سلطنت آخوندی یا آخوند سلطنتی؟ این است مسئله

Share Button

سخن آخر اینکه برخلاف نظر دهندگان در نظرسنجی فوق، رژیم ایران نه سلطانی است نه سلطتنی، آخوندها به سلطنت نرسیده اند که رژیم را سلطنتی بنامیم بلکه سلطنت را آخوندی کرده اند و این است تفاوت ماهوی و اساسی این دو نگرش.

 

توجه! اول مطلب زیر را مطالعه نمایید تا در ادامه به واکاوی آن بپردازم

برگرفته از کانال تلگرامی

مردم: نظام ایران «سلطنتی» است!

@DORRTV

برداشت عمومی، غالباً به اشتباه نمی‌رود. آنچه مردم از ساختار حکومتی لمس می‌کنند، این است که یک فرد (حالا با تیتر فریبنده‌ی ولی‌فقیه) بر کشور سلطنت می‌کند و چیزی به نام «جمهوری» یا «حکومت مردم بر مردم» در ایران وجود خارجی ندارد.

در نظرسنجی از مخاطبان پرسیدم: «به نظر شما حکومت فعلی ایران، چگونه حکومتی است؟»

از ۲۲۵۰ شرکت‌کننده، اکثریت قاطع یعنی ۹۷٪ پاسخ دادند: «سلطنت فردی ولی فقیه» و فقط ۳٪ آنان گفتند: این «جمهوری اسلامی» است!

برداشت عمومی ۹۷٪ پاسخگویان این است که در ایران؛ «فقط یک نفر» قدرت اصلی را در اختیار دارد و بر مقدّرات و سرنوشت هشتاد و چند میلیون نفر سلطنت می‌کند.

به عبارتی این‌همه نهاد «شبه دموکراتیک» مانند قوای سه‌گانه و اینهمه برگزاری انتخابات و نمایش مردم‌سالاری، هرگز نتوانسته‌اند دم خروس «سلطنت ولی‌فقیه» را پنهان کنند!

در ایران فعلی، چهار دهه است که در پوست دموکراسی «سلطانی مستبد» با عنوان ولی‌فقیه؛ تمام اختیارات و قدرت را قبضه کرده و «جمهوریت» یک کالای ویترینی و فصلی است که توانسته فقط ۳٪ مردم را فریب دهد!

✍بابک‌ داد ۹۷/۱۰/۱۶

برگرفته از تلگرام

…….

لازم به توضیح نیست که سلطنتی نامیدن رژیم از سوی پاسخ دهندگان در نظرسنجی فوق، از نگاه منفی میباشد یعنی استبدادی و مطلقه بودن رژیم ابراز شده است.

بنا به دلایل جامعه شناختی، عنوان سلطنت در فرهنگ عامه مردم ما با استبداد همسان گرفته میشود. در حالیکه پارادوکسال، بهترین دموکراسی های  امروز دنیا، در مقام مقایسه، نظام های سلطنتی هستند. البته اگر این مقایسه در متن جغرافیای سیاسی (ژئوپلیتیک) واقعی انجام شود که البته باید چنین باشد زیرا در غیر این صورت قیاس مع الفارق است.

یعنی رژیم سلطنتی سوئد، دانمارک و هلند و انگلیس با رژیمهای جمهوری آلمان، فرانسه، و ایتالیا و یونان مقایسه شود  و رژیمهای سلطنتی اردن، بحرین، مراکش و رژیم شاه با جمهوری های بعثی عراق، بشار اسد سوریه، عمرالبشیر(سودان)، قذافی لیبی، پاکستان و…….

از دموکراسی های اروپایی مورد اشاره در فوق بگذریم، در جمهوری های نوع دوم، میزان استبداد و مطلقه بودن قدرت و سوء استفاده از قدرت برای منافع باندی و فرقه ایی حاکمان، در قیاس با بدیلهای سلطنتی شان تفاوت از زمین تا آسمان است.

در بین ممالک سلطنتی مورد اشاره نوع دوم، بی هیچ تردیدی رژیم شاه  در ایران دیکتاتورترین رژیم بود که دلایل سیاسی و اجتماعی خود را داشت که در اینجا وارد بحث آن نمیشوم.

ولی در همین رژیم دیکتاتوری تا آنجا که مستند شده و از نظر حقوقی قابل اثبات است، برخلاف همه پهلوی ستیزان،  شاه هرگز خود فرمان کشتن کسی یا زندانی یا شکنجه کردن کسی را نداد ، او دزد منابع مملکتی نبود حداقل به این دلیل ساده که تمام  درآمد و بودجه کشور در نظام او مانند هر دولت مدرن دیگری تحت مدیریت دولت بود و پدیده ای مانند دولت موازی و پنهان و اقتصاد پنهان هم در آن رژیم وجود نداشت. در حالیکه پرونده رژیمهای جمهوری منطقه از صدام گرفته تا عبدالناصر، و بشار اسد، و خامنه ایی و خمینی در این زمینه غرق در خون و فساد مالی است.

