رژیم سرنگون میشود ولی از پس خود هرج و مرج به ارث میگذارد

Share Button

اگر دیکتاتوریهای توسعه گرای غربگرا در افق تاریخی خود رسیدن به دموکراسی مدرن را نشان گرفته اند رژیمهای آزادی کُشِ خود محور و خودهدف، جز حفظ قدرت و تداوم دیکتاتوری خود که در پس آن جز آشوب نمی ماند، هدفی برای خدمت به ملت و مملکت ندارند. برافتادن چنین رژیمهایی چه با مداخله نظامی خارجی برافتند و چه در اثر یک قیام مردمی، از خود یک دوره هرج و مرج به ارث میگذارند. زیرا تنها موفقیت این گونه رژیمها، قلع و قمع آن بدیلهایی است که میتوانند در برابر اینها مردم را منظم و سازمان یافته به میدان مبارزه برای آزادی خود و ساختن فردای مملکت بیاورند. لذا باید گفت هرج و مرج در عراق و لیبی و سوریه ناشی از مداخله خارجی بلکه از سخت جانی دیکتاتوری و استبداد حاکم بر آن دو کشور بوده است. بر پایه همین استدلال و نتیجه گیری از آن، رژیم ایران نیز چه با یک حرکت مردمی سرنگون شود و چه در اثر یک مداخله نظامی خارجی یا هردو در پس سرنگونی خود دورانی از هرج و مرج را بجای میگذارد. زیرا این رژیم بیش از صدام و بشار اسد مخالفین خود را نه تنها قلع و قمع کرده است بلکه آنهایی را هم که نتوانسته حذف کند بی اعتبار ساخته است. 

دیکتاتوری، دموکراسی، سکولاریسم وکج فهمی مفهوم شناسانه

 

Bildresultat för ‫عکس نقشه ایران در آتش‬‎


بنظر مبحثی بدیهی به نظر می آید ولی نه تنها این چنین نیست بلکه متأسفانه درک نادرست  مفاهمی از این دست، به قضاوت نادرست منجر شده و قضاوت نادرست به عمل اجتماعی و سیاسی نادرست منتهی میشود که فرجام آن هرج و مرج سیاسی و آشفته فکری است در فضای سیاسی کشور است.

با یک مثال شروع میکنم.

تا همین چند سال پیش که آش استبداد دینی حاکم بر ایران و ورشکستگی فاجعه بارکمونیسم هم، بعنوان هم یک نظام سیاسی و هم، یک ایدئولوژی اینقدر شور نشده بود که خان هم بفهمد، هر انشاء نویس سیاسی که میخواست علیه رژیم شاه در رابطه با ایران بنویسد، با ذکر استبداد سلطنتی ۲۵۰۰ ساله و استفاده از آن به عنوان شاه کلام نوشته خود و ترجیح بند انشاء سیاسی خویش شروع میکرد.

هرگز کسی از این نویسندگان نپرسید که؛ مگر آن زمان که در ایران هخامنشی استبداد سلطنتی حاکم بود، در کشور فرانسه چه نظام سیاسی حاکم بود؟ در یونان مهد دموکراسی باستانی و امپراتوری روم که همین فرانسه، ایالتی از آن بشمار میرفت چه نظامی بر قرار بود؟

چند کشور با دموکراسی انتخاباتی و پارلمانی در دنیای آنروز وجود داشتند که  ایران بدبخت ما در برابر آنها استبداد سلطنتی بود؟

آن دنیای استبدادیهای سلطتنتی، که در آنسوی آسیایش، خاقانهای چین و امپراتور های ژاپن، در این سویش امپراطوری  هخامنشی، در آنسوی مدیترانه اش امپراطوری روم و یونان، در شمال آفریقایش امپراطوری کارتاژ و در اینسوی مدیترانه اش فراعنه مصر و امپراطوری بابل و سومر… بودند همه سلطنتهای استبدادی ایلی و قومی بنیاد بودند و تنها مملکت ما نبود که پادشاهی استبدادی بود.

و اگر بخش مهمی از دنیای امروز ما از نعمت دموکراسی و رفاه اجتماعی برخوردار است، نتیجه توسعه ایی میباشد که در زیر مهمیز و تازیانه همان حکومت های استبدادی که نظم آهنین را مستقر کرده و ملت را متحد ساخته بودند تحقق یافته است. البته این حرف بهیچوجه به معنای این نیست که همه حکومتهای استبدادی در طول تاریخ توسعه گرا بوده اند ولی بمعنای این هست که ما باید بین استبدادهای توسعه گرا و غیر توسعه گرا تفاوت قایل شویم  و درک کنیم که تداوم تاریخی آن استبدادهای توسعه گرا مانند نمونه های: ـ ملکه ویکتوریا در انگلیس، پطر کبیر در روسیه، ناپلئون بناپارت در فرانسه، رضاه شاه کبیر در ایران، آتاتورک در ترکیه، در آن ممالکی که استمرار قدرت سیاسی در آنها قطع نشد، بعداً به دموکراسیهای شکوفای امروزی رسیده اند که شاهد آن هستیم.

