رویاروِئی ایدئولوژیک و آرایش استراتژیک

Share Button

اپوزیسیون واقعی رژیم باید درک کند که با تقویت جبهه و پشت جبهه شاهزاده رضا پهلوی و قطبی کردن فضای سیاسی کشور راه نیروهای آنارشیک، انحلال طلب و معلق سیاسی در حرف ضد رژیم ولی عملا در خدمت رژیم هستند را مسدود میکنند به نحوی که آنها مجبور خواهند شد از این فضای مغشوشی که به آنها اجازه داده است با ماسک مبارزه با رژیم از بهم پیوستگی نیروهای مخالف رژیم جلو گیری کرده و به بازی و مانور سیاسی برای بقای خود ادامه دهند خارج شوند.

در مصاحبه ای که یکی دوماه قبل آقای محمد نوری زاد از خود پخش کرد از جمله گفت، روزی به آقای محمد خاتمی در یکی از این مناسبت های بگیر و ببند سیاسی توسط رژیم گفتم؛ جناب خاتمی! چرا ساکت مانده ائید و اعتراض نمی کنید؟ در پاسخ من گفت:« آقای نوری زاد، اگر من از این نظام بیرون بزنم، باید بروم ته صفی بایستم که در ابتدای همان صف، رضا پهلوی ایستاده است»  فکر نمی کنم آقای نوری زاد به هنگام بازگویی این حرفهای خاتمی، خود  می دانست که این جمله، تنها عافیت طلبی سیاسی رئیس جمهور اصلاحات را برملا نمی کند بلکه معنای آن،  بسیار فراتر از خود خاتمی میرود که در آن، اسم رمز آرایش استراتژیک نیروهای سیاسی میهن ما نهفته است.  

تنها خاتمی نیست که میداند اگر از درمخالفت جدی با رژیم درآید به اپوزیسیون پیوسته است و در این اپوزیسیون شاید جایی برای او حتی در ته صف مورد اشاره اش هم وجود نداشته باشد.

پیش از انقلاب و چند سال پس از آن دورانِ شور و شوق« دین آرمانی» که گریبان بخشی از جوانان مملکت را گرفته بود، نیروهای اسلامی که طوفان انقلابی باور نکردنی، باد موافق در بادبان گفتمان اسلام سیاسی و فقاهت گرای آنان انداخته بود، در اسلامیت رژیم، حذف آسان رقبای سیاسی/ایدئولوژیک خود را می دیدند و از این رو، بر شوق دینی آنها افزوده هم میشد.

برای این اسلام گرایان که با مرتجعترین نیروهای اجتماعی و حتی رذل ترین ترین اقشار انگلی جامعه، در کشتیِ به مقصد پیروزی رسیده انقلاب، به رهبری خمینی جا گرفته بودند، غلیظ کردن چاشنی اسلامیت انقلاب و گفتمان ولایت فقیه آن، و حتی استفاده از کهنه فاحشه ای مانند زهرا خانم نه تنها مسئله ساز نبود بلکه اینها اگر خودشان هم چندان قشری نبودند، به این لشگر اراذل شهری و چاله میدانی، به صورت نیروی می نگریستند که همه رقیبان سکولار آنها را از میدان به در میکرد.

اینها هرگز تصور این را هم نمیکردند که؛ این، آنها نیستند که سکان کشتی انقلاب را در دست دارند و باد پشت بادبان  کشتی انقلاب به سوی قهقرای تاریخ می وزد و کنترل بادبان در دست همان نیروهای قشری است که  نیروهای حوزوی سکاندار و پیشقراولان آن هستند.

خمینی هم به روشنی می دانست اگر قرار بر استقرار اسلام دکتر علی شریعتی و بازرگان و طالقانی شود، او در چارچوب چنین گفتمانی نمی گنجد و و به زودی حذف خواهد شد.

اگر خمینی این خطر بالقوه را در نوآوران دینی با شَمِ مُحیل آخوندی خود دریافته بود، کسانی مانند، رفسنجانی و خامنه ای و باهنرو مطهری و مفتح، که تجارب و تماس بیشتری نسبت به این پروتستانهای اسلامی(غیر حوزوی) داشتند، و با آموزه های آنها از نزدیک آشنا بودند میدانستند که، گفتمان اسلامی آدمهای مانند طالقانی، دکترسامی، دکترپیمان، مهندس بازرگان و بعد از اینها، دانشجویان خط امامی به شمول میردامادی، عباس عبدی و حجاریان ها و گنجی ها با اسلام حوزوی آنان نمیتواند در یک دیگ بجوشد و در یک بستر تا به آخر پیش رود.

