ادامه: ممکن است ایران سوریه ایی شود…؟

Share Button

میهن و جامعه ما بسوی یکی از سرنوشت  ساز ترین گذرگاههای تاریخی خود پا نهاده است. ملت ایران میرود تا بساط این رژیم را درهم ریزد و طرحی نو  برای آینده خود دراندازد و بضاعت آنرا ندارد تا یکبار دیگر در تعیین سرنوشت خود به آزمونی خطا دست بزند.

مقدمه ایی بر مسئله رهبری بر جنبش دموکراتیک میهنمان

در بحث قبل گفتم، که فروپاشی رژیم اجتناب ناپذیراست ولی سوریه ای شدن ایران اجتناب پذیر است. ولی قبل از پرداختن به اینکه چه باید کرد و میتوان کرد تا میهن ما به سوریه دیگری مبدل نشود توضیح برخی مفاهیم بنیادی مرتبط با بحث فوق را ناگزیر میدانم.

۱ ـ در جنبش های اجتماعی که به تحول انقلابی منجر شده اند، توده های مردم از هر سنخ اجتماعی و فرهنگی با درجه دانایی سیاسی بسیار متفاوت شرکت میکنند.

ترکیب پیکر و بدنه جنبش آزادی خواهانه، از فرهیختگان سیاسی جامعه شروع میشود و بتدریج توده کاملاً ناآگاه یا کم آگاه را که به انگیزه های معیشتی و مطالباتی اقتصادی پا به میدان مبارزه نهاده اند را در برمیگیرد.

۲ ـ در یک جنبش فراگیر، توده فرودست و میانه حال جامعه، از شعارها پیروی میکنند و برانگیخته می شوند و نخبگان جامعه، با نگاه عقلانی وارد میدان میشوند.

ولی از آنجائیکه این توده های فرودست و میانه حال جامعه هستند، که نیروی  تحول آفرین هر جنبشی می باشند، مهم است که این توده از رهبریتی آگاه و آشنا به فنون مبارزه برخوردار باشد تا دنباله رو یا قربانی جریان های انحرافی یا حتی دستگاههای ظاهر الصلاح، ولی ستون پنجمی خود رژیمهای محکوم به سرنگونی  نشوند.

۳ ـ چه ما به پسندیم و چه نه پسندیم، توده عادی مردم، از عناصر و شخصیت های کاریسماتیک و از موضع شیفتگی تحول طلبانه پیروی میکنند و آرمانهای خود را در وجود چنین رهبرانی متبلور می بینند و از آنها برای خود و پیرامون خود سمبل سازی میکنند. حال آنکه فرهیختگان جامعه از عقلانیت تحول طلبانه،با بررسی و تحلیل  سیاسی خود، دور از شیفتگی تبعیت میکنند. بنا براین، این قشر به برنامه ای که یک رهبری مطرح میکند، به ظرفیت آن رهبر برای اجرای آن برنامه و به تجانس و هم خوانی گفتمانی آن برنامه با روشها و رفتارهای رهبریت سیاسی توجه دارد. بنا بر این یک رهبر سیاسی باید از یک طرف در نخبگان سیاسی نسبت به شایستگی خود اعتماد سازی کند و از طرف دیگر با تکیه بر کاریسمای خود توده عادی مردم را به دنبال خود بکشاند تا از ترکیب مجموعه این دو، جنبش ملی را پیش ببرد وبه آن انسجام بخشد.

  • ۴ ـ چهره کاریسماتیک ، توده ها را به حرکت در می آورد و شایستگی سیاسی رهبری، افق سیاسی تحول را به جامعه نخبگان نشان میدهد. وظیفه یک حزب سیاسی در آمیختن خواستهای برآمده از نیاز و منطبق با شعور حسی توده ها، با خواستهای اقشار پیشرو جامعه است که مجهز به شعور عقلانی میباشند. بین شعور حسی و شعور عقلانی جامعه، مرز مشخصی وجود ندارد منطقه خاکستری شونده، رنگ حایل بین دو منطقه توده ایی و عقلانیت مدنی و سیاسی هر جنبشی میباشد.
  • ۵ ـ در جنبشها و جوامعی مانند ما که سنن حزبی و سازمان یابی حزبی نهادینه نیست و اصولاً وجود ندارد، شخصیت های سیاسی نقطه تلاقی عقل و احساس جامعه میشوند. هم میتوانند توده های مردم را با شعارها و وعده ها و حتی ژستهای خود به حرکت درآورند و هم پاسخ فرهیختگان جامعه را بدهند. در حقیقت چنین رهبرانی ضمن  ایفای نقش رهبری فردی نقش رهبریت حزبی یا جبهه ای را هم بازی میکنند.

