رویاروئی ایدئولوژیک و آرایش استراتژیک: بخش سوم

Share Button

 بسیار مهم است که درک کنیم، بسیاری از عدم توافقات بین اپوزیسیون ناشی از رقابت های گروهی یا شخصی و در درجه دوم گفتمانی(دیسکورسیو) است. حال اگر جرایانها و شخصیتهای اپوزیسیونی این نسلی که در درون خود با همدیگر به نوعی آنتی پاتی دارند خود را بازنشسته اعلام کنند، حداقل، زمینه اختلافات موروثی، تاریخی و فرقه ای بین اپوزیسیون تا حدود زیادی از بین میرود و میدان برای ایجاد یک اپوزیسون تازه نفس باز میشود. اگر فرضاً من نوعی به این بسنده کنم که، بدون چشم داشت و بده بستان، فقط توان و امکانات خود را یک طرفه در پشت سر چهره هایی که تازه هستند بگذارم دیگر بین من و دیگران اختلافی نیست و زمینه ای هم برای جدال سیاسی نیست که سموم آن به اطراف، در فضای اپوزیسیونی پخش شود.

بحران اتوریته

در ادبیات سیاسی ما برخی واژه های خارجی بنیادی آنچنان به فارسی ترجمه شده اند که بار معنایی و تئوریک خود را از دست داده اند. واژه هایی مانند؛ اتوریته، دیکتاتوری، دموکراسی تا آنجا که به ذهن من در حال حاضر خطور میکند  از اینگونه میباشند.

من در این یادداشت به واژه اتوریته که در فارسی به اقتدار ترجمه شده است میپردازم. اقتدار بیشر باری نظامی، آمرانه و اِعمال جبر را به ذهن تداعی میکند. من به جای تعریف تئوریک این واژه سعی میکنم با ذکر نمونه هایی معنی این واژه را ملموس تر کنم. و این توضیح را هم بدهم که دلیل انتخاب این واژه ضروت درک صحیح  و مشترک از آن برای دریافت درست پیام یادداشتهای تحت عنوان فوق« رویاروئی ایدئولوژیک، آرایش استراتژیک» میباشد.

مثال: ـ عباسعلی؛ چوپان سابق ده که تا یک سال پیش هرکس از بالا به پائین به او می نگریستند، وقتی پس از یک دوره دو ساله آموزشگاه ژاندارمی، با یونیفرم ژاندارمری به ده برمی گردد، دیگر کدخدا و ارباب ده هم با احترام با او حرف میزنند.

پسر گورکن و غسال ده هم که همه توی سرش می زدند، وقتی به قم میرود و یکی دوسال دوره طلبگی می بیند، سواد دارهای ده هم پای منبرش با خضوع و خشوع می نشینند و به بافته های او گوش میکنند و با روضه اش به گریه می افتند.

یک معلم  همینطور، یک آخوند، یک دکتر در شنل دکتری، یک پلیس راهنمایی، مدیر مدرسه، پدر و مادر و بزرگان مورد احترام فامیل، یک کاپیتان تیم ورزشی و..، اینها همه اشکال گوناگونی از اتوریته هستند، که به زندگی روزانه مردم نظم میدهند و در طول تاریخ حافظ انسجام و استمرار بافتمان جامعه بوده و بخشی از روان جمعی ملت اند.

در میهن ما عبارت، رژیم مشروعیتش را از دست داده است، دیگر از دایره ادبیات سیاسی فراتر رفته و به عرصه محاوره عمومی رسیده است. مشروعیت سوزی نظام در حقیقت از دست رفتن اتوریته نظام و رهبر آن است. عباس عبدی تحلیلگر سیاسی اصلاح طلب بارها نوشته است که«… دیگر ملاط  زور مانع فروپاشی نظام شده است» و این حرفی درست میباشد.

اتوریته، حاصل ترکیبی از مشروعیت حقوقی، حقیقی یا سنتی و احترام است مثل رابطه یک شاگرد آهنگر و استاد آهنگر. ترکیب اتوریته در دموکراسی های نوع اروپایی با ممالک دیکتاتوری متفاوت می باشد. دراولی احترام به قانون برتری دارد و در دیگری ترس از قانون و ارگانهای حکومتی جای اتوریته (معنوی) را گرفته است که با تعریف هانا آرنت از این مفهوم مغایر است.  

هانا آرنت فیلسوف سیاسی پست مدرن قرن گذشته، در سلسله مقالات خود در کتابی با عنوان« بین گذشته و آینده»* در تعریف اتوریته میگوید«از آنجا که اتوریته همواره اطاعت را می طلبد، این امر باعث فهم نادرست از واژه اتوریته شده است که برخی آنرا نوعی از اعمال قدرت یا خشونت  منتهی به جبر تلقی میکنند حال آنکه اتوریته، بکارگرفتن هرگونه اهرم خارجی و اجبار را منتفی میکند. خشونت زمانی به میان می آید که اتوریته از کار افتاده است.    