منظومه حوزوی سکاندار انقلاب به روشنفکران مذهبی مورد اشاره فوق به عنوان نیروی جهادی و توپچی ایدئولوژیک سیاسی خود علیه رقیبان  خویش در تمام جبهه ها می نگریست و نه متحدین واقعی خود.

روشنفکران دینی هم، خود آگاهانه یا غریزی و ناخود آگاهانه، به خشونت جناح های قشری یا قشری نمای درون حاکمیت علیه جریان های دگر اندیش، همچون گرز سرکوب نیروهای حوزوی علیه رقیبان سیاسی/ایدئولوژیک خود می نگریستند. سرکوبی که در نهایت، راه آنها را هموارتر می ساخت. و این بود دلیل سکوت همه  روشنفکران مذهبی در برابر همه جنایت رژیم در سالهای پس از انقلاب و نه اینکه اینها  آنچنانکه ادعا میکنند، از آن جنایات بی اطلاع بودند. اینها به خوبی میدانستند که در عرصه گفتمانی حتی اگر چیزی برای گفتن داشته باشند، در میدان کارزار ایدئولوژیک / سیاسی معلوم نیست به چیرگی آنها ختم شود و قلع و قمع فیزیکی مخالفین به دست جناح کینه توز حاکمیت را هموارکننده راه پیشرفت خود به سوی قدرت تلقی می کردند.

نمونه تیپیک چنین همسوئی با قشریون، جبهه مشترک مصباح یزدی با دکتر سروش در مناظره های تلویزیونی آن دوران در مقابل احسان طبری و فرخ نگهدار بود.

ولی در اینجا باید گفت که برای خمینی و حواریون نزدیکش، خط قرمز؛ ابدا  و هرگزاسلام نبود بلکه قدرت و قبضه کردن کامل آن بود. اگر در آن دوره، نه کسانی مانند  زنده یاد آیت الله منتظری یا شریعتمداری، حتی امام مهدی هم ظهور میکرد و  رقیب خمینی می گشت، خمینی تردیدی در کشتن او و قتل و عام صحابه اش هم به خود راه نمی داد.

خمینی از یک بستر تربیتی و فرهنگی ای برخواسته بود که در تمامیت خود با تزویر درهم بافته بود. او باصدقه خواری، وجوهات بگیری، موقوفه خواری، دروغ، فریبکاری و عوام فریبی حوزوی پرورش یافته بود و هرگز با مفاهیم انسان گرایانه، کرامت انسانی و آزادی آشنایی و الفتی نداشت. او در ۱۵ خرداد ۴۲، مانند مقتدای معدوم خود شیخ فضل الله نوری، علیه همه این مفاهیم و اصلاحات ضد فتودالی شاه به شورش بر خاسته بود.

اما برعکس نیروهای حوزوی که زخم هلاکت بار و فرساینده  مدرانیزاسیون دودمان پهلوی را بر پیکر خود داشتند و به همین جهت کینه صنفی به شاه می ورزیدند، پروتستانیست های اسلامی یا روشنفکران دینی واقعاً «دین آرمان» بودند و تصور میکردند، اسلام علوی یا زینبی، آن طور که شریعی به آنها آموخته بود میتواند یک مدینه فاضله اسلامی که نمونه پیشرفت، عدالت و پاکی در جهان باشد را ایجاد کند.

اما برعکس نیروهای حوزوی که زخم هلاکت بار و فرساینده  مدرانیزاسیون دودمان پهلوی را بر پیکر خود داشتند، پروتستانیست های اسلامی یا روشنفکران دینی واقعاً «دین آرمان» بودند و تصور میکردند، اسلام علوی یا زینبی، آن طور که شریعی به آنها آموخته بود میتواند یک مدینه فاضله اسلامی که نمونه پیشرفت، عدالت و پاکی در جهان باشد را ایجاد کند.

ولی دین آرمانی اینها هم از قدرت طلبی عاری نبود هرچند در فرهنگ رفتاری آنها  قدرت طلبی چیرگی نداشت آنچنانکه بر حوزویان داشت.

اما این روشنفکران دینی یا نیروهای خط امامی به خوبی میدانستند که چتر گفتمان اسلام سیاسی، آن خاکریزی است که بر باورهای سخت جان مذهبی توده مردم و پتانسیل های اغراق آمیزی که آنها طی بیش از هزار سال در معرض القاء گری آن قرار گرفته بودند اتکاء دارد و مهمترین ذخیره  تاریخی، اجتماعی و خاکریز دفاعی آنان دربرابر نیروهای مدرن و سکولار می باشد.

