امام خمینی و رضا شاه

Share Button

محمد نوریزاد:

یک: سخن من، ساده است و بی‌پیرایه. شاید بهمین خاطر است که گزنده و تند می‌نماید. چرا؟ چون ما عادت کرده‌ایم به این که ذات سخنِ خود را به اعماقِ کنایه‌ها بکوچانیم و در کناره‌های باورِ خویش قدم بزنیم. جان می‌کنیم تا به یک مسئولِ دزد بگوییم: تو دزدی! جان می‌کنیم به رهبری که کل مملکت را بخاطر شیعه گستری ابلهانه، به فنا داده، بگوییم: تو بخاطر فضاحت‌های ولایی‌ات، مستحق سیصد بار محاکمه و مجازاتی! پرهیز می‌کنیم از این که کل بساط نظام ولایی را در همان “هیچ” امام خمینی جای بدهیم. با این همه، من می‌گویم: امام خمینی، با همه‌ی آسیب‌ها و بدکاری‌هایی که داشت، و با همه‌ی شناختی که از انسان و کشور و دنیا نداشت، اگر مستحق این است که در آرامگاهی اشرافی جای بگیرد و بضرب بوق و پول و زور حکومت، بشود: خمینی کبیر، رضا شاه، با همه‌ی سوادی که نداشت، و با مقبره‌ای که بر سرش خراب کردند، و جنازه‌ای که به دمِ بیلش سپردند، اما بخاطر بلند مایگی‌های فردی‌اش، و برافراختگی‌های با شکوه ملی‌اش، مستحق این است که وی را پس از کورش و داریوش هخامنشی، کهکشان بی‌همتای مردم ایران بدانیم.

دو: رضا شاه، ایرانی بود، پشت در پشت. اما امام خمینی، ایرانی نبود. پشت در پشت. رضا شاه به ایران می‌اندیشید، و امام خمینی به اسلام. رضا شاه برای ایرانیان غرور آفرید، اما امام خمینی حتی برای همان اسلامش نیز چیزی جز نکبت بجای ننهاد. ریخت منفور جمهوری اسلامی در جهان را امام خمینی با ندانم کاری‌هایش، و با دنیایی که نمی‌شناخت، و با آموزه‌های خشک و متصلب حوزوی‌اش پی‌ریزی کرد. من یک بار پیش از این نیز گفته‌ام که در میان تمامی شاهان و امیران و حاکمانی که بر ایران حکم رانده‌اند، رضا شاه، با فاصله‌ای بقدر هزاران سال نوری از دیگران، به ایران اندیشیده، و به ایرانی خدمت کرده، و برای ایرانیان غرور آفریده، و سنگ‌های بزرگی از پیش پای آیندگان برداشته است. اکنون نیز می‌گویم: امام خمینی، در نسبت با مناسبات عصری‌ای که در آن می‌زیست، بلایی که بر سرِ ایران و ایرانی آورد، مغولان نیاوردند. چرا؟

ادامه را در زیر بخوانید!

Bildresultat för ‫رضا شاه کبیر عکس‬‎

بقلم: محمد نوری زاد

برگرفته از کانال تلگرامی آموزشکده توانا


**************

امام خمینی و رضا شاه

بقلم: محمد نوری زاد

یک: سخن من، ساده است و بی‌پیرایه. شاید بهمین خاطر است که گزنده و تند می‌نماید. چرا؟ چون ما عادت کرده‌ایم به این که ذات سخنِ خود را به اعماقِ کنایه‌ها بکوچانیم و در کناره‌های باورِ خویش قدم بزنیم. جان می‌کنیم تا به یک مسئولِ دزد بگوییم: تو دزدی! جان می‌کنیم به رهبری که کل مملکت را بخاطر شیعه گستری ابلهانه، به فنا داده، بگوییم: تو بخاطر فضاحت‌های ولایی‌ات، مستحق سیصد بار محاکمه و مجازاتی! پرهیز می‌کنیم از این که کل بساط نظام ولایی را در همان “هیچ” امام خمینی جای بدهیم. با این همه، من می‌گویم: امام خمینی، با همه‌ی آسیب‌ها و بدکاری‌هایی که داشت، و با همه‌ی شناختی که از انسان و کشور و دنیا نداشت، اگر مستحق این است که در آرامگاهی اشرافی جای بگیرد و بضرب بوق و پول و زور حکومت، بشود: خمینی کبیر، رضا شاه، با همه‌ی سوادی که نداشت، و با مقبره‌ای که بر سرش خراب کردند، و جنازه‌ای که به دمِ بیلش سپردند، اما بخاطر بلند مایگی‌های فردی‌اش، و برافراختگی‌های با شکوه ملی‌اش، مستحق این است که وی را پس از کورش و داریوش هخامنشی، کهکشان بی‌همتای مردم ایران بدانیم.