و اگر این مقایسه را به دیگر مناطق دنیا یعنی آسیا، آفریقا، آمریکای مرکزی و جنوبی گسترش دهیم، تصویر نظامهای این گونه جمهوری ها بسیار خونین تر میشود. نسل کُشی ۵ میلیونی پول پوت در کامبوج، کشتار دهها میلیونی در چین دوران مائو و در روسیه استالینی، کشتار  نیم میلیونی در بروندی و رواندا و.. .

سئوآل این است که با وجود این همه رژیمهای خشن کشتارگر تحت نظام جمهوری، یک روشنفکر یا مدعی سیاست دانی، چرا باید برای استبدادی بودن رژیم ولایی حاکم بر میهن ما، از نظام سلطنت به عنوان نماد استبداد مطلقه استفاده کند که ناخودآگاه تداعی کننده رژیم سلطنتی مدرن شاه اس .

در این نمادینه سازی سلطنت به عنوان مهیب ترین چهره استبداد، نویسنده یا تحلیلگر در واقع به شعور مخاطبین خود زیرکانه شبیخون می زند تا رژیم فعلی را کپی رژیم شاه معرفی کند که هردو سلطانی هستند چون هر دو استبدادی می باشند. حال آنکه اگر شاه دیکتاتور بود، تمام ماشین دیکتاتوری تحت فرمانروایی او، اگر نه صد در صد، تا ۹۹ درصد در چارچوب ضوابط قانونی عمل میکرد. در حکومت سلطنتی شاه، نه امثال لاجوردی ها وجود داشت  که خودسرانه دسته دسته جوانان را اعدام کنند و نه سرداران سپاهی که افتخارشان سرکوب اعتراضات مردم می باشد و نه سعید مرتضوی و خلخالی و قاضی مقیسه و صلواتی ها و نه آخوند صادق لاریجانی به عنوان قاضی القضات و نه صدور قرار بازداشت های صدها میلیونی به عنوان شمشیر داموکلس استبداد آخوندی.

هیچ زندانی سیاسی منصفی از دوران شاه، نمی تواند حتی برای یک لحظه، بدترین دادگاه های نظامی دوران شاه را با بهترین دادگاه های انقلاب و کل دستگاه قضایی  در این رژیم مقایسه کند.

بنا به آماری که سالها پیش آقای عماد الدین باقی، فعال حقوق بشری، از کشته و اعدام شدگان دوران شاه داد طی حکومت ۳۷ ساله او، جمع کشته شدگان و اعدامیها حدود ۳۷۰۰ نفر میشود که سرکوب های شورش ۱۵ خرداد، شورش کردهای به رهبری قاضی محمد در کردستان، سرکوب شورش تجزیه طلبانه فرقه دموکرات آذربایجان به رهبری پیشه وری و سرکوب شورش ایلات قشقایی و بختیاری در سال ۴۲ و حرکت های چریکی و تروریستی دهه ۵۰ را شامل میشود.

این در حالی است که بنا به دستور خمینی فقط ظرف چند هفته بیش از ۴۰۰۰ هزار زندانی سیاسی؛ بدون محاکمه به صرف یک سوال و جواب کوتاه: «به اسلام اعتقاد داری؟ یانه؟»، اعدام شدند.

خود سید علی خامنه ایی در کنار محسن رضایی و آخوند فلاحیان و.. ، عضو کمیته ترور مخالفین بودند که ترتیب تعداد زیادی ترور برون مرزی را دادند از جمله آنها؛ فریدون فرخزاد، دئکتر برومند،  تیمسار اویسی، کاظم رجوی، دکتر قاسملو و شرفکندی و شاپور بختیار و… بودند.

معرفی سلطنت به عنوان سمبل یا نماد استبداد، فقط از منظر مقایسه نیست که ایراد اساسی دارد بلکه با توجه به ویژگی های حکومت رژیم ولایی آخوندی، یک چنین همسان سازی  نامربوطی در بر دارنده یک اشتباه اسلوبی جامعه شناسی تاریخی و سیاسی بسیار مهم است که تا کنون کسی بدان توجه نکرده است.

بسیار مهم است که یک تحلیلگر، حکومت ها نه از منظر ویژگی فرعی آنان که استبدادی و یا دموکراتیک هستند، به تحلیل نکشد و مطرح نسازد بلکه در درجه اول به مهمترین ویژگی آنها که علت وجودی شان می باشد توجه کند. یعنی نقش کارکردی (فونکشنال) مدیریتی آنها.