۶ ـ برای جوامع نیمه سنتی و با درجات متفاوت از انضباط  پذیری سازمانی مردم، ترکیب حزب و رهبر کاریسماتیک، کارآمد ترین نوع رهبری سیاسی است

۷ ـ منظور از قدرت و نفوذ کاریسماتیک، آن خصوصیات واقعی یا نسبت داده شده به کسی است که با آن خصوصیات، در یک زمینه به الگو برای جامعه یا بخشی از آن تبدیل میشود.

ماکس وبر جامعه شناس برجسته قرن ۱۹، در تعریف نفوذ کاریسماتیک، آنرا برآمده از صفات خارق العاده ای میداند، که به درستی یا از روی شیفتگی، مردم به یک شخصیت نسبت میدهند مانند یک شکارچی خیلی برجسته که میتواند چنین و چنان شکار کند یا یک رهبر سیاسی یا رهبر اتحادیه ایی و.. .

ولی جاذبه کاریسماتیک میتواند موروثی هم باشد مانند شاهزادگان، نواده و نبیره های سلطنتی، نخست وزیر، پاپ و کاردینال و.. . ماکس وبر میگوید، در کاریسمای غیرارثی، که برخاسته از انتساب برخی خصوصیت خارق العاده به چهره کاریسماتیک از سوی هواداران است، اگر آن فرد روزی نتواند به انتظاراتی که از او میرود پاسخ دهد، آن جاذبه کاریسماتیک رنگ باخته و محو میشود.

۸ ـ کاریسمای غیر ارثی الزاماً ناشی از فرهیختگی علمی یا فرهنگی نیست بلکه زائیده تلاقی رفتار یک شخصیت است که در یک تقاطع و بزنگاه تاریخی چنان مطرح شده که با انتظارات مردم خوانایی داشته است و میتواند در عمل یک پرتگاه هلاکت بار سیاسی باشد. خمینی نمونه تیپیک چنین چهره کاریسماتیکی بود.

بطور مثال خمینی و ماندلا دو چهره کاریسماتیک معاصر هستند که بر حسب نیاز زمانه جامعه خود ظهور کردند. کاریسمای ماندلا جاودانه گشت و کاریسمای خمینی به ضد آنچه از خود تصویر کرده بود یعنی ضد کاریسما تبدیل شد. در پرانتز بگویم آنهایی که سعی میکنند با سرنگ کلام  با روضه و نوحه چهره زشت خمینی را ملکوتی نشان دهند از مسئله پرت هستند.

@CimorghIran

نتیجه:

میهن و جامعه ما بسوی یکی از سرنوشت  ساز ترین گذرگاههای تاریخی خود پا نهاده است. ملت ایران میرود تا بساط این رژیم را درهم ریزد و طرحی نو  برای آینده خود دراندازد و بضاعت آنرا ندارد تا یکبار دیگر در تعیین سرنوشت خود به آزمونی خطا دست بزند.

جنبش مردمی با سرعتی حیرت آور به پیش مَیرود و رهبران یا فرهیختگان سیاسی جامعه به دنباله روان آن تبدیل گشته اند. بدون رهبری سیاسی، قطعاً و بی هیچ تردیدی این جنبش شکست خواهد خورد. و ظهور یک رهبری سیاسی، یا مستلزم جلب اعتماد مستقیم توده های میلیونی مردم می باشد یا نیازمند جلو افتادن فرهیختگان و مشعلداران جامعه است تا به فرایند تشکیل رهبری سیاسی کمک کنند. تاریخ و نسلهای آینده ما را نخواهند بخشید اگر در این امر حیاتی تاریخی، حتی برای لحظه ایی درنگ کنیم! و آگر پیشگامان مردم در این برهه حساس وظیفه بسیج مردم را به عهده نگیرند ، و مردم در یک فرایند ارتباط  مستقیم از خود رهبرسازی کنند، این مدعیان پیشگامی امروز، نمیتوانند فردا توقع داشته باشند که نظامی که چنین شکل خواهد گرفت پاسخگوی لیبرال دموکراسی مورد نظر آنان باشد.

در بخش بعدی این نوشتار به این امرکه چگونه باید به مسئله رهبری سیاسی این جنبش برخورد کرد تا رژیم، ایران مارا سوریه نکند، میپردازم.  

حبیب تبریزیان

..

هدف ما  اطلاع رسانی است. در این امر بما کمک کنید تا پیام ما به تعداد بیشتری از هم میهنمان برسد.

ما را در کانال تلگرامی (سیمرغ ایران) دنبال کنید و بما بپیوندید!

@CimorghIran

cimorghiran@gmail.com

 

No Comments