دو: رضا شاه، ایرانی بود، پشت در پشت. اما امام خمینی، ایرانی نبود. پشت در پشت. رضا شاه به ایران می‌اندیشید، و امام خمینی به اسلام. رضا شاه برای ایرانیان غرور آفرید، اما امام خمینی حتی برای همان اسلامش نیز چیزی جز نکبت بجای ننهاد. ریخت منفور جمهوری اسلامی در جهان را امام خمینی با ندانم کاری‌هایش، و با دنیایی که نمی‌شناخت، و با آموزه‌های خشک و متصلب حوزوی‌اش پی‌ریزی کرد. من یک بار پیش از این نیز گفته‌ام که در میان تمامی شاهان و امیران و حاکمانی که بر ایران حکم رانده‌اند، رضا شاه، با فاصله‌ای بقدر هزاران سال نوری از دیگران، به ایران اندیشیده، و به ایرانی خدمت کرده، و برای ایرانیان غرور آفریده، و سنگ‌های بزرگی از پیش پای آیندگان برداشته است. اکنون نیز می‌گویم: امام خمینی، در نسبت با مناسبات عصری‌ای که در آن می‌زیست، بلایی که بر سرِ ایران و ایرانی آورد، مغولان نیاوردند. چرا؟

سه: مغولان، گرچه کشتند و غارت کردند، اما کاری به فکر مردم نداشتند. امام خمینی، هم کشت هم مصادره کرد و هم یک فکر ناسازگار با خویِ انسانی را به صحنه آورد. کهکشانِ مطلوب امام خمینی، اهتزاز پرچم تشیع بود. نیز برای همین اهتزاز، شتابِ چرخ‌های دوران پهلوی را به سکون کشاند و در همان سکون، همه‌ی چرخ‌های خودساخته‌اش را برای فکرِ قهقرایی‌اش بکار انداخت. بله، آرزویِ حوزویِ امام خمینی، اهتزاز پرچم شیعه بود، رضا شاه اما برای اهتزاز پرچم ایران جان کند. در تار و پود پرچم رضا شاه، همه‌ی مردم و همه‌ی باورمندان و بویژه شیعیان سهم داشتند، اما امام خمینی، در پهنه‌ی پرچمش، جز برای بخش کوچکی از شیعیان، هیچ فرصتی برای هیچ مردمی قائل نشد. بهتر بگویم: در پرچم رضا شاه، برای امام خمینی و اندیشه‌ی متصلبش جا بود، اما دریغ و درد که در پرچم امام خمینی، جایی برای فکر فهیمانه و کهکشانیِ رضا شاه نبود.