در بررسی های علمی تاریخ سلسله های پادشاهی دنیا، آنچه اول مورد توجه محقق قرار میگیرد این است که آنها آیا توسعه گرا و فرهنگ ساز بوده اند یا ضد توسعه و فرهنگ سوز.

کسی از دموکرات یا مستبد بودن ژولیوس سزار، اسکندر، کوروش و داریوش،کاترین کبیر، پطر کبیر، بیسمارک و حتی امیرکبیر خودمان بحث نمی کند که در مستبد بودن همگی آنها کمترین شکی هم نیست بلکه در بررسی فرمانروایی  آنان به این توجه میشود که، اقتدار استبدادی آنها پیش برنده فرمانروایی توسعه آفرین آنها بوده است یا نه؟ امری که در .صورت مثبت بودن مورد ستایش هم قرار می گیرد

وظیفه فرمانروایان و نظام های فرمانروایی در طول تاریخ؛ از نظامهای قبیله ای دهها هزاران سال پیش گرفته تا حکومت های مدرن امروز در درجه اول ایجاد نظم  و حراست از نظم بوده و هست تا در پرتو آن نظم، کسب و کار و تولید رونق گیرد تا به نوبه خود موجب توسعه مدنی شود. این نقش کار کردی فرمانروایی است که تعین کننده هویت و ماهیت مترقی بودن یا ضد ترقی بودن هر فرمانروا یا حکومتی است.

فقط پس از انقلابات بورژوازی دو سده  قبل و فرا روئی گفتمان لیبرالیسم است که آزادی سیاسی و حقوق شهروندی نیز به شاخصی برای توصیف یک حکومت تبدیل گردیده است و آنهم در آن ممالکی که پیش زمینه ساختاری آن گفتمان وجود داشته است نه افغانستان یا ایران فتوالی و ایلی.

در برابر یا به موازات نظام فرمانروایی که وظیفه مدیریتی مملکت  را داشته، نهاد دینی هم در همه ممالک وجود داشته است که از بنیاد، کمترین نقش مدیریت فرمانروا یانه ای نداشته است. وظیفه نهاد دین واسطه گری بین انسانها با خدا بوده است. نهاد دین در این رابطه فلسفه و دکترین خود را دارد که تماماً متافیزیکی است یعنی با سازوکارهای واقعی و دنیای محسوسات و ساده تر گفته شود، دنیای فیزیکی و امورات آن ارتباطی ندارد. اخلاق، اعتقادات و احکام دینی نه بر اساس داده های تجربی مادی بلکه بر اساس حقانیت مطلق عالم بالا بنا شده است و آمرانه، تحکم آمیز و پرسش ناپذبرند.

نهاد دینی در قلمرو فرمانروایی خود اگر از نظام های فرمانروایی  سیاسی مستبد تر نبوده باشند هرگز کمتراز آنها مستبد نبوده اند. فقط ابزار این دو نوع استبداد با هم تفاوت داشته است. تصویری که  دین از جهنم و نیم سوزهای آن به انسان مذهبی داده میشود از بدترین شکنجه گاههای فرمانروایان مستبد خشن تر و بی رحمانه تر است.*

ایران ما اولین نمونه در تاریخ است که استبداد دین به فرمانروایی سیاسی رسیده است. در ترکیه، پاشاه ها و عثمان ها، نهاد دین یعنی مفتی ها به قدرت نرسیدند بلکه این حکومت پاشاها بود که دین را در خدمت خود گرفت. صفویان هم در ایران آخوند نبودند بلکه مذهب شیعی را به خدمت فرمانروایی گرفتند. امپراتوری روم حکومت کشیشان نبود بلکه فرمانروایی امپراطورانی بود که مسیحیت را به خدمت حکومت گرفتند.

محمد رضا شاه هم در همین مسیر بود. صرفنظر از اینکه خود او مذهبی یا غیر مذهبی بود، تلاش میکرد تا با ایجاد یک دین رام شده و تحت کنترل دولت، دین را از دست آخوندهای ضد حکومتی بیرون بیاورد.

برعکسِ آن دولتهای سوار بر نهاد دینی برشمرده شده پیش، رژیم اسلامی در ایران، آخوندها را به عنوان متولیان مذهب شیعه بر مسند فرمانروایی نشاند. و به این ترتیب، این اسلام و آخوند نبود که حکومتی شد بلکه این حکومت بود که آخوندی یا به بیانی اسلامی شد.

شاه مانند امپراتوران روم می خواست اسلام را حکومتی کند ولی رژیمی که با سرنگونی آن بر سرکار آمد، حکومت و عرصه فرمانروایی سیاسی را به زیر مجموعه ی  طایفه ای از آخوند ها به رهبری خمینی تبدیل و حکومت را آخوندی کرد. اگر کسی با تفکر، نتواند تفاوت اسلوبی این دو حالت را درک کند ناخواسته به داوری نادرستی از قماش نظر سنجی فوق می افتد.