این نیروهای اسلامی در اسلامیت رژیم، انزوا و حذف دگر اندیشان و میدان بازی سیاسی انحصاری خود را می دیدند. و این نگاه و رویکرد راهبُردی، امری مربوط به گذشته آنها  هم نبود و نیست بلکه اینها میدانند تا صفت اسلامی روی نظام نقش بسته است، نیروهای غیر اسلامی فقط حق این را دارند تا مانند تماشاچیان فوتبال، روی نیمکتهای استادیوم ها بنشینند و برای بازیکنان اسلامیست هورا بکشند، یا برخی را هو کنند. و کوپن اینها  بیش از تماشاچی بودن نیست و حق وارد شدن به میدان بازی را ندارند.

سید محمد خاتمی راست میگوید که اگر به مخالفین به پیوندد باید برود ته صفی بایستتد که سَرِ آن رضا پهلوی است. او در بخش دوم گزاره خود هم که، سر آن صف کیست؟ حق دارد. چون او میداند، که در صورت از هم پاشیدن رژیم اسلامی، صدها دسته بندی جمهوریخواهی درست خواهد شد که هیچ یک شانسی برای رهبری جنبش واحد ملی و مقابله با طرفدارن رضا پهلوی را ندارند زیرا جمهوری طلبان در زیر چتر عنوان جمهوری خواهی مشترک خود، چنان دسته بندیها و رقابت هایی با یکدیگر دارند که از درون آنها کسی یا گروهی یافت نخواهد شد تا همه آنها، ایستادن در سَرِ صف را، حق سیاسی او بدانند در حالی که طیف مقابل آنها، یعنی هواداران رضا پهلوی نه تنها رقیب مشروطه خواه یا جموری خواه بدیلی برای او ندارند بلکه بخش زیادی از جمهوری خواهان مخالف جدی حکومت دینی هم سرصف بودن او را دیگر پذیرفته اند هرچند نه به عنوان نامزد پادشاهی.

راز طلسم  گفتمان جمهوری خواهی در ستیزآمیز بودن درونی آن نیروهایی است که هر کدام با قرائت خاص خود، با کاندیدای رهبری مورد نظر خود، مدعی نمایندنگی انحصاری این گفتمان هستند. آنها در بهترین حالت فقط میتوانند بطور سلبی علیه مشروطه خواهان عمل کنند ولی شانس یک حرکت ایجابی به نفع خود را  هرگز ندارند.

بطور نمونه من دو مورد جدی از این جریان را نام میبرم و از جمهوری طلبان برآمده از درون گروهای چپ که فقط پیاده نظام رژیم علیه رضا پهلوی هستند کاملاً میگذرم.

یکی آقای مهندس طبرزدی است با کلی سابقه مبارزاتی و زندان های طولانی و دیگر آقای  حسن شریعتمداری فرزند مرحوم  آیت الله شریعتمداری. این دو، مطرح ترین چهره های جمهوری خواهی خارج نظام هستند. آیا میتوان احتمال داد که دیگرجمهوریخواهان زیر چتر این دو جمع شوند؟ به نظر من هرگز!

و کار به این دو هم ختم نمیشود، بخش بزرگی از اصلاح طلبان، همچنان به طرح خود برای اصلاح رژیم، از استبداد دینی به یک مشروطه اسلامی( که چند سال پیش حجاریان مطرح کرد) با سنگین تر کردن وزن جمهوریت آن  چسبیده و روی آن ایستاده اند. اینان از ایستادن در برابر رژیم همان تصور یا واهمه ای را دارند که خاتمی دارد.

اینها میدانند که رو در روی رژیم ایستادن آنها را به رهبری جنبش ضد رژیم نمی رساند بلکه آنها را به گروهی هم سطح دیگر گروه های جمهوری خواه تبدیل خواهد کرد. ولی اینها همچنان به اسلامیت نظام به عنوان آخرین زره دفاعی خود چسبیده اند تا آنروزی که حذف فیزیکی دیگر دشوار میشود، با حربه موانع قانونی رقیبان سکولار خود را حذف کنند. این چسبیدن به اسلامیت نظام به آنها این امکان را هم می دهد که با استفاده از همپوشی با گفتمان و ساختار قدرت، در مقایسه با سکولارها، از آزادی های قانونی بیشتری، درحد حضور در مجلس و شورای های استانی و شهری و نهاد های حرفه ای  آن استفاده کنند و هم از مصونیت نسبی امنیتی برخوردار شوند و هم بتوانند در صورت وقوع یک بحران جدی سیاسی در کشور؛ سریعاً در میدان حاظر شده  و دیگر جمهوری خواهان را هم (در درجه اول جمهوری خواهان با سابقه چپ)، که خودشان کمترین شانسی ندارند را به دنبال خود بکشانند.