چهار: امام خمینی با استقبال با شکوه و بی‌نظیرِ مردم ایران، آمد و قدرت را در دست گرفت. همان استقبال و یکپارچگی‌ای که از دل ایرانیان بیرون زده بود. و از خانه‌ها و سیاه‌چادرهای همه‌ی اقوام و طوایف. با کشوری ثروتمند و یکپارچه. اما رضا شاه، هیچ مردمی با خود نداشت. کدام یکپارچگی؟ کشور از هم دریده بود. در استقبال از امام خمینی، آنچه که زیر پایش فرش شد، دلِ مردمان ایران بود. تا مگر بیاید و دستِ دلِ مردم را بگیرد و چون گاندی، سخن از انسان و انسانیت براند و کاستی‌ها و بدکاری‌ها را به فزونی و درستکاری بدل کند. اما دریغ که امام خمینی، بجای انسان و انسانیت، با قیفی که از تشیع بچشم نهاده بود، آن همه ثروت، و آن همه پتانسیل بی‌نظیر مردمی را قدر ندانست و کشور یکپارچه را با چشم اندازِ قیفی و شیعی‌اش، به آشوب و کشت و کشتار کشاند. رضا شاه اما، از همان روز نخستِ شاهی‌اش، کشوری پر آشوب و فقیر و بلازده و بیمار و ازهم‌دریده را بدست گرفت. و خون دل‌ها خورد تا کشور به آرامش و انسجام و یکپارچگی رسید. می‌خواهم بگویم: امام خمینی، در کنار سفره‌ای نشست که رضا شاه برای مردم ایران پهن کرده بود. که اگر رضا شاه نبود، کشوری به اسم ایران نبود تا امام‌خمینی‌اش آن را مچاله‌ی افکارِ متصلبش سازد.

پنج: اما چرا امام خمینی، کشوری یکپارچه و ثروتمند را تحویل گرفت و به فنایش سپرد، و رضا شاه، کشوری فقیر و دریده و به فنا رفته را تحویل گرفت و یکپارچه و ثروتمندش کرد؟ راز این پرسش بنیادین در چیست؟ چرا امام خمینی ویرانگری کرد و رضا شاه آبادگری. مگر نه این که می‌گویند رضا شاه بی‌سواد بود و امام خمینی با سواد؟ چرا با سواد بودنِ امام خمینی بکارش نیامد و رضا شاه با همان بی‌سوادی‌اش، در میان همه‌ی شاهان و حاکمان و امیران حاکم بر ایران، بر تارک یکتایی نشست؟ رازش را بگویم؟

شش: رازِ نخست این که رضا شاه “توانست” آبادگری کند، و امام خمینی “نتوانست”، در این است که “افق” مطلوب رضا شاه، رهایی و رشد ایران و ایرانی بود و افق مطلوب امام خمینی، جهان گستر شدنِ اسلام بود و تفوق و برتری شیعیان بر دیگران! رضا شاه همه‌ی استعداد خود و کشورِ از هم دریده را بکار گرفت تا ایرانیان را از “شرم” ایرانی بودن بدر آورد و دست نوازش بر سرشان بکشد و غبار شرم از چهره‌هایشان بروبد و به آنان بگوید حالا دیگر شما می‌توانید به کشورتان و به ایرانی بودن‌تان غرور ورزید. امام خمینی، کشوری یکپارچه و ثروتمند را آنچنان خمیر دنیای کوچکِ ذهنی و شیعی‌اش کرد که امروز، ایرانیان، شرم دارند از این که به دیگر مردمان جهان بگویند: ایرانی‌اند.

هفت: راز دومی که رضا شاه را برکشید و موجبات سرفرازیِ ایرانیان را فراهم آورد، و امام خمینی و مردمانش را به قهقرای نگونبحتی فرو تپاند، این بود که: رضا شاه، دنیای عصر خودش را و ضروریات زیستن در میان کشورهای جهان را فهمیده بود. در فکر رضا شاه، شاخصی بود به اسم دنیای برخوردارِ غرب. که هماره رضا شاه را وادار می کرد خودش را با آن شاخصِ فهیمانه هماهنگ کند و به همان‌سو برود. اما شاخصی که در ذهن امام خمینی بود، سال‌های کهنه وفرسوده‌ی صدر اسلام بود. با قوانین زیرخاکی و دنیای کوچک و ساده ای که بشود بضربِ توصیه ها و امر و نهی های قرآنی و حدیثی، اداره اش کرد. رضا شاه، همین شیوه های مدنی مجلس و رأی دادن و نمایندگی و مفهومی به اسم شهر نشینی مدرن را غبار روبی کرد و سر و سامانی داد و برای امام خمینی به یادگار نهاد. یادگار امام خمینی را در گورستان‌ها باید جست. گورستانی از وعده ها و آرزوهای بخاک رفته.