و میراث داران استبدادهای توسعه ستیز و ضد تاریخی، رژیمهایی مانند؛ صدام حسین در عراق، رژیم اسلامی ایران، قذافی در لیبی، پوتین در روسیه، نیکلاس مادرو در ونزئلا، رژیم ساندیستی در نیکاراگوئه و رژیم کاستروئیسم(منهای کاستروها) در کوبا هستند.

وقتی در اثر حمله ناتو، که در حقیقت فقط کمک به قیام مردم لیبی بود، رژیم قذافی سقوط کرد و مملکت دوچارآشوب شد، بسیاری از همین انشاء نویسان نوشتند که غرب امپریالیستی برای غارت نفت به لیبی آمده است. غافل از اینکه بازار نفت در دنیا برخلاف دوران دارسی و شرکت نفت ایران و انگلیس، نه محدود به بازار یک کشور بلکه بمانند دریاچه جهانی واحدی است که در آن عرضه و تقاضا تعین قیمت و مسابقه و رقابت میدان کسب امتیازاست نه امتیازات متروپولی(اربابان استعماری).

در مورد عراق پسا صدام نیز مشابه همین نظرات ابراز شد بدون اینکه اظهار کنندگان بدانند در عراق پسا صدام، کمپانیهای نفتی مالزیائی، چینی، روسی و کره ایی بیش از کمپانیهای آمریکائی امیتاز کشف و  استخراج گرفتند.

نتیجه اینکه باید در کاربرد مفهوم نارسا، و بلحاط ماهیت متنوع  دیکتاتوری؛ بعنوان یک حکم عام و قطعی سیاسی بر پدیده ای بظاهر“همگن و همجنس” محتاط بود و از تعمیم نابجا پرهیز کرد.

نگاهی غیر از یک برخورد تحلیلگرانه که فقط به شکل اِعمال اقتدار توجه دارد و نه جهت بُرداری و نتیجه برآیندی یک دیکتاتوری.، یعنی غفلت از سمتگیری طبقاتی و جهتگیری تاریخی دیکتاتوری مورد بحث با تمرکز بر وجه نموداری و شبهتهای صوری آن میباشد مانند همگون دانستن دوغ و دو شاب به صِرف رنگ و غلظت آنها. نتیجه چنین برخوردی؛ این میشود که صدام حسین، ایدی امین، بشار اسد، و خامنه ایی برابر نهادِ تاریخی و سیاسی محمد رضا شاه، پطر کبیر، ناپلئون و اتاتورک میشوند.

و اما برگردم به دومین نکته اصلی یعنی سکولاریسم.

پس از سرنگونی صدام و تاخت و تاز القاعده و داعش در عراق، بسیاری نوشتند و گفتند، صدام حسین، قذافی و حالا هم بشار اسد هرچه بودند اقلاً رژیمهایی سکولار بودند.

بد و سطحی فهمیدن یک مفهوم سیاسی بدتر از این نمیشود.

سکولاریسم، یک پارادایم یا یک پدیده عصر کاپیتالیسم است که مرز بین دین و دولت را در عرصه سیاست جدا میکند. کاپیتالیسم در عالی ترین شکل خلوص و تکامل خود مرامی جز لیبرالیسم ندارد که طبعاً از لیبرالیسم در عرصه اقتصادی شروع میشود و تدریجاً عرصه های دیگر زندگی را هم در بر میگیرد.

سکولاریسم حکمرانی مکلاها نیست بلکه حاکمیت قانون است، قانونی که حوزه دین از دنیا؛ مسجد از مدرسه و بوروکراسی دولتی از نهاد دینی را تفکیک کرده باشد.

حال اگر یک فرقه سیاسی کت و شلواری به قدرت برسد و با سرنیزه همه آزادیهای مدنی، مذهبی و سیاسی را خفه کند، حتی اگر آزادیهای اجتماعی هم بدهد، چنین نظامی را نمیتوان سکولار نامید. چنین دیکتاتوری، فقط تضاهای رشد یابنده فرقه ایی و ستیزه جوئی دینی و مدنی را به زیر فرش و اریکه استبداد میروبد که با گذشت زمان بر حجم آن افزوده میشود.

با شل شدن تسمه های دیکتاتوری فرقه ایی یا “فرقه/حزب“، تمام آن تضاهای پنهان شده زیر فرش استبداد و دیکتاتوری فرقه ای بناگهان بیرون میزند و صحنه عمومی را به میدان جدل دین و دولت و فرقه گرائیهای مذهبی و سیاسی تبدیل میکند.

