از همین نفوذیها دست به تخریب و آتش زدن زده، حرکات و شعارهای بسیار رادیکالیزه شده  بمراتب خارج از ظرفیت تاکتیکیِ کُلِ اعتراضات دادند که تب و هیجان رزمی بخش ناچیزی از معترضین را بالا میرد ولی از دامنه حمایت مردمی اعتراضات بنحو زیادی میکاست و بهانه به دست رژیم برای تشدید خشونت میداد.

در پایان، آن اعتراضات میلیونی مطالباتی، آن اعتراضات به جنگ و گریز خیابانی گروهی چند هزار نفره با انگیزه های ایدئولوژیک و سرنگونی طلبانه که هیچ قرابتی با محرکه های مطالباتی آن اعتراضات و رهبران آن جنبش نداشت تقلیل یافت. این گونه به مبارزه رفتن جز تاکتیک انتحاری نبود که رهبران اپوزیسیون خارج کشور در برابر آن خاموش مانند یا برای آن هورا کشیدند.

در جریان استحاله آن جنبش توده ایی به حرکاتی آنارشیک، گروههای سیاسی/ایدئولوژیک فرقه گرای چپ و راست، این شهامت را در خود ندیدند تا این استحاله و این رادیکالیزه شدن مصنوعی و تاکتیک انتحاری را محکوم کنند و از هزینه سرکوب بکاهند.

همه رهبران سرنگونی طلب به زمین این افراطگرایی و افراطنمایی عوامل ماسکدار رژیم اعتراضی کشانده و زمین گیر شدند. آنها به این توهم افتاده بودند که سرنگونی رژیم قریب الوقوع است و آنچه باقیمانده فقط بیرون کشیدن پرچم رهبری آن جنبش از دست پیشکسوتان اصلی آنست تا مبادا مارش پیروزی اینان در نیمه راه سرنگونسازی رژیم متوقف شود.

در شهر ما (گوتنبرگ سوئد)، فرقه فاشیستی/مذهبی رجوی با پلاکاردهای عکسهای موسوی، کروبی، هاشمی و خاتمی، که رویشان علامت ضربدر قرمز  کشیده شده بود بمیدان آمدند و اکسیونهای چند نفره یا چند ده نفره برگزار کردند. یک گروه دیگر چپگرا یا چپ نمای دیگر هم، در بحبوحه سرکوب آن اعتراضات؛ شعار اصلی خود را (موسوی، کروبی بهانه است/ کل رژیم نشانه است!) را بعنوان آس تبلیغاتی خود، پلاکادر کرده بود و این شعار را در اکسیون خود با بلندگو مدام تکرار میکرد.

خلاصه کنم در جریان اعتراضات اخیر هم باز هم “ستون پنجم” آموزش دیده و تمرین کرده رژیم بمیدان آمد، با آتش آفروزی و تخریب بحساب معترضین؛ یا با تهیچ پروواکاتیو برخی جوانان بی تجربه، سعی در به خشونت کشاندن اعتراضات مردم کرد.

اگر اپوزیسیون مدعی براندازی حداقلی درس سیاسی از گذشته گرفته و رژیم را میشناخت، میبایستی بلافاصله، در برابر این گونه عملیات”پروواکاتیو” موضع میگرفت و عوامل رژیم را عامل و صحنه ساز آنها معرفی میکرد نه اینکه در هیجانی تائید آمیز آنرا نظاره کند. جا داشت که بجای حمله مستقیم استراتژیک به رژیم و خواست سرنگونی آن، مطالبات واقعی مردم، که باعث این خیزش شده است را بمیان میکشید. جا داشت تا مطالبه محوری را راهبُرد تاکتیکی خود قرارداده و از خودمحوری دوری جوید.

جا داشت و دارد، عوامل فرقه گرا و خارج نشینی که سعی دارند پدر خواندگی این اعتراضات را بعهده گرفته و با این موضعگیریها برای دستگاه سرکوب و ماشین قضائی رژیم مدرک سازی میکنند قدری از برج خودالترناتبو بینی پائین بیایند و برای آن آلترناتیوی که بیشترین پایه اجتماعی و سیاسی را در شرایط کنونی دارد، بیشترین ظرفیت رهبریت را با حد اکثر مطلوبیت سیاسی و مردمی دارد بستر سازی بکنند و میکردند.

در صورت حد اقلی از ضداقت آزادیخوهانه؛ این جریانها باید بدانند که تمام تاریخ مبارزه برای آزادی مردم و میهنمان در این جنبش و نتایج آن خلاصه نمیشود، پس چه بهتر که استعدادهای میدانی بالفعل را بشناسند و آنها مطرح کنند که نام و نشان سیاسی اشان حد اکثر ظرفیت بسیجگری را در شرایط کنونی دارد.

رژیم کوشش میکند که این جنبش اعتراضی را به فرقه رجوی، القاعده و داعش و عربستان و آمریکا و سلطنت طلبان نسبت دهد. داعش و القاعده و عربستان تا کنون این درایت را داشته اند که باد به غبغب، از این اتهام مست نشوند و مردم را به زیر ضربه ندهند ولی دارو دسته رجوی تا آنجا که امکان داشتند با لابی سازی در رسانه های اروپا و منطقه و انتشار نشانه های نیمه استتار شده سازمانی خود در اکسیونهایشان، سعی دارند این علامت و پیام را بدنیا مخابره میکنندکه: بله این مائیم .. و این همان چیزیست که ماشین آدمکشی رژیم میخواهد.

دوازهم دی ماه ۹۶

دوم ژانویه ۲۰۱۸

آلیکانته / اسپانیا

 

No Comments