نتیجه اینکه در آرایش سیاسی جامعه ما تضاد اصلی طیف متنوع جمهوری خواهان چه اسلامی چه چپ سوسیالیستی و کمونیستی یا اسلامی، نه با رژیم حاکم که خودش را نوعی جمهوری میداند بلکه با شاهزاده رضا پهلوی و طیف وسیع و متنوع هواداران او است.

آنها میدانند اگر مبارزه و تخریب را علیه رضا پهلوی ادامه ندهند، و اگر نخواهند اولویت  مبارزاتی خود را عملاً به مبارزه با رضا پهلوی و طیف هواداران او بدهند سرانجام باید بروند ته صفی بایستند که شاهزاده رضا پهلوی در سر آن ایستاده  است. زیر می دانند که این طیف، بر خلاف طیف خودشان، یک پارچه است و فقط یک رهبر و مدعی رهبری دارد. و صندلی اضافی هم برای رهبر دیگری در کنار او  وجود ندارد.

یک پارچه شدن جریانهای جمهوری خواهی و به صف شدن آنها به دنبال اصلاح طلبان نه یک انتخاب بلکه یک تقدیر دینامیک و حکم تاریخی است که آنها گریزی از آن ندارند مگر اینکه خود را بازنشسته سیاسی اعلام کنند..

رژیم که میداند اگر رضا پهلوی از معادله حذف شود، سنتز فرایندی یا بُرداری آن تثبیت جمهوری اسلامی خواهد بود ولو به شکلی ملایمتر و دنیا پسند تری و از این روست که با تمام توان از ظرفیت تخریب جریانهای جمهوری خواه علیه شاهزاده رضا پهلوی، پشتیبانی لوژیستیک می کند بدون اینکه آنرا علنی سازد که از تاثیر آن پشتیبانی کم شود.

انتشار مصاحبه شخصی بنام انصاری در این روزها که خود را از بستگان خانواده پهلوی معرفی کرده بود در شبکه های عمومی و نامه نوشتن اردشیر زاهدی به نیویورک تایمز در بخش تبلیغات آن نشریه با پرداخت چند هزار دلار، از جمله این گونه کمکهای لوژیستیک به جمهوری خواهان می باشد.

نیروهای هشیار درون حاکمیت میدانند که: جریان های جمهوری خواه به دلیل تنوع و عدم نعامل با همدیگر در درون خود، از یک طرف، و ترس از تبدیل شدن رضا پهلوی به عنوان رهبر جنبش آزادی ملی بالاجبار، در نهایت به دنبال اصلاحطلبان خواهند افتاد چون این تنها شانس تاریخی باقیمانده برای آنهاست.،

علاوه  براصلاح طلبان، بخشی از سبزها و طرفداران موسوی و کروبی و بیشترین بخش ریزش کرده های چپ، سرانجام یک جمهوری اسلامی با چهره انسانی* را  بر پیروزی  طیف طرفدار رضا پهلوی ترجیح خواهند داد.

و به دلایل شرح داده شده بالا، اظهارات پیش گفته رهبر اصلاحات، شیخ محمد خاتمی، بسی  فراتر از او و اصلاحطلبان میرود.

اپوزیسیون واقعی رژیم باید درک کند که با تقویت جبهه و پشت جبهه شاهزاده رضا پهلوی و قطبی کردن فضای سیاسی کشور راه نیروهای آنارشیک، انحلال طلب و معلق سیاسی، درحرف مخالف ولی عملا در خدمت رژیم هستند را مسدود میکنند به نحوی که آنها مجبور خواهند شد از این فضای مغشوشی که به آنها اجازه داده است با ماسک مبارزه با رژیم از بهم پیوستگی نیروهای مخالف آن جلو گیری کرده و به بازی و مانور سیاسی برای بقای خود ادامه دهند خارج شوند.

*

این اصطلاح را با یادآوری جنبش مردم چکسلواکی که با شعار ” سوسیالیسم با چهره انسانی”  تحت رهبری ، دبیر کل حزب کمونیست آنکشور دوبچک، علیه دیکتاتوری بوراکراتیک حزبی برژنفی شوروی برخاستند به کار بردم. البته جمهوری اسلامی با چهره انسانی و سوسیالیسم با چهره انسانی همانقدر تصور پذیر هستند  و میتوانند هم نهاد باشند که عجوزه زیبا یا عفریته زیبا!

 

 

 

 

 

 

 

No Comments