تجربه دیکتاتوریهای مدرن در شرق آسیا، مالزی، کره جنوبی، سینگاپور، فیلیپین، اندونزی و در قاره آمریکا، برزیل، مکزیک، شیلی و آرژانتین نشانداد که اگر یک دیکتاتوری مدرن و توسعه گرا، دستخوش آشوب نشده و  و مانند رژیم شاه بساطش زودهنگام بهم نریزد، در اثر توسعه اقتصادی و اجتماعی به توسعه سیاسی، دموکراسی و سکولاریسم دموکراتیک میرسد.

این شانسی بود که مردم ایران با داشتن رژیم پادشاهی محمد رضا شاه بمراتب بیش از کره جنوبی، مالزی یا برزیل داشتند. شانسی که انقلاب اسلامی و اتوپی زدگی روشنفکران انقلابی مجال نداد تا نوزاد توانمند توسعه گرایی دوران پهلوی در ایران به سرمنزل مقصودش یعنی دموکراسی سکولار برسد.

در تعریف، توصیف و تفکیکِ شبهِ سکولاریسم از سکولاریسم، یا سکولاریسم فرقه گرا با سکولاریسم دموکراتیک، شاید بهترین نمونه، نمونه ی حکومت منحله  شوروی میباشد. این رژیم خود را فراتر از سکولاریسم و لائیسم میدانست و تماما آته ایست. امروز رهبر یا دیکتاتور روسیه که روزی عضو قابل اعتماد حزب(دین ستیز) کمونیست بود و تا آن حد که به پست ریاستی در KGB  رسیده بود، صلیب مسیح به گردن می آویزد و در مراسم رسمی کلیسای ارتدوکس مسکو که یکی از ارتجاعی ترین کلیساهای دنیا است شرکت میکند. اسقفهای این کلیسا برای پیروزی نظامیان روسیه در اشغال کریمه مراسم دعا برگزار کردند و پوتین هم در آن مراسم شرکت کرد.

حزب کمونیست شوروی همانقدر  کمونیست و مارکسیست بود که رژیم ایران و رهبر آن مسلمان یا حتی روحانی است. حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوری در یک استحاله تدریجی ولی سریع با انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ به فرقه ای میلیونی و سرانجام ۲۰ میلیونی امتیاز طلب و حریص تبدیل شد که اعضای آن در استثمار ملل سرزمنهای شوروی باهم منافع مشترک فرقه ایی داشتند و این منافع استثماری مشترک، ملاط بهم چسباننده  آن حزب بود. اعضای امیتاز بر این فرقه/حزب، بدنه اصلی بوروکراسی حزبی، دیوانی و نظامی حکومت شوروی را تشکیل میدادند. در این نظام دیکتاتوری فرقه یی و طایفه ایی با نام غلط انداز کمونیست، هم سکولاریستها و هم گرایشهای غیر سکولاریستی و کلیسا گرا خفه شده بودند. ساخاروف فیزیکدان معروف روسیه در همان زندانهای تبعید گاهی سیبری زندانی بود که سولژ نیتسن مسیحی و خدا پرست.

بر همین سیاق، نه رژیم صدام حسین سکولار بود و نه بشار اسد سکولار است. این دو رژیم، درب دیگ بخار تضادهاد دینی و نهاد دینی با عرف و نهاد های عرفی را محکم بسته و خود بجای هردوی آنها نشسته اند.

اگر دیکتاتوریهای توسعه گرای غربگرا در افق تاریخی خود رسیدن به دموکراسی مدرن را نشان گرفته اند رژیمهای آزادی کُشِ خود محور و خودهدف، جز حفظ قدرت و تداوم دیکتاتوری خود که در پس آن جز آشوب نمی ماند، هدفی برای  خدمت به ملت و مملکت خود ندارند. برافتادن چنین رژیمهایی چه با مداخله نظامی خارجی برافتند و چه در اثر یک قیام مردمی، از خود یک دوره هرج و مرج به ارث میگذارند. زیرا تنها موفقیت این گونه رژیمها، قلع و قمع آن بدیلهایی است که میتوانند در برابر اینها مردم را منظم و سازمان یافته به میدان مبارزه برای آزادی خود و ساختن فردای مملکتشان بیاورند.

لذا باید گفت هرج و مرج در عراق و لیبی و سوریه ناشی از مداخله خارجی بلکه از سخت جانی دیکتاتوری و استبداد حاکم بر آن دو کشور بوده است. بر پایه همین استدلال و نتیجه گیری از آن، رژیم ایران نیز چه با یک حرکت مردمی سرنگون شود و چه در اثر یک مداخله نظامی خارجی یا هردو، در پس سرنگونی خود دورانی از هرج و مرج را بجای میگذارد. زیرا این رژیم بیش از صدام و بشار اسد مخالفین خود را نه تنها قلع و قمع کرده است بلکه آنهایی را هم که نتوانسته حذف کند بی اعتبار ساخته است.

حبیب تبریزیان

۰۸/۰۶/ ۲۰۱۸

 

No Comments