هدف این یادداشت بررسی مشروعیت و اتوریته فروریخته رژیم نیست که دیگر به امری  بدیهی مبدل گشته و از ادبیات رسانه ای به دایره زبان محاوره ای مردم راه یافته است بلکه هدف این است تا نشان داده شود که این فقط اتوریته رژیم نیست که  طی این چهل سال برباد رفته و جای آنرا زور عریان سرنیزه گرفته است بلکه مخالفین رژیم هم  دستخوش زوال اتوریته شده اند، واقعیتی که خود را، در زمینگیر شدگی و علیلی اپوزیسیون سنتی و سابقه دار  نشان میدهد. اپوزیسیونی که بیشترشان یا اپوزیسیون رژیم شاه هم بوده اند یا ریشه در گفتمانهای آن دوران دارند.

هدف این است تا نشان داده شود، که با چنین اپوزیسیون مشروعیت و اتوریته سوخته ای، چگونه میتوان نیرویی اجتماعی بسیج کرد که این رژیم را به عقب براند و مهمتر از آن، آنرا از تخت به زیر کِشد.

وقتی هانا ارنت که یک  متفکر جامعه پیشرفته ای مثل آلمان، از زوال اتوریته حرف میزند، ما نباید زوال اتوریته در آلمان را با زوال اتوریته در مملکت خودمان یکی بگیریم. در آلمان، زوال اتوریته حاصل روند طبیعی پیشرفت جامعه و گذر از مدرنیته به سوی پسا مدرنیته است، مانند پیر شدن طبیعی یک آدم و مردن او. این مردن با جوانمرگ شدن در اثر خفگی یا سوء تغذیه همسان نیست.

هانا آرنت از کشانده شدن تردیدها و سرگشتگی های خاص جامعه مدرن، با ضعف و زوال اتوریته سنتی که مذهب و سنت (ترادیسیون) زیر بنای آنرا تشکیل میدهند سخن می گوید که این تردید و سرگشتگی خود را به عرصه سیاسی هم کشانده است. او میگوید اگر در گذشته از بین رفتن اتوریته، مذهب و سنت، مشغله فکری معدودی بود حالا این زوال، به پرسش بزرگ عموم مردم تبدیل شده است که میخواهند بدانند چه خواهد شد؟

او اضافه میکند که، سنت، همه ی گذشته نیست. از گذشته میتوان بسیاری چیزها را که به ما هویت مشترک و احساس تعلق داشتن را میدهند حفظ کرد و باید از اینکه نفی سنت به نفی همه ارزشهای گذشته منجر گردد اجتناب کرد.

در میهن ما ایران هم زایل شدن اتوریته به زوال اتوریته اولیاء، معلم و استاد، آخوند و ریش سفید محل و.. محدود نمانده است و اعتبار کل نهادهای مملکتی، بیشتر شخصیتهای مرجع درعرصه سیاسی، تربیتی، آموزشی نیز با بحران اتوریته روبرو هستند. یک دانشجو چگونه میتواند احترام “استادی وعلمی” برای استادی قائل شود که میداند او  دیپلم هم نداشته ولی با تقلب و زد و بند دکترا گرفته و با مدرک سازی استاد شده است. یک بیمار چگونه میتواند برای پزشکی احترام قائل شود که میداند او سهمیه ای وارد دانشگاه شده و سهمیه ای هم از آنجا فارغ التحصیل شده است بدون اینکه چیزی آموخته باشد؟!

بچه های یک خانواده چگونه میتوانند برای پدری احترام قائل شوند که توان تهیه غذای کافی برای آنها را ندارد.

سربازان ومردم چگونه میتوانند برای سرداران نظامی ای اتوریته قایل شوند که میدانند درجات آنها حاصل ولایتمداری و پارتی آنها در دستگاه حاکمه است و نه صلاحیت رزمی و آکادمیک نظامی آنها.

مردم چگونه میتوانند برای اپوزیسیونی احترام و اتوریته قایل شوند که میدانند اینها همان هایی هستند که مملکت را به این روز سیاه نشانده اند. مردم چگونه میتوانند به اپوزیسیونی اعتماد کرده و اتوریته آنرا بپذیرند درحالی که می بینند این اپوزیسیون ۴۰ سال با خود، در جنگ داخلی سیاسی است و در مورد اینکه حق با مصدق مرحوم و شاه نامرحوم بود، توی سر همدیگر زده اند و یک قدم مشترک نتوانسته اند علیه رژیم بردارند و دائم هم پسرفت داشته اند.

آری تردید و سرگشتگی دنیای مدرن ناشی از فروریزی باورهایی بود که صد ها نسل با آن باورها و آرمانها انرژی میگرفتند و حالا در چرخ سریع زمان، به یک باره نه برایشان مذهبی مانده است و نه آن حرمتی که به مراجع عرفی  خود داشتند و نه تاریخ گذشته دیگر در آنها احساسی از غرور می آفریند. عرصه سیاسی از آرمان گرایی تهی گشته است و جای آنرا، بالا و پایین رفتن قدری دستمزد و کاهش مقداری مالیات و.. گرفته است.

