واقعیت جهان امروز و نقش رهبری آمریکا

Share Button

چکیده…. این تصور که اگر چیرگی آمریکا بر سیاست جهانی برطرف شود، تعادل سیاسی در  جها برقرار خواهد شد، فقط یک توهم است.
دنیا به دو جنگ جهانی به این دلیل کشانده شد، که قدرت فائقه بازدارنده ای در جهان وجود نداشت، نازیسم در آلمان، کمونیسم در امپراتوری روسیه، میلیتاریسم جاه طلب ژاپنی از آن جهت، دنیا را به ورطه جنگ کشاندند که اولاً قدرت فائقه ای در دنیا وجود نداشت و در ثانی قدرتی که دارای نظام سیاسی پیشرفته ای باشد که چیرگی نظام آن بر جهان اگر به لحاظ فرهنگ ملی ملل ایراد داشت به لحاظ پیشرفته بودنش فاجعه بار نبود و مانع توسعه ممالک و ملتها نمیشد.

تفاوت نگاه یا جهان بینی یک فیلسوف و یک فرد عادی در اینست که که فیلسوف بر بام جهان، ورای وضعیت و جایگاه شخصی خود و ذوق زیبایی شناسی به جهان می نگرد و آن را تبیین میکند و یک فرد عادی از جایگاه محدود خاکی، جغرافیایی و اجتماعی  و ذوقیات زیبایی شناختی خود.
در سیاست و امور سیاسی نیز وضع بر همین منوال است. یعنی یک فرد رئالیست سیاسی، فراتر از، سلیقه، جایگاه ویژه اجتماعی و طبقاتی خود می ایستد تا بتواند از فراز برج نا خویشتنی خود، منظره عمومی سیاسی را ببیند و بی نظرانه داوری کند وگرنه به ورطه شخصی سازی امر سیاست، اخلاقی و ایدئولوژیک کردن امور سیاسی می افتد.
منظور از تیتر بالا، آسیب شناسی سیاسی و سیاست در مملکت خودمان است و نه بطور عام و به عنوان یک مبحث تئوریک.
با درک این نکته، از نگاه من یکی از عمده ترین آسیب زدگی ها یا آسیب پذیری های سیاست ورزی در میهن ما شخصی و ارزشی کردن، اخلاقی و ایدئولوژیک کردن مسائل سیاسی می باشد.
تنگ شیائو پینگ، رهبر متوفای چین پس از مائو، جمله معروفی دارد که گفته است” گربه باید موش بگیرد، سیاه و سفید آن مهم نیست” این یعنی خلاصه کردن پراگماتیسم در یک جمله.
برای من نوعی مهم نیست که پلیس محل، آدم خوبی است یا بد، مهم اینست که او پلیس خوبی باشد و قانون را به بهترین نحو ممکن به اجرا بگذارد، امنیت را برقرار کند و جلوی تخلفات و جرایم را بگیرد.
اگر من یک آمریکایی بودم و همسایه دیوار به دیوار دونالد ترامپ، قطعا نمی توانستم با او کمترین رابطه شخصی و خانوادگی داشته باشم ولی به عنوان یک شهروند آمریکایی که امنیت و آسایش می خواهد و با توجه به دنیای پر آشوب کنونی، قطعاً در انتخابات به او رای می دادم زیرا فکر میکنم، در دنیایی که روسیه و چین با جاه طلبی های جهانی شان؛ ایران اسلامی، داعش و القاعده با جاه طلبی های فرقه/اسلامی جهانی و منطقه ای خودشان تهدیدی برای امنیت دنیا هستند، دولتی مانند دولت ترامپ بهتر از فردی مانند اوباما که در شایستگی های فردی او نسبت به ترامپ تردیدی ندارم میتواند تا دیر نشده است،  مانع سطله آن دو قدرت دیکتاتور بر جهان و باج گیری های بعدی آنان شود و در
برابر تحرکات تروریستی این ۳ نیروی اخیر بایستند.