هشت: صمیمانه و صادقانه می‌گویم: مقایسه کردن رضا شاه با امام خمینی، خدمت و ارفاق به امام خمینی ست. نوشتم برای شما. که: خدمات رضا شاه به ایران و ایرانی، هزار سال نوری با امام خمینی و دیگر حاکمان و پادشاهان فاصله دارد. اما چرا رضا شاه بی‌سواد می‌تواند بر این جایگاه برتری قرار بگیرد، اما امام خمینی با سواد، همان جایگاه برتری را به زوال می‌کشاند؟ راز سومش در این است که رضا شاه، با همان سوادی که نداشت، اما این شعور را داشت که از نام‌آورترین و فهیم‌ترین و ایران‌دوست‌ترین مشاوران و وزیران و کارگزارانِ عصر خود بهره ببرد. اما امام خمینی، با قیفی که از تشیع بصورت بسته بود، دستِ وزیران و کارگزاران کوته‌فکر و ابله و پخمه و آب زیرِکاه را واگشود تا مگر با ریش و تسبیح و ذکر و سینه‌زنی و دعا و مناجات بتوانند نه این که کشور را اداره کنند، بل پرچم شیعه را بر فرق عالم بکوبند.

نه: چهارمین راز از رازهای برتری هزار سالِ نوری رضا شاه بر امام خمینی، در “جهت”ی ست که این دو، در مملکت‌داری اختیار کرده بودند. این که می‌گویم: مقایسه‌ی رضا شاه با امام خمینی ارفاق به امام خمینی ست، از همین روست. مثلاً مقایسه‌ی رضا شاه با شاه عباس صفوی و نادرشاه، در یک جهت است. که هر سه، با هر فراز و فرودی که داشتند، بنایشان بر یکپارچگی ایران بود. اما جهتِ امام خمینی در مملکت داری، وارونه است. رضا شاه بنا بر پیشرفت کشور و بهره مندی مردم از دستاوردهای نوین عصری و بشری داشت اما امام خمینی رو به عقب می‌نگریست و رو به عقب می‌شتافت. امام خمینی، مستِ کوچه‌های کاه گلی هزار و چهارصد سال پیشِ مدینه بود. در نگاه به جلو، اگر افت وخیزی هم باشد، به رشد می‌انجامد. در نگاه به عقب، هر یک متر و ثانیه‌اش، خسارت و عقب‌ماندگی است. این بخش از عقب‌روی و عقب‌نگریِ امام خمینی را با واژه‌ی “ارتجاع”ی که متداول است یکی ندانید. در نوین‌نگریِ رضا شاهِ بی‌سواد، دانشگاه واگشایی می‌شود و با استخدام متخصصان، مرتب بر مراتب علمی و وزنِ علمی‌اش افزوده می‌شود. و در نگاه قیفیِ امام خمینی، نخست همه‌ی فلاکت‌های مملکتی به دانشگاه‌ها منتسب می‌شود و بعدش که می‌بینند نمی‌شود از این فراز شعوری چشم پوشید، دانشگاه را از بن‌مایه‌های علمی‌اش تهی، و پوسته‌ی آماری‌اش را بزک می‌کنند.

ده: پنجمین راز برتر رضا شاه بر امام خمینی این است که: رضا شاه، یک شخصیت مولد است. و امام خمینی یک شخصیت خرابگر. رضا شاه با اعتنا به لیاقت خودش، و با اعتماد به همکاریِ مشاوران و وزیران فهیم و ایرانی اش، یکی پس از دیگری، کشورِ هیچ ندارِ ایران را صاحب چیزها می‌کند. در یک به یکِ نهال نشانیِ نهاد های مدنی، ملایانی چون امام خمینی مزاحمش اند. چرا؟ چون با شتابی که رضا شاه برای بیماری زدایی و چهره آرایی کشور گرفته بود، عرصه بر میدانداریِ افکار زیرخاکیِ ملایان، تنگ و تنگ‌تر می‌شد. خلاصه این که: رضا شاه با عشق بر سرِ کار آمد، و امام خمینی با کینه.