در دوران شاه تمام سلسله مراتب دستگاه رسمی روحانیت متناسباً کُرنش گر دستگاه فرمانروایی حکومت بود و در این حکومت، تمام دستگاه فرمانروایی مملکت متناسباً  کرنش گر آخوندها هستند. شاه میخواست آخوند ها را به دست بوسی خود وادارد و این رژیم دولتمردان و نظامیان را به دست بوسی روضه خوانان واداشت و حالا این سران نظامی و سپاه و ارتش هستند که دست بوسان رهبرند همچنان که استانداران و فرمانداران دستبوس آخوند های محلی.

آخوند ها به قیمت ویران سازی ایران طی ۴۰ سال سعی کردند تا آیین مملکت داری را فرا بگیرند ولی از آنجا که گفتمان فرمانروایی حاکم بر نظام، از بنیاد بر اساس فریب، دروغ مذهبی و پندار بافی استوار است از درون و بنیاد این نظام جز فساد و بی تدبیری زاده نمیشود و این یک فرایند دینامیک خاص حکومت ولایی ایران است.

همچنانکه از درون در یک دانشکده دانشگاهی مدرن دائما ایده ها و نوآوری های اجرا شدنی زاده میشود و باید بشود تا آن فاکولته ادامه حیات دهد که امری دینامیک و طبیعی است، از درون این رژیم هم باید دائم خرافه سازی تراوش شود تا به ریشه های اجتماعی آن خوراک برساند.

رژیم اگر از کسوت آخوندی و گفتمان عاشورایی خود بیرون بیاید مشروعیت خود را از دست میدهد و اگر بیرون نیاید مجبوربه دامن زدن به همان گفتمان فاسد و نا کارآمد می باشد تا با آن ارتزاق مشروعیتی کند..

رژیم با خرافه و دروغ زنده است و از آن نمی تواند دست بردارد. و با خرافه پرستی مملکت که هیچ، یک قصابی را هم نمی توان اداره کرد.

سخن آخر اینکه برخلاف نظر دهندگان در نظرسنجی فوق، رژیم ایران نه سلطانی است نه سلطتنی، آخوندها به سلطنت  نرسیده اند که رژیم را سلطنتی بنامیم بلکه سلطنت را آخوندی کرده اند و این است تفاوت ماهوی و اساسی این دو نگرش.

تاکید بر سلطنتی شدن این حکومت طبق نظر سنجی فوق؛ یعنی انگشت نهادن بر استبدادی بودن آن. حال آنکه  در درجه نخست بیگانگی حرفه ایی و کارکرد متفاوت نظام آخوندی و نهاد دینی در عرصه مدیریت جامعه است که مشخصه اصلی و ویژگی ویرانگر آن است که مملکت را به مرحله پرتگاه فروپاشی کشانده  است و نه الزماً استبداد آن، زیرا که این استبداد دین بنیاد است و نه دنیا بنیاد مانند همه حکومتهای استبدادی سلطنتی.

دوغ و دوشاب را به صرف سفیدی هر دو نمی توان همذات گرفت. تصوراینکه این رژیم چون استبدادی است پس با نظام سلطانی هم ماهیت است  یک اشتباه فاحش اسلوبی و جامعه شناختی بر اساس یک شباهت صوری است.

با مبارزه سیاسی میتوان یک حکومت استبدادی سلطنتی را مدرنیزه و دموکرات کرد ولی یک حکومت نا کارکرد آخوندی را با هیچ مبارزه ای نمی توان مدرن کرد حتی اگر  به فرض محال در برابر اراده مردم تسلیم شود و به آزادیهای فردی معینی میدان دهد. تلاش برای مدرن کردن این رژیم مانند تلاش برای دانشمند کردن یک رمال است که رمل و اسطرلاب او به جانش بسته است و دو دستی بدانها چسبیده است.

شاید مردم میهن ما می توانستند به سلطان شدن** یک روضه خوان  تن دهند ولی تن دادن آنها به آخوندی شدن سلطنت و یا تحت هر عنوان دیگری یعنی نابودی قطعی مملکت.

*

برای درک ابزار استبداد دینی نگاهی به کمدی الهی دانته داشته باشید.

**

بعد از استقلال قبرس از از انگلیس، اسقف ماکاریوس از رهبران جنبش ضد استعماری به رئیس جمهوری آن جزیره برگزیده شد و تحت فرمانروایی او نه تنها حکومت قبرس کشیشی و کلیسایی نشد بلکه اکنون یکی از مدرن ترین، سکولارترین ممالک مدیترانه ایی میباشد.  اسقف ماکاریوس هم مورد احترام مردم خود و هم آزادیخواهان استقلال طلب دنیا بود.

No Comments