ولی ما مردم ایران و روشنفکران آن در نوجوانی، بهار را ندیده به پائیز و زمستان  پیری رسیده ایم. مذهب گریزی ما حاصل تکامل طبیعی و موزون فرهنگی و توسعه زیر ساخت های اقتصادی  و اجتماعی جامعه مان نیست بلکه نتیجه فساد و ستمگری بی سابقه ای است که در این حکومت آخوندی، سراپای دستگاه  مذهب و روحانیت متولی آنرا فرا گرفته است.

غَرَض پرداختن زیاد به اتوریته نبود، هدف این بود که گفته شود آنچه ما از آن به عنوان اپوزیسیون رژیم نام میبریم، در حقیقت یک قافله شکست خورده و اتوریته سوخته می باشد، که صرفِ سابقه مشارکت آن در انقلاب شوم ۵۷ برای از صحنه خارج شدنش کافیست و دلیل بیشتری برای این نتیجه گیری لازم نیست. و این شامل همه آنهایی میشود که درانقلاب شرکت داشته اند. باید طرحی نو درانداخت و نیروی نو و آزمایش نشده ای را به میدان فرستاد که ذهنیت مردم نسبت به آنها عاری از بد بینی و بی اعتمادی است.

به عنوان نتیجه گیری از این بحث پیشنهاد من به عنوان راقم این سطور به فعالین سیاسی ضد رژیم که وقت خود را در سرگرمی سیاسی تلف می کنند این است که، بجای صرف انرژی برای مطرح کردن خود،، انرژی خویش را صرف آن نسلی از اپوزیسیون این رژیم کنند که از آنها در ذهن جامعه تصویر منفی وجود ندارد. نسلی و چهره هایی که در خرابکاری نسل ما انقلابیون ۵۷  و براندازان رژیم شاه شرکت نداشته اند.

بسیار مهم است که درک کنیم، بسیاری از عدم توافقات بین اپوزیسیون ناشی از رقابت های گروهی یا شخصی و در درجه دوم گفتمانی(دیسکورسیو) است. حال اگر جرایانها و شخصیتهای اپوزیسیونی این نسلی که در درون خود با همدیگر به نوعی آنتی پاتی دارند خود را بازنشسته اعلام کنند، حداقل، زمینه اختلافات موروثی، تاریخی و فرقه ای بین اپوزیسیون تا حدود زیادی از بین میرود و میدان برای ایجاد یک اپوزیسون تازه نفس باز میشود. اگر فرضاً من نوعی به این بسنده کنم که، بدون چشم داشت و بده بستان، فقط توان و امکانات خود را یک طرفه در پشت سر چهره هایی که تازه هستند بگذارم دیگر بین من و دیگران اختلافی نیست و زمینه ای هم برای جدال سیاسی نیست که سموم آن به اطراف، در فضای اپوزیسیونی پخش شود.

من بابِ نمونه من فقط به یک مورد که نیوترال ترین چهره (بی طرف) سیاسی امروز در مملکت است اشاره میکنم، آقای محمد نوری زاد. چرا ما نباید او را هرچه بیشتر رسانه ای کنیم؟ تا شهرت او از درون لایه های سیاسی جامعه و جمعیت اینترنتی به مردم عادی برسد؟ نسرین محمدی؟ و دهها چهره دیگر. البته همانطور که گفتم اینها فقط  ارائه نمونه بود والی در صحبت از چهره سازی باید توجه داشت که برای چه کسی چه نوع چهره سازی می کنیم؟ مثلاً نباید تصور کرد که میتوان از یک ورزشکار یا یک هنرمند معروف که در لحظات حساس به رژیم اعتراض کرده اند، لیدر سیاسی ساخت. مردم ایران به همه نوع اشکال اعتراضی به رژیم از هر صنفی و شخصیت های نمادین  چنین اعتراضاتی نیاز دارد ولی مهمترین آنها لیدر سازی در سطوح مختلف برای هرم رهبری سیاسی کل جنبش ملی است.

یک رهبر سیاسی از درون چنین هرمی و توسط آدمهای متوسط سیاسی به جایگاه رهبری میرسند تا در آن جایگاه به حلقه مرکزی اتحاد مردم تبدیل گردند تا روزی که همه مردم مخاطب آنها شوند!.         

*

Mellan det Förflutna  och framtiden

بین گذشته و آینده  ص ۱۰۱ تا ۱۵۷ چاپ سوئد

Hanna Arendt

**********************************

توجه!

ر کانال تلگرامی سیمرغ به ما بپیوندید و همراه ما تلاش کنید تا بانگ اطلاع رسانی ما دامنه وسیع تری بیابد. تا صدا و پیام ما به تعداد هر چه بیشتری از هم میهنانمان برسد.

هدفی جز اطلاع رسانی به قصد افشای رژیم و طرفند ها و بدکرداری های آن نداریم!

پاینده ایران

CimorghIran@

تماس با کانال

cimorghiran@gmail.com

No Comments