یازده: من ورود امام خمینی از نجف به ایران را بسیار شبیه ورود شیخ جعفر کاشف الغطاء از نجف به ایران می‌دانم. هر دوی این ملایان، ایران را ویران کرده‌اند عجیب. شیخ جعفر کاشف الغطاء را فتحعلیشاه به ایران فراخواند تا اوضاع شیعیان ایران را سامان دهد. این شیخ جعفر را یکی از حوزویان این گونه توصیف کرده است: “نسب وی به ابراهیم پسر مالک اشتر نخعی (فرمانده سپاه امام علی) می‌رسد. او استاد اکبر و مهر سپهر فقاهت و اعجوبه دوران بود. کسی که جز او بکارت فقه را نگرفته! و از زمان غیبت معصوم به بعد نظیر آن در جهان تشیع ظهور نکرده”! این شیخ جعفر کاشف الغطاء، هموست که نابخردانه و وحشیانه، فتحعلیشاه را به جهاد با روس‌ها هشدار می‌دهد. که اگر به جنگ کفار روس نروی، خودم حکم جهاد می‌دهم. فتحعلیشاه، که ذلیل این نابخردان بود، سپاه بیاراست و پسرش عباس میرزا را به جنگ روس‌ها فرستاد و با کشورمان رفت آن داستانی که رفت. شهرهای بزرگی از بدنه‌ی کشور کنده شد و به روسیه پیوست. غبار اندوهی که از نابخردی و هوچیگریِ کاشف الغطاء – این نکبت حوزوی – بر چهره‌ی ایران و ایرانی نشست، با پدران و مادران ما بود تا این که رضا شاه سر برکشید. رضا شاه، نرم نرم، و با خون دل خوردن‌های بسیار، این غبار را زدود، امام خمینی که آمد، بر افروخت که: چی؟ در این کشور اندوه نیست؟ من مگر مرده‌ام؟ خودم از بقچه‌ی ولایی‌ام برایتان اندوه آورده‌ام. بکوبید بر طبل‌ها و سنج‌ها. که ما هرچه داریم از همین گریه‌ها و زاری‌هاست. بله، ما اکنون ریزه‌خوار گریه‌ها و زاری‌های همان بقچه‌ای هستیم که امام خمینی با خودش از نجف به ایران آورد. و البته ریزه‌خوار نادانیِ تاریخیِ خودمان که نشان‌مان می‌دهد: ما هنوز به رشد و بلوغ نرسیده‌ایم.

دوازده: من در این نوشته، تلاش کرده‌ام در یک شمای کلی، سهم رضا شاه و امام خمینی را در نسبت با ایران و ایرانیان بسنجم. هرگز بنایم بر این نبوده و نیست که یکی را تبلیغ کنم و بر دیگری خط بکشم. من سال‌ها، ابلهانه و بی‌خردانه، رضا شاه را خفیف می‌دانستم و امام خمینی را رفیع. اکنون اما بر خود لازم دانستم در نوشته‌ای، تکلیف خودم را با این خفت و رفعت روشن سازم و بدهکاری‌ام را به رضا شاه کبیر اداء کنم. در این نوشته، من نخواسته‌ام به نقطه ضعف‌های موردی رضا شاه و امام خمینی وارد شوم. که اگر بنا بر پرده‌برداری از این موارد باشد، امام خمینی هر چه بیشتر به اعماق قهقرایی‌اش، فرو می‌شود. در یک مورد، هرگز در پرونده‌ی رضا شاه، کشتار چندین هزار زندانی و حمل جنازه‌ها با کمپرسی و دفن دستجمعی زندانیان، آنهم بضرب نوشته‌ای چهار خطی دیده نمی‌شود. حالا تسخیر سفارتخانه‌ی کشورها و ورود به جنگی هشت ساله و ابلهانه و آوار کردن خزعبلی به اسم ولایت فقیه بر سرِ مردم بماند. خنده‌دار این که امام خمینی، با آن عبا و عمامه‌اش، و دانش و اطلاعی که مطلقاً از آیین جنگاوری نداشت، فرمانده‌ی کل قوا بود و رضا شاه نیز!

محمد نوری‌زاد

چهارم آذر نود و هفت – تهران

توانا را در تلگرام دنبال کنید.



@Tavaana_TavaanaTech

No Comments