در آنچه ما از آن بعنوان نظم جهان نام میبریم،

این تصور که اگر چیرگی آمریکا بر سیاست جهانی برطرف شود، تعادل سیاسی در  جها برقرار خواهد شد، فقط یک توهم است.
دنیا به دو جنگ جهانی به این دلیل کشانده شد، که قدرت فائقه بازدارنده ای در جهان وجود نداشت، نازیسم در آلمان، کمونیسم در امپراتوری روسیه، میلیتاریسم جاه طلب ژاپنی از آن جهت، دنیا را به ورطه جنگ کشاندند که اولاً قدرت فائقه ای در دنیا وجود نداشت و در ثانی قدرتی که دارای نظام سیاسی پیشرفته ای باشد که چیرگی نظام آن بر جهان اگر به لحاظ فرهنگ ملی ملل ایراد داشت به لحاظ پیشرفته بودنش فاجعه بار نبود و مانع توسعه ممالک و ملتها نمیشد.   
در اینکه آمریکا هم می خواهد بر جهان فرمانروایی داشته باشد کمترین تردیدی نیست ولی، منطق حکم میکند که دولت و کشوری بر جهان چیرگی داشته باشد، که ساز و کارها و موازین فرمانروائی اش فضای گسترده تری را برای مردم دنیا و دول ضعیف برای رشد و شکوفایی ایجاد میکند، دولتی که نظام مدرن تر و پیشرفته تری دارد و زیر نظارت پارلمانی، دستگاه قضایی مستقل، نظام تحّزبی و دارای آزادی رسانه ای است و به افکار عمومی جامعه خود پاسخگو  می باشد ، دولتی که نسبت به آن دو دولت دیکتاتور جاه طلب پیش گفته شده، برای افکار عمومی دنیا و متحدین خود احترام بیشتری قائل است و بطور نسبی قانون گراتر نیز می باشد.
تصور اینکه جهان ما در شرایط کنونی عاری از قدرت فائقه ای باشد که دارای نیروی بازدارندگی باشد و توان ایستادن و هزینه دادن در برابر یاغیگری و نگرش صدامی، خمینیستی، داعشی و القاعده ای و روسی و چینی را داشته باشد. توهمی بیش نیست.
اگر قدرت فائقه آمریکا و البته ناتو نبود، ملت اوکراین و گرجستان چگونه می توانستند جلوی روسیه پوتین بایستند. ملل کوچک ۳ ـ ۴ میلیونی بالکان(استونی ـ لتونی ـ لیتوانی) چگونه می توانستند استقلال خود را باز یافته و به اتحادیه اروپا بپیوندند و نظامی بر حسب نمونه دموکراسی اروپایی را در ممالک خود پیاده کنند. دولت روسیه قادر بود فقط با اهرم گاز خود کمر اقتصادی آنها را شکسته  و آنها را به اطاعت وادارد، تلاشی که فقط در اثر کمک ناتو و اتحادیه اروپا بی نتیجه ماند.
امروز جهان دارای  ۴ قدرت عمده است که عبارتند از آمریکا، اتحادیه اروپا، روسیه و چین که در صورت حذف هر یک از این ۴ قدرت برتر، خلاء ایجاد شده توسط  ۳ قدرت دیگر متناسب با الگوی نظام سیاسی خود آنها پُر میشود و نه اینکه سهم بیشتری از حق و حقوق بین المللی عاید ممالک کوچک شود.
بر فرض اگر آمریکا محو یا قدرت آن تضعیف شود نتیجه اش این نخواهد بود که ممالکی مانند بورکینافاسو یا کویت حق حرف زدن بیشتری در عرصه جهانی میبابند بلکه فقط سایه چین و روسیه بر سر آنها سنگین تر میشود.
تا آنجا که به اتحادیه اروپا مربوط میشود ممالک عضو این اتحادیه در سایه اقتدار آمریکا پس از جنگ جهانی دوم در امنیت بسر برده اند و اقتدار جهانی آنها هم عمدتا در اتحادشان با آمریکا نهفته است والا آنها انسجام کامل سیاسی و اجتماعی لازم را  بین خود ندارند تا بعنوان تن(ملت) واحدی در برابر تهاجمات جاه طلبانه روسیه و چین در اطراف و اکناف دنیا بایستند یا علیه تروریسم القاعده، صدام، طالبان، داعش و ایران اسلامی به اقدام مقتضی دست بزنند.
بنابراین مسئله حذف نظام سلطه در جهان، که ترجیع بند سخنرانیهای دولتمردان رژیم حاکم بر میهن ما می باشد، به معنی قطع پشتیبانی آمریکا از ممالک کوچک جهان و گشودن حریم امنیتی شان است تا راه  برای صدور انقلاب ماورای ارتجاعی اسلامی با علم کردن پرچم دینی برای آنها امکان پذیر شود.
شعار سلطه ستیزی رژیم اسلامی مانند پلیس ستیزی دزدان، و مجرمان است.
علاوه بر سلطه ستیزی از نوع  حکومت اسلامی ، نوع دیگری از سلطه ستیزی هم هست که در فرهنگ افراد و جوامع بشری، ریشه عمیق تری دارد.
بحث بر سر تقدیس یا تطهیر آمریکا و همه سیاستهای آن نیست. به زبان ساده، دنیا در شرایط کنونی به رهبریتی نیاز دارد که اقتدار لازمه آن را داشته باشد تا بتواند از چنان نظمی دفاعی کند که حقوق ملل ضعیف و حقوق بشر کاملا پایمال نشود. بحث از حد اکثر خواهی و حقوق ایده آل در میان نیست چون سطح توسعه سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دنیا یکسان نیست
اغلب دانش آموزان، از سلطه معلم، مبصر و ناظم خوششان  نمی آید، فرزندان از سلطه و تحکمات پدر و مادر و بزرگترها خوششان نمی آید، بیشتر مردم در برخورد با پلیس به این فکر نمی کنند که اگر اتوریته یونیفرم همان پلیس نباشد آنها نمی توانند سر آرام بر بالین بگذارند. و رانندگان از پلیس راهنمایی بیزارند بدون اینکه فکر کننند اگر همان پلیس نباشد هرج و مرج ترافیکی ایجاد میشود. این نوع سلطه ستیزی ریشه در روحیه ایندیویدالیستی(individualistic) ما آدمها دارد که ویژگی فرد انسانی است. فرد انسانی بطور غریزی میخواهد از هر قید و بندی آزاد باشد. این آزادی طلبی فردی در اشل یا مقیاس بزرگتر، به شکل قوم گرایی، ملی گرایی بروز میکند.
امروز نوعی نگاه منفی نسبت به سلطه و اقتدار آمریکا بطور عام در دنیا و در شکل افراطی در ممالک در حال توسعه وجود دارد ولی چنین احساسی کم وبیش حتی در جوامع اروپایی هم وجود دارد.
اشتباه است اگر برای این نگاه منفی یا ضدیت با سلطه آمریکا، دنبال دلیل واقعی و منطقی بگردیم، این ضدیت از طبیعت نظم گریز افراد بشر و نگاه منفی فرودستان به فرادستان  ناشی میشود. هرچه یک جامعه عقب تر باشد و به نظام قبیله ایی وعشیره گذشته خویش نزدیک تر باشد ضدیت آن با غرب پیشرفته و هنجارهای مدرنش افراطی تر است.
وقتی توده ای از مردم به شکل اجتماع بزرگتری همچون یک ملت مطرح می شود، دیگر آن سلطه ستیزی فردی یا گروهی، به شکل ناسیونالیسم ارتجاعی و غیر گریز(به ویژه نوع جهان سومی آن) ظاهر میشود.
شوربختانه چنین احساساتی در ممالک جهان سوم مورد سوء استفاده رژیم های عوام گرا، عوام فریب و به اصطلاح پوپولیست قرار می گیرد و به شکل غرب گریزی و آمریکا ستیزی بروز می کند که سوخت رسانی به  رژیمهایی مانند رژیم اسلامی ایران می باشد.
بخش دوم این یادداشت به تطبیق نظریه فوق به جامعه خودمان، ایران اختصاص دارد که هدف اصلی نگارش این یادداشت میباشد.

No Comments